۱۳۹۴ اسفند ۲۸, جمعه

خرگوشها بخوابید! لاک پشت برنده است!!

.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

یونس حیدری

خرگوشها بخوابید! لاک پشت برنده است!!
نقل است که روزی تعدادی از خرگوشها به همراه لاک پشتی بر سر رفتن به منطقه ای جار و جنجالشان می شود، گویا محل مورد نظر نیز راه طولانی ای داشته است، سر انجام بین آنها مسابقه ای دایر می شود، که چه کسی به آن مکان زود تر میر سد، خرگوشها به لاک پشت قاه قاه می خندند، و مسابقه را قبول می کنند، گویی سه خرگوش و یک لاک پشت به آن سوی حرکت می کنند، خرگوشها چنان با خنده این مسابقه را آغاز می کنند، که تا ساعتها دندانهای سفید شان در پشت لبهای شان پنهان نمی شود، و از لاک پشت کیلومترها فاصله می گیرد.

همانجا استراحت می کنند، رفع خستگی می کنند، تفریح می کنند، لاک پشت می رسد، باز آنها شتاب می گیرند، ساعتی می دوند، و در نقطه ای دیگر باز همین استراحت را تکرار می کنند و...

سر انجام، این بازی تیز دویدن و استراحت کردن تا رسیدن به مقصد مطلوب بارها و بارها تکرار می گردد، تا اینکه در نزدیکی های، مقصد، می بینند، که آنها از لاک پشت بسیار پیش هستند، و سخت هم خسته شده اند، الزاما می گویند تا لاک پشت نزدیک شود، دمی سوده، و رفع خستگی نمایند.

انها به خواب می روند، و لاک پشت از آنها عبور نموده، خود را آرام، آرام به مقصد می رساند و اعلام برندگی می کند و...

**

1- همه کسانی که در این کلبه هر از چند گاهی مهمان می شوند، یا خود بهتر از من تراژدی حاکم بر افغانستان را می دانند، و یا اینکه با معضلات این کشور، آشنایی نسبی دارند، به هر حال سال 1381 بود، که وارد کابل شدم، یعنی آن روزها تازه طالبان سقوط نموده بود، من در کابل امدم، کابل را نیروهای متعلق به شورای نظار طبق روال گذشته اشغال کرده بودند، هرچند که توافقی را که آنها در بن داشتند، قرار بر این نبوده است، که کابل نظامی شود، قرار بر این بوده است، که همه احزاب درگیر، فقط باید تا دروازه های کابل نیروهای نظامی خودشان را بیاورند، و کابل یک منطقه غیر نظامی قرار داشته باشد. اما شورای نظار طبق رسم دیرین خودش، عهد شکنی گویا جزء ذات آنها بوده، و نمی توانستند، عهدی ببندند و بر آن استوار باقی بمانند.

وارد کابل می شوند، و بخشهای اعظم کابل را در اختیار خود گرفته بودند،

2- گفته می شد، که نیروهای حزب وحدت نیز تا سیاه پیتو، و نزدیکی های سرچشمه میدان شهر رسیده بودند، که نیروهای شورای نظار اجازه داخل شدن به کابل را نداده بودند، همان زمان یک مصاحبه ای هم اقای خلیلی داشتند، که اگر کسی مانع شوند، انها ناگزیر از قدرت استفاده خواهند کرد و...

در همین رابطه مقامات بریتانیا، پیش اقای خلیلی رفتند، و از ایشان خواستند، که نیروهای خود را به بامیان باز گردانند، و اقای خلیلی استدلال کردند، که مردم ما در کابل است، و انجا باز هم شورای نظار جابجا شده است، مردم نگران هستند، مقامات بریتانیا از اقای خلیلی خواستند که خودشان به کابل بروند، و انها هم از جان ایشان محافظت می کنند، و هم از مقام ایشان، ولی نیروهای خود را به بامیان بار گردانند و... بازهم اقای خلیلی نگرانی خود را از وجود و قدرت یابی شورای نظار ابراز نگرانی کردند، اما مقامات انگلیسی گفتند، آنها را نیز به مرور بر سر جایشان می نشانیم و...

اقای خلیلی با این پیشنهاد موافقه کردند، نیروهای حزب وحدت را بازگردانید به بامیان، خود تحت مراقبت شدید نیروهای انلگیسی و محافظین انگلیسی وارد کابل شدند.

3- در ارگ ریاست جمهوری هم آقای کرزی رئیس جمهور بود، اما همه محافظین وی،نیروهای مستقر در اطراف ارگ، همه وهمه نیروهای شورای نظار مستقر بودند، با پشتوانه همین نیروها بود، که اقای جنرال فهیم مکتوبی را نوشته کرد، عنوانی رئیس جمهور کرزی، که او را به سمت مارشالی ارتقاء دهد، اما حامد کرزی آن روزها که سخت هم می ترسید، دو ماه توانست، با این کاغذ فهیم خان بازی کند، امروز و فردا کند، تا اینکه یک روز صبح اقای فهیم رفت در ارگ، تفنگچه خودش را از کمر خودش بیرون کشید، محترمانه بیخ گوش اقای کرزی گذاشت، و گفت، مارشالی را امضاء می کنید یا خیر؟

بدینسان فهیم خان مارشال مملکت شد و...

4- شورای نظار، یکه تاز میدان بود، با این همه اقای کرزی همچنان صبوری می ورزید، شورای نظاری ها اقای خلیلی و جنرال دوستم را با غروری که داشتند، عددی به شمار نمی آوردند، و به همین خاطر هر از چند گاهی اگر اقای کرزی نمی ترسید، بی سر و صدا جلساتی را می گرفتند، که چگونه می شود این شورای نظاری ها را از کابل محدود کرد و...

- تمامی ارگانهای دولتی، در اختیار آنها بود، آنها به جز خود، هیچ کس دیگر را برایشان حتا ارزش انسانی هم قایل نبودند، پولیس، ارگانهای امنیتی و... همه در اختیار آنها بود، به کسی ارج و احترام قایل نبودند، به آنها سخنی از گل بالاتر گفته نمی شد، چون بلد نبودند، که سخن بگویند، در جوابت، حتا اگر یک سوال هم بود، سیلی پاسخ می دادند و...

5- کم کم اقای کرزی با حرکت لاک پشتی خود توانست، جای پای خود را محکم کند، در اولین حرکت، اقدام، به اخراج محافظین پنج شیری خود از ارگ نمود، به جای آنها از نیروهای آمریکایی مدد گرفت، محافظت ارگ را به یک گروه بخش خصوصی امریکا سپرد، و بدین سان، در نخستین حرکت خویش، توانست دلهره امنیت خویش را بر طرف نماید، بعد از آن بود که اقای مارشال فهیم فقط می توانست با دو موتر وارد قصر شود، در حالی که قبلا با همه موتر های یک رنگ خود داخل می شد، و اقای خلیلی را با یک موتر اجازه ورود می داد.

در قدم بعدی اقدام به عزل و نصب های مقامات امنیتی نمود، و با حرکت اهسته و پیوسته خود، نه تنها توانست تمامی وزارت خانه های کلیدی را از دست پنج شیری ها بگیرد، بلکه در میان آنها چنان اختلاف عمیقی را ایجاد نمود، که تا سالیان دراز آنها توانمندی باز سازی خود را نخواهند داشت.

6- در این میان داستان هزاره ها که دیگر قابل گفتن نیست، چون اقای خلیلی در همان زمان اول فقط عابدانه از آقای کرزی طلب این را داشت، که او را در مقام معاونت حفظش کند، دیگر قول می دهد که برای هزاره ها نه تنها هیچ چیز نخواهد، بلکه همیشه او برای مناطق جنوب و بازسازی این مناطق سخن خواهد گفت، و در کابینه طرح و برنامه خواهد داد، و حتا در سخنرانی خودش در بامیان نیز ادعا کرد، که ما و شما( هزاره ها) ادعا می کنیم، که خیلی محروم هستیم، ولی به خدا قسم مناطق جنوب بد تر از این مناطق است!! و چه تلاش بی وقفه ای را برای وزیر شدن حنیف اتمر برای وزارت داخله نمود، در زمانی که اقای اتمر را تلاش می کردند، از وزارت انکشاف دهات بر طرف نماید، اقای خلیلی تلاش می کرد که او را در وزار داخله توظیف نماید.

7- حامد کرزی سر انجام با حرکت لاک پشتی خویش، دور دوم انتخابات را نیز دایر نمود، همه به اصطلاح رهبران هزاره و اوزبیک را در کنار خود کشید، و وعده داد که همه جفاهایی که در این مدت هشت سال بر آنها روا داشته شده است، را این بار، جبران خواهد نمود، و ...

جبران را دیدیم، که حتا یک وزیر هم از هزاره ها با سناریو ای که در پارلمان ساخته بود، اجازه ورود به کابینه را نداد، اما تمام وزارء کلیدی پشتون و اعضای حزب اسلامی را برایشان رأی تهیه کرد.

8- اجلاس لندن هم دایر شد، کمترین دست آورد اجلاس لندن، ارقام هنگفتی بود، که برای خریدن طالبان، اختصاص یافت، یعنی در واقع گامی مهم برای ثروت مند سازی پشتونها، و ایجاد فابریکات تولیدی در مناطق جنوب، برای اشتغال پشتونها، توجه بیشتر برای بازسازی مناطق جنوب و...

حالا می توان گفت، که خرگوشهای سه گانه به خواب خود ادامه دهید، لاک پشت برنده است!!

تورکان هزاره!

.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه



اخیرا در کابل کتابی تحت عنوان تاریخچه اقوام و نژادها در افغانستان نوشته داکتر عنایت الله شهرانی، به زیور طبع آراسته گردیده است.

این کتاب که با یک پیشگفتار آغاز می گردد، با هفت فصل جدا گانه ادامه می یابد.

آنچه برایم جالب بود این جمله بود، که در آغاز خودش به تورکان هزاره اهداء گردیده است، وقتی تورقی بر آن زدم، دیدم فصل چهارم خود را به تورکان هزاره اختصاص داده است، به نظرم دیدگاه های قابل توجهی را اقای شهرانی در قبال هزاره ها بیان داشته است، تصور می کنم دوستانی که از این وبلاگ دیدن می نماید، خالی از فایده نباشد، تا آن را مطالعه نمایند. به همین دلیل فصل چهارم آن را که اختصاص به تورکان هزاره دارد، به طور کامل خدمت شما تقدیم می گردد.



(اداره سایه روشن)





تاریخچه اقوام و نژاد ها در افغانستان









تألیف: دوکتور عنایت الله شهرانی











ویراستار: دكتوراكبرهمت فاريابی

سال چاپ: 1388











اهداء:- به توركان هزاره مبارز و بيگناه كه در قتلگاه های اميرعبدالرحمن شهيد شدند !









فصل چهارم

تورکان هزاره

درين بخش درباره كسانی بحث مينمايم كه روح و روان من دايم با آنها بوده است .
هزاره ها يكی از شاخه های بسيار مهم و قديم تورك ميباشند كه در قاطبه تواريخ موثق آنها را از جمله هون های سفيد ويا توركان توكيو ها آورده اند . عبدالحی حبيبی مي نویسد : « در نصف اول قرن هفتم ميلادی در شمال هندو كش و ولايت تخارستان تا بلخ و ميمنه امرايی از نژاد توكيو ( بقايای كوشانی هفتلی " يفتلی" ) حكمرانی داشتند كه مركز ايشان قندوز بود " ص 107 تاريخ افغانستان".
در فرهنگ آنندراج هزاره را قومی از افاغنه آورده اند و گفته اند از عشاير شيعه مذهب . منظور مولف افاغنه اينست كه در افغانستان زيست دارند ونه اينكه خودشان پشتون باشند و در قسمت شيعه بودن مردم هزاره بارها گفته ايم كه مركز و اطراف هزاره جات شيعه اند ولی يك اكثريت بسيار بزرگ شان در سرتاسر افغانستان اهل سنت والجماعه ميباشند .

معنی كلمه "هزاره" در فرهنگ دهخدا "حصهً پائين ديوار" آمده است . همچنان در تشابه تلفظی كلمه هزاره لغت "هزاله"را آورده اند كه" هزلی" به معنی شوخی و ظريف طبعی ميباشد و شايد هم حرف لام به حرف زآ در اثر كثرت استعمال تبديل شده باشد .تا هنوز در بين اوزبيک ها اعم افغانستان و اوزبيكستان آدم های شوخ و ظريف طبع را "هزل گوی" ميگويند .

در فرهنگ دهخدا كلمه ديگری را به وزن "هزاره"به شكل "هزاوه" ميآبيم كه ميگويد : « قصبهً دهستان فراهان سادات از بخش فرمهين شهرستان اراك دارای 2736 تن سكنه و آب آن از قنات ، محصول عمده اش انگور ، غله و ميوه است . اين قصبه از قرار قديمی اين ناحيه و دارای چشمه سار های متعدد و آبهای گوارا و تاكستان های فراوان است .......جلوس اباقاخان بن هلاكو به تخت سلطنت بعداز پدرش بسال 663 درين قصبه بوده است » از شرح بالا منظور ما تنها از هموزن بودن كلمات است كه شايد به شكلی از اشكال درافغانستان و پاكستان به مردم هزاره نسبت يافته باشد

تعداد نسل تورك های هزاره در پاكستان بمراتب زيادتر از تورك های هزاره در افغانستان ميباشد كه بحث آنها ضرورت به تحقيق علاحيده دارد .
اگر از كلمات بالا در خصوص وجه تسميه "هزاره" بگذريم ، امكان توجيه اصل كلمه "هزاره" شايد طبق گفتار اكثر نويسندگان "هزار" باشد كه در لشكر های مغول و تورك ، به واحد های هزار نفره تقسيم ميگرديدند و ما تا اكنون در ساحات شمالی افغانستان ( در سابق توركستان صغير ) مينگباشی و يوزباشی به معنی سركرده هزار نفری و صد نفری را گاه گاهی ياد مينماييم ..... زمانيكه اين راقم متعلم مكتب ابن سينای كابل و دارالمعلمين كابل بودم ، منصبی را درميان ملازمين ميشنيدم كه "ده باشی" ميگفتند كه تركيب زبان دری و توركی يعنی"كلان ده نفره" بود ، بنآ كلمه "هزاره"ميتواند با معنی "مينگ باشی" مرتبط باشد .

در كتاب نظام اجتماعی مغول اتوغ ها ، نويانها ويا گروپ ها را چنين ميآبيم : « بطور خلاصه ميتوان گفت كه در زمان سلسله يوآن ، شخصيت های مغولی همه از طبقه اشراف فيودالی ، نويان ( روئسای هزاره ) روئسای ده هزار و افراد گارد ( اشراف ) بودند ، پس از انهدام اين سلسله و فرار مغولها به خارج از چين ايشان مجبور به ترك زندگی شهرنشينی و مراكز چينی و بازگشت "به هزاره های" خود در اعماق استپهای مغولی گرديدند .ولی درين زمان هزاره ها تبديل به اتوغ و نويانها ( فرماندهان هزاره ) تبديل به جای سنگ و دای بو وغيره گشته اند ( ص 228 نظام اجتماعی ..... ) .

از گفته های بالا بيگمان كلمه"هزاره" هويدا و آشكارا ميشود كه شايد سركرده كدام واحد اردوی تورك ها ويا مغول ها شخص مهم و با نفوذی بوده كه لقب اولاده و مربوطين او را"هزاره" گذاشته اند و اين اصطلاح حتمآ در خاك فعليه افغانستان مروج شده باشد بخاطريكه اصطلاحات تاجيكی ويا فارسی از قدامت لازم برخوردار است . همچنان نميتوانيم از گفته های بعضی تحليلگران انكار نمائيم كه شايد كلمه "هزاره" از خود گروپ هزار نفری باشد كه اولاده و مربوطين همه شانرا "هزاره" گفته باشند و چون اصطلاح زيبا ، روان و آسان است ، از آن سبب بزودی ورد زبانها شده است و شايد هم هزاره معنی كلمه "نويان" باشد. نویان از مراتب و مناصب زمان مغلولان بود مانند باتو نویان و دیگران از شمار جنرالان مغول بودند که در آنوقت یک سفر بزرگ را از طریق تورکستان و کنارهای بحیره خزر یا کسپین و بحیره سیاه و قفقاز تا اروپای شرقی رومانیا، بلغارستان فنلد و روسیه سفید تا مسکو و دشت قبچاق و آستراخان دور میزنند و این ممالک را به امر چنگیز خان مطیع و مسخر می کنند.

حبيبی مركز اراكوزيا را كه كاملآ خاك و سرزمين ملت تورك هزاره ميباشد ميگويد كه"هزاله"است و چون هزاله با هزاره هم وزن و قرين است ، شايد هزاره از هزاله آمده باشد .

موضوع دوميكه از زبان ولاديمير تسف بدست ميآيد و بسيار مهم است ، اينست كه به كلمه "دای" و معنی آن دسترسی پيدا مينمائيم .

در يكی از نوشته ها ميخوانيم كه « دای بو چين » بمعنی "زن دای بو" آمده و معلوم است كه كلمه "دای" ريشه طولانی دارد .

در نوشته های آقای تسف دای ها را به چنين شكل ميآبيم : « كه كلمه دای بوی مغولی از آميزش سه لغت چينی كه عناوين اشخاص مهم سلسله يوآن بوده ، تشكيل شده است ، اين سه كلمه عبارت اند از : ( tai - baw , tai - fau , doi - fou ) بمعنی مهردار بزرگ » ( ص 223 نظام .....) .

كلمات و القاب تای فو ، تای بو و دای فو را ميتوان بخوبی تصور كرد كه خيلی عميق و صاحب معنی است و حالا ما در هزاره جات افغانستان "دای" ها زياد داريم كه به اقوام تعلق ميگيرند . اما يك موضوع ديگر بايد گفته شود كه "دای" ويا "تای"در توركی بمعنی كرهً اسپ آمده و واقعآ خيلی بجای خواهد بود تصديق نمائيم كه بگروه های "دای" ها بخوبی صدق مينمايد به اين معنی كه اسپ سواری و اسپ كاری از قديمترين ايام شغل مردم تورك بوده است . و كسانيكه صاحبان اسپ های خاصه و بخصوص ميبودند ، او و مربوطين او را به صفت اسپ او ميشناختند .
مثلآ اگر كسی اسپی ميداشت كه در گردن او زنگ آويخته باشند ، آن اسپ را "دايزنگی" ميگويند و ما تا اكنون در ميان توركان هزاره افغانستان منطقه يی داريم بنام "دايزنگی" و همچنان در ميان توركان تورکستان كشور قومی داريم بنام"كلته تای" گويا كسی از اشخاص مهمی كه دُم اسپ آن كوتاه بوده (( ويا هم اسپ او نسبت به ديگر اسپ ها قد كوتاه بوده - ويراستار)) ، بنآ شخصيكه صاحب آن "تای" يا "دای" بوده او و مربوطين او را "كلته تای" گفته اند .زيرا كه "كلته" به زبان توركی به مفهوم كوتاه ميباشد . ويا اينكه آن تای يا دای دردويدن "يُرغه" بوده ودربزكشی نام ونشانی داشته و به نسبت كوتاه بودن دم ويا قد اسپ ، صاحبش را ، صاحب تای كلته و بعدآ جمع فاميل او را "كلته تای" خطاب كرده اند . در تلفظ ها اندر ميان اقوام مغول و تورك حرف "دال" با حرف "تا" اكثرآ مشابه تلفظ ميشوند. و کلته تای بهادر یکی از جنرالان زمان مغول است و در کشور کشایی مغولان با ایشان و احفاد آنان سهیم بزرگ داشته است و طایفه کلته تای کنونی از مازمانده گان ایشان می باشند. باید گفت که اکثر طوایف تورک به اسم نوع اسپ آنان تام گذاری شده اند مانند دوغلان که در اصل توغل آت و توزیع بمعنی اسپ توزیع است و قونغرات بمعنی اسپ خاکستری یا قونغری می باشد.

البته اقوام بنام حيوانات از قديم الايام بدينسو معموليت داشته ، چنانچه در ميان شهرياران تورك ايران پادشاهانی را بنامهای « قره قويونلوها » و « آق قويونلوها » ميشناسيم. که بمعنی گوسفند سفیدان و گوسفند سیاهان می باشد بيرم خان مشهور بدخشی كه هندوستان را به توسط او نصيرالدين همايون دوباره بدست آورد، از جمله قره قويونلوها و باز از شاخه "بهارلوها" بود كه فرزند او همان عبدالرحيم خان خانان يا صدراعظم جلال الدين اكبر بود كه زبان فارسی را به اوج ترقی رسانيد و اصلآ در ميان توركان آنها متعلق به شعبه توركان توركمن ميباشند .

)) احتمال قريب به يقين ديگر وجه تسميه "دای" اينست كه"دائی" برای اكثر مردم تورك زبان مانند توركمن ، آذری ، تاتار ، قرغز ، قزاق و بعضی از اقوام اوزبيک به معنی ماما "برادر والده" را دارد . و به احتمال زیاد استعمال كلمه "دای" برای مردم هزاره معنی همان "دائی" را داشته باشد . بنآ "دای چوپان"در اصل خود "دائی چوپان" بمعنی "ماما چوپان"ميباشد و ميتوان دای كندی ، داي زنگی ، دای قوزی ، دای دهقان ، دای قلندر وغيره "دای" را با پسوند آن به همين قياس نمود . – ويراستار))
اگرچه بعضی ها "دی" را مشابه "زی" آورده اند ، چنانچه آقای يزدانی نيز تا جايی به اين دو كلمه اشاره نموده است و شايد "زی" بشكل غيراصلی "دی" از "دای" گرفته شده باشد زيرا "دی" از لغات بسيار قديم توركی است و قدامت لغات توركی را از آن بايد دانست كه هزار سال كه هنوز بسی زبانها قوام نگرفته و به قيام نرسيده بودند ، فرهنگ عالی بزبان توركی توسط محمود كاشغری تحرير شده بود و اين خود نمايانگر تاريخ كهن زبان و ادبيات توركی ميباشد . همچنان خط اورخانی هم از قديمترين خطوط توركی بشمار ميرود .

در هزاره جات "دای" ها زياد ميباشند ، بمانند دای كيو- دای قوزی - دای كلان - دای پولاد - دای چوپان - دای نوری - دای كندی - دای دهقان - دايزنگی - دای ختای

- دای ختن - دای بيركه - دای قلندر وغيره
در سطور قبل يادآور شديم كه يك جانب وجه تسميه "دای" به "تای" توركی نسبت دارد ، اما وقتيكه تنوع دای های توركان هزاره را مطالعه مينمائيم "دای" به قوم نسبت داده شده است ، مثلآ "دای ختن" كه غالبآ قومی از توركان ختن بودند كه بعد ها آمده باشند ، يا اينكه "دای دهقان" قشلاق دهقانها ويا اينكه يكی از دای های "دای توكيو" ميآبيم و شايد "دای توكيو" باشد كه اصل شان به "تورك توكيو" منتهی ميشود.
البته اين "دای" ها همچنان ميتوانند منطقه و جای تعبير شوند و امكان معنی های ديگری هم وجود دارد . به هرصورت كلمات "دای" و "دی" مخصوص اصطلاحات خاص توركان هزاره ميباشد .

يكی از موضوعات ديگريكه در خصوص"دای"بايد گفته شود اينست كه "دای" ميتواند بعضی وقت جزً نام اشخاص باشد و ما بنام يكی از خانم ها به استناد تاريخ رشيدالدين فضل الله خانمی را ميشناسيم كه "دای" جزً نام اوست : « اين غارت چنان با شدت بعمل آمد كه در"يورتها" غير از خاكستر ديگدانها چيزی باقی نماند . قوتوی خاتون و تودای خاتون و ارمن خاتون را برهنه بگذاشتند » ( ص 607 امپراتوری صحرانوردان و او از رشيدالدين). در طوایف هزاره کنونی آنچه که مربوط دای وزای اند همه مغولند و آنچه که به این دایها و زایها انتساب ندارند آنان از طوایف متعدد ترکان می باشند.

گرچه درخصوص پيشتر درباره وجه تسميه ، منشاً و مبداً كلمه و اشارات ديگر در خصوص توركان هزاره بحث گرديد ، بازهم بخاطر توضيح بهتر نظر يكتعداد دانشمندان را درين بحث داخل سازيم ، تا توانسته باشيم بحد وسيع در ساحه اصليت اين مردم بومی افغانستان روشنی باندازيم .

درقسمت وجه تسميه هزاره ها سخن های نو بسيار كم است و زیاده تر يكی از ديگری تقليد كرده اند ، و موضوع اينكه ايشان از بقايای اردو و لشكر تيموچين يعنی چنگيز خان ميباشند و موًرخين يكی بعد ديگری ، موضوع را تقليد كرده اند كه اين طرز ديد به نظر نگارنده اين مقال عاری از حقيقت ميباشد و حتی بقراريكه درين مقاله متذكر شديم ، آنها با آنكه بنی اعمام بسيار دور مغولها ميباشند ، مستقيمآ به تورك ارتباط خونی دارند و بدان سبب اصليت آنها خاصتآ و راًسآ به تورك منتهی ميگردد.
داكتر سيد مخدوم رهين در كتاب اشك خراسان درحاليكه به ابولآبای توركان يا افراسياب توهين ها كرده است چنين ميخوانيم : « بنابر نوشته جهانگرد چينی هيوان تسنگ كه در دوره كوشانی از آريانا عبور كرده قوم هزاره قرنها پيش از ورود اسلام به سرزمين ما درين كشور می زيستند، در ادبيات و تواريخ دوره اسلامی قرن سوم وچهارم هجری اطلاق ترك غرچه به قوم هزاره شده است » ( ص 31 كتاب مذكور). نوشته رهين خيلی برجاست كه هزاره را تورك دانسته است .
در كتاب پژوهشی در تاريخ هزاره ها بقلم حاج كاظم يزدانی موضوع چنگيزی بودن تورك های هزاره با دلايل زياد رد شده ولی نظر يكتعداد را كه در كتاب خويش گنجانيده اند ، خالی از مفاد نخواهد بود كه با تبصره های كوچك آنها را ازنظر بگذرانيم :
"بليو" گفته كه هزاره ها از ديگر اقوام افغانستان مجزاً ميباشند ، موضوع قابل ترديد است ، آنها اولآ به تورك ها می پيوندند و ثانيآ با ديگر اقوام اختلاط نسبی دارند (( همانقسميكه هر قوم ديگر افغانستان با همديگر اختلاط اتنيكی دارند – ويراستار)) .
ژ . فيرير گفته است كه هزاره ها ساكنين اصلی افغانستان ميباشند و در زمان حملات اسكندر در همان محل زندگی ميكردند كه حالا حيات بسر ميبرند و فيرير موضوع فوق را از نوشته های موًرخ قديمی يونان "كورتس" استفاده كرده است .تبصره اين نگارنده چنين است كه اصليت و قدامت تورك هزاره بگفته هردو درست است اما مسكن اصلی هزاره های توركتبار مراكز عمده غزنی ، زابل و كابل و تگين آباد بود و آنها نه بواسطه سامانيان بلكه توسط شخص امير سبكتگين "سيويكتگين" بروايت های مختلفه خصوصآ از مركز اصلی توركها يا غزنی باستان منتقل شده اند .
حاج كاظم ميگويد : « بعضی از دانشمندان گويد هزاره ملتی است كه از اختلاط و تركيب تورك و مغول بوجود آمده اند ( ص 157 ) درست كه تورك هزاره با مغول ارتباط خونی دارد ولی غرور ملی ملت تورك هزاره بايد پايمال نگردد و نبايد به اين شكل آنها را به دوراهه و تشويش نگهداشت و حق همين است كه ايشان از شاخه بس مهم و با ارزش ملت تورك ميباشند .» .

نظريه"دمورگرفت" كه ميگويد:" صورت و چهره های هزاره ها نظر به مغولها بيشتر به تبتی ها ميماند و قرلوق ها پيش از حمله مغول در افغانستان مركزی بودند ، درست است ولی يك نظر نو نيست زيرا آل سبكتگين از قوم قرلوق ميباشند و در تبت توركان بسيار اند" .

ازينكه در دائرتالمعارف اسلامی قوم مغولی يا نسل تورك مغولی ميخوانند بازهم در تردد ميباشند و نميتوانند به تاريخ اصلی تورك هزاره آگاهی حاصل نمايند . در سطور ديگر به عرض رسيد كه تورك های هزاره خون مغولی و توركی دارند و با مغول خون مشترك و مشابه دارند اما ازنگاه تقسيماتيكه ما ذكر نموديم زياده تر به توركی ارتباط ميآبند .

عندليب را حاج كاظم ميفرمايد كه او گفته است ، تورك های هزاره ، هزار قبيله اند ، زياده تر يك نظر افسانوی و تخيلی ميباشد ولی نظر قمبری بهسودی درقسمت اينكه تورك های هزاره پيش از چنگيز خان در غرجستان می زيستند ، مورد پذيرش است . زيرا گفتيم كه اين قوم پيش ازميلاد بخاك كنونی افغانستان حيات بسر ميبردند .
اگر داكتر "ريچارد پتر" كه درباره هزاره ها ده سال تمام تحقيقات نموده ولی اغلاط فاحش او قابل تاًمل است . مثلآ ميگويد « زبان هزاره گويشی از فارسی - دری است در آن از لغات مغولی استفاده فراوان شده است » ( ص 160 پژوهشی) اين حكم پتر را پروفيسور شاه علی اكبر شهرستانی چهل سال پيش ناقص ساخته است ، زيرا از روی تحقيقات علمی كه نموده از جمله پانزده صد لغات تورك و مغول يكهزار و دوصد و پنجاه آن خالص توركی و مابقی مغولی ميباشد و از جانب ديگر اين كلماتيكه به زبان مغولی ارتباط ميگيرد معنی آنرا ندارد كه توركی زبانها آن لغات را استعمال نمی نمايند بلكه جمله از آن لغات را استفاده نموده و در گفتار خود ميآورند و بدين حساب همه لغات پانزده صدی در زبان توركی مورد استعمال دارد .
حاج كاظم يك موضوع مهم را نتيجه گيری مينمايد و ميفرمايد : « اين مدارك مسئله نژادی مهمی را روشن مينمايد كه اهميت آن از مسئله خصوصی هزاره تجاوز ميكند و اين مطلب بما نشان ميدهد كه در حقيقت نه فقط فلات های مرتفع ماورای هيماليا بلكه تمام دنباله های جبال هندوكش تا منتهی اليه غربی آن در زمان قديم محل سكونت قبايلی از نژاد چينی و تبتی بوده است ( ص 163 ) . درين شكی وجود ندارد كه منظور از چينی ، ماچينی ها يا توركان غيرچينی اند و تعداد زيادی تبتی ها همچنان متعلق به توركان تبتی ميباشند و توركان ختائی و ختنی هم گفته ميشوند .
درقسمت دو كشور هزاره بمعنی تقسيمات بين دو مملكت افغانستان و نيم قاره توافق وجود دارد ولی درحقيقت يك زمانی جمله به يك سرزمين واحد حيات بسر ميبردند و دليل ما پيش از دوره كوشانی ها تا بعداز دوره غزنويان و غوريان و حتی تيموريان ميباشد .
حاج كاظم يزدانی نظر استاد جاويد را اينطور ميآورد : « اين طائفه ( هزاره ) از اقوام اصيل و بومی اين سرزمين اند كه قبل از مغول ( چنگيز ) بنام غوره يعنی غرجستانی معروف بوده اند و سلسله شاهان غور و شار های باميان از ميان همين اقوام بوده اند ، نژاد هزاره ممكن است اختلاتی از اقوام اورال آلتائی " اله تائی " باشد » ( ص 164 (

مسلمآ فرموده استاد جاويد قابل قبول بوده و تحقيقات شان علمی است و غوری ها و شار های باميان و ديگر خان های كوچك از اهل تورك های هزاره ميباشند .
ازينكه يزدانی از قول يكی از موًرخين از قوم لاچين ذكر كرده ، چنين است كه هزارهً لاچين همه هزاره ها را دربر نميگيرد ، بلكه شاخه هايی از هزاره ها ميباشند . امير خسرو بلخی دهلوی از قبيله لاچین هزاره و نيز كهگدای ها از همين شعبه برخاسته اند. و لا چین در نهرین (نارین) کنونی زنده گی میکردند و نارین هم نام یکی از طوایف تورک است و آنرا تحریف و مسخ نموده به شکل نهرین ساخته اند .
خيلی دلچسپ است كه يزدانی از زبان پروفيسور همام ميآورد : « محققان درين امر كه هيونگ نو و هونها همانها هستند كه بعدها بنام مغول شناخته شدند و تركان و تاتاران هم ازين مردم ريشه گرفته اند ترديدی نيست » ( ص 165 . (درحاليكه ما در اوراق هذا ثابت ساختيم كه ريشه و كنده تورك و بعدآ به تاتارو ديگر شعبات منقسم ميگردند و در همه كتب معتبر تورك پيش از مغول بمانند اكبرنامه وغيره آورده شده است. باید یاد آورده شد که در نژاد اورال آلتای به ویژه در نژاد آلتای منگول (مغول) و منچور و تورک و تو نگور شامل می شود و مغولها یا منگولها با تورکان بنی عمام می باشند و تا تارها یک طایفه خاص تورکان هستند و با مغولان ارتباط ندارند از اینکه در لشکریان مغول تاتارها بود و با چنگیزیان پیشاپیش قرار گرفته می جنگیدند از این جهت آنان را مؤرخان با مغولان به اشتباه گرفته اند علاوه بر آن با پیروزی مغولان اکثر قبایل تورک خود را نیز مغول خوانده اند جامع التواریخ بر این امر مهر تایید می کوبد این عامل مؤرخان غیر تورک را دوچار اشتباه خطا کرده اند.
حاج كاظم يزدانی نظر حبيبی را كه هزاره از هزاله ويا هساله باشد تآييد مينمايد درحاليكه من هم آنرا تآييد مينمايم ولی در قسمت تركيب پشتوی آن يقين ندارم .
موضوع مهمی را كه جلال الدين صدیقی در قسمت كلمه "بربر"ذكر مينمايد خيلی دلچسپ است و كلمه بربر و ملك بربر در داستانهای حماسی "گور اوغلی" آمده است و اين نگارنده در آن باره نوشته ام . اما جلال الدين صديقی بصورت قاطع می گوید كه « نژاد تورك شامل هزاره ، ايماق ، اوزبيك و قرغيز ميباشد » ( ص 169 پژوهشی ) و فرموده صديقی درست است اما تورك های قزاق ، توركمن ، اويغور ، آذر و تاتار را شامل نژاد تورك نيآورده و شايد نمیدانسته است .
موضوع ديگريكه از نوشته صدیقی بدست ميآيد اينست كه درين رساله سعی نموديم تا تورك بودن ايماق و هزاره را ثابت بسازيم و صديقی گفته های ما را كاملآ تصديق نموده است .

حالا درقسمت هويت اصلی و تاريخی تورك های هزاره بايد بحث كرد :
درقسمت معرفی تورك ها گفته شد كه تورك های هزاره بمانند اقوام ديگر تورك از اولاده يافث بن نوح عليه السلام ميباشد .

درسطور ديگر اين مقاله آورديم كه سابقه داری مردمان تورك هزاره در افغانستان يك خط درشت و تاريخ معين ندارد ، ولی بی ترديد ميتوان گفت كه مردمان تورك های هزاره بيش از هزار سال قبل از ميلاد در افغانستان زيست داشتند و آسانترين و ساده ترين دليل ما حكومت داری بنی اعمام شان كوشانی ها در افغانستان ميباشد كه در قبل ازميلاد آنها در كابلستان و زابلستان و مركز غزنی و بعدها تا مناطق دور نيم قاره هند حكم راندند . و از روی مطالعات غلجائی ها"خلجی ها" و تاريخ تورك های هزاره چنان پيداست كه غزنی يكی از قديمی ترين مركز تورك ها در كنار بلخ بامی بوده است .

در مقاله "كابل در پرده های تاريخ" به تحقيق اين نگارنده چنين آمده است كه درگذشته پيش از ميلاد مسيح فرزندان يكی از خوانين و رئيس قبيله تورك های توكيو در كاشغرستان و ساحه ختن و ياركند"ياركنت " و اورومچی بنام آچيل خان بعداز شكست در مقابل ژوان - ژوان ها جانب تخارستان ميآيد ولی ناگهان در راه بدار بقآ می شتابد و دو پسر و يك دختر او بنامهای قابول خان ، جابول خان و غزنه جان ( دخترش ) در سرزمين های كابل و زابل و غزنی آمده صاحبان آن ولايت ها ميگردند و از آنست كه كابل و زابل و غزنی بنامهايشان نامگذاری شده است . اما يك تعداد محققين مغرض و متعصب غزنی را بمعنی های گوناگون تعبير مينمايند تا ازين تعریف ها سوً استفاده های سياسی نمايند . درحاليكه غزنی از كلمه “غز” گرفته شده و كلمه ايست كه به لفظ توركی نسبت داده ميشود ، و غزنه دختر آچيل خان افسانوی است ، گفتيم و پيشتر هم ذكر رفت كه يگانه دو ولايتی كه به پسوند نسبتی "چی" مطابقت داشته و استعمال ميگردد همانا ولايت غزنی و باميان است كه باشندگان شانرا بنام غزنيچی و باميانچی ميگويند . درقسمت باميان و نسبتی "چی" به كتاب پژوهشی در تاريخ هزاره ها مراجعه شود .

نسبت دادن مردمان تورك هزاره به توركی بودن شان صدها دليل ديگر موجود است كه تورك بودن آنها را بمانند آفتاب روشن ميسازد مثلآ در خصوص قبايل و فرقه هزاره ها اين نامها را داريم : تاتار ، خلج ، خلخ ، قرلوق ( در اصطلاح مردم هزاره و تورك های توركستان افغانستان ) قللغ ، توركمن ، چوگل "چگل" ، نايمان وغيره كه همه را درميان هزاره ها ميتوان يافت و به عين تلفظ و شكل در ميان توركان رايج ميباشد .

در بين هزاره ها يكتعداد نامهای ديگر توركی زياد ه تر مورد استعمال را دارد مثلآ زاولی ( گفتيم و بمعنی آزاده و فرهیخته می باشد كه شايد اولاده همان جابول خان افسانوی باشد ) لاچين ، بربر ، ترخان ( كه اصل آن تارغان است و نام پدر ابونصر فارابی يا معلم ثانی ترخان است كه زاده توركستان و توركی تبار بود ) .
درسطر بالا از “بربر” ياد نموديم ، اين كلمه در داستانهای گوراوغلی مكررآ آمده و من در آن باره مقالات زياد و كتاب نوشته ام كه داستانهای گوراوغلی كه تعداد حكايتش به پنجاه و دو ميرسد در زمان اندك پيش از اسلام و آغاز شيوع اسلام در سرزمينهای از غور و بادغيس گرفته تا توركستان چين ، توركستان موجوده و ساحات تورك نشين افغانستان بوقوع پيوسته است و اكنون ما در ساحه تورك های هزاره افغانستان در يكاولنگ محلی داريم كه مخروبه بيش نيست ولی نامش را ميگويند "شهر بربر"كه غالبآ در هنگام قتل عام های چنگيز خان بمانند شهر غلغله خراب شده است . ناگفته نماند كه بسياری از لشكر جلال الدين منكبرنی خوارزمشاه همين اسلاف تورك های هزاره بودند و قتل عام شهر باميان و شهر غلغله از جانب چنگيز خان به همين سبب بود .

اين نگارنده در بسی مجالس سخن از تورك های هزاره گفته ام كه ايشان يك كميت بزرگ در افغانستان ميباشند ، يعنی تنها كسانيكه بنام "هزاره"( تورك هزاره ) ياد ميشوند و مقصد من ديگر تورك تباران افغانستان نميباشد زيرا درين مقاله مطول خواهيد يافت كه جمعيت تورك تباران در افغانستان بيش از اقوامی است كه دعوای اكثريت نموده و امتيازخواهی ميكنند ولی درينجا هزاره های افغانستان را كه در سرتاسر افغانستان بصورت پاشان و پراكنده حيات بسر ميبرند فقط نام ميبريم :
يك - تورك های هزاره كه در مجاورت پشتونها حيات بسر برده اند ، بمانند غلجی ها بالآخره پشتون شده اند و شايد هم جمله غلجائيان تورك های هزاره بودند كه فعلآ به تبار پشتون پيوستند ، طوريكه در عنوان ديگر درين باره بحث نموديم .
دو - هزاره های بلوچ شده در ساحات بلوچ نشين افغانستان اما در سرزمين پاكستان زياد ميباشد .

سه - در ولايات خوست و پكتيا قومی از اقوام مسعود وجود دارند كه نظر برخی موًرخين بر آنست كه آنها ( مسعود ) از قوم تورك هزاره نيست ولی به قرار گفته حاج كاظم يزدانی ، بهسود و مقصود دو برادر بودند ، بهسوت به همان نام هزاره باقی ماند كه بهسود فعليه بنام وی است(بهسوت)و اونقوت و بهسوت در اصل از اقوام مغول می باشند و اما مقصود كه دور از آن زيست بالآخره مسعود شد و به مليت برادر پشتون گراييد .

چهار - عمومآ در ساحه لوگر فارسی را بگونه يی تلفظ و لهجه توركان هزاره در گفتار عاميانه استفاده ميكنند ولی اصل تورك های هزاره نيز در آن ولايت به شكل مردم لوگر و با تفاوت از تورك هزاره حيات بسر ميبرند .

پنج - هزاره بغل و هزاره گدی ، در نواحی و اطراف شهر كابل سكونت دارند و بنام هزاره ترکمن یاد می شوند و در شیخ علی غوربند هزاره های قرلوق بیشتر دیده می شوند شش - در ولايت فارياب هزاره ها به كثرت حيات بسر ميبرند .

هفت - غوربند و سرخ پارسا جايهايی اند كه اصلآ هزاره نشين ولی در غوربند در كميت تناسب نفوس ايشان تفاوت ها پديد آمده و در سرخ پارسا اكثریت دارند .
هشت - ولايت غور و بادغيس دو ولايت مهم تورك هزاره نشين ميباشند .
نه - نكودری ها : اميد است كه درباره این تورك های هزاره تحقيقات بيشتر صورت بگيرد ، اينها در حقيقت تورك های هزاره سجستان يا سگستان ويا سيستان كنونی خاك های افغانستان و ايران ميباشد .

امير تيمور جهانكشا در كتاب" منم تيمور جهانكشا "از قوم هزاره ياد كرده و گفته است كه اين مردم از پرهيبت ترين مردمانی ميباشند كه تا آنوقت ديده است .
ده - وقتيكه در بحث هزاره ها مصروف تحرير بودم در كتاب حاج كاظم يزدانی مراجعه كردم و ديدم كه يكی از عناوین را بنام "هزاره مغول" نوشته است . در همين حال بصورت فوری در ذهنم مفكوره مغول نبودن هزاره ها خطور كرد ، زيرا يزدانی مثليكه هزاره های پشتون ، هزاره های بلوچ وغيره را مينويسد ، هزاره ها را با مغول به همان سياق ميآورد كه من به آن اعتراض ندارم ، فقط به اين عقيده معتقد تر ميشوم كه هزاره را مستقيمآ با نسل مغول پيوستن لازم نمی پندارم با آنكه در زمان های بسيار پيش نه تنها هزاره بلكه ديگر اقوام تورك نيز ارتباط ريشوی با مغول داشته اند بنآ لازم و حتمی ميدانم كه بايد بالای اصل تورك بودن هزاره مانند ساير شاخه های بيشمار اتراك تآكيد نمايم زيراكه اين اصل و واقعيت عينی اتنيكی ميتواند هويت اصلی هزاره را تثبيت نمايد . ما درين ماده "ده" هزاره مغول را در ولايات غور ، فراه ، هرات ، بغلان و سرپل ميآبيم .

يازده - يزدانی عنوانی دارد بنام "هزاره های حنفی ولايت غور" با احتراميكه به نوشته اين محقق عزيز دارم ، من عمومآ تورك های هزاره را بصورت كل يك ميدانم و افتراق مذهب را چندان ارزش نميدهم زيرا شيعه و حنفی ( سنی ) هر دو مسلمان و يك خداوند را به عين معنی سجده مينمايند . ولی اينكه آن دانشمند تحقيق دقيق كرده كارش اهميت دارد .

دوازده - در ولايت پنجشير تورك هزاره زياد ميباشند و از جانب ديگر درين ولايت توركان سمرقندی هم تشريف دارند .

سيزده - در صفحه 289 كتاب "پژوهشی در تاريخ هزاره " با تعجب زياد به عنوان "هزاره تاتار" برخوردم ، زيرا تورك تاتار و تورك هزاره هردو يكی ميباشند و تورك تاتار در ميان اقوام تورك يكی از بزرگترين شاخه ها ميباشد كه مملكت تاتارستان را دارند و در باشقرتستان كه جمهوری تورك های باشقرت است نيز تاتار ها زيست مينمايند و مهمتر اينكه كريميا يا جزيره ( قرم ) را كه اعراب بنام "خزينته الدنيا" ناميده اند ، قبل از استيلای روس ها كاملآ تورك های تاتار زيست داشتند و بعداز كوچانيدن اجباری تاتار ها از كريميا در زمان جوزف استالين بار ديگر امروز نيز تاتار ها در “قرم” متوطن ميباشند . زمانی خان های تورك تاتار كه در آن جزيره زيبا يا عروس شهر های دنيا قدرت آنرا داشتند كه با تورك های عثمانی ويا خليفه های اسلام در قوه برابری نمايند . برای دانشمند گرامی كاظم يزدانی دو چيز ضرور است : اولآ مطالعه عميق تاريخ تورك و ثانيآ آموختن زبان توركی ، زيرا در نوشته بسيار پربهای شان در همين دو خصوص به تاًملات روبرو ميشويم .
چهارده - در ولايات قندوز، تخار، و بغلان مردم تورك های هزاره با يك كميت قابل ملاحظه وجود دارد و ساحات خوست و فرنگ آنانيكه زبان اصلی خود را حفظ كرده اند همه به توركی قديم ختائی تكلم مينمايند .

در ولايت قندوز ( کندوز نیست این کلمه از جانب متعصین در زمان حکومت ظاهرشاه به شکل کندوز بگونه عمدی و قصدی ساخته شد اصل کلمه قندزو است و مردم هم هیچ وقت آنرا کندوز نمی خوانند قندوز در ترکی یک نوع حیوان آبی است که از پوست آن پوستین می سازند و درگذشته قندوز جنگل بود و محل بودوباش حیوانات گوناگون بود و این حیوان که شبیه سمور آبی است در آنجا بو فرت یافت می شد، در خمسه نظامی واژه قندوز هم آمده است همینگونه در سرودهای تورکی نیز دیده می شود (قاشکینگ قندیز گینه لب لرینگ بیگیز گینه - ويراستار )، هزاره های ده ويران شهرت خاص دارند و آنها به همان توركی قديم هون ها ، كوشانی ها و يفتلی ها تكلم مينمايند . همچنانكه يفتلی های بدخشان و هزاره های دره كوشان به زبان توركی كوشانی و يفتلی سخن ميگويند . و اين مردم كه بيش از دو هزار سال به اين خاك زيسته اند ، زبان شانرا از دست نداده اند .

پانزده - در يكی از احصائيه های ثاقب زاده تحرير شده است كه اكنون در ولايت پروان دوازده قشلاق درحال حاضر به زبان توركی حرف ميزنند و وی آن دهات را به چشم خود ديده است و مسلمآ بگرام كه مركز ويا پايتخت كوشانی ها و كابل پايتخت يفتلی ها بوده است ، اقوام و قبايل تورك به مرور ايام شكل ، رنگ و زبان ديگری برای خود گرفتند .

در مقاله مطول “كابل در پرده های تاريخ “ نوشته شد كه اطراف كابل بمناطق چهاردهی وغيره اگر نظر انداخته شود همه چهره های توركی هزارگی دارند و دليل آن اينست كه آنها از بقايای شاهان كوشان و يفتل و نيز از جمله اقوام شان ميباشد .
شانزده - ولايات سمنگان ، باميان ، وردك و ميدان ، ارزگان ، زابل ، غزنی ضرورت به بحث ندارد ، زيرا باميان ، غزنی و ارزگان مراكز حكام قديم تورك های هزاره بودند كه بسی عزيزان غزنيچی به هويت وتاريخ خود معلومات نداشته وخود را از دیگر اقوام ميشمارند كه البته كدام عيبی و گناهی شمرده نميشود .
يك اصطلاح ديگری در كتاب بالا به آن مواجه شدم كلمه "لاچين" بود ، لاچين بزرگترين مركز شان بغلان و بعدآ در اطراف و ساحات قندهار ميباشد . همه كهگدای های افغانستان به همين لاچين ها ارتباط دارند و "بخش قابل ملاحظه لاچين ها در زمان فعلی در آذربايجان متوطن ميباشند". و لاچین شامل شانزدهم قبیله اند که قبل از حمله چنگیز خان در کشور ما در قسمت قطغن و تورکستان جنوبی زنده گی میکردند.
امير خسرو بلخی ثم دهلوی كه نگارنده مقاله مفصلی در باب ايشان نوشته ام از همين تورك لاچين ميباشد كه خودش ميگويد :

تورك هندوستانی ام من هندويی گويم جواب - شكر مصری ندانم كز عرب گويم سخن از نوشته بالا معلوم می شود که هزاره ها تا کدام کمیت در افغانستان وجود دارند و از جانب حكومت های دوره های مختلف ، كوشش شده است كه هزاره ها را از هويت اصلی تاريخی خود نيز بيگانه ساخته و آنها را مجزاً از هويت توركی شان مطالعه نمایند به فحوای مَثَلی « تفرقه بانداز و حكومت كن » مردم تورك هزاره را از پيوندی خونی با ديگر تورك های افغانستان دور نگه داشته باشند تا از تآثير كميت تعيين كننده آنها در روند سياسی و اجتماعی افغانستان جلوگيری نمايند . ولی حالا كه هويت ها بصورت تحقيقی آشكارا ميگردد ، هيچ عيبی و گناهی نخواهد بود كه بگوئيم كميت توركهای افغانستان ( اوزبيک ، هزاره ، توركمن ، ايماق وغيره ) نقش مهمی را در روند حيات سياسی و اجتماعی جامعه بازی ميكند.



تورك های ايماق

ايماق ها شاخه بسيار مشهور اقوام تورك و مغول ميباشند . مناطق و قبایل بزرگ ايماق ها را در كتب تاريخ گاهی باسم "ايماقات" ياد ميكنند .كليد قفل جماع است زر ولی كو زر ؟ سراغش از چه بلد گيرم و كدام ايماق
" ملا فوقی يزدی بنقل از آنندراج" درباره "ايماق" در كتب معتبر تاريخی معلومات زياد است و چون ريشه خالص توركی دارند ، بجای اينكه موًرخين توجه خاص باين كلمه بنمايند ، زياده توجه خويش را به ريشه يا اصل "تورك" مبذول داشته اند . با آنهم سعی ميگردد كه درباره اين قوم نامی و مشهور بحدی توان گفته ها و اسناد بياوريم كه گروه يا شعبه ايماق های عزيز از آن آگاه شوند و پيوند های خود را با اطرافيان شان محكمتر سازند .عبدالحی گرديزی موًرخ دوره غزنويان در كتاب "زين الاخبار" خود كه عبدالحی حبيبی زياده تر كتاب مذكور را به "تاريخ گرديزی" شهرت داده اند ، درباره ايماق معلومات زيبا ميآورد :"كيماك : اصل ايشان آن بوده است كه مهتر تاتاران بمرد و او را دو پسر ماند ، مهتر پسر پادشاهی بگرفت ، كهتر پسر از برادر حسد برد ..... تا هفت تن از مولدان تتار بنزديك ايشان آمدند يكی ايمی دوديگر ايماك ، و سه ديگر تتار و چهارم بلاندر و پنجم خفچاق و ششم لنقاز و هفتم اجلاد ..... “ ( ص 550 زين الاخبار ).

از هفت شخص بالا كه همه از يك نسب و كيماك ميباشند ، بدو شخص آن ايماك و تتار كار داريم ، در قسمت تتار بتاريخ آنها زير عنوان تورك ها آورده ايم و به آنها سوالی پيدا نيست كه اصل شان تورك ميباشد ، وحالا توجه نمائيد كه وقتيكه يك برادر تورك تتار است ، برادر ديگر ايماق كه "ايماك " آورده شده است ، ضرورت به آن نيست كه بگوئيم كه او هم تورك ايماق ميباشد ، زيرا برادر با برادر هم خون و همتبار ميباشد.

در كتاب "نظام اجتماعی مغول" ميخوانيم كه : « لغات تومان و اولوس فقط معرف يك دسته ايلی وسيعی است كه در تشكيلات آن اتوغ های متعدد وارد می شدند . احتمال دارد كه اتوغ های مغولی با وجود اينكه بسختی قابل تقسيم بودند ، تغيير و تبديل ميافتند ..... » ( ص 219) .

بعدآ در صفحات ديگر چنين ميخوانيم : « هريك از قشون های خلخ دارای اتوغ های جديدی شدند كه از تقسيم اتوغ های قديمی بوجود آمده بودند ، احتمال دارد كه در نقاط ديگر نيز شرايط برای پديد آمدن چنين تقسيمات بوجود آمده باشد ، گذشته از تقسيم اولوس ( تومان ) به اتوغ ، تقسيمات ديگری نيز بنام ايماغ وجود داشته است ، ايماغ چه بوده و با اتوغ چه تفاوتی داشته است ؟ در مغولستان قرون وسطی يك دسته ائيل خويشاوند كه در سرزمينی كوچ ميكردند ايماغ ناميده ميشدند .
" ايماق يك قبيله كوچك ويا بهتر بگوئيم يك اجتماع خانوادگی بوده است ، تفاوت اصلی بين ايماغ واتوغ درين است كه اعضای يك ايماغ بايستی متعلق بيك دسته خويشاوند باشد . تعداد اين ايماغ ها در تغيير بوده است . و چند ايماغ ميتوانست از يك اتوغ تشكيل شده باشد . ولی ايماغ و اتوغ از لحاظ كميت باهم تفاوتی نداشتند ، ميتوان تصور كرد كه وحدت ارضی ميتوانست دو يا چند ايماغ را با يكديگر بياميزد و بدينترتيب يك اتوغ جديد بوجود آورد .مانند بعضی اتوغ های بوريات » ( ص 221 نظام "اجتماعی" . (( جمهوری خودمختار بوريات در شمال روسيه فدراتيف واقع است و شامل دولت فدراسيون روسيه ميگردد كه مانند هر جمهوری خود مختار ديگر دارای قانون اساسی ، پارلمان ، حكومت و قضای خود مختار خود ميباشد - ويراستار )).
تا حال در تحقيقات ما تا اينجا دو كلمه را به ارتباط "ايماق" يافتيم كه بلاشك از نامهای ديگری ايماق از نظر شكل و تلفظ و حروف تطابق پيدا ميكنند كه ايماك زیاده تر شكل توركی و ايماغ ارتباط نزديك به مغولی می يابد كه در حقیقت هردو از يك ريشه اند.

در كتاب "نظام اجتماعی" دنباله موضوع را چنين ميابيم كه ميگويد : « ايماغ ايلی به معنی اجتماع خاص خويشاوندان هم خون نبوده است ، بلكه معرف به يك دسته خانواده خويشاوند نزديك و يك قبيله كوچك بوده كه از افراد ايلات و « استخوانهای "يسونها" » مختلف را نيز راه ميداده ولی اصل نسب همه ميبايستی به فرد واحدی منتهی ميشد . بدينترتيب ايماغ از اجتماع خانواده های خويشاوند متعلق به شعبات مختلفی تشكيل يافته بود كه اين شعبات خود از تقسيمات ايلات ( اتوغهای ) قديمی بوجود آمده بودند ( ص 221 نظام اجتماعی ).

در پاورقی صفحه بالا دو موضوع ديگر را بدست ميآوريم يكی اينكه همين سيستم نظاميكه درباره ايماق ها يا ايماغ ها گفته آمد نزد "ياقوت ها " هم ديده ميشود ، ياقوت ها را در كتاب مذكور "ياكوت" نوشته است كه تفاوت قاف و كاف بوده و اصل آن ياقوت و يكی از شاخه های تورك و مغول همين ياقوت ها اند كه فعلآ در مملكت "جمهوری " ياقوتستان در گوشه آخری سيبيريا حيات بسر ميبرند چو وداش ها و یاقوت ها طایفه های تورک است با مغولان ارتباط ندارند. (( كه مربوط روسيه فدراسيون هستند وخاك آن دارای غنی ترين معدن الماس در جهان بوده و اقليم آن بسيار زياد سرد ميباشد و به اين سبب در بين مردم ياقوت افسانه عجيب فولكلوريك وجود دارد كه مطابق آن گفته ميشود " وقتيكه خداوند با دستان پُر از ياقوت والماس از منطقه ياقوت گذر ميكرده كه با خنك گرفتن دست های خداوند تمام ياقوت و الماس درين ناحيه از دست خداوند ريخته است " - ويراستار )).

موضوع دوم اينكه معنی ايماق را چنين شرح ميدهند : « تجمع چيزهای نزديك بهم و مربوط بهم » در كتاب بالا علاوتآ ميافزايد كه : « وحدت ارضی مهمترين اصل ايماغ ميباشد ، بدين معنی كه ايماغ مالك يك زمين صحرآ گردی يعنی توغ ميباشد و دسته آن كه فاقد اين زمين باشند نميتوانند بنام ايماغ خوانده شوند » ( ص 222 همان كتاب (.
همچنان ما كه در ريشه ايماغ نظر نموديم ، ايماق يا ايماغ بزبان مغولی به قومی اطلاق ميگردد كه از آن ميتوان استنباط نمود ، همانطوريكه بر مردم هزاره ، نام شان از شكل نظام عسكری داده شده است ، در ايماغ هم كه شكلی نظام جامعه است به آنها اين اسم اطلاق شده و بعدآ به ايماق مبدل شده كه هم ايماغ وهم ايماق يك كلمه بوده كه با دو شكل مورد استعمال بوده و در ختم به كلمه "ايماق" منتهی شده است .
داكتر لوئی دوپری در كتاب خود بنام"افغانستان" درباره اصليت و ريشه ايماق چنين ميآورد : « از نسل مغول ) هزاره ، ايماق ، توركمن ، اوزبيك ، قرغز و ..... ) « ص 57

دوپری باز در صفحه 169 كتابش ايماق را تركمن ايماق نوشته كه درست است و در تواريخ توركستان اين اقوام دركنار هم از روی ارتباط تحرير يافته است:

وزبيک ، تركمن ، هزاره ، تاجيك و ايماق

حبيبی و از كاشغری معنی "يماك" را يكی از قبايل بيست گانه تورك گفته است كه قرابت به ايماق و ايماك دارد . ( درباره تاجيك درين رساله بحث جداگانه نوشته شده است كه حقيقت تاجيك را توضيح نموده ايم )

در قسمت منشآ ايماق در بسی جای ها "ايماق مغول" آمده و چنانچه كه ما در كلمه"ايماغ" در سطور بالا معلومات زياد آورديم ، چون منشآ مغول و تورك يكی است ازآنرو دور از حقيقت نخواهد بود ایماق در ترکی بمعنی طایفه و قبیله است یکی از نویسنده گان بنام عبدالقادر خان در هند درگذشته کتاب نوشته است بنام ایماق مغول در این کتاب وی طوایف و قبایل مغول را به شناسای گرفته است. موًلف حيات افغانی ايماق و هزاره را از نسل ترخان تاتاری آورده در كتاب « تواريخ خورشيد جهان » درباره نظر موًلف حيات افغانی ميآورد كه وی هردو قوم هزاره و ايماق را از يك نسل قرار داده و گفته است كه وقتيكه مسلمان شدند در آنوقت ازهم جدا گشتند ، زيرا ايماق ها "سنی پخته" و هزاره ها "شيعه كته" اند و اين اختلاف مذهب موجب افتراق قومی ايشان شد . ( ص 314 تواريخ)

در كتاب بالا هزاره را با ايماق گفته كه درست است ، هزاره را گفتيم كه آنها تورك خالص اند و اگر با ايماق يكی باشند ، پس ايماق هم نظر به اينكه مغول باشد - تورك است .
آقای شير محمد ابراهيم زائی مصنف كتاب تواريخ خورشيد جهان علاوه ميدارد كه:

« در بودن هزاره از نسل يافث بن نوح عليه السلام كه تاتار و مغول هردو فرزندان المجنه بن ترك بن يافث بن نوح ..... و ديگر تمامی اقوام تركان تمامآ از نسل اولاد ترك بن يافث هيچ شك نيست ..... و در بودن لخ و خاقان و هزاره نيز از نسل تورك شبهتی نيست ، چنانچه از معارج النبوه و روضته الصفآ و ديگر كتب معتبر واضح است » ( ص 315 تواريخ)

ابراهيم زائی برخلاف گفتار پيش درباره چهار ايماق ميگويد كه از جمله چهار ايماق مشهور جمشيدی ، سوری ، فيروزكوهی و تايمنی دو گروه اولی را عرب و دو گروه ديگر را افاغنه ميداند .

موًلف حيات افغانی اويماق را برادر هزاره نوشته و افتراق مذهبی را موجب افتراق قوميت ايشان بيان كرده محض به اصل است ، چراكه اويماق هرگز هزاره نيست بلكه جمشيدی و سوری از نسل ضحاك تازی و فيروزكوهی و تايمنی از افاغنه قديمه اند ، بلكه اويماق چهارم خود از قوم هزاره سنی مذهب پخته است و اين همه فرق ضحاك نسب و افغان نسب و هزاره سنی را با هزاره شيعه مفارقه مذهبی يكسان است ، اگر اويماقات در اصل هزاره ميبودند در تسميه هرچهار اويماق بنام هزاره سنی مذهب خوانده ميشدند حالا سوری اويماق چهارم قوم هزاره كه حد اوشان متصل به حد فیروزكوهی و تايمنی است » ( ص 315. (

گرچه ابراهيم زائی املای ايماق را كه اصلآ "اويماق" است درست نوشته ولی وی افتراق هرچهار خيل ويا قوم اويماق را زياده تر مذهب ميداند ، درحاليكه موضوع بحث ما تنها عروق و خون ميباشد نه مذهب.

فراموشم نميشود كه از عبدالعلی مزاری رهبر معروف قوم تورك هزاره پرسيدم كه “تو شيعه هستی ويا تورك ؟ " شهيد مزاری فكری عميق كرد و گفت : « من تورك هستم » ، دليلش اين بود كه گفت امكان تغيير دادن مذهب بدست شخص است ولی كسی نميتواند خون خود را تبديل و تغيير دهد ، بنابرين گفت كه وی تورك است .
ازجانب ديگر سوال اينجاست كه چطور هرچهار قوم اويماق كه زاده يك پدر و از يك نسل ميباشند و آنرا ما در بالا ذكر نموديم ، دوی آن عرب و دوی ديگر پشتون باشد و باز در آخر يكی ديگر به هزاره تعلق ميگيرد ، يعنی گويا يك قوم بدو نسل متعلق ميشود .خلاصه اينكه هرچهار اويماق كه اقوام شريف و نجيب و محترم ميباشند بيك قوم تورك از نگاه نسل ارتباط دارند اما ازينكه گروهی به پشتو گرائيدند و گروه ديگر به تاجيكی عيبی ندارد و آنها بمانند اقوام ديگر به اثر قرابت ها با اقوام همسايه زبان و شكل نو را بخود يافتند . چنانچه در بحث غلجائی ها ازين بحث ها زياد بعمل آمد .
طوريكه گفته آمد كلمه اويماق اصلآ توركی ويا بعباره ديگر بخاطريكه در قسمت كلمه "ايماغ" مغولی بحث ها بعمل آمد بدون ترديد آنرا كلمه تورك و مغول ميخوانيم و خطری درين گفته وجود ندارد . موًلف تواريخ خورشيد جهان در آغاز بحث اويماق می آورد كه « بدانكه اويماق و ايماق لفظ تركی است معنی آن الوس و قوم است و چهار ايماق عبارت از چهار قوم است كه در قديم عبارت از سوری و جمشيدی و تايمنی و فيروزكوهی بود و بعد قلت تعداد سوری و حيثيت آن قوم هزاره سنی كه اوشانرا دوازده هزار خانوار ميگويند و در عهد شهزاده كامران و وزير باز محمد خان سرداران اين اويماق محمد يوسف خان و كريم داد خان هزاره بودند » (ص 315 تواريخ).

اينك درين سند ابراهيم زائی مينویسد: كه طائفه اويماق سوری اصلآ هزاره ميباشند كه سرداران شان را نيز ياد مينمايد و همين قوم سوری است كه در هندوستان حكم راندند .
چنانچه در جمله آريانا پروفيسور راعی برلاس اينطور اشاره را بر سوريان ميرساند : « هفتمين طبقه سلاطين دهلی سوريان اند ، اينان نيز مانند لودی ها تركان پشتو زبان اند ، مذهب ايشان حنفی و زبان رسمی ايشان فارسی بود ، در قصر و در بين اردو تركی و پشتو صحبت ميكردند » ( ص 17 آريانا ... ).

در حدود صد سال پيشتر نفوس ايماق ها را بصورت تقريبی از جمله ايماقات اربعه اويماق جمشيدی را پانزده هزار خانوار در پنجده ، كشك ، مرغاب ، وغيره و ولايات اهلی شان را بادغيس و اويماق فيروزكوهی به تعداد هشت هزار خانوار كه در مسكن اصلی خود فيروزكوه ، تايمنی ها به تعداد هزار خانوار در كوه سياه بملك غور ، تيهوره و ساغر كه تيموری ، زوری و درزی از جمله همين قوم تايمنی ميباشد كه جمله سنيان باشند قلمداد نموده اند.

موًلف تواريخ خورشيد جهان نكته جالب ديگر دارد كه در حقيقت چشمديد و شاهديت عينی را ميدهد كه درباره تايمنی ها چنين ميآورد : « رياست گاه اين قوم تيهوره است .قبل ازين خان كلان اين ايماق عبدالغفور خان تايمنی بوده كه به عهد خانی خود حسن زهراب هزاره رافضی را كشت و وقتيكه موًلف به هرات رسيد آنوقت پسرش ابراهيم خان رئيس بود و رئيس ايماق جمشيدی سابق ميراحمد خان و بوقت رسيدن موًلف به هرات سردار تمام اقوام جمشيدی خان آغا برادر مير احمد خان و خسر محمد يعقوب خان امير كابل بود و سردار ايماق فيروز كوهی فتح الله بيک پور پدر سردار نياز بيك بود » ( ص 315 همان ).

موًلف نام امير محمد يعقوب را ميآورد و بعدآ ميرساند كه وی با ايماق ها خويشی كرده و ضمنآ موًلف در ختم نامهای سرداران فيروز كوهی ، پسوند "بيک توركی " و در آغاز كلمه "سردار" را می آورد كه زياده تر به سرداران محمد زائی ارتباط پيدا مينمايد .
همچنان بايد گفت كه در كتاب تواريخ خورشيد جهان ملك هزاره ها را با ملك اويماق ها در حدود سه صد ميل طول و دوصد ميل عرض تخمين نموده است و جمله را در يك ملك نشان ميدهد .

در قسمت تاريخ وجه تسميه ، سكونت و خانهای ايماق ها ذكر بعمل آمد ، نكته مهم ديگری كه بايد درينجا ذكر گردد عبارت از حكومتداری ايماق های تورك نژاد و توركتبار ميباشد.

قبيله اويماق سوری به سركردگی شيرشاه سوری مدتی را در هندوستان حكم راندند ، همانطوريكه بابريان را هندوستانی ها و محققين به غلط ويا به غرض مغولی مينويسند ، به همان شكل سوری ها را در هندوستان قديم بنام افغانان يعنی پشتونها ميدانند ، درحاليكه يكی از خوانين بزرگ اويماق ها ابراهيم خان رئيس قوم ايماق ها بود ، جد سوريان حاكم در هندوستان بشمار ميرود.

همين ابراهيم خان در حدود قرن پانزدهم با پسرانش بوقت لودی ها از منطقه غور يا مركز عمده غوری ها و ايماق ها به هندوستان هجرت مينمايد كه بعدآ اشخاص مشهورشان اينها بودند ، سلطان جلال سليم اسلام شاه ، سلطان محمد شاه ، سلطان فيروز شاه ، سلطان ابراهيم شاه و سلطان احمد سكندر شاه.

در نوشته استاد برلاس درباره سوريان چنين آمده است : « اينان نيز مانند نيپكيان ، امرای شمال هندوكش ، تگينان ، شيران باميان و خلجها از بقايای هفتاليت ها ( يفتليها ) تورك تبار بودند » و پوهاندحبيبی در جائی سلاله غور و سوری را از نژاد آرين ميداند و غوری ها را از بقايای موهوی سوری افسانوی ميشمارد.

در اوراق گذشته درباره اصل و نسب اويماق ها كه سوری ها جزئی از آنها و به آنها تعلق كلی دارد سخن گفتيم و نتيجه تحقيقات را درباره نسب سوريان ( سوری ) ، جمشيدی ، تایمنی و فيروزكوهی آنها را در رگ و رشته تورك و مغول رسانيديم كه همه از روی روايات محققين و مستشرقين دلايل را گرفتيم و اگر گروپ هائی ازين قوم بنام افاغنه ويا پشتون مسمی شده باشند درست ميباشد كه بمانند خلجيان ( بفتح خا و لام ) توركی تباران اند كه بزبان پشتو حرف ميزنند و فرهنگ بين پشتو و توركی را دارند.

يك موضوع شاعرانه ديگر را بايد در قسمت قدامت و اهليت وسياسی بودن ايماق ها ذكر نمائيم اينست كه" ابو النجم اياز" مشهور يا مشاور خاص سلطان و شاهنشاه كبير محمود غزنوی از قوم اويماق بود كه او را در تواريخ و روايات سينه به سينه "اياز ايماق"ميدانند و مسكن او را بدخشان گفته اند و قرار معلوم امیر نصر بن سبکتگین برادر خورد سلطان محمود غزنوی که حکمران بلخ در زمان وی بود در یکی ایماق را از بازار برده فروشی شهر خمچان که امروز بنام آوازه است و این شهر در اثر حملات چنگیز خان بعد ها از میان رفته است خریداری نموده به برادرش سلطان محمود غزنوی پیشکش کرده است در آنوقت بدخشان بندرگاه صدور برده گان بود استاد خليل الله خليلی درباره اين اياز ايماق رساله مستقلی تآليف نموده و نيز مفكوره بت شكنی سلطان محمود را كه سومنات را شكست از همين اياز ايماق ميدانند و اياز تا دم مرگ از اعزاز و اكرام اخلاف سلطان محمود غزنوی برخوردار بود

در قسمت تورك بودن سوری های ايماق شادروان عبدالحی حبيبی چنين ميآورد:

در قرن اول اسلامی بر زابلستان دودمان رتبيلان و بر كابل كابلشاهان و بر باميان شيران وبر غزنه و گرديز لويكان و بر ولايات شمالی هندوكش تگينان ، و بر غور وهرات سوريان حكم ميراندند وتمام اين خاندانها مردم بومی و از بقايای فرماندهان محلی ويا كوشانی و هفتلی افغانستان بودند » ( ص 159 تاريخ افغانستان بعداز.....).

در قسمت اينكه پوهاند حبيبی فرماندهان كوشانی و هفتلی را امرای محلی ميخواند ، حقيقتی است انكار ناپذير ، زيرا در افغانستان اقوام تورك كوشان كه اسلاف يفتليان ميباشند از قديم تشريف داشتند و اينكه ميگوئيم آنها از قوم سيتی ويا يَوچی ها از توركستان چين ، ختن ( خطای ) ، كاشغرستان ويا اويغورستان آمده اند كاملآ حقيقت دارند ، اصلآ بقرار روايات قاطبه موًرخين آن منابع ذكر شده مركز اصلی و قديمه توركان بوده اند ، ويك گروپ يا دو گروپی كه به افغانستان آمده وحكومت نمودند معنی اين را ندارد كه در وطن مان افغانستان پيش از آن ، قوم مذكور تشريف نداشتند بلكه بايد دانست كه غالبآ آنها نزد اقوام خود آمدند . يكی از مراكز عمده توركان توكيو و هون های سفيد تخارستان ميباشد كه تا اكنون بيش از هفتاد درصد آن مردم به همان زبان كهنه خود توركی صحبت مينمايند باید علاوه نمود اقوام تخاری، کوشانی، یفتلی و توکیو همه از اقوام هیونگ نو یا هونها و یا یوچی ها (یاوچی ها) اند که یکی پی دیگر بگونه اقوام مهاجم به آسیای میانه، خراسان، ایران و هندوستان پاکستان حمله آوردند در این مناطق مدنیت های ویژه را ایجاد گذراند.

چنانچه از زبان هيوان تسانگ زاير چينی ميابيم كه در افغانستان كنونی اقوام مختلف تورك در تخارستان ، بلخ ، قندهار ، كابل و ننگرهار حكمرانی ميكردند و بگفته پروفيسور برلاس از زبان موًلف « افغانستان آف ده افغانز » سند ميآورد كه او گفته است : « حاكميت كوشانی های تورك تبار كه يكی از گروپ های يَوچی ها بودند ، بعداز پارچه شدن بصورت شهزاده نشينی ها ادامه پيدا كرد و نمونه بزرگ آن كابلشاهان و يبغو های تخارستان اند » ( ص 18 آريانا ...).

حبيبی يك موضوع ديگر را با بزرگواری خود توضيح ميدارد كه لويكان و سوريان از بقايای يفتليان يا كوشانيان اند كه در بعضی نوشته های خود آن اقوام را در كتابها مثل كتاب "لويكان" وغيره پشتون گفته اند ، واقعآ اگر نيك فكر شود ، ما گفتيم كه تعداد كثير تورك ها مثل خلجائيان وسوريان وغيره بعدها به پشتو سخن گفته و زبان خود را از دست دادند و اين موضوع عظمت و جلال پشتونها را ثابت ميسازد كه قدامت تاريخی دارند و نيز زبان پشتوی سحرآميز بر ديگران اثر گذاشته و آنهم به كهنگی زبان مذكور اشاره مينمايد.

چون در خصوص مردم و مليت ايماق در طول تاريخ كمتر بحث شده و موًرخين بخاطر اينكه آنها ريشه خالص توركی دارند در عموميات تورك ها پيچيده اند ونه به خصوصيات . ازآن سبب بسيار ضرور نبوده كه درينباره تعمق زياد بخرچ داده شود ، در وقتيكه مقاله ايماق به پايان رسيده بود ، دوست ديرين اين نگارنده داكتر فيض الله ايماق يكی از نطاقان سابقه دار بزبانهای توركی و تاجيكی يادداشت كوچكی را اندر باب "ايماقها" فرستادند و اينك آوردن آنها اندك تكرار احسن بايد باشد ولی خالی از مفاد نخواهد بود.

پيش ازينكه فرستاده آن دوست را بياوريم يك موضوع ديگر را بايد ذكر نمائيم كه كلمه "ايماق" كه يك مقدار آنرا "اويماق" و "اويماغ"(( مردم مغولستان كه در گذشته ها الفبای اويغوری را بكار ميبردند ، "ايمق" به فتح حرف "الف" يعنی همزه و كسر حرف "ميم" - ويراستار )) تلفظ مينمايند ، شكل دومی را تورك ها به "انگشتانه" نسبت ميدهند و آن توته آهن را كه در پنجه ميپوشند و سوزن را بوقت دوختن با آن فشار ميدهند نامش را در توركی “اويماغ” و در تاجيكی انگشتانه گویند. آنچه را که انگشتوانه می گوید از مصدر اویماق یعنی کندن گرفته شده است و ایماق بمعنی قبیله وطایفه است.

داكتر ايماق از نوشته س . ن . امين يار از شماره پنج و شش مليت های برادر درمورد ايماق ها اين چنين اقتباس مينمايد.

" ايماق يا اويماق كلمه توركی بوده و معنی طائفه ويا قبيله را افاده ميكند . بعضآ با پيشوند عددی چهار ، بنام چهار ايماق نيز مشهور اند . بنابر قولی وجه تسميه آن از دو كلمه توركی ( اوی يا اوهم و آق ) كه مفهوم خرگاه يا خانه سفيد را ميرساند ، تركيب گرديده است و اين طائفه با داشتن خانه های سفيد بنام « آق اويها يا ايماق ها » مسمی گرديده اند . در زبان توركی "اوی" خانه و "آق"سفيد معنی ميدهد.

" ايماق ..... در منابع مختلف بحيث نام قبیله و طائفه صحرانشين قيد گرديده است به هرصورت ايماق يا چهار ايماق از اختلاط و امتزاج نژادهای مختلف به گمان اغلب توركی ، تاتاری و مغولی تشكيل يافته و درطول جريانها و حوادث تاريخی با ساير ملل و اقوام آميخته و بنامهای مختلف مسمی گرديده اند : ايماق جمشيدی ، ايماق فيروزكوهی ، ايماق تايمنی و ايماق سوری ( تيموری و زوری ) ، از نقطه نظر كلتوری بسياری ازين قبايل شبيه اهالی آسيای ميانه بوده وبا اندك تفاوت عين عنعنات و رسوم را دارآ ميباشند . ايماق ها بزبانهای توركی اوزبيكی ، تاجيكی و بعضآ توركمنی تكلم ميكنند » ( جريده اولوس).

نوشته بالا يك موضوع حساس را كه شامل تاجيك با توركی ، تاتاری و مغولی باشد خواننده را مغشوش ميسازد وما درباره اصل و نسب اين طائفه توركی در سطور بالا ذكر كرديم . داخل ساختن كلمه تاجيك يك مفهوم خوب را ميآورد كه اگر در قسمت "زبان" باشد . اگرچه كثيری از ايرانيان و زياده تر از مردمان به اين عقيده ميباشند كه تاجيك ها جزً تورك ها ميباشند . ای كاش ميبودند اما شايد به اثر نزديكی ها همسايگی ها و صدها موضوع مشترك اينها هشتاد درصد يكی باشند ، ولی تحقيقات ميرساند كه تاجيك ها از نژاد آرين و ارتباط به فارس و فارسی زبانهای ايران دارند ، درين باره بحث ها خواهد شد . (( اما اين مسئله از لحاظ خونی و اتنيكی مربوط آن عده تاجيك هائی نميگردد كه اصليت آنها متعلق به اقوام مختلف تورك وبعضآ پشتون بوده ولی به مرور زمان با تعويض زبانهای اصلی خود به تاجيكی گراييدند – ويراستار)).
درقسمت ديگر آورده داكتر ايماق بعد از ذكر كلمه "سوری" در هلالين "تيموری" آورده بودند . شايد يكی از آن چهار شاخه ايماق های تورك نژاد ، خود را به تيموری منسوب بسازند ، چنانچه بسی از ايماقان هرات و بادغيس به نسبت اينكه توركی بودن خود را ثابت بسازند ، خود را به "تيموری" نسبت ميدهند كه اين موضوع خارج از حقيقت قرار ندارد .
اما در قسمت سوری با آنكه در سطور پيش گفتيم ، موضوع ازين قرار است كه آنها در جمله همان جمشيدی ها ، فيروزكوهی ها و تايمنی ها ميباشند و تفاوت بصورت قطع ندارند.

حبيبی كه خداوند روحش را شاد داشته باشد "سوری" ها را يك شاخه ای از پشتونها ميشمارند ولی دليلی را نميگويند . اولين نكته ايكه بايد گفته آن بزرگمرد ترديد گردد اينست كه - اين چه اتفاقی است كه در جمله چهار برادر سه برادر تورك وچهارمی پشتون ميشود و اين باز به ما تداعی مينمايد كه استاد و ديگران همه خان ها ، پادشاهان محلی را بشمول "لاويك" از بقايای كوشانی و يفتلی ميآورند ولی يكباره او ميفرمايند كه "لويك"است و "لوی" بزبان پشتو بزرگ را گويند و “لويك” ها يعنی بزرگك ها معنی دارد . اول اينكه تركيب "لويك" و "بزرگك" در فارسی و پشتو درستی ندارد . همينكه بزرگ شد از حالت تصغير ميبرايد ، ديگر اينكه گفته شد كه كلمه "لوی" به استناد متون قديم در توركی معنی بزرگ را ميدهد و عقيده من اينست كه "لويك" نيست بلكه "لاويك" وغالبآ كلمه ختنی و اويغوری است.

به همين قسم داكتر برلاس مينويسد كه سوريان سلسله شاهان تورك پشتو زبان هند ميباشد و این موضوع از امكان دور نيست ، زيرا زبان ركن اصلی نژاد شناسی نميباشد و ميتواند پشتونها فارسی زبان و فارسی زبان ها و توركی زبانها پشتون باشند .
در مورد سوری ها كه از جمله چهار ايماق يا چهار قوم عمده تورك های ايماق اند ، اولتر از همه اذعان بايد نمود كه حبيبی به فكر آن بوده اند كه "سور" در پشتو "سرخ" معنی ميدهد و تصور كردند كه بايد اين گروه توركان پشتو باشند ، درحاليكه در فارسی ماهم اين كلمه را «سور» چنين بكار ميبريم "گل سوری" ، گل سرخ ضمنآ اين "گل سوری" در فولكلور تاجيك ها يكی از موضوعات مهم بشمار ميرود .

زياده بر آن در لغت توركی "سور" سبز معنی ميدهد ، گويا كسانيكه چشم سبز يا آبی داشته باشند وی را "سور" يا "چشم سبز" ميگويند كه تا اكنون اين لغت مورد استعمال را دارد و اين ميرساند كه غالبآ شخص اول ايماق ها در تاريخ چشم كبود بوده و كبود رنگ خاص عقيدوی توركانست.

حبيبی ميفرمايد : « اسم زور يا رب النوع سوريا بعداز اسلام توسيع يافته و به اين نام بلاد و قبايل و اشخاص مسمی ميشوند ، مثلآ "زورآباد" ناحيتی بود كه اكنون هم به همين نام در جنوب سرخس و رقاصی گوشه شمالغرب سرحدات افغانی ولايت هرات موجود است ويا قوت آنرا بصورت "زورابذ" از نواحی سرخس ضبط كرده و ابن اثير منسوب به آنرا "زورابذی" گويد و اين "زور" بصورت "سور"هم ضبط گرديده » ( ص 127 تاريخ افغانستان .....).

اينك خود حبيبی متون قديم را بشكل “زور” آورده و اكنون نيز در ساحه غور منطقه چشمه ساريست كه آنرا"زورآباد"گويند به اثر مرور ايام "زور" به "سور" مبدل شده است و نيز كوهی در غور وجود دارد كه آنرا زوركوه گويند و كسانيكه از آنجا هستند خود را زوری ميگويند و تاريخ هرگز اين "زوری" ها را به پشتون بودن نشان نميدهد . زوری ها كه بنام پادشاهان در هند به شكل شاهان "سوری" شهرت يافتند به دنبال همان نسب سازی ها آنها را به پشتو نسبت دادند ، وشايد به گفته پروفيسور برلاس زبان شان به پشتو مبدل شده باشد . اما نژادآ به پشتو نسبتی ندارند ويك موضوع درينجا پيش ميشود كه آيا در آن هنگام در پشتو كتابت پيشرفته وجود داشته يا نه ؟ زيرا متون اصلی از آن عهد كه براستی باشد تا اكنون بدست ما نرسيده است .طوريكه گفته آمد و درينجا باز ميآوريم كه داكتر برلاس ميفرمايد : « هفتمين طبقه سلاطين دهلی سوريان اند ، اينان نيز مانند لودی ها توركان پشتو زبان اند ..... جد اين خاندان ابراهيم خان سور است كه با پسرانش در اواخر قرن پانزدهم در زمان لودی ها از منطقه غور به هندوستان مهاجرت نمود و بحيث يكتن از قومندانان اجرای وظيفه ميكرد ، اينان نيز مانند نيپكيان امرای شمال هندوكش ، شيران باميان (شاران باميان ) و خلجها از بقايای هفتالت ها ( يفتليها ) و تورك تبار بودند » ( ص 17 آريانا برون ... 1999 ميلادی و او از نوشته حبيبی).

در دائرة المعارف مملكت اوزبيکستان به صفحات 161 - 162 درباره ايماق ها چنين آمده است : " ايماق نام عمومی يكتعداد قبايل و عشاير توركی افغانستان و اوزبيكستان در قرن پانزده و شانزده در وادی فرغانه و در ولايت قشقه دريای ( فعلی ) سكونت داشتند ، با مرور سده ها ايماق های ساكن اوزبيكستان شامل تركيب اوزبيكان شده ، نام قبايل و عشاير خود را از دست دادند ، فقط يك قسمت آن در ولايت قشقه دريا نام قبايل"ايماق"را حفظ كردند.

به تركيب ايماقهای ساكن افغانستان يكسلسله قبايل و عشاير فارسی و تاجيكی زبان شامل ميشود . درحال حاضر نام اقوام توركی زبان و تاجيكی زبان كوهی و نيمه كوچی « فيروزكوهی ، تيمنی ، جمشيدی و تيموری » ساكن شمالغرب افغانستان است . ايماق علاوه بر افغانستان و اوزبيكستان در ايران نيز بسر ميبرند . آنها متعلق به تايمنی بوده در حدود شش مليون نفر هستند . يك قسمت ايماق های سنی و قسمت ديگر آن شيعه ميباشند . ايماق ها بنام "چهار ايماق " نيز مشهورند.

بعداز علاوه نمودن مطالب بعدی اين بحث همين را بدست آورديم كه ايماق ها بمانند قرغز ، قزاق ، تاتار، اویغور، تورکمن وغیره یکی از آن شاخه ها میباشند که سر چشمه شان از تورک است. در اخیر این بحث باید علاوه کرد آنچه را که گفتیم همه در ارتباط به ایماقهای تورکستان افغانی بود و در قسمت ایماقهای قطغن چیزی در این رساله گفته نشده است ایماقهای قطغن که ولایات قندوز، بغلان زنده گی می کنند نیز مانند ایماقهای ترکستان به چهار طایفه یا قبیله منقسیم می شوند لرخانی، سجیانی، اوسرانی و اورته بولاتی می باشند و اورته بولاقیها از شمار قبایل خون گرم ایماقهای قطغن می باشند و لرخابی ها، سجیانی ها و اوسرانی ها مردمان مؤقر و سبت به آن مردم خون سرد هستند.

قسمت دوم

تورك قزلباش

تاريخ اين كلمه توركی بعداز دوره امير تيمور جهانكشآ بلند شده است . قزل در توركی بمعنی "سرخ" و "باش" سر معنی ميدهد كه تحت الفظی آن "سرخ سر" ولی بمفهوم "كلاه سرخ" در ميان اردو ويا عساكر پذيرفته شده است.

اولين بار اين تركيب زيبا يا صاحبان كلاه قرمزی بدوره اولاده شاه صفی ولی استعمال گشت و بعداز آن اين گروپ بمانند "ينگ چريان" ونه به اندازه شان صاحب قدرت خوب بودند بلكه عمومآ و مستقيمآ بفرمان حكام كار ميكردند .
"ينگ چريان" از نوجوانان تشكيل شده بودند كه بعداز استقرار و كثرت نفوس شان بمقام خلافت نفوذ آنها بحدی رسيده بود كه يك خليفه را از ميان برميداشتند و خليفه ديگری را بمقام خلافت عثمانی مينشاندند.

ولی قزل باشان اصلآ از اسيران جنگی امير تيمور بودند كه امير تيمور آنها را در برگشت بعداز فتح خليفه مقتدر توركيه اسلامی سلطان بايزيد ايلدرم به اردبيل آذربايجان باخود داشت و ميخواست آنها را به سمرقند ببرد . ولی حضرت خواجه علی خلف مولانا صدرالدين نبيره جناب سيد شاه صفی الدين ولی (رح) كه امير تيمور به او و فاميلش ارادت داشت مانع بردن اسرآ به سمرقند شد و چون آنها مسن تر از دوره های اول "ينگ چری" های توركيه بودند ، بمريدی شيخ صفوی خواجه علی نشستند و زياده تر از شكل عسكری به روحانيون وبعباره ديگر بمريدان شيخ ميماندند . ازآنرو در آغاز نام شان را قزل باش نگذاشته بودند ،
سپس بعداز چند نسل آن زمان كه شاه اسماعيل صفوی آهنگ جهانداری نموده و خانقآ را بجای خود گذاشته وبر تخت سلطنت نشست همين اولاده مريدان را كه از زمان جدش خواجه علی مانده بودند ، گارد محافظ و رزمندگان تعيين نمود و نام شان را"قزلباش" گذاشت.

وجه تسميه قزلباش را بهتر است از زبان سردفتر موًرخان عباس شيروانی بشنويم : « نگاشته اند كه هرگاه امير تيمور كورگان بجنگ شتافت بشهر اردبيل رسيد خبر كرامات و خرق عادات حضرت خواجه علی خلف مولانا صدرالدين ، نبيره جناب سيدشاه صفی الدين عليهم الرحمه شنيده تنها وقت صبح بخانقآه نبيره شاه صفی آمد ، شاه بعداز نماز فجر در مجلس خود بمراقبه مشغول بود ، مريدانش دور او مراقب بودند هرگاه امير تيمور در رسيد شاه چشم كشاد و از راه كشف دريافته برخاست و امير تيمور را در بغل كشيد و پهلوی خود نشاند امير تيمور در دل خود گفت كه من بر بايزيد فتح خواهم يافت يانه شاه از روشندلی دريافته فرمود كه برو به مقصد خواهی رسيد ، آنگاه يك كلاه عنايت كرده رخصت فرمود امير تيمور بعداز فتح مراجعت كرده در سواد اردبيل رسيده بعدازظهر تنها به خدمت شاه حاضر شد و ملازمت حاصل نموده بسيار جواهر و اسباب عمده و كيسه های زر پيشكش كرد شاه قبول نكرد و هيچ نگرفت امير تیمور گفت شاه نذر مرا قبول فرمايد تا خاطر من شاد شود فرمود كه مرا به اين اشيآ حاجت نيست مگر از لشكر بايزيد كه اسير آورده ايد ازآن كسان آنقدر كه در حجره من درآيند بمن دهيد امير تيمور بجان منت گفته اسيران را طلب كرد ، جوق جوق ميآمدند و در حجره ميرفتند تا آنكه چند هزار اسير كه در قيد امير تيمور بودند جمله در آن حجره داخل شدند ، امير تيمور ازين كرامت نهايت معتقد شد و زمين ادب بوسيد مرخص گشت ، شاه اسيران را از حجره بيرون آورد و گفت كه آزاد كرديم شما به اوطان خود برويد جمله مريد شدند و گفتند كه ما نميرويم در خدمت خادمانه خواهيم زيست شاه قبول كرد بعداز دودمان شاه صفی هرگاه شاه اسماعيل صفوی بر جای آبای خود نشست اولاد همين اسيران آزاد و ديگر مريدان نيك نهاد كه جمله شريف و سپاهی دلير بودند شاه اسماعيل اولی را ترغيب جهانگيری دادند ، ملك ايران را مسخر كردند و قزلباش عبارت از همين گروه با شكوه است .چنانكه در تاريخ عالم آرای عباسی مسطور است كه سلطان حيدرالموسی الصفوی پدر شاه اسماعيل شبی در خواب ديد كه او را تاج دوازده ترك از عالم غيب عطا گرديده ، لهذا از سقرلات قرمزی كلاه تركمانی را بكلاه دوازده تركه مبدل كرده بر سرمريدان نهاد منشيان خاندان صفويه باين افسر ممتاز شدند و ملقب به قزلباش گشتند.
ولادت اين پادشاه درسال 761 واقع شد و در 791 جلوس كرد » ( ص دوازده سلطان نامه).

در قسمت وجه تسميه بالا كه سردفتر موًرخان نظر داده ، نگارنده موافق ميباشم ، زيرا خاندان شاه صفی ولی صاحب كرامات بوده اند ، و گنجانيدن چند هزار نفر در يك حجره بی ترديد ميتواند كرامت باشد ، اما گاه گاهی يك تعداد موًرخين ميگويند كه حجره مذكور دو دروازه داشته و كسانيكه از اسرآ از يك دروازه داخل حجره ميشدند و از دروازه ديگر ميبرامدند اما بی خبر از آن هستند كه امير تيمور يك مرد زرنگ ، هوشيار و حكاك بود ، بهرصورتيكه است و به هر قسميكه مردم عقیده دارد اختيار به آنهاست وما درينجا يك مثال ديگری را از وجه تسميه قزلباش ميآوريم و پيش ازآنكه بدان شرح بپردازيم بايد گفته شود كه شاه صفی ولی دارای دو مشخصه بود كه مردم صاحب حكومت ايران معاصر علاقه به آن دو صفت فاميل شاه مذكور ندارند . اول اينكه خاندان شاه صفی همه از مذهب اهل سنت و جماعه ، ثانی جمله توركتبار و بزبان توركی صحبت مينمودند . چنانچه اگر به تاريخ ايران و تواريخ ديگر مراجعه نمائيم ، زبان درباری صفوی و قاجاری ها همه توركی بود.

صائب تبريزی مشهور كه از توركان تبريز و پارسی گوی بدربار صفويان شاعر دربار بود و باری هم از طريق افغانستان بدربار توركان بابری هند سفر نمود و خاطراتش را اين راقم در كتاب " مرزهای همزيستی زبانها " نوشته است كه از جمله همين آذربايجانیان است.

و اينك وجه تسميه"قزلباش" از جانب موًرخ ديگر :

تاريخ صفويه را ما از زمان جلوس شاه اسماعيل اول ( 907 هجری - 1501 ميلادی ) شروع ميكنيم اما در حقيقت اين تاريخ را بايد كمی عقب تر برد ، زيرا شروع كار صفوی از زمانی است كه قدرت معنوی اين طائفه با قدرت مادی توام شد و خديجه سلطان خواهر حسن بيك به خانه سلطان جنيد نبيره شيخ صدرالدين آمد و سلطان حيدر پسرش با عالمشاه بيگم ازدواج كرد و ازين ازدواج شاهانه ، اسماعيل ميرزا بوجود آمد كه معروف به شاه اسماعيل اول است.

شيخ صفی اردبيلی ( وفات 735 هجری - 1334 م ) مردی عارف و شاعر بود و روزگاری از خرابی حال و كار ميناليد و ميگفت.

هرگه كه رسی به خلوت يار ای دل *** ازمن برسان سلام بسيار اي دل
وآنگه خبر از خرابی حالم گوی *** زنهار ای دل ، هزار زنهار ای دل
اما كم كم كارش چنان خوب شد و بالا گرفت كه از اكناف ايران ، مردم برای چارهً درد خويش بخانقآه او پناه ميبردند ، چناكه در روايات ما مردم كرمان است كه وقتی دو خانواده از مردم رفسنجان برای حل اختلافات خود بدربار شيروان شاهان شكايت ميبردند و شب بخانقآه شيخ در اردبيل درآمدند و شيخ پيش از آنكه آنان به دربار شيروانشاه برسند آنها را در همان خانقاه صلح داد و هردو خانواده باز گشتند درحاليكه خود از مريدان شيخ شده بودند و هرساله مبلغی كمك به سفره خانقاه ميفرستادند .
ازنظر مادی و مالی ، خانقاه شيخ ، بودجه كافی كم كم برايش فراهم آمد وتا بدانجا رسيد كه در زمان شيخ صفی ، « سيدی بنام سيد جمال الدين ، كاراطعام فقرآ را انجام ميداد ، و تنها يكروز به هزار گوسفند احتياج افتاد » بودجه خانقاه وقتی قابل اطمينان تر شد كه تيمور دستور داد اردبيل و كليه دهات و قصبات و اراضی متعلق به آن به عنوان وقف به خاندان صفوی منتقل گردد و خانقاه او حتی برای خطرناكترين جنايتكاران بست باشد .تقويت تيمور ازين خانقاه تنها جهت مادی نداشت ، او غير مستقيم پيروان و مريدان فداكار نيز تقديم خانقاه كرد كه هر كدام بهتر از يك ده ششدانگی بودند ! كيفيت واقعآ آنطور كه نوشته اند چنين است : روزی كه تيمور يورش سهمگين هفت ساله خود را شروع كرد و رو به ديار مغرب نهاد هيچ مانعی در برابر او مقاومت نتوانست كرد ، ديار بكر و دشت قبچاق و شهر های شام وارزنگان وارزروم پی در پی سقوط كردند(802 هجری 1399 م ) ، در جنگ سيواس كه در پنجم ماه محرم سنه ثلاث و ثمانمايه ( 803 هجری 27 اوت1400 م ) رخ داد « عموم سپاهيان را زنده زنده در چاه نهاده بخاك بينباشت » و شام و انطاكيه را نابود كرد و آنگاه بطرف انگوريه ( آنقره ) رفت و روز جمعه اول محرم 805 هجری ( اول اوت 1404 م) با ايلدرم بايزيد به نبرد پرداخت تا او را اسير كردند و بدرگاه آوردند ، آنگاه از راه گرجستان و ايران به فكر بازگشت به سمرقند افتاد در حالی كه « مجموع اقوام تاتار را كه موازی ده تومان خانوار بوده باشد از نواحی سوری حصار و آق شهر بطرف آذربايجان كوچانيد و ايلدرم بايزيد را با خود ميآورد( .

اين كاروان فتح كه يك دريا اسير همراه داشت ، و اين اسيران بيشتر روئسای ايلات شاملو و قاجار و استاجلو و افشار و بيات و ذوالقدر و تكلو بودند به اردبيل رسيد .
در آنجا تيمور بخاطر آورد كه در اردبيل پيری نازنين سكونت دارد . اين مرد خواجه علی ( معروف به سلطان علی سياهپوش متوفی( 830 هجری - 1426 م ) پسر شيخ صدرالدين و نوه شيخ صفی الدين اردبيلی بود ، روايت است كه تيمور با پدر شيخ نيز ملاقات كرده بود و آن در وقتی بود كه از برابر امير حسين فراری بود . در روايات صوفيه آمده است كه در كنار جيحون امير تيمور « سيدی را ديد كه بروی آب ميدود و فرو نميرود به آب . امير تيمور آنوقت از پيش امير حسين فراری بود ، در آنجا دست ارادت به شيخ صدرالدين “صفوی” ميدهد و در آنجا شيخ صدرالدين وعده سلطنت به او ميدهد و جهانگيری و عالم كشی و تخريب بلاد و عباد و ضعف اسلام تقريبآ اغلب به واسطه امير تيمور شده ..... » در همين ملاقات بود كه صدرالدين دستمال سرخ رنگی به تيمور نشان داده و او را به سلطنت نويد بخشيد .بهرحال تيمور از جهت ادای شكر وهم از جهت ارادتی كه به صوفيه داشت بديار خواجه علی رفت.

هنگام ملاقات با خواجه علی ، در نخستين برخورد ، شيخ به كثرت اسرای به پناه اشاره كرد و تقاضای آزادی آنها را نمود . روايت است كه شيخ به تيمور گفت : « اين اسرآ مريد های مخصوص من هستند و مانند تو هستند در مريدی ، اگر آنها به اين ذلت باشند ، به غيرت خداوندی قبول نميآيد و تو رانده خواهی شد . امير تيمور عرض كرد كه چگونه تميز بدهم در تمام اين اسرآ كه كدام مريد حضرت شيخ هستند و كدام نيستند ؟ پارچه سرخی ( كه در ملاقات روحانی اول كه در كنار جيحون در وقت فرار امير تيمور از پيش امير حسين ، به او نشان داده وعده سلطنت و جهانگيری عالم را به او داد ) از زير پوستين درويشی درآورد و پيش امير تيمور انداخت و گفت : مريدان شخصی من هريكی قدری ازين بسر شان دوخته اند ، آنها را بگو تواچيان ( لشكر نويسان ، يساولان ) از ميان اسرآ بيرون كرده به خانقاه من تسليم كنند . از كرامت حضرت شيخ ، آن مختصر دلق با پارچه های قرمز ديگر درآورد و به او اضافه كرد ، اسرای رومی بر خود دوخته قزل باش خود را ناميدند ..... اسير زادگان روم به مرور دهور اميرزادگان شدند و پير زادگان خود را از كنج خانقاه درويشی بر تخت سلطنت اردشير وشاپور و گنج كيخسرو و كيكاس رساندند .
هفت ايل ترك كه اسرای روم بودند و بتوسط شيخ صدرالدين خلاص شدند از ظلم امير تيمور:

اول - ايل قاجاريه - به دوازده شعبه و تيره كه يك تيره قوانلوست كه ما باشيم و امروز در ايران سلطنت ميكنيم ( مقصود گوينده ظل السلطان است ) يازده تيره ديگر هست ..... طائفه دوم - شاملو كه آنهم دوازده تيره هستند .....طائفه سوم - استاجلو ..... طائفه چهارم - افشار ، پنجم - بيات ، ششم - ذوالقدر و هفتم - تكلو.... » روايت است كه خوجه علی برای آزادی اين اسرآ تمهيدی بكار برد ، بدين معنی كه شيخ از تيمور خواهش كرد كه اسرای روم را به او ببخشد ......تيمور به او گفت : همه اسرآ را كه نميتوان بخشيد ، يك تعداد معينی را بخواه تا قبول كنم ، شيخ گفت ، ازين اسرآ آنقدر كه در خانقاه من بگنجد به من ببخش ! تيمور پذيرفت و دستور داد اسيران وارد خانقاه شوند . گويند خانقاه شيخ دو در داشت . به دستور شيخ در عقبی را نيز باز كردند .بدينطريق از يك در اسرآ وارد و از ديگر در خارج ميشدند ، و يكوقت تيمور متوجه شد كه ديگر اسيری باقی نماند.

بعض از موًرخين درباب ملاقات تيمور با شيخ شك كرده اند ، اما بايد دانست كه در اواسط دوران صفويه هم اين واقعه معروف و مشهور بوده است.

صاحب عالم آرای عباسی مينويسد : « بين الجمهور چنين مشهور است كه امير تيمور را بر حضرت سلطان صدرالدين مسی ملاقات افتاد اما اَصَحّ آنست كه سلطان خواجه علی بود ، اگرچه اين روايت در كتب تاريخ و حالات منظوم و منثور اين سلسله بنظر احقر نرسيده ..... "

بهرحالت روايت آنست كه تعداد اين اسرای آزاد شده سی هزار تن بوده است كه همه را تحويل شيخ دادند . اين اسرآ همه به عنوان حق شناسی در شمار اتباع و مريدان شيخ درآمدند.

درست يكصد سال پس از عبور تيمور ، يعنی درسال 907 هجری ( 1501 م ) فرزندان و احفاد اين آزاد شدگان ، در زير لوای نبيره شيخ ، يعنی شاه اسماعيل ( فرزند حيدر ، مقتول 893 هجری ، فرزند جنيد مقتول ، 860 ، فرزند شيخ ابراهيم معروف به شيخ شا%D

مشروب خوری فرزند ایت الله فاضل حادثه افرید

.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

به گزارش منابع نزدیک به بیت ایت الله فاضل فرزند ایشان که همینک مسئولیت خاتم الانبیاء کابل را به عهده دارد، عصر روز گذشته به همراه سید طاهری پیش نماز مسجد خاتم الانبیاء کابل مشغول شراب خواری می شوند، پس از شراب خواری، اقای طاهری که مست بوده است، یک بوتل الکل صنعتی را نیز می نوشد، سپس حال ایشان خراب شده و به یکی از شفاخانه های برچی انتقال می دهند، اما داکتران اقدامات لازم را می کنند، ولی نتیجه نمی بخشد. همکنون اقای طاهری کاملا دید چشمان خود را از دست داده است. صبح امروز نیز او را از خانه اش که در داخل محوطه خاتم الانبیاء قرار دارد، به یک شفا خانه انتقال دادند.

جدال در مدرسه خاتم الانبیائ کابل

ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

فرزند سید ابوالحسن فاضل دندان حاجی راسخ را شکست

در تاریخ ۹/۹/۱۳۸۷ بر اثر جنگ میان فرزند سید ابوالحسن فاضل و حاجی راسخ یکی از وکلای گذر دشت برچی کابل، با ضربه مشت فرزند فاضل یک دندان راسخ شکسته و دو دندان او لق گردید.

این منازعه بعد از ان صورت گرفت که اقای فاضل قصد داشت بخش دیگر از زمینهای مدرسه خاتم الانبیاء را به فروش برساند. اما حاجی راسخ که یک هزاره است با این حرکت وی مخالفت نموده است. و سر انجام با خشونت فرزند فاضل مواجه گردید.

مدرسه خاتم الانبیاء در زمان شهید مزاری از وزارت دفاع گرفته شده بود که بنا بود در انجا برای هزاره ها یک مرکز اموزش عالی و بخشهای فرهنگی جهت رشد و تقویت هزاره ها ساخته شوند، اما بس از سقوط غرب کابل سید فاضل توانسته است که اسناد ان را جعل نماید . و در این سالها بخش اعظم ان را فرو خته است

بس از این جار و جنجال اقای راسخ به حوزه شش بولیس رفته شکایت نموده است، اما از ان تاریخ تا کنون این حوزه از ارسال دوسیه به محکمه جلوگیری نموده است. گفته می شود که عامل اصلی این نفرستادن دوسیه به محکمه ممانعت صادق مدبر بوده است، این در حالی است که بچه فاضل بیش اقای کریم خلیلی معاون اخر ریاست دولت نیز رفته است تا این موضوع بدون جار و جنجال حل و فصل گردد. گفته می شود که اقای خلیلی از بچه فاضل خواهان ۲۰۰۰ متر مربع زمین جهت ساخت کمبنی صنعتی چاب غلغله - جرمن که به تازگی توسط حاجی نبی خریده شده است، شده است.

به هر حال امروز طرفین را صادق مدبر در اداره امور نیز طلبیده بودند تا حل شود.

جدال محسنی و نجیب کابلی

.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

جدال محسنی و نجیب الله کابلی وارد مرحله جدید شد

هردو جانب یک دیگر را متهم به جاسوسی برای اجانب کرده و مدعی هستند که شبکه های آنها از سوی دشمنان افغانستان و دشمنان اسلام تمویل مالی می گردد، و خودشان مزدوران بی گانه می باشد!

امروز تلویزیون شیخ اصف محسنی که به شدت متهم با شبکه جاسوسی ایران شده است، طی بیانیه ای رسمی شبکه تلویزیونی امروز را متهم به مزدوری برای یهودی ها و دشمنان اسلام کرد.

این جدال از چند ماه به اینسو میان هر دو رسانه در گرفته است، که با اندکی آرامش و پس از نشر مصاحبه محترم مسلم فهیمی که سه شب پیش از سوی تلویزیون امروز نشر شده بود، و در ان مصاحبه، اقای فهیمی ادعا کرده بود که شیخ اصف محسنی به دستور سپاه پاسداران ایران و امکانات ان کشور، اقدام به ساخت مدرسه و راه اندازی تلویزیون تمدن کرده است، وی همچنین در این مصاحبه افزوده بود که اقای محسنی خواهر مشتاق را با زور و فریب گرفته است، و سپس به انوری دستور داده است که مشتاق را بکشد، و ادعا نمود که اسناد کافی در این زمینه وجود دارد! این موضوع باعث واکنش شدید تلویزیون تمدن شده و امشب موجی از اعتراضات ساختگی را اقدام به نشر کرده است و مدعی شد که تلویزیون امروز از سوی یهودی ها تمویل می گردد.

فیلم خشت و دل در واتیکان

.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

فیلم خشت ودل از افغانستان در فستیوال سینمایی واتیکان به نمایش در امد
فیلم سینمایی خشت و دل که توسط محمد رضا صاحب داد ساخته شده است، در فستیوال مذهب امروز لوح تقدیر دریافت کرد.

محمد رضا صاحب داد در این فیلم مفاهیم دعا، دین و حکومت را به گونه ای بسیار زیبا مورد انتقاد قرار داده است.

فیلم که با بازی گری دو کودک نوجوان بر سر کوره های خشت پزی ایران ساخته شده است، نشان می دهد، که دو کودک دختر و پسر سخت شیفته یک دیگر می باشد، پسر که مهاجر افغانی می باشد، ارزوی وصال دختر را دارد، دختر قرار است که به همراه خانواده اش، به مسجد جمکران بروند، گفته می شود که در این مسجد یک چاه مقدس است که همه ارزوهای انسان را بر اورده می کند، او یک نامه می نویسد، دختر از او می پرسد که مگر سواد داری؟ او می گوید شکلش را کشیده است، دختر به همراه خانواده اش می رود به زیارت این مسجد اما، مامورین ایرانی انها را به اردوگاه سفید سنگ انتقال می دهند و...

داستان با باز کردن نامه توسط دختر در اردوگاه سفید سنگ به پایان می رسد، که می بیند نقاشی خودش است.

تیم افغانستان که در ان محمد رضا صاحب داد و عبد الله عالمی دستیار او حضور دارند، در این سفر با واتیکان پاپ بندیکت شانزدهم دیدار و گفتگو کردند.

همچنین این هیئت از شهرک های مذهبی مونا دلفیا، دیدار کردند، و با گروپهای مذهبی از جمله شیخ بخاری که یک مرکز اخوت ادیان در اورشلیم دارد دیدار و گفتگو کردند.

محمد رضا صاحبداد تا کنون فیلم های طالب که در جشنواره کانادا به نمایش در امد را ساخته است و همچنین دمبوره، خاطره تاریخ، که اخیرا در کابل ساخته است.و مستندی از زندگی استاد صفدر توکلی می باشد.

مداخلات ایران در افغانستان در یک نگاه

ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

یونس حیدری
مذاکرات دولت و نمایندگان ملت افغانستان همراه طالبان با واکنش شدید وزارت خارجه ایران مواجه گردید، و اقای متکی مقام وزارت خارجه ایران هشدار داد که اگر امریکا در افغانستان باد کشت کند، یقینا طوفان درو خواهد کرد!



ما در این نوشتار تلاش می کنیم که به طور فشرده سیر دخالت ایران را مورد بررسی قرار دهیم، و عوامل این دخالت ها مورد ارزیابی قرار گیرد.

از بدو تاسیس جمهوری اسلامی ایران، سید روح الله خمینی که رهبری ان را به عهده داشت، با شعار وحدت مسلمین، و عدم وجود مرز میان مسلمانها وارد عرصه گردید، او در پس این شعار پنهان شده بود و تلاش داشت تا کشورهای فقیر مسلمان منطقه را به تحریک در اورند و سر انجام با امکاناتی که ایران داشت انها را بتواند، ببلعد، و در واقع او رویای امپراتوری بزرگ ایران را داشت، و همیشه سخن از این داشت که ایران ام القرای جهان اسلام است. در حالیکه رسول خدا مکه را به نام ام القرای جهان اسلام نام گذاری کرده بود.

او توانست به سرعت در کشورهای افغانستان و عراق نظر به بحرانهایی که ایجاد شده بود، شاخه هایی را تنظیم کند، و کار مداخله ایران در بسیاری از کشورها از همان زمان اغاز گردید.

ایران در افغانستان به دنبال چیست؟

سالهای سال است که ایران در افغانستان هزینه های کلانی را از لحاظ اقتصادی متحمل می گردد، هرچند که آنها ادعا دارند که ما برای ملت افغانستان کمک می کنیم، اما حقیقت را خود مردم افغانستان با خون و پوست خویش تجربه کرده اند، که کمک انها چیست؟ بیائید دور نرویم، همین سالهای جنگ و انسان کشی را در افغانستان به یاد بیاوریم، ما شاهد بودیم، که تنظیم های مختلف از سوی کشورهای مختلف تجهیز می گردیدند، می امدند در افغانستان نام جهاد را به خود می گرفتند، ما در این نوشتار نمی خواهیم انتقادی روی بسیاری از اعمالی داشته باشیم که به هر حال صورت گرفته است، (هرچند که در جای خودش همه چیز باید نقد و بررسی گردد)بلکه می خواهم بگویم که همین کشورها برای چه کسانی کمک می کردند و یا کدام تنظیم ها را اکمال می نمودند، و برای آنها چه دستور العملی صادر می گردید، و مشخصا از آنها چه چیز خواسته می شد که در بدل این امکانات صورت دهند. و با روشن شدن این مطلب این موضوع که ایران در افغانستان به دنبال چیست نیز روشن خواهد شد.

ما شاهد بودیم که در دوران جهاد ایران به احزاب متعدد امکانات می داد، همه آنها از چینل ایران تمویل می گردیدند، اما وقتی در افغانستان می امدند یک دیگر را می کشتند، به حوزه نفوذ یک دیگر تعرض نظامی می کردند، در حالیکه همه شان مطیع ایران بودند، همه شان منافع ملی افغانستان را هرگز توجه نداشتند، بلکه صرفا به منافع تنظیم خودشان بر اساس دستور العمل ایرانیها عمل می کردند.

این یک طرف قضیه بود، اما همان گونه که ایران به تنظیم های به اصطلاح جهادی امکانات می داد، و بعضا از آنها امکانات هم می گرفت، مثل دریافت استنگیر های امریکایی از پیش یکی از احزاب جهادی مقیم پیشاور و...

به همان میزان ایران همیشه روابط نیک و حسنه ای را به همراه دولت کمونیستی حاکم نیز داشته است، اینک این سوال بیشتر مفهوم پیدا می کند که ایران در افغانستان واقعا چه می خواهد؟



از یاد نبریم که ایران همیشه ادعای کمک به افغانها و کودکان انها را دارند، اما ملت افغانستان شاهد بودند که آنها در طول سالهای مهاجرت چه گونه با سرنوشت فرزندان افغان بازی کردند، بسیاری از انها را در مدارس جای ندادند، بسیاری از انها را ادامه تحصیل باز داشتند، بسیاری از آنها را در اردوگاههای تل سیاه و سفید سنگ و... به کام مرگ فرستادند و...

و مهمتر این که سپاه پاسداران ایران به خاطر جلوگیری از خروح ارز ملی شان، اقدام به معتاد سازی سرمایه داران افغانی در داخل خاک ایران نمودند، تا انها را به دلیل اعتیاد و اتهام قاچاق مواد مخدر بتوانند به محکمه برده و اموالشان به نفع رهبری ایران مصادره و خودشان حتا بدون کالا از ایران اخراج شدند. و این پروسه همچنان ادامه دارد.

اما بازهمه این اعمال زشت و ضد انسانی را در پس کلمه اسلام پنهان کردند، و هنوز هم در افغانستان به همان مشی چند گانه خود ادامه می دهند، امروز ایرانیها در افغانستان روابط به ظاهر نیک با دولت حامد کرزی دارد، این در حالی است که کمکهای وافری را برای طالبان می دهند، تا آنها بتوانند در حاشیه سرگ سر انسانهای افغان را از گردنش جدا کنند، و از سوی دیگر وقتی چهره ای همانند مسلم فهیمی در شبکه تلویزیون پر بیننده امروز اقدام به نشر و افشا گری می کند، می بینیم که چه واکنش شدیدی را تلویزیون تمدن شیخ اصف محسنی و سایر رسانه های وابسته، بروز می دهد، بی انکه بتواند در دادگاهی رفته و از خود دفاع نمایند، اما تلاش می کنند که افکار عامه رابا نشر شبنامه ها و تحریک بعضی از ملا امامان ضعیف النفس مساجد، تخریش کنند. ایران با حمایت مالی و تئوریکی از رسانه های مختلف وابسته خود در داخل افغانستان تلاش می نماید، تا بتواند ضعف های احتمالی دولت را بزرگ نمایی کند؛ دولتی که بسیاری از اعضای کابینه اش به نحوی وابسته به نظام ایران می باشد، وقتی کسی می اید و اقدام به بر ملا سازی وابستگی شان می کنند، می بینیم که رسانه های وابسته به ایران اه و فریاد شان عالم را کر می کند و بدون هیچ دلیل و سندی اقدام به نشر و پخش اتهامات واهی به تلویزیون امروز می نمایند، که همه نشان می دهد، همه تحلیل های سیاسی این رسانه به گفته مسلم فهیمی از سوی سپاه پاسداران ایران تهیه می گردد.

این اعمال ضد و نقیض را باید افغانها به دقت مورد مطالعه قرار دهند و باید همه آنها این پرسش را بکنند، که چرا ایرانیها نمی خواهند در افغانستان صلح و ثبات استقرار یابد.

از یاد نبریم که بیش از ده سال است که افغانستان از خشک سالی رنج می برند، در حالیکه ابرهایی که می باید در افغانستان بارور شوند و ببارد، از ساحه اسمان ایران وارد افغانستان می گردند، و بیش از ده سال است که ایران توانسته است توسط روسها مجهز به سیستمی شوند، که می توانند ابرها را در اسمان بارور سازند، و ابرهای که باید در افغانستان ببارد، نا گزیر در ایران توسط سیستم های جدید علمی و موشکهای ساخته شده و مواد های گوناگون تبدیل به باران در فضای ایران می گردد، و هر ساله بر هجم خشک سالی افغانستان افزوده می شود.

شاید بتوان همه این حرکات و رفتارها را اینگونه تحلیل و ارزیابی کرد که ایران به دنبال تداوم بحران در افغانستان می باشد، ایران تنها در صورتی می تواند به عنوان یک قدرت بلا منازع در منطقه ظهور نماید که همسایه های ضعیف داشته باشد. و انها سرمایه گذاری روی نابودی افغانستان می کنند در حقیقت !

و اینجاست که بیشتر حرکت توام با عصبیت متکی وزیر خارجه ایران هویدا می گردد، نسبت به اغاز گفتگو با طالبان در افغانستان، زیرا اساسا همیشه گفتگو اغاز رسیدن به صلح و ثبات پایدار می باشد، و این باعث عصبیت ایران می گردد.

در حالیکه خود بهتر می داند که در عرف بین الملل حل مشکلات داخلی یک کشور مربوط به دولتمردان خود ان کشور می باشد، و هر نوع اظهار نظری از سوی یک کشور بیگانه مداخله در امور داخلی آن تلقی می گردد!

امید است که دولت مردان کشور ما نسبت به چنین مداخلات بی شرمانه ایران پاسخ مستحکمی را ارائه نمایند.

والسلام

محسنی را دفتن کنید

.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

محسنی را دفن کنید
این نوشته از مجله "عصری برای عدالت" گرفته شده است. که زمانی دوستان فرهنگی ما آن را چاپ می کردند.

شماره سوم اسد سال ۱۳۷۵



" این شخص که اینجا دفن است، کارش کارنامۀ هر خاین دهر را عقب می زند. این شیخ که اینجا دفن است، در فردیت خویش و برای آلودگی فردیت خویش، خیانت به سرنوشت اجتماعی و سیاسی میلیونها انسان کرده است؛ این جسد که حالا آغاز به تکیدن کرده است، مال آن کفتار درنده در پوست میش است که در طول عمرش، یک کار خیر نکرد وهنگامی که از فرط شهوت رانی از پا می افتاد، حد اقل، بدون ترس از خدا، زمینۀ قتل هزاران انسان یک جامعۀ محروم را مساعد ساخت. "

بیائید بیاد داشته باشیم آن شخصیتی را که هیچ چیز نبود، جز حامی اسارت منبر آگاهی بخش برای منافع دستگاه سیاسی زمامداران عصر شب؛ بیائید به خاطر بیاوریم آن شخصیت امامباره ای را که از مسئولیت مذهبی و اجتماعی همانقدر آگاه بود که خدمت جاسوسی برای اسارت ذهن و شعور جامعه، معراج رضایت مذهبی آن را تشکیل می داد و بستن کوچک ترین روزن به جانب درک از حسین (ع) و کربلا و زیستن مطابق به ارزشهای انقلاب حسین (ع) برای تثبیت عدالت خدا بر زمین، معراج خدمت آن را برای "نظام" احتوا می کرد. بیائید به خاطر بسپاریم که محسنی کی بود، چه کرد و با چه کردن، چه شد؟ بیائید که جفا و خیانت و کفر را در وجود موجودی درک کنیم که روزگاری، بعد از آن ابتذال سیاسی با دلالیت مذهب و منبر، بیشتر از هر کس دیگر مظهر مهر و صداقت و ایمان بود!

و بیائید به یاد داشته باشیم که:

ظلم و ظالم، سرداران سیاسی یک ملت بودند و مرگ و کله منار و فانه زدن، دستور پایدار مرگ برای انسان. بر چشم دنیا، دین امارت امیریان، پردۀ تقوا و دیانت را به منظور مرگ عدالت و برابری کشیده بود و تنها حامی دین" ضیاء الملة و الدین" و تنها جبار مقتدر ملت نیز" ضیاء الملة و الدین بود! قدرت سیاه به آن اوج خویش رسیده بود که چشم بصیرت و مغز عدالت اندیش را از کاسه های شان بیرون می کشید و امیر، " سایۀ خدا بر زمین" بیشتر از خالق، سرنوشت مخلوق را بسته به ارادۀ خویش می دید. اما، این جابر پیروز، کسی که در جوانی بستن پنج هزار انسان به دهن توپ، افتخار تعریف شجاعت اوست، اکنون صاحب سلطنت شده و باید ملت از جیب خویش، سلطنت آهنین این " امیر آهنین" را برای مرگ شخصیت خویش تمویل می کرد.

دیگر نه مرگ آفرینی گناه بود و نه خیانت صریح به انسان و جامعه تقصیر اخلاقی امیر به حساب می آمد؛ چون امیر، نه تنها صاحب دنیا که صاحب دین و دنیا شده بود. آن امیر نرم و بردبار در برابر فرنگیان کافر، مرد پر صلابت و سفاک برای ملت خویش بود و با بردگی و تبعیت از فرنگی سالاری، صرف همین قدر می دانست که سلطنت سرداری، حق خداداد اسلاف او باید برای اخلافش برسد. امیر و درک شعور او برای زیست در درون یک ملت، همینقدر بود که یا باید جابر سلطنت مطلق العنان یک قوم باشد، یا باید در رکاب روس و امیر بخارا راه برود و برای جلوگیری از افتیدن عمامۀ آن امیر، نمازش را نیمه تمام رها کند که حق غلامیت و زیست در قیمومیت امیران به جا شود(*) یعنی که در اخلاق و فرهنگ امیر، دین برای دنیا فروش سنت برده گی برای حصول سلطنت در جند خونبار رقیبان(برادران) سلطنتی بود...! و مگر کسی که خود را و دین خود را برای آسایش حکمروائی خویش بفروشد، گرفتن جان انسان و قتل عام جوامع، خم به ابرویش می آورد؟

و بیائید که فراموش نکنیم که محسنی میراث خوار همین سلسله از تبار مزدوران دین و به دنیا فروخته، برای آسایش تن لذت پرور و شهوت ران یک فرد بی تعهد و بی مسئولیت از تبار ظالمان تاریخ است.

محسنی، فرزند سنت قبول برده گی برای دیگران غرض آقائی بر خودی هاست! و این فلسفۀ زیست پاسداران ظلم برای حفظ بقای ظالمان تاریخ است. محسنی یک فرد بود، فردی که باید می زیست و در نظام متکی به قانون جنگل، برای آنکه بکشد تا زنده بماند، مذهب را انتخاب کرد و برای "مذهبی" شدن مطابق به منافع سیاسی دربار و سلطنت، حتی دین را کشت. محسنی مذهبی شد، اما نه پاسدار مذهب که اعتقاد را بدون مسئولیت و تعهد مذهبی را بدون تغییر سرنوشت امت، بیراهه رفتن برای فریب خلق بداند. آری، محسنی مذهبی شد و بعد از میثاق برده گی و جاسوسی برای دنیا و بعد از تجدید میثاق در ختم هر منبرش با دعای" خدا تخت و بخشت شاه را از خطر مصئون دارد" و بعداً که شاه رفت، "خدا عمر جمهوری دار ما را پایدار کند"، مالک مذهب شد و مگر ملکیت بر امامباره و منبر آن، مالکیت بر آن مذهبی نبود که شعور اجتماعی و سیاسی آن با بر قراری تخت شاه و عمر جمهوریت اقناع می شد؟ و بیائید که به حافظه بیاوریم که محسنی همین مهرۀ سلطنت و جمهوریت بود که از مسئولیت و تعهد صرف همینقدر می دانست که با صداقت یک شیخ مغرور و لفاظ، اما فارغ از تعقل و ایمان، منبرش را به خدمت بقای زمامداری حاکمان قرار دهد.

...اما " جمهوریت پاینده" به تعقیب " سلطنت پاینده" رخت بر بست و رفت! ....و محسنی چون یک زائیدۀ مفتخوار در درون نظام جمهوری، باید بیرون می شد. مذهب، این یگانه سرمایۀ شیخ، باید دریچۀ دلالیت دیگری را به رخ شیخ می گشود که دنیا امت را با دین امت به خدمت ناز و نعمت شیخ قرار می داد، چون "شیخ" از مذهب صرف برداشت خیانت را داشت و از خیانت، برداشت نعمت و آسایش را کرده بود!

... جنگ است و دیو استیلاگران امپراطوری مارکسیستی روس، سر زمین و ملت را در کام خود فرو برده است. مسلمان بودن، بیشتر از افغانستانی بودن جرم است. جنگ برای آزادی است و نجات دین به جهاد ضرورت دارد. در فاصلۀ یک سال، شدت مغز زدائی ملت توسط حاکمیت مزدور آنقدر وسیع است که قبر های دسته جمعی، یگانه راه برای دفن مغز هاست. دشمن می داند که مقاومت صورت خواهد گرفت، ولی باید زمینۀ رهبری مقاومت ملت را با مغز زدائی از بین برد. دشمن می داند که ضامن ملت خموش، فقر مغز هاست و رهبری خموش، با مرگ مغز ها به وجود می آید. این نه تنها باور دشمن، بلکه تجربه و ایمان دشمن نیز است. در زمانی که مبلغ ها اسیر می شوند و با مرگ مکتوم خویش، تا کنون خلاء رهبریت را در جامعۀ خویش محسوس می گردانند، در این زمان محسنی چطور می تواند که رزقش را همچنان از مالکیت امامباره اش به دست آرد؟ در زمانی که دین را با مرگ دین دار می کشند، منبر دیگر چگونه می تواند وسیلۀ سیاسی برای حفظ حیات محسنی باشد؟ و در زمانی که شخصیت های مذهبی متعهد به سرنوشت امت را با بوکشیدن پیدا می کنند و سر می برند، این شیخ علنی وابسته به دربار و منافع سیاسی و اجتماعی آن را چگونه زنده می گذارند و بالاخره وقتی سردار محمد داؤد را با آل و عیالش تیر باران کردند، این مهرۀ کوچک را که " پایداری تخت و بخت" و " پایندگی جمهوریت" را شعار سیاسی مصلحت آمیز خویش برای حفظ مالکیت بر امامبارۀ خویش می دانست، چطور زنده می ماندند؟

مرگ ارباب همینقدر سود به حال بردۀ امامباره دارش داشت که برده را قبل از وقت آگاه ساخت که فرار کند و برود که در عصری که ملت برای آزادی و نجات دین خویش خون می دهد، این شیخ امامباره ای، سفرۀ مذهب و دفاع از دین را باز کند که این فرصت خدا داده برای دلالیت دینداران مزدور، یگانه فرصت برای عروج از حضیض تا به اوج باشد؛ تا آن شیخ حقیر و یتیم سیاسی، باید آنقدر بزرگ شود که خودش رهبر سیاسی گردد. شیخ آواره و یتیم باید بار دیگر صاحب آن موقعیت و ناز و نعمت شود که آسایش و راحتی و لذت برباد رفته اش میان زنان نه گانه، و آقائی بر منبر یک جامعۀ کوچک محلش به لذت همخوابی آیت الله ریش سفید با مغول دختر ماه پیکر شانزده ساله و رهبری سیاسی بر جامعۀ میلیونی هزاره جبران شود. شیخی که در محل چند هزار نفری محلش شایسته گی حفظ شرف و شخصیت را از دست داده بود، حالا باید با " آیت الله رهبر" صاحب سرنوشت جامعۀ میلیونی شود. آن مهرۀ دربار و آن شیخ ظلم پرور جاسوس، باید بیاید و ممثل سیاسی و اجتماعی جامعه ای شود که دربار، قاتل بیشتر از شصت و دو فیصد نفوس آن است و کینه و عداوت سیاسی دربار و کینۀ پدر کشته گی درباریان در برابر این جامعه، میراث سیاسی شان است. آن شیخ زنبارۀ تن پرور که بقایش منوط به دعا برای"بقای سلطنت و جمهوریت" بود، اینک باید بیاید ممثل درد اجتماعی و سرنوشت پر ادبار جامعه ای شود که دربار و درباریان تنها با حقارت اجتماعی و اسارت سیاسی و ملی این جامعه خو کرده اند. این تضاد سرنوشت اجتماعی میان جامعۀ هزاره و محسنی وجود داشت، ولی شیخ منفور، اما صاحب قدرت پرزور در درون جامعۀ کوچک محلش باید آنقدر از غفلت سیاسی جامعۀ هزاره بهره می برد که هیچکس بر نجاست نفس و آلودگی اعتقادی این شیخ ناز پروردۀ زنباره شک نمی کرد. آن شیخی که " توضیح المسایل" را همزمان با لذت پائین تنه اش برای دختران خوش باور محلش تدریس می نمود، اینک باید مسئولیت تربیۀ دوشیزه گان جوان را برای فعالیت سیاسی- تبلیغی جبهۀ جهاد به عهده گیرد! و اما اگر چهره عوض کردن و شخصیت عوض کردن شیخ به " آیت الله" کار فضا و عصر بی خبری جامعه بود، مگر عادت زنباره گی که مرض شیخ شهوت پرست بود، می توانست که وجود آیت الله را ترک گوید؟ و مگر همین مرض نبود که صداقت آیت الله محسنی را در برابر جهاد ونجات دین، فدای کیفیت میان خانۀ شیخ محمد آصف کندهاری ساخت.

...جهاد ادامه دارد و ملت واحد برای نجات دین و آزادی خویش می رزمد، نجات دین شعار هر فرد مؤمن است و هیچکسی نیست که با تضاد مذهبی، جهاد ملت را برای دین واحد ملت خدشه دار سازد و مفکورۀ وحدت دین را از زیر بنای جهاد کلیۀ جوامع ملت بیرون کشد. سنی و شیعه هردو واقف اند که اگر اسلام نباشد، نه شیعه است و نه سنی؛ و اگر وحدت دین نباشد، جهاد نیز نخواهد بود. محور، اسلام است و جهاد، وسیلۀ نجات این محور. شیعه در جوار سنی قرار دارد و سنی درجوار شیعه سنگرش را در امان احساس می کند. تمام ملت به دور محور و اهداف واحد می چرخد: خدا (ج) واحد است، دین واحد است و جهاد هدف واحد برای وحدت دین و نجات دین است. همه واقف اند که وحدت و یکپارچگی تنها وسیلۀ نجات است.

... و اما بیائید که یکبار دیگر به خاطر بیاوریم که محسنی چرا ایران را ترک گفت؟ مگر انشقاق مذهبی و اختلاف مرجعیت مذهبی باعث نشد که شیخ مزدور نفاق را در درون مذهب و جبهۀ جامعۀ واحد به وجود آورد؟ و همین شیخی که به علت نفاق مذهبی، در عصر جهاد برای نجات دین، با شعار وحدت دین وارد پاکستان شد، آیا با پیشکش نمودن تضاد نژادی و اجتماعی با جامعۀ هزاره، خودش را صاحب مقام سیاسی و جیرۀ اقتصادی نساخت و با بیم دادن از " حزب هزارا" و "حق خواهی آیندۀ هزارا" اولین سنگر جنگ نژادی را در برابر جامعۀ هزاره باز نکرد؟ در این مفکورۀ وحدت دین جهاد را با تضاد مرجعیت مذهبی برباد کرد و حتی مذهب واحد را برای امتیاز و آسایش رهبری خویش به دو پارچه گی محکوم ساخت و با این کار نفاق اجتماعی برای امتیاز قدرت، ملت واحد را مواجه به نفاق اجتماعی ساخت. برای افتخار به دست آوردن لقب" محسنی ازماست"، مگر اینبار نخواست که با خود فروشی و مذهب فروشی، مالکیت منبر جامعۀ هزاره را به نامش مهر کند؟ و اینجا خطای شیخ مفت خوار دلال صرف در همین بود که تصور می کرد با دلالیت شخصیت مذهبی یک محل کوچک، آنهم در ماحول امامبارۀ قندهار، می تواند امتیاز زیست را به دست آرد ولی درک نکرده بود که بازی با سرنوشت سیاسی و اجتماعی یک جامعۀ میلیونی بازی با آتشیست که حتماً دست را می سوزاند.

محسنی باخیانت مذهبی خویش می توانست که در سپیده دم پیروزی جهاد و تشکیل اولین نظام عادلانۀ سیاسی، برای نابودی سنگر عدالتخواهی جامعۀ هزاره، قتل عام چنداول و افشار را سازماندهی کند و با مرگ شیعه با دستان شیعه یکبار دیگر جنگ نژادی را برای استحکام حاکمیت انحصاری ضمانت کند، و اما این را ندانسته بود که محسنی اگر چه می تواند در رقابت سیاسی برای نابودی حقوق سیاسی و اجتماعی جامعۀ هزاره پیروز شود و صداقت خویش را برای صفت" محسنی ازماست" به اثبات برساند، ولی برای صاحب شدن و مالکیت بر منبر هزاره مواجه با رقیب اجتماعی دیگریست که ریشه های اشرافیت مذهبی آن در درون جامعۀ هزاره و خدمت سیاسی و جاسوسی آن برای دربار آنقدر قوی و بزرگ است که محسنی از موقعیت جاسوسی آن برای دربار آنقدر قوی و بزرگ است که محسنی از موقعیت جاسوسی برای خموش کردن مفکورۀ آزادی و عدالت در درون یک محل کوچک چند هزار نفری، در برابر مسئولیت سیاسی این رقیب مذهبی برای نابودی آگاهی در درون یک جامعۀ میلیونی اصلاً پشه ایست که هوای رقابت با فیل را در سر بپروراند. محسنی اگر چه در جنگ و تضاد و دشمنی خویش با رهبریت سیاسی جامعۀ هزاره، پشتوانه و حمایت سید جاوید و سید هادی و سید انوری و سید مبین و سید فاضل و سید بلیغ و ... را به دست داشت، والی غافل بود که منبر هزاره میراث اجدادی اشرافیت مذهبی سید جاوید و سید فاضل هاست که محسنی حتی اگر خواب حاکمیت یک ساعته را بر این مالکیت اشرافیت مذهبی ببیند، پرو بال و هست و بود خویش را سوختانده و نابود کرده است؛ و همین است راز فرسوده شدن یک شیخ پر تقلا و جاسوس و تبدیل شدن آن به یک آیت الله گوشه نشین و رنجور و ناراض! و همین است راز شکست مرگبار شیخ خاین بعد از آن نقش بزرگ سیاسیش برای شکست و نابودی مقاومت عدالتخواهانۀ جامعۀ هزاره در غرب کابل!

محسنی اگر جاسوس بود، برای اسارت یک محل کوچک بود؛ محسنی اگر آنقدر پول گرفت که امروز بانک پاکستانی توان برداشت سرمایۀ این شیخ را ندارد و شیخ ناگزیر شده است که پولش را به بانکهای آلمان غرب انتقال بدهد، به بهای جنگ سیاسی در برابر جامعۀ هزاره و به بهای جنگ مرجعیت مذهبی در درون مذهب شیعه بود؛ محسنی اگر در پشت تریبون حاکمان، ممثل و سخنگوی سیاسی و اجتماعی جامعۀ هزاره شد، به خاطر این بود که حامیان مرگ عدالت سیاسی، مرگ حقوق یک جامعه را در وجود او تحقق بخشیدند؛ ولی سید جاوید، جاسوس کار کشته برای اسارت سیاسی و فکر و مذهبی چند میلیون انسانی است که پیروزی آن را کم از کم دشمنی و سکوت مرگبار سیاسی، مذهبی و فرهنگی حاکمیت ها در درون جامعۀ هزاره مسلم می سازد؛ محسنی اگر پولش از بانک لبریز می شود، ولی سید انوری مالک آن جامعه و یا پشتوانه ایست که محسنی به بهای خیانت سیاسی و مذهبی در برابر آن پول چاپ کرد! و محسنی اگر فاتح چند روزه برای تحقق مرگ عدالت سیاسی در درون جامعۀ هزاره است، سید جاوید و سید فاضل فاتحان تاریخی برای حفظ مرگ عدالت سیاسی و اجتماعی برای جامعه اند. محسنی اگر چشم می داشت و اگر این چشم با دید از واقعیت ها، شعور سیاسی شیخ را بلند می برد، امروز مشاهده می کرد که سید انوری و سید کاظمی به عنوان " عموزاده گان" بی درد سر ترین توافق نظامی را بین خویش به وجود آورده اند و مگر این اتحاد نظامی بیانگر آن اتحاد سیاسی نیست که میان سید جاوید و سید فاضل در برابر آیت الله محسنی انعقاد یافته است؟

آری، بیائید به یاد داشته باشیم که " محسنی رهبر" با تمام بزرگی خویش، در رقابت با اشرافیت مذهبی سید جاوید ها و سید فاضل ها در درون جامعۀ هزاره به آن جنینی می ماند که در فردای به وجود آمدن و خلقتش مرد و گندید؛ محسنی فرزند ناز پروردۀ خیانت در برابر صداقت و اعتماد و باور های جامعۀ هزاره است؛ ولی سید جاوید و سید انوری، فرزندان کار کشته در برابر رقیبان اشرافیت خویش نیز اند؛ اشرافیت مذهبی ای که در طول چند قرن خون یک جامعه را با هست و بود آن می مکد و اسارت چند بعدی را بر این جامعه تحمیل می کند، اشرافیتی است که بعد از بلعیدن محسنی به عنوان یک فرد فرسوده آروق نیز نمی زند!

و بیائید که مردۀ محسنی را از زیر تنۀ اشرافیت مذهبی جبار سید جاوید و سید انوری بیرون کشیم! بگذارید که دنیا براین لاش بی تحرک و بی صاحب ننگ داشته باشد، ولی ما باید این لاش را برای گذاشتن آخرین مهر صداقت خویش بر لاش یک خاین دفن کنیم و به خاک بسپاریم. بگذارید که تاریخ به حافظه داشته باشد که خاین همیشه کشتۀ دست خاین است . دعای ما نیز به پیشگاه خدا همین است که " اللهم اشغل الظالمین بالظالمین و المفسدین بالمفسدین" وقتی ظالم با تیغ ظالم می میرد و وقتی خاین با تیغ خیانت هلاک می شود، و وقتی دلال مذهبی با خنجر اشرافیت مذهبی زخم کاری بر تنش وارد می شود، بگذارید که ما لاش فرسودۀ این شیخ نابکار را دفن کنیم که گند جسد خاین، سم خیانت را بار دیگر برای تقویت فضای خیانت پخش نکند.

بیائید خواهران و برادران:

بیائید که ناظر موجودی بی حرکت و بی جان باشیم که اگر زیست و حرکت کرد، برای خیانت بود و اگر همدست و همکار جلادان دهر شد، برای خیانت بود؛ اگر قتل عام یک جامعه را مصلحت سیاسی ارباب خویش پنداشت، برای خیانت بود؛ اگر برده گی باداران بد کردار را پذیرفت، برای خیانت بود؛ اگر با نفاق مذهبی و اجتماعی مسلح شد، برای خیانت بود؛ و اگر خیانت کرد، بازهم برای خیانت بود و این خیانت نه تنها در برابر ما، بلکه در برابر پروردگار هستی نیز بود؛ چون که این شیخ حرام اندیش حرام کردار حرام خوار، جز خیانت دیگر هستی نداشت و جز خیانت دیگر ایمان داشت و جز خیانت دیگر منطق برای زیست نداشت: که این شیخ، فرزند شیطان دهر برای درانیدن هر رابطه ای بود که می توانست زیر بنای عدل برای ملت باشد؛ که آن ابلیس بادار و این ابلیس پرست مزدور، دو راز هستی برای خیانت به هستی و انسان اند.

آری بیائید که انگشت شهادت بر جسد بی جان آن شیخی بگذاریم که اگر زیست، برای لذت بود؛ اگر خیانت کرد، برای لذت بود اگر مرد، بازهم از فرط لذت بود؛ که این شیخ نامرد، دین و دنیا را با خیانت برای لذت فروخت؛... و اما ای کاش تنها خیانت و لذت دو صفت این جسد فرتوت می بود؛ چون از این جسد، در طول تاریخ بوی خون آن اجتماعی خواهد آمد که با صداقت بالاتر از صداقت، او را احترام کردند و با عزت، بالاتر از عزت خود را برای حیات و موقف او قربانی کردند؛ از این جسد در طول تاریخ صدای آن فریادی خواهد آمد که به جای حق خواهی خون مظلومان، برائت نامۀ ظالمان را اعلام داشت؛ از این جسد در طول تاریخ، خندۀ آن غداری خواهد آمد که هنگام فرار از دیدن جسد سوراخ سوراخ شدۀ یک جوالی، در نزد ارباب سیاسیش قد بلند کرد و از این جسد، در طول تاریخ، وحشت از بربادی زنده گی آن جامعه ای بلند خواهد شد که همین اکنون نیز جمجمه های انسانی بی گناه آن در میان مخروبه های افشار، نادفن افتیده اند!

آری، برادران!

بیائید که محسنی را دفن کنیم؛ بیائید که ما خود این دفن را به سر برسانیم تا هنگام به خاک سپردن جسد، بر لوح گور آن بنویسیم که : " این شخص که اینجا دفن است، کارش کارنامۀ هر خاین دهر را عقب می زند. این شیخ که اینجا دفن است، در فردیت خویش و برای آلودگی فردیت خویش، خیانت به سرنوشت اجتماعی و سیاسی میلیونها انسان کرده است؛ این جسد که حالا آغاز به تکیدن کرده است، مال آن کفتار درنده در پوست میش است که در طول عمرش، یک کار خیر نکرد وهنگامی که از فرط شهوت رانی از پا می افتاد، حد اقل، بدون ترس از خدا، زمینۀ قتل هزاران انسان یک جامعۀ محروم را مساعد ساخت. " بیائید که محسنی را دفن کنیم و با نوشتن کارمانه اش بر لوحۀ سنگ گور از قبل تعبیه شده اش، سنتی را به جا بگذاریم که هر خاین باید با دستان قربانیان ظلم و جنایتش دفن گردد.

بیائید آقایان! تا هر چه زود تر شده است، محسنی را دفن کنیم، ورنه پوسیدگی یک تن فرتوت، بار دیگر موجودیت تعفن زای یک لاش خاین را به مشام ها می رساند.

آقایان! محسنی را دفن کنید، ورنه می پوسد!

(*)- امیر عبدالرحمن خودش این حادثه را در صفحۀ 75 تاج التواریخ چنین نقل می کند:" من دیدم سربند از بند های عمامۀ امیر باز شده است، بعد از سجده نمی توانست از ترس اینکه عمامه اش بیفتد، سر خود را از سجده بردارد. من نتوانستم تحمل نمایم امیر به این بزرگی مفتضح شود. فوراً نماز خود را شکسته، پیش رفته بند های عمامۀ او را بستم. اگر چه من نمازم را به اتمام نرسانیدم، ولی مشعوف بودم به اینکه عمل نیکی از من سر زده و امید عفو از خداوند دارم."

http://www.niceguy110.blogfa.com/