۱۴۰۲ اسفند ۲, چهارشنبه

یاد پدر

یونس حیدری مادرم می‌گفت؛ پدر کلانت‌ وقتی همه ملک و خانه و زندگی اش را به خاطر سود سه پاو‌ روغوی‌ اوغو از دست داد، آواره شدیم، فرار شدیم، نام ما به لیست فراری‌ها مثل خیلی دیگر از مردمان تغییر کرده بود! گاهی دهقان این قریه بودیم، گاهی چوپان آن قریه! گاهی مزدور این خانه و گاهی مزدور آن دیگری! رنج فراری بودن کم بود که کاکایت وقتی از عسکری با بیماری‌ بازگشت، در بی پناهی و فقر تمام جان داد! بعد از آن؛ فراری که بودیم، فراری تر شدیم، اما این بار فراری این قریه و آن قریه نبودیم، بلکه به سوی کابل فرار کردیم. در کابل در چنداوول مقیم شدیم، پدرت از چوپانی و دهقانی مردم رسته بود، شورنخود فروش شده بود! کار شور نخود فروشی اش خوب بود، تمام گرمای سال را در کابل بودیم، زمستان که فرا میرسید، باز فرار میشدیم! اما زمستان‌ها جلال آباد بودیم! در باغ مادر تاج مامد‌( او هم فراری بود، از فرازهای ا‌رزگو‌) مقیم می شدیم و آنجا هم شورنخود فروشی میکرد پدرت! بعدها ما عملن دو خانه داشتیم خانه ای در چنداوول و خانه ای زمستانی در جلال آباد! پدر کلانت‌ مرد، در قبرستانی کارته سخی دفنش کردیم! و روز کار ما خوب بود، دیگه پدرت خودش نخود نمیفروخت! کلی برای خودش شاگرد داشت که آنها می‌فروخت و ما فقط پختش را می کردیم! کلثوم قصه های تلخی از زندگی ما داشت! و روزی که بحث پیر و مریدی در خانه در گرفت گفت: سالها از تولدت سپری شده بود تا اینکه یک روز سید پیرزاده پدرت خود را به کابل رسانید و از پدرت خواست تا کمرت را بسته کند و تو رسمن مریدش شوی! اما پدرت با قاطعیت تمام گفت؛ آن دوران گذشت که شما به دهان اولاد مردم تف چتل خود را می انداختید و کمرش را بسته می‌کردید! سید پیرزاده هرچقدر تلاش کرد، پدرت اجازه بستن کمرت را نداد و آخرش گفت؛ اگر از پس ارث اجداد‌ گشتگرت آمده ای یک بوجی‌ نخود ببر ولی به اولادهایم حق دست زدن نداری! پدرم بی سواد بود، اما همیشه دفترچه تلفن داشت، شماره های نزدیکانش را در آن دفترچه یاد داشت داشت، اعداد را به گونه ای می نوشت که بغیر از خودش هیچ کس قادر به خواندنش نبود، به هر کس که میگفتی زنگ بزن، از روی کتابچه اش آنچنان زیبا شماره می‌گرفت که انسان هیران‌ میماند! بدون کدام اشتباه شماره مورد نظر را زنگ میزد. پدرم بی سواد بود اما نگاهش به همه چیز متفاوت بود، یادم هست پیش از اینکه برای عملیات ببریم، خواست تا وصیت بنویسد، حرفهایش را گفت و نو شته شد و بعد اضافه کرد! هرچه دارم و ندارم باید میان اولادهایم برابر تقسیم شود و دخترم برابر برادرانش حق دارد! او می‌دانست که اسلام سهم در میراث را برای زنان نصف قایل هست! اما او همان‌قدر به دخترش احترام و ارزش قایل بود که به پسرانش! چون همه را انسان می‌دانست و برابر! مهربان بود با گذشت بود حریص و پر طمع نبود با اینکه سواد نداشت و کتاب خوانده نمی توانست اما از اهالی امروز بود! سر انجام عصر روز اول حوت ۱۴۰۱ چشم از این جهان بست و ما را در این زمانه بد تنها گذاشت و رفت. امید وارم خداوند دروغ نگفته باشد و آجر نماز های خوانده و روزه های گرفته اش را برایش بدهد و پاداش نماز های اضافی مادرم را به ضمیمه روزه های اضافی اش از قلمش نمانده باشد و در بهشت موعودش عنایت فرماید. یادش گرامی باد

هیچ نظری موجود نیست: