یونس حیدری
-1-
یادم هست آنروز
امتحان داخل کلاص بود، این امتحان مقدمه ای بر امتحان ثلث اول سال بود، که در
حقیقت شاگردها توانمندی شان معلوم میشد. معلم نامم را خواند و ورقه ام را برایم
تحویل داد! یک بیست زیبا! و یک صد آفرین در زیر امضاء! هنوز از کنار میز معلم دور
نشده بودم که صدای دروازه کلاس به صدا در آمد! خانم معلم رفت پیش دروازه! پچ پچی
شد و بعد نام مرا همراه دو افغانی دیگر خواند، و گفت برویم به اداره مدرسه! من به
همراه دو شاگرد دیگر راهی اداره شدیم، داخل اداره رئیس مدرسه گفت: می دانیم که
شاگردان خوب این مدرسه هستید؛ ولی برای ما بخش نامه آمده است که افاغنه را از
مدارس اخراج کنیم. شما هم از فردا حق ندارید که به مدرسه بیاید!
سال دوم دبستان
برای همیشه برایم ختم شد! من به جرم افغانی بودن با داشتن نمره بالا از مدرسه
اخراج شدم. در خانه امدم و گریستم! و گریستم تا مریض شدم، خبر به خانم معلم رسیده
بود که یونس مریض شده است! خانم معلم هم یکی از بچه ها را فرستاده بود که به من
خبر دهد تا فردا باز بیایم مدرسه! این خبر
چقدر مرا شاد کرده بود، از شادی به یاد دارم که در پوست خود نمی گنجیدم, فردای
آنروز(بعد از نمی دانم چند هفته ) با تمام خوشحالی کیف مردسه را در دست گرفتم و با
پاهای کوتاهم تا محله سه راهی آسیاب دویدم که باز به مدرسه می روم، داخل حیاط
مدرسه شدم، زنگ مدرسه به صدا در آمد، همه بچه ها در صف و سکوت قرار گرفتند و بعد
به سوی کلاسهای شان رهسپار شدند و من هم به سوی کلاس دوم بر سر همان میز همیشگی
نشستم. تا اینکه خانم معلم امد و کلی با من خوبی کرد! انروز را خیلی خوشحال
گزراندم. و در ساعت آخر مدرسه خانم معلم امد در کنارم نشست و گفت: شنیدم مریض شده
ای. گفتم بیای به مدرسه! بعد از این هم هر وقت دلت گرفت بدون کیف و کتاب بیا سر
میزت بنشین. ولی دیگر دانش اموز رسمی این مدرسه نیستی! و...
-2-
بعد از مدتی
آهسته آهسته مرا پدرم به یکی از طلبه هایی که نزدیک خانه ما بود سپرد تا درس
آخوندی برایم بدهد، درس آخوندی از ضرب شروع می شد , جالب است که اولین چیزی را که
یک طلبه می آموزد، زدن است!
باید حفظ کنی
ضرب. یضرب و...
مدتها باید مغز
سرت را اب کنی تا این به اصطلاع افعال را حفظ کنی و من هم چنین کردم ولی راستش
اصلن استعداد حفظ کردن آنها را نداشتم ولی ناچاری بود باید یاد می گرفتم.
کم کم پایم زیر
درس علمای بزرگ باز شد، تابستان یکی از همان سالهای سخت مهاجرت بود که مرحوم مدرس
افغانی به مشهد آمد؛ و کسی اجرت درسش را داده بود تا او برای طلبه های مشهد درس
های ادبیات عرب را بدهد.
مدرس در یک خانه
شخصی در یکی از کوچه های محله نامدار چهار طبقه مشهد که خیلی هم اعیان نشین بود می
امد و درس می گفت؛ در کنار میزش که همیشه یک پیاله چایی بود یک بسته سیگار و یک
جای سیگاری هم وجود داشت و مدرس افغانی در خلال هر درس یک دانه از آن سیگارهای
اشنو را دود می کرد و...





