-1-
فریبا همان زیبای توپل و دوست داشتنی ام در امتداد درخت های سبز
ناپدید شد، من با کوله باری از خاطراتی فراموش ناشدنی از سراشیبی کوه پایین شدم، یک
راست آمدم به کلبه ام، همانجا که همیشه در تنهایی هایم می رفتم و بر روی نمد میراث
مانده از مادر مادر کلانم، می نشستم و مست می کردم و مست می گریستم و در مستی می
سرودم شعرهای شرر انگیزی را که در توصیف خدا بود! آه خدای من! حال باز آمده ام تا
در ستایش تو بسرایم! اما کجاست شرابم؟ کجاست یاری که برایم جرعه جرعه بیندازد و مرا
همراهی کند و با گیسهای پریشانش تا افلاک پرواز دهد! آه خدای من! امشب، شراب ندارم!
آه خدای من امشب هیچ گنبدی نیست که در آستانش دخیل ببندم و از نوک آن جرعه جرعه
بمکم و خدایم لب بگشاید و بنالد و بگوید که دردم می اید! خدایا! کجایی؟ چرا نیستی؟
تا من لبهایت را ببوسم، تا من گلوی بلورینت را در میان لبهایم فشار دهم و نفست بند
بیاید و اشکهایت جاری شود و من در زیر باران اشکهایت وضوی نجابت بگیرم و نماز پرستش
در استان کبریایی پستانهایت اقامه نمایم! آه خدای من! چرا ترک من کردی و رفتی و مرا
در این کلبه رها کردی تا در نبودنت اشک بریزم و اشک بریزم و اشک ... تا ...
-2-
مردان قریه برفها را با بیل به یک سوی می اندازند، برفها چون کوهی قامت بلند می
کنند، مردان محوطه کلانی را خالی از برف می کنند، به زمین می رسند، زمین به روی
مردان ترشیده روی لبخند می زند، مردان ترشیده با عصبیت تمام زمین را حفر می کنند،
گیلها خلاص می شوند، به خاک مرتوب می رسند، خاک را از زمین بیرون می اندازند، زمین
را به اندازه خفتن یک انسان حفر می کنند! شاه برات عرق از پیشانی اش پاک می کند،
دستمال را بر گردن محکم تر می بندد، قبر دوم را مشغول کندن می شود. با تمام قدرت
بیل را به عمق زمین فرو می کند و خاک را به طرف برفها می اندازد، در حالیکه عرق از
پیشانی اش چکه می کند، از درون قبر بیرون میشود و صدای اهالی که بلند می گویند لا
اله ال الله به گوش می رسد. آیت الله با ریش بلند عینک سیاه، پیش و چند نفر که
جنازه بر دوششان می باشد به دنبال ایت الله به سوی قبرستان می ایند، ایت الله پای
خودش را دقیقن بر روی چیر برف می گذارد تا مبادا پایش در انبوه برف فرو رود و تا
اعماق گور شود. مردان جنازه به دوش همچنان به دنبال ایت الله می ایند و جنازه را به
قبرستان می رسانند، ایت الله بر روی برف نماز جنازه می خواند و جنازه را در گور دفن
می کند و با دفن جنازه دوم ذکر مصیبتی از کربلا می کند و به یاد همه می آورد که
آنجا جنازه ها بر زمین بود و کسی نبود تا آنها را دفن کنند و زینب همانند مرغ بال
شکسته خود را به هر طرف می زد و موی خویش می کند و مویه می کرد! مردم به یاد عزیز
از دست رفته شان می گریستند و مصیبتی را که ایت الله به شکل میراثی برایشان تکرار
می کرد، با حق حق گریه هایشان همراهی می کردند و ایت الله از زیر عینک به همه
مردمانیکه برسر قبر در حصار برفها سرهایشان پایین بودند و اکشهایشان جاری نگاه می
کرد.
-3-
هنوز خروس اذان نگفته است، هوا تاریک تاریک است، عزیز اسب را جل کرده است،
خاتون به همراه الهه سوار اسب می شوند، عزیز افسار اسب را می گیرد، حرکت می کند، از
میان انبوه برفهای پیش آغیل خارج می شود، خود را به کمر کوه برابر می کند، تمام کوه
در زیر برف مدفون است، اثری از زمین وجود ندارد، تا چشم کار می کند سفید هست و
سفید! من و عظیم به دنبال اسب می رویم، من اما هنوز راه رفتن بر روی برف آن هم
سورچه را یاد ندارم، صدای عزیز می اید که فقط پایت را به جای پاهایی که پیش از ما
گوسفندان گذاشته اند بگزار تا در اعماق برفها فرود نرود! من چنین می کنم، با احتیاط
قدم بر می دارم، مبادا پایم در اعماق برفها فرو رود! کم کم هوا روشن می شود، در
دامنه ای کوه تراکم برف زیاد هست، برف می شکند، پاهای اسپ تا سینه گور می رود،
خاتون با الهه کوچک بر روی اسب هستند، اسب قدرت بیرون کشیدن پاهای خود را ندارد،
عزیز خاتون و الهه را از روی اسبپ پایین می کشد، با زحمت زیاد، اسب را از میان
برفها بیرون می کند، و اسب خود را در مسیر چیر عیار می کند، و به سوی قله کوه اماده
رفتن می شود، خاتون سوار اسب می شود، دوباره الهه را در بغل می گیرد، در میان لحاف
پشمی ای که مادر بزرگش درست کرده است می پیچد تا از گزند سرما در امان بماند، عزیز
با چوب دستش پیش، اسب به دنبالش و عظیم در پی اسب و من آخرین نفری هستم که این
کاروان کوچک را تشکیل می دهیم. آرام آرام افتاب می تابد، عزیز در دلش ترسی حولناک
جای می گیرد و می گوید اگر دیر تر شود، افتاب گرمتر گردد، چیر ها بر اثر تابش افتاب
سست میشود و پای اسب گور می رود و رسیدن به قریه بعدی دشوار می گردد. باید بر سرعت
خود افزود، تا پیش ازگرم شدن هوا به پناهگاه جدید رسید. در سراشیبی کوه قرار می
گیریم، در دور دست چشمم به گله ای گوسفندانی می افتد که در میان برفها در حال حرکت
هستند، پیشاپیش گله بزی عظیم با ریشی انبوه در حرکت هست، چند بز کوچک به دنبال
آنهاست، و در پس بزها گوسفندان و در نهایت چوپانی با چوپی و تبراقی در پشت در حال
حرکت هست. از عظیم می پرسم که چرا چوپان در انتهای گله است؟ عظیم می گوید در برفها
بز بزرگ هست که همیشه پیش هست و برف را چیر می کند، راه جور می کند، و دیگر
گوسفندان و بزها عادت دارند که فقط پایشان را به جای پای همان بز بزرگ می گزارند و
در نهایت برفها کوبیده می شوند، و راه جور می شود تا آدمها از ان مسیر به مقصد
برسند. یک لحظه چشمم به ریش بز بزرگ می افتد، احساس می کنم زیر درس مغنی لبیب حجت
هاشمی در حوزه مشهد نشسته ام و هر کلمه ای که می گوید ریش عظیمش بیشتر از لبهایش
تکان می خورد و همیشه وقتی جایی می رود دیگران کوشش می کنند پایشان را به دنبال پای
او بگزارند و به قول اهل فضل تقلید کنند، و با خود می گویم راستی گوسفندان تقلید را
از آدمیان آموخته اند یا آدمیان از گوسفندان؟ راستی چه وجه مشترکی بین ایت الله و
بز هست که هر دو باید پیش قدم در همه جا باشند؟ که ناگهان صدای فریاد عزیز چرتم را
می شکند، اسب از کمر کوه پایش از چیر خارج شده است و به سوی دامن کوه در حال لخشیدن
است و خاتون به یک طرف و الهه در سوی دیگر به سوی انتهای دره...
-4-
چیزی شبیه سنگی
بر رویم می خورد، از جایم می پرم، تمام وجودم در زیر عرق خیس خیس هست، و می بینم
هنوز بر روی نمد به جای مانده از مادر، مادرکلانم افتاده ام و در سوگ فریبا خدای یک
دانه من که مرده است گریسته ام! و اشک و عرق در آمیخته است تا من به تنهایی خود
ایمان بیاورم!
پایان










