بايگانی وبلاگ

۱۳۹۴ بهمن ۸, پنجشنبه

چهارشنبه سیاه/ نوشته های ملاقی

طنز
(نوشته های ملاقی!)

محترم اشک ریز ناس کش در این شماره موضوع چهارشنبه سیاه را مورد چیز شناسی قرار داده است.
مجاهد چوکی دار: در حال بررسی هستم که این چهارشنبه سیاه بود یا سفید!
مجاهد بی چوکی:  آنارشیسم گامی بزرگ برای رسیدن به چوکی است!
خلیفه  خردمند: نمی دانم چرا همیشه وقتی دخترا کشته می شوند غیرت افغانی قوی تر می شود؟
مردم بی بوریا:  هر انتحاری که رخ می دهد یک لقمه نان مردم بی بوریا کمتر می شود!
تیکه داران ستاره دار: تا زمانیکه به مومیایی های ما آسیب نرسیده است، هیچ چهارشنبه ای سیاه نیست!
کوچه بازاری محبوب:  همه روزها ی این کشور مثل شبهایش سیاه است!  
سکولار سنت گرا:  باید در کتب حدیث جستجو شود که آیا روزهای خدا می تواند سیاه شود یا خیر؟
مذهبی بی تعبد:  فقط تلویزیون طلوع سیاه شده بود!
انسان:  تا زمانیکه شادی نیاید، همه روزها مثل شلغم کربلایی تیکه دار سیاه است!
نتیجه گیری قبیله ای:  برایم فرق نمی کند چهارشنبه سیاه باشد یا سفید، مهم این است که من بر منصب تیکه داری قومی استوار باشم!
نتیجه گیری ملی:  برای جلوگیری از تکرار چهار شنبه های سیاه، باید تغییر فرهنگی ایجاد شود، وگرنه سالهای زیادی سیاه خواهد بود!


۱۳۹۴ بهمن ۳, شنبه

سرمقاله شماره اول پیام گذار



یونس حیدری

در این سالهای پسین ، افغانستان شاهد کاغذ پاره های بسیاری بوده است،  کاغذ پاره هایی که بعضن حرفی برای گفتن داشته است و اما بسیار دیگر به خاطر تصاحب پروژه ها فقط صفحه سیاه کرده اند, و در آن هیچ رسالتی از قلم را کسی مشاهده نتوانسته است.
همین سیاه کاری ها بوده است که جایگاه مطبوعات را  در اذهان جامعه تا سطح بسیار وحشت ناکی پائین آورده است، در این فضای مسموم مطبوعاتی گذار می خواهد متولد شود و این نخستین پرسشی هست که هر خواننده ای بر روی آن خواهد گذاشت که گذار چه حرفی برای گفتن دارد؟
گذار می خواهد حیات خود را با این پرسش آغاز کند، که چه چیز باعث می شود که افغانستان بستر مناسبی برای رشد پروژه های جهاد، القاعده، طالبان، داعش و... شود؟ چه چیز باعث می شود که در افغانستان  چهره های بیگانه  مثل بغدادی و...  خریدار پیدا کند!
افغانستان در قرن بیست و یک قرار دارد، در حالیکه دنیا عصر طلایی پسا مدرنیسم را تجربه می کند، اما در افغانستان هنوز ما تجربه ملت شدن را نداریم، چه چیز باعث شده است که ما یک ملت نباشیم، چه چیز باعث شده است که ما از همزیستی مسالمت آمیز همیشه هراس داشته باشیم؟ چه چیز باعث شده است که ما از یک دیگر بترسیم؟ چه چیز باعث شده است که ما نتوانیم در کنار یک دیگر به عنوان یک ملت زندگی بدون خشونت، بدون ترس، وحشت و هراس را تجربه کنیم؟
افغانستان هر باری که گامی برای ابادی گذاشته است، چندین گام دیگر برای ویرانی آن پیموده است، و ما هنوز در کابل شاهد ویرانه های پسا جهاد می باشیم، که با شعار قومیت به جای ماند! یعنی افغانستان تجربه قوم گرایی  با هدف رسیدن به عدالت اجتماعی و قومی را دارد، تجربه ای که منجر به ویرانی های زیادی شد، تجربه ای که در پای آن خون های بسیاری ریخته شد! اما آیا این تجربه به هدفی که عدالت قومی بود رسید؟ خونهایی که به خاطر رفع تبعیض قومی ریخته شد! توانست که تبعیض قومی را از بین ببرد یا خیر؟
افغانستان رنج و زخم کهنی دارد، این زخم آهسته آهسته می رود که زخم ناسور شود اگر جریانهای جوان برای بهبود آن اقدام نکند، اگر جوانها برای معالجه این زخم بپا نخیزند، عفونت آن می توند همه گیر و فراگیر شود.
گذار تجربه تلخ استبداد را در این وطن خوانده است، گذار می داند که شعارهای مذهبی، قومی، آیدیالوژکی و... در این سرزمین پاسخ مناسبی نداده است، زیرا معتقد است که همه این شعارها از یک چیز توهی بوده است، شعار بوده است و هدفی برای انسانها و انسانیت نداشته است. شعار بوده است برای رضای بیگانگان! اما چیزی برای ساختن انسان این سرزمین نداشته است!
اگر القاعده و داعش می تواند در این سرزمین ریشه بدواند، اگر ازبک افغانستان, تاجیک افغانستان؛  پشتون و هزاره افغانستان می تواند تجربه دشمنی در این سرزمین داشته باشد؛ دلیلش این است که اندیشه انسانی در این جامعه مرده است. زیرا ما هنوز باور به انسان بودن نداریم، وقتی باور انسانی در یک جامعه دفن گردید، در آنجا باور مذهبی و قومی متولد می شود، باور تنگ قومی و مذهبی مرکز پرورش خشونت های قبیله ای می شود، خشونت خشونت می زاید، و این زایش تا زمانی که انسانیت از نو متولد نشده است ادامه می یابد.
گذار با این باور پا به عرصه فعالیت می گذارد که بازیهای سیاسی در افغانستان قادر به حل بحران ریشه دار کشور نمی باشد، بازی گران عرصه سیاسی بر این باورند که قدرت سیاسی میان تیکه داران اقوام به شکل مساویانه ای تقسیم شود، اما گذشته نشان می دهد که از دوران حاکمیت چپ تا به امروز اقوام به اشکال مختلف در ساختار قدرت سیاسی حضور داشته است، اما نه مشکل اقوام حل شده است و نه جامعه  به سوی ملت شدن پیش رفته است، زیرا مشکل افغانستان قبل از آنکه سیاسی باشد، یک مشکل فرهنگی است، ما باید از فرهنگ قومی به یک فرهنگ انسانی عبور کنیم. !
یک و نیم دهه اخیر نشان داد که خط کشی های قومی تامین کننده منافع اشخاصی به نمایندگی از اقوام می باشد، این اشخاص و افراد برای تداوم منافع خانوادگی خویش تلاش کرده است تا بحران قومی ریشه دار تر و عمیق تر شود، به همین خاطر می بینیم که ما هیچ حرکتی برای حل بحران نداشته ایم، و به شکل ناخواسته  دیدیم فاجعه شکاف اقوام بیشتر شده است. برای خارج شدن از این گرداب نیاز به یک حرکت فرهنگی عمیق و تغییر ذهنیت اجتماعی  از جاده بازیهای سیاسی به مسیر تغییر باورهای فرهنگی و انسانی می باشیم.
به همین منظور گذار می خواهد بستر تولد انسانیت را و اندیشه انسانی را در این سرزمین فراهم نماید. همانکه مولانای بزرگ می گفت، کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست!
زیرا اندیشه انسانی هیچ گاه مقدس نبوده است، همیشه نقد پذیر خواهد بود و نقد عاملی برای رشد و شکوفایی انسان و مجموعه های انسانی می باشد، گذار تلاش خواهد کرد که بستر مناسبی را برای نقد سازنده فراهم نماید.
والسلام


۱۳۹۴ دی ۲۹, سه‌شنبه

امان از چشم نا محرم




الهه
به جز خودم هیچ کس آنجا نبود، حتا وقتی به آنجا می خواستم بروم به سایه ام گفتم که حق نداری وارد شوی، به همین خاطر سایه ام را بیرون دروازه گذاشتم و داخل شدم، وقتی داخل شدم جناب موش ترسید، خیز زد به سوراخش رفت، با اینکه تاریک بود، من هم گفتم مبادا چشم نامحرم آنجا باشد، هرچی که خاک بود داخل سوراخ موش انداختم، در تاریکی دستم را کف اتاق کشیدم، صاف صاف شده بود، مثل باغ بلور مادر گژدم، مادر گژدم را از کودکی می شناختم، تنها من نمی شناختم، همه بچه های کوچه او را می شناخت، او در روزهای روشن می آمد با بچه ها بازی می کرد، می دانید چی بازی می کرد؟ خانه بازی می کرد، خانه می ساخت، بچه و دختر می ساخت، یکی را برای خودش شوی می ساخت و دیگری را برای خودش دوست پسر می ساخت و خلاصه هرچه که دلش می شد می ساخت، بعد می رفت روی قطعه سنگی می نشست و شروع می کرد به موعظه کردن. وقتی موعظه می کرد فکر می کردی یک مجتهد دبل دانش دارد موعظه می کند، حرفهایش خیلی عمیق بود، همه را از جهنم می ترسانید، می گفت وقتی در گور بروید، آنجا جناب گژدم تشنه و گرسنه منتظر شماست، هرکس گناه کار باشد از بازوی چپش گژدم شروع به خوردن می کند، هرکس بی گناه باشد از پای راستش شروع به خوردن می کند، خلاصه چی گناه کار باشی و چه بی گناه، طعمه گژدم می شوی، فقط استخوانهای آدم می ماند، که جناب کژدم هیچ علاقه ای به خوردن آنها ندارد. بعد خداوند روح تازه به استخوانهای بی گوشت می دمد، استخوانها جان می گیرد، در قبر بلند می شود، رقص می کند، شادی می کند، پای کوبی می کند، از نو برای خودش دنیای جدید می سازد، و خلاصه  انسان ماوراء هستی ساخته می شود که نگو ونپرس و...
یک روز یکی از بچه ها از مادر کژدم پرسان کرد، که مگر تو آنجا بودی؟ مادر کژدم خندید و گفت آره من و دوست پسرم که یک روز دررجاده رد می شدیم گیر ملا افتادیم، ملا یک فوت کرد و هردویمان جان به جانان دادیم، هردویمان را ملا بدون غسل به قبر کرد، وقتی داخل قبر شدیم کژدمها از ما استقبال کرد، اصلن گژدمها جشن گرفتند، و شروع کردند به خوردن ما! می گفت خوب به یاد دارم که گژدم شروع کرد به خوردن از نوک پستانم، همان پستانی را که دوست پسرم روز روشن در حضور ملا مک زده بود، باورتان نمی شود، چه لذتی داشت،  ملا بخیلی اش آمد، ما را به کام گژدمها انداخت و گژدمها حالا داشت انتقام ملا را می گرفت و...
من وقتی که دستم را به تمام اتاق کشیدم و دیدم هیچ سوراخی آنجا باقی نمانده است تا چشم نا محرمی دیده شود، به آهستگی دستم را داخل شلوارم کردم، از خشتکم تاویز را کشیدم بیرون، تاویز همانگونه که مادرگژدم گفته بود بوی خشتک گرفته بود، بوی عرق گندیده  می داد، بوی تعفن باد روده می داد، شاید تاویز با بوی باد روده ممزوج شده بود، شاید به کلی باد روده شده بود، نمی دانم، تاریک بود، خودش قابل دید نبود، بویش اما قابل استشمام بود، به اطرافم نگاه کردم هیچ کس نبود، در تاریکی سایه آدم هم می میرد، حتا سایه ام هم نبود، به همین خاطر آرام تاویز را گرفتم در زیر چوب سقف خانه پنهان کردم، همانجایی که پاورچین خواب می کرد، چند بار وقتی شبها از کلکین سرکشی کرده بودم یادم بود که پاورچین کجا سرش را می گذاشت، به همین خاطر من هم همانجا تاویز را جا سازی کردم، از خانه بیرون شدم، بیرون خانه مهتاب بود، سایه ام هم منتظر من بود، با سایه ام سلام کردم و هردو مثل دو رفیق مثل یک زن و شوهر حرکت کردیم، و رفتیم.
شب در خانه رفتم، همه خوابیده بودند، من هم در زیر لحافم رفتم، بالشت خودم را به جای پاورچین در میان پاهایم گذاشتم، احساس خوبی داشتم، مطمئن بودم که فردا وقتی از خواب بیدار شوم پاورچین می آید خانه ما برای خواستگاری من و من بالاخره صاحب یک شوی می شوم، صاحب زندگی می شوم، صاحب اولاد می شوم.
صبح شده بود، با صدای گریه و زاری همسایه ها از خواب بیدار شدم، دیدم همه گریان و سرگردانند، چشمم به خانه پاورچین شان افتاد، خانه پاورچین کوچ کرده بود، چوبی که من در پشت آن تاویز گذاشته بودم، شکسته بود و بر سر پاورچین افتاده بود، مغز سر پاورچین بیرون ریخته بود، موشها آمده بودند مغز سر پاورچین را خورده بودند و جشن گرفته بودند، در جشن موشها بود که صدای شیون مادر و خواهر پاورچین گوش آدم را کر می کرد و...
من با سر برهنه رفته بودم یخن مادر گژدم را گرفته بودم که این چه تاویزی بود که تو دادی، تاویزت به جای اینکه مرا در آغوش پاورچین برساند، پاورچین را در آغوش گور برده بود، مادر گژدم خندید و گفت، گناه من چی است، گفته بودم که چشم نامحرم در آن نیفتد، و تو حتمن احتیاط نکرده ای و کدام چشم نا محرم مثل چشم کدام موش به آن افتاده و ایگونه شده است و...
بعد از آن فهمیدم که چشم موش هم نا محرم است و باید کدام خطبه محرمیت برای چشم موش هم ساخته شود.

۱۳۹۴ دی ۲۶, شنبه

نوشته های ملاقی 1

طنز

صلح
جلالتمآب شلغم زاده تصمیم دارد در هر شماره یک موضوع را از نگاه کارشناسان و مفتیان عرصه های گوناگون مورد بحث قرار دهد؛ در این شماره موضوع صلح را میکروب شناسی می کنیم.
مجاهد چوکی دار: از نظر من صلح با کسانی که در مقابل ما قرار دارد؛ در صورتیکه تضمینی برای مقام من بدهد، واجب است.
مجاهد بی چوکی: جهاد واجب است! تا رسیدن به چوکی باید جهاد کرد.
خلیفه  خردمند: صلح یک کلمه خوب است برای بزنس های زمستانی، اما مثل پیسه های مجاهدین در تابستان چلش ندارد.
مردم بی بوریا: ما همیشه بعد از هر نماز دعا می کنیم که خدا صلح را بیارد تا کار و بار بیاید!
تیکه داران ستاره دار: معیار صلح باید تقسیم قومی باشد
کوچه بازاری محبوب:  باید تغییرات اساسی بیاید هرکس در بیرون است صاحب قدرت شود و قدرتمندان بی قدرت و بی قروتی!
سکولار سنت گرا: صلح خوب است اگر زنان همیشه ملک من باشند!
مذهبی بی تعبد: صلح را دوست دارم چون در صلح زنان به خیابان گردی می رسند!
انسان: در این سرزمین هنوز انسان  واژه ای نا مقدس است، صلح می تواند قداست به انسان ببخشد، قداست بخشیدن به انسان مانع ریختن خون انسان می شود و برای صلح باید باورهای خشن تبدیل به باورهای محبت و دوست داشتن شوند.
نتیجه گیری قبیله ای: اگر صلح بیاید قبیله من در کجای چوکی صلح قرار می گیرد؟
نتیجه گیری ملی: صلح می تواند وحدت ملی را تامین کند و وحدت ملی باعث می شود که ما صاحب ابهای ملی خود شویم.