بايگانی وبلاگ

۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه

متن کامل کتاب جنازه برهنه

 نوشته: یونس حیدری
 
تذکره کتاب:
نام کتاب: جنازه برهنه
نویسنده: یونس حیدری
چاپ: چاپ اول زمستان 1390
 



چیزی شبیه مقدمه:
در یکی از سفرهایم با خانمی آشنا شدم، که کاش هیچ گاهی این آشنایی رخ نمی داد، اما از بد حادثه این قرعه بنام من افتاد که باید او را می شناختم، در زندگی کوتاهی که داشت، فراز و فرودهایی غمباری برای گفتن و نوشتن داشت، به من اعتماد کرده بود، حاصل اعتمادش همین است که خواهید خواند. اما عمر برایش مجال نداد تا راههای بهتری برای نجات خود بیابد.
در این نوشته هرچه می خوانید در حقیقت خاطرات این بانوی گمنام است، اما نامها برحسب تصادف برگزیده شده اند، نامها هیچ کدام؛ شما فکر کنید واقعی نیست.
من   هر باری که این خاطرات را مورد مطالعه قرار می دادم اندوه گین می شدم، متاثر می شدم، اما چه کنم که واقعیت داشت، رازهایی که او گفته بود، خواستم این رازها همچون خودش در گوری مدفون نگردد، شما هم آن را خوانده باشید.



-1-
دیشب باز خواب مادرم را دیدم، مادرم دیگر مثل همیشه گریه نمی کرد، بلکه نمی دانم چرا می خندید، ولی انچه را که فهمیدم این بود که به من می خندید، آنقدر خندید که من گریه ام گرفت، اما این بار من برای او گریه نکردم، بلکه برای خودم داشتم گریه می کردم، چون همیشه من در خواب و بیداری برای مادر ساده دلم گریه می کردم، به خاطر کارهایش، باورهایش، نوع نگاهش به زندگی و اینکه هر باریکه با مشکلی من یا هرکس از اعضای فامیل مواجه می شد یک تار سبز می برد در یکی از زیارتگاه ها بسته می کرد، تا حاجتش را بگیرد، غافل از این بود که ما همه برای نجات او به یک دام بزرگ افتاده بودیم، دامیکه من شبها و روزهاست به آن فکر می کنم، و ذهنم راه چاره ای برای آن پیدا نمی تواند.
مادرم هنوز داشت به من می خندید، ولی من نمی دانم چرا این دفعه گریه نمی کرد، شاید فهمیده بود، که نان و آب و تلفنی را که او استفاده می کند، خانه گا زداری را که در ان رحل اقامت انداخته بودند، هزینه اش از کجا پرداخت می شود.
***
 صدای زنگ تلفن بود، که گوش ادم را کر می کرد، من به سرعت خود را به گوشی سفید تلفن قدیمی رساندم، تا صدای مرده شورش را با برداشتن گوشی خاموش کنم،  پشت خط تلفن صدای یک مرد ناشناس بود، که نام مرا هم بلد بود، او با صدای نرم و ملایم احوال مرا جویا شد، من به او گفتم که خودتان را معرفی کنید، او از معرفی خودش امتناع  ورزید، من اصرار کردم، بعد او گفت ما فرشته نجات بخش انسانها هستیم، ما از مشکلات زندگی شما کاملن اطلاع داریم، به همین خاطر می خواستیم که به شما و خانواده  شما کمک کنیم، اگر شما مایل باشید، می توانید به مرکز ما تشریف بیاورید، تا ما بتوانیم شما را از چنگ مشکلات تان رهایی ببخشیم.
بازهم اصرار کردم، او از  پشت تلفن فقط گفت برای نجات مادرتان   تنها راه برای شما همکاری ما هست، می توانید در مرکز ما حضور به هم برسانید و مادرتان را از مرگ حتمی نجات بخشید، در ذهنم آمد که واقعن چاره ای برای نجات مادرم نداشتم، پیشنهادش را قبول کردم، ادرس مرکز انها را تلفنی دریافت کردم، و قرار شد فردای آن روز در ساعت اداری به دیدن ایشان بروم، اما هرچقدر اصرار کردم بی فایده بود چون انها خود را معرفی نکردند و به جز از یک ادرس و یک شماره تلفن حاضر به ارائه هیچ توضیح دیگری نشدند.
-2-
وقتی گوشی تلفن را برجایش گذاشتم، چیزی شبیه شمشیر گویی مرا از وسط دو نیم کرد، تمام وجودم سوزش گرفت، همانجا دراز بر روی زمین افتادم، موهای بلندم بر روی زمین پهن گردید، احساس کردم موشها آمدند بر روی موهای پریشانم، رقص کردند، محفل پایکوبی و شادمانی دایر کردند، فکر می کردم من هم همبازی موشها شده بودم، موشها دمب های باریک خودشان را بر روی موهایم دراز کرده بودند، با دمب خودشان موهای مرا به هرسو می رقصاندند، من هم از این کار موشها لذت می بردم، می خواستم از جایم بلند شوم، که یک موش مهکم از بیخ گلویم با دندانهای تیزش گرفت، نفسم بند آمد، احساس کردم، که دارم می میرم، دارم از دنیا می روم، با سختی به موش  التماس کردم و برایش روضه زندگی خودم را خواندم، اشک از دیده های موش بر زمین جاری شد، موش با دو دست خودش اشک خودش را از روی گونه های خودش پاک کرد، اشکش بر روی گلوی من لغزید، گلویم احساس شادمانه ای کرد، فکر کردم جای دندانهای موش بر گلوی نازک من مانده است، خواستم از جایم بلند شوم، ولی قدرت ایستادن نداشتم، احساس کردم، زمین با تمام وجودش مرا محکم گرفته است، قدرت نداشتم، توان بر خاستن نداشتم، با این حال تلاش می کردم.
نمی دانم چرا این طور شده بودم، تلاش کردم به اطراف خودم نگاه کنم، کنار سرم گوشی تلفن افتاده بود، صدای تک زنگ از داخلش می آمد، به یادم آمد که من با تلفن صحبت می کردم، آن مرد بود که در باره نجات مادرم صحبت می کرد، می گفت من باید به دفتر آنها بروم، آنها برای نجات مادرم می توانند کمک کنند، در صورت موافقه من و رفتنم به افغانستان آنها مادرم را در بهترین شفا خانه روان خواهند کرد، همه مصارفش را نیز خواهند پرداخت.

-3-
صبح زود شال و کلاه کردم، تا گوشهایم سرما نخورند، دستکش های سیاهم را دست کردم، و به سوی ادرسی که مرد نا شناس از پشت گوشی تلفن برایم داده بود رفتم، منطقه کاملن برایم نا شناس بود، من تا هنوز به آن منطقه گذر  هم نکرده بودم، فکر می کردم به آدرسی که داده اند، رسیده ام، رفتم به کیوسک تلفن به شماره  ای که داده بودند، زنگ زدم، صدای همان مرد بود، که می گفت:
-   بفرمائید
-   سلام حاج اقا دیروز زنگ زده بودید و...
-   خوب شناختم، چی شد تصمیم گرفتید برای نجات مادرتان؟
-   بله  حاج اقا من سر همان چهار راهی که گفته بودید زنگ بزنید ، آمده ام، شما کجا تشریف دارید؟
-   بسیار خوب، خواهر، همانجا تشریف داشته باشید، تا چند دقیقه دیگر یکی از برادران خدمت شما می رسند و شما را به سوی دفتر من راهنمایی می کنند.
گوشی قطع شد، من  از کیوسک تلفن بیرون شدم، به هر طرف که نگاه می کردی انبوه جمعیت بود که به چشم می خورد، و من همچنان به دنبال یک آدم ناشناس بودم، که مرا پیش یک ناشناس دیگر ببرد، در مکانی نا معلوم و ...
در همین فکر و خیالها بودم که یک مرد که یک چفیه عربی دور گردنش پیچیده بود، آمد، و گفت شما منتظر  حاج آقا بودید؟ یک لحظه تردید کردم، بعد گفتم بعله، گفت؛ لطف کنید به دنبال من بیائید.
مرد نا شناس پیش و من به دنبالش، در مسیر راه به قیافه مرد، نگاهم را دوختم، از پشت سر خوب ور اندازش کردم، کمی ترس در دلم جا گرفت، ولی برای نجات مادرم نمی توانستم به خود تردید راه بدهم، به دنبالش حرکت کردم، از جاده اصلی کمی منحرف شد، وارد یک ساختمان لوکس شد، بر سر دروازه آن یک بیرق نصب شده بود، که با خط سبز بر رویش دوخته شده بود"السلام علیک یا سید الشهداء" راستش اندکی آرامش بر قلبم حاکم شد، حد اقل دیگر احساس بدی نسبت به این جای نا شناس نداشتم.
از پله های سنگ فرش بالا  رفتیم، در طبقه دوم ساختمان که رسیدیم، مرد راهنما دروازه ای را باز کرد، وارد دهلیز که شدم، سکوت مطلقا حاکم بود، دور تا دور دهلیز مبل چیده شده بود، مرد راهنما اشاره کرد به سوی چوکی ها و گفت:
-   بنشینید تا حاج اقا اذن ورود بدهند!
خودش رفت داخل یکی از اتاقها، چند دقیقه بعد، یک خانم کاملن محجبه، آمد و مرا با نام صدا کرد، و گفت بیائید حاج آقا منتظر شماست.
من به دنبال خانم راه افتادم، وارد اتاق که شدم، چشمم اول به یک میز لوکس افتاد، که بر روی آن یک بیرق کوچک ایران بود، یک طرف میز هم یک عکس از سید علی خامنه ای رهبر کنونی شان بود که قاب شده بود، و  پشت آن میز یک مرد میان سال، با ریشهای منظم و نیمه سفید نشسته بود، ابروهای پر پشت داشت، یک عینک سفید هم به چشمش بود، تا چشمش به من افتاد گفت:
-   بی بی خانم خوش آمدید
من سلام کردم، و میزبان از من تقاضا کرد تا بر روی صندلی بنشینم. مرد ادامه داد:
-   خوب بی بی خانم حال مادرتان چطور هست؟
-   حاج اقا راستش حال مادرم اصلن تعریف ندارد، نیاز به یک عمل جراحی دارد، که خیلی هزینه زیاد می طلبد و ما هم این پول را نداریم، و...
-   خبر دارم، از بیمارستان به من خبر دادند، که با چنین موردی برخورده اند، و گفتند که این زن فقط یک دختر کلان دارد و تعدادی هم بچه های قد و نیم قد، و در واقع نان آور خانه هم مادرتان هست؟
-   بله حاج اقا همین طور است
-   خوب برای نجات مادرتان چه برنامه ای دارید؟
-   جز توکل به خدا و از درگاه خداوند کمک خواستن چیز دیگر برای ما باقی نمانده است.
-   توکل که بعله، اما خداوند هم به انسان گفته است که تا زمانیکه تو نخواهی و اقدام برای تغییر  وضعیت نکنی او هیچ کاری نخواهد کرد، حالا من از شما امروز خواستم که بیایید اینجا اگر خواسته باشید که مادرتان را نجات بدهید، ما آماده هستیم که با تو همکاری کنیم.
-   حاج آقا این که بزرگترین آرزوی من است، ولی نگفتید که شما چطور برای مادرم کمک می کنید؟
-   موضوع همین است، که چطور می شود، به مادرت کمک کرد، تا جایی که خبر دارم، تو تحصیل کرده هم هستی؟
-   بله حاج اقا سال اول دانشگاه شهید بهشتی هستم.
-   بسیار خوب، حرفهای منو خوب درک می کنی دخترم.
-   بله حاج اقا، بفرمائید!
-   دخترم، خودت بهتر می دانی که امروز بر سر اسلام چی آمده است، وضعیت رقب باری را که جهان اسلام دارد، متاسفانه حکام کشورهای اسلامی هم به همه چیز فکر می کنند، به جز اسلام و ارزشهای قرانی، و خودت بهتر می دونی که در کشور تو دشمنان افغانستان آمده اند انجا را اشغال کرده اند، و هر روز که می گذرد، بیشتر به انحراف جوانان مسلمان می پردازند و...
-   خوب حاج آقا از ما چی کار ساخته است؟
-   از ما همه کار ساخته است، به شرطی که بخواهیم، و امروز تو را خواسته ام که اینجا بیایی هم برای نجات مادرت فکر کنی و هم برای نجات اسلام از چنگ این یهود زاده گان آمریکایی!
-   اسلام را که خداوند نگاهبانش  هست، اما من اگر بتونم برای نجات مادرم کاری کنم، شاهکار است!
-   دخترم این حرف را نزن، درخت اسلام همیشه با خون رشد کرده است، صدر اسلام را بنگر، اگر پیامبر جهاد نمی کرد، و برای دفاع از اسلام خون جوانان را نمی داد، و اگر جوانانی مثل تو پیدا نمی شد که در راه رشد اسلام از جان خودشان نمی گذشتند، کی آن کفار اجازه می داد که اسلام جان بگیرد، درست است که خداوند از اسلام حمایت می کند، مشروط بر این است که مسلمانها هم برای نجات دین خودشان، حرکتی بکنند. اما در رابطه با مادرت! دخترم باید بگویم، اگر تو امروز حاضر شوی که با ما قرار داد کار امضاء کنی ما هم متعهد می شویم که برای ر ضای خدا، مادرت را در بهترین بیمارستان سپاه که حتمن نامش را شنیده ای، بیمارستان مرکزی امام حسین، ببریم و با بهترین امکانات عمل جراحی اش را انجام بدهیم، و تا آخر عمر هم برایش مصرف خانه  و زندگی اش را بپردازیم و...
-   قرار داد چه کاری هست، کمی در باره کار توضیح بدهید
-   کارهای ما  برای  نجات اسلام و نابودی دشمنان اسلام است، ریز مباحث را  قبل از امضاء و قبولی کار به کسی توضیح نمی دهیم. من این فرصت را برایت می دهم، که  خانه بروی و به آرامی رویش فکر کنی و تصمیم بگیری، ولی یادت نرود که مادرت نیاز به عمل جراحی دارد. می تونی بری و روش فکر کنی، هر وقت به نتیجه رسیدی من در همینجا در ساعات اداری در خدمت هستم.
-4-
سرم گیج می رفت، جمله ای که می گفت، یادت نرود مادرت نیاز به عمل جراحی دارد، تمام وجودم را لرزاند، و مرتب همچون شبحی این جملات از پیش دید گانم، عبور می کرد.
نمی دانم چگونه و با آشفتکی تمام، از ساختمانی که به اصطلاح دفترشان بود، بیرون شدم، و به سرعت به سوی خانه حرکت کردم،  وضعیت ناگوار مادرم به شدت مرا نگران کرده بود، و اینکه آنها توانمندی این را دارند، که مادرم را به بیمارستان امام حسین که یکی از مهم ترین بیمارستانهای نظامی متعلق به سپاه پاسداران بود، انتقال دهند و بدون مصرف هیچ پولی کار عملیات مادرم را انجام دهند یانه؟ سخت ذهنم را مشغول کرده بود، تازه اگر انها این کار را می کردند، باید در قبالش من برای آنها کار می کردم، اما این حاج اقا حتا حاضر نشد که یک کمی بسیار اندک هم در باره کاری که من باید برای آنها انجام بدهم، توضیح بدهد!!
همه چیز برای من پر از رمز و راز شده بود، آنها نام، تلفن خانه، مشکلات اقتصادی ای که ما با آن دست به گریبان  بودیم، همه را می دانست، و به خوبی هم از وضعیت نگران کننده مادرم اطلاع داشت با این حال از من که هنوز یک دانشجوی بیش نبودم، تقاضای همکاری داشتند، راستی من برای آنها چه کاری می توانستم انجام بدهم؟ یا به قول حاج آقای تسبیح به دست برای نجات اسلامی که او می گفت، توسط آمریکایی ها در افغانستان و جهان اسلام به خطر افتاده است، چه کاری می توانستم بکنم؟
هنوز تا خانه کلی راه مانده بود، ساعت از دوازده هم گذشته بود، گرسنگی بر تمامی وجودم حاکم شده بود، کیفم را باز کردم، تنها آنقدر پول داشتم که کرایه اتوبوس بدهم و تا نزدیکی های خانه برسم. از خرید و خوردن حتا نان خشک و یک بسکویت هم منصرف شدم، در نزدیک ترین پارک رفتم، اول از همه یک مقدار آب خوردم، بعد بر روی یک صندلی سیمانی نشستم، تکیه بر آن کردم، چشمانم را بستم، یک بار دیگر تلفن مرد ناشناس، را با خود مرور کردم، آدرس دفترشان را درکوه سنگی، آمدن به دفترش و... را با خود مرور کردم، و اینکه راستی برای من را ه دیگری هم باقی مانده بود، تا مادرم را نجات بدهم؟ هرچی فکر کردم، هیچ راهی به فکرم نرسید، بازهم کلمات مرد تسبیح به دست در ذهنم پیچ خورد و اینکه نجات مادرم گره خورده بود به نجات اسلام از شر دشمنانش!!
وقتی به خانه رسیدم، تمامی وجودم از خستگی و گرسنگی سست شده بود، دستهایم می لرزید، با سختی تمام توانستم کلید را از داخل کیفم بیرون کنم و موفق شدم تا درب خانه را باز کنم، وارد اتاق که شدم، دیدم مادرم داشت، از ناله و فریاد از حال می رفت، به سرعت به سراغش رفتم، مادرم از درد دور خود می پیچید، آب آوردم، قرص های مسکنش را دادم، خورد، بدنش را کمی ماساژ دادم، آرامش نسبی برایش بازگشت.
به ساعت نگاه کردم، دیدم آخرین دقایق کار اداره های دولتی می باشد، به سرعت به سراغ تلفن رفتم، شماره مرد نا شناس را دایر کردم.
مرد گوشی را بر داشت، گفتم:
-   حاج آقا من هستم، بی بی خانم، می خواستم، بگم که حال مادرم بسیار خراب شده است،و...
-   دخترم؛ من که گفته بودم، اول روی پیشنهاد ما فکر کن، بعد از اینکه برای ما جواب مثبت دادی ما در خدمت هستیم و...
-   حاج آقا پیشنهاد شما هرچی که باشد من قبول کردم، از همین لحظه شما مادرم را به بیمارستان ببرید، من هم آماده هستم تا کار شما را هرچی که باشد طبق خواست شما انجام دهم.
-   دخترم، خوشحالم که تصمیم عاقلانه ای گرفته ای، من یقین دارم، که با این تصمیم تو ما موفق می شویم، ضربه مهلکی را به دشمنان اسلام بزنیم و اسلام را نجات بدهیم!
-   تشکر حاج آقا ولی ...
-   ببین دخترم! من زنگ می زنم، بیمارستان تا یک آمبولانس به خانه شما بفرستند، مادرت را که به بیمارستان رساندی، خودت به سرعت بیا دفتر من تا بتونیم صحبت کنیم.
کمتر از نیم ساعت از تلفن من نگذشته بود، که صدای زنگ خانه به صدا در آمد، وقتی در را گشودم، دو مرد که با لباس سفید بودند و یک خانم پشت درب ایستاده بودند، سلام کردند و پرسیدند که منزل بی بی خانم اینجا هستن؟ گفتم بله، ادامه داد که مادر شما مریض می باشند، گفتم بله، خانم دکتر و دو همراهش با یک بلانکارت وارد خانه شدند، مادرم را بر روی بلان کارت قرار دادند و خانم دکتر هم به من گفت، اسناد پزشکی و عکسهایی که تا کنون گرفته اید همه شان را همراه خودتان بر دارید.
من همه اسناد و عکسهای پزشکی که از مادرم بود را گرفتم، و به همراه خانم دکتر داخل آمبولانس شدیم.
مادرم را آوردند در بیمارستان امام حسین، در سی متری طلاب، بستری کردند، و پس از تشکیل پرونده بیمارستان، من به سوی دفتر حاج اقا حرکت کردم.

-   5    -
 وقتی به دفتر حاج آقا رسیدم، تقریبا هیچ کس آنجا باقی نمانده بود، من مستقیم به اتاق حاج آقا رفتم، سلام کردم، حاج آقا تقریبا از پشت میز خودش نیم خیز شده بود به احترام من، و جواب سلامم را داد.
-   علیکم السلام بی بی خانم
بعد از سلام و احوالپرسی جویای حال مادرم شد، برایش گفتم به لطف شما آمبولانس آمد و به بیمارستان امام حسین انتقالش دادند، و حالا آمده ام خدمت شما، تا ببینم برای عمل جراحی ایشان، من چه کار باید بکنم؟
-   دخترم خوشحال شدم از تصمیم عاقلانه ای که گرفتی، من یقین دارم با درایتی که داری، همانگونه که برای نجات مادرت، اقدام به موقع کردی، برای نجات اسلام نیز اقدامات به جا و شایسته ای را از تو شاهد خواهیم بود. امروز انشاء الله بعد از امضاء قرار داد همکاری، مادرت را به بیمارستان مرکزی امام حسین در تهران انتقال می دهیم، که از بابت مادرت هیچ دغدغه ای نداشته باشی و در آنجا کاملن با روح آرام فقط به برنامه هایی که برایت داده می شود، فکر کنی که به نحو احصن اجرایش کنی
-   حاج آقا این برنامه ها چی هست؟
-   دخترم گام به گام همه چیز را یا من و یا دوستان دیگر برایت خواهند گفت؛ اما مقدمتن می خواهم که اینجا توجه تو را به نکاتی جلب نمایم، صحبت خودم را با این سوال آغاز می کنم:
-   مسلمان هستی؟
-   بعله حاج آقا
-   حضرت امام را که قبول داری؟
-   بعله حاج آقا
-   خوب در نبود حضرت امام که قبول داری، امام زمان ما و شما شیعیان حضرت امام خامنه ای می باشند
-   ولی من فکر می کنم طبق روایاتی که تا کنون عالمان مذهبی بیان کرده اند؛ مهدی ظهور خواهد کرد و امام زمان ما می باشد
-   دخترم این روایات مبنای عقلی ندارد،تازه با متن قرآن هم سر سازگاری ندارد، اما چون جامعه ظرفیت پزیرش آن را نداشته اند، به این شکل مطرح شده است، در حقیقت مهدی موعود  حضرت خامنه ای هست دخترم !
سکوت بر همه وجودم سایه افکند، راستش تا کنون هیچ وقت این چنین گستاخی به مقام شامخ امام زمان را نشنیده بودم، با اینکه من همیشه با ادمهای لائیک ارتباط داشتم، هرچند آنها نسبت به خیلی چیزها نوعی شکاکیت از خود نشان می دادند، ولی به این شکل ذهنم را منحرف نکرده بودند. و بعد حاج آقا ادامه داد
-   نمی دانم سن و سالت جواب می دهد یا نه وقتی که حضرت امام فتوا دادند که حفظ اسلام و نظام اسلامی ایران  از اوجب واجبات است؟
-   به یاد ندارم
-   فتوای امام زمان آن زمان؛ این بود، و حالا امام زمان ما هم دقیقن پای خود را جای پای ایشان می گذارند. و فتوای ایشان همین است که برای نجات اسلام از هیچ کاری نمی شود صرف نظر کرد، چون ایشان معتقد است که "کل اعمالن بالنیات" هر عملی بستگی به نیت فاعل و کننده عمل دارد، و امروز ازشما می پرسم که با ما در جبهه نجات اسلام حاضر هستی جهاد کنی و یا نه؟
-   حاج آقا تا جایی که من خبر دارم جهاد اگر ثابت شود که جهاد است برای مردان است نه زنان!
-   نه دخترم! تشخیص شکل جهاد در هر عصر و زمان از وظایف امام زمان آن عصر است، و امروز امام زمان ما معتقد است برای نجات اسلام جهاد در بسیاری از کشورها که تحت اشغال یهودی ها و دشمنان اسلام است، بر عهده زنان می باشد، و ما سالهاست که این شکل جهاد را در کشورهای مختلف شروع کرده ایم. و از آن با تمام قدرت حکومت اسلامی ایران و شخص امام زمان حمایت می کنند.
-   حاج آقا زنان که در جبهه نمی توانند مبارزه کنند.
-   نوع جبهه فرق می کند
-   شکل جبهه ای که زنان در آن جهاد می کند چگونه است؟
-   دخترم گفتم، قبلن که هر وقت قرار داد ر ا امضاء کردی برایت همه چیز گفته خواهد شد.
-   حاج آقا این چیز هایی که شما می گید راستش من نفهمیدم، ولی وضعیت مادرم نگران کننده است، برای نجات مادرم هر کار که بگوئید تصمیم گرفتم بکنم.
-   قبول داری هر کاری که برایت گفته شد؟
-   خلاف دین نباشد؟
-   برای نجات دین و اسلام خواهد بود.
-   من برای نجات مادرم هر کاری می کنم.
بعد حاج اقا، رفت  یک ورق آورد، که رویش نمی دانم چه چیزهای نوشته شده بود، گفت امضاء کنم، امضایش کردم و دو ورق دیگر را هم امضاء کردم، بعد یک استامپ آورد و در پای همه اوراق اثر انگشتهایم را کامل گرفت. و گفت:
-   به تو تبریک می گویم از این لحظه به یکی از سربازان گمنام امام زمان پیوستی و ورودت را در این جمع تبریک می گویم، جلسات آموزشی ای داری که چند جلسه اش را در همین مشهد سپری خواهی کرد و جلسات بعدی را در بخشهای آموزشی ما در هرات خواهی گذراند، حال قبل از همه من زنگ بزنم تا زمینه انتقال مادرت را در بیمارستان تهران فراهم کنند تا مادرت جراحی شود.
بعد او شروع کرد به زنگ زدن و به من هم اجازه داد تا روز بعد به خانه بر گردم.

-   6   -
برای اولین بار من شادی توام با دلهره و ترس را تجربه می کردم، شاد بودم از اینکه بالاخره موفق شده بودم مادرم را در یک بیمارستان بستری کنم، تا از مریضی ای که او را زمین گیر کرده بود، نجات یابد، راستش دوست داشتم از این شادی در خیابان بر خود ببالم و در میان مردم شروع به رقصیدن نمایم.
در پیاده رو وقتی گامهای خود را می گذاشتم، احساس می کردم که گامهای خود را بر آسمان گذاشته ام، و از اینکه توانسته ام مادرم را از مرگ حتمی نجات بدهم، احساس می کردم که همه هستی بر من آفرین می گوید، همه موجودات بر کار من تحسین می کنند، اما هر وقت که به یادم می آمد که من اوراقی را نه تنها امضاء کردم بلکه نا خوانده حتا انگشت هم کرده ام، فقط به خاطر نجات مادرم از مرگ، موی در بدنم راست می شد، زمین دور سرم چرخ می زد، گامهایم از راه رفتن می ماند، و احساس مشمئز کننده ای تمام وجودم را فرا می گرفت، و باز این سوالها مرتب همانند، خوره ذهنم را می خورد، که آنها به قول خودشان برای نجات اسلام، برای من نجات مادرم از چنگ مرگ، از من چه می خواهند، راستی حاج اقا صحبت از جهاد کرد، من چگونه می توانستم جهاد کنم، جهاد بر علیه چه کسی؟ راستی اصلن جهاد چه ارتباط به من داشت؟ من که تا هنوز حتا یک بار از وقتی که به یاد می آورم نماز هم نخوانده ام، چون پدرم خدا بیامرز به این چیزها عقیده نداشت، او می گفت، من مسلمان هستم، در این که این جهان و هستی خدایی دارد، تردید ندارد، در این که محمد (ص)فرستاده خداست بر روی زمین تا انسانها را از ضلالت و گمراهی نجات دهد، تردید ندارد، اما اینکه چیزهایی را که امروزه بعد از قرنها به نام محمد و اسلام کسانی بر مردم بار می کنند، و در حقیقت انسانها را به گمراهی می کشاند را قبول نداشت به دلیل اینکه می گفت این چیزها  هیچ با عقل بشری و منطق انسانی سر سازگاری ندارد، و هر چیز و هر دین، و تفکری که با عقل انسان قابل تحلیل نباشد، و از منظر عقل مورد قبول قرار نگیرد، یقینا منجر به شکست خواهد شد، و چیزهایی که امروزه به نام اسلام به خورد مردم داده می شود، را نمی توانست اسلام بنامد، و ما خانواده هم کاملن با همان باور ها رشد کرده بودیم، و هیچ گاهی توجه به این چیزها نداشتیم، اما حالا برای نجات مادرم به قول حاج اقا مجبور شده بودم که ورقه جهاد را به امضاء برسانم.
جهاد، جهاد، اصلن جهاد چی بود، که من از فردا باید بیایم دوره های اموزشی ان را بگذرانم، و بعد هم ادامه این دوره های آموزشی را در هرات سپری نمایم؟ هرچی که باشد به خاطر سلامتی مادرم می ارزید، و این تنها جمله ای بود که می توانست برایم روحیه و امید بدهد، به همین خاطر با خاطری آسوده به خانه رفتم و یک شکم سیر نان و پیاز و چای به همراه خواهرم بی بی صنوبر نوش جان کردیم.
بعد از اینکه شکمم خوب سیر شد، به خواهرم بی بی صنوبر، گفتم که من به خاطر بستری کردن مادر یک کار پیدا کردم، که اونها قبول کردند تمام هزینه بیمارستان مادر را بدهند، همچنین خرج شما را تا به راحتی بتوانید زندگی کنید و تو هم درسهایت را ادامه بدهی، خواهرم برایم گفت، کارشان چی هست، گفتم نمی دانم یک دوره آموزشی دارند که از فردا شروع می شود، بعد برایم معلوم خواهد شد که چی هست کارشان، اما فقط سختی اش این است که من باید بروم برای ادامه کار داخل افغانستان! کمی بی بی صنوبر افسرده شد، آهی از عمق جان کشید و گفت پدربی پولی در بگیرد!
***
صبح اول وقت به حمام رفتم، لباسهایم را پوشیدم، بعد به طرف دفتر حاج آقا رفتم تا اولین روز از دوره آموزشی ام را بگذرانم، دوره ای که نمی دانستم در آن چه آموزشهایی برای من داده خواهد شد، اما آنچه که مسلم بود، این بود که آموزشهایی بود در رابطه با نحوه مبارزه با نیروهای آمریکایی در افغانستان، اما اینکه واقعا باید با نیروهای آمریکایی مبارزه کرد، سوالی بود که جوابش برای من لا اقل خیلی روشن بود، من نه به عنوان کسی که تعلق به یک مذهب و یا ملیت خاصی داشت، بلکه به عنوان انسانی که تعلق به یک جنسیتی از جامعه داشتم، که از آن به عنوان زنان یاد می شد، اما تا پیش از آمدن طالبان زنان اسیرانی بودند که در خانه های خودشان اسیر بودند، از برکت نیروهای امریکایی و بین المللی بود که آنها صاحب حقوق انسانی خودشان شدند، زن افغانی حد اقل سالها بود که در افغانستان از حقوق خودشان محروم بودند، در دوران حکومت مجاهدین هم به آنها ظلم روا داشته شد، پس از حکومت مجاهدین که حکومت طالبان بر روی قدرت آمد که اصلن به زنان ارزش انسانی قایل نبودند، به قول پدر خدا بیامرزم، که همیشه می گفت، دین بی زبان وقتی در دستهای انسان مغرض قرار گرفت، از آن هیولایی می سازد که آخرش نا پیدا باشد، و واقعن همین طور هم بود.
حالا واقعن من باید می رفتم با نیروهایی که برای نجات انسان از اسارت جهل آمده بودند،  مبارزه می کردم، تازه مگر مبارزه من سودی هم داشت، آنها وقتی توانسته بودند، بر صفوف دشمنانی با پشتوانه قوی جهل حاکم بر منطقه مقابله کنند مگر از من یک دختری که هنوز خوب دست  چپ و راست خودش را نمی توانست تشخیص بدهد، می ترسیدند؟

-7-
با اینکه راه نسبتن طولانی بود، توانستم خود را سر وقت به دفتر حاج آقا برسانم، دفتری که هیچ نشانی از رسمی بودن آن به چشم نمی خورد، اما در عمل احساس می کردم که بر همه ادارات و مراکز تسلط دارد، چون تمامی مشخصات مرا از مراکز دیگر گرفته بودند، و حتا جزئیات مریزی مادرم را خبر داشتند، وقتی وارد دفتر شدم، حاج آقا یک تسبیح سیاه به دستش بود که پشت لبتاب خودش در پشت میز کارش نشسته بود، لبهایش می جنبید فکر کنم داشت ذکر می گفت، و با کامپیوتر خودش هم ور می رفت، من سلام کردم، حاجی آقا در جوابم طبق معمول با کلمه دخترم سلام  شروع کرد، بعد تسبیح خودش را در هر دو دست خودش گرفت و کمی در باره مادرم صحبت کرد، و اینکه او به زودی خوب خواهد شد، بعد وارد اصل موضوع کاری من شد، و شروع کرد به بیان اینکه استعمار به مسلمانها، رحم نخواهد کرد، آنها از اسلام می ترسند، آنها به خاطر هراسشان از اسلام تلاش می کنند، که کشورهای اسلامی را در درون نابود کنند، اما متاسفانه ملتهای مسلمان کمتر متوجه این نکته های ریز می باشند، جمهوری اسلامی ایران به عنوان کشوری که می خواهد جهان اسلام به سوی وحدت و هم گرایی پیش برود و عزت مسلمین حفظ شود بر خود لازم و واجب می داند که به هر شکل ممکن ملتهای مسلمان را از این خواب بیدار کنند، و برای این حرکت خویش از هیچ راهی چشم پوشی نخواهد کرد.
امروز ملت مسلمان افغانستان تحت تجاوز دشمنان اسلام و به خصوص آمریکای جهانخوار قرار گرفته است، اما چون قبلا در میان آنها بیش از حد نفاق ایجاد کرده بودند، آنها تصور می کنند، که آنها برای کمک آمده اند، در حالیکه آنها برای کمک نیامده اند، آنها آمده اند تا افغانستان را اشغال کنند، اما ملت افغانستان در خواب فرو رفته اند، ما می خواهیم این ملت خوابیده را بیدار کنیم، دخترم!
بعد حاج آقا تکانی به خود داد و دستی به ریشهایش کشید، و گفت، اولین کار تو این است دخترم، که تعدادی از دختران را به همراه خودت هماهنگ کنی، اگر بشناسی کسانی را که آماده باشند، با تو به داخل افغانستان بروند، ما هم برای خودشان، و هم برای خانواده شان، کمکهای زیادی خواهیم کرد، ما برای خانواده شان تا آخر عمر حقوق کافی و خانه های خوب برایشان می دهیم و برای خود دختر خانمها هم امکانات لازم را به همراه مصارفشان در داخل افغانستان فراهم می کنیم. و اگر از اینجا نتوانستی دوستانت را همراه کنی، در داخل افغانستان مردم خیلی فقیر هستند، با دادن اندک پولی می توانی دختران را با خودت همراه کنی، از نظر ما برای بیداری مسلمانها و جهاد بر علیه کفار امروز دختران نقش اساسی را می توانند بازی کنند.
پس از صحبتهای حاج آقا من سوال کردم، که شما در این چند روز مرتب چیزهایی کلی و سربسته برایم می گوئید، و هیچ تشریح نکردید که ما دختران در افغانستان برای بیداری مسلمانها چه کاری می توانیم بکنیم؟
حاج آقا دستی به ریشهایش برد و ادامه داد که دخترم، قدم به قدم! قدم به قدم همه چیز برای تو روشن خواهد شد، نگران نباش،  تلاش کن تا دو روز دیگر کارهایت را در مشهد جمع و جور کنی، بعد بیایی اینجا ، تا زمینه رفتنت را به افغانستان فراهم کنیم.
بی آنکه توجه کنم به عاقبت سوالم از او پرسیدم، که حاج آقا، به این زودی ؟ هنوز مادرم در بیمارستان عمل نشده است!
-   دخترم تا تو نروی که ما نمی توانیم او را عمل کنیم، هرچه زود تر خودت به افغانستان بروی، مادرت هم به همان سرعت مورد مداوا قرار می گیرد، تلاش کن تا سه روز دیگر کارهایت را جمع کنی و با خواهرت اینها خدا حافظی کنی بیایی اینجا تا برنامه سفرت شروع شود
-   حاج آقا، ولی من تا زمانیکه مادرم بهبود نیابد، نمی توانم بروم،
-   ببین دخترم، وقتی من می گم که نگران نباش، نباید نگران باشی، ا گر خیلی نگران هستی برو کارهایت را جمع و جور کن، من فردا بگم جراحی مادرت  را انجام بدهند، بعد خدا حافظی کن بیا تا بعد از سپری نمودن دوره های خاص، به افغانستان منتقلت کنیم.
-   شما مادرم را جراحی بکنید، خوب شود، من حرکت می کنم.
-   برو دخترم، کارهایت را در خانه تمام کن، صبح بیا بیمارستان، اگر تونستند، دکترا در همین مشهد معالجه کنند، که بهتر وگرنه با هواپیما انتقالش می دهیم تهران، بعد از عمل جراحی هم تو به مرکز آموزشی خواهی رفت   چند  روز در اینجا هستی، پس از سپری نمودن دوره آموزشی برای انجام وظیفه به هرات منتقل خواهی شد.
-   باشه حاج آقا فقط مادرم خوب بشه من به گور هم که بگید می رم.
از دفتر خارج شدم، نمی دانم با چه سرعتی خودم را به  خانه رساندم، به خواهرم خوشخبری دادم که فردا مادر عمل میشه و مریضی اش خوب خواهد شد.
-8-
اخرای شب بود، سکوت وحشتناکی همه جا را فرا گرفته بود، رادیو داشت قصه شب را می گفت، تلویزیون هم هیچ برنامه ای نداشت که بتواند مرا راضی کند تا در کنارش بنشینم، خواب مطلقا از چشمهایم پریده بود، به یاد صحبت های حاجی اقا افتادم که گفته بود، فردا وسایلت را به همراه خودت بیار بیمارستان، بعد از عمل جراحی مادرت به سوی مرکز آموزشی خواهی رفت، به همین خاطر با احساسی بسیار نا مطلوب رفتم تا وسایل سفر خود را آماده نمایم، سفری که از آن هیچ چیز نمی دانستم، اما در واقع این سفر یا به قول حاج آقا این ماموریت در حقیقت هزینه ای بود که برای نجات مادرم باید پرداخت می کردم!
آدم وقتی یک برنامه منظم داشته باشد، همیشه از اجرایش لذت می برد، من هم از این قسمت برنامه که مادرم نجات پیدا می کند، از خرسندی در خود جای نمی یابم، اما از ادامه این درامه پر از ابهام راستش هراس در همه وجودم می افتد، درست است که من یک افغانی هستم، درست است که بسیاری از اقوام و بسته گانم، همکنون در افغانستان هستند، ولی حقیقت این است که من از افغانستان هیچ نمی دانم، من اصلن افغانستان را به یاد ندارم، حالا برای یک سفر قرار است، به این کشور بروم، در واقع سفر نیست، یک کار است، کاری که هنوز با جزئیاتش هیچ آشنایی ندارم. این فکرها مثل خوره وجودم را از درون متلاشی می کرد، چند بار خواهر کوچکم برایم گفت؛ چرا افسرده ای؟ سوالش را شنیدم، ولی بی جواب گذاشتم، حتا یک بار اضافه کرد، حالا که مادر جان خوب می شود، فردا عملش می کنند، ولی باز هم تو غمگینی!
تا جایی که به یادم می آید من هیچ گاه به نذر و زیارت و این رقم چیزها عقیده نداشتم، ولی در دلم افتاد که یک آش نذر به گردنم بگیرم، ختم صلوات، ختم ... که همیشه همسایه های معتاد ما به گردن می گرفت، به گردن بگیرم تا از این موضوع سر بلند بیرون شوم، حتا این موضوع آنقدر برایم جدی شد که با خواهرم هم گفتم: وقتی مادر جان به سلامت برگشتند، من هم از سفر آمدم، یک آش نذری به همه همسایه ها می دهیم، خواهرم چشمانش کلان شده بود، با خودش هی تکرار می کرد، سفر، سفر تازه ، گل بی بی نذر هم می دهد و...
خواهرم از شنیدن کلمات سفر و نذر شوکه شده بود، هی از من می پرسید که سفر چی، تو چطوری تنهایی می خواهی سفر بروی، تازه مادر جان اگر خبر دار شود، به تو اجازه نمی دهد. من برایش گفتم، نه نباید مادر جان خبر دار شود، من به خاطر مادر جان به این سفر می روم، به خاطر تداوی او من باید به این سفر بروم. بعدش هرچی خواهرم سوال کرد، به سوالهایش جواب ندادم، راستش جواب نداشتم که بدهم، به همین خاطر رفتم خودم را در میان وسایل شخصی ام گم کردم، همه اسباب و اثاثیه ای که فکر می کردم برای این نمی دانم سفر یا به قول حاج آقا ماموریت برای نجات اسلام، لازم  داشتم، همه اش یک ساک دستی کوچک شد، که در خود دو دست لباس و سه جلد کتاب، یک دفترچه با جلد پلاستیکی با هدف نوشتن شاید خاطرات  جای داده بود.
ان شب چشم بر هم نگذاشتم، اول صبح در حالیکه یک ساک وسایلم در دستم بود، اول ساعت کاری ادارات، خود را پیاده در پیش بیمارستان یافتم، داخل بیمارستان شدم، مادرم در زیر سیروم قرار داشت، لحظاتی بعد حاج آقا هم خودش امد داخل بیمارستان، کارها را مثل اینکه همه شان هماهنگ بود، پزشکها مادرم را به اتاق جراحی انتقال دادند، مردانی سبز پوش مادرم را با تخت خوابش به داخل یک اتاق بردند، و مادرم در پشت درب گم شد. بر روی دروازه آن اطاق نوشته شده بود، اتاق جراحی!
مدت زیادی  همانجا منتظر بودیم، مادرم را از همان اتاق خارج کردند، او بی هوش بود، دکترها اعلام کردند که کار جراحی خانم با موفقیت به انجام رسید. سرور و خوشحالی تمام وجودم را در خود غرق کرد، در همین غرور و خوشحالی بودم که حاج آقا گفت، مبارک باشد، بعد از اینکه مادرت به هوش آمد  و باهاش صحبت کردی، مستقیم بیا دفتر من، منتظرت هستم.
او بیمارستان را ترک کرد، یک ساعتی منتظر ماندم تا اینکه مادرم به هوش آمد، با مادرم کلی صحبت کردم و برایش گفتم بالاخره مادر جان دیدی خوب شدی، کار جراحی ات هم به اتمام رسید و بعد از مادرم اجازه خواستم تا من از بیمارستان بیرون شوم.
از بیمارستان خارج شدم، مستقیم به سوی دفتر حاج آقا حرکت کردم.

-9-
 وارد دفتر حاج آقا شدم، حاج آقا گویی منتظر من بود، از جایشان نیم خیز شد، و تسبیح سندورس خودشان را از روی میز برداشتند، دور انگشتهای خودشان کلاف کردند، و سلامم را علیک نموده و ادامه دادند:
-   خوب دخترم آمدید؟
-   بله حاج آقا
-   حال مادرجان چطور بودند؟
-   به لطف همکاری های شما حاج آقا بهتر به نظر می آمدند، تازه به هوش آمده بودند، مدتی در خدمت مادر جان بودم، بعد طبق وعده ای که به شما داده بودم، امدم خدمت شما، تا از زحمات و همکاری های شما هم تشکر کنم و بعد بگم آماده هستم، تا کارهایی که لازم می دانید را انجام بدهم.
-   لطف از خداوند است، ما فقط انجام وظیفه کردیم، دخترم،
-   خواهش می کنم حاج آقا اگر لطف شما نبود معلوم نبود که چه سرنوشتی در انتظار مادرم بود.
-   سرنوشت دخترم در اختیار خداوند است، هرچی را که خدا تقدیر کرده باشد، بر انسان تطبیق خواهد شد، ما موظف به انجام تکالیفی هستیم که او برای ما تعیین کرده است. به هر حال دخترم، گفته بودم که امادگی بگیر برای رفتن در داخل افغانستان و انجام وظیفه؟ امادگی که گرفته ای؟
-   آمادگی که نمی دانم حاج آقا؛ ولی طبق قولی که داده بودم بعد از عمل جراحی مادرم هر کاری که بتوانم برای شما انجام می دهم، آماده هستم!
-   برای من لازم نیست کاری انجام بدهی دخترم، این نوع نگاه عمل انسان را بی ارزش می کند، زیرا ما معتقد هستیم که "کل اعمال بالنیات" نیت همه ما و شما انشاء الله رضایت خداوند است.
-   بله حاج آقا هر طور که شما بگوئید، ولی این حقیقت را که نمی شود انکار کرد که  من به پاس زحمات و همکاری های شما برای نجات مادرم دارم با شما کار می کنم، ولی آن چیزی که شما می گوئید باید ریشه در یک باوری داشته باشد که انسان بدون حس نیاز به آن برسد و بعد به آن عمل کند.
-   دخترم! البته این چیزها را در این دوره همه شان را به مرور خواهی آموخت، شما از امروز وارد یک سیستم می شوید، که این سیستم قبل از اینکه بر روی این بناهای ذهنی و منطقی استوار باشد، بر روی بناهای اعتقادی ایستاده است، و ما همه معتقد هستیم، که انسان یک موجودی هست که یک روز در این دنیا زاده می شود و یک روز از این دنیا رخت خواهد بست، و فاصله این تولد تا مردن فاصله ای است که گاهی انسان راه خدا را پیشه می کند و برای رضای او گام بر می دارد و گاهی اوقات هم در برابر فرامین خداوند تمرد می کند و جذب شیطان می شود. که ما در این مرکز تلاش می کنیم انسانها را از شر شیطان حفظ کنیم و آنان را به سوی عاقبت نیک هدایت شان کنیم.
-   حاج آقا من زیاد از این چیزها راستش نمی فهمم، من اگر اینجا هستم شاید تنها دلیلش همین باشد که مادرم را از مرگ نجات بدهم، اگر مادرم به این بیماری کشنده مبتلا نمی شد، شاید هرگز باهمدیگر آشنا نمی شدیم.
-   نه دخترم، تو را خداوند بسیار زیاد دوست دارد، گاهی خداوند کسی را که زیاد دوست دارد بهانه ای برای نجاتش هم می سازد، تازه در فرهنگ اسلامی ما و شما همه عقیده داریم که بیماری و رنجی که انسان از بیماری می کشد، باعث می شود که بخشی از گناه های انسان پاک شود، من یقین دارم که خداوند هم تو را دوست دارد و هم مادرت را چون با ابتلای مادرت به این بیماری بخش عظیمی از گناهانش پاک شده است و تو هم با ما اشنا شده ای و در این راه هر گامی که بر میداری، یک اجر برایت نوشته می شود، و اگر در این راه جام شهادت هم نصیب هر کدام ما شود، یقینا با شهدای صدر اسلام محشور خواهیم شد.
-   حاج آقا راستش من هیچ آرزوی شهادت ندارم، من کلی کارهای نیمه کاره دارم که باید خلاص شان کنم.
-   دخترم این حرف را نزن، شهادت چیزی نیست که نصیب هر کس شود، تازه تو در این دنیا هرچقدر کار هم بکنی، هرچقدر مقام هم به دست بیاوری آخرش یک روز خواهی مرد، ولی اگر آگاهانه شهادت را انتخاب کنی، بهشت برین، زندگی جاودانه در آن دنیا نصیبت خواهد شد. این وعده قران است برای انسانهایی که اخرت را بر همه جاذبه های دنیا ترجیح می دهند.
-   حاج آقا شما که مرا اینجا برای شهادت دعوت نکرده اید؟
-   مرگ و زندگی در دست خداوند است، انسان در برابر این غول عظیم هیچ اختیاری ندارد، اما راهی که ما می رویم، ما به آن راه انجام تکلیف می گوئیم. که در این راه شهادت هم وجود دارد.
-   به هر حال در این مدت حاج آقا شما هیچ توضیحی از کاری که من باید انجام بدهم نداده اید، حالا زمان آن فرا نرسیده است که با این کارهایی که من باید انجام بدهم، آشنایی پیدا کنم؟
-   دقیقا زمانش فرا رسیده است، همینکه بر گردی پیش دروازه دفتر یک ماشین سواری منتظر شما هست، یکی از خواهران هم داخلش منتظر شماهست، این ماشین شما را به یک مرکز آموزشی و تربیتی انتقال می دهد، پانزده روز آنجا خواهی ماند، دوره های آموزشی را که سپری کردی، باز اینجا خواهی آمد و آغاز دوره های عملی را از اینجا شروع می کنیم و بعد برنامه انتقالت در داخل افغانستان داده خواهد شد. چیزی را که نباید از یاد ببری این است که به یاد داشته باش، مادرت در بیمارستان است، نجات واقعی او به عمل صادقانه تو بستگی دارد، حالا می توانی بروی دخترم.
-   تشکر حاج آقا از صداقت من مطمئن باشید
-   من هم برایت آرزوی موفقیت دارم

-10-
وقتی پایم را از پله های ساختمان پائین می گذاشتم، احساس سنگینی خاصی همه وجودم را فرا گرفته بود، کلمات یکی پس از دیگری از ذهنم همانند نمایش یک فیلم عبور می کرد.
-   پانزده روز آنجا خواهی ماند- دوره های آموزشی را که سپری کردی، باز اینجا خواهی آمد و آغاز دوره های عملی را از اینجا شروع می کنیم و بعد برنامه انتقالت در داخل افغانستان داده خواهد شد. به یاد داشته باش، مادرت در بیمارستان است! این جمله چندین بار در ذهنم تکرار شد، مادرت در بیمارستان است، مادرت در...
خود را در مقابل یک ماشین یافتم، خانمی درب ماشین را برای من باز کرده بود، به من گفت:
-   بفرمائید سوار شوید
من سوار شدم، ماشین حرکت کرد، از چند خیابان عبور نمود، وارد یک منطقه ای شد که بیشتر شبیه مناطق نظامی بود، در داخل محوطه  چند باری در برابر کیوسکهایی بازرسی ایستاد، و با گفتن جملاتی از سوی راننده، راه باز می شد.
پس از عبور از مناطق پیچ در پیچ سر انجام در مقابل یک ساختمان چهار طبقه ماشین ایستاد، خانمی که در کنار من نشسته بود، درب ماشین را باز کرد و پیاده شد، از من هم خواست که از ماشین پیاده شوم. بعد به سوی ساختمان حرکت کرد، درب ساختمان پیش بود، با فشار اندکی درب باز شد، پشت درب یک غرفه بود، که یک جوانک نظامی آنجا قرار داشت!
از پله هایی که موکت قرمز رنگ آن را پوشانده بود، بالا رفتیم، وارد اولین اتاق شدیم، یک خانم محجبه ای در پشت میز نشسته بود، ما سلام کردیم، او علیک کرد. بعد خانمی که در واقع مرا از پیش حاج آقا آورده بود، شروع کرد به معرفی من و چیزهایی گفت که راستش من نفهمیدم.
خودش از اتاق خارج شد، خانم محجبه به من اشاره کرد، که بر روی صندلی ای که در مقابل میزش قرار داشت، بنشینم. من بر روی صندلی نشستم، در پشتش عکس یک ملا با لنگی سیاه قرار داشت. خانم محجبه  در میان اوراقی که بر روی میزش قرار داشت، چند برگ را گرفت، و گفت عزیزم! به این سوالاتی که ازت میشه با دقت جواب بده؟
-   نام
-   بی بی بانو
-   شهرت
-   بی بی
-   نام خانوادگی
-   ندارم
-   نام پدر
-   نام مادر
-   نام برادران و خواهرانت
-   شغل پدر
-   شغل مادر
-   میزان تحصیلات
-   عضو کدام حزب افغانی بودید
-   تا کنون چه کتابهایی را مطالعه کرده اید؟
-   از حضرت امام زمان کدام آثارشان را دوست دارید؟
-   از مرجعیت چقدر اطلاعات دارید؟
-   وظیفه یک مرجع تقلید چیست؟
-   در زمان غیبت مرجع تقلید، علماء ابرار چه وظایفی را به عهده دارد؟
-   فکر می کنید مرجع تقلید برای صدور فتوا دستش تا کجا باز است؟
**

شاید بیش از یک ساعت از من سوال کرد، سوالهایی که راستش تا آنروز هیچ وقت به ذهنم نیامده بود، من هم چیزهایی گفتم، که خودم هم نفهمیدم چی بود، بعد گوشی تلفن را گرفت، و کسی را از پشت تلفن خواست تا بیاید، یک خانم آمد، از او خواست تا مرا در طبقه چهارم ساختمان، اتاق سعادت راهنمایی کند.
در حالیکه از درب خارج می شدیم، مرا با نام صدا کرد، و گفت: بهتر است که با کسانیکه در اینجا آشنا می شوید، به غیر از برنامه های آموزشی ای که ما برای شما بیان می کنیم، چیز دیگری صحبت نکنید، یادت نرود که مادرت نیاز به بهبودی دارد!
بازهم ادامه راه پله هایی که با موکت سرخ تزئین شده بود را تا طبقه چهارم ساختمان پیمودیم، طبقه چهارم پر از اتاق بود، روی هر اتاق یک نام نوشته شده بود، مثلن اتاق شفاعت، اتاق  شهادت، اتاق رستگاری، اتاق معرفت، اتاق...
یکی از این اتاقها بررویش نوشته شده بود، اتاق سعادت، درش را گشود، و به من گفت که وارد اتاق شوم، در داخل اتاق همه چیز مورد نیازت هست، هر وقت کاری داشتی تلفن داخلی همانجا قرار دارد با شماره 13 تماس بگیر!
وارد اتاق که شدم، درب اتاق بسته شد، به پشت سر خود که نگاه کردم، اثری از درب ندیدم، یک منظره ای بود که چشم انسان را به خود جلب می کرد، واقعن یک منظره ای با توصیف بهشت، که خیلی وقتها قبل شنیده بودم، ابشاری جاری، در میان انبوهی از درختان سبز، پرنده ها یی که داشتند آواز می خواندند، یک لحظه واقعن غرق در این آواز و این همه زیبایی شدم، احساس کردم که براستی دارند این پرنده های زیبا برایم آواز می خوانند، ولی وقتی عمیق تر نگاه خودم را دوختم، دیدم نه آوازی در کار نیست، این پرنده های زیبا و همه این منظره شگفت انگیز صرفا یک تصویر است، تصویری که چاپ شده است و به شکل زیبایی به دروازه و همه فضای اتاق چسپیده شده است، اما آواز پرنده ها وجود داشت، به اطرافم نگاه کردم هیچ پرنده زنده ای را مشاهده نکردم، اما طنین موسیقی طبیعی طبیعت، در همه فضای اتاق سایه افکنده بود، خیلی زیبا و دلنشین بود، راستش تا کنون شاهد چنین منظره زیبایی نبودم، هر طرف اتاق که می رفتم احساس می کردم در بهشت دارم قدم می زنم، بهشتی که فقط زیبا بود، همه طرف باغ بود و زیبایی، در یک گوشه اتاق یک تخت خواب قرار داشت، در کنارش یک کتابخانه کوچک بود، در آن تعدادی از کتابها قرار داشت، در اطراف تخت بر روی دیوارها چیزهایی نوشته شده بود، از قبیل، بهشت بهائی است که به عمل فدا کارانه انسان برای نجات اسلام از سوی خداوند داده می شود.
بهشت همان پاداش اعمال نیکوی انسان است که در راه عقیده انجام می شود.
کلی چیزها در باره بهشت نوشته شده بود.
رفتم بر روی تخت دراز کشیدم، چشمم به سقف اتاق افتاد که رقعه ای بر دهان کبوتری بود، و در آن نوشته شده بود، مقدمت گرامی باد!
شما برای رضای خدا بهشت را انتخاب کردید،
بهشت پاداش نیکو کاران است
بهشت پاداش انسانهایی است که در این زمان برای نجات دین از شر استکبار جهانی و صهیونیزم به گفته امام زمان خود عمل میکند، و برای نوشیدن جام شهادت از هیچ عملی فروگذار نیست.
سقف اتاق بسیار زیبا بود، من غرق در همین زیبایی شدم، و احساس کردم که چشمانم از نگاه این همه زیبایی خسته شده است، ارام ارام پلکهای چشمم بر روی هم نشستند و...
**
صدای زنگ تلفن بود که مرا از خواب بیدار کرد، یک لحظه شوکه شدم، من کجا بودم، بعد به یادم آمد که من وارد اقامت گاه جدیدم شده بودم، برای آموزش یک دوره پانزده روزه، صدای تلفن همچنان ادامه داشت، هر طرف نگاه می کردم، تلفن را نمی یافتم، تلفن در کنارم بر روی میز بود، اما با همه تلفن هایی که تا کنون دیده بودم، تفاوت داشت، همه تلفن رنگ آمیزی شده بود، جای دسته گوشی اش به شکل یک شاخه کلفت گل ساخته شده بود، دو قلمبه ای که از آن صدا رفت و آمد می کرد، به شکل یک غنچه گل تازه شکفته نقاشی شده بود، گوشی را بر داشتم، صدا از داخل غنچه گل به گوشم آمد:
-   بی بی خانم جهت شرکت در کلاس درستان از اتاق خارج شوید!
از جایم بلند شدم، مانده بودم که درب خروجی کجاست؟ دستم را به دیوار کشیدم، همه جا نقاشی بود، پیش تر رفتم، درست از داخل منظره آبشار یک چیز عقب رفت، با دستم توشه کردم، (فشار دادم) درب باز شد، آنسوی درب حمام بود و دستشویی، از کنارش رد شدم، درب حمام و دستشویی خودشان بسته شد، از میان تنه درخت، یک درب دیگر باز شد، این همان دربی بود که من از طریق آن وارد اتاق شده بودم، و به سوی راه رو می رفت.
وقتی از داخل اتاق شگفت انگیز به اصطلاح سعادت خارج شدم، خانمی منتظر من بود، از من خواست تا همراه او بروم، او جلو تر از من حرکت کرد، من هم به دنبالش، از زینه ها پائین شدیم، در طبقه سوم ساختمان بر روی یک درب نوشته شده بود، کلاس الف، خانم درب را باز کرد، تعدادی از خانمهای دیگر هم آنجا نشسته بودند، اکثرن دختر خانمها به نظر می آمد، من هم داخل کلاس شدم، هنوز معلم نیامده بود، در انتهای کلاس بر روی یک صندلی خالی نشستم، لحظاتی بعد یک حاج آقایی آمد در حالیکه لباس روحانی بر تن داشت، وارد کلاس شد، عبایش را بر روی صندلی گذاشت و یک گچ هم به دست گرفت، و شروع کردند به نوشتن روی تخته سیاه.
-   موضوع درس امروز( اهمیت تقلید در اسلام و حوزه اجتهاد یک مجتهد تا کجاست؟)
حاج آقای شیخ در اغاز بحث خودش ضرورت موضوع درس را چنین بیان کردند:
-   کاری که ما و شما انجام می دهیم، و به مرور با آن آشنا خواهید شد، شاید برای شما این سوال پیش بیاید که این کارها خلاف شریعت و اسلام است، ظاهر امر اینگونه است، اما ما وقتی بیشتر با اسلام آشنا شویم، بیشتر جایگاه اجتهاد و مرجعیت را درک کنیم، می فهمیم که نه ؛ اسلام همه اش آن چیزی نیست که تا کنون برای ما رسیده است، بلکه اسلام همیشه مقتضیات زمان و مکان را در نظر گرفته است، تشخیص این مقتضیات زمان و مکان با امام زمانی می باشد  که در حقیقت مرجع تقلید هر عصر خواهد بود!
امام زمان که همان مرجع تقلید ما و شما محسوب می گردد، و امروز امام حاضر حضرت امام خامنه ای می باشد، وظیفه دارد که احکام شرع را استنباط ، استخراج و تبیین کنند، و برای نجات اسلام هر آنچه را که تشخیص می دهند، اعلام کنند. تشخیص امام هر زمانی، تشخیص فردی نیست، امام زمان هر عصری رابطه ای بسیار شگفت انگیز با خود خدا دارد، در واقع امام زمان همان رابطه ای را دارا می باشد با خدا که پیامبرش با خدا دارا بود.
آنچه را که ما و شما در این عملیات بر علیه کفار انجام خواهیم داد، و در طی روزهای آینده ابعاد آن بیشتر برایتان باز خواهد شد، بر مبنای فتوای مجتهد مسلم، و امام زمان ما حضرت امام خامنه ای می باشد، که تقلید از ایشان بر هر مسلمان شیعه واجب می باشد.
جناب شیخ آنقدر از اجتهاد و امام زمان گفت، که راستش خوابم گرفت، احساس کردم این حرفها که به درد من نمی خورد، آخر من که نه برای نجات اسلام آمده ام، و نه هم برای نجات... من فقط برای نجات مادرم آمده ام، که این نه ارتباطی با امام زمان دارد، نه با هیچ کس دیگر، چون واقعن اگر امام زمان توان رسیدگی می داشت، مادرم آنهمه از غذاهای ما پس انداز کرد و همه شان را نذر امام زمان کرد،دیدیم که او هیچ وقت به سراغش نیامد، و این من بودم که برای نجات او دست از همه چیز شستم، تا او نجات پیدا کند و حالا نمی دانم مرا به کجا می برند، و مجبور به انجام چه کارهایی خواهند کرد و...

-11-
در پایان روز پانزدهم، با کلی از دخترها دوست شده بودیم، با اینکه خیلی باهم صمیمی شده بودیم، هیچ کدام از زندگی شخصی یکدیگر چیزی نمی دانستیم، ولی خیلی مشتاق بودیم که از زندگی یکدیگر بیشتر بدانیم، اما این فرصت نبود، همه مان در داخل دهلیز قرار داشتیم که یکی از حاجی اقاهایی که اصول مقاربت جنسی را از نظر فقه برای مان تدریس می کرد، آمد و گفت:
-   امروز پایان یک دوره آموزشی شما به پایان رسید، از امروز شما هرکدام یکی از سربازان گمنام اقا امام زمان هستید، اقا امام زمان به فرد فرد شما افتخار می کند، امروز اسلام در خطر است، اسلام برای نجات به فدا کاری شما نیاز مند است، امروز نیروی دشمن بسیار قوی است، امروز برای نجات اسلام باید متوسل به حیله شد، حیله هایی که برادران ما در جلساتی که در داخل افغانستان برایتان دایر خواهند کرد، خواهند گفت، همه شما امروز به ارگانهایی که از آنجا آمده بودید، بازگردانده خواهید شد، امید وارم از ما خشنود باشید و برای نجات اسلام موفق!
استاد کلاس را ترک کرد، همه دخترها به سوی اقامت گاههای خودشان حرکت کردند، من هم به محل اقامتم به اتاق جادویی سعادت رفتم، و شروع کردم به جمع کردن وسایل خودم، چیز زیادی به همراه نداشتم، همان چیزهایی که با خودم آورده بودم، به علاوه چند دفتر کوچک که یاد داشتهای این پانزده روز از آموزشی هایی بود، که با همه تلاش استادان، برای به قول خودشان ملکه شدن، و باور کردن، فکر می کنم در قسمت من همچنان در اشتباه بود، شاید در میان شاگردان تنها کسی که حتا یک کلمه هم این درسها را باور نکرد، من بودم، و تنها کسی که خوب هم یاد گرفت، تا عملی کند، من بودم، اما با این تفاوت که من ناچار بودم، برای مادرم باید یک کپی گر ماهر می شدم.
در همین فکر و خیالها بودم که صدای زنگ تلفن  به صدا در آمد، به سراغ گوشی رفتم، از پشت گوشی صدای عجوزه ای به گوش می رسید که مرا می خواست تا به طبقه هم کف بروم تا از آنجا به مرکز اولیه خودم که همان حاجی اقای تسبیح به دست بود، بازگردانده شوم.
از پله های ساختمان تا طبقه هم کف یک نفس آمدم، در طبقه هم کف همان خانمی که مرا اورده بود، منتظر بود، همراه او از پیش نگهبان ساختمان عبور کردیم، وقتی از درب ساختمان خارج شدیم، یک موتر سیاه رنگ منتظر ما بود، سوار موتر شدیم، از آنجا از همان راهی که امده بودیم، تا دفتر کار حاج آقا مستقیم آمدیم، خانم همراه مرا تا دم دروازه حاج اقا بدرقه کردند، و بعد خودش رفت، من با کسب اجازه وارد اتاق شدم، حاج آقا لبخند ملیحی بر لبانش جاری بود، سلامم را علیک کرد و اجازه داد تا بر روی صندلی بنشینم، من بر روی صندلی نشستم، حاج آقا تسبیحش را بر روی میزش گذاشت، و گفت:
-   چی خبرها؟
-   ما که همش توی این مدت تحت آموزش بودیم حاج آقا خبری نداریم
-   از مادرتان چی خبر؟
-   من هیچ خبری ندارم
-   مادرتان حالشان بسیار خوب شده است
-   امروز با تعدادی از خواهران می فرستمت عیادت مادرت، بعد از دیدن به مادرت چیزی نگو که افغانستان می ری، ولی با خواهرت خدا حافظی کن، امشب را اینجا می مانی، بعد می فرستمت افغانستان!
گوشی تلفن را بر داشت، زنگی زد و گفت حالا برو پیش دفتر داخل کوچه یک ماشین تو را تا بیمارستان خواهد رساند، بعد با همان ماشین بر می گردی امشب اینجا!
از دفتر حاج آقا خارج شدم یک پیکان منتظر من بود، همراه دو خانم، مرا سوار کردند، و بردند تا بیمارستان امام حسین، در داخل بخش رفتیم، آنجا بیماران بسیاری بستری شده بودند، مادرم هم بر روی  یک تخت خواب خوابیده بود، نزدیکش رفتم، چشمانش بسته بود، قطرات سیروم چکه چکه از طریق پیپ وارد بدن مادرم می شد، کنارش ایستاده بودم، که مادرم چشم باز کرد، از اینکه منو دید کلی خوشحال شد، چند ساعتی در کنارش بودم، از وضعیتی که داشت کاملن ابراز رضایت می کرد، بعد از او اجازه خواستم که از بیمارستان بیرون شوم، مادرم اجازه داد، خانمهای همراه من همان پشت درب منتظر من بودند، بعد از خروج از اتاق مادرم انها همراه من شدند و مرا تا دفتر حاج آقا همانجایی که سوار ماشین شده بودم همراهی کردند.
**
وقتی که به دفتر حاج آقا بازگشتم، تقریبا پاسی از شب گذشته بود، داخل ساختمان هیچ کس به نظر نمی آمد، وارد دفتر کار حاج آقا که شدم، حاج آقا سجاده اش  پهن بود، اما خودش پشت میزش تسبیح اش دور مچش چرخیده بود و با لبتاب خودش ور می رفت، با دیدن من از جایش بر خاست، احترام کرد، و شروع کرد به سوال کردن:
-   خوب عیادت مادرتان رفته بودید؟
-   بله حاج اقا
-   حال مادر چطور بود؟
-   بهتر بود حاج اقا
-   بهتر هم میشود، زندگی تون هم بسیار خوب خواهد شد، مشروط بر اینکه برای نجات اسلام خوب تلاش بکنی
-   از لطف شماست حاج اقا
-   خوب این چند روز حالا مهمان ما هستید بی بی خانم! امشب چی میل دارید تا سفارش بدم بیارند؟
-   خواهش می کنم حاج اقا، من چیز خاصی به ذهنم نمی آید
-   نه دوست دارم که شما انتخاب بکنید، هرچی که دوست داری امشب می خواهم برایت محیا کنم.
-   من میل خاصی ندارم حاج اقا! من دلشوره دارم، فقط امید وارم که مادرم بهبودی کامل پیدا کنه.
-   نگران مادرت نباش، مادرت و خواهرت صاحب بهترین زندگی میشه، گفتم قبلن که شرطش کاملن این است که تو درست عمل کنی. حلا بگو برای شب چی فراهم کنم دخترم!
-   حاج اقا هرچی که شما میل داشته باشید،
-   خوب اصرار نمی کنم.
بعد گوشی را بر داشت به جایی زنگ زد و کلی غذا های جور واجور سفارش داد، نیم ساعتی نگذشته بود، که صدای تلفن بلند شد، حاج اقا گوشی بر داشت، و گفت درب باز است لطف کنید داخل بیاورید.
بعد حاج اقا رفت و یک بسته بزرگ را تحویل گرفت، و امد در کنار یک میز بزرگ که در کنار اتاق بود بازش کرد، همه شان غذا و انواع نوشیدنی جات بود، همه شان را بر روی میز چید، راستش خیلی غذا های زیبا و خوش طعم به نظر می رسید، غذا هایی که من فکر می کنم تا کنون نخورده بودم، چند رقم کباب بود، همه شان هم داخل ظروف یک بار مصرف قرار داشت، بعد از چیدن غذا ها از من خواست که بیایم در کنار میز اماده شوم، برای غذا خوردن، من هم رفتم در کنار میز نشستم تا شام بخوریم.
چند لقمه ای از کبابش بیشتر نخورده بودم که حاج اقا با زبان و نگاه بسیار عجیبی پرسید:
-   خوب عزیزم دیگه چطور هستی؟
-   بد نیستم حاج اقا
-   راستی می دونی که امشب من و تو کلی باهم کار داریم، که برایت بگویم، برات پیشنهاد می کنم، که اگر اجازه بدهید، یک عقد موقت خوانده شود، تا خدای نا کرده گاهی نگاه آدمیزاده این معنویت و این اخلاصی که همه ما و شما داریم، لکه دار نشود!
غذا در گلویم گیر کرده بود، نمی دانستم چی بگویم، به طرفش نگاه کردم، لبخندی در میان ریشهای سیاه و سپیدش شکوفه کرده بود، ادامه دادم:
-   دخترم منظور بدی ندارم، فقط خواستم بگم امشب من و تو تنها هستیم، فقط می خواستم که اجازه بدهید یک خطبه محرمیت خوانده شود، تا بهتر بتوانم برنامه هایی که باید در افغانستان اجرا کنی را برایت تشریح کنم. تو فقط امشب و فردا شب اینجا هستی، پس فردا اعزام می شوی به سوی افغانستان!
تنها چیزی که از گلویم خارج شد، همان بهت زدگی و سکوت بود، حاج اقا ادامه داد:
-    خوب سکوت نشانه رضایت است. پس اجازه بده تا خطبه محرمیت را جاری کنم و... ادامه داد " متعت موکلتی بی بی خانم فی مدت المعلوم علی المحر المعلوم و...
حاج اقا خیلی تلاش کرد که بعضی از این کمات را من در جواب بگویم ولی هیچ حرفی از دهان من خارج نشد، بعد حاج اقا ادامه داد که خوب شما اگر سکوت می کنید پس من وکیل هستم تا قبلت را بگویم
او از جانب من قبلت را گفت و دست انداخت به گردنم و...
**

-12-
دو شب پی در پی حاج آقا من را در همان به اصطلاح دفترش نگاه داشت، هنوز هم سجاده اش باز بود، اما برای من دیگر اصلن حالی باقی نمانده بود، احساس می کردم همه وجودم درد می کرد، پاهایم را نمی توانستم جمع کنم، احساس می کردم از هرچی مرد هست نفرت دارم، نمی دانستم که واقعن همه مردها چنین هستند یا نه، ولی من حال با وضعیتی که برایم پیش آمد دیگر یقین داشتم که هیچ مردی، نمی تواند انسان باشد، تنها از انسانیت همان را بلد هستند که انسانها با دو پای خود راه می روند، دیگر اثری از انسانیت در وجود شان وجود ندارد، حالا من نمی دانستم با صداقت چگونه مواجه شوم، صداقت همه ارزویش من بودم، تازه با هم چه خیال بافی ها نکرده بودیم، هر وقت تنها می شدیم، یا من خانه انها می رفتم و یا او خانه ما می آمد و برای فردای زندگی مشترک مان نقشه می کشیدیم، اول باید صاحب چه چیزهایی شویم، بعد مرحله بعدی و... ولی حالا این مردک به همه چیز رید، همه زندگی ام را نجس کرد، حالا اگر صداقت خبر شود، که زندگی اش و آرزوهایش تباه شده است، چی بر سر خودش خواهد اورد، او شاید اصلن باور نکند، که من این همه تحقیر را فقط به خاطر نجات مادرم تحمل کردم، ولی واقعیت این است که این یک تحقیر نبود، یک تجاوز بود که در دو شب گذشته در حق من روا داشته شده بود، اما تجاوزی که من هیچ کجا نمی توانستم صدایم را بلند کنم، من به چه کسی می توانستم بگویم که برادر مسلمان من به من تجاوز کرد، بی آنکه اجازه مرا بخواهد، بی آنکه به من ارزش قایل شود، خطبه صیغه سه روزه اش را خود خواند و خود اجرا کرد، و همه عزت زندگی  ام را با فشار یک آلت نحس خودش در وجودم نابود کرد و...
**
صدای گشودن درب مرا از حالت نیمه خواب و نیمه بیداری خارج کرد، از جایم بر خواستم، خانم محجبه آمد و گفت آماده شوید تا به سوی اردوگاه سفید سنگ حرکت کنید.
خستگی بر تمام وجودم سایه نحس خودش را گسترانده بود، از جایم بر خواستم، پاهایم توان راه رفتن نداشتند، دردی مزمن تمام استخوانهایم را فرا گرفته بود، از جایم بر خواستم، از زینه ها پائین رفتم، دم دروازه خانم گوشی تلفن را در دست گرفته بود، منتظر من بود، وقتی نزدیک شدم، برایم گفت که حاج آقا باهات کار دارد، نام حاج آقا مثل آتشی بود که بر همه هستی ام انداخته می شد، اما آتش نگرفته بودم، آرزویی که در این چند شب سخت در انتظارش بودم، کاش اتشی می آمد و مرا با خود دود می کرد، خاکستر می کرد، از من چیزی باقی نمی ماند، اما اینگونه نشد، گوشی تلفن را گرفتم، از پشت تلفن حاج آقا گفت:
-   دخترم امروز به اردوگاه منتقل می شوی، همه چیزهایی که برایت گفته بودم، از یادت نرود، وارد خاک افغانستان که شدی، یک موتر سرخ با نمره 3939 منتظرت هست که تو را به مرکز ما در آنجا انتقال می دهد، به همه توصیه هایی که ما گفتیم به دقت عمل کن، از یادت نرود که مادرت  وخواهرت اینجا پیش ماست.
بعد برایم ارزوی موفقیت کرد، گوشی را گذاشت، من از آن ساختمان لعنتی خارج شدم، ماشین بر خلاف همیشه آن طرف جاده ایستاده بود، خانمی مرا همراهی می کرد، مرا سوار ماشین کردند، وقتی سوار ماشین شدم، یکبار چشمم به همه جاده افتاد، ساختمانی که در آن عزتم جای مانده بود، برای آخرین بار با چشمی اشک بار، نگاه کردم، هنوز بیرق السلام علیک یا ابا عبد الله بر سر دربش آویزان بود...
ماشین حرکت کرد، به سوی و...


-13-
حوالی ظهر بود که ما را آوردند، مرز تایباد، بعد از طی مراحل از بخشهای مختلف ما وارد نقطه صفر مرزی شدیم، در نقطه صفر مرزی، با فاصله یک متر در مقابل یکدیگر دو بیرق قرار داشت، یک بیرق از افغانستان بود، یک بیرق از ایران، وقتی نگاهم به این دو بیرق افتاد، احساس نا خوشایندی همه وجودم را فرا گرفت، از بیرق ایران نفرت داشتم، اما بیرق افغانستان هم هیچ غروری را در من به وجود نیاورد، آخر آن یکی بیرق همه عزت مرا از من ربوده بود، کاش تنها عزت مرا می برد، بلکه آینده صداقت را نیز ویران کرد، اما این بیرق هم برای من هیچ کاری نتوانسته بکند، مردمانی که در تحت این بیرق قرار دارند، هنوز به این بیرق ایمان نیاورده اند، به همین خاطر در داخل افغانستان بیرقهای زیادی است که پرستیده می شود، شاید به همین دلیل بود که این دو بیرق نیز با این که در ارتفاع بالایی آویزان بودند، اما افسرده و غمگین به نظر می رسیدند، حقیقتن سرهای هر دو بیرق در برابر من افتاده بودند، هیچ نسیمی هم نمی وزید تا آنها را به رقص در بیاورند، شاید می دانست که من امروز عزا دار هستم، عزادار عزت خودم، عزتی که باید یا آن را انتخاب می کردم و یا نجات مادرم را، اما انها می گفتند، باید برای نجات اسلام از همه چیز گذشت، حتا از عزت خودم هم باید عبور می کردم و...
خستگی مزمنی همه وجودم را فرا گرفته بود، خانمهای دیگری که همراه من بودند، حال و روزشان بهتر از من به نظر نمی رسید، تعداد خانمها خیلی زیاد شده بودیم، نمیدانم همه شان جزء تیم ما بودند یا نه، ولی همه باهم همانند گله زنانه به سوی داخل افغانستان حرکت می کردیم، از ساحه مرزی و گمرک خارج شدیم، در ایستگاه موترها رسیدیم، موتروانها همه شان هجوم آورده بودند، فکر می کردند که عجب طعمه ای هستیم، هر کدامشان کلی شکمهایشان را نمک زده بودند، تا جیب های ما را قربتن الی الله خالی کنند، ولی گویی اینکه بی خبر بودند، که ما هیچ کدام به موتر های آنها سوار نخواهیم شد، همه زنان موترهارا سیل می کردند، در میان موترها یک موتر سرخ خیلی خود نمایی می کرد، به او نزدیک شدیم، درست بود، رنگ موتر سرخ بود، نمره پلیت آن همان 3939 بود، یک مرد ریش دار هم پشت فرمانش نشسته بود، به او گفتیم که 39 هستیم، مرد لبخند ملیحی بر لبانش نقش بست، گفت سوار شوید، در یک لحظه همه موتر پر از دختر شد، کلی از زنان بیرون ماندند، راننده گفت، به موتر بغلی سوار شوید، هرکس جای نشد موتروانش باز معرفی می کند که با کدام موتر بیائید.
**
افتاب نیمه روز سخت سوزان است، موتر هم که نه کولری در داخلش هست و نه هم آب یخی، اما به شدت به راه خودش ادامه می دهد، راه دوغارون تا هرات، راه نسبتن طولانی ای به نظر می رسید، شاید یک دلیلش هم این بود، که ما این رقم هرگز سفر نکرده بودیم، خستگی و تشنگی از یک سو و ریختن عرق از سوی دیگر سخت همه ما را سست کرده بود، اما راه مرتب به نظر می رسید، که طولانی تر می گردید، سر انجام بعد از خستگی طولانی ما به شهر هرات رسیدیم.
هرات را برای اولین بار می دیدم، تا کنون ندیده بودم، شهری بزرگی به نظر می رسید، بعد از مدتی در داخل شهر گشتن، و عبور از جاده های پر ترافیک آن سر انجام ما را در یک منطقه ای که اصلن نامش را یاد نگرفتم، برد، آنجا یک ساختمان گرد وجود داشت، شبیه قدس ساخته بودند، بر رویش هم نوشته شده بود که با همکاری جمهوری اسلامی ایران ساخته شده است، یک تابلوی کوچک هم داشت که نوشته مرکز دین پروری رسالت!
داخل مرکز شدیم، تقریبن بهتر از آن گرمای موتر بود، همه دختر ها به دنبال آب می گشتند، چیزی نیافتند، داخل ساختمان شدند، موکت فرش شده بود، اطرافش کلی حدیث بر دیوارها نصب شده بود، اما دخترها همانند لشهای بی حرکت هر کدام خود را به بغل دیوارها چسپاندند، و دراز کشیدند، دیوارها خیلی سردتر از داخل فضای مرکز بود.


-14-
خستگی و تشنگی بر همه مستولی شده بود، و سنگهای نسبتن یخ اطراف ساختمان التیامی بود بر هر دوی اینها، تقریبن همه دخترها به خواب رفته بودند، که جناب شیخ موسی چوزی آمد، یک عرق چین عربی گرد گردنش قرار داشت، به ما نزدیک شد، ازسرور و خوشی ریشهایش جوانه زد، سلام کرد، و به همه ما خوش آمد گفت، دخترها از جایشان بر خواستند، نشستند، همه دامن های خودشان را شروع کردند به جمع کردن، ولی جناب شیخ گفت، نگران نباشید، پس از این ما و شما یک خانواده هستیم، خانواده ای که برای نجات اسلام باید تلاش کنیم، شاید برادران در آن طرف همه چیز را به شما گفته باشند، ولی اگر نگفته اند، تی چند شبی که اینجا باهم هستیم، من برایتان  می گویم، لذا فقط عجالتن این را گفته باشم، که ما و شما محرم هستیم، به فتوای آقا عمل می کنیم، امام زمان ما و شما فقط آقا هست، اقا این حق را دارد که همه چیز را برای ما و شما مشروعیت بخشد، اقا خودش امام زمان ما و شما هست، امام زمان این حق را دارد که هر حلالی را حرام و هر حرامی را حلال اعلام نماید.
من ارزومندم که ما و شما سربازان خوبی برای آقا باشیم، تا در هر دو جهان رستگار شویم، شاید کمی کارهایی که ما و شما می کنیم، اندکی غیر متعارف باشد ولی به یاد داشته باشیم، که برای نجات اسلام جایز است که از هر مکر وحیله ای بهره گرفت، برای بد نام کردن دشمن باید از هر اهرمی استفاده کرد، بعضی از اهرمها، که بعدن برایتان گفته می شود، اندکی انجامش سخت است، ولی وقتی ما و شما به آقا ایمان آوردیم، همه چیز قابل تحمل و پذیرش می تواند شود، همه چیز با عشق به آقا قابل تحمل که چه بگویم قابل لذت بردن می شود، آنگاه هست که هم ما لذت زندگی را برده ایم، هم اسلام را نجات داده ایم و هم دشمنان اسلام را نابود کرده ایم، عمده ترین کاری را که می توانیم بکنیم این است که ممثلین خوبی باشیم، تا این مردم بفهمند که آنها دشمنان دین آنها هستند، این مردم باید بفهمند که آنها دوستان بشریت نیستند، آنها برای نابودی فرهنگ و باورهای اسلامی آمده اند، و این همه اهداف آنهاست و این هدف آنها را ما باید تمثیل کنیم تا مردم باور کنند، وقتی مردم باور کردند، اسلام پیروز است و دشمنان اسلام نابود!
بعد شیخ موسی چوزی به طرف همه دخترها نگاهی غیر عادی ای کرد، و رو به من کرد و گفت، دوستان امشب تو را می آورند در یک منزل دور تر از اینجا تا بتوانیم بهتر آشنا شویم، بهتر صحبت کنیم، دوستان از مرکز تو را خیلی سفارش کرده اند، قدرت خارق العاده و درک عالی ای دارید، امشب بیشتر صحبت می کنیم.
برای همه ارزوی موفقیت کرد و شیخ رفت، دخترها هر کدام دوباره لنگ و لاش به گوشه ای مثل قبل دراز کشیدند، دامن مانتوهای خودشان را بالا کردند، تلاش می کردند بدن خودشان را به دیوار بمالند، تا گرمای هرات اندکی فروکش کند.
یکی از مردها وارد شد، به دنبال کسی می گشت، با ور انداز کردن همه دخترها، مرا صدا کرد، و گفت حاج اقا شما را گفته است ببریم خدمت ایشان. اماده شو تا حرکت کنیم.
من اماده شدم، از ساختمانی که شبیه قدس ساخته شده بود، خارج شدم، سوار یک موتر شدیم، رفتیم چند کوچه آنسوی تر ، در برابر یک منزل مسکونی پیاده شدیم، مرد مرا داخل خانه راهنمایی کرد، خانه سه طبقه داشت، مرا در داخل طبقه سوم، در یک اتاق مجلل جای دادند، لحظاتی بعد یک خانمی برایم چای آورد، چای را گذاشت خودش رفت من مشغول نوشیدن چای شدم که بازهم درب اتاق باز شد، شیخ موسی چوزی وارد شد، با لباس غیر آخوندی خودش وارد شد، با تبسمی خاص سلام کرد و بر خلاف انتظار آمد در کنارم نشست، و سر صحبت را با این سوال آغاز کرد:
-   خوب بی بی خانم شما هستید، بسیار خوشحال شدم از آشنایی تان، گزارشی که برایمان فرستاده بودند، قبل از آمدنتان برایم بسیار قابل توجه بود، واقعیت این است که از وقتیکه حاج آقا از مشهد این گزارش را برایم ارسال کرده بود، لحظه شماری می کردم برای ورود شما، و امروز واقعن بسیار لحظه پر فیض زندگی ام محسوب می شود که افتخار دارم در کنار شما قرار دارم، حالا قبل از اینکه وارد برنامه های اینجا شویم، دوست دارم که کمی از خودت برایم تعریف کنی، در ایران چه می کردی و بعد چطور شد که تصمیم گرفتی تا برای نجات اسلام اینجا با ما همکاری کنید؟
بی بی خانم: راستش کمی خنده ام گرفته بود، از اینکه همه اینها صحبت از نجات اسلام می کردند، همه شان چه خود ایرانی ها و چه کسانیکه در داخل افغانستان کار می کردند، یک نوع تفکر و یک نوع جملات را بر زبان می آوردند، ولی به هر حال من مجبور بودم که به سوالات آنها جواب بگویم، شاید اگر این مجبوریت نمی بود، نمی دانم در برابر این حرکتهای گستاخانه شیخ موسی چوزی چی جوابی می دادم، با این حال گفتم:
-   اجازه می دهید که راستش را بگویم، من چیزی برای انتخاب نداشتم تنها انتخاب من چیزی میان مرگ و زندگی یک انسان بود، یک مادر، مادری که شبها برای زندگی من بی خوابی کشیده بود، امروز او محتاج من بود، او برای زنده ماندن خودش محتاج من بود، دچار بیماری صعب العلاج شده بود، اما قابل معالجه بود، معالجه اش چیزی بنام پول می خواست، که ما نداشتیم، ما انسانهای فقیری شده بودیم، اما تنها می خواستیم به این آرزوی پدر جامه عمل بپوشانیم که باید از همه فرصتها برای کسب علم استفاده کنیم، به همین خاطر من دانشجو بودم، در دانشگاه درس می خواندم در درسهایم همیشه امتیازات بالا را به خود اختصاص می دادم، تا اینکه مادرم بیمار شد، اوضاع زندگی مان به هم ریخت، مادرم خیلی نذر و نیاز و ختم گرفت، اما هیچ کدامشان تاثیری نداشت، گویی قدرت این بیماری خیلی قوی تر از ختمهای مرسوم مذهبی بود، چیزی که من و پدر از اساس با آن مخالف بودیم و هیچ گاهی نتوانسته بودیم برایش استدلال منطقی پیدا کنیم، اما مادر به انها اعتقاد داشت، تقریبن نا امید شده بودیم، مادر برای بستری شدن نیاز به پول داشت، و ما پول نداشتیم تا اینکه همان حاج آقایی که می گوئید زنگ زد و پیشنهاد کرد اماده است تا مادرم را مداوا کند، بعد من هم برای نجات مادرم گردن به این برنامه های پر رمز و راز شما دادم، در اولین قدم در همان مشهد، حیثیت و شرف مرا بنام دین گرفتند، و خود حاج اقا از جا نماز بلند شد بر من تجاوز کرد، هرچند برای این تجاوز خودش توجیه شرعی هم درست کرده بود و...
-   خون سرد باش عزیزم، همه چیز درست می شود، نگران نباش، همه ما و شما به گونه اسیر این دنیا هستیم، آنچه که مهم است این است کل اعمال بالنیات! هر عملی بر اساس نیت آن در فردای قیامت سنجیده می شود، حالا به هر دلیلی که اینجا تشریف اورده اید، خوب است نیت خود را اصلاح کنید. ما و شما چه بخواهیم و چه نخواهیم در اینجا ناگزیر هستیم که کارهایی را انجام بدهیم، اگر ندهیم دچار مشکل خواهیم شد، حال نا گذیر هستیم که باید انجام کاری بکنیم، بهتر است که نیت های خود را از همه پلشتی ها پاک کنیم، پس از این فقط رضای خدا را در نظر بگیریم، تا اعمال ما هرچند در ظاهر غیر منصفانه، ولی در فردای قیامت نباید بدون پاداش باشد، من و شمامکلف هستیم که تکلیف خود را بر علیه این دشمنان اسلام انجام بدهیم، کارها و فعالیت های ما از امشب شروع می شود، امشب با دوستان زیادی که همه شان از فرزانه های حوزه دین و مذهب هستند، آشنا خواهی شد، سوالهایی هم که داشتی در همانجا می توانی از یکا یک بزرگان سوال کنید و حتمن راهنمایی ات می کنند.
شیخ موسی چوزی مرا تنها گذاشت، ولی قبل از رفتن خودش از من خواست که تا شب را همینجا استراحت کن تا خستگی راه از وجودت خارج شود، کارهایی زیادی داری که باید انجام بدهی.

-15-

در زندگی هرگز فکر نمی کردم که شاهد چنین صحنه ای باشم، چون همیشه از زندگی علمای دین تصویری زاهدانه ای داشتم، لا اقل همیشه برای ما این تصویر بود که به نمایش در آمده بود، اما امشب من در جمعی از بزرگان مذهب قرار دارم، همه شان برای خود عناوین بلند و بالا دارند، هر یک عناوینی همچون حجت الاسلام و ثقت الاسلام و ایت الله را با خود یدک می کشند، محاسن شان و... حکایت از بزرگی علمی آنها دارند، اما امشب من قدم به خلوت آنها گذاشته ام، طبقه دوم ساختمانی که من در آن ساکن هستم یک سفره دراز پهن شده است، دو طرف سفره همه علماء نشسته اند، با یکدیگر فکاهی می بافند، انصافن فکاهی هایی که من در تمام عمر خودم نشنیده بودم، چون روزگاری بعضی از دانشجویان در دانشگاه بودند که خودشان را ختم فکاهی و جوک می دانستند، ولی آنها معلوم بود که هیچ گاهی در هیچ محفلی از این دست حضور نداشته اند تا ببینند ختم جوک و فکاهی بودن یعنی چی؟
سفره بسیار رنگین بود، آنچنان رنگین که من درحیرت مانده بودم که از کدام آنها تناول کنم، تازه اصلن امکان نداشت که من از همه این غذا ها بتوانم استفاده کنم؟ راستش جای تردید وجود داشت، مخصوصن من که مدتها بود در عمل با نوعی از رژیم غذایی مواجه بودیم، رژیمی که به خاطر نداشتن پول با آن روبرو بودیم، مسلم بود که معده ام خیلی کوچک تر از آن بود که بتواند، حتا از هر نوع غذاهای موجود یک لقمه بیشتر بتواند بخورد. نباید وقت را طلف می کردم، در تمام عمرم شاهد چنین سفره رنگینی نبودم، علماء زمزمه هایی داشتند که دعا می خواندند، لقمه هایی کلان را با دست بر می داشتند و می خوردند، از هر طرف یک فکاهی هم می بارید که علماء با آن شکم های بر آمده شان، از خنده در حال ترکیدن قرار می گرفتند، من هنوز از نصفی از غذا ها بیشتر نتوانسته بودم استفاده کنم که سیر سیر شدم.
از سر سفره به عقب نشستم، ساعتی طول کشید، که علما دست از غذا خوردن کشیدند، یعنی با آن تنوع غذایی که در سفره وجود داشت من فکر می کردم که نصف آن ضایعات خواهد بود و برگردانده خواهد شد، به جز چند لقمه نان خشک دیگر هیچ اثری از غذا باقی نمانده بود، سفره  میزبان بشقابهایی خالی بود که می باید جمع می شد، خدمت کاران به سرعت سفره را با بشقابهای خالی آن از اتاق خارج کردند و چای را به دنبال آن آورد، چاینکهای با چای سبز، چاینکهایی با چای سیاه دور تا دور اتاق خود نمایی می کردند، علماء همچنان غرق فکاهی های خودشان بود، که شیخ موسی چوزی وارد صحبت شد، و اعلام کردند که محفل امشب ما به افتخار ورود بی بی خانم دایر شده بود، امشب شب آشنایی شما بزرگان با این بانوی مبارز می باشد، طبق گزارشهایی که از مرکز برای من رسیده است، این بانو می تواند نقش اساسی در مبارزه ما داشته باشد، همه شما را دعوت کردم، تا امشب در ضمن اینکه با ادامه برنامه های مبارزاتی آشنا می شویم از حضور بی بی خانم هم فیض اکمل را برده باشیم.
شیخ موسی چوزی مرا به طور کامل معرفی کرد، بعد یکا یک نامهای علماء را گرفت، هر کدام میکائیل، جبرائیل، اسرافیل و.... را برای من معرفی کردند.
بعد از مدتی صحبت آشنایی، شیخ موسی چوزی از من خواست که به اتاق مجاور بروم، و خودش نیز آنجا به همراه من آمد، در اتاق مجاور وارد شدم، اتاق بسیار مجلل بود، یک تخت خواب بسیار لوکس هم آنجا قرار داشت، شیخ موسی چوزی از من خواست که راحت باشم، بعد درب را بست، و به من گفت:
-   ما علما رسم داریم که هیچ چیز را بدون اذن خدا انجام ندهیم و همین تور علما خوش ندارند که با یک انسان نا محرم هم صحبت شوند، از سوی دیگر ما مجبور هستیم که برنامه های محوله را باید انجام بدهیم. لذا از شما خواهش می کنم، که امشب به خاطر آشنایی با این مسایل با یکا یک از علما در خلوت بنشینید و صحبت کنید، و چون در مذهب شیعه ما خوشبختانه پدیده ای داریم بنام صیغه یا عقد موقت، بناء از شما خواهش می کنم که برای هر یک از علماء امشب به مدت نیم ساعت تا 45 دقیقه اجازه جاری کردن عقد را بدهید تا بتوانند با تو محرمانه و بدون دغدغه شرعی صحبت کنند. موافق که هستی؟
-   موافق نباشم از من کاری ساخته است؟
-   عزیزم در اسلام هیچ اجباری وجود ندارد، هنوز هم مختار هستی که از متن بازی کنار بروی ما فقط یک گزارش به مرکز می نویسیم که بی بی خانم از بازی کنار رفت!
-   بعدش آنها هم مادرم را می کشند؟
-   هرچی که شرع اجازه داده باشند آنها همان کار را خواهند کرد
-   شرع را کی می سازد؟
-   شرع در گذشته توسط پیامبر و پس از آن توسط امامان معصوم و امروز امام زمان ما که حضرت امام خامنه ای امام زمان ما می باشد.
-   پس این شرع شما همیشه قابل تغییر است و در برابر آن از من یک دختر بچه کاری ساخته نیست، پس هر کاری که لازم می دانید انجام دهید، برای من که دیگر چیزی باقی نمانده است به جز یک مادر!
**
جناب شیخ موسی چوزی مثل حاج اقا در مشهد خودش برای خودش اجازه درست کرد، خودش هم عقد موقت 45 دقیقه ای را جاری کرد و خودش اجابت نمود و بعد آمد دست خودش را بر گردنم انداخت و چند لب گرفت و شروع کرد به تشریح برنامه هایش در افغانستان و گفت:
-   بی بی خانم، واقعن بسیار معذرت می خواهم که شکل کاری ما اینگونه است، ولی ما و شما برای رسیدن به اهداف کلانی که داریم نا گذیریم، از همه توانمندی ها، ظرفیتها و روشهای خود استفاده کنیم، چون دشمنان اسلام خیلی قوی می باشد، آنها متحد هستند و متحد هم عمل می کنند، یهودیها و مسیحیها همه شان در قالب بلوک غرب به جان اسلام افتاده اند، متاسفانه بعضی از کشورهای اسلامی هم این موضوع را درک نمی توانند، در کنار آنها قرار می گیرند، ما برای خود وظیفه می دانیم، که در این ارتباط اقدام نمائیم و به همین خاطر یکی از راههای که می تواند نقشه شوم دشمنان اسلام را بر ملا نماید جلوه دادن اهداف آنها در پیش چشم مردم است و تو از فردا باید در تمامی مناطق مذهبی در سطح شهر جلوه ای از روسپیگری نمایی، صبح برایت پول و امکانات داده می شود، که خود را آنگونه که می خواهی آرایش و فیشن کنی، و وظیفه تو همین است که بیشتر به سراغ مردان مذهبی که از چهره هایشان پیداست بروی، خود را به آنها نزدیک کنی و آنها را وادار کنی تا با تو همبستر شود و...
-   شما که داد از اسلام می زنید، اینکه یک عمل ضد اسلامی و ضد انسانی می باشد
-   عزیزم! این مردم نمی فهمند در دراز مدت توسط خارجی ها فحشا همه جا را می گیرد، و در نتیجه این می شود که دین مردم از آنها ستانده خواهد شد، ما نا گذیریم با اشکار سازی این وضعیت غیرت آنها را به جوش بیاوریم، آنها وقتی غیرتی شد، ما می توانیم که از احساسات آنها بر علیه دشمنان اسلام بهره گیری نمائیم.
-   ولی این کار گناه دارد، ما در افغانستان هستیم یک کشور اسلامی است، در آن احکام اسلامی جاری هست، اگر به دام بیفتم سزایش مرگ است و...
-   نگران نباش، ما اینجا تنها نیستیم، ما در بالاترین مقامات دولتی نفوذ داریم، برایت هیچ مشکلی پیش نمی آید – این را قول می دهم- در رابطه با گناهش هم باید بگویم وقتی امام زمانت به تو اجازه می دهد، دیگر هیچ گناهی ندارد- برای امشب  صحبت ها بس است، اندکی هم خوش بگذرانیم و..
مرا بغل کرد بر روی تخت خواب خوابانید و شروع کرد به در آوردن لباسهایم و...

-16-

هرچقدر گامهایم را بلند می کردم، و به مقصد نزدیک تر می شدم، احساس می کردم که صدا چقدر آشنا تر می شود، اما هنوز نتوانسته بودم که بفهمم براستی این صدای کیست؟ بلند گوی مسجد صدا را خیلی بلند پخش می کرد، مردمان اندکی به سوی مسجد در حرکت بودند، من با لباسهای بدن نما به چشم مردهای مذهبی خود را نمایش می دادم، آنها با یکی دو نگاه اول با گفتن کلماتی شبیه استغفر الله ربی و اتوب الیه چشمان خودشان را به زمین می دوختند، تا مرا ننگرند، اما من تلاش می کردم تا بیشتر در برابر دیدگان انها جلوه نمایی کنم، بعضی از انها از من فرار می کردند، و بعض دیگرشان هم وسوسه می شدند، با یکی دو تای شان توانستم وارد صحبت شوم، خوششان آمده بود، از من پرسیدند که جای خالی دارم، گفتم نه اما اگر شما جای خالی داشته باشید، من ثوابش را کار دارم، انها گفتند، حیف که جایش نیست.
صدای بلند گوی مسجد شفاف تر شده بود، صدای شیخ موسی چوزی بود، فریاد می زد که امروز دین شما در خطر است، دشمنان اسلام آمده اند، در مدارس رخنه کرده اند، دختران شما را به انحراف می کشانند، فرزندان شما را به سوی مسیحیت می کشانند، شما آی مومنین تا کی این وضعیت اسف بار را تحمل خواهید کرد و...
صدای شیخ موسی چوزی مرا به یاد آنشب انداخت که هردویمان تنها بودیم، راست است که می گویند شراب همه حقیقتهای دل ادمی را بیرون می اندازند، آنشب هر دویمان سه بوتل شراب را سر کشیده بودیم، شیخ موسی چوزی آنقدر مست شده بود که بسته های کاندوم را باز می کرد، و کاندومها را همانند باد کنک، باد می کرد در داخل اتاق رهایشان می کرد، و سرخوش از زندگی ای که داشت، اما من هم چنان غرق در کارهایی که می کردم، ولی باید به قول حاج آقا نیت خود را پاک می کردم و نجات اسلام را در ذهن خود قرار می دادم و همین ذهن آشفته بود، که شیخ موسی چوزی را از باد کنک سازی توسط کاندومهای مصرف شده و ناشده دور کرد، و از او پرسیدم، که شیخ! واقعن کارهایی که ما و شما انجام می دهیم واقعن برای نجات اسلام است؟ واقعن اسلام این قدر بد بخت شده است که ما با ترویج فاحشه گری و کشاندن مردان به دام سکس اسلام نجات پیدا خواهد کرد و...
در حالیکه اسپرهای مانده در داخل کاندوم بر لبان شیخ موسی چوزی مالیده شده بود، کاندوم نیمه باد شده را از لب خود دور کرد، و آهی کشید و گفت؛ چی سوالهای سخت می کنی، من چی برایت بگویم، دروغ بگویم، بد راست بگویم برایم خطر دارد، دنیای جدید دنیایی شده است که در آن راست بگویی با جان خودت بازی کرده ای، ولی امشب به پاکی پیکهایی که نوشیده ایم نمی شود دروغ گفت، ولی امید وارم که تو هم صادقانه این اسرار را حفظ کنی.
اسلامی را که من می شناسم سالهاست که لگد مال شده است، همان زمان که حضرت امام خمینی با نوشتن کتاب تحریر الوسیله خودش و فتوای مشهور او مبنی براستفاده از دختران زیر سن شش سال برای رفع ضرورت های جنسی و ارضاء کردن مردان در میان رانهای این دخترکان، فاتحه اسلام توسط علمای اسلام خوانده شد، به خصوص کارهایی که در این اواخر حضرت امام خامنه ای انجام داد دیگر آبرویی برای اسلام به جای نگذاشت، تاریخ اسلامی هیچ گاهی در خود شاهد نبوده است که یک امام فتوا بدهد که می شود برای محار رقیبان قدرت، به آنها در زندانها تجاوز جنسی کرد. اینها را ما می فهمیم، ولی راستش همه رنجهایی که ما می بریم از گرسنگی است، من یا همه کسانیکه مثل من در این دام افتاده اند، سالهای سال در حوزه های علمیه درس خوانده ایم، به جز همان کتابهای کلان فقهی چیز دیگری بلد نیستیم، اوایل واقعن با ایمان درس می خواندیم، ولی بعدها دیدیم که این راه به بیراهه می رفته است، بسیاری چیزهایی که قرون متمادی به آن عقیده داشتیم، ساخته و پرداخته منافع سیاسی ایرانی ها بوده است، ایرانی ها به خاطر شکستی که از اعراب خورده اند تا کنون آن شکست هر لحظه در برابر دیدگانش خود نمایی می کند و همیشه تلاش کرده اند که با شقه شقه کردن اسلام آن شکست را جبران کنند، ولی بسیاری از مسلمین متوجه این نکته ظریف نشده اند.
اما من یا خیلی دیگر از علمایی که متوجه شدند، خیلی دیر شده بود، حالا مثلن من که متوجه شده ام، دارای چندین فرزند و نان خور هستم، تنها راه تامین معیشت من و فرزندانم همان شهریه و همین امکاناتی هست که فعلن بنام نجات اسلام از شر آمریکا از طریق همین ایرانی ها نصیب ما می گردد، اگر این کار نکنیم بلا نصبت باید دبر فروشی کنیم برای یک لقمه نان و گرنه کار دیگری از ما ساخته نیست، نه کاری بلد هستیم و نه هم تخصصی داریم، ما ناچاریم که باید ...
غرق مرور صحبت های شیخ بودم که یک موتر با دو سر نشین پیش پایم ایستاد کرد و از من خواست که مهمان شان شوم و...

-17-

حالا من یک هرزه هستم، در زندگی کوتاهی که تا کنون داشتم، تجربه ها و رویاهای گوناگونی را برای خود تجربه کرده بودم، اما هیچ گاهی به فکر هرزگی نیفتاده بودم، شرارتهای فراوانی را انجام داده بودم، اما به دنبال هرزگی نبودم، اصلن احساس هرزگی نداشتم، اما حالا من یک هرزه متشرع هستم، هرزه ای که برای نجات دین خدا از شر به اصطلاح دشمنان خدا باید هرزگی کرد.
از آغاز پروسه هرزگی من مدت چند ماهی سپری شده است، تقریبن خانه بسیاری ها را بلد شده ام، اما  شبها همچنان در خدمت علما و مبلغان مذهبی قرار دارم، حالا دیگر در بخش شناخت انواع کاندومها، متخصص شده ام، کاندوم شناسی هم خودش دنیایی دارد، کاندومهای ایرانی، کاندومهای خارجی، کاندومهای پاکستانی و... هر کدام شان خواص مخصوص به خودش را دارد، بعضی از آنها مایع لخشندوکش کم است، بعضی دیگر زیاد و بعضی متوسط، بعضی هایشان برای آلتهای مردان افغانی کوچک است، بعضی هایشان بسیار از حد بزرگ می باشد که در هنگام عمل مقاربت جنسی در داخل مهبل باقی می ماند و...
همه اینها یک طرف ولی برای ما دستور داده اند که هر زمانیکه مورد تحقیق از سوی هر ارگانی قرار گرفتیم و این سوال شد که چرا شما اقدام به خود فروشی می کنید، باید بگوئیم که ما را یک موسسه آمریکایی حمایت می کند و به ما پول  و امکانات می دهد تا مردم را تشویق به اعمال جنسی کنیم. اما نگران نباشید، در هر کجا که بازداشت شدید، فقط یک تماس بگیرید در کمتر از دو ساعت شما را آزاد می کنیم، البته این سخن آنها دروغ هم نبود، مرا تا حالا دو بار نیروهای امنیتی برده است به اتهام فساد و... اما به سرعت موترهایی با شیشه های دودی آمده است، مرا از آن مراکز خارج کرده است و برایم گفته است که به کارت ادامه بده.
من نمی دانم اینها چه قدرتی دارند در این مملکت، اگر روزی این دوسیه ها به محکمه بروند، بدون تردید اعدام کوچکترین حکمی است که برایش اعمال خواهد شد، اما اینها اصلن اجازه نمی دهند که دوسیه ای تشکیل شوند
حالا من یک هرزه هستم.
من یک هرزه متشرع هستم
من برای نجات دین به فتوای امام خامنه ای فاحشه فی سبیل الله شده ام
من اگر هر لحظه از این کار توبه کنم مادرم را از دست خواهم داد
راستی اگر شما به جای من می بودید چه می کردید؟

