سوره های احساس
دمبوره نامه
ابوطالب مظفری
دمبوره نامه
ابوطالب مظفری
دمبورهنامه
بيا، دمبوره!1 بيتو ام دَم بُريد
هجوم خزان، شاخ و برگم بُريد
ز آتش تب ارغواني بيار
كهن نغمة «بامياني»2 بيار
كه تا سر دهم قصة نام و ننگ
بسوزم رگ و ريشة خار و سنگ
بيا، دمبوره! قصهاي ساز كن
سر عقدههاي كهن باز كن
بخوان مَختهاي از بهار و خزان
به اسطورة كوچ چلدختران3
بخوان تا برآرد ز گودالِ تنگ
چهل قطره گل نعره از چاك سنگ
حكايت كن، اي پيرِ بسيار سال!
ز گلچيني باد پيرار سال
من امشب دل از خشم، خون ميكنم
اگر لب ببندم، جنون ميكنم
q
بيا دمبوره، ساز آوارگي!
بيا، نغمهپرداز آوارگي!
من از ارچهزاران4 اين بيشهام
چه قحطي چشيدهاست اين ريشهام
چكاد خطر جايگاه من است
بر آن كوهسر پايگاه من است
نگردم ز هر بادِ بيهوده خم
در آيين خود وحشي وحشيم
ز برگم فقط آهوان ميچرند
عقابان فراز سرم ميپرند
نه دستي به پيوند تاكم نشست
تبر حرمت شاخهام را شكست
مرا يك شب از صخره، از لاخ كوه
بريدند مردان آتشپژوه
شب از كينهها شعله افروختند
بر و بوم ايل مرا سوختند
تو، اي خشك چوب! از تبار مني
از آن سوخته «باغچار»5 مني
به تار تو پيوسته جان من است
تب كهنة «ارزگان»6 من است
نهان در صداي جگرسوز تو
غم و ضجّة خواهران من است
به زير و بم پردههايت عيان
زمين من است، آسمان من است
به شب خواب ايل مرا ديدهاي
از آن لحظه تا صبح ناليدهاي
q
بيا دمبوره، پيك فرخندهپي!
به آواي طبل و به آواز ني
ز سر بشكن اين آهنين خواب من
بزن قلوهسنگي به مرداب من
دگر بخت من كوهِ سنگي شده
سرم خانة مار زنگي شده
بيا اين دل سنگ را آب كن
شبان مرا غرقِ مهتاب كن
كوير مرا شورِ بارش بيار
سمند مرا نعل يورش بيار
كه تا بگذرم از لب چاه خوف
گذرگاه آتش، گلوگاه خوف
مرا قرقه7 كردي، خودت تيرزن
هلا يك، هلا دو، هلا سه، بزن
بزن تا دو دست ريا رو شود
و ايمان من آهنينخو شود
بيا، پخته كن اين گِل خام را
بزن پنجههاي «دلآرام»8 را
چو شب كرده آهنگ نابوديات
بر آور ز دل لحن «داوودي»ات
بيا، امشب آهنگ ديگر بزن
كمي هم به آيين «صفدر» بزن
من امشب ز رنگ و ريا خستهام
ز تسبيح و تيغ و طلا خستهام
من اين زهر، در جامِ دين خوردهام
ز فتوافروشان كمين خوردهام
من اين زخمِ مردافكن تازه را
ز پيكانِ داغ جبين خوردهام
من آنم كه در كُشتي آخرين
ز شيطان، به ميدان، زمين خوردهام
q
بيا، دمبوره! شب جهانگير شد
سحر پشت ديوار شب پير شد
هراسانم از شب، كه اهريمنياست
در او كورسويي هم از نور نيست
هراسانم از رويش دارها
و از ارتداد سپيدارها
از آن بيمناكم كه فرداي بد
غرور تو در كوچه سودا شود
و فردا همين دشمن ديوخو
بخندد به ريش من و عشق تو
عطش موج گيرد، تناور شود
زمستان رگ و ريشهگستر شود
بخشكد گلوبند فريادها
بلافد بر اين بوم و بر، بادها
بود ننگ، دريوزه از ديگران
قنات از من و كوزه از ديگران
«فريب جهان قصهاي روشن است
نگر تا چه زايد، شب آبستن است»
q
بيا، دمبوره! تركتازان ببين
شبيخون اين شبنمازان ببين
به جادو، كه چشم مرا بسته است
دو بازوي خشم مرا بسته است؟
كه بر من گماريده «ارژنگ»9 را؟
كه بر بال من بسته اين سنگ را؟
كه گويد ز نو داغ بايد شدن
چو شب تيره شد، زاغ بايد شدن؟
كمر بسته تا باز خوابم كند
به برهان آهن مجابم كند
بگردانَدم تشنه در كوه و دشت
پس از تشنگيها سرابم كند
هلا تاجران دل و دين و خاك!
كه بادا جهان از شما پاكپاك
به بيداد و داد شما كافرم
ستايندة «مِسْتري نادر»م10
يلي درنورديده افلاك را
نتابيده اين شرمگين خاك را
يلاني كه در عشق رسوا شدند
همان قطرههايي كه دريا شدند
q
بيا، دمبوره! سينه تنگ آمده
شب اين بار با هفت رنگ آمده
شب امشب مرا تا جنون ميكشد
ز مغز من و يار، خون ميكشد
بيا، دمبوره! غم عنان تيز كرد
و از حجمِ اين سينه سرريز كرد
بهار كرامات تو سرمد است
و چشمان تو آخرين معبد است
منه دانه، من رام چشم تو ام
كه بيدانه در دام چشم تو ام
صداي تو يعني؛ زمين تنگ نيست
مدام آسمان طاق يكرنگ نيست
تو، يعني كه نور و صدا زنده است
صدا زنده است و خدا زنده است
72 ـ 1370
1.
دمبوره (دنبوره) سازي زهي است كه از ديرباز در مناطق مركزي و شمالي
افغانستان رايج بوده است. دمبوره از چوب توت ساخته شده و توسط آوازخوان،
به صورت يكنفره نواخته ميشود.
2.
«باميان» ولايتي باستاني در مركز افغانستان است كه دو مجسمة بزرگ بودا،
«شمامه» و «صلصال» در آن بود. همان مجسمههايي كه به دست طالبان تخريب
شد.
3.
چل دختران، ماجراي چهل دختر ارزگاني است كه براي رهايي از دست دژخيمان
عبدالرحمانخان امير مستبد وقت، خودشان را از فراز صخرهاي بلند به زير
افكندند.
4. ارچه: نوعي درخت كوهي كه چوبي محكم و آتشي تيز دارد.
5. از قريههاي ولايت ارزگان و زادگاه سراينده.
6.
از ولايات مركزي افغانستان كه در دوران سياه عبدالرحمان خان قريب به هشتاد
درصد از مردم آن آواره شدند و يا به قتل رسيدند و سرزمينهايشان به اشغال
درآمد.
7. قرقه: نشانة تيراندازي.
8. «دلآرام»، «داوود سرخوش» و «صفدر توكلي» از خوانندگان و نوازندگان معروف دمبوره هستند.
9. طبق حكايت شاهنامه، ديوي بوده است در مازندران كه به حراست كاووس شاه گماشته شد و رستم او را كشت.
10. يكي از مجاهدان معروف ولايت فراه كه در يك درگيري در منطقة خرماكه به شهادت رسيد.
شعری از فرشته "یما" دانش اموز صنف دهم
هیچ کاره ام
هیچ کاره
برای تو کاخ بلند که نه
یک عالم خیال
اما خالی بوده ام
حلقه بکش به رنگ سرخ
به صلیب،
سر چهار راه ببر
آوازه انداز،
مرده ام
برای این شهر.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر