شیخ کربلایی آخوند!
یونس حیدری
یک
شیخ کربلایی تمام جانش درد می کرد، البته
این دفعه اول نبود که او بیمار می شد، ولی هیچ وقتی تا این حد هم بیماری سخت
نگرفته بود، استخوان درد بود، البته استخوان دردی اش میراثی گفته می شد، چون از
چند نسل قبل همیشه پدرانشان از مرض استخوان دردی رنج می بردند، این را همه اهالی
ده می دانستند، سردرد شدید پیدا می کرد، البته بیماری سردردی شیخ در خود اسراری هم
داشت، تقریبن همه بیوه های قریه و قریه جات مجاور از این سر دردی با خبر بودند،
حالا مرض جدید اسهال هم پیدا کرده بود، خوب بود که شیخ کربلایی اخوند در داشتن
زنان دانمی و صیغه ای بای بود، وگرنه با این شدت اسهال شاید از پای در می آمد، اما
بعد از چند روز هرچقدر ورد خوانده بود، و هر چقدر زنان دایمی و صیغه ای اش ختم صلوات گرفته بودند، هیچ اثری در بهبودی
شیخ نیافته بودند، به همین خاطر همه زنان شیخ به شکل مشترک تصمیم گرفتند که شیخ را
به کابل جهت تداوی بفرستند. زنان شیخ به علاوه ای که این تصمیم را گرفتند مصرف
تداوی را نیز هرکس به مقدار توانشان سهم گرفتند و اعلام کردند که هر کدامشان برای
بهبود شیخ چه مبلغی می پردازند، و یا از گوسفندان خودشان می دهند.
نیمه شب موتر تونس سید آخوند باچه بی بی بی
شوی را طلب کردند، و شیخ کربلایی را در سیت مابین آن جای دادند و یک طرفش زن سومش
نشست که بیشتر از زنان دیگرش چیز می فهمید، تازه چند سالی مکتب هم خوانده بود، در
نوشتن تعویذ هم همیشه شیخ را همراهی می کرد، نشست، و در طرف دیگرش بانو نزاکت که
زیبا ترین صیغه ای اش بود، نشست که تا کابل شیخ را همراهی کنند.
چاشت روز بود موتر سید آخوند خسته و خاک
گرفته به برچی رسید، می خواست به طرف تانک تیل برود، که چشم شیخ به یک لوحه افتاد:
روی لوحه نوشته بود؛ شفا خانه امام زمان!
این لوحه مثل برق گرفتگی شیخ را تکان داد و
گفت، سید اخوند ایستاد شو، جای من همین شفا خانه است، اقا خودش شفا خانه شخصی جور
کرده است، مه هیچ جای دیگه نمی روم، سید آخوند گفت شیخ بان که برویم تانک تیل شفا
خانه دولتی هست، ارزان تمام می شود، اما شیخ هر دو پایش در یک کفش کرد و گفت مه
چطور بعد از عمری نوکری اقا امام زمان حالا از پیش شفا خانه اش بروم یک جای دیگه؟
مه چطور می توانم اقا امام زمان را شرمنده کنم؟ آقا امام زمان این شفا خانه را خوب
ساخته است برای ما، برای ما عاشقانش! تازه حتمن خودش هم داکتر شده است و آنجا
شیعیانش را تداوی می کند. بعد از عمری انتظار زیارت روی اقا چطور می توانم این
لحظه ها را از دست بدهم. و...
بالاخره سید اخوند شیخ را به شفا خانه مجهز
امام زمان برد، نرسها مثل کبوتران نجات دور تا دور شیخ را حلقه کردند، یکی سیرم
بیار، یکی نبضش را گرفته است، یکی فشارش را کنترل می کند، یکی شیخ را دلداری می دهد، داکتر هم آمده است
معاینه می کند و....
به سرعت برق شیخ را به یک اتاق مجهز انتقال
ددند و او را تحت مدیریت و کنترل قرار دادند، و بعد از چند ساعت اسهالش بند آمد،
اما رنگ و رویش همچنان زرد بود، اما سیرمها یکی از پی دیگری به شیخ وصل می شد.
در این مدت از شیخ معاینه خون گرفته شد،
آزمایش ادرار گرفته شد و... بالاخره چندین مرض در وجود شیخ کشف گردید. پس از بهبود
اسهال شیخ داکتر آمد گفت, شما چهار رقم بیماری دیگر هم دارید، اگر تداوی نکنید، در
اینده برای شما مشکل ساز خواهد شد! شیخ ایمانش به امام زمان قوی بود و قوی تر
گردید و گفت این است معجزه اقا که از اینده هم خبر دارد، رو به داکتر کرد و گفت
تمامش را تداوی کنید.
داکتران شیخ را برای چهار روز اعلام بستر
دادند و دستور چندین عملیات سر پایی و زیر پایی! را صادر کردند، پس از چهار روز
شیخ را از اولش هم بهتر ساختند، قوی تر و سر حال تر شد، و گفت حالا رخصت می شوید،
یکی از همراهانت را بفرست بخش حسابرسی تا حساب کنند تا شما رخصت شوید. زن سوم رفت
بعد از چند دقیقه برگشت پیش شیخ و گفت یا شیخ دو لک و هفتار هزار افغانی طلب
دارند!
شیخ چشمانش را روی هم فشار داد و گفت چی
گفتید؟ زنش گفت دو لک و هفتاد هزار افغانی! شیخ گفت چی می گی دیوانه شدی تداوی یک
ریخ روی دو لک و هفتاد هزار افغانی؟
زیارت خانه خدا می رفتم یک ونیم لک هم مصرف
نمی شد، حالی برای تداوی یک ریخ روی دو لک و هفتاد هزار افغانی بدهم؟ نه نمیشه!
گفت می خواهم خود اقا را ببینم! نرسها گفتند
اقا کیه؟ شیخ گفت صاحب شفا خانه را! گفت مشکلی نیست، شیخ را نرسها به سوی دفتر
رئیس راهنمایی کردند و پیش رئیس بردند، داخل اتاق یک مرد بروتی با نیکتایی،
ابروهایش چیده شده و صورتی پر از نور! شیخ نگاهی کرد و خود را به پاهای رئیس
انداخت عقده هزار ساله خودش را ترقانید و زار زار گریه را شروع کرد و گفت ای جانم
به فدایت! عمری انتظار دیدار تو را داشتم، عمری سهمت را از بد بخت ترین، فقیر ترین
مردمان روی زمین جمع می کردم و برایت می فرستادم تامبادا از گرسنگی تلف شوی، مبادا
از فقر اسیر دشمنانت شوی، امروز سر انجام چشمانم به جمال شما منور شد! کاش زود تر
ریخ رو می شدم تا چشمانم به جمال شما منور می گردید! حالا که شما را دیده ام از من
جان بخواهید! دو لک هفتاد هزار افغانی چیست که صدقه سر تان نکنم یا امام زمان! سه
خر نر دارم، هفت خر ماده که همه شان در قریه هستند، بیست و دو کنیز دارم که برای
شما می بخشم، کنیزهای دست اول هستند، جیزی از باکره ها کمی ندارند، زنان صغه ای
خودم را هم برایتان می بخشم، اگر دو لک و هفتاد هزار افغانی تان تکمیل نشد، خودم
تا آخر عمر تشناب شوی تان می شوم یا امام
ادامه دارد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر