۱۴۰۳ تیر ۱۴, پنجشنبه

مناجات نامه

مناجات نامه! یونس حیدری استاد سلام! دلم گرفته است! دلم به وسعت دروغهایت! به بزرگی وعده هایت! به زیبایی نیرنگ هایت گرفته است! کاش بودی! می آمدم در حضورت! تا گوش جان میسپردم به دروغهای جان افزایت! حالا که نیستی! ولی قلم و کاغذ که هست! پس میشود نوشت! میشود در نبودنت نجواهای دلبرانه کرد بی آنکه سکرتری بیاید و بگوید وقت تمام هست! ## استاد! مرا ببخش! زیرا اولین کسی بودم که سیلی مطبوعاتی به رویت زدم! و گفتم دروغ بس است! همان سیلی باعث شد که اسد بودا شیر شود و بنویسد مردی برای همه فصول! میدانی چرا؟ چون چند پیاله چای کنار مزاری نوشیده بودم! او بابه بود! فرزندانش را یاد داده بود که دروغ بد است! گناه من نبود! مشکل در تربیت مزاری بود! که با دروغ دشمن بود! و من روزی که در کارته چهار به دیدارت آمدم! فکر کردم تو! رهبر هستی رهبری مثلی مزاری! که چیزی برای خود نمی خواهد! همه چیز های خوب را برای فرزندانش می خواهد! بعدها فهمیدم که مزاری با به بود! تو بابه اندر! بابه آندرها کجا به فکر یتیمان دیگر هست تا تو باشی! همین دلیلی بود که از پیشت رفتم! کارتن خواب شدم! سالها ترجیح دادم تا کارتن خواب بمانم اما پیش تو نیایم! چون دروغ گو بودی! ولی اگر راستش را بگویم فرار از تو جهالتم بود! چون فکر نمی‌کردم در دنیای دروغگویان بزرگتر از تو کسی باشد! اما ... ## عصر کارتن خوابی عصر معاشقه با خدا بود! وقتی در کتاب خدا خواندم ادعونی استجب لکم! مست شدم! گویی دوباره هست شدم! فهرستی از خواسته هایم را لیست کردم! از او خواستم! باز از او خواستم این خواستنها هر شب تکرار شد! گاهی در تکرار این خواسته ها بود که در خلسه‌ بزرگ فرو می رفتم! اما آرام آرام دیدم خدا گوش ندارد! تا بشنود! سواد هم ندارد تا بخواند! چشم هم ندارد تا ببیند! زبان هم ندارد! تا تکلم کند! همین بود که ماندم چگونه به در گاه او بخوانم تا او اجابت کند؟ و هیچ راهی برای بر قراری رابطه پیدا نشد! با خود گفتم حتمن خدا از ودکای روسی استفاده کرده و چیزی در مستی گفته و فراموش کرده! همین بود که رابطه ام با او قطع شد ولی هرگز به خودم اجازه ندادم تا بگویم خدا هم دروغ گفته است! ## استاد! وقتی رابطه ام با خدا قطع شد! باز یاد تو افتادم! یاد چهار راه ولی عصر روبروی پارک دانشجو! همانجا که قصری بود، مثل قصر حاجی نبی که برای حکمتیار باقی ماند! آن قصر آدم فراری ایران شده بود دفتر نصر! همانجا که یک روز تو زودتر از خواب بیدار شده بودی و رفته بودی درب اتاق مزاری را قفل کرده بودی کلیدش را زیر درخت انار بدون کفن دفن کرده بودی تا مزاری بی پناه شود! آنروز مزاری تا شب در دهلیز ماند! اما کلید باز نگشت! درخت های قصر خشکیدند! گل‌های قصر برای همیشه پژمرده شدند روح از چهار راه ولی عصر رفته بود در شمیرانات جا خوش کرده بود! ولی کاش آنروز کلید را بی کفن دفن نمیکردی! کاش آنروز از یخن مزاری می گرفتی! صداقتش را دفن می کردی! برایش می فهماندی! دنیا جای راستگویان نیست! دنیا معبد شارلاتان هاست! کاش در حلقوم مزاری یک گیلاس دروغ می ریختی تا مثل همه دروغگویان زمین می ماند! او اگر دروغ می‌گفت! من یقین دارم بازهم تکیه گاه ما می ماند! کاش... ## استاد! آخرین جمله ای که از تو به یاد دارم: ما هرگز به گذشته بر نمی گردیم! سه سال سخت گرسنگی را غرق تفسیر همین آیه شما بودم! بارها از خود پرسیدم کلمه ما چیست؟ آیا ما منظور همان بچه اسلم‌ برغصو هست؟ اگر همین منظور باشد! تفسیر روشن است هرگز به لیلامی فروشی چنداوول بر نخواهد گشت؟ اما اگر ما منظور هزاره باشد قصه ذو بطون خواهد شد. راستی منظور از گذشته چیست؟ کدام گذشته؟ ## استاد بیاد داری! آنروز که دسته جمعی همه تان را سوار طیاره کردند! همه تان را در اسلام آباد تخلیه کردند! حتا مجال ندادند که یک دست لباس بگیرید! زبانم لال! مجال ندادند تفنگ چه طلایی تان را ببرید! آه دنیا چقدر نا مرد هست! بعد از رفتن تو ! زینب گریست! زینب های زیادی در دشت آزادگان! گلهایشان پر پر شد! زینبهایی که آبستن چرکین ترین چرک عالم شده بودند! زینب های که دو پاره شدند! زینبهایی که از شرم خود را حلق آویز کردند! زینبهایی که جنازه هایشان در بوجی هایی در دشت برچی به جای زباله تخلیه شدند! ## استاد! از وقتی فهمیدم که خدا در مستی دروغ؛ ادعونی استجب لگم را گفت و در گرسنگی نجوا کرد: إِنَّ اللهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ! دلم خیلی زیاد برایت تنگ شده است! کاش بودی! کاش بازهم برایم دروغ می گفتی! دروغ های به بزرگی خود خود خدا! ## استاد! دیروز زینب را در پیش برچی سنتر دیدم! وقتی از پشت رنجر امر به معروف بر زمین افتاده بود! اشکهایش جاری بود در میان اشک و خون یاد بابه را میکرد! گفتم دیگه بابه نیست! گفت کاش بابه‌ اندر می‌بود! حد اقل توهم یک تکیه گاه داشتیم! ## استاد! میدانی؟ باز خواب دیدم! خواب دیدم که تو می آیی! دختر سید عیسا در آغوشت هست! سید بلخی اما میزند راه را آب! چون که داماد می‌رسد از راه! بچه های حجت! مست از شراب سنت! پایکوبی دارند گرد بی بی حاجی! که زده است پیوند تار گیسویش را با تار فرج یک جای ! میزند تار می نوازد گیتار! می خواند آیه های تاتار! ## ۱۵/سرطان/۱۴۰۳ کابل

هیچ نظری موجود نیست: