بايگانی وبلاگ

۱۳۹۲ مرداد ۲۶, شنبه

متن مصاحبه شفیع قبل از شهادت در خانه خلیلی





شفیع اما متفاوت تر از دیگران کشته شد، در خانه استاد خلیلی با دستان مبارک ایشان به شهادت رسید، جوانان امروز حق دارد که سوال کند چرا یار شهید مزاری را استادخلیلی در خانه خودش در بامیان سوراخ سوراخ کرد؟

جنرال شفیع؛ در آخرین مصاحبه با «عصری برای عدالت» - بامیان 15 اسد 1375«مرا مرگ بیگناهانِ غرب کابل دیوانه کرده است، من مرگِ جانگداز همسنگرانم را دیده ام که چطور هدف راکتهای کورِ شورای نظار از کوه تلویزیون، قرارگرفته وتکه تکه شدند. من هر روز ناله و فریاد بیوهزنان و مردان سالخورده را میشنوم که برایم درسنگر نان میآورند و مرا میبوسند و گریه و ناله کرده و شکایت میکنند که چطور منزلشان هدف راکت قرار گرفته و فرزندانشان طعمه حریق شدهاند. نیروهای من روز صدها شهید رابه قبرستان شهدا درغرب کابل انتقال میدهد، پس من دیوانه نشوم، کی دیوانه شود؟ آنانيكه در تهران و قم و پيشاور چكر ميزنند آنها ديوانه شوند؟ آنانیکه مزدورِ مقامِ رهبری ایرانـ اند و در این لحظة حساس به ایران و پیشاور چکر میزنند و صاحب ملیونها دالر شدهاند، آنها دیوانه شوند؟ مردم غرب کابل چه گناهی دارند؟ آیا ما به شرق کابل تجاوز کرده ایم؟ آيا وقتيكه مزاري از عدل و مساوات و تأمين حقوق برابري و برادري و هموطني صحبت میکنند، گناه کرده است؟ باز هم اگر ما گناه داريم پس اين مردم بيگناهُ غرب كابل چه گناهي دارند كه هدف راكتهاي كور قرار گرفته، خانه و دكانهاي شان به آتش کشیده شده و فرزندانِ شان به شهادت میرسند.(جنرال شفيع

ح. شهیدی : قبل از همه باید اعتراف کنم که از اولین دیدار با شما قلبآ خوشنود و خوشوقتم ؛ چون اسم شما همین اکنون با ترانههای فولکلوریک جامعة ما مدغم شده است و در محافل عروسی، که اصولا باید ترانه ء شاد خوانده شود، اکنون ترانة حزین «شهادت رهبر» و فرزندان غیور آن در این محافل، زنده کننده ء حماسهء مقامت آنان در غرب کابل است.

اسم شما را همه بلدند، کارنامة شما را همه میدانند و تصویر وحشت دشمنان از شما، در تبلیغات آنان به خوبی انعکاس یافته است. میخواهم اولین پرسشم را نیز با اشاره به شخصیت دو بعدی شما مطرح کنم شما برای مردم ما یک قهرمان واقعی هستید، چون در اوج بیپناهی ها و احساس شکستهای اجتماعی، اسم شما و پیام پیروزی بر دشمن، چون صاعقه ء امید، در متن عمیقترین یأس اجتماعی میدرخشد. طبیعی است که پیام مدافع پیروز مردم، شخصیتِ قهرمان را به شخصیت فولکلوریک تبدیل میکند و «شفیع قهرمان» شامل ترانههای زنان و اطفال میشود. این یک جنبهءشخصیت شماست که من فکر میکنم این شخصیت را جامعه به شما داده است و به غیر از جامعه هیچ کس نمیتواند این شخصیت را از شما بگیرد. ولی شخصیت دوم شما، شخصیتی است که دشمن آن را معرفی میدارد، دشمن شما را سفاک و خونریز و چپاولگر و قطاعالطریق و یاغی و غارتگر و دزد و شیاد میبیند. ما در دفتر «عصری برای عدالت» نامههای متعددی داریم که شخصیت دوم شما را به مثابهء طعنه ء لا جواب به رخ ما میکشند و دلیل بارزشان این است که شما «دیوانه» لقب دارید. پاسخم را از سوال اخیرم اغاز کنید و بگویید که اول چرا لقب «دیوانه» بر خود گذاشته اید و بعدا دو بعد متضاد شخصیت خویش را چگونه ارزیابی می کنید ؟

شفیع: مه به نوبهء خویش مسرورم که با شما آشنا میشوم و از جانبی خوشبختم که با یک مرجع مطمئن حرف میزنم که از ان بوی عدالت میآید. اینکه دیگران «دیوانه» را چگونه صفتی میبینند برایم مطرح نیست ولی اینقدر میگویم که آنکه آگاهانه دیوانه میشود، باید برای همه مطرح شود. دشمن صرفا جنبة منفی دیوانهبودن را درک کرده است و من از «دیوانگی» جنبه ء مثبت آنرا درک میکنم: می ديوانة مردم هستم. آنچه مردم مرا قضاوت میکنند، برايم با اهمیت است، ولی آنچه «سیاست» در موردم میگوید کار دشمن است.

ح شهیدی: نمیشد به جای «دیوانه» لقب دیگری بر خود می گذاشتید که بوی عشق دفاع از مردم از آن می آمد؟

شفیع: نه! از « دیوانه »ـبودن، بوی جنگ میآید؛ من با دیوانهگی خویش [رنجِ] هزاران انسان بیگناه جامعه ام را احساس میکنم. شما هنوز « جنگ » را درک نکردهاید. جنگ بزرگترین«دیوا نگي» بشر است. جنگ خودش جنون است. وقتی [کساني] بر طفل هفتماهه در بطن مادرش فایر میکنند، دو [گونه] دیوانگی را به اثبات میرسانند : یکی دیوانهگی خشم و کینه و نفرت و تعصب، و يکي هم دیوانهگی کسی را که بیعاطفگی، بیرحمی و رذالت، دیوانهاش میسازد. دیوانة بغض و کینهها، برای انتقام و تسليت و قناعتِ خاطرُ جلاد می کشد، و دیوانة مردم [اما] که اگر نکشد ثابت کرده نمیتواند که بیرحمی میراثی نیست که تنها به قدرتمندان رسیده و بیگناهان محکوم به معصومیت ابدی است.

انسان کشی معراجِ دیوانهگیِ بشر است، و من خوشم نمیآید که در جنگی که بر سینة انسان فایر میشود لقبی بر خود بگذارم که بیانگرِ تعقل بشر باشد. جنگ مال دیوانههاست. «جنگِ عادلانه» صرف جنبه ء مثبت دیوانهگی را بیان میدارد و به خاطر داشته باشید که اگر دیوانة هدف خویش نباشید بر دشمن فایر کرده نمیتوانید. این تجربه ء من است. این را از جانب من برای تاریخِ ملتی بنویسید که من معلول کوچک تاریخ ناهنجاریهایِ شوم و وحشیانة مناسباتِسیاسی و اجتماعی آنم. بنویسید که من، «شفیع دیوانه»، تفِ منطقی به ریش همة قوانینی هستم که جوامع ما را به خون یکدیگر تشنه میکنند. تأویلِ اخلاقی را برای کسانی بگذارید که از جنگ میترسند، ولی[در عينِ حال] خود گرداندگانِ اصلی جنگاند. برای سیاست و قدرت، صادقانه جنگ میکنند ولی به خاطر تبرئه همین سیاست و قدرت، [رياکارانه] جنگ را محکوم میکنند! درک میکنید چه میگویم؟.... دشمن وقتی از من توقع اخلاق را دارند برای این است که من «دیوانه » نباشم و مطابق به خواست جنگ، زندهگی نکنم. بنویسید که «دیوانه گی» خواستِ جنگ است. صداقت همین است که انسان آنچه است همان را لقب خود بسازد. نه اينکه کمبود وجود خویش را با لقب دروغین پر کند. این کار مسخرهگی است، دروغ است و حتی خود را فریب دادن است که لقب را پوششي براي کاستی بزرگ درون میسازند. من میخواهم صادق باشم. وقتی میجنگم و آدم میکشم بگذارید «دیوانه »ـبودن من، حد اقل بیان صداقت من در برابر همان آدمی باشد که آن را میکشم. دوست دارم انسان آنچه هست همان را نمایش دهد چون جنگ محصول باطنهای کثیفی است که با ظاهرِ مقدس آراسته شدهاند! میدانید چه میگویم! دیوانهگی من، صداقتِ من است. شهامت را داشتنِ جرئت برای ظاهرشدن مطابق به اصلیت وجودی خود، تعریف میکنم. اصلیتِ خود را پنهانکردن بزدلی و خیانت است. آنانیکه جنگ میآفرینند و «مسعود» لقب می گذارند، دروغ می گویند، بزدل اند، چون جنگ آفرینی و «مسعود »بودن، خیانت دوگانه به انسانیت است؛ با جنگ انسان را می کشند و با « مسعود » او را فریب میدهند؛ گویا آن سفاک آدمکش با قتل هزاران انسان «سعادت » نصیبش شده است! نه، برادرعزیز بگذارید که من مطابق به اصلیت خویش و اصلیت جنگ « یوانه باشم» نه «مسعود» سعادتی که هم خلق را بکشد و هم خلق را فریب بدهد، این سعادت مربوط به دشمنانِ انسان است، اگر دوستان انسان در جنگ «دیوانه نشوند» حتما « مسعود» میشوند.

شهیدی : من همیشه احساس میکردم که شما خلاف معمول هستید. ممکن است بفرمایید چرا؟

شفیع: من درعصری زندهگی میکنم که هر چیز معمول در آن ویران شده است. جنگ، خود بزرگترین خلاف معمولهاست.

ح.شهیدی: دشمن میگوید شما خلاف معمول میکشید !

شفیع : حرف دشمن را نزنید. از دوست بگویید !

ح. شهیدی: فکر کنید من میگویم خلاف معمول میکشید ؟

شفیع : نمی دانم خلاف معمول کشتن چیست. ولی آنچه در جنگ معول است بی رحمی است.

ح. شهیدی: سوالم را اصلاح میکنم. میگویم که شما بیرحمانه میکشید.

شفیع : چون شاهدم که مرا بیرحمانه میکشند. اروپائیان ضربالمثلی دارند که می گویند«در جنگ مثل جنگ باید بود.[i]»، در جنگ از رحم حرفزدن، در میدانِ جنگ حلوا خواستن است. جنگ و اخلاق دو متضادِ لایتناهیاند. اخلاق، ترا به زندهگی دعوت میکند و جنگ، مادر جنایت است این را هم برای دیگران بگویید. خیلی دوست میداشتم که مرد اخلاق باشم و در جهانی که همه، همه را دعوت به زندگیکردن و سعادت می کنند، من اخلاقیتر از دیگران میبودم. قبل از همه جنگ یک ثانیه هم نمیپذیرفتم که شفیع کنونی باشم. میبینید که جنگ چگونه موجودش را میسازد.( پاچه اش را بالا میکند و زخم پایش را که کاملا پر از کرم و چرک است، نشان میدهد) من این شفیع نبودم. صبح وقتی پطلون ميکردم( لباس میپوشيدم) ، وقتی میایستادم کنار آیینه و موهایم را آرایش میکردم، دنیای آیندهام را در آرامش موهایم خوشبخت میدیدم. در سرک وقتی راه میرفتم، دوست داشتم که ظرافت و پاکی، شخصیتِ من باشد، اندیشهام خیلی پاکتر از دنیایم بود اینطور (اشاره بهپایش ) نبودم و هر گز فکر نمیکردم که موجودی شوم که در حیاتش کرمش بزند میبینید که جنگ چگونه انسان میسازد. این قانون است. دعا کنید که در موقعیتی قرار نگیرید که یکبار بر همنوع خویش فایر کنید با اولین فایر و افتادن اولین انسان برزمین در همان لحظه میمیرید؛ کسي دیگری در وجود تان زنده میشود که تو نیست. این موجود نو مثل جنگ است. تا نجنگی هیچگاهی نمیفهمی که چرا «در جنگ باید مثل جنگ بود.» پایم میلنگد، درد میکند، به مشکل راه میروم، ولی دیگران باید ندانند که ضعف، مرا از درون نابود میکند. این را جنگ به تو تو می آموزد که سنگ باشی. تا جنگ نکنی، احساس نمیکنی که درد خلاءِ انسانیت در وجود، چقدر سنگینتر از درد یک زخم است. در جنگ خودت از خودت نفرت داری، اگر میکشی برای خودن نمیکشی و اگر کشته میشوی، باز هم خودت کشته نمیشوی: برای دیگران است. [براي] آن مردمي که چشم به تو دارند و تو را پناه خویش احساس میکنند. نمیدانند که تو در درونِ خویش چقدر از خودت نفرت داری. من اعتراف میکنم که از خودم نفرت دارم. بیشتر از هر کس من از خود نفرت دارم.

اعتراف میکنم که من برای خود انسان نکشتهام، برای جامعهای کشتهام که میدانم نبودنِ من حتما کامش را پاره میکنند. من هنوز هم احساس میکنم که صبحانه به پاکی و ارایش موهایم ضرورت دارم، من هنوز لذت پطلون و نظافتم را احساس میکنم. من از این شیفع کرم زده نفرت دارم، بنویسید برای مردم که من قهرمان نبودهام، فقط همین قدر میدانستم که آنها مرا پناه خویش میدانستند و من... بلی من قهرمان نبودهام. اگرخلاف معمولم به همین خاطر است چون احساس میکنم و تجربه دارم که جنگ مادر خیانت و جنایت به انسان است و انسانِ مسلح، قبل از همه خودش اولین قربانی بیگناه جنگ است. اگر میخواهید از من چیزی در تاریخ بماند همینقدر بنویسید که من برای خود نجنگیده ام؛ من انسان بودهام آنهم سخت عاطفی! و بگویید که با قانونِ ظالمانة در کشور من، هر «شفیع »ـي باید «دیوانه» باشد، نه «مسعود»!. برای مردم بنویسید که هر وقت مرا به خاطر می آورند، فراموش نکنند که من هم میخواستم مثلِ دیگران خوشبخت و آرام باشم.

ح : شهیدی: نمیدانم دیگر چه سوال کنم چون پاسخم را هم میبینم و هم میشنوم و منطقیتر از از پاسخی که هم دیده شود و هم شنیده شود، دیگر پاسخی وجود ندارد: وای بر آنانيکه جنگ را منطقا مجکوم میکنند (بدون آنکه احساس نفرت شما را در جنگ احساس کنند ) با منطق اقناع میشوند. اخلاق.....

شفیع: ببخشید که حرفِ تان را قطع کردم، چون میل ندارم بدانم که اخلاق را میخواهند ملاک و اصل برای چه بسازند؛ چون این را هر چه میخواهند بسازند، اما یک چیز را برایشان بگویید که قبل از اخلاق، باید عاطفه را درک کنند و قبل از نقضِ اخلاق، باید بدانند که عاطفه وقتی در وجود انسان کشته میشود، آنگاه است که ملاکِ نقض اخلاق به وجود میآید. نقض اخلاق در بیرون قابل تحمل است. همه میبینیم و در نهایت انتقاد میکنیم و اگر با انتقاد اصلاح نشد، محکوم میکنیم، ولی مرگ عاطفه، انسان را در درون میکشد. از فرطِ عاطفه و در اوج مرگِ عاطفه، انسان به ضد عاطفه تبدیل میشود «افشار» را تا کنون به خاطر دارم تقریبا همه فرار کرده بودند، ولی من به سوی افشار برگشتم. میجنگیدیم، در مرزی قرار داشتیم که صدایِ مردم شنیده میشد. احساس کنید که این مردم از شماست از وجود تان است؛ دشمن بر آنها حاکم شده است. تو زندهای و سلاح هم در دست داری، ولی هر قدر فایر میکنی نمیتوانی که جلو هجومِ سیل آسایِ دشمن را بگیری. برای کشتن و پیروزی بر دشمن، باید زنده باشید، ولی زندهبودنت به بهای شنیدنِ فریادهاییست که در عقب خط دشمن بلند است این فریاد از توست، از خواهرت است، از مادر و پدر و برادر ت است و بالاخره جامعه ات است! کینه و خصومتِ دشمن را خوب میفهمی و میدانی که چگونه ظلم میکنند...هر فریاد یک زن و هر ناله ء یک مرد، برای تو تجاوز به ناموس و ریختن خون یک انسان است. دشمن میداند که بیگناهان را میکشد و تو نیز میدانی که دردعاطفی شنیدنِ مرگ انسانهای بیگناه جامعهات، خونت را در درونت جاری میکند. چرا دشمن مردم بیگناه را میکشد؟ تا به تو بفهماند که چقدر ظالم پیروز است. با کشتن بیگناهان عجز و ناتوانی تو را به رخت میکشند که بترسی و تسلیم شوی. دشمن همه را میکشد زن را، طفل را، پیر را، جوان را، و تو صدای ناله وفایر را میشنوی که از میان خانهها بلند است ولی هیچ کاري نمیتوانی. از چشمت اشک و عاطفهات، خون جاریست. جنازة عاطفه زمانی با اشک از تخم چشمانت بیرون میشود که خون عاطفهات در درونت بریزد و دید عاطفی چشمانت زمانی به سنگ تبدیل میشود که با جیغِ هر زن، نالة هر مرد، سر از پایت را نشناسی. تحمل این حالت یک لحظه هم مشکل است، ولی اگر ساعتها اشک و خون عاطفهات بریزد در درونت میمیری، آن موجود اخلاقی میمیرد و عوض عاطفه در وجود، سنگ مینشیند.

شب وقتی ناکام به خانه بر میگردی، آنگاه است که فریاد زن و مردم مظلوم، در وجودت برای ابد کاشته شده است. وقتی شب تا صبح و صبح تا شب و سه سال بعد، حتی در بامیان همان فریاد انسانهای در حال مرگ را میشنوی، احساس میکنی که دیوانگی در جنگ، جانشین اخلاق در صلح است. برای این منطقیهای اخلاقی بگویید که جنگ به دیوانه ضرورت دارد چون منطق جنگ دیوانگی است. اگر منطقیها، قبول ندارند که هر چیز باید با منطقش زندگی کند، در حقیقت به منطق خود دروغ میگویند.

ح. شهیدی: اگر راستش را بگویم در جریان چند روز من شاهد دو قضاوت مخالف در موردشما هستم. یک تعداد (بیشتر بالا میپرند) می گویند که شما به هیچکس تن نمیدهید؛ بیبند و باری اخلاق شماست و مردم با گوشت و پوست خود از شما تنفر دارند ولی بر عکس در جشن، هنگام رژه، من شاهد بودم و کسیتِ ویدئویی هم در دستم است که مردم از شما آنقدر با هلهله و کفزدن بدرقه کردند که بینظیر بود. در هنگام رژه، باز هم حرکت شما خلافِ دیگران بود و شما صرف برای استاد خلیلی سلام دادید و عمد آن قسمی وانمود کردید که غیر از ایشان کسی دیگر در لوژ وجود نداشت.

شفیع: کاملا درست میگویید. صداقتِ مردم را بعد از غرب کابل، اولین بار من در غزنی در منطقه «جرمتو» دیدم. زمانی که آقای سیدعباس حکیمی و سایر بزرگان سیاسی آنجا ما را از خود راندند و حتی به چنگ دشمن انداختند و خود در راهِ ما کمین زدند و ما را کشتند، اما مردم ما را در اغوش گرفتند. وقتی از اطاق آقایی حکیمی بیرون شدم احساس کردم که چقدر کینه و نفرت از من در دل آقای حکیمی است و حتی حرفهایی که در مورد «رهبر شهید » گفتند برایم غیر قابل باور بود. تازه متوجه شدم که این مسئول محترم سیاسی چیزی بیشتر از یک دشمن نیست! ولی وقتی میان مردم آمدم و مردم شعار می انند که « ما اهل کوفه نیستیم، شفیع تنها بماند» آنگاه بود که خودم نیز شاهد دوگونه خط متضاد در درون جامعه شدم. یکی خط مردم و یکی خطِ سیاسی ضدمردم. و بد بختی نیز در اینجاست که امروز قضاوت سیاسی مجزا از قضاوت مردم شده است ...اما در لوژی که سید عباس حکیمی و ایرانیها(نمايندگانِ دولت) نشسته باشند، این لوژ را سلام نمیکنم. با این کار حد اقل احساس میکنم که به خون رهبر و سید الشهدای مردم (شهید مرازی) و خود مردم صادق میمانم. برایم اهمیت ندارد که بیاطاعتی مرا از خطر سیاسی ضد مردم، چه لقب میدهند مهم این است که من خود احساس خیانت در برابر مردم نکنم، حالا وضعیت چنین شده است که همه باید در فردیت خویش صادق بمانند!

ح. شهیدی: میخواهم بپرسم که هیچگاهی از مرگ ترسیده اید؟

شفیع: نه! از مرگ کسی میترسد که میخواهد زنده بماند. من هم روزی مردم که بعد از قتل عام جامعهام، از خط اول افشار، شکست خورده به جانب خانه آمدم، مرگِ این شفیع (اشاره به زخم پا) رستاخیز نجات از درد است!

ح. شهیدی: عرف معمول این است که درخاتمه از شما بپرسم که پیام تان برای مردم چیست؟

شفیع: فکر میکنم که پیام من برای مردم، زنده گی من است. از مردم هیچ چیزی نمیخواهم، چون برای مردم هیچ چیزی نتوانسته ام. من فرزندی از جامعهام بودم که شخصیتم را جنگ ساخته است با دفاع از مردم، حد اقل خواستم که این شخصیت را سالم بسازم. مردم چه قضاوت میکنند، نمیدانم، چون در زندگیام تا کنون این فرصت را نیافتهام که به نظر مردم بیندیشم، چون دفاع از وجود مردم، فرصت نمیدهد که انسان به فکر مردم بیندیشد. من صرف یک کار توانستم بکنم ولی خواستی مردم از مردم دارم که شاید عملی نباشد، من همیشه در مورد قلبم میاندیشم، اگر میشد آن را خودم میکشیدم و نظاره میکردم ولی حالا از مردم میخواهم که بعد از مرگم ، قلبم را از درون سینهام بکشند ونظاره کنند که اول این قلب چقدر بزرگ بوده است و دوم حساب کنند که داغهای این قلب چقدر است. من احساس میکنم که قلب بزرگی را در وجود دارم، ولی حساب داغهایش را نمیدانم، داغ های قلبم، گواه دردِ صداقتم خواهد بود. برای مردم بگویید که من، شفیع، عصاره ء یک دردم که به جای اشک، به شکل خون بر زمین چکیدم

۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

خلیلی نماد غرور شکسته و آرزوهای برباد رفته




عظیم بشرمل
 چندی پیش مطلبی درباره آقای خلیلی، به مناسبت عیادت او از قسیم اخگر در فیس بوک  نوشتم شماری اعتراض کردند و عده‌‌یی هم دوستانه گفتند .... با حفظ احترام به آقای خلیلی و همه آنان می‌‌نویسم: ما نسل رنج، فقر و محرومیت هستیم، در کشور خودمان تحقیر شدیم و در دیار غم و غربت توهین. گرسنگی و برهنگی‌های مردم غریب‌مان را در این جا و آن جا با چشمان خودمان دیدیم و دشت‌‌های سوزان «تفتان» و «زاهدان» را با پاهای برهنه خودمان پیمودیم.
  آقای خلیلی! تا هنوز جای پای برهنه‌ی خواهران خردسال سرزمین من در دشت‌های سوزان زاهدان باقی است. ما در هر گورستان دنیا، عزیزی را دفن کردیم و در هر اقیانوس و دریاچه عزیزی را گم. من درد ملتی را در درونم زنده نگهداشتم که در اردوگاه‌های فاشیستی «تل سیاه» و «سنگ سفید» جهنم آخرت را در دنیا تجربه کردند.
آقای خلیلی! من در دانشگاه کابل دختری را دیده‌ام که چشمانش را اشک گرفته بود و می‌شرمید صحبت کند. سرانجام  به من گفت: بشرمل امتحان رسید، ولی من پول چپتر (جزوه درسی) ندارم. وقتی از خانه به کابل آمدم کرایه موترم را پدرم با صد بدبختی از کسی قرض گرفت.
آقای خلیلی! من در غزنی مهاجرانی را دیدم که از ایران برگشته بودند، بعد از مدت‌ها بیکاری نان خشک خریده و در آب تر کرده با فرزندان‌شان می‌خوردند. من در دانشگاه کابل دانشجویانی را دیدم که در امتحان چهارونیم ماهه به خانه رفته نتوانستند؛ چون کرایه موتر نداشتند. من دانشجویی را دیدم که دو هفته درد کشید و پنج‌صد افغانی نداشت تا داکتر برود. من در «هزارستان» خانمی را دیدم که از خون‌ریزی زایمان جان داد، اما خانواده‌اش پول یک بار به داکتر بردنش را نداشتند. من در کابل پسران و دخترانی را می‌شناسم که برای آمادگی کانکور به کابل آمده‌اند، ولی روزها گرسنه مانده‌اند، حتا گاهی پول یک نان خشک را نداشتند.
آقای خلیلی! من زنان شهدایی را می‌شناسم که با پول لباس‌شویی یتیمان‌شان را بزرگ می‌کنند. تو به‌جز کرسی لوکس، خانه مجلل و دفتر و بارگاه مجلل‌ات جای دیگر این سرزمین را ندیده‌ای، اما من هر روز در لب سرک صد‌ها خواهر و برادرم را می‌بینم که گدایی می‌کنند. من هزاران جوان روشنفکر و تحصیل‌کرده را می‌بینم که از گرسنگی و بیکاری رنج می‌برند، اما تو قومندان‌های بی‌سوادت را به جای آنان در اداره‌ها جابه‌جا کرده‌ای. با این‌که تو به نمایندگی همین گرسنه‌ها، گداها و بیکاران به کرسی معاونت تکیه زده‌ای، اما هیچ دردشان را درمان و هیچ زخم‌شان را مرهم نکرده‌ای
 دوستان منصفانه قضاوت کنید! در چنین شرایط من و امثال من سکوت کنیم یا چون اطرافیان آقای خلیلی به مدح و تملقش بپردازیم یا این‌که از درد مردم غریب‌مان فریاد بکشیم که آقای خلیلی! مردم رنج می‌کشند، اما شما گنج می‌کشید!
آقای خلیلی! تو تاج امپراتوری‌ات را در بامیان مفت به دست آوردی، اما هم‌چنان مفت از دست دادی! برای مردم ما چه سخت به دست آمده بود، اما تو چه آسان باختی!؟ چون تو به فکر دزدی بودی نه مقاومت! مزاری برای روزهای چون بامیان رنج کشید، اما تو آن را تبدیل به گنج کردی.
وقتی طالبان به دره شکاری رسیدند تو طرح کشتن اطرافیانت را صادر می‌کردی که به خاطر زردار و زورمند شدن با هم مشکل پیدا کرده بودید. موترهای نظامی طالبان مدت نیم ساعت از دره شکاری به مرکز بامیان رسیدند با این‌که در وقت عادی کسی این مسیر را در این مدت پیموده نمی‌تواند؛ چون تو و هم‌راهانت بیست گلوله هم در مقابل آنان شلیک نکردید. این در حالی بود که مردم هزاره‌جات فرزندان و پاره‌های تن‌شان را در رکاب تو فرستاده بودند تا از جان و مال، شرف و حیثیت و ناموس‌شان دفاع کنی و خودشان  به خاطر تحریم طالبان از گرسنگی علف می‌خوردند.
 آقای خلیلی! تو در بامیان به جای سنگرهای طالبان سینه‌های قومندان شفیع و قومندان سرور را هدف قرار داده و سوراخ سوراخ کردی. تو سپاهی را به ارث بردی که در غرب کابل در کنار مزاری عاشقانه می‌جنگیدند، اما در بامیان با تو و در کنار تو همه «وندی» شدند و همه وند می‌زدید. بلی! وقتی رهبر تاراج‌گر باشد، باید عسکر هم تاراج کند. تو بامیان را مفت باختی، اما با شهرکت از شهر کابل سر برآوردی. جای را که به گفته رمضان بشردوست، مزاری به خانواده‌های شهدا، بیوه‌زنان و یتیمان داده بود. تو قصرهای ساختی که به «کاخ سبز دمشق» و «دارالخلافه‌ی هزار و یک شب بغداد» می‌ماند. دفترهای حزبی باز کردی که به دربار شاهان ساسانی ایران و امپراتوران روم قدیم شبیه بود.
آقای خلیلی من خبر داشتم، اما «بصیر احمد دولت آبادی» در کتابش «مزاری ماندگارترین تلاش در تاریخ هزاره‌های افغانستان» بیش‌تر هویدا کرد. تو با مزاری به مخالفت و رقابت برخواسته بودی  و سرانجام به دشنام‌های رکیک تلفنی، جدال، کشمکش و جنگ انجامید. وزرات خارجه ایران به خاطر  سرشوخی مزاری جانب تو را گرفتند و در «فرجام غم انگیز» مردم و مزاری باخت و شماها بردید. نتیجه‌اش سقوط غرب کابل و کشته شدن مزاری بود، توطیه‌ای که  تو در پیشاور چیدی و طالبان آن را اجرا کرد.
آقای خلیلی! تو آنچه را از مزاری مفت به دست آوردی، مفت از دست دادی. تو نه یار صادق مزاری بودی و نه خادم راستین خلق، و نه بنده‌ی مومن خدا. بامیان برای مردم ما غرورآفرید اما تو آن را شکستی، دموکراسی به مردم ما امید خلق کرد اما تو آن را برباد دادی. تو نماد «غرور شکسته» و «آرزوهای برباد رفته‌ی مردم ما هستی».
دوستان آقای خلیلی به خاطری که خدا از او راضی باشد و خلق هم از دستانش آسوده، به جای چاپلوسی، خیرخواهانه مشورت دهید و منصفانه قضاوت کنید! تا او اصلاح‌ شود و جامعه به سوی شکوفایی حرکت کند نه تباهی و بی‌عدالتی و منفعت‌طلبی شخصی. اما پیشنهادم به شما آقای خلیلی این است: بیا در زندگی‌ات برای یک بار مردانه تصمیم بگیر، بشرم! و با نیم متر تناب خود را «حلق‌آویز» کن! شاید ملت تو را ببخشند و خدا از تقصیرت بگذرد

۱۳۹۲ مرداد ۲۱, دوشنبه

آقای اعتمادی؛ وقتی شراب خواری رذیلت و آدم کشی فضیلت باشد!





آن قدیما که بسیاری چیزها وجود داشت اما شکل الکترونیک ودجیتالی آن نبود، یکی هم ساعت های کوکی بود، این ساعتهای کوکی باید پس از هر چند ساعتی کوک می شد تا به حرکت خویش ادامه می داد، هر زمانیکه از کوک می ماند، خالی می گشت، امروزه هم ادمهایی وجود دارد که همان نقش ساعتهای کوکی را ایفا می کنند، اما غافل از این است که روزی کوکهایشان خالی خواهد شد و از حرکت باز خواهند ماند.
به مناسبت عید سعید فطر امسال اجنت های ایرانی نمایشی را از طریق رسانه های نگاه، فردا، تمدن به اجرا گذاشت، به دنبال آن این حقیر یک پیام فیسبوکی را نشر کردم، ( که در ادامه خواهد آمد) در ذیل آن پیام جناب اقای مصطفی اعتمادی لطف کردند کامنت دیگری گذاشته بودند، که لازم دانستم نکاتی را در اینجا یاد آور شوم:‌
اول پیام فیسبوکی من:
عید فطر و بازی مهره های ایرانی در غرب کابل
1-
واقعیت این است که چه بخواهیم و چه نخواهیم، چه خوش شوند و چه نا خوش، میان مهره های مثل خلیلی، محقق، محسنی و... فرق چندانی وجود ندارد، همه شان آبشخور مشترک دارد، بعضی هایشان مثل محقق شهامت و شجاعت اقرار دارند، می گویند ما روابط دوستانه داریم، بعض دیگر مثل محسنی ادعا می کند که برای ما آقا امام زمان از مسیر چاه امکانات می رساند و هیچ ارتباطی با تهران نداشته و نداریم. ولی همه می دانند که دارند، و چگونگی شان هم باشد برای بعد.
2-
اگر دیروز هزاره جات را بنگریم، بر اساس تعهدی که ملا خمینی اخوند به شوروی سابق داده بود، و همچنان منافع ملی ایران اقتضا می کرد که جنگ در افغانستان باید همیشه و جاودانه باشد، از میان همین ملا ها و امامان و مراجع هشت حزب ساختند و برای همه شان امکانات داده می شد تا به نام یا زهرا- یامهدی- یا حسین- یا ابو الفضل و یا ابول های دیگر هزاره کشی کنند. و کردند و بهترین نخبه گان جامعه هزاره را به همین بهانه از میان بردند و تا امروز جای شان خالیست
3-
دیروز دو تلویزیون نگاه و فردا با همه مفتی های شان یک طرف ادعا داشتند که به خدا و پیغمبر و... عید است، طرف دیگر تمدن بازهم با همان چهره های یک سان که هر کدام شان قور شیر برنج و یا تیر کراچی بر سر و لباس های که نماد بیگانگان و شیاطین است، ادعا می کردند که ماه رویت نشده است.
4-
آنچه را که من دیدم بازهم مثل دوران جهاد همه شان از یک مجرای نهادهای ایرانی تئوریزه شده بودند تا بار دیگر غرب کابل را سنجش کنند، و بنگرند کدام یک نفوذ بیشتر دارد تا...
5-
دیروز بازی سختی را مهره ها پشت سر نهاد خدا عاقبت این مردم را با این چهره های تکراری بخیر کند

اما کامنت اقای اعتمادی :
Mostafa Etemadi افرین جناب حیدری ازین بهترین با تاریخ وکار وسرنوشت وسهم مردم هزاره درمبارزه با روسهاس اشغالگر وحضورشان ا درسیاست نمیشه بازی کرده مبارک است دوست عزیزم که گپهای را که طالبان وحکمتیار وسلفیها نمیتوانن ونتوانیسته اند بمردم هزاره ورهبرانن شان نسبت دهد بسادگی اب خوردن نسبت میدهی دوست عزیز برای کی ؟؟ وچی ؟ وچرا؟ مه نمیگویم که فلان اقایان خوبند ویا بد بلکه میگویم برای کیها گپهایت اب میخورد؟ دوستانه بگویم کمی فکر کن


نکات کلیدی:
مبارزه با روسها:‌

گپهای را که طالبان وحکمتیار وسلفیها نمیتوانن ونتوانیسته اند بمردم هزاره ورهبرانن شان نسبت دهد بسادگی اب خوردن نسبت میدهی

برای کیها گپهایت اب میخورد

1-      آقای اعتمادی می خواهم این بحث را با یک خاطره شروع کنم، این خاطره را به این دلیل نقل می کنم که وقتی آن دوست بیان می کرد شما هم آنجا حضور داشتید، کمی به گذشته ها هم ذهنتان سیر داشته باشد، تا در سلوک نوشتاری هم نقش بازی کند.
شاید به یاد داشته باشید، روزی من پشت تلفن به دوستی گفتم مواظب خودت باش، هرچیز نخوری! آن دوست کلمه هر چیز را تفسیر کرد و قصه به درازا کشید، آن دوست که خودش روزگاری برای خودش و برای خیلی های دیگر کسی می ماند، صادقانه چیزی را اقرار کرد و گفت، من در زندگی ام شراب نخورده ام، رشوه نگرفته ام و... اما آدم خیلی کشته ام! شما بهتر می دانید که او این آدمها را در چه زمانی و چرا کشته است، یقینن منظورشان برادران روسی نبوده است، بلکه رذیل های هزارگی بوده است که با دستان مبارک این دوست کشته شده است، من از شما می خواهم که ایا به نظر شما میان شراب خواری و آدم کشی فرقی نیست؟ آیا شراب خوری یک رذیلت به شمار می رود و آدم کشی یک فضیلت؟
من اینجا نمی خواهم مباحث انسانی را طرح کنم و از سویی هم نمی خواهم که مباحث حقوق بشری را بیان کنم بلکه می خواهم از زاویه دید همان برادر که به آدم کشی های خودش فخر می فروشد، طرح مسئله ای را بکنم!
شما می دانید که او خود را یکی از افتخارات جهاد می پندارد، و بار معنایی جهاد در حقیقت چیزی را برای خود نخواستن و همه چیز را برای رضای خدا فنا کردن و در راه خدا حرکت کردن و در نهایت جان دادن و پاداش شهادت یافتن می باشد، حد اقل به زعم این قلم!
پس می توان به این نقطه رسید که هرکس که جهاد می کند یعنی احکام الله را تطبیق می کد، یا برای تطبیق احکام الله سعی  و تلاش می ورزد، در این صورت می خواهم به این نکته توجه شما راجلب نمایم که آیا قبول دارید که از منظر احکام الله ما دارای دو نوع حقوق می باشیم؟
-          حق الله
-          حق الناس
شما بهتر می دانید که تفاوت میان حق الله  و حق الناس حد اقل از منظر گاه تعریفی که در قران وجود دارد تا چه حد می باشد، حد اقل در این نکته شاید وجه اشتراک داشته باشیم که حق الله را انسان هر زمانی می تواند تامین نماید، یعنی یک انسان هرچقدر در پیشگاه خداوند گناه نماید، و این گناهان در جدول حق الله بگنجد، هر زمانیکه به درگاه خدا باز گردد، و با توبه کردن همه چیز ترمیم می شود، این وعده الهی است که وقتی بندگانش به درگاه او باز می گردد، او از آنها استقبال می کند و همه خسران هایش را به دلیل ندامت بنده اش از اعمال زشتش می بخشاید، اما همو گفته است که قادر به بخشش هیچ حق الناسی نیست مگر اینکه از او رضایت بطلبد!!
ایا قبول دارید که خداوند انسان را خلق کرده است تا در این دنیا آنگونه که می خواهد زیست کند؟ آنگونه که می خواهد ایمان داشته باشد و انگونه که می خواهد خدای خویش را پرستش کند، و انگونه که می خواهد دین ورزی نماید؟ مگر در متن قران وجود ندارد "لا اکراه فی الدین" ایا این همه دادن آزادی برای انسان برای چیست؟
حالا زمان آن فرا نرسیده است که از این دوست سوال شود که تو چرا جان آن آدمها را گرفتی؟ مگر این جان هدیه الهی برای انسان نیست؟ تو با چه مجوزی به خود اجازه دادی که این هدیه الهی را از او بگیری؟ اگر ادعا نماید که او برای رضای خدا این کار را کرده است، ایا به زعم شما این درست خواهد بود که هرکس به زعم خویش رضای خدا را تفسیر نماید و خود حکم صادر نماید که بایدفلان کس حق زندگی داشته باشد و فلان کس ها حق زندگی نداشته باشد، دیگر زمین مکانی برای زیستن می شود یا مکانی برای تنازع بقا؟
باز شما بهتر از من این بنده خدا را می شناسید، که ای کاش او بر اساس استنباط خودش به قول خودش آدم می کشت، هرچند به ظاهر چنین بوده است، ولی در حقیقت اطاعت از فرمان کسی بوده است، که از مرگ آن آدمها بی نهایت تاامروز بهره برده است، اما او تا سر حد یک قاتل تنزل پیداکرده است، و از سویی کسیکه ایمان دارد که انسان کشی نوعی جهاد می باشد، باید آنقدر به مرحله یقین رسیده باشد که باور کند خداوند رزاق است، اما شما بهتر می دانید که متاسفانه این یقین هم در وجود او وجود ندارد، هر لحظه حس گرسنگی شکم خود و اولادهایش او را می ازارد و به همین خاطر به درگاه همانها که دیروز فرمان قتل می داد و او در حقیقت برای رضایت او جان انسانها را می گرفت، خیز می زند، و طلب رزق می کند، و رزاق هم می گوید اگر امروز انسان کشی دشوار شده است باید به گونه دیگری انسانها را نابود کرد و از او تا سرحد یک مخبر انسان ذلیل ساخته است، که کار یک مخبر بازهم شما بهتر می دانید که تجاوز به حریم حق الناس می باشد و... ایا بازهم به زعم شما شراب خوری بد تر از انسان کشی و تجاوز به حریم حق الناس می باشد؟


2-      اقای اعتمادی اشاره ای دارد به دوران جهاد ومبارزه با روسها!

الف: بحث در کلیت جهاد زیاد است، من نمی خواهم وارد شوم، اما همین قدر می خواهم بدانم از نظر شما جهاد جیست؟ جهاد اگر جنگ بر علیه یک تفکر است، تفکری که حد اقل اعتقاد به ساخت زیر بناهای اقتصادی مملکت داشته است، باید دانسته شود که سود این جهاد برای مردم چه بوده است؟ بر علیه یک سیستم مبارزه کردن بدون اینکه هدف مشخص و التر ناتیو معین وجود داشته باشد چه مفهومی می تواند داشته باشد؟ اگر جهاد روشی برای حفظ ایمان مردم محسوب می گردد، ایا غیر از این است که وقتی فقر از دروازه ای وارد خانه می شود، دین و ایمان از دریچه آن می گریزد؟ جهادی که همه زیر بنا های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، هنری و... یک جامعه را از بین ببرد، و حاصلی به جز ویرانی به میراث ننهد با کدام عقل سلیم می توان بر آن صحه گذاشت؟  اگر جهاد مبارزه با اشغالگران پنداشته شود، باز این سوال پیش می اید که چرا جهاد بر علیه اشغالگران بالفعل با امکانات اشعالگران بالقوه صورت گرفته است، باید به این سوال پاسخ داده شود که چه تفاوتی میان ابر قدرت شوروی و ابر قدرت امریکا وجود داشته است که جهاد به نفع یکی و خسران دیگری را دین واجب شمرده است ؟ و دهها سوال دیگر

ب: احزاب جهادی هزاره جات

اما بحث من در آن یاد داشت فیس بوکی بیشتر متوجه احزابی بود که در داخل هزاره جات و به قول شما جامعه تشیع وجود داشته است.
جای دارد من همینجا باور خودم را بگویم، هرچند این باور در این سرزمین بر روی هیچ مبنای آمار رسمی استوار نیست، زیرا متاسفانه هنوز یک امار رسمی معتبر در قسمت اقوام و مذاهب وجود ندارد، ولی نگارنده معتقد هست که در جامعه هزاره کمتر از 50 درصد آن شیعه می باشد ما بقی را هزاره های اهل سنت و اسماعیلیه تشکیل می دهد، اما به شکل مرموزانه ای تلاش صورت گرفته است که هزاره و شیعه را معادل هم در فرهنگ عامه بارگزاری کنند، و به این صورت به اهداف خاصی که از مجاری خاص دنبال می شده است برسند.
احزاب جهادی شیعه:
اگر بپذیریم که جهاد یک افتخار بوده است برای افغانستان، و این افتخار هیچ گاهی از تاریخ کشور پاک نخواهد شد، باید گفته شود که احزاب شیعی به  هیچ وجه سهمی در این افتخار نداشته است، زیرا  حامیان این احزاب کشوری بوده است که خودش متحد حکومت وقت، متحد شوروی سابق بوده است، چطور می شود حامی یک جریان هم دوست دشمن باشد و هم اینکه در افتخار دشمنانش شریک؟
ثانیا، این فرضیه را بپذیریم که این احزاب آنقدر رند بودند که توانستند از دوستان دشمنان خودشان سوء استفاده نماید برای رسیدن به اهداف خودشان، بیائیم ببینیم که این احزاب در داخل هزاره جات چه کرده است؟
اولن در راس همه این احزاب یک روحانی یا به عبارت اخری یک ملا قرار داشته است، همه شان فارغ از حوزه های علمیه نجف ومشهد و قم بوده اند، همه شان در قرار گاه های نظامی ایران آموزش دیده است، همه شان از سوی نهادهای مختلف داخل حکومت ایران تمویل، تجهیز وحمایت می شده است، اما در داخل افغانستان وقتی می امدند، جبهات علیه یک دیگر فعال می گردید، مگر از یاد برده ایم که همیشه جنگ میان حرکت اسلامی به رهبری ایت الله محسنی تحت حمایت مستقیم ملا خمینی، سازمان نصر، سپاه پاسداران شاخه از یکی از قرار گاههای سپاه پاسداران ایران در افغانستان و نهضت و...  به شکل دوامدار جریان داشته است  و بی نهایت هزاره در این میان جان دادند، ایا می شود گفت جهاد بر علیه حزب حرکت اسلامی که در راس حزبش یک فقیه بود واجب بود، یا اینکه جهاد بر علیه سپاه پاسداران که بازهم چهره هایی مثل اکبری و صادقی نیلی و... که بازهم اخوند بودند واجب بود چون فتوایش را فقیهی مثل محسنی صادر کرده بوده است؟ از سوی دیگر ایا انها اصولن این اجازه را داشتند که بر علیه یک دیگر بدون اجازه ستاد های تهران فتوا صادر کنند؟
من فکر می کنم امروز زمان آن فرا رسیده است که نسل نو همه رخداد های سه دهه تاریخ اخیر خودشان را آسیب شناسی کنند، که چه کرده اند و حاصل آنچه کرده اند برایشان چه بوده است؟
وجود احزاب جهادی در هزاره جات، به جز اینکه هر روز فتوا بر علیه این قریه و آن قریه صادر کرده و تعدادی از مردم جام شهادت نوشیده اند سودی دیگری هم برای این مردم داشته است؟
نسل امروز حق دارند برای یافتن پاسخ به این سوال تلاش کنند که چرا ایران هشت حزب را تنها در هزاره جات تمویل ، تجهیز و حمایه می کرد و جنگ را میان آنها دامن می زد، ایا این اقدام به خاطر این بود که حکومت مرکزی که تحت حمایه روس بود از شعاع جنگ هزاره جات در امان باشد؟ یا اینکه نه ایران به خاطر منافع دراز مدت و منفعت ابی که در افغانستان داشت فقط تنها به یک چیز فکر می کرد و آن تداوم جنگ در افغانستان به هر بهانه ای که می توانست باید ادامه پیدا می کرد؟ یا اینکه ایران فقط به دنبال یک کشور ضعیف، فقیر ، ویران در همسایگی خودش بود و به این دلیل احزاب مختلفی را حمایت می کرد تا افغانستان ویران شود!
نسل امروز حق دارد از خود این سوال را بنماید که مدعیان رهبری این احزاب که امروزه بسیار گزافه گویی های زیاد هم می کنند چرا هرگز از خود این سوال را نکردند که دشمنان شان را هم ملا خمینی آخوند مثل خودشان حمایت می کنند، چرا آنها در اینجا تشنه به خون همدیگر هستند؟‌

نسل امروز حق دارد سوال کند که ایا مذهب این همه ابهام دارد که هر ملایی بر علیه ملای دیگر فتوای مرگ صادر کند، و به بهانه نابودی آن حزب ملا بسیار مردم دیگر را نیز نابود نماید و یا اینکه نه مذهب مشکل نداشته است بلکه این ملاها بوده است که همانند گودی های کوکی هیچ اراده و اختیاری از خود نداشته است و از جای دیگر کوک می شده است تا در اینجا وظیفه قتل و نابودی کشورشان را عملیاتی نمایند؟
قصه جنایات احزاب جهادی در هزاره جات بلا استثنا سر دراز دارد که شاید روزی به تفصیل همه شان نشر گردد، اما جای تاسف است که هنوز ایران می خواهد این تجربه را بازهم در افغانستان تکرار نماید! اما نسل امروز به لطف ابزارهای جدید و حضور جامعه بین المللی و آگاهی از منافع فردی و جمعی خودشان به گونه دیگری فکر می کنند و ایمان دارند که به گونه دیگر و بهتر هم می شود زیست. 
3-      امروز ما در عصری زیست می کنیم که عقلانیت جای هر نوع احساسات را گرفته است، اگر دیروز تلاش می شد که جوانان مردم را در حلقه ای از احساسات قومی، مذهبی، منطقه ای و... اسیر کرد، و برایشان تابو هایی ساخت و این تابو ها را تقدیس کرد، و مردم را وادار به پرستش آنها نمود، امروز نسل جدید به هیچ تابویی ایمان ندارد، و معتقد هستند که باید یک افغانستان واحد، منسجم و اقوام با هم برادر را پایه ریزی کنند، آنها بعد از این تلاش خواهند کرد بت هایی را که تا کنون به هر دلیل ساخته اند، بشکنند، زیرا این بتها در همه این سالها برای همه نشان داده اند که به جز شکم، زیر شکم و در نهایت منافع خانواده خود دیگری هیچ سودی نه برای قوم، نه مذهب، و نه افغانستان نداشته اند.
مردم باور کرده اند که این تابو ها حالا تبدیل به غده های سرطانی بر پیکرشان شده است، تداوم زندگی اجتماعی نیاز دارد که باید این غده ها از پیکر اجتماع جراحی شده و به دور افکنده شود، دیگر این تابوها قادر نخواهد بود که با تحریک احساسات قومی، مذهبی، سمتی و... مردم افغانستان را تشنه به خون یکدیگر نمایند تا انهاتامین کننده منافع ایران  و یا هر اجنبی دیگر شوند.
بخشش باشد آقای اعتمادی که اندکی این نوشتار دراز شد، و در زندگی هیچ علاقه نداشتم تا با معلول ها مواجه شوم، اگر امروز به بهانه یک کامنت شما این مطالب را نوشته کردم، هرگز قصد تعرض به شخصیت شما را نداشتم، چون می دانم شما متاسفانه معلولی بیش نیستید، اما به بهانه آن کامنت امید که بخشی از علت هایی که در این جامعه فاجعه خلق کرده است را برای نسل جوان و منتقد بیان کرده باشم.
تا فرصت دیگر بدرود