۱۳۹۲ دی ۳۰, دوشنبه

خامه ای اندر جواب هفته نامه مشارکت ملی و دفتر سیاسی حزب وحدت

خامه ای اندر جواب هفته نامه مشارکت ملی و دفتر سیاسی حزب وحدت

منصور میمنگی- منبع جمهوری سکوت


بارالها! نور معرفت ارزانی کن و طور روشنی بر ما، تا مس ها طلا شوند و خاکیان پر از خدا. خدایا! آفتاب را بر دل های ما نه تا برهیم از حقارت و پاک شویم از ره طهارت، شویم طاهر، يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ، خدایا! فهم بده به ما تا آخر، فَمَا لَهُ مِن قُوَّةٍ وَلَا نَاصِرٍ. صفا بده تا ماه شویم، از چاله و چاه رهیم، یا محمد! صلی الله علیه و اله و سلم، چقدر بی کس و یار است این پسر اَسلَم، اطرافش جمع است یک گله بی سواد به طور مسلّم.

بدان که ما همه از خاکیم و در خاک خواهیم شد و در اصل، ما از هر آلودگی پاکیم ولی برخی در گذر ایام ناپاک خواهیم شد. این خاکدانِ افغانستانِ لبریز از نفرین، پر است از سیاه مشق های سیاست بدور از کیاست، این مرز و بوم لعین پر از شیطنت و کین، نیست در مسلک و روش این مردم رسم و آیین و دین، بجز دل های چرکینِ که عاری است از یک زره شجاعت و برِی است از هرگونه شهامت. هر کسی دیگری را به کیش خود همی خواند و گمان همی برد: همه سیاه است و پیش همه ی مردم کاه است. این جا کاهدان است و یا طویله، آهای قوم و قبیله!

ندانم چرا ما همه بد شدیم       به بوی نجاست همه گَد شدیم
بود اصلِ ما نیک و فرّ و بِهی    ولیکن بدی می کنیم ما، گهی
چرا می کنیم دزدییِ آشکار    ز اقرار گریزان و دل بس فگار

القصه، شما، باشید دل شاد، همی دارید به یاد که نبشته ای داشتم نقشینه و نگار پر از نگین و زرنگار، بسیار موجز و اختصار بر قیراندودی نشریه ی نابکارِ خوار و زارِ وابسته به حزب وحدتی که از نقدم شد دل فِگار، با آن که نبشته ام بود از سر راستی، عاری از هرگونه پستی و حقارت، بدور از هر رذالت، بر دزدی هفت صفحه ای هفته نامه مشارکت، ارگان نشراتی حزب وحدت، که همانا حزب وحدت دو جوابیه گفتندی از روی زحمت، من، از این جواب ها همی افتادم سخت به وحشت و دهشت. چرا؟

بعد از نقدِ چون عِقد ثریایم، سفری داشتم به سرزمین آرزوهایم: میمنه. بی خبر از هلهله و غلغله و اینکه کاخ و باروی حزب وحدت افتاده است به وحشت و دهشت و خفت از راست گویی هایم که نقد عِقد ثریایم نه از سر کین بوده است و نه از ره کیش و آیین خاص، به راستی که دست دفتر سیاسی حزب وحدت تا لندن خلاص، برای هرگونه تقاص. روزها و شب های که حزب و درباریانش، رهبر و حواریانش تلخ کام شده است از خُلق تنگی روی بام شده است که ایدون می باید منصور بر دارد گردد، حالش زار گردد چون حلاج، ازیرا که عیان کرده است دزدی های هفته نامه حزب را بی خراج و باج، پاره پاره کرده است کالبد حزب وحدت را چون رخت گاج.

چند روزی که رخت سفر بر بسته بودم و تخت حضر برچیده بودم، سفری داشتم به سرزمین های شمال کشور، از کجا دانم که قلبِ دفتر سیاسی و مشارکتِ ملی گشته بوده است تَشوَر، منِ که دور بودم از هلهله و ولوله و غلغله یِ شهرِ هزار رنگِ کابل، وه! چقدر بد است شهر کابل؛ ملک پر از شیادانِ آسمان جُل. رفته بودم تا لختی بیاسایم از این غالمغال روزمره، که هیچ شناخته همی نشود در این شهر سره از ناسره و طلا از مس، خس و خاشاک و زمرد یک سان است در این شهر پر از افاده و فیس، تنها ذی بهاست آدم های کاسه لیس، هیس! بلند نگو که عالی جناب نکند خیس، دارد نوش جان می کند چیپس. سپس رخت بر بستم به مزار، شهری پر از مردمان نزار و خار و با نعمت، اگرچند آن جا شاه بی کلاه همی کند حکومت، اما، این شهر، نیز از اقمار دیگر شهرهای وطن است و بوستانی از این چمن است، بغل بغل عطر یاسمن است و مشک ختن است.

باری، در این مدت چشم بسته بودم از آواز دُهُل زمانه، بی خبر بودم از گفتار جاهلانه و جوابیه مشارکت ملی و دفتر سیاسی. تا این که دوستی از کابل تلفن همی کرد و بانگ داد: آهای مرد! مرد ولگرد، برگرد بیا ببین که حزب وحدت تب کرد. گفتم: مرا بِهِل که خواهان یک قریش اسودگی هستم اکنون هیچ نگو که بی دُهُل مستم، از زیر کار و بار رَستم، تا از فرسودگی کار، لختی، تن راحت سازم همی و بیاسایم دمی.

دمی ساز و آواز خود سر کنم   کمی محنت کار را در کنم
بیاسایم از هستی و نیستی   بگیرم برای خودم لیستی
چه ها هست راه تن اسایی ام   بریزم به دریا، دریای غم

و آن دوست گفتا: دفتر سیاسی حزب وحدت، از سر کین و کدورت، از ره شقاوت، با بغاوت به تو تهمت زده است همی و نبشته است جوابیه اش را از الف تا یا، عجب به پا شده است غوغا، وا ویلا. وانگهی همی دیدم که به نقد من که نقد زر است و دریای گهر است که نه از سر عناد بوده است نه از باب منقاد رهبری حزب وحدت، بلکه از سر تشخیص سره از ناسره بوده است و تبیین آدم درستکار از نادرستکار و دزدان سر گردنه، دو جواب داده است سبک و تُنُک و خُنُک که سرمای یخبندان قطب شمال را خجل کرده و دهان آدمی را از خنده کِیل، پای در گِل و لای آمده است تا ندا دهد: آهای منصور میمنگی: "هفته نامه مشارکت ملی اتهامات وارده مبنی بر "گدایی" " بی مایع گی" "سرقت" را وصله-های ناچسبی بر پیکر خود می داند و بکارگیری این گونه ادبیات را بیش از آنکه نشات گرفته از نقد علمی، فنی و کار ساز از کار رسانه ای هفته نامه تلقی نماید عقده گشایی برخی از فرو مایع گانی می داند که در پس هر واقعی مترصد ضربه زدن به هفته نامه مشارکت ملی و در پس آن حزب وحدت اسلامی افغانستان می باشند." (متن جواب هفته نامه مشارکت ملی)

عجب روی دارد عجب آبروی         که دزدی نماید، کند گفت و گوی
که من بی گناهم تویی عیب ناک        برو ای خلیلی! بنه سر به خاک
گذشته است دوران خر کردنت       رسیده است دوران تر کردنت
اگر مردِ ایدون برو مرد باش       چو چشمه مداوم همی سرد باش
یقین پوست گاو کرده ای روی را         دژم کرده ای تو یکی خوی را

وانگهی که این بخش از جواب را خواندمش، جوابیه را کمی از پیش چشمانم راندمش تا خوب بیندیشمش. ناگاه به خنده افتادم قاه قاه و گریستم به این منِ بی گناه، ای داد! بی خبر همی بوده ام که حزب وحدت اسلامی به رهبری محمد کریم خلیلی، از سر خیره سری، جور کرده است ترمینولوژی نوبری و واژگانِ نوی را کرده است وارد ناوگانِ زبان دری، عجب دربدری! که همانا "بی مایع گی" و "فرومایع گانی" باشند. برخاستم، رفتم جلو آیینه تا ببینم این کمینه آیا نقابی بر صورت دارد و دلی پر از حیلت و سیرتِ پر از دیو و دد؟ یا این که دیوان پس کوه قاف، در خانه حزب وحدت خانه کرده اند هستند علاف، تا ژاژخایی خود را جار بزنند و فرسودگی دیوان و دفتر و دستک حزب و هفته نامه مشارکت ملی را زار بزنند و ژرفای حقیقت از تهی حزب وحدت را جارو کنند و پارو زنند.

همی ناگهان گشت تاریک و تار   ز دست جوابِ گله نابکار
به چشم خلیلی جهان تیره شد     به نقد زرم یک سره خیره شد
سراسر تنش لرز و ترس بوده است    ز دست غلام و ملامانِ پست
وزان بعد مایه به مایع گستت   خلیلی به روی زمین بنشست

بر خود اندیشیدم: آیا این منِ تنِ خاک بدنِ زاده ی کوه و دمن و رها از هر بند و رَسَن، از چه روی عقده کشایی کنم و مترصد ضربه زدن باشم به کسی؟ نه به کسی، بلکه به خسی، ای خدای دادرس! به فریاد من برس، چرا عقده گشایی همی کنم آن هم بر پلاس کهنه و پاره و پوره حزب سبیل مانده از نسل پارتیزان های دوره نظامیگری، لاابالی گری، می نگری؟ که از سر ناتدبیری و یا پیری و یا خیره سری نتوانست بسیج کند منابع بشری، نشد که جور کند حزب معیاری و تدبیر کرد به دور و بر خویش یک سیستم مفت خوری و گرد آورد در اطرافش جمع بی سوادانی از این ملک بی سواران درس ناخوانده که نشاید تشخیص بدهد فرو مایه را از فرو مایع.

خلیلی بود نام آن نامدار    فرا خوانده است مر مرا کارزار
"چو فردا براید بلند آفتاب"     خلیلی نمایند رخ بر نقاب
چرا چون که دزدان غارتگرش  ز نقدم سراسر شده لش و پش
مقالات مردم دزدیده اند   که دزد است سزایش به زنجیر و بند
ندانم چرا داده است او جواب؟    نترسیده است از حساب و کتاب
همی کرده است دزدیی آشکار   غلامان و اصحاب آن نابکار
اگر کاره بود او یکی لشکری   ز فرزانگان گرد همی کرد بسی

همی دیدم که هفته نامه مشارکت ملی از سر تنبلی، مهملاتی را جور کرده است گزاف، کشیده است شمشیر از غلاف تا ببُرّد مرا از سر تا ناف، فقط مانده است که فحش و ناسزایم بدهدم با حرف کاف! آیا بی سوادی حزب وحدت است که به این گونه می زند لاف:
"عقده گشایی برخی از فرو مایع گانی می¬داند که در پس هر واقعی مترصد ضربه¬زدن به هفته نامه مشارکت ملی و در پس آن حزب وحدت اسلامی افغانستان می باشند."

ایدون به بادار شریکی، به حلاوت رفیقی، پناه به خدا از افراد شقی، قسم که دفتر سیاسی و هفته نامه مشارکت ملی از نیروی انسانی است معاف، فقط برود پس کوه قاف تا شود از چنگ منِ تیز چنگ معاف وگرنه تکه پاره اش می کنم از نوک سر تا ناف بیایند جمع کند ببردش بین لحاف، وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّه جَنَّتانِ. ایدون گذشته است دوران پارتیزانی، اگر مرد است بیاید به رزم من با قلم و قلمدانی نه با تفنگ و تف دانی.
من آنم که عقده ندارم یقین خدایا بیا و مرا نیک بین

نه آنم که باشم فرو مایعی    نه باشم فرومایه و طایعی
نباشد به دل کین از هیچ کس    بیا و ببین ای بزرگ دادرس

از چه روی منِ حقیرِ که همیشه کارم استوار است به تدبیر و نیست بر پایم هیچ غل و زنجیر، نه بنده و غلامم مر حزب وحدت، نه همی دارم بر دل یک زره شقاوت، از چه روی داشته باشم بر دل عقده بر هفته نامه مشارکت که این کار است بغاوت. با خودم اندیش همی کردم ایدون، صواب آن بود که هفته نامه مشارکت ملی، از ره خویشتن داری، احترام به شعور ملی، اعتراف می کرد مر گناه خود را و غلاف می کرد مر دود اندیشی را که دود، چشم انسان را کور همی کند و بایست حزب وحدت به جای بدگمانی های خود، حزب معیاری جور همی کند و چشم تمام سیال دارانش را کور و خانه نمور حزب خود را از منابع بشری و نیروی انسانی پخته، پُر و تقبل الله ایام السرور. نه اینکه نقدِ چون مروارید مرا عقده گشایی خوانند و سپس تهی از سواد خویش را عیان سازند و خفت خود را پشت مهملاتش پنهان کنند، زمانه نه آن است که چند پیر و پتال و یک مشت نقال و یک گله بقال و چند آدم بی سواد بی سیال که ندارند سواد اندازه یک شغال، جمعی از ابسقال که وارونه به تو داده است انتقال مر نقد چون صدف مرا بر دزدی های اصحاب هفته نامه حزبی تو که در آن هست جمعی چون رمال؛ در گرد و بر حزب جمع می شدند. بلکه حال، عصر درس خوانده هاست که می کشد مو را از ماست، منصور میمنگی خواست که مو را بکشد از ماست زیرا ایدون که ماست ترش در کار نیست و دزد نامه شما لایق بازار نیست اعتراف به دزدی از سوی شما نباید باشد عار، اگر مردید به حال خویشتن کنید گریه زار زار، وگرنه دزدگیرهای هوشیار شما را خواهد کرد غار غار، وانگهی مثل کلاغ خواهید گفت: قار قار قار، قار، قار، از چه روی نیت نیک مرا به عقده گشایی کردید عیار؟ هان! هفته نامه نابکار که تهمت می زنید به من از سر بغاوت و شقاوت به طرز آشکار که منصور، عقده گشایی همی کند؛ آهای خبردار، من نه آن فرومایع (فرومایه)ی هستم که در حزب شما باشم غول و زنجیر و یا نان خور پیر و یا چاپلوس مزد بگیر، مثل پلنگ می زنم نفیر: حزب وحدت بیچاره برو بمیر! با این جوابیه های بی نظیرِ بدطعمِ مثل پیاز و سیر که پر است از ناشیانگی سیاست، دور هستید از کیاست، چرا اختیار نمی کنید خاموشی، بروید به کنجی مثل پیشی، حالا مر منصور را می گویید: توهین گر؟ اگر مردید بیاییم در محضر رسانه، بکنیم با هم مباحثه که چه کسی است بر حق و اگر من بودم ناحق، بزنید گردن مرا بشکنید شَپَلَق، بزنید پاهایم را نرم کنید شق شق، تا معلوم شود کیست عقده گشا؟ آیا من هستم؟ حقیقت را بکن افشا نه این که پشت سر من بکنی حاشا. بارک الله تعالی.

داد و بیداد از جواب حزب تو    تیر زهر آلود برامد از گلو
از چه روی ناسنجیده گفتی جواب    لای لای ای طفل غمگینم بخواب
اول از هر کار برو خود پخته کن     لشکریان را لجام و نوخته کن
تا کمی آدم شود نیروی تو        با جدال نیک بیاید گفت و گو

جدال احسن
نیکو آن بود که حزب وحدتِ پر از ترس و وحشت، با دارای بودن نعمت سواد و دانش فراوان، همی می کرد خوانش قرآن که نیک فرموده است: «اُدْعُ اِلي سَبيلِ رَبِّكَ بِالحِكمَةِ و المَوعِظَةِ الحَسَنَةِ وَ جادِلهُمْ بِالَّتي هِيَ اَحسَنُ اِنَّ رَبَكَ هُوَ اَعْلَمَ بِمَن ضَلَّ عَنْ سَبيلهِ وَ هُوَ اَعلَمُ بِالمُهْتَدينَ، و نیک در سُفته است اعنی: مردم را به سوي راه پروردگارت به حكمت و پند و اندرز نيكو بخوان و با آنان به نيكويي مجادله نما، نه اینکه باد کنی کاه، گاه و بیگاه، در باد دهی خیمه و خرگاه، ای آدم آگاه!

هان! دزد نابکارِ غدار، بزنم به رویت حشره کش تار و مار تا محو شوی از روزگار؟ یا می کنی انکار که من ننوشته ام جوابیه یا بیا بنویس جوابیه و بگو: من غلط کرده ام بسیار و بکن چنین اقرار: همی دارم اقرار که بد کرده ام باربار که به منصور تهمت زده ام چون هستم بدکردار، همی کنم به دزدی ام اقرار، به بادار شریکی که نکنم از این ببعد چنین نشخوار.
سزایت خلیلی همین بود و بس بدانید که اطراف تو نیست کس

تو لایقِ فرزانگان نیستی   سزد مر تو را مر کاپی پیستی
برو جمع کن سر بنه روی خاک   که از فقر آدم شدی تو هلاک     

بار الها! برگوی مر مرا از چه روی، با کدام خوی درشت، درست بزنم بر دهان جواب گویان مشارکت مشت، تا دندان هایشان بریزند و از شهر و دهر بگریزند و شهر اندر شهر بلرزند تا از این ببعد نکنند از این بلاهت، مرتکب نشوند به این سفاهت که مر مرا عقده ای خطاب کرده اند و مر مرا عتاب کرده اند که ای منصور! تو عقده گشوده ای. بارالها! مر مرا نصرت بده تا چون "جری" تمام دندان های "تام" را یک یک بریزانم روی زمین نه از روی کین بلکه از سر تادیب و تعذیب، آهای چرا کرده ای نقد چون مروارید مرا تکذیب؟ ایدون هرگز انسانی، صداقت کسی را و متانت انسانی را به سخره نگیرند و دست نگه دارند از ژاژخایی ها و زان پس ره راستی پیشه کنند و ریشه بر تیشه خویشتن نزنند و بن و بنیاد بی ریشگی خویشتن را نکنند و ایدون مر هر مردی را راستگویی ره نجات است که گفته اند: النجات فی الصدق و ان الهلاک فی الکذب.

مر حزب وحدت و محمد کریم خلیلی را بعد از درود عطر اندود، پند همی دهم: هان حضرتا! به جای بدبینی هایت شکر افشانی هایت، بایست لشکر جرار جور کرد تا از واژگون بختی بدر ایی، این است رهایی تا رها یابی از پرتگاهی که در پیش رویت است. برو حزبت را حزب بساز تا شوی دم ساز وانگهی بکن رقص و آواز و نیروی انسانی گرد آور که از قدیم الایام گفته اند: "ز نیرو بود مرد را راستی/ ز سستی کژی آید و کاستی" ازیرا که نیروی انسانی کارامد عز و جا و شوکتت را حفظ همی کند و نیروی نابکار تو را به نصف جو برابر همی کند.

ایها الناس! از خنده گریه ام برامد، اف که حوصله ام سرامد، جوابیه حزب وحدت با کر و فر آمد، بیا تماشا کن غریو جوابیه را، که گوش فلک را کر کرده است و تمام مردم را فکر خر کرده است:

"متاسفانه در طول دوران گذشته کم نبودند افراد و جریان های که با نکته بینی و ریز شدن در نقاط ضعف حزب وحدت در صدد ضربه زدن به دستاوردهای این حزب و جایگاه بی بدیل آن در افغانستان بر آمده¬اند بنا نگارش چنین مطالبی تازه¬گی ندارد و نیازی به بازگشایی بیشتر موضوع نظر به عیان بودن براهین احساس نمی¬شود. اما تاسف بارتر و البته حزن برانگیز تر اینکه عده¬ای ابن الوقت این زمانه جامعه ما که سود و منفعت خود را در یک شکم سیر نان خوردن به همراه پیاز می¬دانند آتش بیار این معرکه شده¬اند. ایشان در پرده دری از آنچه که خود روزگاری افتخار قلم فرسایی در آن را یک وجیبه الهی و قومی برای خود می دانست از سایرین پیشی گرفته است."

ایهاالمومنین! هلا بیا و ببین، چه بلاهت و سفاهتی است در این دیار ما، روزگار دوار ما، بی تحمل است حاج زوار ما، که هیچ نیست بر این مردم ننگ و عار همی گویند مثل مردمان کوچه و بازار، باز هم ببینیم متن خردمند روزگار، ای روزگار بدکردار که هیچ شرمت نیست شاید گرمت هست، عرق کرده ای بسیار؟

"بنابراین باید از این استاد پرسیده شود چرا هفته نامه مشارکت ملی؟! (جوابیه هفته نامه مشارکت ملی)
صواب آن است که جواب ندهم مر جواب نویس را تا بیشتر نکشد عذاب، سزایش بادا باد، عقابش جهنم باد. صلاح آن بود که جوابیه نویس همی می رفت سنگ قبر نویس می شد تا روزنامه نگار البته صلاح خسروانی من این است که به همین بسنده خواهم کرد: هان! این من شب گرد در یکی از ولگردی های شبانه بی بهانه دزد را دست به یخن از حزب وحدت اسلامی و دفتر فرهنگی معاونت دوم ریاست جمهوری کشانده ام به میدان. بد است؟

"شبانگاهان که مخمور شبانه"   خلیلی جان گرفته است بهانه
همی گوید که منصور ماجراجوست    خدا لعنت کند ان که دروغگوست

بدان ایدک الله تعالی، مبارک بادا خِرَدِ مرد جواب دهنده ی هفته نامه مشارکت ملی، آخ که مستحق است یک سیلّی که دهان و دماغ یک شود تا دهانش رَوَک شود:

"ضمن رد ادعای سرقت توسط هفته نامه مشارکت ملی نقیصه وارده را ناآگاهانه و غیر تعمدی می داند"

چنان خنده بر من خاکی عارض گشت که از درد گرده به ستوه آمدم سپس سرم را همی کوبیدم به دیوار به ناله آمد دار و برفت از سر من آرام و قرار گویی این که جهان گشت تاریک، نفسم شد باریک از خنده. وانگهی همی رفتم تا پناه ببرم به قانون، ایدون اگر ملانصر الدین می شد خبر دار بی چون و چرا، می کوفت سرش بر دیوار تا زاغ و زغن می گذاشت پا به فرار، چون که در قانون مطبوعات امده است این اقرار: "سرقت ادبي عبارت است از نسبت دادن عمدي تمام يا بخش قابل توجهي از آثار و نوشته هاي ديگران به خود يا غير، ولو بصورت ترجمه." (تبصره بند نهم ماده ششم قانون مطبوعات)

شگفتا! چه چیزی را رد خواهد کرد هفته نامه به طور اشکار؟ عجبا! چه آمده است مر مردمان دزد مدار نابکار مکار این شهر را وَمَكَروا وَمَكَرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيرُ الماكِرينَ، آنانی که هم دزدی همی کند و هم عاری و منزه بداند از گناه گردن خود را. ملانصرالدین همی به خنده خواهد افتاد از این صورت پوست پینه بسته حزب وحدت مگر پوست شتر بسته است بر صورت که از سر کدورت به ارمغان آورده است برودت قطب شمال را و دریغ نکرده است مجال وقاحت را بر کردار خویشتن و رفتار بیش از بیش محال.

بارالها! رحمی نه بر دل که مانده است پای دفتر سیاسی حزب وحدت بر گِل، جا دارد بدهیم جایزه به خاطر بی کیاستی اش یک مندیل، تا به سرش کند آقای خلیل، چون که نمی تواند حزبش بپیماند منزل راستی و پر است از کاستی و ندارد مردانگی و لبریز است از چشم پارگی، زیرا که ندارد شجاعت اعتراف، بی مایه است ولی می کند پف و پاف که این منم حزب بی بدیل، حزب عریض و طویل. و آن دفتر سیاسی، آن مفسر جالباسی، چنین رجز خوانده است:

"حزب وحدت اسلامي درعين حالي كه مراقب توطئه آفريني ها وغوغا سالاري هاي حلقات مغرض در آستانه كمپاين انتخاباتي مي باشد، محتواي مقاله "منصور ميمنگي" را به هرصورت قابل بررسي و تعقيب مي داند. لذا كميته سياسي حزب، هيأتي را براي بررسي و پيگيري همه جانبه موضوع تعيين كرده تا به اتهام وارده بر هفته نامه رسيدگي نمايد. كميته سياسي حزب پس از دريافت يافته هاي هيأت، قضيه را تحلیل وارزيابي نموده، تصميم مقتضي را در زمينه اتخاذ خواهد كرد./ كميته سياسي حزب وحدت اسلامي افغانستان"

ایدون آن دفتر سیاسی مر مرا توطئه آفرین خوانده است با بدی ها و زشتی های اخلاقی قرین خوانده است و گوئیا غوغالا سالارم و سخت فرد نابکارم که از ره راستی به کنارم و افتاده در لجن زار حلقات مغرض، من هستم به این تهمت دفتر سیاسی حزب وحدت معترض.

و اما، اکنون که به پایان می رسد این دفتر، قبل از این که تمام شود منبر، بِهِل تا بگویم از چه روی نبشتم این جوابیه را و از چه خاطر تحریر کردم این نامه را که پر است از در و جواهر تا به یاری رب قاهر دندان های دفتر سیاسی و هفته نامه مشارکت را بریزانم تا آخر تا نکند قرُّ و فِر، من نیستم آدم شریر، اگر کسی به من بد کند، همی هستم زمهریر، برهم همی خواهم زد سریر و تخت و بخت و دبیر.

دلیل اول- هان! دفتر سیاسی که ندارد سیاستمداری، جز چند تن نابکاری، اگر می داشت جوابی می داد درخور شان، ای دفتر سیاسی! اگر داری رو کن چه داری؟ شمه ی فهم سیاسی، اگر مرده نیستی بده یک جواب دیگری. آری، نیست در تو جرئت و جسارت عیاری و جوان مردی، حالا مر مرا متهم کرده ای به وابستگی به حلقات فراری؟ از ره نابکاری؟ آیا تهمت تو به من نیست بزهکاری؟ و داده ای به من رنگ تعلقات، خدا بدهد به تو برکات. ایدون وقتی در تو نیست حیا، حداقل بترس از خدا و شرم کن از خلق الله آزرم کن و بیا خُلقت را کمی نرم کن بنشین رو به رو و دو تا دو به دو تا برایت بسازم فاش، بیا اخم بشکن از قاش، ای قره قاش! از چه روی خجالت همی نکشی تا مر مرا به توطئه افرینی کنی متهم، هی! می خواهی نگذارم به ریشت یک زره پشم؟ صورتت را از ته بتراشم لشم؟ و اینک هلا! هل من مبارز من بلند است اگر دل در قاب سینه ات بند است، بیا در مصاف تا شوی شکاف شکاف، ای استاد لاف و پتاف! به جوابیه ات بخند و گریه کن یا به نادانی اعضای دفتر سیاسی بسنده کن و دل از سیاست کنده کن، برو در پی نانوایی که نانوایی شرف است، مردم و خلایق طرف است.

چرا تخم کین کاشتی ای مرد خوب       به راستی چرا کردی تو هاپ و هوپ
ره راستی بد بود ای نیک مرد؟         که رفتی به بیراهه ی پر ز گرد

به خیل و حَشَم امر راستی بده به بازار بد امر کاستی بده
ایدون، منم، منصور میمنگی پرم از هیمنگی، پاره ات می کنم با تمام کر و فرت، خویش و نرت اگر داری تو نشان مردانگی، بیا به میدان خدا و راستی، خود را بکن عیان تا در حضور رسانه های بزرگ جهان، بکنیم گفت و گوی، اگر داری آبروی وگرنه مردم یقین خواهد کرد به دزدی ات ای استاد های و هوی، حالا تو مرا می گویی که غوغا آفرینم؟ من اینم: منصور، همانند منصور حلاج اگرچند ندارم تاج ولیکن به هیچ کسی نمی دهم باج تا باشم چون منصور حلاج سر بر دار و اگر تو حاضر نشوی بر سر قرار می رود آبرویت در شهر و بازار، این است، رجز خوانی من ای رییس حزب وحدت! بیا جنگ کنیم تن به تن یا بده گردن به رَسَن، حالا دفتر سیاسی تو توهین می کند سخت، ای نگون بخت، بیندازم از تخت؟ تا شوی واژگون بخت؟

"چو فردا براید بلند آفتاب"    خلیلی، من و "گرزِ افراسیاب"
همی بر کنم برج و باروی او    نشاید که نامی بماند از او
مرا توطئه گر همی خوانده است   او از عدل و انصاف مرا رانده است
همی گفته: او است غوغاگری  یقین بوده ام من از این ها بری
و حال آن که من از سر راستی     بدور از عناد و دور از کاستی
نداشتم غرض در ته قلب خود   بودم در کنام خودم همچو رود
که ناگه گلِه چاپلوسان او    همی تاخت بر من بسی زشت خو
منم نسل امروز مرا نیست کین     نه جنگ آوری کرده ام نه کمین
تو و نسل تو سنگری ساخته اید        به مردم مظلوم ما تاخته اید
من از دزدیی بخش فرهنگی ات      سیاسی میاسی و مرهنگی ات
اشاره همی کرده بودم کمی        تذکر همی داده بودم ولی
تو ناگه بشوریدی بر من چرا   فرا خواندی ای شیخ خشم مرا
بودم من پلنگ غنوده به خود      ولی کرّ و فرّ تو آورد دود
من و نسل من هی مدارا کنیم    دلت هست ایدون که رسوا کنیم؟
تو و نسل تو قاتلان وطن          من و نسل من عاقلان وطن
من و نسل من ننگ و عار آیدم         که با تو و امثال تو بزم و رزم
همی داشته باشم ای مردِ پیر    برو خانه ات خوب آرام گیر
رسیده زمانِ تباهییِ تو         من و نسل من نیستیم تند خو
من و نسل من منتظر در وطن   تو و نسل تو را کنیم ما کفن
تو و چاپلوسان درگاه تو         تو و مستشاران آگاه تو
گله بی سوادان الدنگ تو         ببردند از ما بسی آبرو
وزان دزدی و آن دو پاسخش        وزان بوق و کرنا و آن کش و فش
برو کاه بنداز به پیش همه       تو باشی شبان و همه چون رمه

هلا! این گز و این میدان، هی میدان طی میدان، من از مزار خواهم امد به میدان، بیا تا مردانه صاف کنیم میدان و مصاف کنیم. تا مردم نگاه کنند حقیقت را و ببینند شقاوت را که چه کسی حق است و باطل و چه کسی هست مستحق طیر ابابیل، اهای قابیل! این، منم منصور هابیل خواهم کشت تو را با بیل، حالا حزب تو با دار و دسته اش می کنند قال و قیل که منصور میمنگی توطئه آفرین است و غوغا قرین؟ افرین! این است حرف حسابت، کار و کتابت، این منِ که نداشتم هیچ غرض و نبود در بین هیچ مرض، جز گوشزد صادقانه، لایحه ای از سر رضاکارانه تا عبرتی باشد برای اصحاب قلمت، گرم باد چای و دمت، این طور است مردانگی؟ این نیست راه جاودانگی.

"دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر     کای نور چشم من بجز از کشته ندروی"

ایدون اکنون که قلم به این جا رسید، بدان که خاطر من رنجور است از نیش زبانت. من نه به فکر تو بوده ام و نه به یاد انتخابات، تو وارد کردی بر من اشکالات، یادت باشد که بازهم همی خواهم آمد به سراغت تا بپرانم خواب از باغ و راغت خواهم همی رفت به سراغ تک تک اعضای هفته نامه ات از اول تا اکنون تا بگیرم معلومات جامع، یا مگر در همان دوئلی که گفتم بیایی مرا بکنی قانع به حق خدای صانع، روزگارت را چنان بسازم تار که از دست بدهی آرام و قرار چون مار، مگر بیایی در دوئل به طور مردانه، در حضور اصحاب رسانه تا فرا خوانیم قضاوت مردم را و بزداییم ذهنیت های شوم را. دوئل من و تو تعیین خواهند کرد سیاهی و سفیدی را به بار خواهد آورد تباهی را برای آن که سیاه است و جای سیاهی در چاه است.

چو فردا شود روز، من آیم به جنگ     ندارم سلاح و ندارم تفنگ
تفنگم بود منطق و گفت و  گو قلم، کاغذ و ذهنِ دور از عدو
نشاید که حاضر نباشی هلا         اگر راست گویی بیا های بیا
بیا تا کنم مر تو را پاش پاش    همانند پشه سر دیگ آش
همان دفترت که سیاسی بود   نه دفتر که او پاک قیاسی بود
قیاس مع الفارق است ای زوار     به آن است که اینک کنی تو فرار

اگر نیامدی در سر قرار دوئل، روز را بسازم به سرت زنبیل، چون حرفایت بوده است دروغ، ادعاها و کش و فش دفتر سیاسی ات بوده است مثل کشک و دوغ، به باریکییِ چوغ، چرا مر مرا به تهمت گفته ای: منصور از سر کین گفته است؟ سخنانی را از سر بیهودگی تفته است؟ ایدون باشد تا باز هم ببینیم یگ دیگر را مردم ببیند تو و کرو فر را، هر کسی که حاضر نشود به دوئل، پای و سرش خواهد شد کِیل از ضرب بیل.

ایدون اگر نیامدی سر وقت، خیالت باشد تخت که خواهی افتاد از تخت و بخت، بیا، مباحثه نیست سخت. اگر حاضر نشدی آوان غَرَنی فیر خواهد شد بر سرت، دود همی خواهد شد پیکرت و هیچ نخواهد ماند اثرت چه اینکه من منصور هستم حلاج وار، برج و بارویت را کنم غار غار حالا به صداقت من می کنی توهین؟ نقد چون مروراید زربفت مرا می خوانی لعین؟ یقین تو سزاوار خاکستر خواهی بود و شدیار، آری بیا ده روز بعد در سر قرار در محضر حضار تا با هم کنیم دوئل یکی ما جان بدهد به عزرائیل.

بدان دامت برکاته که ده روز الیوم نشر این جوابیه در نشریه، همی فرصت داری تا در حضور رسانه ها بدهیم چلنج اگرچه تو داری گنج و مر مرا نیست نصیب جز رنج، اما، منصورها همیشه بر دار رفته است نه از روی دیوار کسی تا بدزد اموال کسی و مرتکب شود کار شوم در این مرز و بوم. بارالها! نصرت بده منصور را تا محو کند هرچه پلشتی است اندر وطن، تن تن تن تتن تن، منصور گردان منصور را که نیست در کارش ناعدالتی، هست کارش سراسر پاکی و ندارد از کسی باکی چون کار اش پاک است از محاسبه چه باک است.

الا ای حزب وحدت ای یگانه   صبا اول بزن زلفا رَ شانه
موهای تیت و پاشت نرم گردد     دلگ ریش و ریشت گرم گردد
دیگر هرگز نکنی پف و پتاق       برو آرام بنشین ته اتاق
بکن گریه ز دست بی کسی ها     نداری هیچ گاه تو دسترسی ها
به آدم های خوب این زمانه       صبا اول بزن زلفا رَ شانه
برو اول بخوان تو دیپلماسی      وگرنه از فنون ها تو خلاصی
نشد تو جور شوی حزب حقیقی     تمام تار و پودت است خلیلی
منِ شاعر ز دست تو غمینم         خبر داری که من در شعر نگینم؟
"خداوندا نگین را تو نگهدار"         جوابگویان گذارند پایِ فرار
تمت باالخیر
الاحقر المذنب، منصور میمنگی

هیچ نظری موجود نیست: