یونس حیدری
دیروز در همین صفحه (فیسبوک) یاد داشتی را به بهانه تحویل
دهی قالینی بنام داکتر زلمی رسول نشر کردم. در ضمیمه یاد داشت عکسی را هم نشر
کردم، که در ان عکس این بنده کوچک خدا، اقای زلمی رسول و خانم حبیبه سرابی هم بود،
در حاشیه ان خالق هنر و خالق قالین زیبای که با دستان او و استادی او بافته شده
بود نیز حضور داشت
متاسفانه اطلاع یافتم که در فضای فیسبوک واکنش
هایی گوناگونی را بر انگیخته است، شاید عده ای شوکه شده بودند، چگونه در این مدت
کم، هنری به این زیبایی برای زلمی رسولی که هنوز یک افغانی هم به کسی نداده است و بر
خلاف دیگر کاندیدها که تا همکنون ارقام توزیعی شان به بهانه های مختلف به میلونها
می رسد، و هیچ کس چنین هنر نمایی برایشان نکرده است، اما برای زلمی رسول این کار
خارق العاده انجام شده است.
اینجا در پاسخ به بعضی از این دوستان لازم می
دانم که چند نکته را طرح کنم:
1-
خوب بود دوستانی که بلد هستند تهمت بافی کنند، همه چیز را
با حربه اتهام از سر راه خویش بر دارند، اندکی در این مورد تحقیق می کردند، و حد
اقل به دنبال عکس کامل آن می گشتند، معلومات خود را کامل تر می کردند، یافته های
خویش را پخته می نمودند، بعد با پشتوانه ای از آگاهی و علم به حقیقت، اقدام به
ابراز نظر می کردند، اما دیده شد که جماعتی دست و پا گم کرده بدون هیچ توجه به اصل
قضیه برای جلو گیری از نفوذ این هنر زیبا در میان مردم و تاثیرات احتمالی آن بر
مردم، بر نویسنده، بر خالقان و کسانیکه
تصویرشان در کنار آن اثر هنری و زیبا قرار داشتند چیزهایی گفتند و انجام دادند که نمی دانم
انسانیت به انسان اجازه می دهد که بگویم خود لایق آن است یا نه؟
اما اجازه دهید تا معلومات این عزیزان را تکمیل
کنم:
این قالین نه به فرمایش داکتر زلمی رسول خلق شده
است و نه به فرمایش خانم حبیبه سرابی! بلکه جمعی از جوانان و نو جوانان برای شکستن
بن بست سیاسی و اجتماعیی ای که مدعیان رهبری هزاره بر سر راه هزاره ها ایجاد کرده
اند، و سالهاست که مانع رشد و دست یابی مردم به حقوق شهروندی شان شده است، و آنها
همواره در تلاش هستند که با تیکه داری حقوق آنها را در میدانهای داخلی و بین
المللی به لیلام بگذارند، و همه منافع را در جیب های مبارک خویش نهند، وخسرانها
و ضررها را برای مردم تحفه دهند،
یک"نه" بزرگ بگویند.
در دنیای هنر و هنر مندی نه گفتن با شعار صورت
نمی گیرد، دنیای هنر و افرینش گری دنیای پاکی هست که نیازمند به معرفی چهره ای پاک
و زلالی می باشد که در زلال صورت او بتوان پلشتی صورت دیگری را نمایان کرد!
هنر مند در عین حالیکه می خواهد تجلی گر روح پاک
خالق هنری اثر باشد می خواهد آئینه برای تجسم رذیلتی باشد که او را ناگذیر کرده
است که با سیقل دادن آئینه ای بسازد که نمایش گر هستی او باشد، و خلق قالین زلمی
رسول در قاموس ارزشی هنر بدون هیچ در خواستی باید این پرسش را قبل از هرچیز در ذهن
آنهایی خلق نماید، که چرا انگشتان فقیر کودکان هزاره در ستایش مدعیان رهبری شان
رقص ننموده، بلکه به دنبال کس دیگر در بیرون از مرزهای قومیتی گشته است و سر انجام
کسی را به عنوان وزیر امور خارجه یافته است و او را سیقل داده است، آئینه کرده است
و به دل تاریخ سپرده است؟ چرا؟
چون آنها به جستجو رفته اند، آنها خود را از
حصار و اسارت بندها رهانده بودند، و با گرایش کمال طلبی و زیبایی شناختی، و با
معیار انسانی و ارزشی تلاش کرده بودند تا نمونه ای را در میان کار گزاران اما
صادق، صالح، وطن دوست، و پاک بیابند، تا او را الگویی برای دیگران با خلق یک اثر جاودانه هنری معرفی کنند
و برای تاریخ ماندگار سازند. این جستجو رفته بود و به اقای زلمی رسول که در ان
زمان وزیر خارجه بود، منتهی شده بود، بهتر
از او، پاک تر از او، بی کینه تر از او، وطن پرست تر از او نیافته بودند، او تنها
کسی بود که شایسته خلق چنین اثر هنری اما
از دید این جوانان بود، این جوانان و نو جوانان برای تفهیم این ادعا برای
آنهایی که سنگ رهبریت هزاره بر سینه می کوبند، اما با خیانت خویش مانع رشد، ترقی،
بازسازی و پیشرفت هزاره ها و مناطق هزاره
نشین می گردد، بفهمانند که دیگر این مردم انسانهای ماقبل تاریخ و مقلدان کور
نیستند، بلکه آنها انسانهایی شایسته هستند که قدرت فکر، تحلیل، تحقیق و تصمیم گیری
دارند و به وسعت افغانستان می اندیشند.
این
جوانان در زمانی که اقای زلمی رسول وزیر خارجه بود، اقدام به بافتن این قالین و
خلق این اثر گرانبهای تاریخی کردند، با این انگیزه که در پایان ماموریت او به
عنوان یک خادم ملت، یک خادم صادق و پاک به او تحفه دهند، و برای اولین بار در این
کشور اقدام به ایجاد فرهنگی کنند، که مرزهای قومیت را می شکند، اما ارزش و بها به
انسانهای پاک و شایسته از سوی فقیر ترین مردم این سرزمین داده می شود، تا برای
تاریخ ثبت کنند که اگر در فقر مالی قرار دارند، از غنای هنری بلندی برخوردار هستند
که در آن جایگاه فقط یک چیز پیشش شان ارزش دارد و آن انسانیت و صداقت و پاکی می
باشد.
و این جوانان زحمت کش همه این ویژگی ها را در
وجود اقای زلمی رسول یافته بودند، و تحفه هنری خویش را بنام او و تصویر او ثبت
تاریخ کردند.
2-
بعد از نشر این مطلب همراه تصویر، برادرم اقای عبد الله
برات لطف کردند تصویر را سر چپه از طریق صفحه فیسبوک خودشان نشر کردند. لازم است
که بگویم من و اقای برات فقط در اول بهار در روزهایی که سخت تحت فشار بودم، و برای
دیدن یک دوست در یکی از هوتلهای کارته سه رفته بودم،
و چای می خوردیم، در حالیکه من سیگارهای خانم ... را دود می کردم، ایشان هم
وارد شدند، در همان حولی هوتل، اما من نمی شناختم، دوستانی که در گرد همان میز بود
ما را باهم معرفی کردند و بعد از احوال پرسی ایشان با دوستان شان رفتند دور تر از
ما تا رفع خستگی کنند، غرض این بود که من
و برات بیش از این سابقه آشنایی نداریم. در فضای مجازی بعض اوقات نوشته
هایشان را می دیدم. و بس !
با این حال لطف کردند عکسی را که در آن من هم
بودم، سرچپه نشرش کردند، من هیچ گلایه ای ندارم که چرا عکس مرا سرچپه نشر کرده
است، زیرا من کسی هستم که طعم سرشیوه آویزان شدن را در ایامی بازداشت خود دارم، من
برای اقرار به جرم نکرده اما در حقیقت با هدف نابود کردن روحی و روانی ام، سرشیوه
آوویزان شده ام، در میان طیر جای داده شده ام، و بی نهایت این لاسیتک چرخ خورده است، چرخ، چرخ و... از سوی سربازان به اصطلاح امام زمان! ولی
نشر سرچپه عکس من از سوی اقای برات هیچ تاثیری بر من ندارد، ولی چیزی که برای من
شبهه ناک است، این است که درست بعد از آنکه من با یکی از شهریه خوران دین فروش
روشنفکر نما، در گیری شدید کلامی پیدا می کنم، می بینم این اتفاق می افتد، و با
خبر می شوم که آقای برات با این دوست شهریه خورم رفیق است، روایت های تایید نشده
هم وجود دارد که آقای برات از سوی دوستان شهریه خور مثل بسیار موارد دیگر استعمال
شده است، اما نمی دانم چقدر صحت دارد یا ندارد. به هر حال خواستم بگویم که من از
اقای برات بابت نشر سر شیوه عکس هیچ گله ای ندارم، شاید ایشان حق داشته باشند، که
واکنش خویش را به نوشته من اینگونه پاسخ دهند، شاید نتوانسته اند، کلماتی را
بیابند تا اوج احساس نفرت خویش را از نوشته من بیان کنند، این تنها راه بیان آن بوده
است.
در آن عکس اقای زلمی رسول هم وجود دارد، زلمی
رسولی که افتخارش این است که در این سالهای ماضیه اگر هیچ دست آوردی نباشد، دست
آورد آزادی بیان هست، و اگر او پیروز شود، تلاش می کند تا این آزادی بیان مستحکم
تر گردد، بنا بر این یقین دارم که ایشان هم از اقای برات و عمل شان هیچ کینه ای به
دل ندارند، تازه خوش می شوند که ازادی بیان این مجال را داده است که حتا قبل از
پیروزی عکس ایشان سر شیوه شود.
هم چنین در این عکس تصویر داکتر حبیبه سرابی، به
قول دوستان بامیانی اش، بانوی قهرمان، نیز وجود دارد، من کاری به رابطه و احیانن
کینه شخصی اقای برات با خانم سرابی ندارم، اما با شناختی که از ایشان دارم، بازهم
باور دارم که با دیدن این عکس لبخندی بیش نخواهد زد، و حد اقل بر این افتخار خواهد
کرد که در دوران حکومت داری اش آنقدر از مدارا کار گرفته است که چهره هایی منتقد و
جسور همچون برات در بامیان رشد کرد است، این خودش می تواند یک نقطه مثبت برای
ایشان به شمار رود، در حالیکه در همین دوران شاهد بوده ایم که بسیاری از والیان با
منتقدین خویش با زور و... رفتار کرده است، اما ایشان نه تنها با زور رفتار نکرده
است، بلکه تلاش کرده است که در بامیان منتقد پرورش داده شود، تا بتواند صدای
مظلومیت بامیان را همیشه فریاد کند، تا شاید روزی فرا برسد که بامیانی ها خودشان
بر سر حکومت مرکزی و به خصوص کسانی که مانع اصلی اختصاص یافتن بودجه و پروژه در
بامیان می شوند، فریاد بلند کنند.
می خواهم از برد باری و مدارای خانم سرابی همین
قدر بگویم که او زنی هست که با اینکه می دانست کسی که معاش حکومتی می گیرد، تا
زبان حکومت باشد، و سخنگوی ولایت باشد، اما نبود، بلکه مهره ای برای تخریب بود، با
این حال هر روز مجال می داد، تا خود را بیابد، دیگر عروسک خیمه شب بازی، بازی گران
کابل نشین نباشد، شاید خود را بیابد، و به عنوان یک انسان به خود ارزش قایل شود،
زیرا ویژگی یک انسان همین است که خداوند برایش عقل و خرد داده است، تا بیندیشد، تا
خود برای فردیت و جامعه خویش تصمیم بگیرد، نه اینکه تصمیم بر او تزریق شود، با همه
فرصت هایی که داده شد، ایشان تا هنوز هم تارهایش از جای دیگر بالا و پائین می شود.
اما می بینیم که چقدر زیبا هیچ گاهی با او برخورد نمی کند. شاید عطوفت مادرانه
باعث شده بود که در دوران حاکمیتش او را مثل فرزند خود بداند، شاید انقدر به آزادی
بیان عقیده داشت که اجازه می داد سخنگویش حرکت های کودکانه داشته باشد و...
با همه آنچه بیان شد، اما من از آقای برات سخت
گلایه دارم، اقای برات برای خود داعیه روشنفکری دارد، داعیه فعال مدنی دارد، خود
را مدافع حقوق هزاره ها می داند و... من
از آقای برات گله مندم که چطور به خود اجازه داده است، تا عکس یک خالق را، عکس یک
آفرینش گر را، عکس یک انسان بزرگی را که با هزاران امید توانسته است با رقص
ناخنهایش خالق یک اثر ماندگار هنری باشد، را سرشیوه آویزان کند! از سوی دیگر اقای
برات خود را مدافع حقوق کودکان نیز اعلام کرده است، کجای این حقوق اجازه می دهد که
برات برای ترور شخصیت نوپای یک نوجوان، او را این چنین ضربه روحی و روانی بزند،
اگر این نوجوان ببیند که عکس او را اینگونه کرده است، ایا او دچار اختلال روحی
نخواهد شد؟ و آیا ایجاد اختلال روحی برای یک نوجوان به هر دلیلی که باشد، جنایت
محسوب نمی گردد؟ اقای برات با کدام منطق به خود اجازه داد که با روح و روان یک
جوان هنرمند اینگونه بازی کند؟ من یقین
دارم که این جوان حتا اگر از نظر من و
امثال برات یک حرکت ضد ارزشی کرده باشد، بازهم صدها همچون من و برات را ارزش
معنویش بیشتر است، پس چگونه ایشان به خود اجازه داده است که با او اینگونه بازی کند؟
راستی اقای برات از این کارش شرمنده نیست؟
من از آقای برات سخت گله مندم! زیرا ایشان خود
را یک مبارز و یک فعال مدنی می داند، حالا نمی دانم تعریف فعال و مبارز مدنی چیست؟
من از اقای برات گلایه به این خاطر ندارم که چرا مخالفت سیاسی خود را با رسول و
سرابی بیان می کند و یا احیانن با من مخالفت دارد، زیرا این حق را به ایشان قایل
هستم که به هر نحوی که می خواهد این مخالفت خویش را بیان نماید، و تا کنون هم کرده
است، همانگونه که این حق را به خود می دهم که همیشه تیکه داران هزاره را نقد کنم و
با این تفاوت که هر لحظه پیام مرگ را به گوشم می رسانند،با این حال به خود اجازه
می دهم حتا تصویر انها را در صفحه فیسبوک
خویش جلیپا بکشم. اقای برات حق دارد هر نوع که دلش می خواهد با تصویر آنهایی را که
دوستشان ندارد، بر خورد کند، و خوشبختانه صفحات انترنت هم پر از این تصاویر است،
حتا آدم نا شناخته ای مثل من هم تصویرش پیدا می شود، اما نمی دانم چرا و به چه
دلیل ایشان به خود اجازه داده است که یک اثر هنری را اینگون بی رحمانه ترور کند،
آثر هنری هرچقدر زشت و بد هم که باشد، بازهم یک اثر هنری است، ارزش جاودانه دارد،
شاید از لحاظ سیاسی برای کسانی خوشایند نباشد، اما حق برخورد احانت آمیز را ندارد،
زیرا اهانت به یک اثر هنری، اهانت به شعور و خدا گونگی انسان است، انسان موجودی
خدا گونه می باشد، و خدا گونگی انسان در همین خلق اثار هنری تجلی و ظهور می یابد.
3-
برخورد اقای برات با نوشته من باعث شد که همه مزد بگیران
اقای خلیلی مراسم رقص و پایکوبی برگزار کنند،
و در فضای مجازی بر علیه من جشن و فیر شادیانه کنند! و از سویی دیگر از
مدتها به این سو هم طعنه می دادند که تا دیروز بر سر دسترخوان خلیلی بودی و حالا
نیستی چنین می گویی و می نویسی، لازم دانستم در این فرصت نکاتی را در این ارتباط
نیز بیان کنم:
-
رابطه من با اقای خلیلی در دو حوزه قابل طرح است، حوزه فردی
یا به عبارت دیگر حوزه کاری و کار فرمایی و حوزه دوم حوزه سیاسی و اجتماعی می
باشد.
حوزه فردی:
من در حوزه فردی با اقای خلیلی هیچ مشکلی ندارم،
یعنی من به عنوان یک کارگر خوب هنوز هم اگر بروم در خدمت آقای خلیلی باشم، اقای
خلیلی با جان ودل از من استقبال می کند، من هم از خلیلی به عنوان یک کار فرما هیچ
گلایه ای ندارم، اگر روابط من و آقای خلیلی از این زاویه مورد بررسی قرار بگیرد،
من به اندازه سر سوزنی که در آن پنج یا شش سالی که کار کردم در مشارکت ملی، از اقای خلیلی شکوه و شکایتی ندارم، تا ناله
کنم، تا زمانی که کار کردم، معاشم را کامل داده است، حتا زمانی که آن استعفا نامه
سه صفحه ای را هم برای ایشان فرستادم، ایشان استعفا را قبول نداشته و دو بار با ایشان نشست داشتم، و دیگر قبول نکردم
که در مشارکت ادامه کار بدهم. و در این میان دو ماه سپری شد، معاش آن دو ماه را در
کنار معاش های باقی مانده برایم داده است، و حتا با خنده گفته است، سه ماه معاشت
مانده بود، بر سر دو دیده، دو ماه آخر را که تو کار نکردی، معاش بی کاری هم می گیری، من هم با
تبسمی گفتم، همان زمان که استعفا کردم، حسابم را خلاص می کردی، دو ماه تاوان نمی
کردید. دو ماه معاش بی کاری هم از آقای خلیلی گرفته ام، ( که تفصیل همه این ها در
مجموعه سلام کابل نوشته شده است)
در حوزه فردی ام یا به عبارت دیگر درحوزه کارگر
و کار فرما من و آقای خلیلی می توانیم تا آخر عمر هم دوستان خوبی باشیم با رعایت
جایگاه کارگر و کار فرما!
در حوزه سیاسی و اجتماعی:
اما در حوزه سیاسی و اجتماعی من حرفهای جدی
دارم، که در این مجال فرصتش شاید نباشد،
که به تفصیل بیان کنم، اما لازم است که فشرده بگویم، زمانی بود در این ملک همه بت
پرست بودند، همه بت های خود را پرستش می کردند، با اینکه عقیده به بت نداشتم، اما
ناگزیر بود که مردم ما هم برای حد اقل یک دوران گذار بت های خاص خودشان را داشته
باشد، من در ان دوران در ساختن بت خلیلی خود سهمی داشته ام و منکر آن نیستم، و معتقدم که سهم خود
را برای آن زمان که یک ضرورت بود ایفا کرده ام، اما این فرصت بود که آقای خلیلی
همگام با زمان حرکت کند، و برای همیشه توقع پرستش نداشته باشد از مردم، این توقع
بی جا بود، زیرا بت سازان هم با این انگیزه بت نتراشیده بودند که همیشه مردم بنده
گان آنها باقی بمانند، بلکه برای عبور از یک مرحله و رسیدن به مرحله اگاهی و
بیداری لازم می دانستند، اما آقای خلیلی دچار توهمی خدا گونگی شده بود، و انتظار
داشت که هزاره ها برای همیشه او را بندگانی سر به تعظیم باشند. تفکر اقای خلیلی در
مدار "مه هستم، دنیا هست، من نباشم
دنیا نیست" چرخش پیدا کرد، برایش دیگر هزاره ها هیچ ارزشی نداشت، تنها هزاره
برای معاملات کلانش مورد استفاده قرار می گرفت، و باور کردم که حالا اقای خلیلی
تبدیل به یک غده سرطانی شده است، اگر این غده جراحی نگردد، کل جامعه هزاره را
نابود می کند و...
من افتخار می کنم که در دورانی که در مشارکت ملی
در کنار دوستان خوبم بودم و با مسئولیت دوست نهایت عزیزم اقای محمد سرور جوادی توانسته بودیم در سطح مطبوعات آنگونه موفق
عمل کنیم که مشارکت ملی تا سطح مقام دوم مطبوعات کشور جای باز کند در نظر سنجی ای
که آنزمان از سوی مراکز ازاد نشر گردیده
بود، و این برای من که عضو کوچکی از ان تیم بودم هم یک افتخار بود و هست.
من افتخار می کنم تا زمانی که امکان بود، در
مشارکت ملی نوشته کردم، و فریاد مظلومیت مظلوم ترین انسان این مرز و بوم را بلند
کردم، اما وقتی دیدم که دیگر مجال خدمت نیست، اقای خلیلی از مدار خدمت خارج شده
است، اصلاح پذیر نیست، و من نمی توانستم در کنار کسی که برایم ثابت شده بود که به
مردم و کشور خیانت می کند، باقی بمانم و زندگی منافقانه پیشه کنم، و من دوست داشتم
همیشه بر اساس باورهای خودم زندگی کنم نه مثل دیگرانی که باورهای خویش را در درون
پنهان کنند و خنجر به دست بگیرند.
مشارکت ملی بعد از آن سالها دوام کرد، اما بی
روح و بی احساس تا آنجا که آقای خلیلی برای یک سال ان را تعطیل کرد، و در جلسه ای
خطاب به علی پیام (امروز یکی از شخصیت های موثر ، معمارو صاحب تئوری تغییر در تیم داکتر حبیبه سرابی می باشد) آقای خلیلی
می گوید، آقای پیام وجدانن خودت هم مشارکت را می خوانی؟ در حالیکه همه اعضای
مشارکت جمع بوده است.
هرچند که در این وادی سخن بسی افزون است و مجال
اندک، اما این سوال را باید شما دوستان پاسخ بگوئید که چرا بسیاری از نزدیکان اقای
خلیلی امروز در تیم سرابی آمده اند و در تلاش هستند که برای تغییر رهبریت کار
کنند، من از علی پیام به این خاطر نام بردم، که انسان زیرک و نظریه پردازی جالب
است که تا همین سه ماه قبل هم در دفتر مشارکت ملی حضور داشت. ولی امروز با تمام
قدرت برای پیروزی طرح عبور از خلیلی و محقق همانند دین محمد جاوید و... کار می
کنند.
بگذریم که خبر دارم بسیاری از کسانیکه در کنار
خلیلی همینک حضور دارند پیامها و نیروهای خودشان را سازماندهی کرده است تا برای
پیروزی خانم سرابی تلاش کنند.
اما خود به دلایلی از حمایت رسمی معذرت خواسته
اند؟ اینها سوالهایی است که باید به دنبال پاسخ بود، که چرا نزدیک ترین افراد
خلیلی هم به او دیگر اعتماد ندارد و...
همین قدر یاد اور شدم.
و سخن آخر اینکه؛ امروز حضور خلیلی و محقق را در
بازی سیاسی افغانستان نه تنها مفید به حال هزاره ها نمی دانم بلکه مانع هم می
دانم، و برای رفع این مانع از سر راه جامعه برای خود وظیفه می دانم که تلاش کنم
این خلاصه ای از توضیح برای مزد بگیران آقای
خلیلی