یونس حیدری
راوی رنج!
دوست ارجمندم جناب اقای (...)لطف کردند کتاب
راوی رنج را در اختیارم قرار داند، این کتاب از سوی جامعه هزاره های کانادا به
خاطر تجلیل بصیر احمد دولت آبادی سایه صادق رهبر شهید تهیه شده است.
بخشهای از کتاب را در حالیکه پیاده مسیر را طی
می کردم خواندم، در حقیقت بخشی از خاطرات مرا هم زنده کرد، جای دارد که بگویم من
با بصیر احمد دولت ابادی پس از شهادت رهبر شهید در قم اشنا شدیم، نام بصیر احمد را
در زمانی که مشهد بودم زیاد شنیده بودم، اما هیچ گاهی ندیده بودم شاید اگر دیده
بودم هم معرفی نشده بودیم. به هر حال من
در صحافی کار می کردم، مدتی بعد اقای بصیر هم در همان صحافی به شکل نصف روز مشغول
کار شد. باورم نمی شد، که انقدر زندیگ بر بصیر فشار اورده بود که او برای هزینه
زندگی اش مجبور شده بود به شکل نصف روز با معاش بسیار اندک مشغول کار شود. و نصف
روز دیگر را بر روی کارهای تحقیقی اش مصروف باشد.
بصیر همان مرد ریزه میزه ای که روزگاری نزدیک
ترین فرد به رهبر شهید بود و کاتب او! حالا آمده بود تار و سوزن در دست گرفته بود
و کتابهایی کهنه ای را می دوخت که برایش شاید تامین کننده نان خشک و خانواده اش
باشد.
درست وقتی که کسانی که حتا نیمی از تجربه بصیر
را نداشتند اما در کنار محقق و خلیلی در حال ثروت اندوزی بودند اما بصیر به خاطر
حفظ ارزشهای ذهنی خودش امده بود در زیر زمین بی نور و پر از کاغذ پاره های صحافی
کار کند و لقمه ای نان شرافت مندانه داشته باشد، اما قلمش را اسیر نانش نکند.
و...
کتاب را ورق زدم به اینجا رسیدم، خواندم و اشک
ریختم و نتوانستم این سخنرانی نا دیده بگیرم و شروع کردم به تایب کردنش تا شما هم
بخوانید، زیرا من شاهد بخشی کوچکی از زندگی بصیر بوده ام و می دانم اغراق نیست و
من شاهد کوچکی از برخورد های بابه مزاری بوده ام می دانم چگونه انسانی بود و در
سایه او باید بصیر ها این گونه با اراده و تسلیم نا پزیر رشد کنند و اگر نکند باید
بر ارمانهای آن مرد بزرگ شک ورزید .
این شما و این هم متن سخنرانی زهرا طاهری همسر
بصیر احمد دولت ابادی.
من و بصیر
زهرا طاهری
قبل از این که برادرم دستم را به دست
"بصیر" بگذارد، نه او را دیده بودم و نه هم شناختی از او داشتم. البت؛
در آن شرایط برای برخی از خانواده ها هنوز مرسوم نشده بود که دختر و پسر قبل از
ازدواج همدیگر را دیده و باهم تبادل نظر کنند. این ذهنیت برخاسته از همان فرهنگ
روستایی بود که نیازی به دیدن و تبادل نظر وجود نداشت، چرا که دختر و پسر از کودکی
همدیگر را دیده و با تمام خصوصیات هم آشنا بودند و اگر هم نبودند کسی به نظر دختر
اهمیت نمی داد.
وقتی مهاجرت پیش آمد و جریان شهر نشینی راه
افتاد، بازهم در برخی از خانواده ها همان فرهنگ روستایی در قالب شهری دنبال می شد.
ازدواج من و "بصیر" نیز با فرهنگ و آداب روستایی ، در شهر قم در سال 1366 اتفاق افتاد. درست همین هفته قبل
(27 رجب ) ما بیست و هفتمین سالگرد ازدواج
مان را پشت سر گذاشته، وارد سال 28 زندگی مشترک شدیم. این که در این 27 سال چه
گذشت. خود بحث جدا گانه ای لازم دارد. در این جا فقط به یک موضوع بسیار ساده و
ابتدایی اشاره می کنم که به نحوی با اهداف و انگیزه ای این همایش همخوانی دارد.
موضوعی که می تواند "بصیر" را بیشتر
به مردمش معرفی کند. ناراحت نشوید، حنبه های منفی او را بر ملا نمی سازم! صرف
خاطره اولین دیدار مان را برای شما بیان می دارم تا در یابیم این آدم تا چه حد به
نوشته ها اهمیت می دهد.
شب 27 رجب سال 1366 بعد از این که دیگران از
اتاق بیرون شدند، "بصیر" بدون این که به من چیزی بگوید سراغ ساک دستی خود رفت. از ساک خود چه بیرون خواهد آورد؟
بر خلاف تصورم او یک دفتر چه را بیرون کشید و چیزهایی نوشت وقتی نوشته اش تمام شد. رو کرد به من و گفت؛
این دفترچه مثل زندگی ما سفیید است، بگیر بنویس که این دفتر چه را مثل زندگی چگونه
سیاه می کنیم.
من به شدت ترسیده بودم، چون سن و سالی نداشتم،
تازه سال اول راهنمایی بودم. بسیار سخت و
دشوار بود، مخصوصا دختران آن دوران. قلم و دفترچه را از دستش نگرفتم. دفترچه را
این بار بین بکس کالا گذاشت نه در ساک دستی خود. حال می پندارم اگر آن شب من قلم و
دفتر چه را از دست او می گرفتم و از او نمی ترسیدم که نظرم را بنگارم، شاید زندگی
مشترک ما مسیر دیگری را طی می کرد و او قادر نمی شد این همه اوراق را سیاه کند. او
در آن لحظه حسا خواسته ها و آرزوهای خود را به تصویر کشیده و برایم نوشته بود که
چه کسی است و از زندگی مشترک چه می خواهد، اما من نه درک آن را داشتم و نه هم از
شدت ترس توانستم چیزی بنویسم و خواسته ها و آرزوهایم را بیان کنم.
شاید گفتن این داستان آسان باشد و شننیدنش سهل،
ولی تصور این که دو جوان برای اولین بار همدیگر را در خلوت ملاقات کنند، به جای
دیگر حرف ها، گپ از نوشته و نوشتن و سرنوشت اینده خود و مردم بیاید، به نظرم کمی
دشوار باشد. این مطلب را به خاطر آن در این همایش با شما عزیزان در میان گذاشتم که
بیشتر این مرد را درک کنیم.
شما در کجا سراغ دارید که یک جوان در آن شرایط
به جایی این که انگشتری، چیزی به عروسش هدیه دهد، قلم و کاغذ را در دست عروس دهد،
آن هم دفترچه ای که حتا جلد آن نیز سفید است. چه بگویم نامش دفتر چه بود، از کاغذ
پاره هایی حبل لله خود دفتر چه ساخته و به
دست خود دوخته بود. این نشان می دهد که زندگی و همه چیز در نظر "بصیر"
از راه قلم و کاغذ می گذرد. واقعیتی که درک آن برای خیلی ها دشوار است، همان طوری
که برای من به عنوان شریک زندگی او دشوار بود. سال ها با او بودم، ولی نتوانستم او
را به خوبی درک کنم، تا این که آن اتفاق مرا بیدار کرد و پس از سالها با او بودن،
سوختن و ساختن، تازه او را ندکی شناختم.
در همان عمل جراحی اول، در اتاق مراقبت های ویژه
وقتی به هوش آمد از من قلم و دفترچه خواست. از قبل با خود این ابزار را به
بیمارستان برده بودم، چون می دانستم که دوای درد او دفتر و قلم است. با چشمان پر
از اشک، هم از بابت نگرانی و هم از شوق که به هوش آمده است، قلم و کاغذ در اختیارش
قرار دادم. به سختی و با فشار تمام، فقط یک سطر نوشت و دوباره از هوش رفت. نگران
بودم و همواره بالای سرش دعا می خواندم و مشغول قران خواندن بودم که یک باره فریاد
زد بس است بس است.
صدا زدم حاجی! حاجی! و پرستاران را که مشغول یک
بیمار دیگر بودند، صدا زدم که بیایند، وقتی چشم باز کرد گفت: درد این قوم در وقت
مرگ هم رهایم نمی کند، به هزاره جات بودم. عبد الرحمن مرده بود و حبیب الله تازه
به حکومت رسیده و سربازان مالیه روغن را جمع کرده به پشت مردم به سوی کابل سوق می
دادند که پیر مردی از فشار بار پیش پایم افتاد.
دیگر نتوانست بلند شود، گفتم: بابی بگذار بارت
را من ببرم. وقتی بار با پشت کردم هرچه زور زدم، نتوانستم بلند شوم، این جا بود که
فریاد زدم ظلم بس است. این بار از توان این مردم خارج است که تو بیدارم کردی.
"بصیر" این حرف را گفت و دوباره بی
هوش شد. البته نه به این روشنی و صافی که من گفتم. بریده بریده گفت، ولی مفهوم حرف
هایش همان بود. وقتی "بصیر" دوباره چشم را بست، برای اولین بار در ذهنم
جرقه زد. سال ها بود که نام عبد الرحمن را از زبان او شنیده بودم، ولی صادقانه
اعتراف می کنم که اصلا برایم مهم نبود که او کی بوده و چه کرده است. اما حرف او در
آن غروب غم انگیز که خود با مرگ و زندگی در نبرد بود و من نگران او، مرا برای
اولین بار متوجه این مرد ساخت و زندگی
مشترک مان از همان شب 27 رجب و دلهره های
آن تا روزگار سخت و طاقت فرسای قم، سر انجام غربت و آوارگی در این گوشه از جهان
چون صحنه یک فیلم از پیش چشمانم گذشت. بر مظلومیت او و مردمم و خودم اشک ریختم.
به حدی دلم گرفته بود که طاقت ماندن در اتاق
رانداشتم. بی اختیار خودم را رساندم به بیرون. باران به شدت می بارید. رفتم زیر
باران. من هم، همنوا شدم با باران. وقتی به خود آمدم دیدم تمام لباس هایم تر شده.
به یاد "بصیر" افتادم زود بر گشتم کنار تختش. اما تا صبح افکارم روی
گذشته ها می چرخید.
تازه دریافتم که چرا او در زندگی مشترکمان، حتا
وسایل ساده زندگی را نتوانست فراهم کند. می توانست اما نکرد. تازه یادم آمد که
روزی در دورانی که تازه مکتب می رفتم و نمره انشایم 20 شده بود، بابه مزاری آن روز
با یک کیف پر از پول به خانه ما آمد. گفتم کاکا! نمره انشایم 20 شده. با خود خیال
می کردم شیاد برایم جایزه بدهد. گفت: آفرین! جان کاکا. سعی کن نمرات دیگرت نیز 20
شود " دیدم از جایزه خبری نیست. گفتم: برایم جایزه نمی دهی؟ گفت: " من
چیزی ندارم" گفتم: ساک پر از پول است. گفت: از من نیست. مال مردم است.
وقتی هم با بصیر زیر یک سقف قرار گرفتیم. روزی
پول خرد نداشتم از جیبش پول گرفته نان آوردم. وقتی فهمید بسیار ناراحت شد. که چرا
پول مردم را نان خریده ام. پول مردم به جیب تو چه کار می کند؟ برایم قابل درک
نبود. گفت: فقط می توانی از همان دو هزار تومانی
که ماهانه در خانه می گذارم خرج کنی، دست به جیب من نزن این اخرین بار
باشد.
عجیب بود. ساک پر از پول بابه مزاری هم از مردم بود و یک قران نمی داد. ما برایش فقط
یک دانه تخم مرغ در ماه رمضان می پختیم. نمی گفت این پول را بگیر برو کباب
بیاور. حتا در سحر هم غذا نمی خورد با
همان غذای شب روزه می گرفت. جیب پر از پول "بصیر" هم مال مردم بود.
حتا زمانی که برای اولین بار حامله بودم در
بازار دلم سر الو رفت، در کیف خودم پول نبود. "بصیر" هم پول نداشت. با
این که جیب اش پر از پول بود. گفت: مال مردم است. برایم نخرید. این مردم کی است که
پولش در ساک بابه و جیب "بصیر" است ولی اجازه نمی دهد اینها خرج کنند؟
درک این موضوع برایم بسیار دشوار بود، ولی تحمل می کردم.
هرگز فراموش نمی کنم روزی را که پس از اازدواج من و
"بصیر"، بابه مزاری خانه ما مهمان بود. از من پرسید. کربلا تو را اذیت
نمی کند؟ گفتم؛ نه کاکا جان! وقتی "بصیر" رفت، به من گفت: "سعی کن
تو هم کربلا را اذیت نکنی که هرچه دلت خواست از او بخواهی" من هم آفتاب پندش
را در آستانه قلبم پا بر جا گذاشتم و سعی کردم هرگز غروب نکند. این حرف بابه را
آویزه گوشم قرار دادم، چرا که قبل از آن هر وقت در باره کمبودی های خانه با
"بصیر" صحبت می کردم، می گفت: وقتی بابه بیاید، همه چیز درست می شود. من
فکر می کردم بابه همه چیز برایم خواهد خرید. نه این که مرا نصیحت کند که از بصیر چیزی
نخواهم. بابه مزاری و افراد خودی به "بصیر" کربلا یا کربلایی می گفتند. چرا؟ من نمی دانم. فقط این قدر می
دانم تا امروز هم به کربلا نرفته چطور کربلا و کربلایی شده است؟
هر وقت که نیازی به وسایل خانه پیدا می کردم
همان حرف بابه در ذهنم زنده می شد، لذا از "بصیر" چیزی نمی خواستم. حتا
دیگ و کاسه نداشتیم. تا وقتی در قم بودیم از وسایل خواهرم حاجی شیرین
عزیزم استفاده می کردیم. وقتی
تهران رفتیم هر وقت مهمان می آمد،
"بصیر" دیگ و ظروف بچه های حبل الله را می آورد که شستن آنها کار آسانی
نبود.
من جوان یودم. آرزو داشتم مثل دیگران باشم. ولی
هیچ گاه نخواستم به "بصیر" فشار بیاورم. از قدیم گفته اند: با دیگ نشینی
سیاه شوی و با ماه نشینی ماه. من با همنشینی اگر مثل "بصیر" نشدم، باز
به نحوی زندگی فقیرانه او را تحمل کردم. همان طوری که او را خیلی ها درک نکرد، مرا
نیز کسی حتا نزدیک ترین افراد خودی هم درک نکردند تا حدی که فامیل و دوستان ما را ترک کردند.
یک مرد تحصیل کرده از نزدیکان وقتی با همسر خود مشکل پیدا نمود، گفتم: در
زندگی باید گذشت کنید. مرا طعنه داد که تو همان زنی هستی که شویت نتوانست تو را نان
دهد. گه مردم را شسته زندگی ات را اداره کردی. تو هم حرف می زنی! یا یکی از زنان
هم وطن وقتی به عیادت "بصیر"
آمده بود، در وقت بیرون شدن برایم از دلسوزی گفت: فکر نمی کردم کسی که شوهرش کار
نکند و پول نداشته باشد هم آدم او را دوست داشته باشد.
یک دوست دیگر شبی زنگ زده، تازه از بیمارستان
برگشته بودم. خسته بودم: گفت" ژرا خسته ای؟ گفتم: "بصیر" بازهم عمل
شده تازه از بیمارستان برگشته ام. گفت:
زهرا! تو بد بخت ترین زن هستی که دیده ام. اگر شوهرت بمیرد، دولت پول تان را کم می
کند.
حرف این خواهر عزیز برایم به حدی دور از انتظار
بود که نتوانستم در جوابش چیزی بگویم. فقط سکوت کردم. اشک ریختم تا این که خود
تلفن را قطع کرد که حالت خوب نیست ، بعدا صحبت می کنیم. خیلی ها که از نزدیک با ما
آشنایی ندارند فکر می کنند اینها چون با بابه مزاری در ارتباط بوده، شاید قبلا وضع شان خوب بوده،
بعد از بابه وضع شان بد شده است.
این ها در حقیقت نه بابه را شناخته اند و نه
"بصیر" را. بابه و "بصیر" پول داشتند، اما بر خلاف دیگران
جرات و توان استفاده را نداشتند. من آدم های در ردیف باه را دیده ام و زندگی شان
را دیده ام. همچنین فرهنگیان هم وزن و همکار "بصیر" را هم دیده ام و
زندگی شان با ما، از زمین تا اسمان فرق داشت، ولی هرگز دچار حسرت نشدم. من هم به
نحوی گرفتار همان دردی شدم که "بصیر" شده بود، اما با تفاوت زیاد.
این چیزها را برای این گفتم که بابه و
"بصیر" را بهتر بشناسیم. این بود که مرا واداشت تا در این محفل علمی-
فرهنگی شرکت کنم. این مطلب را با شما عزیزان در میان بگذارم. از کسی و چیزی ناراحت
نیستم، ولی ازن قدر می گویم آن چه امروز در دسترس همگان به عنوان میراث فرهنگی
قرار گرفته، حاصل سال ها سوختن و ساختن است که کمتر کسی آن را درک می کند.
در پایان از همه شما عزیزان که زمینه این همایش
را فراهم ساختید و نیز از شما عزیزانی که با شرکت
خود این همایش را رونق بخشیدید و
عزیزانی که با قلب های بزرگشان و با محبت
های بی دریغ شان در این دوران سخت و دشوار ما را تنها نگذاشتند صمیمانه تقدیر و
تشکر می کنم. البته زحمات شما مردم عزیز و جلیل القدر در حق ما بیشتر از آن
است که بتوان قدردانی کرد. زبانم قاصر و
دستم ناتوان است، اما با آن هم تقدیر و
تشکر می کنم. خدا را شکر که شما هستید. اجر همه شما خدای مهربان. ولی به عنوان یک زن، یک مادر و شریک زندیگ یک
فرهنگی ، از این فرصت استفاده نموده یک پیشنهاد
دو وجهی را در این محفل ازایه می کنم که یکی مختص به خانواده بزرگ فرهنگیان
کشور می شود و دیگری شامل همه است.
الف: در بخش فرهنگی، وضعیت سخت و دشواری را که
ما پشت سر گذاشتیم. تجاربی را که به دست آوردیم، یاد آور می شوم که خوب است وقتی استارت یک طرح کلان فرهنگی در
جمع افغانستانی های مقیم کانادا زده شده، آن را در بخش های کوچک فرهنگی نیز گسترش
دهیم.
از قدیم گفته اند: پیش طبیب چه می روی پیش
سرگذشت برو. ما خود از آن عقبه های خطرناک عبور کرده ایم. می دانیم چه موانعی سر
راه فرهنگیان و خانواده های آنها قرار دارد. البته نمی گویم همه فرهنگیان چه بسی فرهنگیانی که هیچ نیازی ندارند، اما فرهنگیانی
هستند که نیاز به حمایت دارند تا به کار
خود ادامه دهند. با اندک کمک می توانند فعالیت خود را دامه دهند و برای همیشه
فرهنگی مانده و خانواده های شان آبرو مندانه زندگی می کنند. در قدم اول باید این قشر آسیب پذیر شناسایی شوند. بعد با اندک
حمایت مالی می توانند زندگی خود را بچرخانند. مشروط بر این که حمایت ها مستمر و
ثابت باشد.
ب: در بخش عمومی باید این واقعیت را بپذیریم که
مریضی ها و در ماندگی ها یک رویداد ویژه و استثنایی نیست که فقط تعداد خاصی را شامل شود و دیگران
از ان مستثنی باشد. بلکه در شرایط خاصی ممکن سراغ هرکسی بیاید که البته در قدم اول
توکل و توسل را خود افتادگان نباید از دست دهند. در قدم دوم نباید آن ها را فراموش
کنند.
پس چه بهتر که در وضعیت استواری و ایستادگی مغرور نشویم و دیگران را از یاد نبریم. در صورت
افتادن و افتادگی صبر و تحمل را از دست ندهیم. بنا بر این هرکسی در هر موقفی باشد،
وقتی افتاد نیازمند همکاری است. این شامل
حال همه می شود، منتهی با تفاوت های زیاد. امید واریم در غربت و اوارگی نه خوبی های گذشته و بومی را از یاد ببریم و نه
هم از کسب خوبی های میزبانان غافل شویم.
دلت شاد، لبت خندان، عمرت پر بار، اهدافت جاودان
و قدم و قلمت استوار
والسلام.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر