یونس حیدری
دیروز وقتی رفتم فیسبوک را باز کنم دیدم
دیگه باز نمیشود! تعدادی عکس را در برابرم قرار داد و از من خواست که در برابر
انها از خود عکس العمل نشان دهم. که آیا
می شناسم یا نه؟ به هر حال طی مراحل هم نمودم و دیدم که دیگر سود بخش نیست! صفحه
فیسبوکم بلاک شده بود!
به یاد دارم از سال 20009 من عضو فیسبوک
شدم، در اوایل فقط بین دوستان بود، اما کم کم صفحه فیسبوک شده بود مرکزی که من در
آن می توانستم نفس بکشم! و تنفس دوستان و دشمنان را در آن مشاهده کنم!
شاید فیسبوک تا زمانیکه مجالی بود تا هفته
نامه نیستان را نشر کنیم، زیاد برایم دارای اهمیت نبود، چون هرچه دغدغه داشتیم هر هفته یا پانزده روز در ان
خالی می کردیم. نیستان حکایت دراز دارد، دوستان در انتظار امدنش بودند، انها یی که
بر خلاف ما فکر می کردند وحشت زده بودند که این بار به کدام سوی حمله می ورزد؟ ما
در نیستان برای اولین بار بود که در کابل فرهنگ شک را ترویج می کردیم؛ اندیشه های
مکتب فرانکفورت را ما در همه عرصه های سیاسی؛ اعتقادی و مذهبی دنبال می کردیم.
راستش برای ما هیچ چیز قداست نداشت، نمی شد که در حامعه بسته کنونی گفت برای ما
هیچ چیز قداست ندارد، باید آرام و پیوسته حرکت می کردیم. ما در نیستان هم هدف
داشتیم و هم اینکه می خواستیم دوام پیدا کند؛ فکر نمی کردیم که داستان نیستان تا
حد وارد شدن مهره های استخباراتی منطقه پیش برود!
مهره های استخباراتی منطقه وارد میدان شده
بود، برای تعدادی از دوستان حادثه خلق
کردند، دام انداختند و.... تا اینکه به
ناچار ما دست از نشر نیستان کشیدیم، شاید ما علاقه ای برای دست کشی نداشتیم و ولی نیستان دیگر نای رفتن
نداشت، نیستان در جامعه فقیر ما فقط به
تعداد انگشت شمار بانی پیدا کرده بود که هزینه مطبعه ان را بپردازد، اما همه آنها
شناسایی شده بودند و برای همه شان مشکلاتی که شاید روزی و روزگاری این قلم اشکهایش را جاری کند و ناله
های رنج خود را بیان دارد.
بعد از ان فیسبوک برایم یگانه مرجعی بود که
فکر می کردم حتا بهتر از نیستان در آن میشود ایفای وظیفه کنیم. به همان میزان که
من در این حرکت جدی تر می شدم مخاطبان هم از هر طیف به آن افزوده می گردید، تا
اینکه قضیه جدال محسنی و مرتضوی پیش امد؛
من این قضیه را با تمام توان پمپاژ نمودم، بعد متوجه شدم که تعدادی در حال خارج
شدن هست تا صفحه بلاک شود؛ من هم برای اولین بار قریب چهارصد نفر از کسانی را که
در حقیقت محسنی پرست و یا مذهبی های کور بودند را از لیست اخراج نمودم! فکر می کردم که موضوع حل شده است، بار دیگر به
تدریج درخواست های دوستی افزوده شد، من هم
به استثنای اندکی از متقاضیان در خواست ها را قبول می کردم و باردیگر تعداد
فریندها و دوستانم از مرز 4800 نفر گذشته بود!
تا اینکه دیروز متوجه شدم دیگر فیسبوک
ندارم، خواستم فیسبوک جدید با همان نام و مشخصات یونس حیدری بسازم دیدم خود سیستم
عکسم را در مقابلم قرار داد و متوجه شدم که حالا حالا ها محروم هستم از داشتن
فیسبوک با نام خودم.
حقیقتن تاثیر روانی سختی بر من گذاشت، زیرا
تا کنون فکر می کردم بخش عمده یاد داشتهای کوتاهم در فیسبوک وجود دارد، یاد
داشتهایی که از سال 2009 ذر ان نشر کرده بودم، و متاسفانه بخش اعظم آن را در هیچ
جای دیگر هم ندارم، و حالا احساس می کنم انسانی شده ام که تا کنون هیچ فعالیتی
نداشته است.
کاش فیسبوک این اجازه را می داد که حد اقل
گرداننده آن دسترسی به محتوای نشر شده آن می داشت و با این حال به هر دلیل از حق
نشر آن جلو گیری می کرد، ولی می بینیم که فیسبوک چنین حقی را هم به صاحب حساب
کاربری نمی دهد. و فکر می کنم این یک نقیصه بزرگ در فیسبوک به شمار می رود و حال
دیگر نمی دانم بازهم وارد فضای فیسبوک شوم یا نه در روزهای آینده؟
اما هرچه که بود حساب کاربری فیسبوک من با
همه محتویات چند ساله خودش به شهادت رسید!
جایت خالی فیسبوک عزیز!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر