یونس حیدری
به یاد دارم که سالها پیش وقتی ملایی می آمد،
مردمان بسیاری می رفتند برای افزودن بر اندوخته ثواب اخروی خویش پای منبر ایشان می
نشستند و به لات و الات وی تا آخر گوش می دادند، آخرش هم بدون این که بفهمند ملا
چی گفت، و چی نگفت از پای منبر بیرون می شدند و به سوی خانه های خویش می رفتند، و
رسم هم بود که ملا در آخر صحبت خودش گریزی به صحرای تشنه لبان قدرت در کربلا می
انداخت و اشک جماعت را از چشمانشان سرازیر می کرد.
کم کم جماعت گریز گر به سوی دشت سوزان کربلا کم
رنگ شد، این نوع ملا ها از چشم افتاد،
بیشتر ملاهایی وارد بورس گردید که چاشنی صحبت شان کمی از سیاست و آدم کشی احزاب
مخلوط می کرد، کمی جانب مقابل را با صد حدیث و روایت اثبات می کرد، که منافق است، مرتد
است، ضد دین است، ضد خاندان اهل بیت است، ضد... است، این جماعت کمی هم از
آبشخورهای استخباراتی بهره می بردند و مردم هم چون به گونه ای در بحران بی ثباتی و
نا امنی کشورشان در گیر بودند، به شدت از آن جماعت استقبال می کردند و آن جماعت هم
خوب آموخته بودند که چطور بتوانند مردم را تشنه صحبت های روز مره خودشان نماید.
دوران ملاهای ترکیبی یا مکس شده هم کم کم سپری
شد و نوع جدید ملا به میدان آمد که آنها تلاش داشتند با هزار و یک حدیث و روایت
اثبات کند که مشکل افغانستان فقط ریشه در قومیت دارد، باید در افغانستان عدالت
قومیتی ایجاد شود. چون مردم بازهم مشکل امنیت و بحران ارزش انسانی داشتند، فکر
کردند که این ملاها راست می گوید، دنبال دو نوع اول ملا ها را رها کردند و بیشتر
به دنبال ملا های نوع سوم می دویدند که از سخنان شان بهره ها ببرند.
این ملاها از احساسات قومی خوب بهره گرفتند، یک
وقتی مردم متوجه شدند که ملا ها احساسات آنها را تحریک کرده و خود اقدام به فروش
آنها کرده است، ملایی که تا دیروز نان خشک پیدا نمی کرد تا بخورد، به یک باره صاحب
ارگاه و بارگاه شد و اگر تا دیروز حضرت یزید را ملامت می کرد که برای خود قصر
ساخته است و حضرت معاویه در قصر سبز زیست می کرده است، امروز معلوم شد که دست
نرسیدن به الو بوده است که بر سر منبر ها داد می زدند که الو ترش است و دل بستن به
دنیا کار حرام!!
مردم از هرسه این جماعت دست شستند، از یاد نمی
برم که روزی رسید که نگارنده خود شاهد بود که یکی از این ملاها برای برگزاری یک
مراسم که باید جمعیت نسبتن انبوهی را گردهم می اورد، نا گزیر شد، مبلغ 430 هزار
دالر در همین کابل مصرف نماید. ( که من در مجموعه خاطرات خود بنام سلام کابل با
تفصیل نوشته کرده ام)
اما امروز بعد از این همه تجربیات شاهد یک صحنه
جدید بودم، صحنه حکومت دمبوره!
سالها پیش وقتی ملاها دایرکتر همه افکار مردم
بودند، جایگاهی برای شادی و ساز و دمبوره نبود، نواختن دمبوره حرام بود، مردان
بزرگی همچون صفدر و سرخوش و... روزهای سختی را سپری کردند، اما زمان به سرعت در
حال تغییر است، دیروز خیلی ها می ترسیدند که در محفل دمبوره اشتراک کنند، امروز
خیلی ها حاضر هستند برای دریافت تکت دمبوره پیسه خرج کنند، دیروز می ترسیدند که با
حضور در محفل دمبوره بد نام نشوند، اما امروز برای رسیدن به محفل دمبوره دست و پای
خودشان را گم می کنند، مخصوصن وقتی می شنوند محفل دمبوره در جایی برگزار شده است
می بینی که خیلی از مشتاقان از ساعتها قبل آنجا رسیده است، اما دیگر پای منبر هیچ
ملایی کسی جمع نمی شود، ملاهای سیاست باز باید پیسه خرج کنند تا چند نفر را دور
خود جمع کند، اما دمبوره دیگر آن روزهای سخت و غربت خویش را پشت سر گذرانده است.
امروز بعد از ظهر در یکی از این محفل ها که به
افتخار روز جهانی صلح دایر شده بود اشتراک کرده بودم، که به خاطر انبوه جمعیت
دروازه را بسته کرده بودند، و دمبوره چیان بزرگی همچون سخی زاده دمبوره می
نواختند، و منبر دمبوره همراه با شادی چالان بود، و برایم زیبا بود که همه شاد
بودند، و صادقانه باید بگویم که از خدا خواستم که خدا یا دیگر این شادی را از
جوانها ما نگیر، منبر ملا را با گریه هایش به گور بسپار و منبر دمبوره را با شادی
هایش بر قلوب همه جای ده!!
