۱۳۹۵ مرداد ۳۱, یکشنبه

چگونگی قتل سردار قهرمان ( ‫#‏قوماندان_شفیع‬) توسط ‫#‏کریم_خلیلی‬!


بشیر بختیاری:
تکه ای از خاطرات من
سال 1375 – 30 اسد - مرکز بامیان
جشن بزرگ " احیای هویت " به اتمام رسیده است. بامیان پر بود از مهمانانی که داشتند به دیار خویش برمیگشتند
شب منزل جنرال بهرامی آمر قطعه کشف ح و ا ا - زیر بازار کهنه- تعداد زیادی از دوستان جمع اند (آقایان لیاقت علی امینی.ناصری .عارفی .رسولی.جواد سلطانی.عنایت چنگیزی.شهید مامور اسحاق.حنیف احسانی.قربان لخشوم ) و
ساعت ده شب قمندان شفیع نیز در این جمع پیوست وتا ساعات پاسی از شب همه با هم گفتند و خندیدند.
31 اسد حوالی 10صبح چونی بامیان - سه تن اسیر طالب تبادله شده بود و قرار بود صلیب سرخ آنان را از ح. و تحویل گرفته و به اسلام آباد انتقال دهد من برای ثبت تصویری این خبر رفته بودم میدان هوای و در راه برگشت قمندان شفیع را دیدم.
شفیع : بختیاری صاحب یاد تان است که برای من چه وعده شده بودی؟
من وعده شده بودم که نقاشی کلان از تصویر عبدالخالق رابرای شما آماده کنم ولی فعلن وسایلش موجود نیست، کوشش میکنم بزودی این نقاشی را آماده کرده برای تان رایی کنم.
ساعت 1 بعد از ظهر31 اسد – منزل جنرال بهرامی نشسته بودیم ، عنایت الله چنگیزی( استاد کارته) نیز وارد شد.
آقای چنگیزی کجا بودی ؟
چنگیزی : من امروز مهمان قمندان (شفیع) بودم ، قمندان شفیع ما را در هوتل " کیتَه کلو " کباب و شیر یخ داد
چنگیزی با تعجب گفت : سالهاست شفیع را میشناسم ولی امروز اولین بار بود که شفیع لباس سفید و نو پوشیده بود.
شفیع وقتی بخودش میرسد خیلی زیبا و تماشایی میشود.
ساعت 2.30 بعد از ظهر : صدای فیر از اطراف خانه کریم خلیلی دبیر کل ح و شنیده میشود.
صدای فیر زیاد تر میشود صدای رگبار تفنگ،پیکا و گاهی صدای ضد هوایی زیوو بگوش میرسد.چند فیر توپ های نیمه سنگین از اطراف چونی شین تپه و سنگر های سربودا (صلصال ) که مربوط قمندان علی داد میشد را هدف قرار داد.همه سراسیمه به سوی نا معلوم ها میدوند.
ازسنگر های بالای سر صلصال (قمندان علیداد) با فیر های مستمر اطراف خانه خلیلی را کنترل نموده و همه تحرکات را با فیر - زیوو- میخ کوب مینماید. این بگیرو نمان تا ساعات 4 عصر دوام داشت وآرامش بار دیگر به وادی بامیان عودت نمود
درهمان بحبوحه خبر بدی بین همه مردم پیچیدن گرفت خبر این بود : قمندان شفیع در مرکز(خانه خلیلی ) کشته شده است.
رفتم مرکز(خانه خلیلی) اطراف خانه خلیلی تا چندصد متری برای تردد ممنوع شده بود .
تنها مقربین درگاه خلیلی میتوانستند وارد شوند . حاجی داوود قمندان گارد مخصوص خلیلی وتعدادی سرباز با موتر رفتند طرف سفارت ایران اما از نیم راه برگشتند. دوبارسید محمد سجادی را دیدم که سراسیمه با کلاشینکوف دردست از خانه خلیلی بیرون شده و با دوسه بادیگاردش دوباره برگشت داخل قلعه . ما برگشتیم به خوابگاه خویش.
یادم هست با میان هیچ وقت تا آن حد دلگیروغمبار نشده بود. با مرگ شفیع همه مرده بودند گویا همه در تابوتی بنام بامیان راهی ابدیت اند،بامیان تبدیل به وادی وحشت شده بود.
ساعت 8 شب - لیاقت علی امینی.سعادت غزنوی ،جواد سلطانی و من در اطاق نشسته بودیم همه ساکت و آدم مرده بودند.همه عصبی ، هراسان و وحشت زده بودند. سلطانی با اعتراض به خلیلی وشیخ سعادت غزنوی با دفاع از خلیلی به مشت و لگد پرداختند اما با وساطت ما غایله ختم گردید.
1-6-1375 – ساعت 9 صبح اعضای بخش فرهنگی ح و به ریاست ناطقی کیو برای ملاقات خلیلی وارد ، مرکز (منزل خلیلی) گردیدند.
مهمان خانه (3 در 5 ) خلیلی پرآدم بود . او در صدر مجلس از زیر چپن اطرافیانش را تماشا میکرد،همه نشستند ، هیچ کسی به شمول خلیلی جرات شکستن سکوت را نداشت.
خلیلی هروقت که نگران ، مضطرب یا عصبانی میشود چشمان کوچکش داخل چوکات عینک همچون اقمار منظومه شمسی با سرعت شروع به چرخش میکند و ما از چرخش چشمهای وی اوضاع را تیره تر یافتنیم . بلاخره با سرفه خلیلی سکوت هم شکست
خلیلی بعد از سرفه ی گفت : " این پیش آمد که شما دیروز شاهدش بودید باید خیلی پیشتر ها پیش میامد".
خلیلی ادامه داد :حکمتیارصاحب امشب همرایم تلفنی تماس گرفت واز این عمل من (قتل شفیع) خیلی ابراز خوشی میکرد و به عنوان یک موفقیت کلان بمن تبریک گفت . حاج آغای ولایتی(وزیر خارجه وقت ایران) هم با تماس تلفنی مرامجاهد بزرگ خواند و تحسین کرد.
خلیلی در حالیکه لرزشی از هیجان در لحنش هویدا بود میگفت : امشب آمرصاحب احمد شاه مسعود هم درین باره تلفن کرده بود اما او بجای تقدیر خیلی ناراحت بود و میگفت که شما با کشتن شفیع بازوی بزرگ ترمقاومت را قطع کردید.
مسعود برای خلیلی گفته بود : در حالیکه شفیع نامی ترین قمندان ها و سرباز های شورای نظار را کشته است اما اگر من اورا اسیر میکردم هرگز اورا نمیکشتم.
2-6 – 1375 ساعت 10 شب منزل جنرال بهرامی . تعداد زیادی از دوستان از جمله جنرال آصف جنرال نادر.علی بابا رسولی وتعداد دیگر با همه نشسته بودیم. آقای بهرامی مثل همیشه بی باکانه شروع به بیان واقعه 31 اسد نمود.
بقیه واقعه از زبان شهید بهرامی
بهرامی : در کشتن شفیع که طراح این قتل دولت ایران است ، سید هاشمی قمندان قل اردوی ح و .سید اعلا رحمتی(فعلن والی). زکی والی بامیان. باز محمد جوهری بادیگارد خلیلی (جنرال فعلی در دولت کابل) وخود خلیلی نقش عمده را داشته اند .
او ادامه داد : اصل کاره و مجری طرح در قتل شفیع سید محمد سجادی است.او همه دستور هارا از سفارت ایران دریافت میکند. طرح این حادثه از خیلی وقتها قبل چیده شده بودتا اینکه در تاریخ فوق به مرحله اجرا گذاشته شد.
بهرامی اضافه نمود که سید سرور و یکی دوتای دیگراز جمله قمندان علیداد نیز بزودی ازمیان برداشته میشوند.
وقتی شفیع بدون محافظ وارد خانه خلیلی میشود تنها یک میل مکاروف را با خود داشته است ، دوموتر جیپ و یک موتر سورف از بادیگارد های شفیع بیرون دروازه در فاصله دورتر توقف میکنند. آنروز در بیرون دروازه حتا تفنگچه شفیع نیز از وی گرفته میشود در حالیکه قبلن هیچ قمندان خلع سلاح نمیشده اند.
وقتی شفیع از اولین دروازه وارد میشود همه جا را خلوت میابد تنها سربازانی را میبینند که روی بام در سنگرهای خویش در حال آماده باش دیده میشده اند. به محض که شفیع وارد دهلیز اول میشود سید هاشمی کلاش را پشت گردن شفیع مانده وامر توقف را میدهد . در همان حال باز محمد جوهری (فعلن جنرال در کابل) دست هایش را گرفته و با تکه ی دست های وی را به پشتش میبندد .داکتر علی سکرتر خلیلی دادو فریاد کرده از شفیع دفاع میکند اما توسط هاشمی با قنداق و سیلی خاموش میشود.در همین حال خلیلی در حالی که میکاروف را در دست داشته است با خشم و ناسزا گویی وارد معرکه میگردد.
نقشه چنین بوده است.
شفیع بی هراس ایستاده و به خلیلی میگوید : استاد من نمیفهمم شما چه هدف دارید. من همین قدر میدانم که تا هنوز هیچ خیانتی از من سر نزده است که موجب این رفتار شما باشم.هاشمی با ضربه قنداق تفنگ پشت کردن شفیع زده و وی را وادار به سکوت مینماید اما شفیع بار دیگرمیایستد و به هاشمی میگوید: هاشمی بچیم جواب این کارت را بزودی میگیری.
درین حال خلیلی با فیر اولین مرمی به طرف شفیع اورا به زمین میاندازد. دومین گلوله را هاشمی بسوی شفیع فیر میکند. سجادی و جوهری نیز درین عمل شریک اند.
باشنیدن صدای فیر در بیرون از مرکز محافظین شفیع از توطیه آگاه شده و دست به شورش میزند اما با فیر های زیوو ازسنگر های بالای سر صلصال(مربوط قمندان علی داد) آنها را پراگنده میسازد.
شفیع در حالی که خون از زخم های تنش جاریست به خلیلی میگوید : ببین خلیلی من بعنوان یک بچه هزاره مستحق مرگ از جانب تو نیستم . یادت باشد یک روز پشیمان میشوی!
خلیلی کلاش را از دست جوهری گرفته و بسوی شفیع رگبار میکند. با صدای فیر های خلیلی صدای شفیع برای همیشه خاموش میشود.
ساعت 5 عصر وقتی تعدادی از اعضای شورای مرکزی به داخل راه میابند با جنازه ی مواجه میگردند که بین کمپل کهنه و سفید رنگی پیجیده و پای دیواری انداخته شده است.
ساعت 5-30 عصر نماز جنازه شفیع توسط سعادت غزنوی وتعدادی دیگرخوانده شده و درگوشه از قبرستان زیر بازار کهنه محقرانه دفن میگردد.
روزهای بعد با اخذ اجازه ، مزار شفیع توسط بزرگان دره ترکمن نبش گردیده وجنازه وی به دره ترکمن انتقال داده میشود.
آنروز هم زمان قرار بوده که شفیع، سید سرور و قمندان علیداد از بین بروند اما بخت تنها با شفیع یار نبوده است.این سناریو توسط رژیم اسلامی ایران طراحی گردیده بود. ایران میخواست تاهزاره ها با تنزل قدرت نظامی سیاسی وابسته شورای نظار گردند و شورای نظار نیز از هم پیمانان مطیع دولت ایران در مقابله با پاکستان و برخی رقبای دیگرایران بود. بسیاری اسنادی که درین مورد چهره رژیم سفاک ایران رابرملا میساخت از موتری به دست آمده بود که توسط نیروهای سردار شفیع در (کتار خاک) بدست آمده بود. این اسناد همراه با مواد های دیگر مخابروی. رادیویی و استخباراتی از کابل بنام آقای سید یزدان پناه هاشمی ریس قول اردوی حزب وحدت ارسال گردیده بود .
دقیق یک سال بعد از واقعه
31 اسد 1376ساعت 7 عصر
من و جمعی از دوستان از جمله فهیمی بلخابی.اسماعیل صفدری.باقر فصیحی و جمع دیگر از سفر تفریحی بند امیر به بامیان برگشته بودیم .
ساعات_ 4 و 30 روز31 اسد_ آنروز هواپیمای حامل عبدالرحیم غفورزی صدر اعظم دولت فراری ربانی هنگام نشستن در رن وای بامیان از خط منحرف شده و سقوط مینماید.
درین سانحه تنها دونفر از سربازان شورای نظار زنده مانده و بقیه همگی کشته شدند. درمیان کشته شدگان این حادثه سید محمد سجادی و هاشمی قمندان قول اردوی ح و نیز دیده میشدند . آنانیکه دقیق در همان دقایق یک سال قبل برای این مردم عزای عمومی کاشته بود اینک دقیق درهمان لحظات خود با داس تقدیر و انتقام خداوندی درویده شدند.
بسیاری از دوستان ما هستند که دقیق ترو مستند تر جریان قتل شفیع را میدانند ودر جریان حادثه بوده اند اما امروز بنا بر روابط که با خلیلی و دیگر جنایتکاران ذیربط دارند یا دچار موانع سیاسی، مالی و موقف های شان هستند نمیتوانند آنرا بروز دهند.
نوت : آدمها همه میروند اما این خاطرات را باید برای نسل های آینده نوشت تا بدانند که بر نیاکان شان گذشته است.
پسندنمایش واکنش‌ها یبیشتر
Comment

۱۳۹۵ تیر ۲۶, شنبه

اهل قندهارم



ایت الله محسنی!
(با اجازه سهراب سپهری!)

اهل قندهارم
روزگارم خوب است
من مدرسه ای دارم نامش، خاتم النبیین است
ذوق، بی ذوق
و بی هوشم.... من
پسرانی دارم بهتر از شاخه بید
بی بر و  بی حاصل
دوستانی، همه شان اهل ریا
و خدائی که در این نزدیکی ها نیست!
صبح! داخل ارگ  بود شاید، لیک شبانگاهان در تهران!
من مسلمانم؟
ها!ها!ها!ها!
قبله ام، بانک لندن
جانمازم، ریش و ریا!
مُهرم، ریال
قصر ابیض، سجاده من
من وضو با جوشش خون هزاره می گیرم
درنمازم، سخن از یورو نیست
سبزی پشت دالرم، عشق است
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را "اوبا ما "
گفته باشد سرگلدسته کاخ
من نمازم را پی تکبیر بلر خواهم خواند
کعبه ام بانک لندن
کعبه ام، شرکت نفتی است که در نروژبود
کعبه ام، مثل هوای لندن
دائما درتغییر
حجرالاسود من، روشنی باغچه نیست
پرت می گوید این مردک!
حجر الاسود من، تیرگی عشق شماست

اهل قندهارم!
پیشه ام رمالی ست
گاه گاهی، فال هم می گیرم
قفسی می سازم با تبلیغ
می فروشم به شما
تا به آواز کسانی که در آن زندانند
دل تنهائی تان پاره شود
چه خیالی، چه خیالی... می دانم
حرفهایم پرت اند
خوب می دانم، حوض رمالی من، بی ماهی ست
 سید و سیده دارد به عوض
سیده هایش بی ریش
سیده هایش، قاضی
اهل قندهارم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در چین
به سفالی در ماچین
نسبم شاید، به هیولائی در شهراتاوا برسد
پسرم پشت دو بار آمدن چلچله ها
بار خود را بسته ست
دخترم، شاید درلندن
کیف دنیا را دارد
مردبقال از من پرسید "چند من خربزه می خواهی"
من از او پرسیدم، خفه خون می گیری؟.
می دهم باز به سیخت بکشند...
فکر کردم "هزاره ای" بود
یا که آن آدم دیگرکه اسمش یادم نیست....
از "جوار صلصال" آمده بود شاید...
پدرم، مادرم می گوید، نقاشی می کرد
تار هم می ساخت، ویولون می زد
خط وربط اش بی ربط
من به اورفتم شاید...
باغ ما در قندهار انار می دهد!
باغ ما جای گره خوردن لنگی با چادر است
باغ ما نقطه برخورد عدس با کشمش بود
زندگی چیزی بود مثل یک منبر رفتن
اجرتش ناقابل
قصه اش تکراری
آب بی حمد خدا می خوردم
انار را بی سبب می چیدم
زندگی چیزی بود تکراری
من به میهمانی مذهب رفتم
رفتم از پله تزویر به عرش
تا ته کوی دروغ
تاهوای خنک پنهانکاری
چیزها دیدم و می دانم درروی زمین
که اگر باز بگویم،
زمین می ترکد
کودکی دیدم، انتحاری بود
من جنین دیدم، انتحاری
من امامی  دیدم ظرف یک هفته میلیاردرشد
و هزاران مقلد، که گدائی می کردند
بره ای را دیدم که عرق می نوشید
من الاغی دیدم که قضاوت می کرد
من قطاری دیدم که تباهی می برد
من قطاری دیدم بارش فقه، و چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد برپشت  حیله
من حیله ای دیدم که وزارت می کرد
جنگ ها دیدم من
جنگ یک مشت سیاه با خواهش نور
جنگ تزویر و ریا با خورشید
جنگ خونین قمه با گردن
جنگ طوطی و فصاحت با هم
جنگ پیشانی زن با سوزن
بعد
فتح یک قصه به دست یک دزد
فتح یک باغ به دست تیشه
فتح یک کوچه به دست شمشیر
فتح یک شهر به دست سه چهار اهل هوا، همه شان  تفنگ به دست
فتح یک عید، به دست دو عروسک در تابوت
قتل دیدم
قتل یک قصه به دستورملا
قتل یک شعر به فرمان خودم
قتل مهتاب، به فرمان فقیه
قتل یک سرو به دست قمه ای روی موتر
قتل یک شاعر افسرده به دستورمجاهد

اهل قندهارم
اما شهر من بامیان نیست
شهر من، گم شده است
بهتر آن است که من
به اتاوا بروم
بارسلونا بدنیست
حیف ...برچی نزدیک است ولی ویرانش نتوانستم!
نه...
کارمن نیست شناسائی درد انسان
من در این ظلم آباد
به گمنامی غمگین علف دل بستم
از صدای نفس  هزاره  بیزارم بی زار
من صدای قدم خواهش رادر پشت سرم می شنوم
و صدای پای قانون
که سرانجام به گوشم خواهد خورد
روح من کم سن نیست
من درختم، من درخت کاجی هستم در گورستان
پسرانم شغل شان گورکنی است
روح من هیچ ندیدم که غمگین باشد
مثل بال حشره، وزن هوا را می دانم
مثل یک گلدان می دهم گوش به اذان مغرب
مثل زنبیل پراز میوه سنگین ام
مثل یک می کده بسته وویرانه، غمگین
به دالری خوشنودم
یورو هم بدنیست
من نمی خندم وقتی شبه امام
گریه اش می گیرد
یا که سیده ای می رود پیش خدا
خنده دارد اما،
خوب می دانم ریواس، گیاه خوبی است
و قمری ها را باید گردن زد
و کبابی خورد
به کبابی خوشنودم
و به بوئیدن یک مهرکه از خاک عرب می آید
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
زندگی شستن بشقابی نیست
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان هم نیست
زندگی ضرب زمین در شریان دل من
زندگی بردن اموال شماست
هرکجا هستم، باشم
زندگی، یعنی
مذهب شما مال من است
پنجره ، فکر، زمین، باز زمین، مال من است
اهمیت دارد آیا
که کسی می میرد یا چه کس می ماند؟
من نمی دانم
که چرا می گویند من حیوان نجیبی هستم!
چشم هاتان را باید شست
و لب هاتان را باید دوخت
و زبان تان را باید بست
دستهاتان را باید ساطوری کرد
تا که دستی نرود سوی قلم
با قلم باید نان پخت
با قلم باید دیزی داشت
نان را با آب مصفا کرد و شکم راسیر
و نخوانیم کتابی که در آن حرفی هست
و کتابی که در آن، ردپائی از مکتب نیست
و کتابی که در آن یاخته ها، بی بعدند
و نپرسیم کجائیم
بو کنیم اطلسی تازه ی بیمارستان را
و نپرسیم زحال هزاره ای
او چه حق دارد با آن چه که کرده ست، هنوز
زنده باشد، حتی درزندان!
ونگوئیم ترازوی عدالت کفه کرده ست به یک سو
کارما نیست عدالت
و نپرسیم چرا قلب من و شیخ و ملا آبی نیست
قلب گفتی....
قلب ما....
قلب ما را قدرت دزدید
معجزعلم طبابت مائیم!
بی قلب.... هنوزم سرپا،
لب دریا برویم
توردر آب بیندازیم
و بگیریم طراوات را از آب
کی طراوات می خواهد!
مرگ را عشق است
مرگ را عشق است
اهل قندهارم
روزگارم خوب است
من  مدرسه ای دارم نامش، خاتم النبیین…..

۱۳۹۵ خرداد ۲۸, جمعه

برچی، مرگ یک ستاره!




یونس حیدری
اخرین سواری از موتر در حالیکه ناله اش از گرمی هوا بلند است پیاده می شود و ده افغانی اش را می دهد و می رود! من چشمم به اطراف است که سواری جدید کجاست؟ به قول موتروانها ده افغانی کجا افتاده است تا بردارمش! آرام پیش می روم می بینم یکی سراسیمه از پیاده رو خود را به جاده می اندازد، تا چشمش به موتر می افتد به طرفم دست تکان می دهد تا ایستاد شوم. موتر را در کنارش ایستاد می کنم، می گوید: مریض دارد، باید عاجل شفا خانه ببرد، می پرسم از کجا و به کدام شفا خانه؟ می گوید شفا خانه دولتی؟ کرایه اش را گپ می زنیم و به توافق می رسیم، سوار موتر می شود و می رویم به سوی خانه اش که در نزدیکی هست، مریض را سوار می کنیم.
خانمش که حامله است و مادرش و یک خانم دیگر هرسه تای شان در چوکی میانی تونس می نشینند و خود مرد در پیش روی می نشیند و به سوی شفا خانه حرکت می کنیم. هنوز چند صد متری در سرگ اصلی دشت برچی راه نپیموده بودیم که به یک راه بندی بند شدیم، با خودم گفتم  باز برچی این وقت روز هم راه بندی؟ راه بندی شدید شد پیش روی ما تا چشم کار می کرد موتر بود، پشت سر هم دقایقی نگذشت که مملو از موتر شد و سرگ مقابل هم به علت تراکم موترهایی که خلاف رفته بودند قفل قفل شد! به نظر نمی رسید که راه حالا حالا ها باز شود موتروانها موترهای شان را خاموش کرده بودند و از موترهایشان  پیاده شده بودند و...
من هم موتر را خاموش کردم و از موتر پیاده شدم، و رفتم پیش تا ببینم پی گپ است؟ از یکی از موتروانها سوال کردم چرا راه بندی است؟
-          خبر نداری؟
-          گفتم نه به خدا؟
-          پس گوش کن تا خبر شوی! در مسجد ستاره دار! جنرال شلغم مامایش مرده است، فاتحه گرفته است! گفتم جنرال شلغم کیه؟ گفت همان که در آخرین روزهای حکومت قبلی رئیس جمهور برایش ستاره جنرالی داد و گفت بچم! تو جنرال مابین خانه خودت باش خو! او از انزمان یک جنرال ستاره دار مابین خانه اش هست، حالا از خاطر فوت مامایش فاتحه گرفته است و و پیشش همه رهبرچه های رنگ دار و رنگ پریده می آیند و راه را بند کرده است!
یکی دیگر از موتروانها نزدیک شد و گفت:
-          بی شرفها از مردم برچی می ترسند که کدام تخم مرغ به طرف موترشان پرتاب نکنند! این مردم که دیگر چیزی ندارند!
-          خائن خائف است
-          نمی رود همین فاتحه شان  را در مسجد نبی اسلم(نبی اکرم شهرک امید سبز) بگیرند که برای مردم مزاحمت نکنند!
-          هزاره ها هرچی که می کشد از خاطر مارهای درون آستین خودشان هست، در زمان کرزی وقتی قرار شد سرگ برچی ساخته شود، آقای کرزی و همان شاروال پیرکی شله بودند که این سرگ باید هشتاد متره شود اما اقای خلیلی هردو پایش را در یک موزه کرد که نه یک سرگ معمولی کفایت می کند وقتی کرزی سوال کرده بود چرا؟ اقای خلیلی گفته بود اگر هزاره ها آسوده شد دیگر سواری نمی دهند من و تو رای نیاز داریم و سواری اینها را کار داریم مه قول می دهم که تا 50 سال دیگر با همین یک سرگ از همین مردم سواری بکشیم و هر روز برایشان وعده بدهیم که سرگ بعدی را می سازیم...
-          خلیلی هیچ گناهی ندارد خودش گفته بود یک اشتبنی معاش خور است!
-          به یاد دارم شاروال گفت حال که اجازه نداده اند سرگ هشتاد متره شود از نظر من این یک سرگ موقت است و در حاشیه سرگ هیچ کس حق ندارد تعمیر اساسی بسازد و...
هوای سوزناک رمضان از یک سو مغز سر آدم را می خورد و از سوی دیگر لاسپیکر مسجد هم هر دم به قدرت تجاوز خود به حریم شخصی و روحی و روانی مردم می افزاید، موترها همانند گله گوسفندان در بیابان ایستاد هستند، به پشت سر خود نگاه می کنم می بینم دور موترم خلایق جمع شده است، خیز می زنم و می روم می بینم آه و فغان زن زائو همه را به طرف خود جلب کرده است.
از زن از شدت درد فریادش بلند است، شوهرش سراسیمه شده است، دو زن دیگر دست وپاچه شده اند نمی دانند چه کنند، من فقط اجازه می خواهم تا پشتی صندلی را به عقب بخوابانم تا فشار بر روی او کم شود، چوکی را تا امکان دارد به عقب می خوابانم تا زن دراز بکشد! من از موتر بیرون می شوم زنان دروازه موتر را می بندند با چادرهایشان پیش شیشه پرده ای می گیرند و فغان زن زائو اشک بسیاری ها را در جاده جاری می سازد! مرد نگران است، صدایی از داخل موتر می اید:
-          کلب علیییییی(سگ علی) خیلی گرم است اب بیار!
صدا کردم یک بوتل اب در پشت چوکی هست استفاده کنید تا اب یخ بیاوریم هردویمان خیز کنان رفتیم تا اب بیاوریم، من داخل یک مغازه شدم، گفتم یک بوتل اب معدنی یخ یخ بده! مرد چپ چپ به طرفم سیل کرد ولی چیزی نگفت یک بوتل اب یخ از داخل یخچالش کشید و شاید می خواست بگوید مگر مسلمان نیستی که در ماه رمضان اب یخ می خوری! پیسه اش را دادم به طرف موتر امدم! قبل از من کلب علی اب رسانده بود!
سر و صدای زن ساعتی دوام کرد، که فغان کودک بلند شد، مرد لحظه ای لبخند شادی بر لبانش جاری شد! کودک جیغ می زد، اما لحظاتی بعد صدای مادرش به گوش می رسید که زهرا جان داد!
کلبی علی سرش را به اطاق موتر کوفت و فریاد کشید بیچاره شدم! مردها او را در آغوش گرفتند، ارامش دادند، اما او با تمام وجود خود را بر زمین می کوفت و زهرا زهرا می گفت! که مادرش آمد سر فرزندش را در آغوش گرفت دلداری اش داد، برایش گفت: خدا را شکر پسرت سلامت به دنیا آمده است، اشک نریز! سر باشد کلاه زیاد است!