یونس حیدری
حلقه دوم
دو روز بود که تلویزیون کربلایی شلغم اعلام
می کرد، ملت آگاه خواب مانده، بدانید و آگاه باشید، به مناسبت سالروز شهادت دسته
جمعی مورچ زاده گان، در دشت پر طاووس، مراسم شکوه مند برگزار می گردد، در این
مراسم پر شکوه و جلال و جبروت الحاج تیکه دار منادی دریشی و شکلک! شما را در جریان آخرین تحولات دیگ بخار و همه
محتوای آن قرار خواهد داد! حضور لوبیایی شما در این مراسم، نشانگر درک والای تان
از اوضاع، بینایی چشمتان و توانمندی قدرت چشایی تان خواهد بود.
ملت مثل لوبیا های عمده فروشی مندوی بوجی
بوجی آمده بودند تا در بازار سرنوشت از یک دیگر عقب نمانده باشند، فکر می کردند
امروز آنها از لوبیا گری خارج شده، از بوجی ها رهایی یافته و به ازادی دور از دیگ
بخار نایل خواهند آمد و به حقوق حقه شان که کرامت بود، دست خواهند یافت!
حاجی هر طرف در پیش ستیژ راه می رفت، به خلق
الله که مثل دانه های لوبیا آرام و مطیع نشسته بودند تا از بیانات پر فیض حاجی
بهره وافر ببرند نگاه می کرد. حاجی مسرور بودکه بازهم ملت به دعوت او لبیک گفته و
او را در پیش خریداران سر بلند و سر افراز کرده است.
حاجی با خم ابرو اشاره کرد که مراسم را با
قرائت شعر گل یخ زده آغاز کند! مراسم آغاز شد، آهنگ دل انگیز نواخته شد، یواشکی
ملت لوبیایی به حرکتهای موزون غربالی تمایل پیدا کرد و حاجی خود از جایگاه بر
خواست و به طرف مایک رفت و دستان خود را با یک دیگر پیوند داد و گفت!
اول سلام به شما ملت بیدار! به شما امتی که
همیشه لبیک گوی بوده اید و هستید و خواهید بود! بیداری شما باعث شده است که همیشه
دشمن لرزه بر اندامشان بیفتد، و شمایی که هیچ گاه اجازه سیل کردن به طرف مرغ
سوخاری را نداشتید، حالا این ازادی برایتان داده شده است که بتوانید شلغم کباب شده
را زنده زنده نوش جان کنید! ایا این کم دست آورد است؟ (ملت با شور و ولوله می
گفتند زنده باد حاجی) امروز جمع شده ایم تا بار دیگر وحدت و یک دلی خویش را به نمایش بگذاریم و برای
دشمنان خود پیام واضح و روشن بدهیم، که اگر ما را ، ملت مقلد ما را، امت سر بر کف
و جان بر دست ما را نا دیده بگیرند، باز
نگویید نگفته است، ما خواهان چوکی های روشن در ... اتاقهای تاریک هستیم. ما
می خواهیم تا این ملت دیگر همانند گذشته محروم از دیدن نباشند، آنها باید خود در
همه عرصه های خورد و بورد شریک و سهیم باشند، آنها دیگر نباید همانند لوبیا بوجی
بوجی انتقال یابند، آنها باید با موتر های لوکس و رنگ دار هرجای که دلشان شد بروند
و...
در همین وقت صدای تلفن حاجی بلند شد، حاجی
صحبت های خودشان را قطع کرد و به تلفن نگاه کرد، گفت: اینه ترسیدند، رئیس کلان
است، اجازه بدهید که منتظر نماند و جوابشان را بدهم.
از پشت مایک دور شد:
-
رئیس صاحب سلام
-
...
از پشت تلفن گفت چی می خواهید حاجی صاحب!
حاجی گفت چیز زیاد نمی خواهم، فقط این ملت باید به حقوق شان در ساختار دیگ شریک
باشند! از پشت تلفن صدا بلند شد که لیستشان را روان کن تا منظور کنم! حاجی گفت
لیست میست نیاز نیست، فرزند دلبندم را رئیس مقرر کن کافی هست برای این مردم! از
پشت تلفن صدا آمد که تنها به فرزند تو مردم ارام نمی شوند! حاجی گفت تو مقرر کن
هرکس نفس کشید خودم می کشم شان! از پشت تلفن گفت مقرر شد!
حاجی به جایگاه باز گشت و ادامه داد:
کجا رسیده بودیم، بله در گذشته شما حتا
اجازه نگاه کردن به مرغ سوخاری هم نداشتید! حالا به لطف رئیس شما در وزارت های مثل
دفاع، جارو کش دارید، در وزارت مالی تشناب شوی دارید، در بانک شمار گر لوت دارید،
حالا به همه حقوق تان رسیده اید! حقوق شما که نمی تواند بالاتر از خوردن کباب شلغم
باشد، شما از نان جو تا کباب شلغم رسیده اید! این تحول نشان می دهد که انسان به
حقوق شهروندی خودش رسیده است، بروید خانه هایتان، تا بار دیگرمن صدا نکرده ام حق
ندارید در هیچ مظاهره ای اشتراک کنید، حق ندارید پیش هیچ کلاه دار و بی کلاهی ملاق
زده بروید، هر وقت ملاقتان قید کرد، پیش خودم ملاق زده بیایید و دستان نرم و
ملایمم را ببوسید تا رستگار شوید و طعم نرمی و لطافت را در دستان ما احساس کرده به
آرامش برسید.
بروید خانه هایتان تا دوغهایتنان گرم نشده
است، بنوشید که شما برای همان دهقانی و دامداری و تبنگ آفریده شده اید، که بیش از
این لیاقت نداشته و ندارید، بگذارید تا ما همراه رئیس مشکلات جهان بشری را حل کنیم!
بروید در پناه خدا باشید!
ملت از لوبیا هم لوبیا تر در بوجی های
پوسیده جای گرفتند و به سوی مندوی خانه هایشان سرشکسته و دلمرده باز گشتند و گفتند
زنده باد حاجی! اگر حاجی نبود همه مان در دیگ بخار جای می گرفتیم و پخته می شدیم و
خورده می شدیم و در تشناب های زنانه ومردانه یک چیز دیگر می شدیم. زنده باد حاجی!!
تیکه دار
حلقه دوم
الهه بودا
دو روز بود که تلویزیون کربلایی شلغم اعلام
می کرد، ملت آگاه خواب مانده، بدانید و آگاه باشید، به مناسبت سالروز شهادت دسته
جمعی مورچ زاده گان، در دشت پر طاووس، مراسم شکوه مند برگزار می گردد، در این
مراسم پر شکوه و جلال و جبروت الحاج تیکه دار منادی دریشی و شکلک! شما را در جریان آخرین تحولات دیگ بخار و همه
محتوای آن قرار خواهد داد! حضور لوبیایی شما در این مراسم، نشانگر درک والای تان
از اوضاع، بینایی چشمتان و توانمندی قدرت چشایی تان خواهد بود.
ملت مثل لوبیا های عمده فروشی مندوی بوجی
بوجی آمده بودند تا در بازار سرنوشت از یک دیگر عقب نمانده باشند، فکر می کردند
امروز آنها از لوبیا گری خارج شده، از بوجی ها رهایی یافته و به ازادی دور از دیگ
بخار نایل خواهند آمد و به حقوق حقه شان که کرامت بود، دست خواهند یافت!
حاجی هر طرف در پیش ستیژ راه می رفت، به خلق
الله که مثل دانه های لوبیا آرام و مطیع نشسته بودند تا از بیانات پر فیض حاجی
بهره وافر ببرند نگاه می کرد. حاجی مسرور بودکه بازهم ملت به دعوت او لبیک گفته و
او را در پیش خریداران سر بلند و سر افراز کرده است.
حاجی با خم ابرو اشاره کرد که مراسم را با
قرائت شعر گل یخ زده آغاز کند! مراسم آغاز شد، آهنگ دل انگیز نواخته شد، یواشکی
ملت لوبیایی به حرکتهای موزون غربالی تمایل پیدا کرد و حاجی خود از جایگاه بر
خواست و به طرف مایک رفت و دستان خود را با یک دیگر پیوند داد و گفت!
اول سلام به شما ملت بیدار! به شما امتی که
همیشه لبیک گوی بوده اید و هستید و خواهید بود! بیداری شما باعث شده است که همیشه
دشمن لرزه بر اندامشان بیفتد، و شمایی که هیچ گاه اجازه سیل کردن به طرف مرغ
سوخاری را نداشتید، حالا این ازادی برایتان داده شده است که بتوانید شلغم کباب شده
را زنده زنده نوش جان کنید! ایا این کم دست آورد است؟ (ملت با شور و ولوله می
گفتند زنده باد حاجی) امروز جمع شده ایم تا بار دیگر وحدت و یک دلی خویش را به نمایش بگذاریم و برای
دشمنان خود پیام واضح و روشن بدهیم، که اگر ما را ، ملت مقلد ما را، امت سر بر کف
و جان بر دست ما را نا دیده بگیرند، باز
نگویید نگفته است، ما خواهان چوکی های روشن در ... اتاقهای تاریک هستیم. ما
می خواهیم تا این ملت دیگر همانند گذشته محروم از دیدن نباشند، آنها باید خود در
همه عرصه های خورد و بورد شریک و سهیم باشند، آنها دیگر نباید همانند لوبیا بوجی
بوجی انتقال یابند، آنها باید با موتر های لوکس و رنگ دار هرجای که دلشان شد بروند
و...
در همین وقت صدای تلفن حاجی بلند شد، حاجی
صحبت های خودشان را قطع کرد و به تلفن نگاه کرد، گفت: اینه ترسیدند، رئیس کلان
است، اجازه بدهید که منتظر نماند و جوابشان را بدهم.
از پشت مایک دور شد:
-
رئیس صاحب سلام
-
...
از پشت تلفن گفت چی می خواهید حاجی صاحب!
حاجی گفت چیز زیاد نمی خواهم، فقط این ملت باید به حقوق شان در ساختار دیگ شریک
باشند! از پشت تلفن صدا بلند شد که لیستشان را روان کن تا منظور کنم! حاجی گفت
لیست میست نیاز نیست، فرزند دلبندم را رئیس مقرر کن کافی هست برای این مردم! از
پشت تلفن صدا آمد که تنها به فرزند تو مردم ارام نمی شوند! حاجی گفت تو مقرر کن
هرکس نفس کشید خودم می کشم شان! از پشت تلفن گفت مقرر شد!
حاجی به جایگاه باز گشت و ادامه داد:
کجا رسیده بودیم، بله در گذشته شما حتا
اجازه نگاه کردن به مرغ سوخاری هم نداشتید! حالا به لطف رئیس شما در وزارت های مثل
دفاع، جارو کش دارید، در وزارت مالی تشناب شوی دارید، در بانک شمار گر لوت دارید،
حالا به همه حقوق تان رسیده اید! حقوق شما که نمی تواند بالاتر از خوردن کباب شلغم
باشد، شما از نان جو تا کباب شلغم رسیده اید! این تحول نشان می دهد که انسان به
حقوق شهروندی خودش رسیده است، بروید خانه هایتان، تا بار دیگرمن صدا نکرده ام حق
ندارید در هیچ مظاهره ای اشتراک کنید، حق ندارید پیش هیچ کلاه دار و بی کلاهی ملاق
زده بروید، هر وقت ملاقتان قید کرد، پیش خودم ملاق زده بیایید و دستان نرم و
ملایمم را ببوسید تا رستگار شوید و طعم نرمی و لطافت را در دستان ما احساس کرده به
آرامش برسید.
بروید خانه هایتان تا دوغهایتنان گرم نشده
است، بنوشید که شما برای همان دهقانی و دامداری و تبنگ آفریده شده اید، که بیش از
این لیاقت نداشته و ندارید، بگذارید تا ما همراه رئیس مشکلات جهان بشری را حل کنیم!
بروید در پناه خدا باشید!
ملت از لوبیا هم لوبیا تر در بوجی های
پوسیده جای گرفتند و به سوی مندوی خانه هایشان سرشکسته و دلمرده باز گشتند و گفتند
زنده باد حاجی! اگر حاجی نبود همه مان در دیگ بخار جای می گرفتیم و پخته می شدیم و
خورده می شدیم و در تشناب های زنانه ومردانه یک چیز دیگر می شدیم. زنده باد حاجی!!