۱۴۰۲ اسفند ۹, چهارشنبه

موحد بلخی

موحد بلخی یونس حیدری / موحد بلخی از اعضای اولیه کانون مهاجر بود، کانون مهاجر مثلن‌ اولین مجموعه روشنفکری زمان خود در ایران بود، و نشریه ای هم با همین نام برای خودشان داشت، مثل‌ قدیمی هست که، در نبود کفش لنگ کفش غنیمت هست، انروزها‌ نام کشید، چون جریانهای روشنفکری به کار استعمار گران زیاد نمی اید، حاکمیت ایران خیلی زود با اینها در تقابل قرار گرفت و بعضی هایشان فراری و بعضی دیگر دستگیر شدند. سید موحد هم یکی از دستگیر شدگان بود که خمینی سمبه عصمت و طهارت را در ماتحتش‌ درون کرده بود، بابه مزاری به خاطر دید وسیعی که داشت، او را تضمین کرد و از اسارت خمینی رهایش کرد، بعد در مجله حبل الله برایش جای فراهم کرد و کوس شعرهایش را با نام شعری نصر چاپ میکرد. محرم که میشد مشهد می‌فرستاد در کتابخانه قایم که در نزدیکی پیتو بی ننگها‌ ی گلشهر موقعیت داشت پوف های عاشورایی میکرد. گاهی چوب یزید را به کون حسین و گاهی میخ طویله حسین را. در خاندان مرحوم یزید فرو میکرد. بهر حال! سید موحد کم کم باور کرده بود که کسی هست، اما یادش رفته بود که بابه‌ مزاری می‌گفت در افغانستان همه باید در شعاع وجودی خویش در ساختار قدرت و تصمیم گیری باید سهیم باشند. این جماعت که نان سنتی شأن در جهالت جامعه بود، هر روز با موج بیداری ای که توسط مزاری ایجاد شده بود بیشتر به حاشیه میرفت، و نگاه تقلیدی جامعه هر روز به نگاه تحقیقی تغییر مسیر میداد، این اقلیت که در گذشته به طور سنتی گشتگر‌ ی. میراث اجدادیشان بود، به جای اینکه مثل سید ابوطالب مظفری و سید علی علوی از جریان دزدی‌های مذهبی(خمس خوری و گشتگری) دور شوند و جامه‌ انسانی و برابری و برادری به تن کنند، با عقده حقارت برای خودشان قوم تاسیس کردند با حمایت استعمار پیر! حال فهمیدن که چهار خانه گشتگر‌ زادگان هم از طوی مانده و هم ... در فضای مجازی چرندیات مینویسد، بی شرمانه! موحد خود عددی نیست، اما نشان میدهد که ایران مصمم هست از میان اینها انتحاری ایجاد کنند، برای نابودی جامعه متحد هزاره های سنی، اسماعیلیه و شیعه و سکولار! تا انهدام کنند با قیمت مرگ عقده مندانه خودشان. نسل نیمه آگاه امروز باید با چنین پدیده های مخرب با احتیاط بر خورد کرده و بر انسجام درونی خودشان بیفزایند. یادتان باشد موحد فرد است، اما از همین تبار خونی ما کسانی را داشتیم که جانشان را فدای بابه‌ مزاری کبیر کردند، و مردان بزرگی همچون سید ابوطالب مظفری هستند که انسانی فکر میکنند، پس در برخوردهای خود عدالت رهبر شهید را از یاد نبریم.

۱۴۰۲ اسفند ۲, چهارشنبه

یاد پدر

یونس حیدری مادرم می‌گفت؛ پدر کلانت‌ وقتی همه ملک و خانه و زندگی اش را به خاطر سود سه پاو‌ روغوی‌ اوغو از دست داد، آواره شدیم، فرار شدیم، نام ما به لیست فراری‌ها مثل خیلی دیگر از مردمان تغییر کرده بود! گاهی دهقان این قریه بودیم، گاهی چوپان آن قریه! گاهی مزدور این خانه و گاهی مزدور آن دیگری! رنج فراری بودن کم بود که کاکایت وقتی از عسکری با بیماری‌ بازگشت، در بی پناهی و فقر تمام جان داد! بعد از آن؛ فراری که بودیم، فراری تر شدیم، اما این بار فراری این قریه و آن قریه نبودیم، بلکه به سوی کابل فرار کردیم. در کابل در چنداوول مقیم شدیم، پدرت از چوپانی و دهقانی مردم رسته بود، شورنخود فروش شده بود! کار شور نخود فروشی اش خوب بود، تمام گرمای سال را در کابل بودیم، زمستان که فرا میرسید، باز فرار میشدیم! اما زمستان‌ها جلال آباد بودیم! در باغ مادر تاج مامد‌( او هم فراری بود، از فرازهای ا‌رزگو‌) مقیم می شدیم و آنجا هم شورنخود فروشی میکرد پدرت! بعدها ما عملن دو خانه داشتیم خانه ای در چنداوول و خانه ای زمستانی در جلال آباد! پدر کلانت‌ مرد، در قبرستانی کارته سخی دفنش کردیم! و روز کار ما خوب بود، دیگه پدرت خودش نخود نمیفروخت! کلی برای خودش شاگرد داشت که آنها می‌فروخت و ما فقط پختش را می کردیم! کلثوم قصه های تلخی از زندگی ما داشت! و روزی که بحث پیر و مریدی در خانه در گرفت گفت: سالها از تولدت سپری شده بود تا اینکه یک روز سید پیرزاده پدرت خود را به کابل رسانید و از پدرت خواست تا کمرت را بسته کند و تو رسمن مریدش شوی! اما پدرت با قاطعیت تمام گفت؛ آن دوران گذشت که شما به دهان اولاد مردم تف چتل خود را می انداختید و کمرش را بسته می‌کردید! سید پیرزاده هرچقدر تلاش کرد، پدرت اجازه بستن کمرت را نداد و آخرش گفت؛ اگر از پس ارث اجداد‌ گشتگرت آمده ای یک بوجی‌ نخود ببر ولی به اولادهایم حق دست زدن نداری! پدرم بی سواد بود، اما همیشه دفترچه تلفن داشت، شماره های نزدیکانش را در آن دفترچه یاد داشت داشت، اعداد را به گونه ای می نوشت که بغیر از خودش هیچ کس قادر به خواندنش نبود، به هر کس که میگفتی زنگ بزن، از روی کتابچه اش آنچنان زیبا شماره می‌گرفت که انسان هیران‌ میماند! بدون کدام اشتباه شماره مورد نظر را زنگ میزد. پدرم بی سواد بود اما نگاهش به همه چیز متفاوت بود، یادم هست پیش از اینکه برای عملیات ببریم، خواست تا وصیت بنویسد، حرفهایش را گفت و نو شته شد و بعد اضافه کرد! هرچه دارم و ندارم باید میان اولادهایم برابر تقسیم شود و دخترم برابر برادرانش حق دارد! او می‌دانست که اسلام سهم در میراث را برای زنان نصف قایل هست! اما او همان‌قدر به دخترش احترام و ارزش قایل بود که به پسرانش! چون همه را انسان می‌دانست و برابر! مهربان بود با گذشت بود حریص و پر طمع نبود با اینکه سواد نداشت و کتاب خوانده نمی توانست اما از اهالی امروز بود! سر انجام عصر روز اول حوت ۱۴۰۱ چشم از این جهان بست و ما را در این زمانه بد تنها گذاشت و رفت. امید وارم خداوند دروغ نگفته باشد و آجر نماز های خوانده و روزه های گرفته اش را برایش بدهد و پاداش نماز های اضافی مادرم را به ضمیمه روزه های اضافی اش از قلمش نمانده باشد و در بهشت موعودش عنایت فرماید. یادش گرامی باد