کم کم خدا حافظ فیسبوک!
یونس حیدری
اواخر سال 1389
بود که نیستان را با رویکرد مکتب فرانکفورت وهدف نقد شیخین ؛ تقویت فرهنگ
نقد و تحلیل همه جریانهای موجود درون جامعه هزاره شروع کردم به نشرش، جمعی از
دوستان جمع بودند، می نوشتیم، دیزاین می کردیم به چاپ خانه می بردیم و خودمان هم
در همه جا که لازم بود توزیع می کردیم!
یک عزیز بود که شاید هنوز نخواهد نامش فاش
شود، او تعهد کرده بود که ماه صد دالر هزینه چاپ آن را بدهد، اما قرار بود در سایه
باشد، کسی خبر نشود که تمویل چاپ نیستان را او می کند! مدتی به همین منوال پیش
رفت! نیستان او را مزه داده بود، کم کم دلش می خواست سهم رسمی بگیرد، دلش می خواست
که دوستان نزدیکش خبر شود که او هم در این حرکت سهمی دارد! کار نداریم بعضی از
دوستان نزدیکش خبر دار شدند توسط خودش که او هم در نیستان سهمی دارد! مدتی نگذشت
دیدیم که او را در دامی انداخته اند که
ناگزیر شرمنده نیستان شد و همان صد دالر خودش را هم دریغ کرد!!
نیستان بازهم به راه خودش ادامه داد! جمعی
از دوستان بودند که قرار شد هزینه نشر آن را با کمک ماهانه عهده بگیرند! چند نفری
هم در آن جمع پیدا شد که هر کدام تعهد کردند هزینه چاپ 20 و 30 شماره آن را به
عهده بگیرند. عمر نیستان اینگونه افزوده شد! تا اینکه یک روز خبر شدیم یکی از این
عزیزان را گرفته است افراد نا شناس تا سر حد مرگ لت و کوبش کرده اند، و چندین لک
پیسه او را هم به سرقت برده اند، و او چند شبانه روز در شفا خانه به حالت کما قرار
داشته است و...
کم کم دیدیم این جنایت کاران نمی خواهند
مستقیم با نیستان در گیر شوند، می دانند نیستان به هیچ شبکه استخباراتی ای وابسته
نیست، هیچ تمویل کننده بیرونی ندارند، به همین خاطر گاهی پیامهای تهدید آمیزشان می
رسید و به شکل جدی برای کسانیکه تمویل مالی می کردند مشکل ایجاد می کردند!
به همین دلیل من هم دیگر علاقه به نشر
نیستان نگرفتم، فضای فیسبوک اندک اندک رسم شد، در فیسبوک فعالیت جدی خودم را شروع
کردم، همیشه حرفهایم را بدون کدام ملاحظه ای گفتم، سر انجام دو مرحله فیسبوکم را
بند کردند، و باز هم نتیجه نداد! تا امروز در فیسبوک سخن گفتم، تا امروز در برابر
این دیوهای خیانت ایستادم، امروز هم در حوالی مصلی بودم، دیدم و دانستم که دیگر
نیازی به من نیست! جامعه دقیقن به همان جایی رسیده است که من می خواستم و آرزو
داشتم، حالا دیگر احساس می کنم من وظیفه خودم را انجام داده ام! امروز وقتی مشاهده
صحنه زیبای بیداری مردم در مصلی و شکست بزرگ خائنین را دیدم، بر خود بالیدم،
صادقانه بگویم احساس پیروزی کردم، کاری را که دیروز تقریبن تنها شروع کرده بودم،
حد اقل در مابین راه خیلی احساس تنهایی کرده بودم، فشارهای زیادی را دیده بودم،
بازیهایی را که تا سر حد جنون ودیوانگی مرا سوق داده بودند، اما تلاش کردم تسلیم
نشوم، امروز ثمر آن را می دیدم، و دیدم که دیگر طوفان بیداری به راه آفتاده است،
دیگر هیچ کسی قادر به بازگرداندن این طوفان نخواهد بود، بعد از آن تصمیم گرفتم حضورم را در فیسبوک کم نمایم و بروم
به سراغ کارهای زیادی که دارم و کارهای نیمه تمامی که مانده است.
این بود که خواستم اندک اندک با خیلی از
دوستان فیسبوکی ام خدا حافظی کنم.
شاید دیگر یا فیسبوک نیایم و یا خیلی کم
بیایم.
خرسندم که مردم خود را می بینم به میزانی از
کمال رسیده اند که دیگر هیچ شیخی نمی توانند آنها را بفریبند!
درود و بدرود

