۱۳۹۴ تیر ۵, جمعه

خلیلی خواهان بر کناری نیروهای مدبر از وظایف دولتی شد




شنیده شده بود که مدتی قبل اقای خلیلی لیستی را به جناب سرور دانش معاون دوم ریاست جمهور ارسال کرده بود.
گفته می شود این لیست شامل همه کسانی بوده است که در دولت گذشته توسط داکتر صادق مدبر در وظایف حکومتی شامل شده است.
در نخستین اقدام طی فرمانی از معاونت دوم ریاست جمهوری، آقای ابراهیم غنی ولسوال حصه اول بهسود از وظیفه اش تبدیل شد.
در اقدام دوم اقای وحدت والی بامیان  با زهیر تبدیل شد.
اما هفته پیش شنیده شد که اقای ابراهیم غنی به حیث ولسوال حصه دوم به کارش باز گشته است.
و گفته می شود که زهیر نیز به زودی از ولایت بامیان تبدیل می گردد.
این آغاز یک شکست ستراتزیک برای خلیلی به شمار می رود.
توصیه به خلیلی:

جناب آقای خلیلی! به جایی اینکه لیست تهیه می کنید و هزاره هایی که توسط صادق مدبر در جای جای وزارت خانه ها توظیف شده اند را می خواهید بر کنار کنید و تظمینی هم وجود ندارد که به جایش حتمن یک هزاره را نصب کنید لطف کنید لیست خود را معرفی کنید که طی سیزده سال چند هزاره را در وظایف دولتی توظیف کرده اید تا مردم بتوانند مقایسه کنند که معاون ریاست جمهوری بیشتر خدمت کرده است یا صادق مدبر!!
یقینن لیست شما به صادق که نمی رسد ولی می توانید لیست خود را همراه لیست اقای ابراهیم قاسمی وکیل اثبق کابل در ولسی جرگه نشر کنید تا مردم بتوانند مقایسه کنند کدام حضرات بیشتر خدمت کرده است.
و به اقای دانش هم توصیه می کنم به جای بازیچه شدن برای اقای خلیلی تلاش کنند هزاره ها را در بخشهای مختلف حکومتی توظیف کنند نه اینکه انهایی را که در این سالها در وظایفی بوده اند و ارتباطی با اقای خلیلی ندارند را بر طرف کنند.

۱۳۹۴ تیر ۳, چهارشنبه

آه ای برچی!



یونس حیدری
در بیر و بار برچی خود را گم می کند؛ دلش می خواهد کاش امام صادق می بود تا از میان دو نوک انگشتانش این جمعیت و این جماعت را دید می زد که چند تن انسان در آن وجود دارد؟ و ما بقی در جامه انسان اما بی خبر از هویت انسانی خویش در همان تعریف منطقی جامانده اند که "کل انسان حیوان" !
"انسان حیوان ناطق است" اما امام صادق نطق  نکرد وقتی حاجیان را در کعبه به مرید خویش نمایش داد، از هنر میانه دو انگشت کار گرفت و به مرید خود نشان داد که به چز چند تنی دیگران همه همان حیوانان اند!!! راستی چقدر می تواند این روایت صحت داشته باشد؟ ولی به ما یاد داده اند که تعبدن قبول کنیم. هنر چرا چرانی حرام موبد است؛ سخن امام است امامی که از جنس صادق باشد دیگر نباید در آن تردید روا داشت  و اگر این روایت را از زمانه صادق تا به امروز کش بدهیم و به جز همان چند تن دیگر آن انبوه حاجیان که به گرد سنگ می لولیدند و در خود می بالیدن که حاج شده اند همه شان در نگاه صادقی آن امام صادق حیوان بوده اند! ایا زاد و ولد آنها تا به امروز نباید همه حیوان باشند؟ بنا بر این باز می بینیم که کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست؛ شاید مولانا هم همان هنر انگشتان درون نمای امام صادق را کشف کرده بوده است و چنین نالیده بوده است "زین همرهان سست عناصر دلم گرفته است"
و...
راستی چرا این امام صادق این همه بخیل بود اجازه نداد مریدانش هم هنر میانه انگشتان او را یاد گیرند تا در انسان شناسی امروزی. در انبوه جمعیت این چنینی، پیش گام می بودی و تا کنون حضرت مهدی در حسرت 313 نفر فراری باقی نمی ماندی.
آه ای برچی و هم همه مردمان! شما را از کدام زاویه باید دید؟

۱۳۹۴ خرداد ۲۰, چهارشنبه

می دانید درد کجاست؟




یونس حیدری
کسی برایم می گوید پا پیچ زهیر نشو! میگم براش من کاری به کار زهیر ندارم. من اصلن کار به کار هیچ کس ندارم. به یک شرط و ان اینکه هرکس خودش باشد. هرکس وارد میدان جنگ اگر میشه, باید پشت خاکریز خودش قایم شود. نه اینکه یک خاکریز مقدس برای خودش جور کند و از آنجا بر سر همه مردم فیر کند.
قایم شدن پشت خاکریز دیگران در حقیقت بی کفایتی انسان را به نمایش می گذارد. انسانی که از خود هیچ چیز ندارد؛ این نداشتن را خودش بهتر از هر کس دیگر درک می کند. اما ناگزیر است این بی خطی و بی شخصیتی خودش را در پشت نام دیگری پنهان کند. از نام او برای خودش یک روبند بسازد, تا روی اصلی خودش را پنهان کند و کسی نبیند, زیرا از چهره اصلی خودش, شرمش می اید. با بحران شخصیتی مواجه است. خودش می داند این شخصیت یک تعفن  بیش نیست، باید بوی تغفنش با مشک و عطر نام دیگری پنهان و پوشیده شود. و گاه گاهی هم برای خدشه دار شدن آن چهره اصلی کارهایی بکنند و...
من زهیر را تا حدودی می شناسم. روزی هم که اعلام شد والی می شود برای من یک چیز بی اهمیت بود؛ راستش الان هم اهمیت ندارد برایم چی والی شود و یا نشود؛ چون سیاست در افغانستان بیشتر شبیه یک گنداب است، بوی تعفنش از دور به مشام میرسد؛ هرکس در آن وادی اگر می خواهد وارد شود؛ باید متعفن تر از دیگران باشد تا بتواند سبقت گیرد و...
تا اینکه جریانهای مخالف سر بلند کردند؛ من فکر می کنم مخالفت کردن و حمایت کردن حق هر انسان ذی عقلی می باشد، اما به یک باره دیدم کارگران در بار اقای خلیلی از ترس دست و پای خودشان را گم کردند؛ لرزش اندامشان از چیدن کلمات شان در فیسبوک هویدا بود، این لرزش بیشتر شبیه رقص نا موزون آهنگ های درهم و برهمی می نمود که در مستی مستی بی آنکه بدانند کجایشان را شور بدهند شور می دادند و با ترس و لرز فریاد می زدند که ما کسی نیستیم. آنها ما را نشانه نگرفته است. بلکه آنها شهید مزاری را نشانه گرفته است!!
آنها دشمنان شهید مزاری هستند و...
من اینجا حرف دارم ایا آنها امروز دشمنان شهید مزاری شدند و یا دیروز هم بودند؟ اگر دیروز بودند و شما هم صادق به خط شهید مزاری هستید- که دروغ می گویید- پس چرا بارها و بارها آنها را از مهلکه نجات دادید؟ به آخرین نمونه آن می خواهم توجه شما را جلب کنم.
در انتخابات دور دوم آقای اکبری در برابر فهیمی ورث طبق گزارشهای واصله شکست خورده بوده است؛ در حالیکه اقای فهیمی خودش کاندید خلیلی و دکان حزبی اش بود. اما بعد از آنکه سفیر یک کشور دوصد فیصد مسلمان!! با اقای خلیلی تماس می گیرد. از وی خواسته می شود که جناب اکبری بر زمین نماند, اقای خلیلی هم فهیمی را قربانی می کند! سوال این است که چرا اقای خلیلی دشمن شهید مزاری را نجات داد؟ اگر دشمن بود!
می بینیم که از این صحنه ها در این دو دهه بازی گری اقای خلیلی کم نبوده و نیست. و من می خواهم بگویم امروز اقای خلیلی نه دوست مزاری است و نه اکبری دشمن مزاری! معیارهای هردویشان امروز چیز دیگری هست، اما درد آور این است که بعد از دو دهه اقای خلیلی خود را تنها احساس می کند. می داند که یک روز اگر از پشت خاکریز شهید مزاری دور شود فردایش در اذهان مردم جای ندارد، - هرچند حالا هم ندارد، ولی پندار داشتن در ذهن اش هست- به همین خاطر هر روز تلاش می کند تا این خاکریز را نابود نماید.
یک روز پیسه می دهد که اثار و سخنرانی های شهید مزاری به شکل تحریف شده؛ دست برد شده در متن و سانسور شده نشر شود. تا فردا در تاریخ یک مزاری خنثی داشته باشد(به زودی نمونه هایی از آن توسط بعضی از دوستان به شکل مقایسه ای نشر خواهد شد در فیسبوک) روز دیگر چهره هایی که تعفن شخصیتی شان از صد جای بالا می زند و وقتی مردم اعتراض کردند داد و فریاد بلند می کنند که گناه اینها رابطه داشتن با مزاری. تداوم دهنده خط مزاری و... می باشد.
من فقط یک جمله می گویم عزیزان! بیایید شهامت داشته باشید. خودتان باشید. از مزاری بزرگ برای پاک کردن نجاست های اندام خویش بهره نگیرید.
بیاید خودتان با شجاعت همانگونه که در عمل بر خلاف شهید مزاری و ارمانهایش حرکت کرده اید و می کنید در شعار و در زبانتان نیز مبلغ و مبین افکار و اندیشه های خودتان باشید. شاید دیدید در این بازار مرچ فروشان متاع شما هم خریداری داشت. اما از آن شکرهای مزاری بر روی مرچ های خودتان نپاشید.
در این صورت من هم کاری به کار زهیر و بازی های کثیف شما ندارم.
والسلام .

مظاهره در کابل اسان است!!

یونس حیدری
گفته می شود: تیکه داران مظاهره امروز به حمایت از زهیر بابت استخدام یک هزار مظاهره چی از سر چوک اجرت را نقد دریافت کرده اند.
اما راویان نقل می کنند که چهار گروپ 25 نفره را سر چوک برای مظاهره به مبلغ هر نفر چهارصد افغانی به قید نان چاشت مفصل برده بودند.
اما بدون نان چاشت آنها را رها کرده اند.
ناقلان می گویند که مظاهره چیان از اینکه کارفرمایان مظاهره شان نان چاشت شان را نداده اند و خلف وعده کرده اند ناراحت بودند.
والله اعلم
استاد خسته نباشید.
وقتی دیدم بعضی از کارگران فیسبوکی تان نوشته بودند که بیش از هزاران نفر در مظاهره امروز اشتراک کرده بودند, به یاد سفر غزنی افتادم.
به یاد دارید در سفری که برای مراسم سالگرد شهید مزاری در شهر غزنی گرفته بودند, از راه زمین رفتیم. در آن محفل شاید چیزی در حدود هشت صد تا یک هزار نفر اشتراک کرده بودند. که شما هم می دیدید.
اما وقتی از غزنی برگشتیم در دفتر کارته چهار مشغول چای خوردن شدیم و بررسی جلسه غزنی! یکی از کارگران شما که عنوان جنرالی هم داشت گفت دهها هزار نفر اشتراک کرده بود!
خود شما هم حیران ماندید و به سخنش اعتراض کردید و او گفت : نه استاد بخش اعظم جمعیت در پشت دیوار بود و از جایگاهی که شما در آن قرار داشتید غیر قابل دید بود.
حالا هم بخش اعظم این جمعیت در زیر پارلمان بود و از دید کمره ها دور بوده است.
یادش بخیر استاد

۱۳۹۴ خرداد ۱۵, جمعه

وصیت نامه سیاسی الهی شهوانی شیخ اصف محسنی 2

قسمت دوم وصیت نامه محترم ملا محسنی

ج: من چیزهایی زیادی را دوست داشتم، یکی از دلایلی که من خیلی به همه چیز شیفته می شدم، چنانکه در کتاب گوناگون خود هم یاد آور شده ام، من در زندگی خیلی فقیر بودم، واقعا بعضی وقتها آنقدر مفلس می شدیم، که حتا نان خوردن هم پیدا نمی کردیم، همین دلیل فقر و تنگ دستی مالی بود، که همیشه احساس حسادت نسبت به آنهایی داشتم، که متمول و سرمایه دار بودند، به همین خاطر هم تلاش می کردم، که هرچه زود تر ریشم رنگ سفیدی به خود بگیرد، و با چه زحمتی توانستم که مهر را در آتش گرم کنم، و بر پیشانی خود بمالم، تا بتوانم، پیشانی خود را آن قسمت سجده گاهش را سیاه کنم، تا در انظار مردم به عنوان یک انسان شب نماز جلوه نمایم.

یکی از خوبی هایی که در افغانستان برای من وجود داشت، این بود که تنها در این کشور قبیله ای زندگی می کنند، بنام هزاره، که خدا بیامرزد پدرم همیشه آنها را هزاره های موش خور یاد می کرد، هستند، و من با شناختی که از آنها پیدا کرده بودم، مخصوصا در زمانی که جلسات رهبری حرکت دایر می شد، و همه عزیزان سادات آنجا حضور داشتند، می گفتم که هزاره ها خیلی خر هستند، احتیاط کنید که هوشیار نشوند!! ولی حالا که پیر شده ام بعضی ها می گویند که یک پایت لب گور هست، دیگر خر نمی گویم، فقط می گویم که خیلی ساده لوح هستند، همین ساده لوحی هزاره ها برای من یک سرمایه گرانگ سنگ شده بود. من بعد از این که توانستم، پیشانی خود را با مهر سرخ شده بر روی آتش سیاه کنم، گرچه که خیلی از صیغه ای های سیمین بدن خود را از دست دادم، چون می گفت، بد قواره شده ای، ما از پائین وقتی چشمان مان به آن سیاهی می خورد، حال تهوع برای مان دست میدهد، و... ولی اگر از دست دادن صیغه ای ها برای من یک هزینه کلان به شمار می رفت، به جایش چیز کلان تری هم به دست آوردم، زیرا همه دوستان می دانند، که من وقتی در نجف تشریف داشتم، چندان فرصت درس خواندن برای من وجود نداشت، زیرا بسیاری وقت مرا صیغه کردن از قبایل مختلف عرب به خود اختصاص می داد، چون حقیقتا عاشق بودم، که بدانم فرج زنان مختلف النژاد در چیست، به خصوص روایاتی هم دیده بودم که می گفتند، زنان سیده ... گرم تر هستند، یعنی اندام گرمی دارند، یک رفیق داکتر پیدا کرده بودم، از او وقتی این سوال را می کردم می خندید، او می گفت انسان انسان است تفاوت ندارد، تفاوت وقتی در انسانها ایجاد می شود، که رفاه و فقر داشته باشند، انسانی که در رفاه زندگی می کند اندامش و وضعیت جسمانی اش متفاوت تر با انسانی است که در فقر ، بیچارگی و تنگ دستی زندگی می کند.

خیلی چیزهایی دیگر هم بود که نوعی به قول امروزیها پارادوکسیکال به نظر می رسید، به خصوص در قسمت اندام زنها!! من تلاش داشتم شخصا این مسایل را تجربه کنم. خلاصه به دلیل دست یابی به همین تجربه ها بود که من از درس خواندن باز ماندم، ولی وقتی از نجف امدم، با خود اندکی پول هم اورده بودم، تعدادی از طلبه های گرسنه را کمی دادم، انها را تشویق کردم که بروند از من به عنوان ایت الله یاد کنند، هرچند که کلمه ایت الله از نظر علمی چندان ارزش هم ندارد، چون به معنای نشانه خداست، سگ دم دروازه سید کلبی حسین هم یک ایت الله است، چون آن سگ هم افریده سید کلبی حسین نیست، افریده خداست، هرچی که خدا افریده باشد، به معنای نشانه اوست..

اما میان عوام فرق می کند، ایت الله بودن خیلی مهم است، بیچاره ها فکر می کنند، که خیلی ملا شده است، خبر نداشت، که من فقط در امور صیغه گری از ملایی که بگذریم، کلی پکیه شده بودم!!!

همینجا بد نیست، یک خاطره ای را هم نقل کنم، یک روز یکی از طلبه ها که سخت با عمل صیغه گری مخالف بود، برایم گفت، فلانی! فکر نمی کنید، که صیغه کردن خودش نوعی از عیاشی باشد، که برایش عنوان وجاهت مذهبی و دینی هم متاسفانه داده شده است؟

خندیدم و برایش گفتم، اصولا مذهب پدیده های مرد سالار هستند، چون کسانیکه امده اند، مذهب را اختراع کرده اند خودشان مرد بوده اند، و چون مرد بوده اند، به نفع مردها هم فیصله کرده اند، ضرورت مردها این است که بتوانند شهوات خودشان را رفع کنند. حال شما هر رقم که فکر می کنید، مذهب به هر حال طلقی و قرائتی مردانه از دین است، تا زمانیکه زنها هوشیار نشده اند، و نرفته اند، از خودشان طلقی و قرائتی زنانه از دین پیدا کنند، یعنی مذهبی زن محور بسازند باید از این نعمتها استفاده بهینه را کرد!!

وصیت دوم:

وصیت نامه داکتر صادق مدبر!


یونس حیدری
به دنبال انفجار روز گذشته در داخل وزارت کلتور، فرهنگ، منابع خبری خبر دادند که تعداد کثیری از دولتمردان، سیاست مداران، چوچه رهبرها و مدعیان رهبری اقدام به وصیت نامه نویسی کردند، حضرت پری با همکاری با سابقه خود با این سایت از همه این وصیت نامه ها یک یک نسخه برای ما کاپی رسانده است، ما هم از این طریق خدمت شما خوانندگان عزیز تقدیم می داریم

نخستین وصیت نامه را که از داکتر جان صادق ثابقا نجیب الله مدبر به دست ما رسیده است تقدیم شما می گردد.

وصیت نامه سیاسی، قومی و زمینی این جانب نجیب الله(صادق) مدبر

به نام خودم که توانستم حزب بسازم!



بدینوسیله که در کمال صحت و سلامت قرار دارم، رئیس اداره امور دار الانشای شب راه وزیران هستم، رهبر حزب انسجام ملی شاخه خودم هستم( چون به زودی شاهد شاخه های دیگر نیز خواهیم بود) بدینوسیله چون یک شبه سیاستمدار هستم، تشخیص می دهم که افغانستان همه ظاهر اسلامی دارد، بناء مسلمان زاده می باشم، در کمال عقل، و سلامت جسمی اقدام به نوشتن این وصیت نامه می کنم.

اقرار اول:

وصی من محترمه بی بی صاحب بلخی می باشد، چون تنها بی بی ای بود که در زندگی دیدم صیغه همه ادمها شد حتا هزاره ها، به همین خاطر من به ایشان احترام فوق العاده رو زمینی و زیر زمینی قایل هستم، او را به حیث وصی خود احتراما قبول می کنم.

اقرار دوم:

این وصیت باید مو به مو اجرا گردد، زیرا من در زندگی یک سیاستمدار بودم، و می خواستم یک سیاستمدار باقی بمانم، اما حالا توسط یکی از بی بی هایی صیغه ای ام، (که سنتی است از حرکت اسلام برایم رسیده است) خبر داد که قرار است سیاستمداری در آن دنیا باقی بمانم، شرعا کشف فرمودم که باید برای فریب مسلمین هم که شده است باید، وصیت نامه نوشته کنم، وگرنه این مردم پشت سر ادمها گپ می بافند، حتا آنهائی که مرده باشند!

اقرار سوم:

این وصیت نامه هیچ گونه اعتبار مادی، فزیکی در قلمرو حکومت من ندارد!



وصیت اول:

چون من در زندگی دهقانزاده ای بیش نبودم، و می خواستم یک خان شوم، شنیده بودم که شیخ اصف محسنی کارخانه خان سازی ساخته است، بنام حزب حرکت اسلامی، و هرکس داخلش شود، ادم می رود، از پیشش خان خارج می شود!

ما بر همین مبنا بود که رفتیم به حزب شیخ اصف محسنی وارد شدیم، پیش از آنکه خان شویم، هوای رهبر شدن به سر ما زد، معامله کردیم، خارج شدیم تا رهبر شویم!

به همین خاطر ما هیچ گونه مایملکی که میراثی پدری باشد، نداشته و نداریم، و به همین خاطر هیچ ضرورتی به هیچ شیخ و ملایی هم نیست که بیاید و سهم و ثلث و... نماید.

وصیت دوم:

ما خیلی چیزها در این سالها پیدا کردیم، به خصوص پس از انکه دکان انسجام ملی را به دستور فاروغ جان وردکی هم ولایتی خودم، باز کردم، تازه فامیدم که ما هزاره ها چقدر زیاد خر بودیم که رفته بودیم رهبری محسنی را قبول کرده بودیم، تا او بتواند بر سر ما معامله کند، از روزی که ما خودما مستقل شدیم، حتا همین شیخ اصف محسنی که دیروز نان خشک روان نمی کرد، کلی برای ما پیسه روان کرد تا دوکان ما کساد نشود، فقط گفت که به نمایندگی از اقای خامنه ای باید شیخ فیاض ارزگان به نمایندگی رهبری مسلمین ایران و افغانستان حضور داشته باشد. ما هم قبول کردیم، حالا ماهیانه کلیه در امد از این چینل داریم به غیر از چینل های دیگر، به همین خاطر به به همه هزاره ها توصیه می کنیم که دیگر زیر بار هیچ کس نرود حتا زیر بار خدا هم نروند، اگر می خواهند صاحب مال و املاک شودند، مستقل باشند، تازه ادعای خدایی هم بکنند، ضرر نمی کنند، چون من یقین دارم که خود خدا هم بعدش باج می دهد!

اما در قسمت تقسیمات این مایملک من وصیت می کنم، که اینچنین باشد، بی بی صاحب به پاس صیغه های خودش هرچقدر که دوست داشت بردارد، بعدش اقای فیاض ارزگان را توصیه می کنم همانجا پیش شیخ اصف برود، چون احساس هزارگی اش مرده است، بی هویت و بی خود شده است، کنار خودش اقای سنگر دوست را هم ببرد، و اقای قاسمی که لطف می کردند، نمایندگی سپاه محمد را در حزب انسجام ملی داشتند، نیز برگردند در همان مقر سپاه پاسداران ایران، و جریان شمال را به دوستان توصیه می کنم به امان باد رهایشان سازد!!



وصیت سوم:

و اما یک وصیت شخصی هم دارم، من هیچ گاهی نمازم قضاء نشده است، چون شیخ اصف محسنی می گفت، این مردم خر هستند، عقل شان در چشم شان هست، مخصوصا هزاره ها، خیلی خر هستند، باید همیشه وقت نماز بخوانی، حتا او توصیه می کرد باید مهر را بر روی اتش سرخ کنی، بر رویش، پیشانی ات را به شکل سجده بمالی تا مثل پیشانی خودش سیاه شود، مردم خر هستند فکر می کنند، چقدر او مومن است، بعد زیاد دورادم جمع می شوند، راستش ما مهر که در اتش سرخ نکردیم، چون شکل جوانی ما خراب می شد، ولی نماز را همیشه بر سر وقتش در حضور همه خوانده ایم، بنا بر این هیچ نماز قضائیی ما نداریم، فقط وصیت می کنم که حتما یگان نفر را پیدا بکند، که 30 سال به جای ما وضو و طهارت بگیرد!!

وصیت چهارم:

این وصیت را که نوشته می کنم به هیچ وجه به این معنا نیست که مردنی هستیم، هرچند که بی بی خبرهایی هم آورده است، ولی با این حال علماء می فرمایند که احتیاط طریق نجات یا شرط نجات است، ما که اصولا

همیشه خودمان گوش ملا ها کر ناجی بوده ایم، زیاد به این سخن ها هم باور ماور نداریم، ولی خوب باید در سیاست امروز همرنگ جماعت شد، احیانا اگر یک وقتی راستی راستی ما مردیم، وصی صاحب که خبر دارم رابطه خوبی با حضرت استاد خلیلی (کرم الله وجهه الشریفه) دارند، موظف هستند که بروند از او بابت مناسبات نا مناسب سیاسی ما و او حلالیت طلب نماید.