۱۳۹۲ شهریور ۲۸, پنجشنبه

از منبر ملا تا منبر دمبوره!


یونس حیدری


به یاد دارم که سالها پیش وقتی ملایی می آمد، مردمان بسیاری می رفتند برای افزودن بر اندوخته ثواب اخروی خویش پای منبر ایشان می نشستند و به لات و الات وی تا آخر گوش می دادند، آخرش هم بدون این که بفهمند ملا چی گفت، و چی نگفت از پای منبر بیرون می شدند و به سوی خانه های خویش می رفتند، و رسم هم بود که ملا در آخر صحبت خودش گریزی به صحرای تشنه لبان قدرت در کربلا می انداخت و اشک جماعت را از چشمانشان سرازیر می کرد.
کم کم جماعت گریز گر به سوی دشت سوزان کربلا کم رنگ شد، این نوع  ملا ها از چشم افتاد، بیشتر ملاهایی وارد بورس گردید که چاشنی صحبت شان کمی از سیاست و آدم کشی احزاب مخلوط می کرد، کمی جانب مقابل را با صد حدیث و روایت اثبات می کرد، که منافق است، مرتد است، ضد دین است، ضد خاندان اهل بیت است، ضد... است، این جماعت کمی هم از آبشخورهای استخباراتی بهره می بردند و مردم هم چون به گونه ای در بحران بی ثباتی و نا امنی کشورشان در گیر بودند، به شدت از آن جماعت استقبال می کردند و آن جماعت هم خوب آموخته بودند که چطور بتوانند مردم را تشنه صحبت های روز مره خودشان نماید.
دوران ملاهای ترکیبی یا مکس شده هم کم کم سپری شد و نوع جدید ملا به میدان آمد که آنها تلاش داشتند با هزار و یک حدیث و روایت اثبات کند که مشکل افغانستان فقط ریشه در قومیت دارد، باید در افغانستان عدالت قومیتی ایجاد شود. چون مردم بازهم مشکل امنیت و بحران ارزش انسانی داشتند، فکر کردند که این ملاها راست می گوید، دنبال دو نوع اول ملا ها را رها کردند و بیشتر به دنبال ملا های نوع سوم می دویدند که از سخنان شان بهره ها ببرند.
این ملاها از احساسات قومی خوب بهره گرفتند، یک وقتی مردم متوجه شدند که ملا ها احساسات آنها را تحریک کرده و خود اقدام به فروش آنها کرده است، ملایی که تا دیروز نان خشک پیدا نمی کرد تا بخورد، به یک باره صاحب ارگاه و بارگاه شد و اگر تا دیروز حضرت یزید را ملامت می کرد که برای خود قصر ساخته است و حضرت معاویه در قصر سبز زیست می کرده است، امروز معلوم شد که دست نرسیدن به الو بوده است که بر سر منبر ها داد می زدند که الو ترش است و دل بستن به دنیا کار حرام!!
مردم از هرسه این جماعت دست شستند، از یاد نمی برم که روزی رسید که نگارنده خود شاهد بود که یکی از این ملاها برای برگزاری یک مراسم که باید جمعیت نسبتن انبوهی را گردهم می اورد، نا گزیر شد، مبلغ 430 هزار دالر در همین کابل مصرف نماید. ( که من در مجموعه خاطرات خود بنام سلام کابل با تفصیل نوشته کرده ام)
اما امروز بعد از این همه تجربیات شاهد یک صحنه جدید بودم، صحنه حکومت دمبوره!
سالها پیش وقتی ملاها دایرکتر همه افکار مردم بودند، جایگاهی برای شادی و ساز و دمبوره نبود، نواختن دمبوره حرام بود، مردان بزرگی همچون صفدر و سرخوش و... روزهای سختی را سپری کردند، اما زمان به سرعت در حال تغییر است، دیروز خیلی ها می ترسیدند که در محفل دمبوره اشتراک کنند، امروز خیلی ها حاضر هستند برای دریافت تکت دمبوره پیسه خرج کنند، دیروز می ترسیدند که با حضور در محفل دمبوره بد نام نشوند، اما امروز برای رسیدن به محفل دمبوره دست و پای خودشان را گم می کنند، مخصوصن وقتی می شنوند محفل دمبوره در جایی برگزار شده است می بینی که خیلی از مشتاقان از ساعتها قبل آنجا رسیده است، اما دیگر پای منبر هیچ ملایی کسی جمع نمی شود، ملاهای سیاست باز باید پیسه خرج کنند تا چند نفر را دور خود جمع کند، اما دمبوره دیگر آن روزهای سخت و غربت خویش را پشت سر گذرانده  است.
امروز بعد از ظهر در یکی از این محفل ها که به افتخار روز جهانی صلح دایر شده بود اشتراک کرده بودم، که به خاطر انبوه جمعیت دروازه را بسته کرده بودند، و دمبوره چیان بزرگی همچون سخی زاده دمبوره می نواختند، و منبر دمبوره همراه با شادی چالان بود، و برایم زیبا بود که همه شاد بودند، و صادقانه باید بگویم که از خدا خواستم که خدا یا دیگر این شادی را از جوانها ما نگیر، منبر ملا را با گریه هایش به گور بسپار و منبر دمبوره را با شادی هایش بر قلوب همه جای ده!!

۱۳۹۲ شهریور ۲۳, شنبه

"روسپیان خدا پرست "


یونس حیدری
یکم:
محترمه ن م به گفته خودش قریب 15 سالی می باشد که برای زنده ماندن خود به روسپی گری روی آورده است، اما او هیچ گاه یک روسپی نبوده است، زمانه بر او جفا کرده است، جفا از آنجا آغاز می شود، که جنگ در سرزمینش اوج می گیرد، به گفته خودش جنگ شکل تنظیمی به خود گرفته بود، اودر منطقه ای زندگی می کرد، که متعلق به یکی از این تنظیمها بود، وقتی که تنظیم مخالفش که با امکانات بیشتر  ایران بر منطقه آنها غالب شد، او را همانند خیلی از دختران دیگر به اسارت بردند، او داستان اسارت اش را اینگونه شرح می دهد؛  

"
شب بود، همه خواب بودند، ما هنوز کودکانی بودیم که خواب را خیلی دوست داشتیم، و به همین خاطر هم بود که با همه صدای فیر ابزار الات جنگی، بازهم خواب را ترجیح می دادیم، چون روزانه این کار ما شده بود که می رفتیم به سیل جنازه هایی که بعضی هایشان دست نداشت، بعضی هایشان پای نداشت، و بعض دیگر بدون سر بودند، و مردم و به خصوص خیلی از وقتها این زنها بودند که تابوت آنها را با خود می بردند و در گورستان دفن شان می کردند، دیگر صدای بمب و راکت و تفنگ شده بود، آهنگ زندگی برای ما، آهنگی که باید با او به خواب می رفتیم و باید با صدای انفجاری دیگر از خواب بیدار می شدیم، و به همین دلیل هم بود، که دیگر از هیچ فیری هراس نداشتیم، از هیچ جنگی ترسی به دل ما راه پیدا نمی کرد، تا اینکه یک شب، غرق خواب بودم، که صدای ضجه مادرم مرا از خواب بیدار کرده بود، وقتی از خواب بیدار شدم، تاریکی بر همه جا حاکم بود، مردانی وحشی صفت بر خانه ما هجوم اورده بودند، پدر و برادرم را با آتش تفنگ، مثل خیلی از پدران بچه های کوچه کشته بودند، مادرم را در بغل خودشان و در میان ریش انبوه خودشان می فشردند، مادرم ضجه می زد، آنها را به خدا قسم می داد، که دست از سر او بر دارند، اما نمی دانم، آنها چرا صدای مادرم را هرگز نمی شنیدند، شاید هرگز گوش نداشتند، شاید خدا آنها را موجوداتی ساخته بودند که فاقد گوش بودند، ولی من وقتی از خواب بیدار شدم، و ضجه های مادرم را شنیدم، برای اولین بار ترسیدم، آنسوی اطاق خون پدر همچنان بر روی فرش هزار سوراخ خانه جاری بود، برادرم هنوز داشت بال بال می زد، و مادرم ضجه می زد و تلاش می کرد تا خود را از چنگ مرد تفنگ دار، برهاند، مرد با دستمالی تار تار سرش را پیچانده بود، و با مادرم در گیر بود!

من به طرف برادرم رفتم، او از حرکت باز ماند، خون بر روی پیراهن سفیدش نقش بسته بود،و خون از روی لکه های خاک به سوی زمین شیار کشیده بود، اما او دیگر بال بال نمی زد، نمی دانم شاید فهمیده بود، که من به او نزدیک شده ام، و او همیشه وقتی مرا می دید، کوشش می کرد که خود را خیلی با غیرت نشان دهد، چون او همیشه می گفت که یک مرد است، و خطاب به من می گفت که من یک دختر هستم، دخترها غیرت ندارند، دخترها ترسو و بزدل هستند! شاید به همین خاطر بود که دیگر بال بال نمی زد، می خواستم او را بغل کنم، که ناگهان خود را در بغل یک مرد بسیار خشن و تنو مند دیدم، او تفنگ خودش را شانه کرده بود، و مرا با زور در بغل خود جای داد، ترسیده بودم، خیلی زیاد هم ترسیده بودم، تمام بدنم می لرزید، مرد مثل شب سیاه بود، ریشهایش هم سیاه بود، و مرا با خود از اتاق خارج کرد، هنوز مادر داشت فریاد می کشید، مرا مرد از حویلی خانه مان هم خارج کرد، در دل شب یک نفس تا مقر خود دوید، آنشب مرا با خود آورد در مقر خودش که یک سنگر بود، چون من ترسیده بودم، نمی دانم رنگم چی رنگی شده بود، بر روی زمین خوابانید، دستهایم را مثل پاهایم بسته کرد، و اندکی نوازش کرد، دل داری داد، برایم گفت، که اگر دختر خوبی باشد، او را حتما ازاد خواهد کرد، او را حتما به پیش مادرش پس خواهد برد، همه این وعده ها را برایم داد، بعد آب آورد، به رویم زد، آب داد تا بخورم، برایم گفت، او را آورده است تا از مرگ برهاند، امکان داشت دوستانش او را بکشد، به همین خاطر او اقدام به آوردنش کرده است، تا او از چنگال مرگ در امان باشد!

آنشب در محیطی تاریک تنها بودم، شب من هرگز به خواب نرفتم، صبح روز بعد مرد بازهم با همان تفنگش وارد سنگر شد، بر سرش یک دستمال سفید چهار خانه داشت، بسیار شاد و خندان وارد شد، احوالم را پرسید، به سرعت دستهایم را باز کرد، پاهایم را هم باز کرد، بر روی پاهایم رد ریسمان باقی مانده بود، شروع کرد به مالیدن پاهایم!

2

نمی دانم چند روز گذشته بود، یا چند ساعت، ولی فکر می کردم که خیلی زمان زیاد گذشته بود، ولی همچنان هر طرف که نگاه می کردم، برادرم بود که بال بالک می زد، و پدرم در خون بود، و تنها صدایی که به گوشم می رسید، ضجه های مادرم بود، و تلاشش که خود را از چنگ مرد خشن نجات بدهد.

من غرق همین اوضاع و احوال بودم که چند مرد تفنگ دار وارد شد، الله اکبر گویان وارد جایی شدند که من در آنجا شب را سپری کرده بودم اما بادست و پاهای بسته! با یدیگر گفتند عجب چیز خوبش هست، یکی از آنها سخنان رکیکی بر زبانش جاری بود، و با صدای بلند گفت، که باید همه شان بدانند که ما دیگر برای آنها ناموس نمی مانیم، و با همین جمله آنها اقدام به پیش آمدن کردند، تفنگ خودشان را به گوشه ای گذاشت، کالا های خودشان را از تن خویش بیرون کشیدند، به طرف من آمد، من بازهم ترسیدم، به انتهای دهلیز گونه خیز زدم، مردک لوچ، خود را به رویم انداخت، دو مرد دیگر هم آمد، هر سه شان، تلاش می کردند تا کالا های مرا هم بیرون بکشند، من مقاومت می کردم، اما من یک دختر بچه بودم، کجا زور آن مرد های آدم کش را داشتم، آنها همه شان مشترکا کالاهای مرا از جانم خارج کردند، من ترسیده بودم، چشمهایم را پوت کرده بودم و فقط فریاد می زدم، آنها دو نفری دست و پاهایم را گرفته بود، و یکی شان اندامم را می مالید و... می گفتند، و دیگر نمی دانم چی اتفاقی افتاد، یک لحظه احساس کردم که کسی شلوارم را بیرون کرده است و با شرمگاهم بازی می کند، شرمگاهم را با ناخنهایش می مالید، و احساس کردم چیزی بسیار وحشت ناک بر شرمگاهم فشار آورد و ... فریادی زدم، و دنیا خاموش شد، همه جا تاریک تاریک شده بود، مثل ... **

وقتی به هوش آمدم، هیچ کس نبود، پاهایم جمع نمی شد، همه وجودم درد می کرد، در اطرافم هیچ کس نبود، توان بلند شدن نداشتم، به زحمت از جای خودم بر خواستم، هر طرف نگاه کردم، هیچ چیز نبود تا به بپوشم، نمی دانم کالاهایم را کجا کرده بودند، از جایم برخواستم، دو قدمی بر نداشته بودم که با صورت بر زمین افتادم، سستی تمام اندامم را فرا گرفته بود، در کنار سنگر یک دریشی مندرس عسکری بود، همان را پوشیدم، با زحمت توانستم که خود را از سنگر خارج کنم، وقتی از سنگر خارج شدم، چشمم به ویرانه هایی افتاد که در سکوتی سهمگین و وحشت زا فرو رفته بود، تلاش کردم خود را به خانه برسانم، اما هر چند قدم یک بار بر زمین می افتادم، به هر حال با تلاش فراوان، خود را به خانه رساندم، وقتی به خانه رسیدم، خانه مان دروازه نداشت، دروازه اش در اتش سوخته بود، با تلاش فراوان توانستم که خود را وارد اتاق نمایم، وقتی وارد اتاق شدم، تنها چیزی را که آنجا می توانستم مشاهده کنم، بی کسی خودم بود، حتا جنازه پدر و برادرم هم وجود نداشت، نمی دانم آنها را کی و چه کسی برده بودند و شاید هم دفنش کرده بود، و شاید هم... سوالهایی که مثل خوره وجود آدمی را می بلعد، ولی برای هیچ کدامشان من جوابی پیدا نمی توانستم، باز تصویر مادرم بود که داشت ضجه می زد و فریاد می کشید و التماس می کرد، تا او را رها کند، اما مرد ریش دار، همچنان او را در آغوش خود محکم تر فشار می داد، راستی نکند که مادرش را نیز مثل او انها به سنگری برده باشند!!

نکند مادرش را هم پس از ... کشته باشند، و....

از آن روز به بعد بود که به قول بعضی ها تقدیر من تغییر کرد، داستان زندگی من، داستان حضور در هر جای شد، انسانی که دیگر برایش هیچ چیز مفهوم نداشت، زندگی نمی توانست برای دخترکی مفهوم داشته باشد که هنوز جوان نشده بود، هنوز راز هم بستری را نمی دانست، اما مردانی بد شمایل به جان او افتاده بودند، دست و پاهایش را گرفته بودند و بر او نا جوانمردانه تجاوز کرده بودند، صرفا به خاطر اینکه تعلقیت این دختر به منطقه ای بوده است، که آن منطقه در کنترل یک تنظیم مخالف قرار داشته اشت. بی آنکه بدانند و درک کنند که همه شان انسانند و متعلق به یک کشور!

از آن روز خیلی تلاش کردم که همانگونه که پدرم آرزو داشت، من یک دختر خوب باشم، اما نمی دانم راز زنده ماندن مرا وسوسه کرد تا برای نجات خود از گرسنگی تن به تن فروشی دهم یا اینکه نه چیز دیگری بود، شاید چیزی شبیه انتقام، انتقام خودم، انتقام پدر و برادری که در خون دیده بودمشان، و مادری که تا هنوز نیافته ام!!

و شاید بتوانم بگویم که شعله های این انتقام زمانی در من شعله ور تر گردید که دریافتم من مبتلا به بیماری ایدز شدم، و بعد از آن تلاش کردم که هرچقدر آدمهایی که شبیه آن مردی بود که مادرم را محکم گرفته بود، و آن مردی که آمده بود مرا با خود در سنگر برده بود، را گپ بدهم و آنها را به سوی خود جذب کنم تا نسل این آدمهای کثیف همه شان ایدزی شوند و بمیرند، که دنیا جایی برای این پلید ها نیست، اما حالا که یگان وقت فکر می کنم بازهم پشیمان می شوم، چون هنوز هم باور دارم که نباید انسان نسبت به همنوع خودش اینگونه بی رحم باشد، اما من در میان نفرت و دوست داشتن سر گردانم نمی دانم چی بکنم، امید است که سنگ صبور من، پاسخی برای همه رنجهای درونی من داشته باشد. !


دوم:‌


سيف الدين خيلي زيبا بود، چشمهايي سبز، نگاههاي پر از اميد، پر از دوست داشتن داشت، راستش را كه بخواهيد از همان كودكي كه خانه همديگر رفت و آمد داشتيم من او را دوست داشتم، هميشه وقتي چيزي خوردني خوب مي خريديم، حتما از مادرم مي خواستم كه سيف الدين را هم در خانه ما بخواهد، دوست داشتم، كه اين غذا را با هم بخوريم، هر وقت كه كالاي نو مادرم جور مي كرد، من مي پوشيدم، تا چشم مادرم را دور مي ديدم، مي رفتم خانه سيف الدين شان كه دو كوچه از خانه ما دور تر بود، كالاي نو خود را كه بر تنم جلوه نمايي مي كرد، را به سيف الدين نشان مي دادم، سيف الدين به من مي گفت، كه چرخ بزن، و من چرخ مي زدم، او مي گفت تيز تر، من كه هر چقدر تيز تر چرخ مي زدم، دامنم باز مي شد، باد در داخل دامنم جاي مي گرفت، باد از زير دامن تا سر نافم مي رسيد، و حالي به حالي مي شدم، بعدش كه خوب عرق مي كردم، سيف الدين خنده مي كرد و مي گفت چقدر كالاي مقبول اس!

روزهاي كودكي هر روز به سرعت يك پلك زدن تير مي شد، و من سيف الدين كلان تر شده روان بوديم، سيف الدين هم هر روز نسبت به من احساس وابستگي ميكرد و من هم نسبت به او احساس وابستگي ام افزون تر مي شد، ديگه بر سر زبانها افتاده بود، كه من و سيف الدين متعلق به يكديگر خواهيم بود، ما به زودي با هم ازدواج خواهيم كرد، با اين اوضاع و احوال مملكت هر روز بدتر مي شد، و سيف الدين گاهي هوس سنگر رفتن مي كرد، و گاهي هم علاقه مي گرفت كه عروسي كنيم و زندگي مشترك خود را آغاز كنيم، اما هنوز همه چيز نا معلوم بود، كه يك شب تعدادي تفنگ دار وارد خانه ما شد، همه اعضاي فاميلم را كشتند، بعد عسكرهايش مرا داخل يك لحاف بسته كردند، و بعد داخل يك بوجي انداختند، و به پشت خود كردند، و بعدها فهميديم كه مرا اورده بودند در خانه قومندان خودشان، قومندان صاحب سه تا زن ديگر هم داشت، نمي دانم كه آنها را از كجا اورده بودند، و لي من را تا مدت چند روزي در همان خانه نگهداري و مراقبت كردند، بعد كم كم قومندان صاحب مرا پيش خود طلب كرد، در حولي همه از قومندان ترس مي خوردند، چون مي گفتند، كه او ادم را مي كشد، راستش من هم ترسيده بودم، ولي او روزهاي اول از من فقط سوال و جواب مي كرد و بعضي وقتها فكاهي هم مي گفت تا آدم خنده كند، اما وقتي كه خنده هاي ادم خلاص مي شد، مي گفت چقه خوبش خنده مي كني، روزها از اين ماجرا سپري شد، اما هميشه ياد و خاطره خانواده ام از پيش چشمانم تير مي شد كه تفنگ داران چگونه انها را كشتند تا مرا با خود به اسارت ببرند.

يكي از همين روزها كه من سر و وضعم هم خوب شده بود، قومندان مرا به حظور طلب كرد، من وقتي خدمت قومندان رفتم، ديدم كه قومندان صاحب خيلي نو و نوار كرده است، ريشهايش ديگر خاك الود نبود، گويا اينكه ريشهايش را رنگ بوت سياه زده باشد، خيلي سياه شده بود، تازه بوي هم مي داد، بوي بوت سياه را، او احوالم را سوال كرد، بعد امد پيشم، كم كم مرا در بغل گرفت، اولش فكر كردم كه قومندان چقدر مهربان است امروز مرا نوازش مي كند، اما كم كم ديدم كه نه او غرضهاي ديگر دارد، غرض هاي جنسي، ترسيدم، احساس كردم كه كسي دارد به ناموس سيف الدين چشم بد مي دوزد، خود را از كنار قومندان صاحب، دور كردم، اما او به سرعت مرا در چنگ خودش گرفت، و چون آدم هيكل مندي بود، من نتوانستم از ميان دستان قوي و قدرتمندش بگريزم.

هر بار كه خواستم فرياد كنم او دهانم را با دستان بزرگش محكم فشار داد و بعد صدايم در گلو خفه شده بود، تا اينكه يك وقت متوجه شدم كه ديگر هيچ كالايي نه بر اندام من هست و نه هم بر اندام پر ريش قومندان صاحب!

وقتي احساس كردم كه جدال گريز من به خود شكل كشتي گرفته است و قومندان كاملا احساس پيروزي مي كند، و توانسته است كمر مرا به خاك بمالد و كارهاي زشت خودش را شروع كند، مرا طوفاني از نفرت فرا گرفت، و بعد چشمانم را بستم، و از ان روز تا حالا كه در خانه اين مرد اسير هستم، هر وقت كه او مي ايد، به طور اتوماتيك چشمانم بسته مي شود، و او مي آيد با يك مرده بي تحرك كارهايش را انجام مي دهد و مي رود، ولي من هنوز هم سيف الدين را به ياد دارم، با اينكه اين مرد توانسته است از من دو طفل هم به دنيا بياورد ولي هنوز هم من از او نفرت دارم، نمي دانم كه اين نفرت تا كي ادامه خواهد يافت و نمي دانم كه سيف الدين آن عزيز هميشگي قلب من كجا شد، و اين را هم نمي دانم كه روزي فرا خواهد رسيد كه قانوني در اين مملكت حاكم شود تا من بروم در برابر آن قانون به ايستم، و بگويم كه اين مرد هم خانواده مرا توسط عساكر خودش كشته است و هم اينكه به ناموس سيف الدين تجاوز كرده است، و از او براي خودش دو طفل به دنيا اورده است، نمي دانم روزي فرا خواهد رسيد، كه يك بار براي هميشه چشمان سبز سيف الدين را از نزديك ببينم و بر روي آن بوسه اندازم، و خود را به خاطر اين جنايتي كه مرتكب شده ام، در پيش پاي او تنها عزيز دنيايي ام قرباني كنم؟


سوم:

شب تاريک بود، پدرم اجازه هم نداد که چراغ موشي را داغ کنم، فقط گفت زود کالاي خودت را لوچ کن، تا خواستم پيراهنم را بيرون کنم، پيراهن به موهاي درازم بند شد، نزديک بود که کلي از موهاي درازم را با خود کنده کند، نفهميدم که منظورش از اين گپ چي بود، در تاريکي مطلق کالاي خودم را لوچ کردم، ‘گردنبند نقره شرنگ شرنگ کرد، به پدر گفتم که کالاي خودم را لوچ کرده ام، پدرم گفت که پيش بيا، من پيش رفتم، کالايم را طلب کرد، بعد کالايم را گرفت، دستانش مي لرزيد، کالاي خودش را برايم داد، گفت کالايم را بپوش و به آرامي خانه همسايه برو، من کالاي پدر را پوشيدم، با کالاي مردانه خانه همسايه رفتم، همانجا پيش دخترانش کنار تنور خوابيدم، صبح که از خواب بيدار شدم، به سرعت به خانه خودمان رفتم، مادرم دل نگران بود، از مادر احوال پدر را سوال کردم، مادرم گفت که ديشب نفر هاي سيد قومندان آمده بودند تا تو را با خود ببرد، پدرت که کالاي تو را پوشيده بود در تاريکي شب با آنها همراه شد و رفت، هنوز بر نگشته است.
مادرم خيلي ترسيده بود، مرا هم ترس بر داشت، دور اتاق چند دوري زدم، رفتم از داخل دهليز وارد طويله شدم، تا گاو ها را از طويله خارج کنم، گاوها نمي دانم چرا اصلا علاقه اي براي خارج شدن نداشتند، گاوها را از طويله بيرون کردم، وقتي گاوها از طويله خارج شد، ديدم که بچه موسا دوان دوان به طرف خانه ما مي آمد، بچه موسا هيچ وقت خانه ما نمي آمد، ترسي همه وجودم را فرا گرفته بود، گاوها به طرف کشت رفت، با سنگ زدم، گاوها بيشتر لج کرد، بچه موسا پيش خانه رسيده بود، نمي دانم چي گفت که ديگلي شير از دست مادرم افتاد بر زمين، من هم دويدم به سوي مادر، مادر خشک شده بود، رويم را بر گرداندم، از بچه موسا سوال کردم، بچه موسا احساس کرد که اشتباه کرده است، نبايد اين رقم گپ مي زد، زبانش بند آمده بود، از او پرسان کردم، که چي گپ شده است، او هم مثل مادر خشکش زده بود، نمي دانم چي وضعي داشتم، به طرف بچه موسا خيز زدم، او ناچار شد دهان باز کند، او گفت:

-
م م م- من ديشب چوپان بودم، روي کوه ... بودم که صداي پاي اسب مي آمد، من به آهستگي خود را به آنها نزديک کردم، چند اسب سوار آنجا منتظر بود، تا اينکه چند نفر با خود کسي را آورد، وقتي آنها نزديک شدند، نام سيد قومندان را گرفتند، فهميدم که نفر هاي سيد قومندان بود، به سيد قومندان سلامي داد، سيد قومندان با صداي توام با خوشي نام تو را گرفت، که اورده اند يا نه؟ انها گفتند با خود آوده ايم، که ناگهان صدايي که معلوم بود بسته شده بود، گفت بعله مرا آورده است، ولي نمي دانم براي خواهر کدام يک از شما آورده است؟ صداي تو نبود، صداي يک مرد بود، قومندان عصباني شد، از اسب بر زمين آمد، به سوي نفر هاي خودشآن که قرار بود تو را براي سيد قومندان بياورد، نزديک شد، که ناگهان سگ گله پارس کنان به سوي من آمد، من نا چار شدم، که بگريزم، و آنها چند فير از دنبال من کردند، هيچ کدام شان به من اثابت نکرد، من به سوي گله گريختم، و ديگر نمي دانم چي شد، فقط چند بار شنيدم که مي گفتند، تا تو باشي سهم جد ما را ندهي، و من چون ترسيده بودم، از محل دور شدم، ديشب اصلا آرامش نداشتم، صبح وقتي روز واز شد، رفتم جنازه پدرت را آنجا ديدم و...

کلمات جنازه، پدر، چند بار در مغزم دور زد، ديگر نفهميدم به طرف کوه دويدم، در مسير راه چند باري دامن پيراهنم به سنگ ها بند شد، با روي بر زمين خوردم، دوباره بلند شدم، و سر انجام خود را به کوه رساندم، لاشخورها همه بلند شدند، بر فراز آسمان شروع کردند به مانور دادن، همه شان دور من چرخ مي زدند، شايد علاقه داشتند که مرا هم مرده ببينند، به پدر نزديک شدم، همان پيراهن دامن کلان من بود، گلهاي سرخش رنگ خون به خود گرفته بود، پدر با رو به زمين افتاده بود، رفتم روي پدر را از زمين بلند کردم، پدر ريش نداشت، ريشهايش را تراشيده بود، بر سر پدر يک دستمال بسته بود، دستمال سفيدي که هميشه من بر سر خود مي کردم، پدر چشم نداشت، تخم چشمانش را لاشخورها دزديده بودند، بيني هم نداشت، از جاي بيني اش خيلي خون رفته بود، سر پدر يک سوراخ داشت، معلوم بود که گلوله را به پيشاني اش زده بودند، همانجايي که پدر هميشه آن را به سجده مي گذاشت. سر پدر را در سينه گرفتم...

وقتي به هوش آمدم، ديدم مرا بر روي اسب سوار کرده اند، دست و پايم را بسته کرده اند، از جان مشفق که خيلي دوستش داشتم، مثل اب از غربال خون مي رفت، چشمان مشفق باز بود، هنوز مرا نگاه مي کرد، قومندان به عسکرهايش دستور داد که حرکت کنند، يک نفر تفنگ دار، سر اسب را گرفت، و به سوي کوه حرکت کرد، وقتي از کنار جنازه ها دور شديم، عسکرهاي قومندان چند فير شاديانه کردند، و بعد شروع کردند به رقصيدن و پاي و کوفتن، از کنار سرگ تير شديم، در کنار کوه سوراخهايي بود که شبيه سنگر بودند، وقتي ما نزديک شديم، به افتخار پيروزي قومندان شاه، همه عساکرش که با ريشهاي دراز در کناره هاي کوه جاي گرفته بودند، فيرهاي شاديانه کردند، و از قومندان شاه، استقبال کردند، وقتي که به سنگر نزديک شديم، قومندان به چند بچه جوانک که هنوز پشت لب سياه نکرده بود، دستور داد که مرا از اسب پائين کنند، و آنها آمدند همانند بوجي هاي آرد مرا از اسب پائين آوردند، بعد پشت کردند و مستقيم در داخل يک سوراخي از کوه بردند و...

××

سکوتی وهم ناکی همه دره را فرا گرفته بود، از میان جالی های ساخته شده از کرتوس بیرون پیدا بود که خورشید در پشت کوهها رفته بود، دلش می خواست به خواب شبانگاهی فرو رود، اما هنوز شب فرا نرسیده بود، هوا روشن بود، من در داخل مغاره کوه تنها بودم، داخل غار می گشتم، در گوشه ای از آن یک عکس بود، عکس یک نفر ریش دراز بود، قبلا هم ان را در خانه یک حزبی دیگر دیده بودم، او هم مانند همین سید قومندان بی رحم و خدا نا ترس بود، در این فکر بودم که وقتی سید قومندان تا این حد بی رحم است، ملا صاحب رهبرشان خدا می داند چی رقم باشد، و...

صدای سید قومندان از دره می آمد که به سوی غار نزدیک می شد، من خود را جمع و جور کردم، بازهم زیر دوشک را نگاه کردم، پل( تیغ) ماشین بر سر جایش بود، فکر کردم جایش مناسب است، چشم سید قومندان به آنجاها نخواهد افتاد، تازه سید قومندان به من نیاز دارد، چی کار دارد که زیر دوشک را بگردد، در همین فکر ها بودم که صدای تصادم مرمی های اویزان بلند شد، از پشت مرمی های آویزان سید قومندان با دستمال چهار خانه ظهور کرد، ریشهایش را تراشیده بود، خیلی خوش بود، به جای سلام گفت، ماچ خانه را فقط برای تو خالی کرده ام! دستانش را به صورتش کشید، گفت خوب شده است؟ من مکثی کردم، رفتم دستم را به گردنش آویزان کردم، یک ماچ از صورت تراشیده شده اش، گرفتم، اما بازهم عمق نفرت از سید قومندان در دلم بیشتر شد، با خود گفتم کاش زرتشت می بود، همه این مریدان خودش را با خود می برد، همانگونه که خود بلخ را برای همیشه ترک کرد، و اجازه نمی داد مریدانش این گونه فراری شود، و رهسپار بلاد ما گردند. سید قومندان دستان خودش را دور گردنم آویخت، مرا در بغل گرفت، اندامم را شروع کرد به مشت و مال کردن، و بعد مرا بر روی تشک خوابانید و...

سید قومندان از حالت طبیعی یک انسان خارج شده بود، همه تلاشش این بود که کالاهای مرا ز تنم خارج نماید، اما من تلاش داشتم ذهن او را منحرف کنم، به سید قومندان گفتم:

-
نمی دانم از وقتی اینجا آمده ام، چرا احساس لذت می کنم، هرچقدر که زمان می گذرد، من بیشتر شیفته شما می شوم، ولی نمی دانم چرا همه وجودم امشب گواهی بدی را می دهد، نمی دانم چرا احساس می کنم که امشب اصلا یک شب میمونی نیست، نمی دانم چرا از تصویر ملا صاحب رهبر حزب شما که بد بد سیل می کند، احساس شرم می کنم و...

سید قومندان بلند بلند خندید، بعد گفت؛ اگر می دانستی او چی رقم آدم هست، اصلا این گپها را نمی زدی، پس بگذار تا من برایت بگویم که او کیست؟ من پیش از اینکه اینجا قومندان شوم، پیش او بودم، فریب ریش سفیدش را نخور، فریب آن تایر سفید کراچی را که بر سر می گذارد نخور، من خود برای او یک مرده گو بودم، به ظاهر او فریب نخور، دنیا دنیای شده است که انسانها زندگی دو گانه دارند، مثل ما نیستند که هرچیز باشند، همان رقم عمل کنند، آنها در بیرون برای خود نامو... با خود دارند، اما وقتی به خلوت می روند، خیلی کارهای دیگر می کنند وحالا وقتیش هست که هردوی ما خوش تیر کنیم، و...

من گفتم باشد خیلی خوب است، ولی امشب من کمی می ترسم، بگذار امشب را با هم صحبت کنیم و فردا شب من هم نسبت عشق ورزی ام به شما زیاد تر می شود، و صفایش بیشتر خواهد بود، سید قومندان محکم لبهایم را جوید، گفت امان از دست زبان تو!!

در کنارم خوابید، دستش را از زیر گردنم انداخت، از آنطرف گردنم گوشم را در دستش گرفت و بعد ادامه داد که تو خیلی رندی می کنی، اما هوشیار باش که با ما غلطی نکنی، من در این سنگر آمده ام، تا از وطن دفاع کنم، بر علیه مزدوران خارجی جنگ می کنم، من دشمن خارجی هستم، اما تو می خواهی همین یک شب را که با تو می خواهم خوش باشم، از من دریغ کنی،

من صحبتش را قطع کردم، گفتم که من چه چیز را دریغ کرده ام، اگر منظورت تنم هست، می بینی که در اختیارت هست، اما من فقط گفتم، بعضی از کارها برای امشب نشود، خوب است، من نه تنها تن خود را در اختیار تو گذاشته ام، بلکه دلم را نیز تو اسیر کرده ای، دل من حالا اسیر توست، اینکه تو کی می توانی دل مرا از اسارت خود رها کنی خدا می داند، اگر خدا بتواند در این غار بیاید، و از آن کرتوس ها نترسد! سید قومندان بازهم خودش را بر روی من انداخت، لباسهای خودش را کاملا از تنش خارج کرده بود، من دستم را از او دور کردم، بردم زیر تشگ، با دستم به سراغ پل گشتم، پل همانجا بود، دلم جمع شد، به سید قومندان گفتم، می خواهی ببینی که من خودم را چقدر پاکیزه کرده ام، تمام موهای زائد بدنم را تراش کردم، حیف شد که پل خراب بود، ولی خیلی آزار داد، اما آزار پل در برابر عشقی که من نسبت به خودت پیدا کرده ام، باور کن هیچ چیز نبود، سید با روی خود بر رویم افتاد، اشکهایش دور تخمک چشمش حلقه زد، لبهایم را بوسید، به یاد آن روزی افتادم که مشفق در گوشه درخت هیچ کس نبود، لبهایم را بوسیده بود، اما آن بوسیدن اولین و آخرین بوسیدنش بود، چون من آن روز از پیشش گریختم، و در ان روز لعنتی فقط دیدم که خون از وجودش فوران می زد و

به سید گفتم، راستش را بگو، تا حالا چند تا از دختر های مردم را اینجا آورده ای؟ سید گفت، از پس این گپها نگرد، با نکه خوش تیر شود، گفتم تو راستش را بگو، من خودم کالاهای خودم را لوچ می کنم، خیلی چیز ها هم مه بلد هستم که یقین دارم تو یاد نداری، امشب را من یک شب به یاد ماندنی در زندگی ات می کنم و

سید نگاه تیزی به چشمانم انداخت، من گفتم دوستت دارم، خیلی زیاد، سید گفت، راستش این است که من هر چقدر که دختر خوشم امده است اینجا اورده ام، بعضی هایش خیلی مقبول بوده است، ملا صاحب رهبر ما هرچند که خودش درس دینی می دهد، ولی او معتقد است که دین همیشه راههای را هم برای کامجویی باز کرده است و،

گفتم، مرا هم ملا صاحب رهبر خوش خواهد کرد؟ سید خندید و گفت، تو را من خوش کرده ام، برای خودم، تو را به هیچ کس نمی دهم، و… گفتم تو فکر می کنی چی رقم ادم هستی، سید قومندان مکثی کرد و گفت، در کل این دره از مه کرده کسی بالا تر نیست، و هیچ کس را هم نمی مانم، که از مه کرده قومندان اعلی شود، و گفتم اگر کسی امد و از تو کرده قومندان اعلی شد، تو چی می کنی، گفت هر کس بتواند مرا شکست بدهد، نامش شاه قومندان خواهد بود و..

در دلم گفتم، خوب است پس به زودی شاهد شاه قومندان هم خواهم بود، سید کاملا شهوتی شده بود، من هم طبق قولی که داده بودم، شروع کردم به کم کردن کالا های خود، سید قومندان محکم خودش را بر روی شکمم انداخت، من جانش را ماساژ می دادم، یک لحظه تصمیم گرفتم، که حالا وقتش شده است، وقت انتقام مظلومانه پدرم، مشفق و خیلی کس های دیگر که در این دره توسط سید قومندان کشته شده بودند، و دخترانی که حتا خودش هم اقرار دارد که آنها را اورده است، یک دستم را در زیر تشک بردم، تیغ را گرفتم، با دست دیگرم داشتم با آلت تناسلی اش بازی می کردم، و سید با تمام وجود لبانم را مک می زد، هیچ متوجه نشده بود که من تیغ را گرفته ام، در یک لحظه با تمام وجود، حمله کردم، الت تناسلی اش در دستم ماند، سید فریادی دلخراشی کشید، دوباره پل را بر شکمش کشیدم، شکمبه اش ترقید، ریخ و روده سید بر روی شکمم پاش شد، صدای غرشی از تمام وجودش خارج شد و با بغل لخشید و...