۱۳۹۳ بهمن ۵, یکشنبه

به بهانه پاسخ به دو کامنت




یونس حیدری
ساعت قریب 2 نیمه شب است، از خواب برمی خیزم می روم بیرون تا تونس را روشن کنم، کمی گرم شود، تا صبح زود وقتی می خواهی بروی از کنار جاده مردمانی را که منتظر تونس هستند تا کوته سنگی، مارکیت و شارمی روند پیششان شرمنده نشوی، باید خواب نیمه شبهای زمستان را بشکنی و بروی تونس را دقایقی روشن کنی تا گرم شود و صبح بدون درد سر روشن شود و بروی.
بیرون هوا خیلی سرد است، دقایقی داخل موتر می مانم و تونس روشن میماند، بدنم یخ می شود، تونس را خاموش می کنم، به خانه باز می گردم، همه خواب هستند، اما از من خواب می پرد، حال خوابیدن ندارم بر سر چوکی می نشینم، موبایل شکسته ام را باز می کنم، می روم سراغ فیس بوکش، می بینم کلی کامنت در زیر آخرین یاد داشت من گذاشته اند، انها را مرور می کنم، دو مورد آن توجه مرا به خود جلب می کند، یکی کامنت اقای جعفر عطایی و یک کامنت یک نفر ناشناس که من نمی دانم کی هست، کامنت جعفر زیاد قابل توجه نیست، اما کامنت مرد نا شناس برایم سوالهایی خلق می کند و مرا برای یافتن پاسخ آن می کشاند به سالهای دور از امروز همان سالها که هنوز جوان بودم و شور داشتم و شرر در وجودم زبانه می کشید.
1-      جعفر نوشته است     جعفر عطایی آقاى حيدرى عزيز،
از زبان "رهبر شهيد" دروغ ساختن اوج بى تعهدى و لااباليگرى است.
اگر اين را از خاطرات كسى نقل قول مى كنيد، بايد نام و مشخصات آن شخص را هم بياوريد. در غير اين صورت دروغپردازى است."
 باید بگویم جعفر جان!  بله خاطره است، روایت است از کسی که خود در آن صحنه بوده است، همانند روایتی که وجود دارد که امروز اگر طرح گردد شیعیان دو آتشه آتش می گیرند، که امام جعفر صادق قبل از اینکه صادق شود معروف بوده است به جعفر کذاب! اما حالا امامی هست بس بزرگ نزد شیعیان و پیروانش، اما من فکر نمی کنم وجود روایت خلاف آن را هم باید نا دیده گرفت.
جعفر جان! در این سالها گاه گاهی فرصتی دست داد تا در کنار آنهایی باشم که خود در صحنه بوده اند، حرفهای شان را شنیده ام؛ بخشی از آنها را یاد داشت کرده ام، و باید بگویم که این شنیدن ها هم حتا یک طرفه نبوده است، حتا پای صحبت های عارف کشال هم نشسته ام که ان روزها به حیث معاون قومندانهای جبهه مخالف غرب کابل بوده است. با انوری بوده است و... مقصد می خواهم که بگویم حرف و حدیث خیلی ها را شنیده ام، آنها که ارزش داشتند را به زیور حروف در آورده ام، خاطره ای که انجا هم بیان شده است یک خاطره واقعی می باشد که هم راوی دارد و هم روایت گرش زنده است، اما اینکه نامی از او نبرده ام، چون می دانم به ضرر آن فرد تمام می شود، و می دانم که اگر این روایت از زبان او نقل شود آسیب فراوان می بیند، به همین خاطر نام و مشخصاتش پیشم امانت است و شاید روزی کامل تر در مجموعه ای از خاطرات نشر شود. خاطراتی که از این قبیل روایتها در آن بسیار است.
2-      دوست دیگر نوشته است: Eshaq Moradi آقای حیدری آن وقت یک آدم که در دهن دروازه هم نمیماندش حال برای استاد مزاری توهنن میکند
براستی مزاری امثال مرا دم دروازه هم نمی گذاشت؟ آیا این شناخت از مزاری دقیق است؟ آیا مزاری دروازه اش بروی فرزندان هزاره بسته بود؟ یا اینکه نه قصه چیز دیگری هست دوستانی که در دربار استاد خلیلی رشد کرده اند اینگونه تصویر از شهید مزاری دارند، یعنی شهید مزاری را از عینک استاد خلیلی می بینند، همانگونه که او کسی را به دم دروازه اش راه نمی دهد، فکر می کنند که مزاری بزرگ هم راه نمی داده است، همانگونه که سکرتر استاد خلیلی با سیلی بر روی پیر مرد هزاره نوازش می کند و از دفتر کارته چهار بیرون می اندازد، فکر می کنند که استاد مزاری کبیر هم اینگونه بوده است، داستان سیلی زدن سکرتر استاد خلیلی را من سالها پیش در مشارکت ملی تحت عنوان "سکرتر سیلی زن" نشر کردم! درست است که انجا نمی شد نامی از ایشان برد، و قضیه را عمومی طرح کردم تا نشر شود ولی حقیقت همین بود که پیر مرد هزاره با سیلی از دفتر استاد خلیلی بیرون رانده شده بود و برای من دنیایی از رنج را به همراه داشت.
به خاطر اینکه بفهمیم که مزاری چگونه آدمی بود من به بخشی از خاطرات گذشته خودم در این نیمه شب باز می گردم و باهم مرور می کنیم.
حزب وحدت تازه تشکیل شده بود، هیئت حزب وحدت به ریاست مزاری وارد ایران شد، خلیلی صحنه را ترک کرد و رفت در پاکستان دفتر سازمان نصر نوین را با همکاری حزب اسلامی و... ایجاد کرد. اقای مزاری در تهران بود، ما خبر های مذاکرات را جدی دنبال می کردیم،  موانع هر روز زیاد تر می شد، مانع اصلی فعال شدن دفاتر حزب به ظاهر اقای محسنی بود، که هر دم شرطی می زایید! شرطهایش را هم اقای مزاری قبول می کرد و...
قرار شد مزاری مشهد بیاید، من از کتابخانه خسته از مطالعه آمدم در صحن حولی مدرسه عباسقلی خان، آنجا پاتوق ما بود، پاتوق خیلی های دیگر هم بود، آنجا هم مرکز فکر بود و هم مرکز بذله گویی! بگذار یک بزله گویی هم از انجا روایت کنیم. شیخ فاضلی یکی از ان بزله گوها بود که یک روز با مهارت خاص داشت توصیف بت های بامیان را می  کرد که در همین هین اقای صابری سرخ وارد شد، ایشان خیلی پوست سرخی داشت، دستش را به طرف صابری کرد و گفت، این هم کیر بت های بامیان وارد گردید!!
به هر حال در کنار نرده های باغچه ایستاده شده بودیم، من بودم، آن روزها اقای راسخ (که دانشجوی تاریخ بود، این روزها داکتر صاحب راسخ که مقیم کانادا شده است) بود و حاجی برهانی بود. کمی روی وضعیت حزب وحدت و موانع ان بحث صورت گرفت و انجا طرح شد که باید ماهم کاری بکنیم. این بود که سه نفری قراری گذاشته شد تا در خانه برویم و انجا مفصل بحث صورت بگیرد.
در خانه که رفتیم چه کنیم و چه نکنیم قرار شد یک اعلامیه تند صادر کنیم. سه نفری مشغول نوشتن شدیم، سر انجام هر سه نوشته خوانده شد. و در نهایت یک نوشته جور شد با عنوان "ترحم به نسل قربانی" بعد از نهایی شدن آن هرسه مان مبلغی پول انداز کردیم و بردیم چاپ تکثیر علوی تا تایب شود و تکثیر شود و...
اعلامیه تنظیم شد که هم زمان با امدن اقای مزاری در مشهد بین مردم توزیع گردد، از انجایی که مردم زیاد برای استقبال آماده شده بود، ایرانی ها پرواز اقای مزاری را به مشهد به تاخیر انداخت تا مردم متفرق شود، ما هم متفرق شدیم، به غیر از دو تا اعلامیه که اقای راسخ گرفت، دیگر همه شان در داخل کیف من بود، من به طرف خانه که حرکت کردم چند جایی سر راه از آن توزیع کردم از جمله سر راهم دفتر حرکت شیخ اصف بود، که دادم، حدود صد متری دور شده بودم که کسی با سینه سوخته از پشتم امد و مرا کشال کشال به داخل دفتر حرکت برد. انجا مرا تلاشی کردند و اعلامیه ها را مصادره کرد و بعد می خواست مرا در زیر زمین دفتر شان بندی کند، که من هم گفتم، اگز بخواهید مرا بندی کنید و تا نیم ساعت دیگه از اینجا بیرون نشوم فکر می کنم شما تاوان سختی خواهید کرد. انها رفتند باهم صحبت هایی کردند و سر انجام تمامی اسناد مرا گرفتند و اعلامیه ها را هم گرفتند مرا دست خالی از دفتر بیرون کرد.
من امدم به آقای راسخ زنگ زدم و ماجرا بازگو کردم، قرار شد به سرعت برویم در عباس قلی خان همدیگر را ببینیم. در عباس قلی خان رفتیم و او یک دانه از ان اعلامیه ها که با خط ریز هم تایب شده بود پیشش مانده بود، و بعد شروع کردیم به تلفن زدن به هر جا تا ببینیم آقای مزاری کجا هست، پس از تماسهای پی در پی مشخص شد که اقای مزاری تازه مشهد رسیده است و در حال رفتن به حرم امام رضا می باشد.
هردویمان رهسپار حرم شدیم، در نزدیکی های ضریح فولادی امام رضا اقای صادقی را یافتیم که رو به ضریح ایستاد شده است و اشک می ریزد، لازم است که بگویم هیچ کدام مان هنوز حضرات را از نزدیک ندیده ایم، تنها عکسهای شان را پراکنده دیده ایم و احتمال می دهیم که فلانی باشد.
بگرد و بگرد در ایوان دیگر رفتیم که یک نفر با چپن پشمی ایستاد است نماز می خواند، یک دریشی سیاه هم در پشت سرش نشسته است که بعدها دوست شدیم و سید علی بود. ما هم همانجا نشستیم تا نماز شهید مزاری خلاص شد، پیشش رفتیم و سلام علیک کردیم و بعد خود را معرفی کردیم و یک دانه اعلامیه را برایش دادیم و او تا اخر و با دقت خواند، از اعلامیه خوشش امد، و گفت بروید با سید هادی صحبت کنید، اگر کاری نتوانست خبر بدهید تا من حل کنم.
استاد به سید علی گفت شماره تلفن بدهد تا در تماس باشیم. از ان نیمه شب رابطه من با استاد مزاری بر قرار شد، چند موردی هم باهم نشستیم و حرف حدیث کردیم. و جنجال اعلامیه ها دوام دار شد.
چند روز بعد اقای راسخ و برهانی به من گفت تو بیشتر با مزاری در تماس هستی برو یک وقت از او بگیر تا جمعی صحبت کنیم.
خبر داشتم که استاد آمده است در خانه ای که متعلق به برادران استاد شفق هست، انجا جلسه دارند، من هم رفتم همه اعضای هیئت آنجا بودند، جلسه که تمام شد استاد از اتاق بیرون شد، چشمش به من افتاد من هم نزدیک شدم، استاد دم دروازه خروجی دهلیز که رسید یک طرف دستش را به چارچوب دروازه گرفت وایستاد شد و رو کرد به  طرف من و گفت: کار داشتی؟ گفتم استاد دوستان می خواستند با شما به طور خصوصی صحبت کنند، با خوشرویی قبول کرد و رو کرد به پشت سر خودش که سید علی ایستاد بود و گفت تنظیم کن! استاد پیش رفت و من با سید علی به دنبال استاد حرکت کردیم، سید علی گفت چی می خوای؟ گفتم وقت ملاقات! سید علی کتابچه وقت را از جیب کرتی سیاه خودش بیرون کشید و وقت ها تنظیم شده بود، و گفت فردا ساعت یک خالی است می توانید بیاید؟ گفتم اره! ساعت یک تنظیم شد برای ما!
من قرار ملاقات را به حاجی برهانی و اقای راسخ خبر دادم، فردای انروز سه نفری ساعت یک رفتیم در محل اقامت استاد در هوتل بین المللی همای مشهد، انجا رفتیم به اتاقی که متعلق به استاد بود، اما استاد نبود، ما نشستیم که دیدیم کلی مهمان دیگر هم آمدند، نمایندگانی از حزب جمعیت، حزب اسلامی و چند نفر دیگر که همه شان برای خودشان اسم و رسمی داشت.
آنروز استاد با کمی تاخیر آمد، از همه معذرت خواهی کرد به خاطر اینکه جلسه دیگری که بوده است دیر تر از وقت تمام شده بود و در راه هم مشکلات راه بندی بوده است.
استاد در کنار اتاقش یک اتاق دیگر هم بود که دروازه اندرونی داشت از جایش برخواست و از دیگران اجازه خواست که اول با ما بینند که گروپ اول بوده است و ما رفتیم در آن اتاق خورد چهار نفری نشستیم و اقای راسخ و برهانی حرفهای خودشان را زدند و استاد با مهربانی گوش دادند و بعد برای هر کدامشان جواب هایی داشت که امید وارم ان خاطرات را اقای برهانی و راسخ خودشان بیشتر و بهتر بنویسند.
چند روزی استاد در مشهد بود و برگشت تهران، ما هم چند باری دیدن کردیم و استاد مرا به یکی از نزدیکانش برای هماهنگی کارها معرفی کرد و خود تهران رفت.
در تهران بود که خبر شدیم از فعال سازی دفاتر حزب نا امید شده است و قرار است برگردد بامیان، بازهم من و راسخ و برهانی در کنار نرده های مدرسه عباسقلی خان جلسه اضطراری تشکیل دادیم و اینکه چه کنیم، بعد من به شوخی گفتم بیاید یک طومار جور کنیم و بدهیم مردم با خون خودشان شصت کنند به حمایت از حزب وحدت!! این شوخی جدی گرفته شد، بعد موضوع را جدی تر کردیم و اینکه بیاید طوماری به حمایت از حزب وحدت توسط علما جور کنیم، راه های عملی آن را بررسی کردیم، و دیدیم که کسی به حرف ما سه نفر که گوش نمی دهد، این بود که سراغ اقای وفایی رفتیم، چون از ما کرده سن و سالش بالا تر بود، او را وادار کردیم که با اقای رجایی صحبت کند و اقای رجایی می تواند حمایت استاد فصیحی مرحوم را که رئیس شورای مدرسین افغانی در مشهد بود را جلب کند و کار می شود جور. این مسیر پیموده شد و نتیجه هم داد، با همکاری آقای محمدی جنگانی که از کسبه مقداری پیسه تهیه کرده بود دو توپ پارچه و ... تهیه کردیم و کار امضای توماری که بعدها بیش از ایک هزار امضای علما در ان جمع شد آغاز گردید.
به هر حال رابطه من با استاد مزاری اینگونه استوار شد، و بعدها که برای چند ماهی در مشهد ماند من بیشتر در تماس بودم و هیچ کس از دم دروازه او رانده نمی شد.
اجازه بدهید حالا که دیگر خواب در چشمانم مرده است. یک خاطره دیگر هم بیان کنم از استاد: بالاخره دفتر مشهد حزب وحدت فعال شده بود یک تعمیر چند منزله بود که حولی مولی نداشت، به جایش یک تاکو کلان داشت که چاشتها انجا همه می رفتند نان می خوردند، اکثر وقت ها نان دفتر کچالو و یا لوبیا بود، سر ساعت به همه اتاقها خبر می دادند که نان، هرکس دیرتر می شد شاید برایش جیزی نمی رسید، یکی از مسئولین مالی هیچ وقت در تاکو رفته نان نمی خورد همیشه یا خودش در هوتل مقابل دفتر می رفت نان میخورد و یا اینکه نفر روان می کرد که برایش کباب و... بیاورد. اما مزاری تا می خواست برود زیر زمین برای نان خوری به خاطر اینکه مراجعینش حتا در راه زینه هم راهش را می گرفتند و گپ می زدند اخرای نان می رسید.
یک روز شاهد بودم که استاد امد در جایی که نفرهای دیگر نان خورده بود و رفته بود نشست. دستر خان نا منظم بود، مقداری هم در یکی از کاسه ها ته مانده غذای آدمهای قبلی مانده بود، استاد با نان های مانده همانها را لقمه کرد و شروع کرد به خوردن... و...
ببخشید دیگه داره صبح میشه باید بروم در سرگها.

هیچ نظری موجود نیست: