۱۳۹۵ تیر ۲۶, شنبه

اهل قندهارم



ایت الله محسنی!
(با اجازه سهراب سپهری!)

اهل قندهارم
روزگارم خوب است
من مدرسه ای دارم نامش، خاتم النبیین است
ذوق، بی ذوق
و بی هوشم.... من
پسرانی دارم بهتر از شاخه بید
بی بر و  بی حاصل
دوستانی، همه شان اهل ریا
و خدائی که در این نزدیکی ها نیست!
صبح! داخل ارگ  بود شاید، لیک شبانگاهان در تهران!
من مسلمانم؟
ها!ها!ها!ها!
قبله ام، بانک لندن
جانمازم، ریش و ریا!
مُهرم، ریال
قصر ابیض، سجاده من
من وضو با جوشش خون هزاره می گیرم
درنمازم، سخن از یورو نیست
سبزی پشت دالرم، عشق است
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را "اوبا ما "
گفته باشد سرگلدسته کاخ
من نمازم را پی تکبیر بلر خواهم خواند
کعبه ام بانک لندن
کعبه ام، شرکت نفتی است که در نروژبود
کعبه ام، مثل هوای لندن
دائما درتغییر
حجرالاسود من، روشنی باغچه نیست
پرت می گوید این مردک!
حجر الاسود من، تیرگی عشق شماست

اهل قندهارم!
پیشه ام رمالی ست
گاه گاهی، فال هم می گیرم
قفسی می سازم با تبلیغ
می فروشم به شما
تا به آواز کسانی که در آن زندانند
دل تنهائی تان پاره شود
چه خیالی، چه خیالی... می دانم
حرفهایم پرت اند
خوب می دانم، حوض رمالی من، بی ماهی ست
 سید و سیده دارد به عوض
سیده هایش بی ریش
سیده هایش، قاضی
اهل قندهارم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در چین
به سفالی در ماچین
نسبم شاید، به هیولائی در شهراتاوا برسد
پسرم پشت دو بار آمدن چلچله ها
بار خود را بسته ست
دخترم، شاید درلندن
کیف دنیا را دارد
مردبقال از من پرسید "چند من خربزه می خواهی"
من از او پرسیدم، خفه خون می گیری؟.
می دهم باز به سیخت بکشند...
فکر کردم "هزاره ای" بود
یا که آن آدم دیگرکه اسمش یادم نیست....
از "جوار صلصال" آمده بود شاید...
پدرم، مادرم می گوید، نقاشی می کرد
تار هم می ساخت، ویولون می زد
خط وربط اش بی ربط
من به اورفتم شاید...
باغ ما در قندهار انار می دهد!
باغ ما جای گره خوردن لنگی با چادر است
باغ ما نقطه برخورد عدس با کشمش بود
زندگی چیزی بود مثل یک منبر رفتن
اجرتش ناقابل
قصه اش تکراری
آب بی حمد خدا می خوردم
انار را بی سبب می چیدم
زندگی چیزی بود تکراری
من به میهمانی مذهب رفتم
رفتم از پله تزویر به عرش
تا ته کوی دروغ
تاهوای خنک پنهانکاری
چیزها دیدم و می دانم درروی زمین
که اگر باز بگویم،
زمین می ترکد
کودکی دیدم، انتحاری بود
من جنین دیدم، انتحاری
من امامی  دیدم ظرف یک هفته میلیاردرشد
و هزاران مقلد، که گدائی می کردند
بره ای را دیدم که عرق می نوشید
من الاغی دیدم که قضاوت می کرد
من قطاری دیدم که تباهی می برد
من قطاری دیدم بارش فقه، و چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد برپشت  حیله
من حیله ای دیدم که وزارت می کرد
جنگ ها دیدم من
جنگ یک مشت سیاه با خواهش نور
جنگ تزویر و ریا با خورشید
جنگ خونین قمه با گردن
جنگ طوطی و فصاحت با هم
جنگ پیشانی زن با سوزن
بعد
فتح یک قصه به دست یک دزد
فتح یک باغ به دست تیشه
فتح یک کوچه به دست شمشیر
فتح یک شهر به دست سه چهار اهل هوا، همه شان  تفنگ به دست
فتح یک عید، به دست دو عروسک در تابوت
قتل دیدم
قتل یک قصه به دستورملا
قتل یک شعر به فرمان خودم
قتل مهتاب، به فرمان فقیه
قتل یک سرو به دست قمه ای روی موتر
قتل یک شاعر افسرده به دستورمجاهد

اهل قندهارم
اما شهر من بامیان نیست
شهر من، گم شده است
بهتر آن است که من
به اتاوا بروم
بارسلونا بدنیست
حیف ...برچی نزدیک است ولی ویرانش نتوانستم!
نه...
کارمن نیست شناسائی درد انسان
من در این ظلم آباد
به گمنامی غمگین علف دل بستم
از صدای نفس  هزاره  بیزارم بی زار
من صدای قدم خواهش رادر پشت سرم می شنوم
و صدای پای قانون
که سرانجام به گوشم خواهد خورد
روح من کم سن نیست
من درختم، من درخت کاجی هستم در گورستان
پسرانم شغل شان گورکنی است
روح من هیچ ندیدم که غمگین باشد
مثل بال حشره، وزن هوا را می دانم
مثل یک گلدان می دهم گوش به اذان مغرب
مثل زنبیل پراز میوه سنگین ام
مثل یک می کده بسته وویرانه، غمگین
به دالری خوشنودم
یورو هم بدنیست
من نمی خندم وقتی شبه امام
گریه اش می گیرد
یا که سیده ای می رود پیش خدا
خنده دارد اما،
خوب می دانم ریواس، گیاه خوبی است
و قمری ها را باید گردن زد
و کبابی خورد
به کبابی خوشنودم
و به بوئیدن یک مهرکه از خاک عرب می آید
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
زندگی شستن بشقابی نیست
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان هم نیست
زندگی ضرب زمین در شریان دل من
زندگی بردن اموال شماست
هرکجا هستم، باشم
زندگی، یعنی
مذهب شما مال من است
پنجره ، فکر، زمین، باز زمین، مال من است
اهمیت دارد آیا
که کسی می میرد یا چه کس می ماند؟
من نمی دانم
که چرا می گویند من حیوان نجیبی هستم!
چشم هاتان را باید شست
و لب هاتان را باید دوخت
و زبان تان را باید بست
دستهاتان را باید ساطوری کرد
تا که دستی نرود سوی قلم
با قلم باید نان پخت
با قلم باید دیزی داشت
نان را با آب مصفا کرد و شکم راسیر
و نخوانیم کتابی که در آن حرفی هست
و کتابی که در آن، ردپائی از مکتب نیست
و کتابی که در آن یاخته ها، بی بعدند
و نپرسیم کجائیم
بو کنیم اطلسی تازه ی بیمارستان را
و نپرسیم زحال هزاره ای
او چه حق دارد با آن چه که کرده ست، هنوز
زنده باشد، حتی درزندان!
ونگوئیم ترازوی عدالت کفه کرده ست به یک سو
کارما نیست عدالت
و نپرسیم چرا قلب من و شیخ و ملا آبی نیست
قلب گفتی....
قلب ما....
قلب ما را قدرت دزدید
معجزعلم طبابت مائیم!
بی قلب.... هنوزم سرپا،
لب دریا برویم
توردر آب بیندازیم
و بگیریم طراوات را از آب
کی طراوات می خواهد!
مرگ را عشق است
مرگ را عشق است
اهل قندهارم
روزگارم خوب است
من  مدرسه ای دارم نامش، خاتم النبیین…..

۱۳۹۵ خرداد ۲۸, جمعه

برچی، مرگ یک ستاره!




یونس حیدری
اخرین سواری از موتر در حالیکه ناله اش از گرمی هوا بلند است پیاده می شود و ده افغانی اش را می دهد و می رود! من چشمم به اطراف است که سواری جدید کجاست؟ به قول موتروانها ده افغانی کجا افتاده است تا بردارمش! آرام پیش می روم می بینم یکی سراسیمه از پیاده رو خود را به جاده می اندازد، تا چشمش به موتر می افتد به طرفم دست تکان می دهد تا ایستاد شوم. موتر را در کنارش ایستاد می کنم، می گوید: مریض دارد، باید عاجل شفا خانه ببرد، می پرسم از کجا و به کدام شفا خانه؟ می گوید شفا خانه دولتی؟ کرایه اش را گپ می زنیم و به توافق می رسیم، سوار موتر می شود و می رویم به سوی خانه اش که در نزدیکی هست، مریض را سوار می کنیم.
خانمش که حامله است و مادرش و یک خانم دیگر هرسه تای شان در چوکی میانی تونس می نشینند و خود مرد در پیش روی می نشیند و به سوی شفا خانه حرکت می کنیم. هنوز چند صد متری در سرگ اصلی دشت برچی راه نپیموده بودیم که به یک راه بندی بند شدیم، با خودم گفتم  باز برچی این وقت روز هم راه بندی؟ راه بندی شدید شد پیش روی ما تا چشم کار می کرد موتر بود، پشت سر هم دقایقی نگذشت که مملو از موتر شد و سرگ مقابل هم به علت تراکم موترهایی که خلاف رفته بودند قفل قفل شد! به نظر نمی رسید که راه حالا حالا ها باز شود موتروانها موترهای شان را خاموش کرده بودند و از موترهایشان  پیاده شده بودند و...
من هم موتر را خاموش کردم و از موتر پیاده شدم، و رفتم پیش تا ببینم پی گپ است؟ از یکی از موتروانها سوال کردم چرا راه بندی است؟
-          خبر نداری؟
-          گفتم نه به خدا؟
-          پس گوش کن تا خبر شوی! در مسجد ستاره دار! جنرال شلغم مامایش مرده است، فاتحه گرفته است! گفتم جنرال شلغم کیه؟ گفت همان که در آخرین روزهای حکومت قبلی رئیس جمهور برایش ستاره جنرالی داد و گفت بچم! تو جنرال مابین خانه خودت باش خو! او از انزمان یک جنرال ستاره دار مابین خانه اش هست، حالا از خاطر فوت مامایش فاتحه گرفته است و و پیشش همه رهبرچه های رنگ دار و رنگ پریده می آیند و راه را بند کرده است!
یکی دیگر از موتروانها نزدیک شد و گفت:
-          بی شرفها از مردم برچی می ترسند که کدام تخم مرغ به طرف موترشان پرتاب نکنند! این مردم که دیگر چیزی ندارند!
-          خائن خائف است
-          نمی رود همین فاتحه شان  را در مسجد نبی اسلم(نبی اکرم شهرک امید سبز) بگیرند که برای مردم مزاحمت نکنند!
-          هزاره ها هرچی که می کشد از خاطر مارهای درون آستین خودشان هست، در زمان کرزی وقتی قرار شد سرگ برچی ساخته شود، آقای کرزی و همان شاروال پیرکی شله بودند که این سرگ باید هشتاد متره شود اما اقای خلیلی هردو پایش را در یک موزه کرد که نه یک سرگ معمولی کفایت می کند وقتی کرزی سوال کرده بود چرا؟ اقای خلیلی گفته بود اگر هزاره ها آسوده شد دیگر سواری نمی دهند من و تو رای نیاز داریم و سواری اینها را کار داریم مه قول می دهم که تا 50 سال دیگر با همین یک سرگ از همین مردم سواری بکشیم و هر روز برایشان وعده بدهیم که سرگ بعدی را می سازیم...
-          خلیلی هیچ گناهی ندارد خودش گفته بود یک اشتبنی معاش خور است!
-          به یاد دارم شاروال گفت حال که اجازه نداده اند سرگ هشتاد متره شود از نظر من این یک سرگ موقت است و در حاشیه سرگ هیچ کس حق ندارد تعمیر اساسی بسازد و...
هوای سوزناک رمضان از یک سو مغز سر آدم را می خورد و از سوی دیگر لاسپیکر مسجد هم هر دم به قدرت تجاوز خود به حریم شخصی و روحی و روانی مردم می افزاید، موترها همانند گله گوسفندان در بیابان ایستاد هستند، به پشت سر خود نگاه می کنم می بینم دور موترم خلایق جمع شده است، خیز می زنم و می روم می بینم آه و فغان زن زائو همه را به طرف خود جلب کرده است.
از زن از شدت درد فریادش بلند است، شوهرش سراسیمه شده است، دو زن دیگر دست وپاچه شده اند نمی دانند چه کنند، من فقط اجازه می خواهم تا پشتی صندلی را به عقب بخوابانم تا فشار بر روی او کم شود، چوکی را تا امکان دارد به عقب می خوابانم تا زن دراز بکشد! من از موتر بیرون می شوم زنان دروازه موتر را می بندند با چادرهایشان پیش شیشه پرده ای می گیرند و فغان زن زائو اشک بسیاری ها را در جاده جاری می سازد! مرد نگران است، صدایی از داخل موتر می اید:
-          کلب علیییییی(سگ علی) خیلی گرم است اب بیار!
صدا کردم یک بوتل اب در پشت چوکی هست استفاده کنید تا اب یخ بیاوریم هردویمان خیز کنان رفتیم تا اب بیاوریم، من داخل یک مغازه شدم، گفتم یک بوتل اب معدنی یخ یخ بده! مرد چپ چپ به طرفم سیل کرد ولی چیزی نگفت یک بوتل اب یخ از داخل یخچالش کشید و شاید می خواست بگوید مگر مسلمان نیستی که در ماه رمضان اب یخ می خوری! پیسه اش را دادم به طرف موتر امدم! قبل از من کلب علی اب رسانده بود!
سر و صدای زن ساعتی دوام کرد، که فغان کودک بلند شد، مرد لحظه ای لبخند شادی بر لبانش جاری شد! کودک جیغ می زد، اما لحظاتی بعد صدای مادرش به گوش می رسید که زهرا جان داد!
کلبی علی سرش را به اطاق موتر کوفت و فریاد کشید بیچاره شدم! مردها او را در آغوش گرفتند، ارامش دادند، اما او با تمام وجود خود را بر زمین می کوفت و زهرا زهرا می گفت! که مادرش آمد سر فرزندش را در آغوش گرفت دلداری اش داد، برایش گفت: خدا را شکر پسرت سلامت به دنیا آمده است، اشک نریز! سر باشد کلاه زیاد است!