یونس حیدری
دوم
ماموران پولیس آمدند و دستان شیخ کربلایی
آخوند را دستبند زدند و به اتهام ندادن پیسه شفا خانه به نظارت خانه بردند و تحت
بازداشت قرار دادند، چند ساعت از این بازداشت سپری شده بود که شیخ کربلایی آخوند
به عسکرها گفت من می خواهم اقا را ملاقات کنم! عسکرها گفتند آقا کیه؟ شیخ گفت همان
کسی که مرا اینجا بندی کرده است، عسکرها گفتند از تو صاحب شفاخانه شکایت کرده است،
شیخ گفت همان صاحب شفا خانه را بیاورید!
ساعتی بعد رئیس شفاخانه آمد تا از شیخ
مطالبه حق خودش را بکند، شیخ گفت خوب اقا صاحب شما از من چند می خواهید؟ صاحب شفا
خانه گفت دو لک و هفتاد هزار افغانی می باشد. شیخ گفت من حاضرم این مبلغ را
بپردازم اما باید بدون حضور عسکر ها باهم دو نفری صحبت کنیم!
عسکر خواهان ملاقات خصوصی شد، عسکر محل
ملاقات را ترک کرد و شیخ گفت به خاطر پرداخت پیسه باید به سوالهای من جواب بدهی وگرنه چیزی گیرت نمی آید.
صاحب شفا خانه گفت بپرس!
شیخ: تو اقا امام زمان هستی یا نه؟
-
نه
-
پس چرا شفا خانه بنام امام زمان هست؟ من باید خود امام
زمان را ملاقات کنم تو که صاحب شفا خانه نیست!
-
من صاحب شفا خانه هستم
-
نامت چیست؟
-
نامم نبی ککرگ صاحب شفا خانه
-
تو نبی ککرگ هستی ولی صاحب شفا خانه امام زمان می باشد
-
من نبی ککرگ هستم صاحب شفا خانه امام زمان که به همین
نام از وزارت صحت عامه جواز کار گرفته ام.
-
پس تو از نام مردم سوء استفاده می کنی؟
-
من یک داکتر و یک بزنس مین هستم از هر نامی که بتواند
مردم را جذب کند استفاده می کنم
-
ایا از امام زمان اجازه گرفته ای که از نامش سوء
استفاده می کنی؟
-
امام زمان نیست من او را از کجا پیدا کنم تا اجازه
بگیرم
-
پس منکر امام زمان هم هستی
-
من کاری به این چیزها ندارم
-
ولی من کار دارم نبی ککرگ . تو می دانی امام زمان کیست؟
تو می دانی ملیونها ادم چی رقم به او عقیده دارد؟ تو می دانی بدون اجازه کسی با
نامش تجارت کردن جرم است؟ تو نمی دانی؟ ولی این چیزها را به تو می فهمانم
-
پیسه ام را بده خودت را خلاص کن
-
من که گفتم پیسه ندارم ولی اگر یک اشاره کنم پیسه تو را
یکی از زنهای صیغه ای ام به تنهایی هم پرداخت می کنند! ولی من تو را یله گار
نیستم.
-
تو چی کرده می توانی؟
-
خوب است مه می گویم که پیسه ات را بدهد، اما بعد از
گرفتن می دانی چه می کنم؟
-
چه می کنی؟
-
من مجتهد هفتار قریه هستم، همه اهالی هفتاد قریه پیرو
امام زمان است و به او ایمان دارم، می روم برایشان می گویم که یک کافر پیدا شده
است و از نام امام زمان سوء استفاده می کند و به نام او شفا خانه ساخته تا مردم را
گمراه نماید. تازه از لحاظ قانونی تا با عقاید ملیونها انسان بازی کرده ای. عقاید
آنها را به تمسخر گرفته ای من هم از تو شکایت می کنم و هم به مردم می گویم و مردم
می دانند با تو چه کنند
-
مردم با من چه می کند؟
-
مردم خودت و شفا خانه ات را در آتش می سوزاند و...
کمی نبی ککرگ فکری شد و با خود گفت مثل
اینکه این شیخ بلای جانم می شود، بهتر است از خیر همین دو لک و هفتاد هزار تیر
شوم. رو کرد به شیخ و گفت من می روم رضایت می دهم و فکر می کنم هیچ مریضی را هم در
شفا خانه بنام شیخ کربلایی تداوی نکرده ام.
نبی ککرگ صاحب شفا خانه رفت پیش رئیس پولیس
و اعلام کرد که رضایت می دهد تا شیخ آزاد شود و هیچ گونه شکایتی از او ندارد.
رئیس پولیس دستور آزادی شیخ را صادر کرد و
شیخ ازاد شد و در بیرون از حوزه پولیست زنانش همراه سید آخوند منتظر بودند، به
سرعت شیخ به موتر سید آخوند سوار شد و گفت برویم به طرف شفا خانه!
زنانش گفت چی می کنی، جنجال خوب نیست، شیخ
گفت تاوان می گیرم، چطور توانسته است که او با مه بازی کند، کاری کنم تا زنده هست
یادش باشد که امام زمان چه می تواند بکند
موتر حامل شیخ کربلایی به طرف شفاخانه امام
زمان در پل خشک حرکت کرد، شیخ در پیش شفا خانه از موتر پیاده شد و مستقیم رفت به
دفتر رئیس! در دفتر رئیس هیچ کس نبود، نرسها تعجب کردند که شیخ باز چطور برگشته
است. نرسها به نبی ککرگ رئیس شفا خانه خبر دادند که شیخ متظر اوست! لحظاتی بعد او
هم به شفا خانه برگشت و با تعجب گفت، شیخ من که رضایت دادم باز اینجا چرا امده ای؟
شیخ گفت: تو رضایت داده ای و من که هنوز
رضایت نداده ام!
اعصاب رئیس خراب شد و گفت من دو لک و هفتاد
هزار را نگرفتم باز طلب گار هم هستی؟
شیخ گفت: بوریم دفترت تا گپ بزنیم.
ریسس دید چاره ای ندارد، درب اتاق ریاست را
باز کرد و شیخ پیش و رئیس از پشتش وارد دفتر شدند.
شیخ گفت: بگذار واضح برایت بگویم دو لک و
هفتاد هزار افغانی برایم می دهی تا من در قریه بر علیه تو فتوایی صادر نکنم. و بعد
لوحه امام زمان را هم بالا می کنی و می نویسی شفا خانه داکتر نبی ککرگ!! در غیر
این صورت باز من می روم پیس پولیس و شکایت می کنم که تو به قصد اهانت به عقاید
مردم این شفا خانه را بنام امام زمان کرده ای تا تحقیر کنی و خودت هم گفتی که امام
زمانی وجود ندارد و...
رئیس شفا خانه بیخی دست و پای خود را گم
کرده بود، مانده بودچی بگوید، که شیخ از جایش بلند شد و گفت خی دوست نداری دوستانه
حل و فصل شود، من رفتم قریه! به سوی دروازه خروجی حرکت کرد و رئیس دید راستی راستی
این شیخ بلایی برسرش می آورد گفت جناب من که هنوز چیزی نگفته ام، بنشین یک پیاله
چای بخوریم بعد همه چیز حل می شود، راستی نگفتی مریضی ات بهتر شده است یا نه؟ اگر
هنوز درد داره بگویم تداویی کنند و...
شیخ گفت: من وقت ندارم حرف مفت تو را بشنوم،
قبول نداری من رفتم قریه!
رییس فهمید که قصه جدی هست، گفت بیا قبول!
شیخ با ترش رویی برگشت بر چوکی نشست و گفت حساب کن!
ریسس گفت من که حالا این مبلغ را ندارم، یک
ماهی فرصت بده تا من جور کنم بعد خدمت شما می رسانم!
شیخ از جایش برخواست و گفت من وقت ندارم، محرم نزدیک است باید در
منطقه بروم پس منتظر فتوای من باش و...
ریسس گفت: بنشین شیخ گفت پیسه!
سر انجام رئیس شفا خانه بعد از بگو مگوهای
فراوان چاره را ناچار دید و تسلیم شیخ شد و مبلغ دو لک هفتاد هزار افغانی را به
شیخ پرداخت نمود و بعد شیخ با شمارش دانه دانه اسکناسها در خواست یک قلم و یک کاغذ
نمود و بر روی ورق سفید یک منار کشید که شبیه کیر ختنه نشده باشد، و در زیرش با خط
بسیار بد قواره و املایی غلط نوشت
امزای شخ کرلای
و بعد گفت اگر تا یک ماه دیگر نام شفا خانه
را تبدیل نکردی، این امزای! من است هرکس با این امزآی (امضاء) آمد به این شفا خانه
با او رویه خوب می کنی، نان می دهی چای می دهی، تداوی می کنی و از دواهایش پیسه نمی گیری خرج سفرش را تا
قریه می دهی که سلامت به قریه اش بر گردد و گرنه باز خود دانی ....
ادامه دارد
