الهه
به جز خودم هیچ کس آنجا نبود، حتا وقتی به آنجا می خواستم بروم به
سایه ام گفتم که حق نداری وارد شوی، به همین خاطر سایه ام را بیرون دروازه گذاشتم
و داخل شدم، وقتی داخل شدم جناب موش ترسید، خیز زد به سوراخش رفت، با اینکه تاریک
بود، من هم گفتم مبادا چشم نامحرم آنجا باشد، هرچی که خاک بود داخل سوراخ موش
انداختم، در تاریکی دستم را کف اتاق کشیدم، صاف صاف شده بود، مثل باغ بلور مادر
گژدم، مادر گژدم را از کودکی می شناختم، تنها من نمی شناختم، همه بچه های کوچه او
را می شناخت، او در روزهای روشن می آمد با بچه ها بازی می کرد، می دانید چی بازی
می کرد؟ خانه بازی می کرد، خانه می ساخت، بچه و دختر می ساخت، یکی را برای خودش
شوی می ساخت و دیگری را برای خودش دوست پسر می ساخت و خلاصه هرچه که دلش می شد می
ساخت، بعد می رفت روی قطعه سنگی می نشست و شروع می کرد به موعظه کردن. وقتی موعظه
می کرد فکر می کردی یک مجتهد دبل دانش دارد موعظه می کند، حرفهایش خیلی عمیق بود،
همه را از جهنم می ترسانید، می گفت وقتی در گور بروید، آنجا جناب گژدم تشنه و
گرسنه منتظر شماست، هرکس گناه کار باشد از بازوی چپش گژدم شروع به خوردن می کند،
هرکس بی گناه باشد از پای راستش شروع به خوردن می کند، خلاصه چی گناه کار باشی و
چه بی گناه، طعمه گژدم می شوی، فقط استخوانهای آدم می ماند، که جناب کژدم هیچ
علاقه ای به خوردن آنها ندارد. بعد خداوند روح تازه به استخوانهای بی گوشت می دمد،
استخوانها جان می گیرد، در قبر بلند می شود، رقص می کند، شادی می کند، پای کوبی می
کند، از نو برای خودش دنیای جدید می سازد، و خلاصه انسان ماوراء هستی ساخته می شود که نگو ونپرس
و...
یک روز یکی از بچه ها از مادر کژدم پرسان کرد، که مگر تو آنجا بودی؟
مادر کژدم خندید و گفت آره من و دوست پسرم که یک روز دررجاده رد می شدیم گیر ملا
افتادیم، ملا یک فوت کرد و هردویمان جان به جانان دادیم، هردویمان را ملا بدون غسل
به قبر کرد، وقتی داخل قبر شدیم کژدمها از ما استقبال کرد، اصلن گژدمها جشن
گرفتند، و شروع کردند به خوردن ما! می گفت خوب به یاد دارم که گژدم شروع کرد به
خوردن از نوک پستانم، همان پستانی را که دوست پسرم روز روشن در حضور ملا مک زده
بود، باورتان نمی شود، چه لذتی داشت، ملا
بخیلی اش آمد، ما را به کام گژدمها انداخت و گژدمها حالا داشت انتقام ملا را می
گرفت و...
من وقتی که دستم را به تمام اتاق کشیدم و دیدم هیچ سوراخی آنجا باقی
نمانده است تا چشم نا محرمی دیده شود، به آهستگی دستم را داخل شلوارم کردم، از
خشتکم تاویز را کشیدم بیرون، تاویز همانگونه که مادرگژدم گفته بود بوی خشتک گرفته
بود، بوی عرق گندیده می داد، بوی تعفن باد
روده می داد، شاید تاویز با بوی باد روده ممزوج شده بود، شاید به کلی باد روده شده
بود، نمی دانم، تاریک بود، خودش قابل دید نبود، بویش اما قابل استشمام بود، به
اطرافم نگاه کردم هیچ کس نبود، در تاریکی سایه آدم هم می میرد، حتا سایه ام هم
نبود، به همین خاطر آرام تاویز را گرفتم در زیر چوب سقف خانه پنهان کردم، همانجایی
که پاورچین خواب می کرد، چند بار وقتی شبها از کلکین سرکشی کرده بودم یادم بود که
پاورچین کجا سرش را می گذاشت، به همین خاطر من هم همانجا تاویز را جا سازی کردم،
از خانه بیرون شدم، بیرون خانه مهتاب بود، سایه ام هم منتظر من بود، با سایه ام
سلام کردم و هردو مثل دو رفیق مثل یک زن و شوهر حرکت کردیم، و رفتیم.
شب در خانه رفتم، همه خوابیده بودند، من هم در زیر لحافم رفتم، بالشت
خودم را به جای پاورچین در میان پاهایم گذاشتم، احساس خوبی داشتم، مطمئن بودم که
فردا وقتی از خواب بیدار شوم پاورچین می آید خانه ما برای خواستگاری من و من
بالاخره صاحب یک شوی می شوم، صاحب زندگی می شوم، صاحب اولاد می شوم.
صبح شده بود، با صدای گریه و زاری همسایه ها از خواب بیدار شدم، دیدم
همه گریان و سرگردانند، چشمم به خانه پاورچین شان افتاد، خانه پاورچین کوچ کرده
بود، چوبی که من در پشت آن تاویز گذاشته بودم، شکسته بود و بر سر پاورچین افتاده
بود، مغز سر پاورچین بیرون ریخته بود، موشها آمده بودند مغز سر پاورچین را خورده
بودند و جشن گرفته بودند، در جشن موشها بود که صدای شیون مادر و خواهر پاورچین گوش
آدم را کر می کرد و...
من با سر برهنه رفته بودم یخن مادر گژدم را گرفته بودم که این چه
تاویزی بود که تو دادی، تاویزت به جای اینکه مرا در آغوش پاورچین برساند، پاورچین
را در آغوش گور برده بود، مادر گژدم خندید و گفت، گناه من چی است، گفته بودم که
چشم نامحرم در آن نیفتد، و تو حتمن احتیاط نکرده ای و کدام چشم نا محرم مثل چشم
کدام موش به آن افتاده و ایگونه شده است و...
بعد از آن فهمیدم که چشم موش هم نا محرم است و باید کدام خطبه محرمیت
برای چشم موش هم ساخته شود.