-18-

دروازه طیاره باز می شود، قدم بر روی زینه های طیاره می گذارم، از طیاره به میدان هوایی کابل  پیاده می شوم، شهری که سالهای سختی را پشت سر گذرانده است، اما در برابر همه این ناملایمات از خود مقاومت نشان داده است. من به اتفاق شیخ موسی چوزی از میدان هوایی خارج می شویم، شیخ موسی یک تکسی را می گیرد ما را از میدان تا اقامت گاه من که یک منزل مجلل به گفته شیخ موسی چوزی در کارته چهار می باشد، می رساند، در آنجا وسایل خود را می گذاریم، به همراه شیخ موسی در یکی از رستورانت های بسیار مجلل کابل می رویم غذا می خوریم، بعد شیخ موسی به کسی زنگ می زند یک موتر لکسیز می آورد، سوار می شویم، من در عمر خودم تا کنون سوار چنین موتری نشده بودم، چون در ایران واردات چنین موترهایی بسیار سخت است آنها به خاطر رشد صنعت ملی شان، تلاش می کنند که از وارد کردن اجناس خارجی جلوگیری کنند، لذا چنین موترهایی بسیار به ندرت وارد می شود و اکثرن توسط شیخ زاده های حاکمیت ایران می باشد و برای توده های مردم زیاد قابل دسترسی نیست.
موتر حرکت می کند شیخ موسی چوزی می گوید، که امروز می خواهم کابل را برایت معرفی کنم، تا خوب بلد شوی، موتر به سوی دهمزنگ حرکت می کند، هنوز بقایای جنگ در دهمزنگ باقی مانده است و سینمای بریکوت به عنوان یکی از بزرگترین افتخارات فرهنگی دوره جهاد به عنوان ویرانه ای به هر بیننده ای خود نمایی می کند.  هر چند که کارهای زیادی هم به گفته شیخ صورت گرفته است تا آثار این ویرانه ها از بین برود، شیخ موسی می گوید، در افغانستان حد اقل سه نوع نظام امده است، نظامها هر کدام از خود نشانه هایی برجای گذاشته است، این ویرانه ها را که می نگری دست آورد نظام اسلامی مجاهدین است، جهاد در افغانستان به معنای ویرانی تعبیر شده است، شاید اگر روزی فرهنگ لغاتی را در افغانستان کسی تنظیم کند در ذیل کلمه جهاد یک معنای دیگر به معنای ویرانی نیز اضافه کنند، و آن بالا کوه تلویزیون است، بر سر کوه به جای درخت آنتن های تلویزیون همانند جنگلی به چشم می خورد، شیخ موسی می گوید، این آنتن ها را که می نگری یکی از دست آوردهای اشغال افغانستان توسط غربی هاست، آنها تلاش کرده اند که بستری تقابلات فرهنگی را ایجاد کنند، به همین خاطر میدان مبارزه را از ویرانگری خانه ها به سوی ویرانگری ذهن ها تغییر داده اند، ما هم به خاطر تقابل با این مبارزه توسط جمهوری اسلامی ایران تلویزیون تمدن و چندین رسانه دیگر را ایجاد کرده ایم، که بتوانند از اسلام در مقابل تهاجم فرهنگی آنها دفاع کنند.
من از شیخ سوال کردم آنها چگونه تهاجم می کنند؟
شیخ برایم جواب داد، آنها تلاش می کنند، در قالب فیلم و برنامه های تلویزیونی ارزشهای خودشان را به جای ارزشهای اصیل اسلامی و افغانی به خرد مردم بدهند.
ارزشهای آنها چیست؟
ارزشهای آنها ضد ارزشهای اسلامی است، اگر ارزشهای آنها حاکم شوند، دین از بین می رود، مثلن آنها معتقد هستند که انسان باید از فکر خودشان بهره بگیرند، انسان با میمون تفاوت دارد، آنها هیچ گونه تقلید را قبول ندارند، در حالیکه ما مسلمانها موظف هستیم که باید برای همه کارهای خودمان از مجتهد جامع الشرایط تقلید کنیم، آنها تقلید را کار بوزینه ها می دانند، و مسلمانان مقلد را چیزی شبیه بوزینه!! در اسلام زن به عنوان هدیه ای الهی برای مردان قرار دارد، به همین خاطر اسلام اجازه می دهد که یک مرد چندین زن باید بگیرد و در تشیع پس از چهار زن می توان بی نهایت زن صیغه ای داشت،اما انها زنان را نیمی از پیکر انسانی می دانند، و تحت هیچ شرایطی اجازه نمی دهند که یک مرد بیشتر از یک زن داشته باشند و... تفاوتهای بسیاری بین ارزشهای اسلامی و ارزشهای غربی که آنها از آن به عنوان ارزشهای انسانی یاد می کنند وجود دارد.
به همین خاطر ما برای اسلام و ارزشهای اسلامی احساس خطر می کنیم، به همین خاطر ما اعلام جهاد می کنیم اما این مردم متوجه این خطرات نمی شوند، و من و شما موظف شده ایم که این خطرات را تمثیل کنیم در میان مردم تا آنها متوجه این خطرات شوند و دست از این نا دانی خودشان بر دارند.
موتر از میان آپارتمانهایی تقریبن قدیمی حرکت می کند، اما منطقه زیبایی به چشم می خورد، شیخ برایم توضیح می دهد البته اینجا ها که امدیم فقط می خواهم برایتان نشان بدهم، اما شما هیچ نیاز نیست که در این مناطق بیائید چون اینجا بیشتر مردمانی سکونت دارند که خودشان اندیشه های لیبرالیستی دارند، ما و شما هیچ وقت نمی توانیم در میان آنها کار کنیم، چون از نظر اسلام آنها رانده شده گان هستند، چی به سنگ بگویی و چی به آنها بگویی آنها ضالین هستند، ضلالت شده ها، اما اینجا نامش مکروریانها است، مکروریانها را حکومت های کمونیستی ساخته اند، در همان زمان هم در میان اعضای حزب خلق و پرچم توزیع شد،بعدها که انها فروختند، بیشتر همان نیروهای به اصطلاح روشنفکر و گریزان از دین آنها را خریداری کردند، البته این نوع معماری شرقی به عنوان یادگار در دل تاریخ افغانستان به عنوان بخشی از کارکردهای احزاب کمونیستی در افغانستان باقی ماند.
آنروز تا شب شیخ موسی مرا در همه کابل گرداند، بافت های جمعیتی و قبیلوی کابل را نیز برایم توضیح داد و در نهایت آمد در مقابل مدرسه خاتم النبیین که توسط ایران بنام شیخ آصف محسنی ساخته شده است، ایستاد شد، مدرسه ای بسیار کلانی هست، به سبک معماری اسلامی از نوع معماری ای که خانم گوهر شاد ترک در افغانستان و ایران از خود بر جای نهاده است بنا شده است، شیخ گفت که اینجا یکی از عمده ترین پایگاههای جهاد بر علیه آمریکایی ها می باشد، ما تلاش می کنیم از طریق این مدرسه همه دشمنان اسلام را بد نام کنیم و مردم را بر علیه آنها تحریک کنیم و هم دشمنان تشیع را !! در اینجا همه کارشناسان ایجاد بحران جمع هستند، تو از همینجا حمایت می شوی، اینجا یکی از پناهاگاه های امن تو است، هیچ کس به طرفش چپ هم سیل نمی تواند، بعد شیخ مرا در چند مرکز برد که در آنجا تعداد کثیری از زنان در حال فعالیت بودند، برایم توضیح داد که بعد از اینکه رسمن کارت را در کابل آغاز کردی مدیریت این مراکز هم با تو خواهد بود، حدود 150 زن در این مراکز است که آموزش دیده اند، تو باید آنها را رهبری کنی، آنها را طبق آنچه که برایت گفته می شود، در مناطقی خاص در روزهای که برایت گفته می شود، باید وارد عملیات کنی، از آنها به گونه های مختلف استفاده می شود، که همه شان را برایت خواهند گفت.

-19-

به گزارش رسانه های خبری سرگ دار الامان مقابل لیسه حبیبیه  از اول صبح به دلیل کثرت جمعیت مسدود شده بود، بچه های مکتب، مردم رهگذر و تعداد زیادی پولیس آنجا جمع شده بودند، هر چهار سرگ تازه ساخته شده از جمعیت مملو بود، کمره های تلویزیونها در اطراف جمعیت استقرار یافته بود، بر سر درختی جنازه ای برهنه ای خود نمایی می کرد، جنازه متعلق به یک زن بود، زنی برهنه، با اندامی سفید، فقط یک شورت در جانش بود، مردم می گفتند که این زن نیمه شب خود را اینجا به دار آویخته است، پولیس هنوز موفق نشده بود که او را از درخت پائین بیاورند، گروههایی از وزارت صحت عامه هم رسیده بود، تا علت این دار آویختگی را بیابند، نیروهای مسئول با همکاری یک دیگر جنازه به دار آویخته شده را از درخت پائین آوردند، مسئولین از همه قسمت های بدن او عکس برداری و فیلم برداری می کردند، مامورین از داخل موی سر او  او اوراقی را به همراه یک کتابچه بیرون کردند، مامورین می گفتند که این اوراق به طور بسیار ماهرانه ای در پشت سر او در زیر موهایش با موهای بلندش بسته شده بود. یکی از ماموران  اوراق را خواند، همه ماموران شگفت زده به نظر می رسیدند، بالاخره یک مقام مسئول تصمیم گرفت و دستور داد که این اوراق را رسمن برای حاضرین قرائت نماید، مقام مسئول پولیس اعلام کرد، که موظفین در حال تحقیق بر روی این پرونده می باشد، اما طبق یافته هایی که تا کنون به دست آمده است این یک جنایت و قتل نیست بلکه یک خود کشی است، این خانم از خود اوراقی را با امضا و اثر انگشت خودش بر جای گذاشته است که می گوید او اقدام به خود کشی کرده است، دلیل این خود کشی را او به صراحت در این نوشته  ها آورده است، به همین خاطر برای شما هم قرائت می شود:
" با سلام بر همه شمائی که اینک چشم به جنازه من دوخته اید، اما شگفت زده شده اید، حق دارید، چون همیشه شنیده اید و یا دیده اید که کسانی اقدام به خود کشی کرده اند، اما هیچ کدام شان اینگونه برهنه اقدام نکرده اند، من این کار را تعمدن کردم، تا بیشتر توجه شما را جلب کنم، و من در این نوشته همانگونه که برهنه جان داده ام، می خواهم همانگونه برهنه دلایل خود کشی خودم را نیز نوشته کنم. حتمن فکر می کنید که من مشکلی با شوهرم یا یکی از اعضای فامیلم داشته ام، صبر و حوصله نداشته ام، اقدام به خود کشی کرده ام، کاش چنین می بود، اما واقعیت این است که این چنین نبود، حتمن فکر می کنید که عاشق بوده ام، و معشوق من بر من ستم روا داشته است و من این چنین برهنه مرگ را انتخاب کرده ام، بازهم کاش چنین می بود، عاشق بودم، اما این بدان دلیل نبود، بلکه حقیقت ما جرا را در این کتابچه ای که به همراه دارم لحظه به لحظه ثبت کرده ام، فشرده ان را می گویم، تفصیل آن را امید وارم که کسانی پیدا شود تا به عنوان یک عبرت تاریخی در این ملک پس از مرگم چاپ و نشر کنند و بر سر گور من کتابفروشی ای جور کنند و این یاد داشتها را برای عموم بفروشند!
می دانم که همه تان مشتاق شده اید تا بدانید که راز مرگ زن برهنه چیست؟ اما من از شما این سوال را می کنم که آیا توجه کرده اید آنجایی که اینک شاهد جنازه هستید کجاست؟ در مقابل این جنازه چه چیزی قرار دارد؟ می دانم که به اطراف خود نگاه می کنید، می دانم که حالا در برابر خود لیسه حبیبیه را به عنوان یک مرکز آگاهی بخش می بینید و آنسوی سرگ یک گنبد و بارگاهی است که نمی دانم شما از آن چه یاد می کنید، اما من می خواهم بگویم؛ راز مرگ من در این گنبد و بارگاه قرار دارد!!
من مهاجر بودم، در ایران بودم، محصل دانشگاه بودم، مادرم مریض شد، نیاز مند عملیات گردید، ما پیسه نداشتیم، به دام اعضای سپاه پاسداران افتادم، آنها مادرم را در شفا خانه اختصاصی خودشان عملیات کردند، مادرم بهبود یافت، من به خاطر نجات مادرم باید با سپاه پاسداران ایران در افغانستان همکاری می کردم، آنها مرا اموزش دادند، انها مرا به داخل کشورم افغانستان  عزیز فرستادند، من موظف شدم که باید روسپی گری کنم، من باید دختران شما را به انحراف می کشاندم، من این کار ها را می کردم، به من گفته شده بود، که باید روسپیگری کنم به قصد "قربت و فی سبیل الله" من مدت چندین ماه بود که این کار را در هرات می کردم، چند ماهی هم بود که در کوچه کوچه کابل این کار را می کردم، من دختران زیادی از شما را به این راه سوق داده ام، اما به ما گفته شده بود که ما باید به شما بگوئیم که ما توسط آمریکایی های مجبور به این کار شده ایم، ما این کار ها را می کردیم، اما شبها ما با کسانی که در زیر آن گنبد و بارگاه قرار دارند، هم بستر و هم پیاله و هم کاسه بودیم!
آنها را می شناسید، می دانم که بعضی از شما ها در مساجد و یا در روزهای جمعه پشت سر آنان نماز اقامه می کنید، اما آنها در خطبه های نمازهایشان همیشه چند چیز را به شما گوشزد می کرد، و می گفت، که دشمنان اسلام امده اند تا ریشه های اسلام را بسوزانند، امروز فساد و فحشاء و منکرات تمام کوچه های جامعه افغانستان را فرا گرفته است، امروز تلویزیونها مبلغ فساد و فحشا شده اند، و... این سخنان را شما به گوش تان می شنیدید، من هم و دوستانم هم می شنیدیم، در پایان نماز هنگام خروج شما از نمازخانه ها ما بودیم که شما را به عشوه و عشرت و عیاشی فرا می خواندیم، می خواهم بگویم که آنچه او می گفت و آنچه که ما می کردیم، هیچ کدام اراده خودمان نبود، او هم مجبور بود که در خطابه نمازش بگوید و من هم مجبور بودم که شما را در اطراف مراکز مذهبی و دینی دعوت به عیاشی کنیم.!
من مادرم و خواهرم در ایران گروگان بودند، اگر لب به واقعیت می گشودم یقین داشتم که آنها را می کشتند، و مرا نیز می کشتند، چنانچه تا کنون چندین نفر این گونه از بین رفته اند و حتا کسی یادی از او هم نکرده اند، من خواستم این خیانت را بر ملا کنم، من خواستم تا شما هموطنان عزیز را از این راز آگاه کنم، این بود که آمدم لحظه به لحظه این راز را برای شما نوشتم، و بعد آمدم این مکان مقدس را آگاهانه به عنوان مرکز آگاهی بخشی انتخاب کردم تا در مقابل مکانی قرار داشته باشد، که انسانها را به سوی جهل و جمهود و تهجر فرا می خواند، آنجا بنام مسجد ساخته شده است، اما به یاد داشته باشید که پیامبر گرامی اسلام در زمان حیات شان مسجد ضرار را ویران کردند، من می گویم که اینجا مسجدی ضرار دیگر در عصر ماست که توسط دشمنان افغانستان اما به نام دین و مذهب ساخته شده است، اینجا مرکزی هست که در آنجا برنامه های ویرانگر بر علیه افغانستان و ارزشهای انسانی آن ریخته می شود، و توسظ شبکه های مختلف که از همین مکان هدایت و رهبری می گردد عملیاتی می گردند.
من آگاهانه اقدام به خود کشی کردم، تا فردا به عنوان دختر آزاده ای که جان خویش را فدای منافع ملی کشورش کرد، یاد شوم!
اگر در زندگی این سخنان را فریاد می کردم، یقینن با فتوای ارتداد همین ساکنان زیر این گنبد گرد مواجه می شدم، حال هم یقین دارم که آنان به دستور اربابان خارجی شان مرا مرتد اعلام خواهند کرد، چنانکه آنها سابقه دارند، به دستور اربابان خارجی شان در زمان جنگهای تنظیمی یک ملت را ملحد و محارب خوانده بودند، اما بازهم این همه جنایات خودشان را در زیر لاک مذهب پنهان کردند و بار دیگر تلاش می کنند که آتش نفاق و فتنه و جنگ را به اشکال دیگر در افغانستان عزیز من دامن بزنند، من امروز خود مرگ را انتخاب کرده ام، اما امید وارم که مرگ من باعث بینایی و بیداری و آگاهی شما شده باشد! من می خواهم امروز با مرگ برهنه خویش برهنگی یک سیاست شیطانی را بر ملا کنم که توسط جمهوری اسلامی ایران و از طریق متاسفانه بخشی از علماء دین در این کشور اجرا می شود، باعث شوم، امید وارم که شما مردم عزیز آگاه شوید، شما به یاد داشته باشید که یک دختر وطن پرست این مرز و بوم همه دسیسه های آنانی را که بنام دین و مذهب قصد ویرانگری و نفاق را داشته و دارند، بر ملا گردید.
من از خدای خودم آرزومندم که مرا مورد لطف و بخشش دریای بی کران رحمت خویش قرار دهد و قلب شما را به نور آگاهی منور سازد. "
والسلام علیکم
بی بی بانو
جنازه برهنه تاریخ

هیچ نظری موجود نیست: