۱۳۹۴ مرداد ۲۴, شنبه

خدا رزاق نیست !




یونس حیدری
-1-
یادم هست آنروز امتحان داخل کلاص بود، این امتحان مقدمه ای بر امتحان ثلث اول سال بود، که در حقیقت شاگردها توانمندی شان معلوم میشد. معلم نامم را خواند و ورقه ام را برایم تحویل داد! یک بیست زیبا! و یک صد آفرین در زیر امضاء! هنوز از کنار میز معلم دور نشده بودم که صدای دروازه کلاس به صدا در آمد! خانم معلم رفت پیش دروازه! پچ پچی شد و بعد نام مرا همراه دو افغانی دیگر خواند، و گفت برویم به اداره مدرسه! من به همراه دو شاگرد دیگر راهی اداره شدیم، داخل اداره رئیس مدرسه گفت: می دانیم که شاگردان خوب این مدرسه هستید؛ ولی برای ما بخش نامه آمده است که افاغنه را از مدارس اخراج کنیم. شما هم از فردا حق ندارید که به مدرسه بیاید!
سال دوم دبستان برای همیشه برایم ختم شد! من به جرم افغانی بودن با داشتن نمره بالا از مدرسه اخراج شدم. در خانه امدم و گریستم! و گریستم تا مریض شدم، خبر به خانم معلم رسیده بود که یونس مریض شده است! خانم معلم هم یکی از بچه ها را فرستاده بود که به من خبر دهد تا  فردا باز بیایم مدرسه! این خبر چقدر مرا شاد کرده بود، از شادی به یاد دارم که در پوست خود نمی گنجیدم, فردای آنروز(بعد از نمی دانم چند هفته ) با تمام خوشحالی کیف مردسه را در دست گرفتم و با پاهای کوتاهم تا محله سه راهی آسیاب دویدم که باز به مدرسه می روم، داخل حیاط مدرسه شدم، زنگ مدرسه به صدا در آمد، همه بچه ها در صف و سکوت قرار گرفتند و بعد به سوی کلاسهای شان رهسپار شدند و من هم به سوی کلاس دوم بر سر همان میز همیشگی نشستم. تا اینکه خانم معلم امد و کلی با من خوبی کرد! انروز را خیلی خوشحال گزراندم. و در ساعت آخر مدرسه خانم معلم امد در کنارم نشست و گفت: شنیدم مریض شده ای. گفتم بیای به مدرسه! بعد از این هم هر وقت دلت گرفت بدون کیف و کتاب بیا سر میزت بنشین. ولی دیگر دانش اموز رسمی این مدرسه نیستی! و...
-2-
بعد از مدتی آهسته آهسته مرا پدرم به یکی از طلبه هایی که نزدیک خانه ما بود سپرد تا درس آخوندی برایم بدهد، درس آخوندی از ضرب شروع می شد , جالب است که اولین چیزی را که یک طلبه می آموزد، زدن است!
باید حفظ کنی ضرب. یضرب و...
مدتها باید مغز سرت را اب کنی تا این به اصطلاع افعال را حفظ کنی و من هم چنین کردم ولی راستش اصلن استعداد حفظ کردن آنها را نداشتم ولی ناچاری بود باید یاد می گرفتم.
کم کم پایم زیر درس علمای بزرگ باز شد، تابستان یکی از همان سالهای سخت مهاجرت بود که مرحوم مدرس افغانی به مشهد آمد؛ و کسی اجرت درسش را داده بود تا او برای طلبه های مشهد درس های ادبیات عرب را بدهد.
مدرس در یک خانه شخصی در یکی از کوچه های محله نامدار چهار طبقه مشهد که خیلی هم اعیان نشین بود می امد و درس می گفت؛ در کنار میزش که همیشه یک پیاله چایی بود یک بسته سیگار و یک جای سیگاری هم وجود داشت و مدرس افغانی در خلال هر درس یک دانه از آن سیگارهای اشنو را دود می کرد و...



۱۳۹۴ مرداد ۱۴, چهارشنبه

آیا «نصر» به انسجام می‌رسد؟






محمد حسینی
 سازمان نصر افغانستان، یکی از احزاب هشتگانه است که بعدها به عنوان بانی و یکی از ارکان «حزب وحدت اسلامی» قلمداد می‌شد. این سازمان از جملۀ هفت حزبی بود که به اتفاق هم حزب وحدت را تشکیل دادند. به جز حزب حرکت اسلامی باقی احزاب در این توافق تاریخی گردهم آمدند. اما حالا از آن دوران سال‌ها می‌گذرد و این اتفاقات به تاریخ ما پیوسته‌اند. می‌خواهم از این جهت وارد بحث شوم و دلایل اصلی برای طرح بحثی که در عنوان این نوشته آمده است را بنویسم. از این جهت در ابتدا روی این شخص و عملکردهای او می‌چرخم: داکتر صادق مدبر، شخصی که بعدها به حزب وحدت پیوست؛ اما همیشه افکار حرکتی داشت. داکتر صادق سال‌های دوران کرزی را در اداره امور گذراند. دوران اداره امور او دوران طلایی برای او و حزبش «انسجام ملی افغانستان» بود. او دراین مدت توانست با نفوذی که بر ادارات و پارلمان داشت، «گروپ اعتماد» که یک فراکسیون پارلمانی بود را تأسیس کند. رئیس این گروه برای مدت زیادی نور اکبری، وکیل ولایت دایکندی بود. مدبر و خلیلی در زمان حکومت کرزی در کنار او بودند. اما آب هر دویشان در یک جوی نمی‌رفت. مدبر خودسری‌های خود را داشت و خلیلی هم زورش به او نمی‌رسید و گاهاً این موضوع برعکس هم می‌شد. نزاع‌ها پس از آن شروع می‌شود که مدبر از دستگاه حکومتی بیرون شده و تقلایی برای از دست ندادن قدرت می‌کند. او توقع داشت که در نظام جدید حق معرفی یک وزیر به او داده شود. امری که هیچگاه محقَق نشد. پس از آن صادق مدبر آستین غیرت را بالا زده و آغاز به نشان دادن نارضایتی خودش می‌کند. فراکسیون پارلمانی اعتماد دست به کار می‌شود و از حوزه نفوذ خود در پارلمان استفاده کرده و کاری می‌کند که کاندید وزرای هزاره در پارلمان رأی اعتماد نگیرند. خلاصه اوضاع راه به جایی می‌برد که مدبر برای باج‌گیری آقای پوپل را به عنوان رئیس ارگان‌های محلی معرفی می‌کند. اما گذشته از این مسئله مدبر به عنوان یکی از کسانی که ادعای نفوذ در بین مردم را نیز دارد برای بدنام ساختن هر دو رهبر (خلیلی و محقق) دست به اقدامی جنجالی می‌زند. برپایی خیمه‌های تحصن در بامیان و دایکندی در اعتراض به والی‌های جدیدشان کاری بود که آقای مدبر دستور به آن داد و روی آن سرمایه گزاری کرد که تا حدی نیز موفق بود و توانسته بود آقایان خلیلی و محقق را به چالش بکشد و مدتی برای آنها دردسر خلق کند. موضوع دیگر قابل بحث، شهادت یکی از نصرهای فعال در دایکندی است. قوماندان صداقت که حالا یکی از همدستان مدبر به شمار می‌رود چندی پیش خداداد همدرد (یوسفی) کارمند معارف ولسوالی خدیر را کُشت و خودش دوباره به کوه رفت و علیه دولت موضع گرفت. قوماندان صداقت، چندی پیش از سوی دولت افغانستان یا به عبارتی از سوی داکتر صادق به کابل دعوت شد تا دست از شورش بردارد. با رایزنی‌های آقای مدبر او رتبه جنرالی خود را از حکومت گرفت و در این مدت به یکی از هم پیمانان دولت در دایکندی تبدیل شده بود. اما حالا او دوباره بعد از انجام یک قتل به کوه بالا شده است و علیه دولت مرکزی موضع گرفته است. جالب است که فاطمه اکبری، سناتور منتخب دایکندی در پارلمان، خواهر اوست. یکی در متن دولت و دیگری مخالف مسلح دولت. ناگفته نماند که فاطمه اکبری کسی بود که به عبارتی بنیانگذار خیمه تحصن برای مخالفت از والی جدید در دایکندی بود. به نظر می‌آید تمام این مباحث سبب شده است که سران «سازمان نصر» دوباره تحرکی از خود نشان دهند و یا به عبارتی منسجم تر عمل کنند. اما آیا نصر به انسجام می‌رسد؟ چهار نفر اصلی سازمان نصر که حالا زمام امور و قدرت را به دست دارند تصمیم دارند تا به زودی به مناسبت شانزدهمین سالروز شهادت استاد امان الله موحدی، مسئول سیاسی سابق حزب وحدت در ارزگان سابق (دایکندی فعلی) گردهم بیایند و در یک مراسم به سخنرانی بپردازند. کریم خلیلی، محمد محقق، سرور دانش و قربانعلی عرفانی چهار ضلع این مربع هستند. به جز خلیلی و دانش که در یک حزب هستند، هر سه، سه وحدت جداگانه دارند: حزب وحدت اسلامی افغانستان، حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان و حزب وحدت اسلامی ملت افغانستان. گذشته از آن نیز این چهره‌ها در حکومت و اپوزوسیون نیز گاهی با هم بودند و گاهی بر هم. اما واقعاً آیا دلیل این همپذیری موقت یا دائمیِ آنها داکتر صادق است؟ اگر نگرانی آنها از وضع آشفتۀ خودشان بین مردم نبود، چرا پس از پانزده سال آنها تازه به یاد شهادت استاد موحدی می‌افتند؟ آیا قرار است سالگرد شهادت استاد موحدی هر پانزده سال یکبار برگزار شود؟ و چرا این بزرگان سالگرد شهادت استاد مزاری را چند دسته کرده‌اند و حالا گردهم می‌آیند؟ شاید جواب این سؤال‌ها برای بسیاری از دوستان روشن باشد. اما من می‌خواهم به موضوعات دیگری بپردازم. سؤال اساسی این بحث، همان است که در بالا آمده: آیا «نصر» به انسجام می‌رسد؟». سؤالی که تاکنون به پیش زمینه‌هایش پرداختیم. در ابتدا باید به این پرداخت که چه کسی می‌خواهد نصر را منسجم کند؟ آیا این چهار نفر داعیه دار نصر هستند؟ اعضای مؤسس سازمان نصر عبارت بودند از: 1. رهبر شهید استاد مزاری 2. سید عباس حکیمی 3. ناطقی شفایی (کیهو) 4. محمد ناطقی (عینک) 5. قربانعلی عرفانی 6. کریم خلیلی 7. عزیزالله شفق بهسودی 8. شهید سید حسین حسینی 9. مرحوم یوسف واعظی 10. ضامن‌علی واحدی 11. داکتر معصومی که به زودی عملاً از جمع خارج شد. اما آقای دانش از نسل دوم نصری‌ها بود. او در کنار شهیدان سجادی، مصطفی اعتمادی، سرور جوادی، موحدی بلخی، سید عسکر موسوی، بصیر احمد دولت آبادی، کاظم یزدانی، فاضل سانچارکی، حسین شفایی و بسیاری دیگر به جمع نصری‌ها پیوستند. آقای محقق در آن زمان در شمال بود و یکی از چهره های مهم تلقی می‌شد. پس از این رو برمی‌آید که اینها (منظور همان چهار نفر است) داعیه دار و سران نصر در حال حاضر به شمار می‌روند. اما آیا تمام سازمان نصر به همین چهار نفر خلاصه می‌شود؟ اگر قرار بر این است که سازمان نصر دوباره به اتحاد برسد تنها توافق این چهار نفر کافی نیست! بسیاری از مبارزان راه آزادی در متن سازمان نصر بودند و بعدها هم در رکاب رهبر شهید قدم برداشتند و حالا هم اشخاصی هستند که سرشان به تن شان می‌ارزد. اما پس از گذشت روزگار به حاشیه رانده شدند و یا هم عملاً از فعالیت‌های سیاسی باز ماندند. مثلاً استاد شفق بهسودی که از درد زیاد و عمیق مهاجر شد و حالا نیز نه علاقه‌ای به قدرت نشان می‌دهد و نه بازگشت به وطن برایش معنایی دارد. و یا کسانی چون استاد بصیر احمد دولت آبادی که نیم روز را برای سازمان کار می‌کردند و در مجله حبل الله می‌نوشتند و نیم روز را در صحافی احسانی در قم کار شاقه می‌کردند. و یا استاد ناطقی شفایی که حالا هم در کابل خانه کرایی دارد و گاهاً به نان شب و روز محتاج است. و یا هم استاد کاظم یزدانی که حال مهاجر است و روزگاری در کابل مهمان نمی‌پذیرفت، زیرا پول چای خالی اش را نداشت! و یا یونس حیدری که به خاطر سازمان سال‌ها به زندان افتاد و حالا هم در کابل موتر لینی دارد!
 وقتی آقایانِ داعیه دار با هم توافق می‌کنند نگاهی به متن قضیه دارند؟ کسانی که سالیان درازی از عمر خود را به پای سازمان ریختند و یا بهتر است بگویم برای به قدرت رسیدن شما زحمت کشیدند، کجایند؟ یا فقط به این فکر هستند که کسانی خود را به بالا بکشند و بعد حمایت شوند؟ مثلاً همین آقای اسدالله سعادتی. سعادتی پس از آنکه توسط داکتر صادق به کارشناسی اداره امور رسید مورد توجه آقای خلیلی قرار گرفت. و یا آقای شفایی مرحوم که بعد از آقای دانش مسئولیت هفته نامه حزب وحدت را در ایران به دست گرفت. بصیراحمد دولت آبادی یک رکن اصلی سازمان نصر و فرد مورد اعتماد رهبر شهید بود اما بعد از رهبر شهید از متن به حاشیه رانده شد و کارش به جایی رسید که نصف روز قلم می‌زد و نصف روز دیگر برای امرار معاشش در صحافی احسانی کار می‌کرد. در حالی که در همان زمان از کنار امکانات آقای خلیلی، آقای شفایی دو حویلی یکی در چهار راه سجادیه و یکی در بنیاد قم خرید! ولی هیچ کس از دل شکسته استاد یزدانی در کابل و دستان پینه بستۀ استاد دولت آبادی در صحافی و مریضیِ استاد حکیمی خبر نداشت. چهره‌های انقلابی سازمان نصر از یاد هیچ کسی نخواهد رفت. اما این چهار نفر اکنون این چهره‌ها را از یاد برده‌اند و برای خود توافق و همدلی می‌سازند و در یک برنامه به سخنرانی می‌پردازند، غافل از اینکه در بتن قضایا چهره‌هایی بودند که حالا در انزوا هستند و از خاطر آنها رفته‌اند. سازمان نصر بدون این افراد سازمان نصر نیست. از این چهار نفر می‌خواهم به فکر دیگر اعضای سازمان هم باشند و همه چیز را قربانی سیاست‌های خود نکنند. باری اگر دوباره تصمیم به انسجام دارید، دیگران را هم از یاد نبرید که انسجام چهار نفر ادله خوبی برای انسجام تمام سازمان و تمام پیروان سازمان نصر نیست!

۱۳۹۴ تیر ۲۳, سه‌شنبه

ایران به خانه بخت اول می رود!


از اینکه توافق لب چوشی صورت گرفته است باید به همسایه غربی خودمان تبریک بگوییم.
امید وارم این توافق باعث شود که به زودی ایران به شوهر اول خودش رجوع کند.
از انجائیکه ایران سه طلاقه شده بود. دوران محلل بازی ایران هم سپری شده است و هیچ مشکل شرعی وجود ندارد.

۱۳۹۴ تیر ۱۴, یکشنبه

جلریز و قربانی شدن بامیانی ها




هرچه زمان می گذرد، بر ابهامات حادثه جلریز بیشتر افزوده می گردد و سوالهای بی جواب دیگری پدید می اید.
1-      همه می دانند پس از آنکه آقای خلیلی با طالبان و پدران طالبان به توافق رسید یگانه کاری که در آنزمان انجام داد حذف قومندانان برجسته شهید مزاری بود که با نابودی این قهرمانان در حقیقت ماشین جنگی هزاره ها را نابود می کرد. چهره هایی همانند شفیع و... توسط خلیلی و یا فرمان خلیلی نابود گردید.
2-      امروزه هم هرچند که از آن چهره های دیوانه کسی باقی نمانده است؛ اما مامد سیاه هایی وجود دارد که هنوز می تواند از حیثیت اجتماعی هزاره ها دفاع نماید. باید این سیاه ها از بین برود تا ماشین جنگی هزاره ها به کلی نابود گردد. و جمع کردن جمعی از این چهره های پرشور در یک مکان خاص سوالهایی را ایجاد می کند که نمی توان به این سهولت به پاسخ آنها دست یافت.
3-      حادثه جلریز در زمانی به وقوع می پیوندد که اقای خلیلی در بامیان به قول خودش حیثیت خود را اعاده کرده و زهیر را والی ساخته است. اما مردم بامیان همچنان در برابر زهیر ایستاده است. برای حل این بحران به نظر می رسد که بحران دیگری ضرورت داشته است.
4-      یک مقام ارشد وزارت داخله به تلویزیون آریان گفته است که این اربکی ها متعلق به بامیان بوده است. اگر از بامیان نمی بود امکان نجات شان زیاد تربوده است و از سوی دیگر خلاف قوانین اربکی نیز می باشد. زیرا اربکی ها باید از خود منطقه باشد.
5-      ایا فکر نمی کنید اقای خلیلی این بار هم یک تیر و چند فاخته را بازی کرده باشد؟