‏نمایش پست‌ها با برچسب یونس حیدری# داستان# شیخ و شهوت# اروتیک#. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یونس حیدری# داستان# شیخ و شهوت# اروتیک#. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ بهمن ۱۵, پنجشنبه

شیخ و شهوت





یونس حیدری
 در پل سرخ ایستاد بودم منتظر کاستر تا بروم برچی، قرار بود برچی خانه دوست دخترم بروم و با او در باره ازدواج مان صحبت کنیم، اینکه چطوری باید، پدرش را راضی کنیم تا ازدواج هردویمان را قبول کند، درست وقتی کاستر هم رسید، یک زن خوش تیپ و خوش اندام هم رسید، چشمانش سرمه کرده بود، لبهایش رنگ شده بود، به صورتش همه رقم روغنیات مالیده بود تا چشم گیر شود، به من گفت مهمانم نمی شوی؟
مانده بودم چه کنم! پیش مریم بروم یا مهمان این خانم زیبا روی شوم، تازه اگر پیش مریم هم بروم به آرامش کامل نمی رسم، ولی این خانم وقتی مهمان می کند حتمن می تواند برایم آرام بخش باشد، مدتها بود که این نیاز بر آورده نشده بود، به همین خاطر قبول کردم همراه خانم اتو کشیده راهی شدیم، در راه برایش گفتم جای مای داری؟ گفت غم جای مای نخور، خانه دارم، یک آپارتمان است، تنهای تنهام، هروقت دلت شد بیا، مرا از تنهایی در بیار!
توی دلم جشن گرفتم، بالاخره یکی پیدا شد، هم اهلش هست، هم جای دارد، هم تنهاست، دیگر بهتر از این نمیشود! تازه یادم آمد نکنه از آنهایی باشد که جیب میب آدم راخالی می کند، برایش گفتم هی خانمی! راستی ما پول مول نداریم! تبسمی بر لبش نقش بست، گفت پول که نداری! کیر هم نداری؟
جا خوردم، کمی شرم در وجودم نقش بست، آهسته گفتم؛ اون بیچاره که همیشه همراهم هست!
زن بازهم تبسمی کرد و گفت؛ من کمی او را کار دارم و بیشتر از او با خودت کار دارم!
این جمله زن اتو کشیده، حرکت قدمهایم را سست کرد، و با خود بارها و بارها در ذهنم مرور کردم، من کمی او را کار دارم، و بیشتر از او با خودت کار دارم! خدایا او با من چی کار دارد؟ نکنه جنایی باشد! نکنه کدام دامی باشد برای بد نام کردنم و... یک بار می خواستم تغییر مسیر بدهم،  راهم را جدا کنم، بروم طرف خانه مریم، شاید مریم هم منتظر باشد، شاید مریم دلش کشیده باشد که جی جی مالی کنمش، ججی هایش را بمالم و بمکم و آه و اوهش بلند شود، چشمهایش را ببندد، لبهایش را با لبهایم ...
خود را کنار یک آپارتمان دیدم که دارم از زینه هایش همراه خانم اتو کشیده بالا می رفتیم، دیگر فرصتی برای فرار نمانده بود، حالا باید وارد خانه می شدیم، ترس و استرس تقریبن همه وجودم را فرا گرفته بود، راستش را بگویم، می لرزیدم، ولی به روی خودم نمی آوردم، خانمی دروازه یکی از آپارتمانها را باز کرد، داخل شد، در حالیکه تبسمی بر لب داشت، از من خواست وارد شوم!
وارد آپارتمان شدیم، یک راست دستم را گرفت و وارد اتاق خواب شد، در اتاق خواب یک تخت خواب بود، رویش ملحفه سفید کشیده شده بود، دستم را گرفت به طرف تخت خواب برد، بر روی تخت خواب نشستیم، کونم توی تخت خواب فرو رفت، نمی دانم همه اش اسنفنج بود یا فنر هم داشت، ولی کونم تخت خواب را چقور کرد، زن دستانش را دور گردنم انداخت و یک بوسه از رویم گرفت و گفت خوش آمدی عزیزم!
ته دلم خوش شدم، احساس کردم سکس بر روی این تخت خواب چه لذتی دارد، ولی باز آن جمله به یادم آمد، من کمی او را کار دارم و بیشتر از او با خودت کار دارم!
خدایا با من چی کار دارد؟ به کلی از یادم رفته بود که روی تخت خواب نشسته ام، و زن اتو کشیده روبرویم ایستاده است، وقتی متوجه شدم، که زن رنگ از رخش پریده است، و گردنم را گرفته و می گوید:
چی شده عزیزم! چی شده؟ چرا جواب نمی دی؟
گفتم : چیزی نشده
زن: چرا وقتی ازت سوال کردم که آماده شوم یا چیزی می خوری هیچی نگفتی، هرچه سوال کردم جواب ندادی، مثل یک مجسمه خشک شده بودی، گردنت را گرفتم بازهم هیچ متوجه نشدی و...
تازه فهمیدم که ترسیده بودم، ولی به خانمی گفتم که هیچی چیزی نشده بود؛ نمی دانم چرا متوجه نشدم.
خانمی در حالیکه لبخند خوشحالی بر لبانش غنچه کرده و همچنان  پالتویش را از تنش بیرون می کرد گفت چیزی می خوری برات بیارم عزیزم؟
گفتم نه من خودت را می خوام و.. .
نمی دانم چطور این جمله از دهانم پرید، ولی راستش دیگر هیچ هوس سکس در وجودم باقی نمانده بود، هیچ احساسی نداشتم، بر خلاف همیشه که آرزو داشتم کاشکی یک زن گیرم بیاد تا هرگز از بغلش بیرون نشوم ولی حالا حتا حال تکان خوردن هم نداشتم، زن از اتاق خواب بیرون رفته بود، متوجه شدم، پاهایم می لرزید، ترس همه وجودم را فرا گرفته بود، فکر می کردم در یک دام بزرگی افتاده ام.
چشمم به او افتاد، از در اتاق وارد شد، در دستش یک سینی بود، بر رویش دو پیاله چای بود، شاکلت بود، غوری بود، چشمم از امتداد سینی بالا رفت، سفید بود، خیلی سفید بود، تا بازوانش همچنان خط سفید امتداد یافته بود، گردنش هم سفید بود، گردنش خیلی زیبا بود، دل آدم می شد که خیز بزند و تمام گردنش رالیس بزند، چشمهایش داخل موهای آویزانش برقک می زد، برسرش هیچ چیز نبود، گردنش گم شد در میان موهایش، چشمم از سیاحت رویش پائین افتاد، پستانهایش در داخل سینه بند گم شده بود، و سینی چای اجازه نمی داد پائین تر از نافش را به تماشا نشینم، رو برویم ایستاده بود! او هم نگاه می کرد و من هم غرق در تماشای  پارک جان او شده بودم!
##
هردویمان روی تخت برهنه بودیم، دراز کشیده بودیم، زن گفت؛ نگران نباش، کمی ترسیده ای، من هم علاقه ای به سکس ندارم، ولی دنبال یک دوست می گردم تا باهم هم صحبت باشیم، رفیق باشیم، دوستش داشته باشم. از تو خوشم آمد، مهمانت کردم حالا هم از تو می خواهم اگر علاقه داشتی باهم دوست باشیم، رفیق باشیم، باهم باشیم!
تعجب کردم، برایش گفتم من یک دوست دختر دارم، دوستش دارم، قرار هست باهم ازدواج کنیم، نمی توانم با تو دوست باشم و بعد بخواهی با تو ازدواج کنم!
گفت دیگه با من هیچ کس ازدواج نمی کند! من فقط می خوام با یکی دوست باشم، با یک نفری که دوستش داشته باشم، تو هم می توانی با مریم ازدواج کنی، مریم را دوست داشته باشی، ولی با من رفییق باشی!
گفتم: چطوری رفیق؟
گفت: باهم بگردیم، باهم بخندیم، باهم حرف بزنیم، باهم گریه کنیم و باهم خنده کنیم و حرف دل یک دیگر را بتوانیم باهم بزنیم و راز دار یک دیگر باشیم.گفتم خوب با یکی ازدواج کن تا برای همیشه راز دار همدیگر باقی بمانید، گفت نمی شود، گفتم چرا؟ گفت داستان طولانی دارد، حوصله شنیدنش را نداری! گفتم حوصله اش را دارم، حالا که کیرم ترسیده و از خواب بلند نمیشه، هیچ جای نمیرم، تا خوب نشوم. حاضرم داستان زندگی ات را بشنوم! گفت نه، داستان زندگی یک راز است، راز را که نمی شود به همه کس گفت، اول باید قول بدهی که باهم رفیق باشیم، بعد قصه می کنم، گفتم رفیق بالاتر از این است که الان برهنه برهنه در آغوش هم خوابیده ایم؟ خندید و گفت این آغوش هر روز برای چندین نفر گشوده می شود، نفرهایی که حتا نگاهشان هم نمی کنم، برهنه می شوم برای شان، اونها کارشان را می کنند و می روند! رفاقت خیلی مقدس است، من به رفاقت قداست خاصی قایل هستم، رفاقت بالا تر از خانواده است، بسیار وقتها برادر که برادر است که با آدم از یک کیر و کوس ساخته شده است، آدم را تنها می گذاره ولی رفیق با آدم پیش میره، حتا گاهی رفیق برای رفیق جان می دهد! به همین خاطر از تو می خواهم باهم رفیق باشیم، اگر قبول کردی باز سفره دلم را باز می کنم، همه دار و ندارم را برایت می ریزم، چون می دانم رفیقم هستی، همرازم هستی، سنگ صبورم هستی و...
دیدم دل پر دردی دارد، به چشمانش نگاه کردم، احساس ملتمسانه ای را دیدم، نگاهم را از چشمانش بریدم، به پستانهایش رسیدم، هوس چشیدن کردم، بازهم نوک پستانهایش را چشیدم، سرم را بر روی پستانهای برهنه اش گذاشتم و گفتم باشه، باهم رفیق می شیم، رفاقت با همان قداستی که تو گفتی!
با دو دست سرم را در میان پستانهایش محکم فشار داد، و صورتش را بر سرم چسپاند، اشکهایش جاری شد، اشکهایش در میان موهایم رفت و از میان مویها عبور کرد و به پوست سرم رسید! ضربان قلبش شدید شد، سینه هایش می لرزید، با تمام وجود مرا در بغل گرفت، هق هق گریه اش دیگر قابل کنترل نبود، بلند بلند گریه کرد، مرا با تمام قدرت در وجودش فشار داد و با گلوی گرفته و بغض ترکیده گفت: تشکرعزیزم!
##
صبح بود، در اتاق پزیرایی دستر خوان پهن کرده بود، رفتیم باهم چای خوردیم و بعد گفتم بالاخره داستان زندگی ات را قصه نکردی رفیق خانمی! خندید و گفت دوست ندارم عزیزم خسته شود، گفتم خسته نمیشوم دوست دارم بشنوم! گفت حوصله شنیدنش را داری؟ گفتم اری! گفت پس بریم سر تخت بشینیم تا من قصه کنم.
هردو برگشتیم اتاق خواب، سر تخت نشستیم و او شروع کرد؛ تازه جوان شده بودم، یک روز که ختم قران داشتیم یک ناشناس سر و کله اش داخل کوچه پیدا شد، که خانه ما را می پالید، برادرم دیده بود و آورده بود خانه، در خانه بعد از ختم قران که همه رفته بودند، از او سوال کردند که کی هست و چی کار دارد، یک نامه داشت، از دنیای مهاجرت برگشته بود، نامه از بچه کاکای پدرم بود، که معرفی کرده بود، سلیم خان را، و گفته بود که سلیم خان فرزند فلانی از دوستان قدیم پدرم هست و همین اشنایی باعث شد که انشب آنجا بماند، کم کم ماه یک باری خانه مان می آمد، برادرانم و همه خانواده از او خوشش آمده بودند، هر مهمانی ای که میشد سلیم خان را هم طلب می کردند تا در خانه باشد، او هم هر بار با یک کتاب می امد تا ما بخوانیم، یک روز در خانه صحبت شد که دیگر باید من عروس شوم، خواستگار هم داشتم، همه خوب و بد کردند، برای هرکدام شان یک عیب پیدا کردند و گفتند به درد نمی خورد، ولی همه گفتند سلیم خان خیلی آدم خوب هست، راستش من هم خوش شدم، توی دلم نبات آب کردم که سلیم خان را شوهر می کنم، همه ماندند که او علاقه دارد یا نه؟ برای تمایلش نقش طرح ریزی کردند، بعد از آن زمان برادرم هر هفته از او به یک بهانه ای می خواست که خانه ما بیاید، او هم می آمد بعض شبها هم خانه مان می ماند، یک روز مادرم که با سلیم تنها بود و من پشت دروازه گوش بودم، برایش گفت که کم کم باید به فکر ساختن خانه باشد، او هیچ چیز نگفت، تا اینکه چند هفته بعد باز مادرم این موضوع را باز کرد، و من هم بیشتر وقتی می آمد خانه مان خودم را برایش نشان می دادم و خود شیرینی می کردم، بالاخره یک روز رفت خانه کاکایم و کاکایم را به عنوان خواستگار خانه ما فرستاد، همه گفتند چه کسی بهتر از سلیم خان! قول و قرار ها گذاشته شد که یک شب کاکایم و سلیم خان بیایند خانه تا جواب مثبت را برایش بدهند، آن روز فرا رسید، بعد از ظهر ببود که سر و کله آیت الله توسلی به خانه ما پیدا شد، ایت الله توسلی از علمای بزرگ بود، صاحب مقام و منصب در مدرسه آیت الله محسنی بود، خانه ما که می آمد حتمن مراسم دعای توسل و کمیل را برگزار می کرد، به زور ما را وادار به خواندن می کردند، مادرم قران را برد و تا یک استخاره هم بکند، ایت الله گفت خیر باشد انشاء الله ! مادرم گفت یک نفر امشب قرار هست خواستگاری بیاید، ایت الله گفت خوب خیر است دیگه نیازی به استخاره نیست اگر می دانید آدم خوبی هست، تعلل معنا ندارد! کی هست؟ مادرم گفت سلیم خان! رنگ از رخ شیخ پریده بود، گفته بود نه سلیم خان هیچ فرد مناصبی نیست، مادرم گفته بود چطور؟ نخواسته بود چیزی بگوید، گفته بود باشه این طور که هست استخاره می کنم، با قران استخاره کرده بود و گفته بود آیه ولالضالین آمده است، اصلن خوب نیست، مادرم این حرفها را به پدر و برادرانم گفت؛ پدرم رفت و شله شد که سلیم خان چی رقم آدم است، آیت الله گفته بود او یک مردتد هست! دختر دادن به یک مرتد جواز شرعی ندارد.
شب شد، سلیم خانشان خانه کاکایم رفته بود، کاکایم و زن کاکایم همراه یک بسته شیرینی خانه ما آمد مادرم و همراه پدرم دم دروازه گفتند که از خاطر سلیم خان اگر آمده اید بر گردید! نمی شود، کاکایم تعجب کرده بود، گفته بود این چه ریشخندی هست، با ریش خودت بازی نکن بیرار مه، شما زمین و زمان را هم زیر و رو کنید ادمی بهتر از سلیم خان پیدا نمی کنید، تازه دو هفته قبل قول داده بودید، حالا برم برایش چه بگویم، پدرم گفت، یک چیز بگو دیگه، اخرش پدرم گفت برو بگو دل دختر نیست، دختر پسر خاله خوره دوست دارد و ما هم برایشان وعده کرده ایم.
کاکایم رفت و دیگر ما هم سلیم خان را ندیدیم، ولی قلب من شکست، من سلیم خان را دوست داشتم، سلیم خان حرفهای خوب می زد، برای مان کتاب می آورد، از ما می خواست که خوب درس بخوانیم و...
داستان زندگی خانمی خیلی تاثر آور بود، دستم را بر گردنش آویزان کردم و گفتم بعدش چی شد عزیزم؟
گفت؛ بعد از ان هر هفته جای خالی سلیم خان را که دیگر خانه ما نمی آمد را احساس می کردم، ولی ایت الله توسلی هر شب چهار شنبه می آمد و در خانه ما مراسم دعای توسل را برگزار می کرد، و نانش را می خورد و فردایش می رفت، یک شب که نان خورد، رو کرد به طرف من که باز هر وقت جای انداختی یک جک آب هم بیاور چون این شبها خیلی تشنه می شود.
آنشب هم که همه رفتند بخوابد، و ایت الله هم رفت تشناب من رفتم جایش را انداختم و برگشتم یک جک آب را بردم، و آیت الله نمی دانم مرا جادو کرده بود یا ... نمی دانم یک وقتی متوجه شدم که در بغلش هستم و از من می خواهد که اجازه بدهم تا صیغه عقد موقت را بخواند، نمی دانم چطور شد که حاج اقا گفت حالا تا صبح تو زن من هستی، فرشته زیبا روی، و مرا لخت کرد و ... بعد در همین وقت بود که برادرم وارد اتاق شد و ما را دید و جنگ شروع شد، آیت الله را کفت، و بعد همه خانواده بیدار شدند، آیت الله را بعد از لت و کوب مفصل از خانه بیرون کردند، و بعدش آمدند سر وقت من تا جایی که ممکن بود همه مرا لت و کوب کردند، فقط من زنده مانده بودم، ولی اثری از سفیدی در وجودم نمانده بود، فردای آن روز مرا هم از خانه اخراج کردند که باعث بد نامی شان شده ام باید خانه را ترک کنم.
مدتی خانه خاله ام رفتم، بعدها که بهتر شدم، یک روز در پل سوخته آیت الله را دیدم، ایت الله احوالم را گرفت و گفتم که مرا بی خانه کردی، بیاب کردی، بیچاره کردی و اشکهایم جاری شد، گفت نگران نباش، مرا خانه یکی از دوستانش برد و بعد این خانه را برایم اجاره کرد، با خودش به حوزه علمیه خواهران برد برایم شهریه جور کرد، حالا هر ماه شهریه اقا امام زمان را می گیرم، بعضی وقتها هم می روم درس ملایی می خوانم، ولی اینجا در اصل شده است پاتوق آیت الله توسلی و دوستانش!
گفتم توسلی و دوستانش می آیند اینجا برای چه؟
گفت خوب معلوم است، شیخ می تواند با یک زن تنها چه کند؟ گفتم من چه می دانم؟ خندید  گفت خوب معلوم است همان کاری را که من و تو باید می کردیم ولی کیرت ترسید، خوابید و بلند نشد! ولی کیر شیخ اهل ترس نیست، راه شرعی اش را هم بلد است یک چند کلمه به زبان اعراب ملخ خور می خوانند که خودشان هم نمی دانند چی خواندند و بعد می گوید حالا تو برایم محرم شدی و بعد تمام لباسهایشان را می کشند بیرون و شروع می کنند به عملیه اسلامیه سکس!
حساس شدم! تا حالا فکر نمی کردم شیخ هم اهل حال و سکس و اینجور چیزها باشد، فکر می کردم شیخ یعنی، ریاضت، عبادت، بندگی خدا، در محراب مسجد مشغول دعا بودن و نیایش کردن و بر منبر مسجد موعظه کردن، فکر نمی کردم دنبال سکس گروهی هم باشند! که با رفقایش بیایند سراغ یک دختر و... به همین خاطر علاقه مند شدم تمام داستانهای خانمی را از زبان خودش بشنوم، و گفتم دوست دارم روش سکس یک شیخ را هم بدانم، هرچیز که از آیت الله توسلی با خودت می دانی برایم بگو!
خانمی هم شروع کرد و گفت؛ من همیشه آیت الله توسلی را با دعای توسلش یا کمیلش در خانه خودمان می شناختیم،  وقتی دعا می خواند، نمی دانی چه اشکی بود که می ریخت، وسط دعای توسل چند بار روضه می خواند، هرگز فکر نمی کردم اصلن اهل این حرفها باشد، تا اینکه مرا بد نام کرد و بعد این خانه را برایم گرفت و هر وقت می اید اینجا دیگر اون توسلی خانه ما نیست، استاد سکس اسلامی هست، چیزهایی را بلد است که اصلن فکرش را هم نمی توانی بکنی و چیزهایی می گوید که نمی دانم کجایش با آنها دعاها سازگار است.
گفتم مثلن:
گفت: وقت که بار اول اینجا شروع کرد به سکس اول لباسهایم را کشید بیرون، لبهایم را گرفت، دستانش را وقتی روی پستانم برد می دانی چه می گفت! می گفت کنبد مسجد حضرت امام زمان است! فدای این گنبد شوم الهی! مالیدن این گنبد چقدر ثواب دارد، های آقا امام زمان بدان و آگاه باش که امشب من گنبد مسجد تو را می مالم، اجر مرا از یاد نبری اقا! زیارت این گنبد چقدر لذت بخش است، این گنبد را باید لیس زد، اقا امام زمان با اجازه ات این گنبد را می خواهم با زبان خود تطهیر کنم! با زبان خود لیس بزنم،تا خاکهای نشسته بر رویش را به قصد تیمن و تبرک ربوده باشم!  خدایا به کرمت این بندگی مرا قبول کن! بعد از لیس زدن پستانهایم رفت تجدید وضو کرد، بعد آمد به شکل سجد در میان پاهایم نشست و رو کرد به آسمان و گفت؛ خدایا می خواهم وارد مسجد شوم، اقا امام حسن همیشه می گفت کس مقدس است، چون کوس مقدس است محراب مسجد را هم شبیه کوس ساخته اند، در محراب که در حقیقت نمادی از کس است در وقتهای بی کسی باید عبادت کرد، من امشب می خواهم در اصل محراب وارد شوم، می خواهم بندگی کنم، تو مگر نگفتی که راه رسیدن به خودت از محراب است و محراب همان کس است و من امشب در زیارت کس امده ام تا عبادت تو را کنم! بعد دستش را برد به لب کوسم،  و گفت! خدایا تو می دانی زیارت لب کوس چقدر ثواب دارد، تو به عظمت آن آگاهی که در خانه خودت تندیس کس را ساخته ای و بنام حجر الاسود گذاشته ای تامردم سنگی که شبیه کوس ساخته شده اند را عبادت کنند، تا به عظمت کوس پی ببرند، و من امشب در آستان کبریایی کوس قرار دارم، خدایا زیارت مرا قبول کن، بعد آمد از دو لب کوسم یک بوسه گرفت و بعد شروع کرد به لیس زدن کوسم و ذکر گفتن و اینکه خدایا شکرت، خدایا تو لطیفی! چون لطیف هستی این چنین کوس لطیف را نصیب من گردانیدی، تا در چنین محراب لطیفی عبادت و بندگی تو را کنم! خدایا تو عزیزیز! چون عزیز هستی، این چنین محراب عزیز و شیرین را به من عنایت فرموده ای تا من در آن عبادت تو را به جای آورم، خدایا این کوس چقدر لذت بخش است!
بعد کیرش را با دست گرفت و گفت! خدا یا تو می دانی که این منار مسجد آقا امام زمان در پیش من امانت است، امشب بااجازه تو این منار می رود در محراب مسجد تا عبادت تو را به جای آورد و سر منار مسجد را در محراب مسجد فرو کرد و گفت الله اکبر! هر باری که پس و پیش می کرد می گفت الله اکبر و اون آخری ها که خیلی شهوتی می شد می گفت الله الله الله این هم داستان سکس آیت الله توسلی با من!    البته وقتی عملیات اش تمام می شد می گفت؛ و آخر گایدننا ان الحمد الله رب العالمین برحمتک یا ارحم الراحمین!
##
خانمی در خواب بود، من از تخت خواب برخواستم، لباسهایم را پوشیدم، از نوک پستانش که شبیه گنبد بود یک بوسه گرفتم، بعد حرکت کردم و رفتم تا مریم را ببینم، در مسیر راه به مریم زنگ زدم، می خواستم بگویم که من در راهم دارم میایم، اما قبل از آنکه بتوانم سلام کنم، از پشت گوشی تلفن صدای گریه مریم بود که به گوش می رسید، برایش گفتم؛ چی شده است، اما او هق  هق کنان گریه می کرد، هیچ چیز نمی توانست بگوید، فقط گریه می کرد، گریه اش خیلی دلسوخته بود، برایش گفتم، نگرانم کردی، زود بگو که چی شده است، اما حرفهایم برایش تاثیری نداشت، گفتم من خیلی زود خودم را می رسانم خانه، ولی صدایش در حالیکه مخلوطی از گریه بود می گفت دیگه نیا! ترسیدم، نکنه رابطه ام را با خانمی خبر شده باشد، نکنه خانمی هم دوست مریم بوده و به او خبر داده که من پیشش هستم، اما نه امکان نداشت، ولی چرا مریم گریه می کرد؟  چرا مریم به جز گریه هیچ حرفی نمی زد، به همین خاطر من گفتم من تا نیم ساعت بعد خانه تان هستم، و تلفن را قطع کردم.
نمی دانم مسیر راه را چطور می پیمودم، اما این خاطرات گذشته بود که در ذهنم مرور  می کردم که من و مریم دزدکی چه روزهای شیرینی را سپری کرده بودیم، روزهایی که عاشقانه یک دیگر را دوست می داشتیم و این دوست داشتن همچنان زنده است، ولی او امروز گریه می کند، برای او چه مشکلی رخ داده است که حتا پشت تلفن برایم می گوید دیگه نیا! می خواهد این رنج را به تنهایی بکشد، و بی آنکه مرا شریک رنج خودش کند! و...
من پشت خانه مریم بودم، هرچه زنگ در خانه شان را به می زدم کسی در را باز نمی کرد، به مریم زنگ زدم ولی گوشی اش را جواب نداد، چند بار زنگ زدم و بالاخره گوشی را جواب داد ولی همچنان گریه می کرد، برایش گفتم در را باز کند من پشت در هستم، گفت نمی شود، برو دیگه نیا! برایش گفتم چی می گی دختر! من و تو ... گریه کرد و گفت برو دیگه نیا!  گفتم تا در را باز نکنید، من نمی روم، و این بین در و همسایه ها خوبیت ندارد، در را باز کن ببینمت باز می روم.
مجبورش کردم در را باز کند، رفتم داخل خانه اول همه اندام مریم را نگاهی انداختم دیدم خوب و سلامت است، کمی آرامش پیدا کردم که حد اقل صحیح و سالم است، بعد گفتم چی شده است؟ مریم سرش پائین بود، دلش نمی خواست سرش را بالا کند، من بازهم سوالم را تکرار کردم، که بگو چی شده است؟ مریم فقط گریه می کرد،  گریه های مریم مثل تیری بود که قلب مرا شکاف می کرد و می رفت، اما چیزی نمی گفت که چرا گریه می کند؟ می خواستم دستم را دور گردنش بیندازم و بگویم عزیزم چی شده است و چرا گریه می کنی؟ ترسیدم مادرش یا کسان دیگر از خانواده اش داخل خانه باشد، ترسیدم و نتوانستم گردنش را بگیرم، اما مریم باگلوی گریه آلودش می گفت برو دیگه نیا! من همه اعصابم خراب شده بود، گفتم بگو چی شده است؟ تا اینکه مادرش آمد و گفت؛ برو دیگه این طرف ها نیای، گفتم؛ مادر جان چی شده است؟ گفت مریم شوهر کرده است! گفتم چی؟ گفت مریم را به شوهر دادیم! مثل پتکی بود که بر مغزم اثابت می کرد، گفتم چی می گویید؟ گفت دیشب حاجی تیکه دار با خانواده اش آمده بودند اینجا، مریم را برای فرزند شان خواستگاری کردند، پدر مریم هم وقتی دید حاجی تیکه دار هم صاحب قدرت است و هم صاحب ثروت و قبول کرد که مریم با فرزند حاجی تیکه دار ازدواج کند، او می تواند دخترم را خوشبخت کند، روز جمعه قرار است مراسم نامزدی برگزار شود، برو دیگه این طرفها پیدایت نشود!
مادرش دستم را گرفت از دروازه خانه بیرون کرد، در حالیکه مریم همچنان گریه می کرد، من از خانه دور شدم، احساس کردم پاهایم دور پاهایم پیچ می خورد، مثل فنر یک جسم عظیم بر رویم افتاده باشد و من هی پائین و پائین تر می رفتم، کوچه های برچی تنگ تر از همیشه شده بودند، و من احساس می کردم دیوارهای خانه های برچی مرا در میان خود می فشارند، نفسم را می گیرند، نمی دانم چه حالی داشتم، احساس کردم اب شوری از کنار لبهایم به سوی زمین سفر می کنند، دستی به رویم کشیدم، دیدم که آب بینی و اشک بی امان جاری هستند، چیزی برای پاک کردن نداشتم، مثل کودکی هایم، با کنار آستینم پاکشان می کردم، فکر می کردم بازهم به دوران کودکی ام بازگشته ام، گریه می کنم، و اشک و آب بینی خودم را با سر استین پاک می کنم، اما این بار دیگر این گریه پایان نداشت، خلاصی نداشت شاید این گریه آخرینم در این دنیا بود!
مریم را به شوهر دادیم، مریم را به بچه حاجی تیکه دار دادیم و... آه خدایا! چگونه باور کنم؟ مریم مریم مریم
واژه هایی که دیگرمی خواستند از معنا تهی شوند، مگر ممکن بود که مریم دیگر مریم نباشد، مریم عشق من است، مریم زندگی من است، مریم همه وجود من است، مریم دنیای من است، مریم نفس من است، مریم قلب من است، مریم خدای من است، مریم بهانه بندگی من است، مریم شعر جاودانگی من است، مریم شرط زندگی من است، مریم خواب و آشفتگی من است! من بی مریم معنا ندارم، من بی مریم مرده ای بیش نیستم، چه کسی می خواهد مرا بمیراند؟ چرا  می خواهند مرا بی مریم کشته سرگردان جاده های کابل کنند؟ آه مریم!
راست می گویند بچه حاجی تیکه دار می تواند مریم را خوشبخت کند، بعد از این مریم دیگر نیازی ندارد با پاهای پیاده برچی را گز کند، بعد از این مریم ناچار نیست که تا پوهنتون در موتر های کاستر برود، که مثل خشت آدمها را کنار هم می چینند، بعد از این مریم با موتر ضد سنگ همه جا خواهد رفت! راستی این همان خوشبختی است؟
مریم ! قلبت کجا رفته است؟ چرا عشق را تنها گذاشتی؟ آه مریم ...
پایم لخشید، داخل جویچه پر از چتلی برچی رفت، در میان گیلهای مرده، رنگ سیاه به خود گرفت، پایم را کشیدم بیرون، دیگر دلم نیامد پاهایم را پاک کنم، داخل کفشم هم پر از لجن شده بود، احساس کردم این همان نمای بیرونی از زندگی بی مریم من خواهد بود، همه زندگی ام بعد از این لجنی خواهد شد، شاید مادرش راست می گفت، من قادر به خوشبخت کردن مریم نیستم، چون آدمی که در دنیا زمین فرشش باشد و آسمان جلش! چگونه می تواند مریم زیبا را خوشبخت کند؟ مریم بی من به خوشبختی رسیده است، و من بی مریم باید به مردگی برسم! چه رسم خوشایندی دارد این زندگی! آه خدای من!
لحظه ای فکر کردم که وقتی راه می روم همه دارند مرا نگاه می کنند، مردی با اشکهای جاری، اب بینی آویزان، کفشی پر از لجنیات برچی و... با خود گفتم بگذار نگاه کنند، بگذار ببینند آنکه دلداده از دست داده است، این سرنوشتش است، این حقش است، زندگی اش بعد از این لجنی خواهد بود، شاید دنیای لجنی زیبا تر و بی ریا تر از دنیای پاکانی باشند، که دل به پشیزی می فروشند و قدر دلدادگی را نمی دانند و...
##
شب شده بود، هوا تاریک بود، پل سرخ راهبندی اش از همیشه سنگین تر بود، از میان موترهای قطار ایستاد شده، عبور کردم و رفتم زیر زمینی ای که همیشه از آنجا مشروب می گرفتم، دو بوتل ودکای اصل روسی گرفتم، و یک راست رفتم خانه خانمی، به خانمی زنگ زدم درب خانه اش را باز کرد، داخل شدم، گردنم را گرفت بعد یک بوسه از رویم، لبانش طعم شوری را در صورتم احساس کرد، به طرفم نگاه کرد، دید اشکهایم جاری است، نگران شد، پرسید چه شده است، چیز نتوانستم بگویم، اشکهایم خودش بیانگر رنج درونم بود، گردنم را در بغل گرفت، محکم در بغلش فشار داد، آنچنانکه پستانهایش را در وجودم احساس کردم، با ارامش گفت گریه نکن عزیزم! هر مشکلی باشد حل می شود، بگو چی شده است، گفتم دیگه این مشکل حل نمی شود، بیچاره شدم، بد بخت شدم، کاش می مردم و شاهد این لحظه نمی بودم، رفتم خودم را بر روی تخت خوابش انداختم، اشکهایم از کنار چشمانم به طرفم گوشهایم سرازیر شدند، احساس می کردم چقه چقه بر روی بالشت خانمی می چکد، خانمی یک دستمال نرم اورد اشکهایم را پاک کرد، گردنم را گرفت و گفت بگو چی شده است، بغض گلویم را گرفت نتوانستم چیزی بگویم، بلند شدم گردن خانمی را گرفتم سرم را روی شانه اش گذاشتم، با صدای بلند گریه کردم، گریه ام کم شد، احساس کردم ارام شده ام، دیدم خانمی هم گریه می کند، بعد هردویمان گریه کردیم، و آرام ارام احساس ارامش پیدا کردم، از داخل پاکت کاغذی یکی از ودکا ها را بیرون کردم، سرش را باز کردم و رو کردم به طرف خانمی و گفتم می نوشی ؟ خندید و گفت باشه پیاله بیارم، رفت دو تا پیاله آورد، یک پیک در او انداختم و یک پیک برای خودم، و پیاله را جنگ دادیم و گفتیم به سر سلامتی عشق! اما کدام عشق؟  مریم مرا تنها گذاشته بود و رفته بود، من چگونه می توانستم به سر سلامتی عشق پیک بزنم، حد اقل به سر سلامتی عشقی که خانمی نیت کرده بود، می توانستم این پیاله را قورت دهم و قورت دادم و پیاله های بعدی را تا انتهای بوتل پیش رفتیم، هردویمان مست شده بودیم، در مستی راستی ها را برایش گفتم، و گفتم که مریم مرا فروخت، مریم را به زور ببه شوهر داده اند، او دیگر برای خودش عشق پیسه دار پیدا کرده است، عشقی که قدرت و ثروت دارد، دیگر به طرف من نگاه نمی کند، اما دل خودش نبود، از گریه هایش فهمید، که دلش پیش من است، قلب اش اسیر من است، ولی نمی توانست رو در روی پدر و مادرش ایستاد شود، به خاطر پدر و مادرش قلبش را دیدم شکسته است، او اگر در بغل بچه تیکه دار هم خواب شود، می دانم تا زنده هست قلبش پیش من خواهد بود و... او مرا دوست دارد، همان طور که من او را دوست دارم، ولی چه می شود کرد، حالا پدر و مادرش او را عروس کرده اند، بی انکه توجه کنند که او در کنار نداشته های من خوشبخت تر بود، چون قلبش با نداشته هایم همساز بود، و....
من و مریم در مستی باهم در آمیختیم و گریه کردیم و شادی کردیم و بعد گفتم؛ حالا تا من بخواهم انتقامم را از بچه تیکه دار بگیرم خیلی دور است بیا امشب انتقام تو را از ایت الله بگیریم، خانمی گفت چطور؟ گفتم زنگ بزن بگو بیاید، بگو تنها هستی، بعد بقیه اش با من، وقتی با تو کار را شروع کرد تلفنت هم آماده تصویر برداری باشد و سرش را در میان پاهایت محکم بگیر و...
خانمی زنگ زد به ایت الله توسلی، او را طلب کرد که امشب بیاید، اولش ایت الله قبول نکرد، بعد که خانمی اسرار کرد، گفت میایم، من هم رفتم زیر تخت خواب قایم شدم، صدای تلفن خانمی به صدا در آمد، خانمی درب آپارتمان را باز کرد، لحظاتی بعد شیخ که یک عمامه سیاه بر سر داشت و چپن هم بر شانه، با ریشهای نیمه سیاه و نیمه سفید بلند وارد شد، درب را که بست، از روی خانمی یک بوسه گرفت، آمد بر روی تخت خواب نشست، خانمی هم رفت یک پیاله چای آورد، در کنار ایت الله نشست، من از زیر تخت فقط چهار پای را می دیدم، کم کم ایت الله به شور خوردن آمد، دیدم شلوارش را بیرون کشید، و گفت بگذار اول محراب را زیارت کنم، همانطور که خانمی گفته بود، ایت الله سرش را به کوس خانمی برده بود و لیس می زد، خانمی ارام ارام پاهای خودش را دور گردن آیت الله قلف کرد، فغان ایت الله بلند شد که چه می کند، گردنش را رها کند، من هم احساس کردم وقتش هست، ارام از زیر تخت بلند بیرون شدم، و در پشت ایت الله قرار گرفته بودم، دیدم طبق برنامه خانمی موبایلش را گرفته دارد فیلم برداری می کند، من هم ارام چاقوی خودم را بغل شکم ایت الله قرار دادم و گفتم شور بخوری روده ات بیرون می ریزد، شروع کردم به مالیدن مقعد آیت الله، و کیرم که مثل علم حضرت ابوالفضل بلند شده بود، راست کون ایت الله قرار دادم، ایت الله خندید و گفت؛ فکر می کنی با کون کردن من هنر خواهی کرد، این کون در دوران کودکی ام در مسجد توسط ملای مسجد پاره شد، بعد از ان این کون کیرهای گوناگون فقیهان را در خود دیده است، تا به این مقام رسیده است، حالا توی ولگرد هم بکن! باشد یک کیر ولگرد هم در کون یک فقیه تبرک شود! من کیرم را فشار دادم تا بیخ در کون ایت الله رفت، ناگهان صدای آلله اکبر از دهانم خارج شد و رو به خانمی گفتم رفت تا بیخ!
کارم تمام شده بود، همه حرکاتم فیلم برداری شده بود، بعد رفتم بوتل ودکا را آوردم و گفتم اگر نمی خواهی کشته شوی و فیلمت هم در بازار بیرون شود، همه این بوتل را مثل بوتل نوشابه باید سر بکشی!
ایت الله خندید و گفت؛ بیار تا تلخک بزنم، فکر می کنی وقتی آدم فقیه شد از این چیزها بیگانه است! بوتل را سرکشید، اصلن باورم نمی شد، که بتواند همه ودکا را یک نفس بخورد، ولی خورده بود، کم کم دیدم ایت الله نئشه نئشه شده بود، و گفتم تو که اهل شراب هم بوده ای، خندید و گفت همه علما در خلوت اینگونه اند، بعد گفتم اگر تو راست بگویی که چرا خانمی را بد بخت کرده ای قول می دهم که دیگر کاری به کارت نداشته باشم.
گفت سوالت سخت نیست، اول این که من خودم عاشق خانمی شده بودم، دوم هم اگر خانمی با آن پسرک ازدواج می کرد، ریشه ما در آن منطقه باد می خورد و خسران کلان اقتصادی می کردم! گفتم چطور؟ گفت چون آن پسرک عقیده ای به سهم و خمس نداشت، ما علما تنها منبع معیشتی مان همین سهم و خمسی است که بنام اقا امام زمان از مردم جمع می کنیم، ولی او مردم را به تحقیق توصیه میکرد و اجازه نمی داد که تقلید کنند، در این صورت یکی از پر در امد ترین مکانهایی که من از ان سهم و خمس جمع می کردم همان جا بود، من چاره ای نداشتم به جز اینکه پای او را از آن منطقه دور کنم و خودم هم در معبد خانمی عبادت سکس کنم! این علت اصلی این ماجرا بود، حالا اگر بازهم دوست داری کیرت ولگردت را در کونم بگذار و... !!