۱۳۹۴ اسفند ۲۸, جمعه

مداخلات ایران در افغانستان در یک نگاه

ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

یونس حیدری
مذاکرات دولت و نمایندگان ملت افغانستان همراه طالبان با واکنش شدید وزارت خارجه ایران مواجه گردید، و اقای متکی مقام وزارت خارجه ایران هشدار داد که اگر امریکا در افغانستان باد کشت کند، یقینا طوفان درو خواهد کرد!



ما در این نوشتار تلاش می کنیم که به طور فشرده سیر دخالت ایران را مورد بررسی قرار دهیم، و عوامل این دخالت ها مورد ارزیابی قرار گیرد.

از بدو تاسیس جمهوری اسلامی ایران، سید روح الله خمینی که رهبری ان را به عهده داشت، با شعار وحدت مسلمین، و عدم وجود مرز میان مسلمانها وارد عرصه گردید، او در پس این شعار پنهان شده بود و تلاش داشت تا کشورهای فقیر مسلمان منطقه را به تحریک در اورند و سر انجام با امکاناتی که ایران داشت انها را بتواند، ببلعد، و در واقع او رویای امپراتوری بزرگ ایران را داشت، و همیشه سخن از این داشت که ایران ام القرای جهان اسلام است. در حالیکه رسول خدا مکه را به نام ام القرای جهان اسلام نام گذاری کرده بود.

او توانست به سرعت در کشورهای افغانستان و عراق نظر به بحرانهایی که ایجاد شده بود، شاخه هایی را تنظیم کند، و کار مداخله ایران در بسیاری از کشورها از همان زمان اغاز گردید.

ایران در افغانستان به دنبال چیست؟

سالهای سال است که ایران در افغانستان هزینه های کلانی را از لحاظ اقتصادی متحمل می گردد، هرچند که آنها ادعا دارند که ما برای ملت افغانستان کمک می کنیم، اما حقیقت را خود مردم افغانستان با خون و پوست خویش تجربه کرده اند، که کمک انها چیست؟ بیائید دور نرویم، همین سالهای جنگ و انسان کشی را در افغانستان به یاد بیاوریم، ما شاهد بودیم، که تنظیم های مختلف از سوی کشورهای مختلف تجهیز می گردیدند، می امدند در افغانستان نام جهاد را به خود می گرفتند، ما در این نوشتار نمی خواهیم انتقادی روی بسیاری از اعمالی داشته باشیم که به هر حال صورت گرفته است، (هرچند که در جای خودش همه چیز باید نقد و بررسی گردد)بلکه می خواهم بگویم که همین کشورها برای چه کسانی کمک می کردند و یا کدام تنظیم ها را اکمال می نمودند، و برای آنها چه دستور العملی صادر می گردید، و مشخصا از آنها چه چیز خواسته می شد که در بدل این امکانات صورت دهند. و با روشن شدن این مطلب این موضوع که ایران در افغانستان به دنبال چیست نیز روشن خواهد شد.

ما شاهد بودیم که در دوران جهاد ایران به احزاب متعدد امکانات می داد، همه آنها از چینل ایران تمویل می گردیدند، اما وقتی در افغانستان می امدند یک دیگر را می کشتند، به حوزه نفوذ یک دیگر تعرض نظامی می کردند، در حالیکه همه شان مطیع ایران بودند، همه شان منافع ملی افغانستان را هرگز توجه نداشتند، بلکه صرفا به منافع تنظیم خودشان بر اساس دستور العمل ایرانیها عمل می کردند.

این یک طرف قضیه بود، اما همان گونه که ایران به تنظیم های به اصطلاح جهادی امکانات می داد، و بعضا از آنها امکانات هم می گرفت، مثل دریافت استنگیر های امریکایی از پیش یکی از احزاب جهادی مقیم پیشاور و...

به همان میزان ایران همیشه روابط نیک و حسنه ای را به همراه دولت کمونیستی حاکم نیز داشته است، اینک این سوال بیشتر مفهوم پیدا می کند که ایران در افغانستان واقعا چه می خواهد؟



از یاد نبریم که ایران همیشه ادعای کمک به افغانها و کودکان انها را دارند، اما ملت افغانستان شاهد بودند که آنها در طول سالهای مهاجرت چه گونه با سرنوشت فرزندان افغان بازی کردند، بسیاری از انها را در مدارس جای ندادند، بسیاری از انها را ادامه تحصیل باز داشتند، بسیاری از آنها را در اردوگاههای تل سیاه و سفید سنگ و... به کام مرگ فرستادند و...

و مهمتر این که سپاه پاسداران ایران به خاطر جلوگیری از خروح ارز ملی شان، اقدام به معتاد سازی سرمایه داران افغانی در داخل خاک ایران نمودند، تا انها را به دلیل اعتیاد و اتهام قاچاق مواد مخدر بتوانند به محکمه برده و اموالشان به نفع رهبری ایران مصادره و خودشان حتا بدون کالا از ایران اخراج شدند. و این پروسه همچنان ادامه دارد.

اما بازهمه این اعمال زشت و ضد انسانی را در پس کلمه اسلام پنهان کردند، و هنوز هم در افغانستان به همان مشی چند گانه خود ادامه می دهند، امروز ایرانیها در افغانستان روابط به ظاهر نیک با دولت حامد کرزی دارد، این در حالی است که کمکهای وافری را برای طالبان می دهند، تا آنها بتوانند در حاشیه سرگ سر انسانهای افغان را از گردنش جدا کنند، و از سوی دیگر وقتی چهره ای همانند مسلم فهیمی در شبکه تلویزیون پر بیننده امروز اقدام به نشر و افشا گری می کند، می بینیم که چه واکنش شدیدی را تلویزیون تمدن شیخ اصف محسنی و سایر رسانه های وابسته، بروز می دهد، بی انکه بتواند در دادگاهی رفته و از خود دفاع نمایند، اما تلاش می کنند که افکار عامه رابا نشر شبنامه ها و تحریک بعضی از ملا امامان ضعیف النفس مساجد، تخریش کنند. ایران با حمایت مالی و تئوریکی از رسانه های مختلف وابسته خود در داخل افغانستان تلاش می نماید، تا بتواند ضعف های احتمالی دولت را بزرگ نمایی کند؛ دولتی که بسیاری از اعضای کابینه اش به نحوی وابسته به نظام ایران می باشد، وقتی کسی می اید و اقدام به بر ملا سازی وابستگی شان می کنند، می بینیم که رسانه های وابسته به ایران اه و فریاد شان عالم را کر می کند و بدون هیچ دلیل و سندی اقدام به نشر و پخش اتهامات واهی به تلویزیون امروز می نمایند، که همه نشان می دهد، همه تحلیل های سیاسی این رسانه به گفته مسلم فهیمی از سوی سپاه پاسداران ایران تهیه می گردد.

این اعمال ضد و نقیض را باید افغانها به دقت مورد مطالعه قرار دهند و باید همه آنها این پرسش را بکنند، که چرا ایرانیها نمی خواهند در افغانستان صلح و ثبات استقرار یابد.

از یاد نبریم که بیش از ده سال است که افغانستان از خشک سالی رنج می برند، در حالیکه ابرهایی که می باید در افغانستان بارور شوند و ببارد، از ساحه اسمان ایران وارد افغانستان می گردند، و بیش از ده سال است که ایران توانسته است توسط روسها مجهز به سیستمی شوند، که می توانند ابرها را در اسمان بارور سازند، و ابرهای که باید در افغانستان ببارد، نا گزیر در ایران توسط سیستم های جدید علمی و موشکهای ساخته شده و مواد های گوناگون تبدیل به باران در فضای ایران می گردد، و هر ساله بر هجم خشک سالی افغانستان افزوده می شود.

شاید بتوان همه این حرکات و رفتارها را اینگونه تحلیل و ارزیابی کرد که ایران به دنبال تداوم بحران در افغانستان می باشد، ایران تنها در صورتی می تواند به عنوان یک قدرت بلا منازع در منطقه ظهور نماید که همسایه های ضعیف داشته باشد. و انها سرمایه گذاری روی نابودی افغانستان می کنند در حقیقت !

و اینجاست که بیشتر حرکت توام با عصبیت متکی وزیر خارجه ایران هویدا می گردد، نسبت به اغاز گفتگو با طالبان در افغانستان، زیرا اساسا همیشه گفتگو اغاز رسیدن به صلح و ثبات پایدار می باشد، و این باعث عصبیت ایران می گردد.

در حالیکه خود بهتر می داند که در عرف بین الملل حل مشکلات داخلی یک کشور مربوط به دولتمردان خود ان کشور می باشد، و هر نوع اظهار نظری از سوی یک کشور بیگانه مداخله در امور داخلی آن تلقی می گردد!

امید است که دولت مردان کشور ما نسبت به چنین مداخلات بی شرمانه ایران پاسخ مستحکمی را ارائه نمایند.

والسلام

محسنی را دفتن کنید

.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

محسنی را دفن کنید
این نوشته از مجله "عصری برای عدالت" گرفته شده است. که زمانی دوستان فرهنگی ما آن را چاپ می کردند.

شماره سوم اسد سال ۱۳۷۵



" این شخص که اینجا دفن است، کارش کارنامۀ هر خاین دهر را عقب می زند. این شیخ که اینجا دفن است، در فردیت خویش و برای آلودگی فردیت خویش، خیانت به سرنوشت اجتماعی و سیاسی میلیونها انسان کرده است؛ این جسد که حالا آغاز به تکیدن کرده است، مال آن کفتار درنده در پوست میش است که در طول عمرش، یک کار خیر نکرد وهنگامی که از فرط شهوت رانی از پا می افتاد، حد اقل، بدون ترس از خدا، زمینۀ قتل هزاران انسان یک جامعۀ محروم را مساعد ساخت. "

بیائید بیاد داشته باشیم آن شخصیتی را که هیچ چیز نبود، جز حامی اسارت منبر آگاهی بخش برای منافع دستگاه سیاسی زمامداران عصر شب؛ بیائید به خاطر بیاوریم آن شخصیت امامباره ای را که از مسئولیت مذهبی و اجتماعی همانقدر آگاه بود که خدمت جاسوسی برای اسارت ذهن و شعور جامعه، معراج رضایت مذهبی آن را تشکیل می داد و بستن کوچک ترین روزن به جانب درک از حسین (ع) و کربلا و زیستن مطابق به ارزشهای انقلاب حسین (ع) برای تثبیت عدالت خدا بر زمین، معراج خدمت آن را برای "نظام" احتوا می کرد. بیائید به خاطر بسپاریم که محسنی کی بود، چه کرد و با چه کردن، چه شد؟ بیائید که جفا و خیانت و کفر را در وجود موجودی درک کنیم که روزگاری، بعد از آن ابتذال سیاسی با دلالیت مذهب و منبر، بیشتر از هر کس دیگر مظهر مهر و صداقت و ایمان بود!

و بیائید به یاد داشته باشیم که:

ظلم و ظالم، سرداران سیاسی یک ملت بودند و مرگ و کله منار و فانه زدن، دستور پایدار مرگ برای انسان. بر چشم دنیا، دین امارت امیریان، پردۀ تقوا و دیانت را به منظور مرگ عدالت و برابری کشیده بود و تنها حامی دین" ضیاء الملة و الدین" و تنها جبار مقتدر ملت نیز" ضیاء الملة و الدین بود! قدرت سیاه به آن اوج خویش رسیده بود که چشم بصیرت و مغز عدالت اندیش را از کاسه های شان بیرون می کشید و امیر، " سایۀ خدا بر زمین" بیشتر از خالق، سرنوشت مخلوق را بسته به ارادۀ خویش می دید. اما، این جابر پیروز، کسی که در جوانی بستن پنج هزار انسان به دهن توپ، افتخار تعریف شجاعت اوست، اکنون صاحب سلطنت شده و باید ملت از جیب خویش، سلطنت آهنین این " امیر آهنین" را برای مرگ شخصیت خویش تمویل می کرد.

دیگر نه مرگ آفرینی گناه بود و نه خیانت صریح به انسان و جامعه تقصیر اخلاقی امیر به حساب می آمد؛ چون امیر، نه تنها صاحب دنیا که صاحب دین و دنیا شده بود. آن امیر نرم و بردبار در برابر فرنگیان کافر، مرد پر صلابت و سفاک برای ملت خویش بود و با بردگی و تبعیت از فرنگی سالاری، صرف همین قدر می دانست که سلطنت سرداری، حق خداداد اسلاف او باید برای اخلافش برسد. امیر و درک شعور او برای زیست در درون یک ملت، همینقدر بود که یا باید جابر سلطنت مطلق العنان یک قوم باشد، یا باید در رکاب روس و امیر بخارا راه برود و برای جلوگیری از افتیدن عمامۀ آن امیر، نمازش را نیمه تمام رها کند که حق غلامیت و زیست در قیمومیت امیران به جا شود(*) یعنی که در اخلاق و فرهنگ امیر، دین برای دنیا فروش سنت برده گی برای حصول سلطنت در جند خونبار رقیبان(برادران) سلطنتی بود...! و مگر کسی که خود را و دین خود را برای آسایش حکمروائی خویش بفروشد، گرفتن جان انسان و قتل عام جوامع، خم به ابرویش می آورد؟

و بیائید که فراموش نکنیم که محسنی میراث خوار همین سلسله از تبار مزدوران دین و به دنیا فروخته، برای آسایش تن لذت پرور و شهوت ران یک فرد بی تعهد و بی مسئولیت از تبار ظالمان تاریخ است.

محسنی، فرزند سنت قبول برده گی برای دیگران غرض آقائی بر خودی هاست! و این فلسفۀ زیست پاسداران ظلم برای حفظ بقای ظالمان تاریخ است. محسنی یک فرد بود، فردی که باید می زیست و در نظام متکی به قانون جنگل، برای آنکه بکشد تا زنده بماند، مذهب را انتخاب کرد و برای "مذهبی" شدن مطابق به منافع سیاسی دربار و سلطنت، حتی دین را کشت. محسنی مذهبی شد، اما نه پاسدار مذهب که اعتقاد را بدون مسئولیت و تعهد مذهبی را بدون تغییر سرنوشت امت، بیراهه رفتن برای فریب خلق بداند. آری، محسنی مذهبی شد و بعد از میثاق برده گی و جاسوسی برای دنیا و بعد از تجدید میثاق در ختم هر منبرش با دعای" خدا تخت و بخشت شاه را از خطر مصئون دارد" و بعداً که شاه رفت، "خدا عمر جمهوری دار ما را پایدار کند"، مالک مذهب شد و مگر ملکیت بر امامباره و منبر آن، مالکیت بر آن مذهبی نبود که شعور اجتماعی و سیاسی آن با بر قراری تخت شاه و عمر جمهوریت اقناع می شد؟ و بیائید که به حافظه بیاوریم که محسنی همین مهرۀ سلطنت و جمهوریت بود که از مسئولیت و تعهد صرف همینقدر می دانست که با صداقت یک شیخ مغرور و لفاظ، اما فارغ از تعقل و ایمان، منبرش را به خدمت بقای زمامداری حاکمان قرار دهد.

...اما " جمهوریت پاینده" به تعقیب " سلطنت پاینده" رخت بر بست و رفت! ....و محسنی چون یک زائیدۀ مفتخوار در درون نظام جمهوری، باید بیرون می شد. مذهب، این یگانه سرمایۀ شیخ، باید دریچۀ دلالیت دیگری را به رخ شیخ می گشود که دنیا امت را با دین امت به خدمت ناز و نعمت شیخ قرار می داد، چون "شیخ" از مذهب صرف برداشت خیانت را داشت و از خیانت، برداشت نعمت و آسایش را کرده بود!

... جنگ است و دیو استیلاگران امپراطوری مارکسیستی روس، سر زمین و ملت را در کام خود فرو برده است. مسلمان بودن، بیشتر از افغانستانی بودن جرم است. جنگ برای آزادی است و نجات دین به جهاد ضرورت دارد. در فاصلۀ یک سال، شدت مغز زدائی ملت توسط حاکمیت مزدور آنقدر وسیع است که قبر های دسته جمعی، یگانه راه برای دفن مغز هاست. دشمن می داند که مقاومت صورت خواهد گرفت، ولی باید زمینۀ رهبری مقاومت ملت را با مغز زدائی از بین برد. دشمن می داند که ضامن ملت خموش، فقر مغز هاست و رهبری خموش، با مرگ مغز ها به وجود می آید. این نه تنها باور دشمن، بلکه تجربه و ایمان دشمن نیز است. در زمانی که مبلغ ها اسیر می شوند و با مرگ مکتوم خویش، تا کنون خلاء رهبریت را در جامعۀ خویش محسوس می گردانند، در این زمان محسنی چطور می تواند که رزقش را همچنان از مالکیت امامباره اش به دست آرد؟ در زمانی که دین را با مرگ دین دار می کشند، منبر دیگر چگونه می تواند وسیلۀ سیاسی برای حفظ حیات محسنی باشد؟ و در زمانی که شخصیت های مذهبی متعهد به سرنوشت امت را با بوکشیدن پیدا می کنند و سر می برند، این شیخ علنی وابسته به دربار و منافع سیاسی و اجتماعی آن را چگونه زنده می گذارند و بالاخره وقتی سردار محمد داؤد را با آل و عیالش تیر باران کردند، این مهرۀ کوچک را که " پایداری تخت و بخت" و " پایندگی جمهوریت" را شعار سیاسی مصلحت آمیز خویش برای حفظ مالکیت بر امامبارۀ خویش می دانست، چطور زنده می ماندند؟

مرگ ارباب همینقدر سود به حال بردۀ امامباره دارش داشت که برده را قبل از وقت آگاه ساخت که فرار کند و برود که در عصری که ملت برای آزادی و نجات دین خویش خون می دهد، این شیخ امامباره ای، سفرۀ مذهب و دفاع از دین را باز کند که این فرصت خدا داده برای دلالیت دینداران مزدور، یگانه فرصت برای عروج از حضیض تا به اوج باشد؛ تا آن شیخ حقیر و یتیم سیاسی، باید آنقدر بزرگ شود که خودش رهبر سیاسی گردد. شیخ آواره و یتیم باید بار دیگر صاحب آن موقعیت و ناز و نعمت شود که آسایش و راحتی و لذت برباد رفته اش میان زنان نه گانه، و آقائی بر منبر یک جامعۀ کوچک محلش به لذت همخوابی آیت الله ریش سفید با مغول دختر ماه پیکر شانزده ساله و رهبری سیاسی بر جامعۀ میلیونی هزاره جبران شود. شیخی که در محل چند هزار نفری محلش شایسته گی حفظ شرف و شخصیت را از دست داده بود، حالا باید با " آیت الله رهبر" صاحب سرنوشت جامعۀ میلیونی شود. آن مهرۀ دربار و آن شیخ ظلم پرور جاسوس، باید بیاید و ممثل سیاسی و اجتماعی جامعه ای شود که دربار، قاتل بیشتر از شصت و دو فیصد نفوس آن است و کینه و عداوت سیاسی دربار و کینۀ پدر کشته گی درباریان در برابر این جامعه، میراث سیاسی شان است. آن شیخ زنبارۀ تن پرور که بقایش منوط به دعا برای"بقای سلطنت و جمهوریت" بود، اینک باید بیاید ممثل درد اجتماعی و سرنوشت پر ادبار جامعه ای شود که دربار و درباریان تنها با حقارت اجتماعی و اسارت سیاسی و ملی این جامعه خو کرده اند. این تضاد سرنوشت اجتماعی میان جامعۀ هزاره و محسنی وجود داشت، ولی شیخ منفور، اما صاحب قدرت پرزور در درون جامعۀ کوچک محلش باید آنقدر از غفلت سیاسی جامعۀ هزاره بهره می برد که هیچکس بر نجاست نفس و آلودگی اعتقادی این شیخ ناز پروردۀ زنباره شک نمی کرد. آن شیخی که " توضیح المسایل" را همزمان با لذت پائین تنه اش برای دختران خوش باور محلش تدریس می نمود، اینک باید مسئولیت تربیۀ دوشیزه گان جوان را برای فعالیت سیاسی- تبلیغی جبهۀ جهاد به عهده گیرد! و اما اگر چهره عوض کردن و شخصیت عوض کردن شیخ به " آیت الله" کار فضا و عصر بی خبری جامعه بود، مگر عادت زنباره گی که مرض شیخ شهوت پرست بود، می توانست که وجود آیت الله را ترک گوید؟ و مگر همین مرض نبود که صداقت آیت الله محسنی را در برابر جهاد ونجات دین، فدای کیفیت میان خانۀ شیخ محمد آصف کندهاری ساخت.

...جهاد ادامه دارد و ملت واحد برای نجات دین و آزادی خویش می رزمد، نجات دین شعار هر فرد مؤمن است و هیچکسی نیست که با تضاد مذهبی، جهاد ملت را برای دین واحد ملت خدشه دار سازد و مفکورۀ وحدت دین را از زیر بنای جهاد کلیۀ جوامع ملت بیرون کشد. سنی و شیعه هردو واقف اند که اگر اسلام نباشد، نه شیعه است و نه سنی؛ و اگر وحدت دین نباشد، جهاد نیز نخواهد بود. محور، اسلام است و جهاد، وسیلۀ نجات این محور. شیعه در جوار سنی قرار دارد و سنی درجوار شیعه سنگرش را در امان احساس می کند. تمام ملت به دور محور و اهداف واحد می چرخد: خدا (ج) واحد است، دین واحد است و جهاد هدف واحد برای وحدت دین و نجات دین است. همه واقف اند که وحدت و یکپارچگی تنها وسیلۀ نجات است.

... و اما بیائید که یکبار دیگر به خاطر بیاوریم که محسنی چرا ایران را ترک گفت؟ مگر انشقاق مذهبی و اختلاف مرجعیت مذهبی باعث نشد که شیخ مزدور نفاق را در درون مذهب و جبهۀ جامعۀ واحد به وجود آورد؟ و همین شیخی که به علت نفاق مذهبی، در عصر جهاد برای نجات دین، با شعار وحدت دین وارد پاکستان شد، آیا با پیشکش نمودن تضاد نژادی و اجتماعی با جامعۀ هزاره، خودش را صاحب مقام سیاسی و جیرۀ اقتصادی نساخت و با بیم دادن از " حزب هزارا" و "حق خواهی آیندۀ هزارا" اولین سنگر جنگ نژادی را در برابر جامعۀ هزاره باز نکرد؟ در این مفکورۀ وحدت دین جهاد را با تضاد مرجعیت مذهبی برباد کرد و حتی مذهب واحد را برای امتیاز و آسایش رهبری خویش به دو پارچه گی محکوم ساخت و با این کار نفاق اجتماعی برای امتیاز قدرت، ملت واحد را مواجه به نفاق اجتماعی ساخت. برای افتخار به دست آوردن لقب" محسنی ازماست"، مگر اینبار نخواست که با خود فروشی و مذهب فروشی، مالکیت منبر جامعۀ هزاره را به نامش مهر کند؟ و اینجا خطای شیخ مفت خوار دلال صرف در همین بود که تصور می کرد با دلالیت شخصیت مذهبی یک محل کوچک، آنهم در ماحول امامبارۀ قندهار، می تواند امتیاز زیست را به دست آرد ولی درک نکرده بود که بازی با سرنوشت سیاسی و اجتماعی یک جامعۀ میلیونی بازی با آتشیست که حتماً دست را می سوزاند.

محسنی باخیانت مذهبی خویش می توانست که در سپیده دم پیروزی جهاد و تشکیل اولین نظام عادلانۀ سیاسی، برای نابودی سنگر عدالتخواهی جامعۀ هزاره، قتل عام چنداول و افشار را سازماندهی کند و با مرگ شیعه با دستان شیعه یکبار دیگر جنگ نژادی را برای استحکام حاکمیت انحصاری ضمانت کند، و اما این را ندانسته بود که محسنی اگر چه می تواند در رقابت سیاسی برای نابودی حقوق سیاسی و اجتماعی جامعۀ هزاره پیروز شود و صداقت خویش را برای صفت" محسنی ازماست" به اثبات برساند، ولی برای صاحب شدن و مالکیت بر منبر هزاره مواجه با رقیب اجتماعی دیگریست که ریشه های اشرافیت مذهبی آن در درون جامعۀ هزاره و خدمت سیاسی و جاسوسی آن برای دربار آنقدر قوی و بزرگ است که محسنی از موقعیت جاسوسی آن برای دربار آنقدر قوی و بزرگ است که محسنی از موقعیت جاسوسی برای خموش کردن مفکورۀ آزادی و عدالت در درون یک محل کوچک چند هزار نفری، در برابر مسئولیت سیاسی این رقیب مذهبی برای نابودی آگاهی در درون یک جامعۀ میلیونی اصلاً پشه ایست که هوای رقابت با فیل را در سر بپروراند. محسنی اگر چه در جنگ و تضاد و دشمنی خویش با رهبریت سیاسی جامعۀ هزاره، پشتوانه و حمایت سید جاوید و سید هادی و سید انوری و سید مبین و سید فاضل و سید بلیغ و ... را به دست داشت، والی غافل بود که منبر هزاره میراث اجدادی اشرافیت مذهبی سید جاوید و سید فاضل هاست که محسنی حتی اگر خواب حاکمیت یک ساعته را بر این مالکیت اشرافیت مذهبی ببیند، پرو بال و هست و بود خویش را سوختانده و نابود کرده است؛ و همین است راز فرسوده شدن یک شیخ پر تقلا و جاسوس و تبدیل شدن آن به یک آیت الله گوشه نشین و رنجور و ناراض! و همین است راز شکست مرگبار شیخ خاین بعد از آن نقش بزرگ سیاسیش برای شکست و نابودی مقاومت عدالتخواهانۀ جامعۀ هزاره در غرب کابل!

محسنی اگر جاسوس بود، برای اسارت یک محل کوچک بود؛ محسنی اگر آنقدر پول گرفت که امروز بانک پاکستانی توان برداشت سرمایۀ این شیخ را ندارد و شیخ ناگزیر شده است که پولش را به بانکهای آلمان غرب انتقال بدهد، به بهای جنگ سیاسی در برابر جامعۀ هزاره و به بهای جنگ مرجعیت مذهبی در درون مذهب شیعه بود؛ محسنی اگر در پشت تریبون حاکمان، ممثل و سخنگوی سیاسی و اجتماعی جامعۀ هزاره شد، به خاطر این بود که حامیان مرگ عدالت سیاسی، مرگ حقوق یک جامعه را در وجود او تحقق بخشیدند؛ ولی سید جاوید، جاسوس کار کشته برای اسارت سیاسی و فکر و مذهبی چند میلیون انسانی است که پیروزی آن را کم از کم دشمنی و سکوت مرگبار سیاسی، مذهبی و فرهنگی حاکمیت ها در درون جامعۀ هزاره مسلم می سازد؛ محسنی اگر پولش از بانک لبریز می شود، ولی سید انوری مالک آن جامعه و یا پشتوانه ایست که محسنی به بهای خیانت سیاسی و مذهبی در برابر آن پول چاپ کرد! و محسنی اگر فاتح چند روزه برای تحقق مرگ عدالت سیاسی در درون جامعۀ هزاره است، سید جاوید و سید فاضل فاتحان تاریخی برای حفظ مرگ عدالت سیاسی و اجتماعی برای جامعه اند. محسنی اگر چشم می داشت و اگر این چشم با دید از واقعیت ها، شعور سیاسی شیخ را بلند می برد، امروز مشاهده می کرد که سید انوری و سید کاظمی به عنوان " عموزاده گان" بی درد سر ترین توافق نظامی را بین خویش به وجود آورده اند و مگر این اتحاد نظامی بیانگر آن اتحاد سیاسی نیست که میان سید جاوید و سید فاضل در برابر آیت الله محسنی انعقاد یافته است؟

آری، بیائید به یاد داشته باشیم که " محسنی رهبر" با تمام بزرگی خویش، در رقابت با اشرافیت مذهبی سید جاوید ها و سید فاضل ها در درون جامعۀ هزاره به آن جنینی می ماند که در فردای به وجود آمدن و خلقتش مرد و گندید؛ محسنی فرزند ناز پروردۀ خیانت در برابر صداقت و اعتماد و باور های جامعۀ هزاره است؛ ولی سید جاوید و سید انوری، فرزندان کار کشته در برابر رقیبان اشرافیت خویش نیز اند؛ اشرافیت مذهبی ای که در طول چند قرن خون یک جامعه را با هست و بود آن می مکد و اسارت چند بعدی را بر این جامعه تحمیل می کند، اشرافیتی است که بعد از بلعیدن محسنی به عنوان یک فرد فرسوده آروق نیز نمی زند!

و بیائید که مردۀ محسنی را از زیر تنۀ اشرافیت مذهبی جبار سید جاوید و سید انوری بیرون کشیم! بگذارید که دنیا براین لاش بی تحرک و بی صاحب ننگ داشته باشد، ولی ما باید این لاش را برای گذاشتن آخرین مهر صداقت خویش بر لاش یک خاین دفن کنیم و به خاک بسپاریم. بگذارید که تاریخ به حافظه داشته باشد که خاین همیشه کشتۀ دست خاین است . دعای ما نیز به پیشگاه خدا همین است که " اللهم اشغل الظالمین بالظالمین و المفسدین بالمفسدین" وقتی ظالم با تیغ ظالم می میرد و وقتی خاین با تیغ خیانت هلاک می شود، و وقتی دلال مذهبی با خنجر اشرافیت مذهبی زخم کاری بر تنش وارد می شود، بگذارید که ما لاش فرسودۀ این شیخ نابکار را دفن کنیم که گند جسد خاین، سم خیانت را بار دیگر برای تقویت فضای خیانت پخش نکند.

بیائید خواهران و برادران:

بیائید که ناظر موجودی بی حرکت و بی جان باشیم که اگر زیست و حرکت کرد، برای خیانت بود و اگر همدست و همکار جلادان دهر شد، برای خیانت بود؛ اگر قتل عام یک جامعه را مصلحت سیاسی ارباب خویش پنداشت، برای خیانت بود؛ اگر برده گی باداران بد کردار را پذیرفت، برای خیانت بود؛ اگر با نفاق مذهبی و اجتماعی مسلح شد، برای خیانت بود؛ و اگر خیانت کرد، بازهم برای خیانت بود و این خیانت نه تنها در برابر ما، بلکه در برابر پروردگار هستی نیز بود؛ چون که این شیخ حرام اندیش حرام کردار حرام خوار، جز خیانت دیگر هستی نداشت و جز خیانت دیگر ایمان داشت و جز خیانت دیگر منطق برای زیست نداشت: که این شیخ، فرزند شیطان دهر برای درانیدن هر رابطه ای بود که می توانست زیر بنای عدل برای ملت باشد؛ که آن ابلیس بادار و این ابلیس پرست مزدور، دو راز هستی برای خیانت به هستی و انسان اند.

آری بیائید که انگشت شهادت بر جسد بی جان آن شیخی بگذاریم که اگر زیست، برای لذت بود؛ اگر خیانت کرد، برای لذت بود اگر مرد، بازهم از فرط لذت بود؛ که این شیخ نامرد، دین و دنیا را با خیانت برای لذت فروخت؛... و اما ای کاش تنها خیانت و لذت دو صفت این جسد فرتوت می بود؛ چون از این جسد، در طول تاریخ بوی خون آن اجتماعی خواهد آمد که با صداقت بالاتر از صداقت، او را احترام کردند و با عزت، بالاتر از عزت خود را برای حیات و موقف او قربانی کردند؛ از این جسد در طول تاریخ صدای آن فریادی خواهد آمد که به جای حق خواهی خون مظلومان، برائت نامۀ ظالمان را اعلام داشت؛ از این جسد در طول تاریخ، خندۀ آن غداری خواهد آمد که هنگام فرار از دیدن جسد سوراخ سوراخ شدۀ یک جوالی، در نزد ارباب سیاسیش قد بلند کرد و از این جسد، در طول تاریخ، وحشت از بربادی زنده گی آن جامعه ای بلند خواهد شد که همین اکنون نیز جمجمه های انسانی بی گناه آن در میان مخروبه های افشار، نادفن افتیده اند!

آری، برادران!

بیائید که محسنی را دفن کنیم؛ بیائید که ما خود این دفن را به سر برسانیم تا هنگام به خاک سپردن جسد، بر لوح گور آن بنویسیم که : " این شخص که اینجا دفن است، کارش کارنامۀ هر خاین دهر را عقب می زند. این شیخ که اینجا دفن است، در فردیت خویش و برای آلودگی فردیت خویش، خیانت به سرنوشت اجتماعی و سیاسی میلیونها انسان کرده است؛ این جسد که حالا آغاز به تکیدن کرده است، مال آن کفتار درنده در پوست میش است که در طول عمرش، یک کار خیر نکرد وهنگامی که از فرط شهوت رانی از پا می افتاد، حد اقل، بدون ترس از خدا، زمینۀ قتل هزاران انسان یک جامعۀ محروم را مساعد ساخت. " بیائید که محسنی را دفن کنیم و با نوشتن کارمانه اش بر لوحۀ سنگ گور از قبل تعبیه شده اش، سنتی را به جا بگذاریم که هر خاین باید با دستان قربانیان ظلم و جنایتش دفن گردد.

بیائید آقایان! تا هر چه زود تر شده است، محسنی را دفن کنیم، ورنه پوسیدگی یک تن فرتوت، بار دیگر موجودیت تعفن زای یک لاش خاین را به مشام ها می رساند.

آقایان! محسنی را دفن کنید، ورنه می پوسد!

(*)- امیر عبدالرحمن خودش این حادثه را در صفحۀ 75 تاج التواریخ چنین نقل می کند:" من دیدم سربند از بند های عمامۀ امیر باز شده است، بعد از سجده نمی توانست از ترس اینکه عمامه اش بیفتد، سر خود را از سجده بردارد. من نتوانستم تحمل نمایم امیر به این بزرگی مفتضح شود. فوراً نماز خود را شکسته، پیش رفته بند های عمامۀ او را بستم. اگر چه من نمازم را به اتمام نرسانیدم، ولی مشعوف بودم به اینکه عمل نیکی از من سر زده و امید عفو از خداوند دارم."

http://www.niceguy110.blogfa.com/

شیخ اصف محسنی متهم به قتل هیا زنجیره ای

ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه



آیت الله شیخ آصف محسنی متهم به فساد اخلاقی شد

عکس‌العمل آیت الله شیخ آصف محسنی

آیت‌الله شیخ آصف محسنی: عبادت مانند بمب اتم می‌ماند

جنگ رسانه‌های الکترونیکی افغانی
حال که بحث داغ شده است و آقای محسنی در لبه گور قرار دارد امروز و فردا سرش به سنگ لحد می‌خورد اما جواب پس‌نداده و کیفر ندیده و ظاهرا جرم‌های را که مرتکب شده هم بدون گرفتن جذاهایش خواهد رفت. در این روزها، شایعه‌ای وجود دارد که قرار است حزب وحدت، اعضای خانواده و نزدیکان کسانی که توسط امر مستقیم آیت الله شیخ آصف محسنی به قتل رسیده‌اند علیه او به دادگاه شکایت کنند.

گفته می شود، آقای محسنی متهم به قتل سران و فرماندهان حزب وحدت و حتی سران حزب حرکت در دوران جهاد و جنگ‌های داخلی می‌باشد. شهید مشتاق، یکی از آن میان هست. گفته می‌شود، سید ابراهیم شاه حسینی، شهید صادقی نیلی و شهید کاشفی با دستور مستقیم آقای شیخ آصف محسنی به شهادت رسیده‌اند. تمام این اسناد در نزد حزب وحدت اسلامی افغانستان موجود می‌باشد.


شهید صادقی نیلی، بنیانگزار حزب وحدت اسلامی افغانستان با دستور نامه مستقیم آقای محسنی در خانه‌اش به قتل رسیده است که گفته می‌شود دستورنامه و اسناد در نزد حزب وحدت موجود است. در باره شهید سید ابراهیم شاه حسینی نیز اسناد کتبی وجود دارد.

شهید کاشفی یکی از فرماندهان ارشد حزب حرک اسلامی افغانستان در شمال بود. او زمانی توسط آقای محسنی کشته شد که گفتگو و مذاکره را با آقای محمد محقق در شمال افغانستان آغاز کرده بود. حاصل این مذاکره و گفتگوها این بود که هزاره‌ها در آن زمان متحد شود. این گفتگوهای به صورت سری پیش رفت چون ترس از این وجود داشت که آیت الله محسنی از قضیه آگاه نشود. اما از آنجایی که آقای محسنی مخالف این حرکت بود که هزاره‌ها متحد شوند، دیری نپاید که آیت الله محسنی از این قضیه باخبر شده و امر قتل کاشفی را برای سید محمد علی جاوید صادر کرد. سید محمد علی جاوید بعد از آنیکه دستورنامه مستقیم و رسمی قتل کاشفی را از آیت الله محسنی رهبر حزب حرکت اسلامی افغانستان دریافت کرد بلافاصله کاشفی را به قتل رساند. گفته می‌شود گفتگوهای کاشفی و محمد محقق به مرحله‌ء رسیده بود که حزب وحدت قرار بود تمام امکانات را برای کاشفی و پیوستن این فرمانده بزرگ به حزب وحدت فراهم کنند. جریان گفتگوهای کاشفی با سران حزب وحدت، در نزد این حزب موجود است.

×××
بد نیست شعاری که یک دوست پیام‌گزار در قسمت‌ پیام‌خانه قبلی گذاشته است اینجا بگذارم. البته شبیه این شعارها را در سالهای 71، 72، 73 در دیوارهای خانه‌های غرب کابل می‌دیدم. در کنار آن ده‌ها شعار مزحک بر سر زبانها بود که نشاندهنده نفرت مردم غرب کابل از آقای محسنی بود. اما گویا هزاره‌ها هیچ وقت آدم نمی‌شوند و هرکس در هر زمان مشخصی بر گرده‌ آنها سوار میشوند. یعنی تا زمانی که هزاره‌ها اینطور بمانند، وضعیتش نه خوب بلکه بدتر هم خواهد شد:
تا هزاره خر است - محسنی رهبر است




آیت الله شیخ آصف محسنی متهم به فساد اخلاقی شد

سرانجام، موضوع قتل مرموز شهید مشتاق و ازواج اجباری خواهر مشتاق با آیت الله آصف محسنی در سن 14 سالگی، در رسانه‌ها درز کرد. تلویزیون امروز، شب گذشته، ساعت 7 شام، مصاحبه‌ای طولانی را با مسلم فهیمی روزنامه نگار مستقل انجام داد که در آن مسلم فهیمی از تمام جریانان‌های داخلی حزب حرکت اسلامی که آیت الله شیخ آصف محسنی رهبر آن بوده صحبت کرد. حرف‌های مسلم فهیمی را می‌تواند با شک و تردید مورد بررسی قرار داد اما تا اندازه‌ای می‌شود باور کرد چون او خود یکی از متنفذینی در درون حزب حرکت بوده است. مسلم فهیمی حتی از زمانی یاد کرد که حزب وحدت اسلامی توسط شهید مزاری بنیان گزاری می‌شد و در آن زمان شیخ آصف محسنی مخالفتش را با این حزب اعلام کرد. به قول آقای فهیمی، در دوران جنگ‌های داخلی و مقاومت غرب کابل، آقای محسنی شهید مزاری را محارب خوانده است.



نکتهء جالبی را که خبرنگار تلویزیون امروز از آقای فهیمی پرسید این بود که تلویزیون تمدن و شخص آقای محسنی چرا در هفته‌های شهید، هیچ سهمی نمی‌گیرد. مثلا در هفت سال گذشته، ده‌ها بار از شهید مزاری، شهید احمدشاه مسعود و شهید عبدالحق تجلیل شده است اما آقای محسنی هرگز سهمی نگرفته است. آقای فهیمی در جواب گفت: "متاسفانه برای آقای محسنی، مطالبات خارجی بیشتر اهمیت دارد تا منافع ملی، برای او مهم این است که ایران و سفارت ایران در کابل چه دیکته می‌کند".


آقای فهیمی، در ضمن محسنی را متهم کرد که در دوران جنگ‌های داخلی، محسنی یکی از کسانی بوده که جنگ و فرهنگ خشونت را در جامعه هزاره ترویج کرده است. وی گفت، آقای محسنی، هرگز نمی‌خواست مردم هزاره یک پارچه باشند و به طرق مختلف کوشش می‌کرد هزاره‌ها درگیر باشند.

جالبتر از همه بخشی بود که خبرنگار در مورد قضیه شهید مشتاق و چگونگی قتل او پرسید، آقای فهیمی گفت: "شهید مشتاق خواهرش را به ایران می‌برد و در قم رهبرش آیت الله آصف محسنی را ملاقات می‌کند و از آقای محسنی خواهش می‌کند که خواهرش را دروس حوزه و مذهبی تدریس کند. بعد، شهید مشتاق، خودش به افغانستان به جبهه برمی‌گردد و بعد از مدتی از قضیه خواهرش باخبر می‌شود که آیت‌ الله محسنی خواهرش را به عقد خود درآورده است. او روانه ایران می‌شود و بعد با مشکل روبرو می‌شود و نمی‌تواند به ایران برسد اما وقتی باز می‌گردد و به جبهه می‌رسد، اینجاست که آیت الله محسنی به سید حسین انوری مخابره می‌کند که زنده ماندن مشتاق صلاح نیست. در آن زمان، شهید مشتاق در قالب نیروهای سید حسین انوری جنگ می کرده و گفته می‌شود که یکی از قوماندانان ارشد و بادرایت حزب حرکت آقای محسنی محسوب می‌شد. آقای سید حسین انوری بلافاصله عملیاتی از سیاه‌خاک تنظیم می‌کند اما این بار به تنهایی. بعد از ظهر آن روز، جسد شهید مشتاق به سیاه‌خاک انتقال می‌یابد و کسانی که جسد او را از نزدیک دیده‌اند گفته‌اند که مرمی از پشت بر او شلیک شده بود و همراهانش را نیز کشته بودند تا سرنخی از قتل وی به دست نیاید". جالبتر از همه اینکه آقای مسلم فهیمی می‌گفت تمام این مواردی را که ذکر می‌کند مستند است و حاضر است در یک مناظره با شیخ آصف محسنی اسناد را ارائه کند.

وظیفه ما چیست؟
حال، وقتی موضوع به این شفافیت مطرح می شود و وضعیت از این قرار است پس چه کار باید کرد؟ وظیفه دینی و اخروی هر مسلمان چیست؟ وظیفه یک انسانی که در چنین جامعه زندگی می‌کند چیست؟ براساس گفته‌های آقای فهیمی و در صورت ارائه اسناد و شواهد، مطمئنا آقای محسنی متهم به سوء اسفتاده از اطفال شده است چون بنا به برخی گفته‌ها، خواهر مشتاق سنش بیشتر از 14 سال نبوده و اگر این خبر دقیق باشد، ممکن است این لطمه بزرگی به حیثیت این روحانی شیعه افغانی وارد کند.

راه‌های برای به محاکمه کشاندن شیخ آصف
در صفحه انترنت، یک صفحه ایجاد کنید و فراخوان و اعلامیه‌ها صادر کنید از مردم بخواهید پتیشن امضاء کنند و بعد از انجام این پروسه تمام این موارد را همراه با اسناد دست داشته به سازمان‌های حقوق بشر همراه با یک اعتراض نامه ارسال کنید و شیخ آصف محسنی را به جرم سوء استفاده از اطفال معرفی کنید تا پرونده اش ایجاد شود و به دادگاه کشانیده شود. لازم به ذکر است که این موارد، تنها زمانی ممکن است که اسناد در رابطه به بهره‌کشی از اطفال توسط آقای محسنی وجود داشته باشد و در غیر آن ممکن است تیر شما به تاریکی بخورد.



October 16, 2008 12:11 PM : نسيم فکرت :




جنگ رسانه‌های الکترونیکی افغانی

فکر می‌کنم فرصت بدی نیست که در این باب بپردازیم تا بسته نشده. دو شب پیش‌، تلویزیون تمدن بدترین جبهه‌گیری را علیه تلویزیون امروز انجام داد البته به همان اندازه مصاحبه گرداننده تلویزیون امروز نجیب الله کابلی در شب گذشته زشت بود. اگر به این موضوع از یک زاویه کاملا بی‌طرف نگاه کنیم، فکر می‌کنم جبهه‌گیری این دو تلویزیون، بسیار هم کودکانه است. اعلامیه حماسی صادر کردن، آنهم با صدای کاملا پرخاشگر و تلویزیون امروز را وابسته به کشورهای بی‌گانه خواندن بدون سند و مدرک، یکی از شگردهای بسیار بسیار کهنه و غیرمنطقی است. به حدی غیرمنطقی که آنها حتی از کشوری هم نام نبردند که این کشورهای غربی کدام یکی است که به تلویزیون امروز کمک می‌کند. حرفی که همیشه دولت‌ ایران به خورد مردمش می‌دهد. اما برعکس، وقتی تلویزیون امروز از وابستگی تلویزیون تمدن نام می‌برد، بصورت مشخص از کشور ایران یاد می‌کند نه از بقیه کشورهای همسایه و یا غربی.

نکته‌ای که بسیار حساس و مهم است این است که شب گذشته نجیب‌الله کابلی در مصاحبه‌اش گفت، جایی که مدرسه خاتم النبیین ساخته شده است ملکیت دولت بوده و قرار بود در آنجا لیسه (مدرسه دبیرستان) بنا شود اما آیت الله محسنی با وساط و امر ریاست جمهور قول ساخت مدرسه‌ای را داده بود که قرار بود در آن دروس مذهبی هم برای اهل تشیع و اهل تسنن داده شود که فعلا هیچ سنی مذهبی تا هنوز در کادر آن پذیرفته نشده است. طرح پیشنهاد آقای کابلی بسیار هم حساس و خطرناک است و آن ساختن یک کمیسیون است که مدرسه خاتم‌النبیین باید در چوکات کمیسیون فعالیت کند که این می‌تواند تا حدی برای گردانندگان مدرسه خاتم‌النبیین نگران کننده باشد. در ضمن نجیب الله کابلی، از اتهامی که تلویزیون تمدن بر او وارد کرده بود که زمانی محافظ دکتر نجیب بوده رد کرده و گفت، حدود چهار سال در زمان دکتر نجیب در زندان سیاسی بسر برده است.
نجیب الله کابلی از مبلغ 120 ملیون دالر یاد کرد که در مدرسه خاتم النبیین به مصرف رسیده و گفت که آیت الله محسنی گفته است این مبلغ پول از زمان جهاد باقی ماند است. نجیب الله اضافه کرد که اگر چنین باشد پس آیت الله محسنی به مردم افغانستان خیانت کرده است که پول را به مصرف نرسانده و او گفت که من حتم دارم این مبلغ توسط دولت ایران برای ساخت مدرسه خاتم‌النبیین پرداخته شده است.

به نظر من، تلویزیون تمدن نباید عکس‌العمل نشان می‌داد. اگر از این قضیه نادیده می‌گذشت به سود شان بود ولی حالا که عکس‌العمل نشان دادند، قضیه را حادتر کرد، نجیب الله کابلی شب گذشته تهدید کرد که تلویزیون امروز این موضوع را جدی دنبال می کند. ظاهرا تلویزیون امروز پشتوانه خوبتر و قوی‌تر دارد نسبت به تلویزیون تمدن که به گفته تلویزیون امروز، سفارت ایران در کابل و دولت ایران حامی شان است. در عوض، تلویزیون تمدن از کانال قانونی باید وارد می‌شد و علیه تلویزیون امروز به دادگاه شکایت می‌کرد. (ممکن است یکی از دلایلی که تلویزیون تمدن دست به این کار نزد این است که اسناد در دست ندارد و در عوض ممکن است دادگاه از تلویزیون تمدن بخواهد که اگر تلویزیون تمدن و مدرسه خاتم‌الانبیا به ایران وابسته نیست پس این همه پول از کجا سرازیر می شود، پس منبع کجاست؟)

اما در عوض راه دیگری هم وجود داشت. آقای محسنی خود دست به کار می‌شد و از آقای کرزی و وزارت اطلاعات و فرهنگ می‌خواست تا جلو این‌ گونه هتاکی از تلویزیون امروز گرفته شود. تلویزیون تمدن، می‌توانست بدون حاد کردن این موضوع، از گردانندگان تلویزیون امروز تقاضای مناظره تلویزیونی می کردند. تلویزیون تمدن و آقای محسنی می‌توانستند به تلویزیون امروز مراجعه کرده و از آنها می‌خواستند برای چه این همه داد و فریاد راه انداختند و خواست آنها اصلا چیست. تلویزیون تمدن، گزینه‌های بسیار هم منطقی داشت که متاسفانه آنها را در دو شب گذشته عجولانه بستند. مصاحبه‌شوندگان در تلویزیون طلوع بی‌باکانه به نجیب کابلی تاختند و او را گوساله خطاب کردند که فکر می‌کنم اگر قانونی وجود داشته باشد نجیب کابلی می‌تواند برای اعاده حیثیت علیه سید هادی و تلویزیون تمدن به دادگاه شکایت کند.

اما بازهم فکر می‌کنم راه‌های برای از بین بردن این گونه‌ خصومت‌ها وجود داشته باشد و آن پادرمیانی تلویزیون‌های شخصی دیگری است که می‌توانند در این میان نقش اساسی بازی کنند. ادامه درگیری لفظی نه به سود تلویزیون تمدن است و نه هم امروز چون مردم برای خود شان معیاری برای پذیرش این کانال‌ها خواهند داشت که گفتار و کردار آنان را سبک سنگین کنند.

اگر تلویزیون تمدن، به این گونه برخوردهایش ادامه دهد، ممکن است جامعه هزاره را از خود دور کند چون شب های پیش، آنها عار داشتند که از هزاره‌ها نام بگیرند در عوض می‌گفت جامعه شیعه و هزاره‌جات را مناطق مرکزی یاد می‌کردند. اما در عوض، شب گذشته از احساسات هزاره‌ها سوء استفاده کرده و آنها را تحریک کرده بودند که علیه تلویزیون امروز نظر بدهند، شعار بدهند و از تلویزیون تمدن حمایت کنند. متاسفانه هزاره‌ها از هر سو قربانی می‌شود. امروز بر همگان معلوم است که هزاره‌ها نمی‌خواهند با هویت شیعه و مذهب شان به حقوق سیاسی شان برسند، همانطور که برادران پشتون، تاجک و ازبیک نمی‌خواهند چون آنها فکر می‌کنند اگر چنین شود ممکن است مانند سال اول حکومت کرزی، پنج وزارت که به هزاره‌ها اختصاص داده شده بود هرپنج وزارت را سیدهای عرب که عضوی جامعه هزاره هستند قبضه کرده بودند. بعد از اعتراض رهبران و نمایندگان هزاره‌ها، کرزی سیدها را کنار زد و به جایی آن متخصصینی را از قوم هزاره انتخاب کرد. اگر چنین شود، ممکن است حق هزاره‌ها به محسنی برسد چون یکی از سردمداران شیعیان در افغانستان اوست. پس هدف تلویزیون تمدن از شیعه شیعه گفتن، هویت زدایی قومی هزاره‌ها در افغانستان است نه چیز دیگر.

دو شب پیش، یکی از مصاحبه‌شوندگان در تلویزیون تمدن، یکی از همسنگران شهید مشتاق بود. مجری برنامه سید ذکریا راحل، به حدی کافی اجازه داده بود که هتاکی کنند و علیه مسلم فهیمی و تلویزیون امروز فحاشی کنند. از نگاه حرفه روزنامه نگاری این یک عیب بسیار بزرگ محسوب می‌شود، عیبی که نشاندهنده مبغض بودن روزنامه‌نگار، مستقل نبودن و زیرپا کردن اصول روزنامه نگاری است

October 18, 2008 10:16 AM : نسيم فکرت



بازدید آیت الله محسنی و هیأت همراه از مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی در ایران



تبلیغات علیه آیت الله محسنی؛ آغاز توطیه دیگر / حرکت نفاق افگنانه و...


حزب انسجام عید فطردر کابل حرام اعلام کرد

.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

یونس حیدری

حزب انسجام عید فطردر کابل حرام اعلام کرد!
امروز در کابل رسما عید فطر اعلام شده بود، ما مردم که از مدتها قبل بازی مذهبی دولت همسایه را شناخته بودیم، و در عین حال شناخت نسبی از مسایل فقهی و... اسلامی هم داشته و داریم، زیاد به دنبال این بازی ها نبوده ونیستیم، و معتقد هستیم که عید باید ملی باشد، عید باید وحدت کلمه را حفظ نماید و در یک کلام معتقد به واعتصمو به حبل الله جمیعا و لا تفرقوا می باشیم.

رفته بودم تا کلچه خوری کنم، در بعضی جاها هم که پیسه های باد اورده را در چنین روزهایی تبدیل به بادام و پسته و... می کنند، بخوریم. از جمله رفتم تا کلچه های داکتر فاروغ وردک را بر سر میز اقای داکتر صادق مدبر نوش کنم، در دفتر حزب انسجام ملی،! اما وقتی رفتم تازه پیش پای من داکتر صادق مدبر به همراه داکتر نجفی هم امده بودند، از مدتها قبل شنیده بودم، که انسجام به سوی از هم گسیختگی ره می پیماید، اما باورم نمی شد، (جزئیاتش برای یک وقت دیگر) من هم که انجاها رفت و امد ندارم، به هر حال وقتی داخل رفتم با بر خورد نسبتا گرم داکتر صاحبا و چند ریش سفید و ریش سیاه دیگر مواجه شدم، اما دیدم همه اقایان لبهای خودشان را با گوشه کورتی هایشان پاک کرده اند و تو گویی که امروز عید نیست! اما من عید را برای شان تبریک گفتم! انها گفتند که عید گرفته اید؟ من گفتم ولله من عید گرفته ام مثل مردم، چون "تومانی" نیستم!

شاید این جمله به مذاق داکتر خوش نیامدُ داکتر خنده ای کرد وبه سوی موتر خود روان شد تا برود بیرون عید خوردن!!

اما در دفتر حزب به سفارش اقای محسنی صاحب عید حرام بود!

اقایان دفتر را ترک کردند و ما هم رهسپار کولچی خوری در جاهای دیگر شدیم!

القصه:

حزب انسجام به گفته روزنامه هشت صبح به دستور داکتر فاروغ وردک رئیس اداره امور، رئیس دارالانشاو شورای وزیران، وزیر دولت در امور وکیل چرانی!! و... ساخته شده است.

داکتر صادق مدبر تنها کسی است که توانسته است از بیخ گلوی اقای خلیلی با همه چرب زبانی و لشمی اش بگیرد، اصولا می گوید هیچ کس از بیخ گلوی خلیلی صاحب گرفته نمی توانند، چون خیلی لخشک است، از دست ادم می لخشد، و...

اقای خلیلی تنها معاونی هست در دنیا که صلاحیت دو و نیم فی صدی امضاء احکام ریاست جمهوری را دارد، که خیلی وقتها همان دو نیم فی صد هم در دفتر داکتر صادق مدبر گم می شود!!

در افغانستان رسم است که اصولا هر حکمی از ریاست جمهوری باید در اداره امور طی مراحل شود، وگرنه غیر معتبر است و احکام اقای خلیلی در اینجا بند می ماند!!

با همه این اوصاف اقای شیخ اصف محسنی از مدتها به اینسوی به دستور مقام رهبری ایران اقدام به انشقاق مذهبی در افغانستان کرده است و اینکه اقای صادق مدبر هم این بیرق را بر افراشته است برایم جالب بود

ایران همچنان توطئه می کند

ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

ایران؛ همچنان توطئه می کند
یونس حیدری

روزنامه پیمان مورخ 25 / سنبله / 1387 نوشت: طبق آخرین آمار رسمی که از سوی ملل متحد منتشر شده در سال 2005 میلادی تعداد معتادان به مواد مخدر در هرات به 47 هزار تن می رسد؛ همین روزنامه اضافه می کند، در همین مورد داکتر ازمری حصین آمر دیپارتمنت کاهش تقاضای مواد مخدر ریاست صحت عامه هرات با یکی از روزنامه ها ضمن تایید این خبر اعلام کرده است: آمار معتادان به مواد مخدر در هرات پس از سال 2005 افزایش چشمگیری داشته است.وی علت این افزایش را در هم مرز بودن هرات با دوکشور همسایه خوانده، معتقد است که بیشتر معتادان کسانی اند که از مهاجرت بر گشته اند و یا افرادی اند که به کشور های همسایه رفت و آمد دارند.

خواندن این مطلب یک باره ذهن نگارنده را با خود کشید به گذشته، آنزمان که جوانان ایران، با خود شور و شعفی دیگری داشتند، انها پندار این را یافته بودند که پس از این خود در سر نوشت خویش موثر باشند، با حضور در انتخاباتی که بعدها جریان دوم خرداد ایران نام گرفت، 22 میلیون رأی جوان را به نفع یک مرد، متمرکز کردند، مردی که در دورانش هیچ افغانی ای هم از هیچ چهار منزله و برجی بر زمین سقوط داده نشد، اما 22 میلیون جوان برای او رای داده بود، نظام تحت رهبری مذهبی سید علی خامنه ای، این حضور جوانان را اما بر نتافت، سپاه پاسداران نظام، از سوی مقام معظم آن کشور وظیفه یافت، تا همه جوانان ایران را به ورطه اعتیاد کشاند، این کار آغاز شد، در همه دانشگاههای ایران، مراکز جوان ایران، از سوی مربوطین سپاه با قیمت ارزان هروئین توزیع می گردید، و جوان ایرانی را با توطئه اعتیاد، به دستور رهبری آن کشور، به انزوا کشانید، و سر انجام چهره هایی همچون احمدی نژاد را در غیاب جوانان، به حاکمیت رسانیدند، و ما افغانها در همین دوره شاهد بودیم، که افغانی مسلمان با نیت قربتن ال لله از چهار منزله بر زمین افکنده شد، و این در حالی است که همین حکومت به طالبان کمک های لوژستیک می کند، و از سوی دیگر چندین رسانه تصویری و نوشتاری را برای ایجاد فضای رعب و وحشت روانی در داخل افغانستان راه اندازی کرده است، و در حالیکه به شدت روی پروژه معتاد سازی افغانها در داخل ایران کار می شود، به خصوص افغانهایی که از منظر مالی و اقتصادی رشد چشم گیری داشته اند، صرفا به خاطر اینکه مبادا انها اقدام به بازگشت به افغانستان کنند، و ارض ملی انها را خارج کنند، با اشکال مختلف ثرومندان افغانی را معتاد و سپس به اتهام اعتیاد و قاچاق مواد مخدر آنها را دستگیر، اموالشان به نفع رهبری مذهبی ایران مصادره و خودشان از کشور اخراج می گردند.

این موضوع طبق گزارشهای واصله و اخراج مهاجرینی که از ایران صورت می گیرد، قابل توجه می باشد، همکنون بسیاری کسانیکه از ایران اخراج می شوند، معتاد به مواد مخدر می باشند، و تحقیقات نشان داده است، اکثریت این معتادان کسانی بوده اند، که در آمدهای خوبی هم داشته اند، و در دام معتاد سازان سپاه پاسداران ایران افتاده، خود معتادشده اند، اموالشان مصادره شده و پس از تحمل مدتی زندان بدون اموال و اندوخته هایشان به افغانستان اخراج گردیده اند، این موضوع آنقدر حاد شده است، که فغان مقامات ولایت هرات را بلند کرده است،(که اکثرا با انطرف مرز نیز روابطی دارند،)

حرکت معتاد سازی مهاجرین افغانی از سوی سپاه پاسداران ایران، از چند زاویه قابل تامل است؛

الف: از زاویه منافع ملی ایران

ایران از سالها بدینسوی است که تلاش می کند، بر ارقام میزان ارض ملی خویش بیفزاید، و به همین خاطر پروژه صدور دختران باکره را سپاه پاسداران از چند سال به این سو به کشور های شیخ نشین عرب شروع کرده اند، که دختران زیبای ایرانی را برای چند شب به آنجا انتقال می دهند، و در مقابل از طریق آنها در همان چند شب معدود، چندین ملیون ارض وارد کشور می کنند، و این نشان می دهد، که آنها برای جمع آوری پول از کشورهای همسایه وارد چه پلانهای می شوند، و خروج تومان به حیث ارض ملی، برای آنها بسیار سنگین تمام می شود، به همین خاطر، آنها در قالب صدور کارتهای چند ماهه هر دفعه از هر مهاجر افغانی بیش از دوصد هزار تومان دریافت می کنند، و با کسانی که متمول تر هستند و سرمایه های خودشان را از افغانستان به آن کشور انتقال داده اند، با برنامه معتاد سازی و دستگیری و سپس مصادره اموال تلاش می کنند تا به مقصد برسند.

ب: دشمنی با دولت و ملت افغانستان:

ایران کشوری است، که همیشه تلاش می کند همسایه هایش در حالت بحران زندگی کند، و منافع آنها در حفظ بحران در منطقه تامین می شود، و به زعم آنها تداوم بحران در منطقه است که می توانند آنها را به منافع شان که همان بر تری طلبی در منطقه است نزدیک نماید. اساسا عمق ستراتژیک ایران در منطقه بحران را اقتضا می کند، و به خصوص که نیروهای بین المللی نیز در منطقه حضور یافته است، ایران از آخرین توانمندی خودش برای نابود سازی ملتهای منطقه بهره می گیرد، با صدور جوانان معتاد، تلاش می کند، همان ستراتژی ای را که در ایران بر علیه دولت خاتمی و جوانان خود ایران عملی ساخت، در افغانستان نیز تطبیق نمایند، تا بتواند از این طریق در کنار خویش یک کشوری با جوانان معتاد، به منافع ملی ایران دست یابند، و با پوشش دادن تبلیغاتی آن، بر روح و روان افغانها تاثیر منفی بگذارند، و آنگاه این موضوع را بر علیه دولت و حاکمیت ملی افغانستان به عنوان یک فاکتور مهم منفی تبلیغاتی مورد استفاده قرار دهند.

ج: ایران همکنون در افغانستان در چند جبهه به طور همزمان فعالیت می نماید، تمویل طالبان، تنظیم و سازماندهی نیروهای ویرانگر دهه هفتاد در یک اجتماع، تمویل چندین تلویزیون و رسانه نوشتاری، توسعه معتاد سازی افغانها، تا بتواند با استفاده از همه اینها بر عمق بحران در افغانستان بیفزاید

قابل توجه آندسته از دولت مردانی که وابسته به ایران نیستند!

متاسفانه در این که کابینه رئیس جمهور کرزی بیشتر همان شرکت سهامی کشورهای خارجی شده است، نمی توان تردید کرد، و اگر بگوئیم در این کابینه بیشترین سهم را نیز ایران و روسیه دارد، یقینا بازهم گزافه گویی نشده است، به همین خاطر متاسفانه در بسیار مواقع انسان مشاهده می کند، که از سوی بعضی از دولت مردان افغانی، منافع ملی افغانستان قربانی منافع ملی کشورهای بیگانه می گردد، به همین خاطر ما توجه آن دسته از مقامات را که در کابینه حضور دارند، اما وابسته به کشور ایران نیستند، خواهانیم، که موضوع معتاد سازی جوانان مهاجر افغان، در داخل خاک ایران را جدی بگیرند، و برای مهار این حرکت شوم سپاه پاسداران آنکشور، از مجاری ملی و بین المللی راهکارهای مقابله با آن را جستجو کنند، ورنه فردا دیر است، فردایی که سپاه پاسداران ایران توانست همانگونه که 22 میلیون جوان ایرانی را معتاد و خسته از زندگی کردند، مهاجرین افغانی را تبدیل به انگلهایی لجن نموده و در افغانستان صادر کنند، که سر بار افغانستان، خانواده و در یک کلام دولت و ملت افغانستان باشد. *

سناریوی فقر از کجا آمد؟

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

یونس حیدری
سناریوی فقر؛ از کجا آمد؟
و پخش پرو پاگندهایی مبنی بر نا کار آمدی دولت وبه خصوص شخص شخیص رئیس جمهور کرزی نموده اند! این طیف مدعی می باشند، که دست آوردهای حکومت رئیس جمهور کرزی، به جز توسعه فقر، رشد بحران بي کاري، گسترش گرانی اجناس، و... چیز دیگری نبوده است.
به همین خاطر حتا بعضی از این جراید خواهان کناره گیری رئیس دولت از مقام خودشان طی ماههای اخیر شدند، یاد داشتهای پیش روی شما تلاشی خواهد بود هر چند کوچک، تا به بخشی از سوالهای مطروحه در جامعه در عرصه عوامل نا کار آمدی دولت پاسخ گوید و تلاش خواهد کرد تا بتواند، پرده ازتو طئه ای بر دارد که از مدتها پیش تحت عنوان سناریوی فقر تهیه شده بود، این سناریو در حقیقت خود یک "استراتژی" بود که منصفانه می توان نام آن را" استراتژی نا کام سازی دولت" نهاد!

برای روشن شدن بحث نا گزیر باید اندکی به گذشته رجوع نمود، گذشته هفت سال قبل که جامعه جهانی پس از سقوط برجهای جوره ای، تصمیم اخذ کردند، تا برای محو و نابودی تروریزیم، وارد افغانستان شوند، و این تصمیم برای جبهه شمال که بیشتر گرایش به سوی نیروهای شرق داشتند، و سالهای سال بود که از همان چینل تمویل سیاسی ، اقتصادی، نظامی و... می گردیدند، تحملش بسیار سخت و دشوار می نمود، به همین خاطر جلسه ای در شهرک پنج شیر تدویر کردند، آنجا علاوه بر حضور مدعیان رهبران شمال، دو تئوریسین از دو کشور، نیز حضور داشتند.

که در واقع آنها کسانی بودند که در آن جلسه دایرکتر اصلی به شمار می رفتند، در آن جلسه اصل و موضوع بحث چگونگی مواجهه با جامعه جهانی بود، آنها در پیرامون فرضیه های تقابل با جامعه جهانی، همکاری با جامعه جهانی، و بالاخره ناکام سازی نا مرئی جامعه جهانی در افغانستان بحث و تبادله نظر می کردند.

در این جلسه پس از بررسی تمامی راهکارهای متذکره، فیصله به عمل آمد که جبهه شمال با توجه به افکار عامه و خستگی توده ها از عملکرد احزاب همسو در جبهه شمال، این جبهه قادر به تقابل با جامعه جهانی نخواهد بود، بناء آنها نا گزیر هستند که باید کار خویش را در کنار جامعه جهانی آغاز نمایند، اما برای تمامی نیروهای تحت امر خویش دستور صادر کنند که تا جایی که امکان دارد، در جهت ناکام سازی دولت در تمامی عرصه های سیاسی، نظامی، اقتصادی، بازسازی و ... تلاش کنند، در واقع می توان گفت، که در همان جلسه فیصله به عمل آمد که به شکل سیستماتیک اولا باید اداره تمامی ارگانهای دولتی را جبهه شمال اشغال نماید، و ثانیا در جهت فاسد سازی ادارات تلاش وافر و کافی صورت گیرد، تا سيستم جديد ناکام طلقی گردد!!

اگر دقت شود می بینیم که به شکل اتوماتیک با رویکار آمدن دولت جدید، تمامی ادارات در اختیار یک حلقه خاص قرار می گیرد، و این حلقه تلاش می کند که با تمامی توان، هم با مردم به شکل مضحک آن مواجه شود و هم فضا را به سوی آلوده سازی پیش می بردند، یعنی فساد اداری را از تئوری در سطح عملیاتی آن کار می کردند، و بعد موفق شدند که در مدت اندکی فساد اداری را در عمل تبدیل به قانون نماید، که همه چیز باید خریداری شود، هیچ امضاء مسئولی نباید بدون اخذ رشوه و یا زیر میزی صادر شود، و در همین راستا بود که این فرهنگ حتا در سطح رهبران جبهه شمال به عنوان یک سنت لا یتغیر عملی می گردید، و تمامی پستها و ... بر اساس قیمت مبادله می شد، چراکه هدف این بود که هر مسئولی باید از ارباب رجوع خویش که همان مردم بی بضاعت هستند، حق العمل دریافت نمایند!!

مشی فاسد سازی ادارات در مرحله نخست، و پوشش دادن تبلیغاتی آن در مرحله بعدی، به عنوان یک استراتژی میان مدت از همان آغاز حضور جامعه جهانی در کشور تدوین گردید، و امروز پس از چند سال تازه زمان بهره برداری تبلیغاتی آن فرا رسیده است!

اما متاسفانه چنان این هجمه تبلیغاتی سازماندهی شده است، که هیچ فرصت به مردم داده نمی شود که از خود بپرسند این فساد چگونه تبدیل به یک فرهنگ شد؟ این فساد چگونه در نظام اداری کشور نهادینه شد؟ این فساد از کجا تئوریزه گردید؟ پرسشهای عدیده ای در این راستا وجود دارد، که جامعه و مردم باید نسبت به آن اگاهی یابند، چرا که دشمنان صلح و آبادی کشور کمین کرده اند، تا بار دیگر فضای نسبتا آرام جامعه را به سوی تشنج و بحران سوق دهند، دشمنان صلح و آبادی کشور بی جهت نیست که بر روی تعداد کثیری از جراید و رسانه های صوتی و تصویری سرمایه گذاری می کنند، آنها به خوبی از نقش رسانه ها در جهت دهی و تغییر افکار جامعه آگاهی دارند، آنها امروزه در قالب رسانه های صوتی، تصویری و نوشتاری به جنگ ملت افغانستان آمده اند، آنها کسانی هستند که دیروز طرح مبارزه نا مرئی را با دولت افغانستان ریختند، و امروز با فعال سازی رسانه های گوناگون جمعی، به نام این چهره و آن چهره، اقدام به پوشش تبلیغاتی همان استراتژی دیروز که حال بخشهای وسیعی از آن عملی شده است، اقدام نموده اند!!

آنها هوشمندانه صرفا تصویر فقر را می کشند و به خورد مردم می دهند، آنها همانگونه که تئوری فقیر سازی جامعه افغانستان را ریختند، و امروز شجاعانه که فقر عامل اساسی همه نا هنجاری های کشور می باشد، اما اینکه این فقر چگونه به وجود آمد؟ با توجه به اینکه جامعه جهانی بیش از 14 میلیارد دالر طی این چند سال در این کشور هزینه کرده است، اما هیچ کس به این موضوع نمی پردازد، زیرا خود بهتر می دانند، که این مبلغ هنگفت چگونه و توسط چه کسانی تاراج گردید!

مردم باید بدانند، لحظه ای که رئیس جمهور کرزی با همه بي تجربگي اش در عرصه سياسي، اما با صداقت تمام بر کرسی ریاست خود بر ارگ تکیه زد، حتا در وازه بانهای ارگ نیز از یک ولسوالی قرار داشتند، یعنی به عبارت واضح تر باید گفت، که رئیس جمهور کرزی در اسارت یک حلقه خاص قرار داشت، و او بعدها نا گزیر گردید که برای نجات خود، اقدام به استخدام گاردهای امنیتی خارجی نماید، زیرا راهی جز این وجود نداشت، اما فرا تر از آن اگر برویم تا همکنون بیش از 80 درصد کابینه در اختیار همان چهره هایی هستند که تا دیروز در حلقه جبهه شمال قرار داشتند، جبهه ای که پیش از ورود نیروهای جامعه جهانی، سوگند یاد کرده بودند تا این حکومت را نا کام سازند!

پروژه نا کام سازی دولت، از طریق استراتژی توسعه فقر مهمترین حرکت دشمنان افغانستان است که روی آن به طور بسیار برنامه ریزی شده اقدام کرده اند، و در جهت پوشش تبلیغاتی آن متاسفانه در داخل کشور اقدام به فعال سازی رسانه های عدیده ای کرده اند تا گوش و چشم مردم را با فضا سازی تبلیغاتی مسموم نماید.

و در همین راستا بود که یکی از آژانس های خبری چندی پیش خبر داد که دو کشور همجوار افغانستان صدها میلیون تن گندم را از داخل و اطراف افغانستان خریداری کرده اند، و در دشتها ی لم یزرع خود ریخته اند تا نابود شوند، تا آنها بتوانند، حتا دستر خانهای مردم را نیز از نان توهی سازد و بدینسان ترسیم عملی از فقر در جامعه افغانستان داشته باشند، تا مردم افغانستان در میان فشار فقر نا گزیر شوند که بر علیه دولت منتخب شان اقدام به خشونت ورزند!

مردم باید بدانند که 14 میلیارد دالر چرا به آنها نرسید، دنیا برای بازسازی افغانستان آمده بود، و کمک کردند، تا مردم افغانستان صاحب نان و زندگی شوند، اما سوگند قورت داده ها اجازه ندادند که دنیا این مبلغ را در جهت اعمار پروژه های زیر بنایی مصرف کنند، بلکه آنها تلاش کردند که مواد مصرفی را با مبادله چند دست خریداری کنند تا آنها در این میان بتوانند بخش هنگفتی از این پول را سرقت کنند!!

و این خود گامی اساسی بود در جهت این که دولت در اذهان مردم نا کار آمد جلوه کند، اما آنها با تلاش بسیار جدی کوشیدند که به مردم القاء کنند که این رئیس جمهور کرزی هست که قادر به اداره کشور نمی باشند، و باید مردم در انتخاب خویش تجدید نظر کنند، اما واقعیت این است که رئیس جمهور کرزی طی این سالهای گذشته با حوصله مندی بسیار زیاد توانسته است بر مشکلات کثیری که هر کدام شان می توانست بار دیگر افغانستان را به دام مرگ و نیستی بیندازد، مقابله کرده است، و امروز نیز با هوشیاری و آگاهی همیشگی مردم قادر خواهد بود که پلان شوم دشمنان افغانستان را برای همیشه نقش بر آب نماید.

تلخ تر از گذشته

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

یونس حیدری



دوستان و عزیزانیکه از این پنجره سرک می کشند، می دانند که این پنجره مدت زیادی نیست که گشوده شده است، اما با همه عمر کوتاهش باعث شده است دوستان زیادی، از هرسوی پیامهایی چه در قالب کامنت، و چه از طریق ایمل ارسال کرده اند.

و دغدغه های خود را نگاشته اند، امروز تصمیم گرفتم که بخشی از آن دغدغه ها را پاسخ گویم:

دغدغه هایی که من به شدت باور دارم که باید ثبت تاریخ شود.

دوستانی که محبت کردند، پیام نهاده اند، بعضا از نزدیک با نگارنده این سطور آشنا هستند، و می دانند که من هم روزگاری چون آنها می اندیشیدم، و همچون آنها باور داشتم، که منافع هزاره ها بالا تر از همه چیز هست، و اگر در عمل کرد اشخاص هزاره کمی و کاستی ای به چشم می خورد، باید خار در گلو و استخوان در چشم صبر پیشه کرد و کاستی ها را ندیده گرفت!!

اما حقیقتش را بخواهید وقتی هر از چند گاهی در کوچه پس کوچه های برچی قدم می زنم، فقر، نکبت، و بیچارگی ای که در تمام منطقه نمایان است، همه باورهای انسان را می شکند، شما عزیزانیکه، مطمئنا می اندیشید، و فکر می کنید، مسلما می دانید که پیامد فقر برای یک جامعه چیست؟

وقتی کودکان، زنان و ... فقط برای زنده ماندن مورد سوء استفاده عناصر تبه کار قرار می گیرند و...

و وقتی تو با اسناد و شواهد می بینی که حد اقل در طی 6 سال گذشته بیش از 14 ملیارد دالر امریکائی در این سرزمین سرازیر می شود، و تو با زره بین هم نمی توانی که بیابی سهم سرزمین و منطقه ای که تو به آن تعلق داری، از این همه چیست؟ و به کجا رفته است ؟ و تو می بینی همه این بودجه و امکانات میان دو بخش از کشور تقسیم و تخصیص می یابد، که تو در آن حضور نداری، و وقتی علت بازماندن خود از این قافله را مورد مطالعه قرار می دهی، می دانم که به همان نقطه ای می رسی که من رسیده ام، ولی تاسف بار این است که بازهم می گوئید سکود پیشه کنیم!!

من وقتی از برچی می گویم، به این معنا نیست که تنها برچی این چنین هست، و سایر مناطق هزاره نشین وضعیت بهتری دارند، برچی را از آن جهت برایتان مثال می زنم که در پایتخت کشور است و یقینا از انتهای خیر خانه هم به ارگ ریاست جمهوری نزدیک تر است و در نزدیکی کاخ شورای ملی هم قرار دارد، !!

اما برچی در کنار خانه عدالت(شاید بشود پارلمان را گفت) از عدالت محروم است! شبها اگر در سرگ های برچی حتا با موتر و چراغ های روشن هم عبور کنی، بازهم می بینی که بیشتر شبیه یک گورستان است تا یک محله بزرگ انسان نشین، در غرب پایتخت یک کشور!!

شاید بگوئید که کابل سالهای سال است که برق مدام ندارد، اما برچی از همان زمان که یاران با وفای احمد شاه مسعود کیبل های آن را از زیر زمین و ترانس های آن را به پنج شیر و پاکستان انتقال دادند، و تا هنوز حتا از وجود ستونهای برق محروم است!!

اما آقای استاد خلیلی که داعیه دار رهبری این مردم بی بضاعت را دارا هست، علیرغم همه مراوده های آشکار و پنهانش با اسماعیل خان وزیر انرژی و برق کشور، توانسته است که برای خانه و دفتر خودش برق 24 ساعته بگیرد!! آیا این یک دست آورد بزرگ برای این مردم نیست؟؟

حتما شما بازهم خواهید نوشت و خواهید گفت که ضرورت حضور در ساختار قدرت از اهم واجبات است! و اینکه آقای خلیلی توانسته است که خود را در چنین مقام مهمی حفظ کند، از لحاظ روانی بزرگترین پیروزی برای جامعه هزاره محسوب می شود و...!!

برادر و یا خواهر عزیز! که نوشته می کنی و دلسوزانه هم نصیحت می کنی که دست از نشر چنین نوشته هایی بردارم!

با تو ام! من هم مثل تو دغدغه این مردم را دارم، اما باور کن وقتی چشم آدم به آن پستو های سیاست از نوع موجودش می افتد، حالت تهوع برای آدم دست می دهد، و بازی هایی که در آن هیچ گاه نقش و منفعت مردم در نظر گرفته نمی شود، اشک انسان به طور ناخود آگاه سرازیر می شود، و از این بن بستی که وجود دارد، باید به کجا انسان پناه ببرد، من اما نمی دانم!

اما سوال من از اشما عزیزی که این گونه نصیحت می کنید، این است که می دانید در آن پستو چی خبر است؟

و چه می گذرد؟

من در این وبلاگ تلاش خواهم کرد که بخشهایی هر چند کوچک اما واقعی از آن را نمایان کنم، زیرا باورمندم که در میان کسانیکه امروز دست در دیگ حکومت رسانده اند، هیچ کس دلش برای مردم نمی سوزد، و هیچ کدام تنها دغ دغه ای که ندارد همین دغدغه مردم داشتن است! و همه هم و غم شان پر کردن انبان شخصی خودشان می باشد و بس!!

برای اثبات این مدعا به دو نمونه توجه کنید:

1- آیا هرگز از خود سوال کرده اید که چرا آقای محمد کریم خلیلی در طی این 6 سال گذشته در ریاست دفتر صدارت خویش هیچ گاهی حاضر نشده است که یک بچه هزاره را منصوب کند؟

پاسخ روشن است همین بچه هزاره هیچ گاهی توانائی این را ندارد که مفعت اقتصادی برای آقای خلیلی داشته باشد، و اگر واضح تر بگویم، در دورانی که آقای سید غرجستانی در صدارت مسئولیت داشت، امضاء و احکام آقای خلیلی به مبلغ نا قابل 5000 دالر آمریکایی فورخته می شد، و این به معنای پنهان بودن هم نبود، بلکه با اجازه شما در اولین فرصت هر امضاء 4500 دالر را نقد خود آقای خلیلی از او می گرفت و...

و حالا که آقای سید علا رحمتی جایشان را گرفته است بماند و...

2- آیا هیچ فکر کرده اید که جناب حضرت استاد سرور دانش هم در وزارت عدلیه چرا حاضر نیست به هیچ قیمتی در ریاست اداری و... به غیر از سید ... کسی دیگر را منصوب کند، به جز منفعت اقتصادی چیز دیگری می تواند باشد؟

مسلما که جواب منتفی می باشد، آیا در این صورت شما فکر نمی کنید که در رأس هرم سیاسیون جامعه هزاره سرطان مرگزا نفوذ کرده است، و اگر پیشتر و زود تر مداوا نشود، می تواند تمام هستی جامعه هزاره را به نابودی بکشاند؟ پاکی شهید مزاری(ع) امروز اصلا دیگر تصورش هم نمی شود، و اگر نسل امروز اقدام به نشر این پلشتی ها نکند، آیا نسل فردا بر ما چی خواهند گفت و آیا ما با سکوت خویش در برابر آنها مسئول نیستیم؟

و ایا آن بخشی که از جامعه سرطانی شده است، به جز بریدنش راهی دیگری وجود دارد ؟

شهید مزاری در اسارت عکسها

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

یونس حیدری

سیزدهمین سالروز شهادت پیر، پیشوا، مقتدا و رهبر هزاره ها شهید مزاری همچون همه بخشهای کشور، در کابل نیز تدویر یافت.

اما آنچه که بسیار جای تأمل داشت این بود، که وقتی انسان در محوطه بزرگ خاتم الانبیاء که این مراسم دایر شده بود، می رفت، چشم آدم آنقدر عکسهای متنوع را می دید، از جنس مرده ها و زنده ها به علاوه عکس شهید مزاری که به ندرت به چشم می خورد، و اگر هم به چشم می آمد در سایه دیگر عکسها بود، که با این پرسش آدم مواجه می شد، که براستی در محفل یادبود شهید مزاری آمده است، یا اینکه یاد بود مرده های متحرک!!

در هر سوی فقط عکس می دیدی، نمی دانم این عکسها چه کمبود شخصیتی آن عزیزان صاحب عکس را پر می کند، شاید بیشتر آنها دیگر علاقه ندارند که بعد از مرگ آنها عکسهای شان در بیلبردها کلان نشر شود، به همین خاطر تبلیغات می کنند به نام شهید مزاری، اما عکسهای خودشان را به نمایش می نهند، شما در نظر داشته باشید که یک عکس از شهید مزاری به سایز 96 متر مربع سه سال قبل چاپ شده بود، اما امسال عکسی به سایز 108 متر مربع نیز از یک چهره زنده در جایگاه نصب شده بود، و برایتان جالب خواهد بود، که وقتی این شخصیت معزز در جایگاه قرار گرفت تا سخنرانی کند کسی از میان مردم از من پرسید که این همان صاحب عکس کلان نیست؟ او زنده شده است؟ که حالا سخنرانی می کند؟

برایم جالب بود، به طرفش نگاهم را دوختم، ریشهای خاک آلوده اش، حکایت از صداقت گفتارش داشت، به همین خاطر خیره در چشمانش شده بودم، عشق به مزاری از وجودش می بارید، مزاری را پرسیدم که چگونه بود، او گفت که یک مرد بود، مردی که خود را قربانی من کرد، قربانی تو کرد و قربانی همه ما کرد تا ما بتوانیم امروز اینجا جمع شویم، و برایش و برای اندیشه هایش و برای باورهایش تأمل و تعقل کنیم، اما وقتی امروز آمدم چیزی و نشانی در اول از او نیافتم، متاثر شدم، به زحمت توانستم که عکس او را هم در میان همه عکسهای دوست و دشمن بیابم و باور کنم که او نیز وجود دارد، در این کشور هنوز هم دوستی ها بر اساس منافع شخصی تنظیم می شود، و مزاری همچنان که در ان روزگار تنها بود از سوی سیاست بازان دلقک منش، امروز نیز دست آویز بازیهای آنها قرار گرفته است، و ما فقط به عشق مزاری زندگی می کنیم، به عشق مزاری می میریم، زیرا او برای ما زندگی و زنده ماندن را معنا کرده است، و به همین خاطر هم هست که امروز دیگر هزاره بودن مثل گذشته جرم نیست، اما چون جایش خالیست آهسته بار دیگر به سوی جرم شدن پیش می رود!

مرد ریشهایش را با ناخن های ترکیده دستش شانه کرد، و اشک های دیده اش بر روی خاکهای زمین محوطه خاتم الانبیاء ریخت، شرمیدم از این همه عشق و نگاهم را به زمین دوختم و اینکه براستی مزاری چه کرده است، که نام او برای همه مردمان شفای دردهای ناسورشان می شود.

جوانی در میان مردم عکسی را در دست داشت، بر روی عکس به علاوه عکس شهید مزاری یک عکس دیگر هم وجود داشت، از او پرسیدم که آیا او را دوست می دارد؟ گفت نه! عاشق مزاری می باشد، از او پرسیدم که اگر راست می گویی چرا عکسش را بلند کرده ای؟ گفت: من عکس مزاری را بلند کرده ام، و هر نجاست اجتماعی ای که عکس خود را در کنار مزاری چاپ کند من آن را بلند می کنم، چون معتقدم که مزاری بزرگ تر از این سخنان است، و عکس مزاری نباید بر زمین خدا بی کس بماند!!

نامه سرگشاده مردم بهسود عنوانی محمد کریم خلیلی

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

نامه سرگشاده مردم بهسود براي محترم خليلي معاون دوم رياست جمهور
پیشاپیش عفو طلب می نمائیم، اما حقیقت آن است، که ما چاره ای جز این نداشتیم، در زمانی که ما مردم بهسود علاقه مند بودیم که با شما بنشینیم و از نزدیک شما را با بعضی از مشکلات منطقه آشنا کنیم، شما غرق در بازی های اقتصادی تان بودید، و پندار شما این بود که سرمایه همیشه می تواند نیروهای گله ای هزاره را به حرکت در آورد، و به همین خاطر هم هست که جناب شما بعد از آنکه از دور بعدی ریاست جمهوری علی رغم تلاشها و مسافرتهای زیاد به کشورهای عربستان و امریکا و لندن، نا امید شدید، نا گذیر گشتید که بازی جدید را آغاز کنید، بازی جدید از نظر ما همین بازی کوچی هاست، که هم در دولت به گونه ای بسیار تحریک آمیز عمل نمودید و هم با رندی خاص خود برای چند صباحی اقدام به غیبت از حضور در کابینه نمودید تا دل مردم به دست آورید!
همین عامل باعث گردید که ما موی سفیدان و متنفذین مردم بهسود که از مدتها به اینسو اقدام به تشکیل شورای مردمی بهسود کرده بودیم، جمع شویم، و حرکتهای شما را مورد مطالعه قرار دهیم، و نتیجه این شد که طی یک نامه سر گشاده بخشي از گفتنی های خود را برای شما بیان کنیم و هم اینکه برای جامعه و تاریخ افغانستان به عنوان یک سند ماندگار ثبت نمائیم.

جناب استاد خلیلی! که سخت مایل هستید ما شما را به حیث رهبر یاد کنیم!

اما همینجا می خواهیم صادقانه و صریح اعلام کنیم، که ما مردم بهسود همانند سایر مردم هزاره جات در سالهای سخت، بسیار زیاد سنگ شما را بر سینه کوفتیم، پیامهای شما را شنیدیم، جان دادیم، و برای شما انسان هم قربانی کردیم، و به دستور شما خون انسانی را نیز بر زمین ریختاندیم، اما نتیجه آن برای مردم جز خفت و ذلت و زبونی چیز دیگری نبود!هرچند که برای جناب عالی ثروت و سرمایه شد و به همین دلیل می خواهیم شما را بعد از این به صفت خلیلی ثروت مند یاد کنیم!

جناب آقای خلیلی ثروتمند! که بعد از هفت سال امروز به یاد مردم افتاده اید! آیا به یاد دارید که سال گذشته هم کوچی ها آمدند و در همین بهسود هزاره را قربانی کردند، اما شما چرا از خواب بیدار نشدید، و نه تنها خود سکوت کردید، بلکه کسانی را که صادقانه برای حل آن گام بر می داشتند، شما مورد ملامت قرار دادید، امسال برای ما ساکنان بهسود زمانی که مطلع شدیم، از قضیه کوچی ها به عنوان پروژه یاد کرده اید، و برای این پروژه از جیب شخصی خودتان مبلغ 500 هزار دالر آمریکایی سرمایه اولیه در نظر گرفته اید، تا مصرف شود، بسیار متعجب شدیم، که براستی شما به دنبال چه چیزی می باشید؟

آیا صادقانه به سوی مردم روی آورده اید؟ آیا صادقانه می خواهید که هزاره ها به حق و حقوقشان برسد؟ و یا اینکه به دنبال ایجاد بحران جدید می باشید، تا با ایجاد بحران بتوانید به خواسته های خود برسید.

برای یافتن پاسخ به همه این سوالها، نا گذیر شدیم که عملکرد لا اقل هفت ساله شما را به بررسی بگیریم، اشکهای ریخته شده شما را در بامیان، شهیدان و یکاولنگ به یاد آوردیم، وعده ها ی که داده بودید و سوگند هایی را که خورده بودید را بار دیگر ما از پیش دیدگاه خود گذراندیم، اما دیدیم که شما از همه چیز به صفت پلی برای رسیدن به مقاصد استفاده می کنید، و بعد به قول خود شما که "گور مرده مردم"!!

دوستان وقتی عملکرد شما را در طی این هفت سال معاونت شما در دولت مورد بررسی قرار دادند، یکا یک اعمال شما را به بحث گرفتند، به جز اینکه توسط عناصر نزدیک شما تمامی زیارت گاههای هزاره جات از دفینه خالی گردید، تمامی مراکزی که در هزاره جات احتمال وجود آثار عتیقه و باستانی می رفت، خالی گردید، شما کدام حرکت را برای باز سازی و اعمار آن انجام دادید؟ شما به یاد دارید که به مردم وعده داده بودید که با حضور خود در کابینه تلاش خواهید کرد که مردم را از این فقر و بیداد گری اقتصادی و علمی نجات دهید، اما به جز اینکه خانواده خویش را از فلاکت و نکبت فقر نجات دادید تا دیگر برادر محبوب تان برای به دست آوردن لقمه ای نانی نا گذیر نشود برود در کویت و در پشت تنور های سوزناک نان پذی نان بپزد و برای خانواده دینار ارسال کند، و تمامی اندوخته هایی را که شهید مزاری با خون دل برای حزب وحدت جمع آوری کرده بود، شما آن را کشتی خریدید و به نام خانوادگی خود نمودید و در لندن رفتید شجاعانه هوتل پنج ستاره خریدید تا برای همیشه در رفاه مطلق باشید، دیگر چه کردید؟

شورای مردمی بهسود از شما این سوال را دارد که اگر صادق هستید، لا اقل در زندگی یک بار و آن هم این مورد می باشد، آیا بهتر نبود، که به جایی اینکه 500 هزار دالری را که تخصیص داده اید تا کسانی مردم برچی را سازماندهی کند، تا آنها را به خدمت شما بیاورد، همان پیسه را برای یکی از مناطق هزاره یک مکتب و کتابخانه علمی و امکانات علمی می ساختید و تهیه می کردید؟ و به خاطر به دست آوردن دل مردم دیگر به اطرافیان خود دستورنمی دادید که با سیلی به صورت ارباب رجوع بکوبد!! با این حال شما چگونه می خواهید با دستان سکرتر خود هم سیلی به صورت مردم بی نوای هزاره بکوبید و هم پیسه خرج کنید تا همان مردم را به خدمت شما بیاروند؟

جناب آقای خلیلی ثروتمند!

هرچند گفتنی ها زیاد بود، اما این نوشتار شاید گنجایش آن را نداشته باشد، اما خواهش و التماس این مردم این است، که شما را به جان خانواده ثروتمند تان سوگند می دهیم، که دست از سر این مردم بر دارید، همانگونه که برادر محبوب خود را به روسیه روان کرده اید، تا قیمت بحران مطروحه را پیشا پیش از روسها دریافت نماید، ما خواهش می کنیم، همان پیسه را بگیرید، و در یک کشور دیگر بروید همانجا یک هوتل چند ستاره دیگر خریداری کنید، تا باشد بر حسابهای پولی تان در بانکهای بین المللی افزون تر گردد، اما دیگر بیش از این این مردم را آواره و بی خانمان و بیچاره نسازید.

خواهش ما همین است، همانگونه که حیله گرانه بدون اینکه شجاعت استعفا را داشته باشید، کابینه را به خاطر رقابت های سیاسی تان با صادق مدبر ترک کرده اید، شجاعانه به کابینه باز گردید، و برای همیشه این مردم را فراموش کنید، چون این مردم، لا اقل ما مردم بهسود برای همیشه شما را به فراموشی سپرده ایم، چرا که ما با معامله گران و کمیشن کاران بین المللی دیگر علاقه ای به رابطه نداریم

من الله توفیق

شورای مردمی بهسود

زن در برزخ بین انسان و حیوان

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

یونس حیدری

آیا زن در برزخ بین انسان و حیوان قرار دارد؟
موضوع زن، در طول تاریخ بشر، یکی از موضوعات جنجال بر انگیز تاریخ بشری محسوب می گردیده است، هر چند که نگاه جوامع مرد سالار، در گذشته، در همه کشور ها و ملل، نگاهی نسبتا یکسان نسبت به زن داشته اند، و همواره زنان از نگاه مردان موجوداتی متروک بوده است و جایی در ساختار اجتماعی برایشان قایل نبوده اند، به جز موارد اندک که زنان اقتدار گرا نیز بر اریکه قدرت تکیه زده اند، هر چند که در تفاوت جنسیتی هر دوی آنها هیچ شک و تردیدی وجود ندارد، و اینکه زن و مرد علاوه بر تفاوتهای جنسی، دارای تفاوتهای دیگری نیز می باشد، به خصوص اینکه تفاوت های عاطفی، فیزیکی و... دارد، و در گذشته این تفاوتها را تفسیر بر، برتری یکی بر دیگری می کردند، اما به مرور این تفسیر برتری گرایانه جای خود را در میان سایر ملل از دست داد، و بشر بر اساس نگاه تجربی، و نگاه علمی به هر دوی آنها، به این نتیجه رسیدند که این تفاوتها هیچ گاهی باعث برتری یک قشر بر قشر دیگر نمی شود.

به خصوص که وقتی آمدند از توانمندی های فکری زن برای بهره برداری در امور مختلف بهره گرفته شد، در بسیاری از کار ها، زنان نسبت به مردان از توانمندی های بالا تری بر خوردار بودند، و این تفاوتها باعث شد، که زنان روحیه خود اتکایی را بیابند، و کم کم در سطح جهان جنبش زنانه ای را پدید آورد، که آنها بیشتر نگاهی "زنانه نگرانه" به همه امور داشتند، و این جنبش زنانه توانست که در مدت نسبتا کوتاهی بر جوامع مرد سالار فایق آید و جایگاه خود را به عنوان انسانی برابر مرد، تثبیت کند و اندک اندک در جامعه افغانستان سنتی نیز وارد شده است و می رود که جامعه را باتحول عظیمی مواجه نماید.

گرچه که هنوز هم در سطح جهان مبارزه زنان برای تثبیت جایگاه انسانی خودشان ادامه دارد، و در بعضی از کشورها مبارزه برتری جویی زنان نسبت به مردان نیز وجود دارد، اما در افغانستان، هنوز بعد از 6 سال حاکمیت دموکراسی، ما نتوانسته ایم شاهد عملی شدن حقوق زنان در عرصه های مختلف انسانی شویم. هر چند که جایگاه زنان در قانون اساسی به شکل شفاف و نسبتا خوب تعیین شده است، با این وجود هنوز کسانی در میان کارشناسان امور زنان، وجود دارند که مدعی هستند، قانون اساسی نسبت به جایگاه زن در کشور، دچار تناقض می باشد، این افراد استدلال می کنند، که چون در ماده ای از قانون اساسی آمده است که باید همه مواد قانون در هماهنگی کامل با اساسات اسلامی باشد، بناء اسلام نگاهی متفاوت با نگاه حقوق بشری نسبت به زن دارد، ولی واقعیت این است که اسلام با قرائت مدرن و انسانی اش هیچ منافاتی با حقوق بشری نداشته و اسلام خود حقوق بسیار والا و ارزشمندی را برای زنان قایل بوده است!

با این حال اگر بخواهیم جنبش زنان را مورد مطالعه قرار دهیم، می توانیم بگوئیم که آنها به دو دسته تقسیم می شوند:

الف: عده ای معتقد هستند، فرهنگ سنتی عمده ترین عامل بازماندگی زنان افغانی در عرصه اجتماع می باشند، و آنها می کوشند که یکباره چادری از روی زنان برداشته شود، زن افغانی به یکباره شکل و شمایل زن اروپایی را بگیرد، و پندارشان این است که در این صورت زنان ما بدون کمترین زحمتی تغییر خواهند کرد.

ب: و جریان دوم همچنان معتقد است که زنان صرفا باید تحصیل کنند، اما در چهارچوب سنتهای دینی، نباید در بسیاری از کارها که متعلق به مردان است، دخالت ورزند. زیرا هنوز جامعه آمادگی پزیرش آنان را ندارد!

هر دو دیدگاه نواقص خاص خودش را به تصور نگارنده دارد، دیدگاه اول که معتقد است به شدت باید کاپی برداری کنیم، از فرهنگ غرب، و آن را اینجا پیاده نمائیم، و معتقد هستند، همانند زنان غرب که می گویند؛ تاکنون جهان از منظر مردان گزارش شده است و اکنون زنان می‌خواهند گزارش خود را از جهان ارائه کنند، باید حرکت کرد، اما غافل هستند، از اینکه پیشینه تاریخی زن غربی با پیشینه تاریخی زن افغان تفاوتهای عمده ای را دارا می باشد، باید آنها بروند تاریخ زنان غرب را پیش از مدرنیزه شدن غرب مطالعه کنند، و تاریخ آنها را در عصر مدرن و پسا مدرن مطالعه کنند، و بعد بیایند به مقایصه پیشینه تاریخی هر دو زن افغان و غرب بپردازند، آنگاه در سدد یافتن راه حل منطقی بر آیند، زیرا کاپی مطلق برای کشوری با ساختار موجود افغانستان یقینا پاسخ گو نخواهد بود! زیرا ما در یک جامعه سنتی با قرائتی کاملا سنتی از دین مواجه هستیم، در چنین جامعه ای به شدت از سوی جریانهای ریشه دار سنت گرا، متهم به کفر گرایی و ارتداد خواهند شد، بناء باید برای رسیدن به حقوق انسانی زنها مبارزات معرفتی را آغاز نمائیم. و دیدگاه دوم، به شدت جامعه را با حرکت بسیار بطی و کند مواجه می کند، که بیشتر گرایش ایستائی به خود خواهد گرفت، زیرا تا زمانیکه زنان برای تثبیت دیدگاه خودشان اقدام جدی ننمایند، یقینا مردان سنتی این اجازه را به آنها نخواهند داد، که آنها حقوق برابر مردان در همه عرصه ها مطالبه نمایند!

ما برای ایجاد برابری بین زن و مرد افغانستان، باید به بررسی علل نابرابری زنان و مردان و به طور عام تر تضییع حقوق زنان در طول تاریخ بپردازیم، و زمانیکه در این راستا ما بتوانیم گام برداریم، تازه متوجه می شویم، که زنان افغانستان از همان دردی رنج مضاعف می برند، که مردان افغانی درد می برند، اما متاسفانه نمی دانند، و نمی فهمند، و آن رنج فقدان دانش و علم است در کشور، و تا زمانیکه زنان نتوانند، در عرصه های گوناگون علمی، به یک غنا مندی برسند، هیچ کاپی ای از هیچ جای دنیا پاسخ مثبت برای زن افغان نخواهد داد، و تنها تفسیر زنانه از متون است که در افغانستان مشکل گشای رنج و محنت تاریخی زن افغان خواهد بود.

زن افغان باید باب مباحث انسان شناسیی ای را در جامعه بگشاید، و درباره ساحات وجود آدمی به تحقیق بپردازد، و در جستجوی یافتن پاسخی برای این پرسش باشند، که واقعاً انسان چند ساحتی است؟ آیا انسان تک ساحتی است؛ فقط جسم است؟ یا دو ساحتی است؛ غیر از جسم چیزی به نام ذهن هم دارد؟ یا سه ساحتی است؛ مثلاً غیر از جسم و ذهن چیزی به نام نفس هم دارد؟ یا حتی ساحت‌هایی بیشتر از سه تا دارد که بعضی‌ها ادعا کرده‌اند. سپس به مسئله دوم بپردازند و آن اینکه در میان ساحت‌های مختلفی که انسان دارد، در کدام ساحت، زن و مرد با هم متفاوت‌اند. شکی نیست که مثلاً، در ساحت جسم، زن و مرد با هم متفاوت‌اند. اما آیا این تفاوت در عالم ذهن یا عالم روان نیز وجود دارد یا نه؟ افزون بر این، مردانگی و زنانگی تا کجا در زیر مجموعه‌های عالم روان یعنی عالم شناختی (cognitive) روان، عالم احساس یا عاطفی (affective یا emotive) روان، عالم اراده و عمل (conative) در درون آدمی رخنه می‌کند؟

باید گفته شود که زن و مرد وجوه افتراق بسیار عدیده‌ای دارند، اما امتیازی بر یکدیگر ندارند و سنت گراها در طول تاریخ در تلاش بوده اند، هر تمایزی را دال بر امتیاز مردان بپندارند!

و اگر کسی بیاید و بگوید، این کاغذ سفید رنگ است و آن کاغذ سبز رنگ است و آن یکی آبی رنگ، فقط تمایز این‌ها را از یکدیگر نشان داده‌است، نه امتیاز یکی را بر آن دو!

به هر حال آنچه را که می خواهم اینجا اشاره کنم، این است که براستی پس از 6 سال تلاش در جهت تثبیت حقوق زنان، اینک مرد و زن افغانی چه تلقی‌ای از خودشان و از دیگران دارند؟ و تلقی آنها از مرد بودن خود و زن بودن دیگری، یا زن بودن خود و مرد بودن دیگری چیست؟

و همچنین باید فعالان جنبش زنان افغانستان، در نظر داشته باشند، و بررسی نمایند، مجموعه ستم‌ها و بیدادهایی که در طول تاریخ بر زنان جاری بوده است، تا چه حد معلول عوامل معرفتی و تا چه حد معلول عوامل غیرمعرفتی بوده است!

و در همین راستا، باید برای کشف یک جامعه آرمانی نیز، قدم بر داشته شود، که براستی جامعه آرمانی و اتوپیایی که به دنبال آن هستیم، چیست؟ آیا جامعه آرمانی جامعه‌ای است که در آن مردان، مردانه زندگی کنند و زنان زنانه؟ یا جامعه‌ای است که در آن مردان مقلد زنان باشند و يا زنان مقلد مردان؟ و یا هیچ کدام از این دو نوع جامعه مطلوب ما نبوده، بلکه جامعه زیباتر و دل‌انگیزتر جامعه‌ای است که در آن زن زنی کند و مرد هم مردی؟

اصلا بیائیم اینگونه طرح کنیم که این جهان چگونه زیبا تر خواهد شد؟آیا زمانی که مرد از مرد بودن خودش صرف‌نظر کند و زنانه زندگی کند و زن از زن بودن خود صرف نظر نماید و مردانه زندگی کند؟

به هر حال تلاش جنبش زنانه افغانستان، تلاشی است در جهت بازیافت هویت و شخصیت زنان کشور، آنچه که مهم است در این راستا باید از هر نوع افراط و تفریط پرهیز نمود، زیرا ممکن است، که ما در این راه، برای نابودی ظلم به ظلم دیگری مواجه شویم، که باز این برای جامعه در حال گذار ما سودمند نخواهد بود. آنچه که می تواند بر مشکلات کشور و جامعه زنان فایق آید، باز بودن باب گفت‌وگو و استدلال می باشد، و باید برای دست یابی به منطق قوی، برای قناعت بخشیدن، منطقی از سوی زنان به جامعه سنت گرای مخالف حضور و تکامل زنان، تلاش وافر صورت گیرد. و زمانیکه زنان توانستند مخالفان خود را در پای میز مناظره بکشانند، خود یک موفقیت بزرگ محسوب می گردد، زیرا چیزی که ما انسان‌ها را در عرصه معرفت در موضع مساوی قرار می‌دهد، این است که همه ما حاضر به گفت‌وگو باشیم و همه ما گفت‌وگو را براساس استدلال پیش ببریم؛ یعنی اگر واقعاً من و شما قائل شدیم به این که اولاً، با هم گفت‌وگو کنیم و ثانیاً، در گفت‌وگو تابع استدلال باشیم، در ابتدای کار موضعمان کاملاً برابر خواهدبود. اگر در پایان سخن شما مرا متقاعد کردید، البته شما حاکم هستید و من محکوم؛ شما غالب هستید و من مغلوب. ولی این غلبه به هیچ وجه غلبه ناسالمی نیست، چون با برابری اولیه آغاز شده است. و برای اینکه جامعه زنان بتوانند، تاثیرات خودشان را بر روی مخالفان خود بگذارند، باید بحث را از زاویه حقوق بشر آغاز نمایند، و از مجرای خود دموکراسی که امروزه همه شعار می دهند، که نسبت به آن وفادارند باید برای تثبیت جایگاه زنان کشور، گام بر داشت. و با این منطق، زنان خواهد توانست که بر پندار آنانی که هنوز هم معتقد هستند، " زن در برزخ بین انسان و حیوان واقع است؛ از حیوان فراتر و از انسان فروتر است"، غلبه کرد. والسلام

چه کسی برای تغییر سنتها اقدام خواهد کرد؟

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

یونس حیدری

چه کسی برای تغییر سنتها اقدام خواهد کرد؟

از دیر زمانی در افغانستان عید های سنتی و اسلامی دایر می شود، در این میان در عید قربان در کشور فقر زده افغانستان با همه فقر و ناداری آن همچنان هزاران رأس گوسفند و گاو در این روز کشته می شود، و گوشتهای آنها در میان مردم تقسیم می شوند، در شهر کابل در این چند روز شاهد بودم، که چگونه زنان بی بضاعت و فقیر خانه به خانه درب می کوبیدند، که آیا قربانی دارید؟

تا آنها هم صاحب اندکی گوشت شوند، و احیانا فرزندان شان پس از مدتها و بعضا ماههای طولانی غذای چرب بر لب بنهند!

اما آنچه که مرا وادار می کند تا این سطور را اینجا یاد داشت کنم این است که براستی عامل اصلی این همه فقر، بیچارگی، نکبت و بد بختی در این کشور چیست؟

آیا خوردن یک شب غذای چرب و لوکس و... مشکل گشای مشکلات این مردم خواهد بود؟ من سوال دیگری از یکی از دوستان داشتم، که فکی می کنید در همین شهر کابل، چه تعداد گاو ذبح شده است در همین دو روز گذشته؟ آن دوست می گفت اگر میانگینش را هر کوچه دو تا گاو بگیریم زیاد نگفته ایم؟ از او پرسیدم که هر گاو به چه قیمتی خریداری می شود؟ او گفت شاید 25 هزار افغانی!

به او گفتم ایا کابل یک هزار کوچه خواهد داشت؟

او گفت شاید هم بیشتر!

به او گفتم اگر ما فرض کنیم که یک هزار کوچه داشته باشیم و درهر کوچه دو تا گاو کشته باشند، و هر گاو هم 25 هزار افغانی خریده شده باشد، ما در یک روز چه مبلغ پیسه را قربانی کرده ایم؟

او گفت: 50000000

این مبلغ کلان بعد از 24 ساعت چی می شود؟

او خندید و گفت:

از تشنابهای وطنی، داخل کوچه های ریخته خواهد شد!

یعنی بعد از 24 ساعت تبدیل به کود انسانی می گردد!

حال می خواهم بگویم راستی مشکل افغانستان به واقع چیست؟

اصلا فلسفه قربانی در عصر ابراهیم چی بوده است؟

آیا گوسفند بوده است که باید قربانی می شده است و یا اینکه عزیز ترین چیزی را که ابراهیم داشته است؟

و براستی گاو یا گوسفند امروز عزیز ترین چیز یک سرمایه دار می باشد که باید برای تبدیل کردن آن به کود انسانی قربانی کنند؟

آیا کسی فکر نمی کند اساس مشکل این مردم که در هر کوچه اش وقتی می روی، صادرات فقر، بی نوائی، بی چارگی هست، در سال همین یک مورد قربانی کفاف آن را می کند؟

آیا کسی فکر نمی کند که این هم فقر زائیده بی سوادی، عقب ماندگی فکری و... می باشد؟

و اگر اساس همه این فقر و بی نوائی را بی دانشی و بی علمی بدانیم! آیا با این پیسه های قربانی نمی شد چندین مکتب را بنا و آماده کرد تا برای همیشه نسل مسلمان باقی بماند، و آنها از گدائی تاریخی خارج شوند؟

این ها پرسشهایی بود که تنها در این سه روز عید برایم تجسم یافت؟ و آنچه که برایم مهم تر بود این بود، که در این کشور، مراکز و نهادهای مختلف برای صدور فتوای آدم کشی وجود دارد؟ آیا این مراکز روزی هم فتوا خواهد داد که بیائید به جای کشتن، پیسه های خود را صرف آبادانی کنیم، ودین همیشه توانمندی این را خواهد داشت که نیازهای زمان بشر را بر اساس جغرافیای خاص آن پاسخ گو باشد؟

تحرکات تازه

.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

تحرکات تازه

یونس حیدری

هر ساله که سالگرد بابه مزاری نزدیک می شود، آقای محقق و خلیلی به تب وتلاشهای جدید دست می زنند، اما امسال با همه سالهای اخیر تفاوت چشم گیر تری داشته است، زیرا این تحرکات زمانی شدت یافت که شایعاتی مبنی بر به محکمه کشاندن تعدادی از کار گزاران حکومت بر سر زبانها افتاد!

هرچند که نوع شایعه در قبال عناصر کار گزار در حکومت به تناسب جایگاه و مقامشان متفاوت بود، اما در قبال آقای محمد کریم خلیلی به گونه ای بود که وی تا زمان تعلق داشتن به چوکی معاوت دوم هیچ کس به طرفش نگاه تیزی نخواهد کرد، به محض اینکه وی از چوکی بر زمین غلطد، و دور بعدی ریاست جمهوری آغاز شود، ایشان به دلیل سوء استفاده های گوناگون و اختلاسهایی آنچنانی ... مورد بازپرس قرار خواهد گرفت! این شایعات دنباله دار بود و گفته می شود مجرای ورودی به دوسیه های تخلفات وی آقای جنرال جوهری می باشد که معین خریداری وزارت دفاع می باشد.

این شایعات به گونه ای تأثیر خود را بر روی معاون دوم رئیس جمهور نهاد که وی از مدتها قبل حتا نماز جعفر طیار خویش را نیز ترک نموده و در کارته چهار مستقر شده است تا بتواند سازماندی های جدید را آغاز نماید.

هر چند که ایشان پس از مدتها تب وتلاش اما اینبار نفهمید که براستی کاروان پیروز کجاست؟ لذا فعلا به شدت در پی ایجاد کارنوالا دفاعی می باشد، تا بتوانند در پس یک موج انسانی خود و اعمال غیر قانونی خویش را پنهان نماید تا صرف بتواند از چنگال قانون پس از افتادن از کاروان پیروز گذشته، بگریزد!

این است دلیل اصلی تب و تلاشهای ایشان در ماهها اخیر، دلیل به گفته نزدیکانش بازسازی حزب، دلیل خدمت کردن به ا صطلاح برای مردم ایشان!!

وهرچند که از همکنون مسئولیت عملی ستاد تدویر سالگشت بابه مزاری را عالم فرزند ایشان از همکنون به دوش گرفته است، و کار توزیع پیسه را نیز آغاز کرده است، به همین دلیل می باشد.

آنچه در بامیان گذشت

یونس حیدری

قسمت اول

تازه زمزمه های سقوط بر سر زبانها افتاده بود، از هم گسیختگی شروع شده بود، ساعت 7 صبح بود که آقای جنرال جوهری رفت در محبس ولایت بامیان، در محبس تعداد 43 تن از اسراء طالبان وجود داشت، همه آنها را در داخل محبس قطار ایستاد کرد، و همه آنها را بدون هیچ گونه سوالی به رگبار بست.

و ساعاتی بعد تر بامیان سقوط کرد، و آقای جوهری ساعت 12 و 30 در قیقه خود را در صد برگ رسانید. و...

ادامه دارد
آنچه در بامیان گذشت بخش دوم

به گفته آقای ... و ... شفییع یکی از عمده ترین قومندانهای غرب کابل بود، کسی بود که شهید مزاری او را واقعا دوست داشت، و شفیع نیز برای مزاری همه هستی و زندگی خود را باخته بود، او و قتی در بامیان امد، با نگاه ویژه ای که از شهید مزاری به میراث برده بود، در آنجا مقاومت می کرد، یعنی دوستان مزاری را دوست خود می پنداشت و دشمنان او را دشمن خود وجامعه!!

این نوع نگرش و اندیشه در بامیان برای خیلی ها قابل قبول نبود، به همین خاطر هم بود که شفیع در بامیان هرچه زمان می گذشت، به انزوا کشیده می شد، در حقیقت این شفیع نبود که به انزوا می رفت، بلکه این اندیشه شهید مزاری بود که به انزوا سوق داده می شد.

مراسم جشن تاریخی اقای خلیلی در بامیان که دایر شد، شفیع به همراه نیروهای خودش فقط در برابر خلیلی که در جایگاه قرار داشت سلام داد و به دیگران هیچ توجهی نکرد، که بعدخودش گفته بود او به مزدوران و وابستگان ... هرگز سلام نخواهد کرد.

فردای آن روز اقای خلیلی شفیع را در خانه طلب کرد، اما شفیع اندکی دیر تر یعنی بعد از چند روز به خانه اقای خلیلی رفت. آن روز به گفته آقای ... در خانه آقای خلیلی اقایان علیار، ضابط اکبر قاسمی و علا رحمتی بودند، ساعت 9 و 30 دقیقه بود که اقای خلیلی همراه علیار مشوره کرد در ارتباط با شفیع و او با این طرح اقای خلیلی موافقه خود را اعلام کرد.

بعد شفیع را در اتاق خود خلیلی طلب کردند، دقایقی بعد، صدای فیر به گوش آمد، من از روزنه ای نگاه خود را به داخل اتاق دوختم، در داخل اتاق از هر طرف به طرف شفیع نشانه رفته بودند، گلوله ها را به پا و دستان شفیع شلیک می کردند، 6 مرمی در وجود شفیع خالی شده بود، هنوز زنده بود، اقای خلیلی با تفنگ چه خودش مرمی اخر را از زیر کله شفیع به طرف مغزش خالی کرد و او جان به جان افرین تسلیم کرد و...
دوم 
روزها قومندان سالاری بود، مردم بیچاره فکر می کردند که اقای خلیلی مثل شهدی مزاری (ع) برای شان خدمت می کند، انها اصلا تصور نمی کرد که اقای خلیلی در ان سر بی موی خودش رویا های بلند برای خانواده خود داشته باشد، و از مردم پلی بسازد برای وصول به رویا های خودش، به همین خاطر هم مردم با همان صداقتی که با شهید مزاری رفتار کرده بودند، رفتار می کردند، جوانان خودشان را برای مبارزه برای دست یابی به حقوق هزارها در صفوف جنگ می فرستادند، تحت رهبری محمد کریم خلیلی. در میان جوانان بعضا مشکلاتی رخ می داد، که نا گزیر بودند یا سنگر را ترک کنند و یا اینکه به جای دیگر برود. شخصی به نام قومندان "عدی" از وابستگان نزدیک کریم خلیلی بود که در بامیان مجموعه ای از نظامیان را در اختیار داشت، یک روز یکی از سربازان ایشان به هر دلیلی پایگاه وی را ترک کرده و به قرار گاه سید سرور مستقر گردید. این موضوع برای قومندان عدی بسیار گران تمام شد، با اقای خلیلی مشوره کرد، با اجازه ایشان رفت مادر ان عسکر را به قرار گاه خود برد، تا عسکر بازگردد. شوهر ، ان زن برای حفظ ابرو و حیثیت خودش عریضه کرد، پیش اقای خلیلی و اقای خلیلی عریضه ایشان را داد که ببرد پیش اقای عرفانی و اقای عرفانی ان را پیش جعفری که مسئول اطلاعات حزب بود روان کرد، خلاصه این موضوع به مدت سه ماه دوام پیدا کرد، اما هیچ کس حاضر نشد که به عریضه این پیر مرد رسیدگی کند و بالاخره ما ن نفهمیدیم که بر سر ان زن در قرار گاه عدی چی امد و...

معجزه زندگی

یونس حیدری

این روزها خدا قرار هست که پروگرام خشکسالی خودش را از سر این مردم، به جای دیگر شاید انتقال دهد، اما برای مردم گرسنه، فقیر، بی بضاعت و... چیزی به نام برف از بام خانه خودش پرتاب کرده است!! مردم بیچاره مانده اند که کجا شوند، لا اقل خوب بود که تا قبل از زمستان یک نان 6 افغانی بود، با ان یک نان نصف شکم یک ادم سیر می شد، اما حالا بگو، یک نان شده است، ده افغانی، از دو تای ان ادم به راحتی هم سیر نمی شود!!

همه مردم که وزیر نیستند، همه مردم هم رهبر نیستند، مثل خلیلی و محقق و... دیگر کاخ نشینان!! همه مردم شهروندان بی بضاعتی هستند که فقط زنده هستند، اما فکر نمی کنم تا کنون آنها معنای زندگی را فهمیده باشند، شاید اگر از همه آنها سوال شود که زندگی چیست؟ بالاتفاق بگویند، بد بختی، رنج، مریض شدن و پول داکتر نداشتن، تحمل سرما و چوب سوخت نداشتن، گشنگی و پول ارد و نان نداشتن، زندگی یعنی در گوشه عزلت مردن!

و...

می خواهم یک چیزی را اینجا برای همه دوستانی که برای خواندن این صفحه می اید بنویسم، در کابل بسیاری مردم با کار و به قول خودشان غریبی زندگی می کنند، یک غریب کار و یا یک کارگر اکر کار گیرش بیاید روزی 200 تا 240 افغانی کار می کند، اما همه روزه کار برای آنها یافت نمی شوند، چی آنهائی که کراچی وانی می کنند و چی انهائی که بر سر "چوکها" یعنی فلکه هایی که برای کار ایستاده می شوند. همه روزه کار پیدا نمی شود، می خواهم بگویم که اگر یک خانواده 5 عضو داشته باشند، و یک کارگر!! و اگر یک کارگر در روز 150 افغانی هم کار بکند! او چگونه می تواند زنده بماند؟

هر نفر اگر یک نان و نصفی در هر وعده بخورد بدون مخلفات! می شود 22.5 نان! یعن 225 افغانی!

هر روز 75 افغانی کسری دارد، راستی تا حالا هیچ رهبری از خود پرسیده است که این مردم بلا کشیده چگونه زیست می کنند؟

زنده ماندن اینها براستی یک معجزه نیست؟

بگذریم که باید خیلی ها کرایه خانه و سوخت و ... هم بدهند، دیگر نمی توانم زیاد تر بنویسم، چون وقت ندارم، ولی خیلی سوالهای زیاد وجود دارد.

فقط یک جمله بنویسم

اینجا سرد است،

ادمها با معجزه زندگی می کنند!!

چرا امروز نه؟


یونس حیدری


نمی دانم چرا هنوز در افغانستان هیچ کس از خود این سوال را نمی کند که ما در کجای تاریخ ایستاده شده ایم؟

درست است که هنوز بیش از 85 فی صد جامعه بی سواد هست، و این نشان می دهد که ما هنوز از منظر زمانی هرچند که در قرن 21 زیست می کنیم، اما در حقیقت ما در قرن 17 میلادی قرار داریم، با این تفاوت که امروز همین انسانها از بسیاری دست آوردهای بشر امروز در عرصه علم، صنعت، تکنالوژی و... بهره مصرفی می گیرند، اما، این بهره متاسفانه یک نوع بهره گزینشی نیز می باشد، این همان موضوعی هست که در این یاد داشت می خواهیم روی آن هرچند مکسی کوتاه نمایم، تا باشد دوستان و علاقه مندان روی آن جدی تر و عمیق تر به کنکاش نشینند!

به عنوان مثال ما امروز در اقصا نقاط کشور از تکنالوژی ارتباطی به نام موبایل بهره می گیریم، اما در همه مناطق افغانستان هنوز قبیله یک اصل انکار نا پذیر می باشد، ما حال سرگهایی حد اقل خاکی در بسیاری از مناطق کشور داریم که در آن بهترین موترهای ساخت کشورهای مختلف صنعتی رفت و آمد دارند، اما با این حال هنوز هیچ کس به دنبال حاکمیت عقلانی و باوراندن جامعه به توان انتخاب خویش نیستند، نه تنها هیچ کس در این بخش اندیشه و فکر نمی کنند، بلکه جریانهایی همچنان در تلاش هست که حایل های دگم و خشک قبیله را که مایه اصلی عقب ماندگی در کشور می باشد، را استحکام دو باره بخشند!!

ما در کجای تاریخ ایستاده ایم؟ پرسشی که باید هر روز و هر لحظه برای انسان تداعی شود، و پاسخ آن را باید جست و نه تنها برای یافتن پاسخ تلاش کرد بلکه برای بیان آن و تفهیم آن برای دیگران تلاشی مضاعف صورت گیرد!

ما در عصری زندگی می کنیم، که انسانها؛ با قوه عقل فردی و جمعی خویش به بزرگترین دست آوردهای علمی و صنعتی و... نایل شده اند، اما در افغانستان هم چنان جامعه به شکل گوسفندی زیست می نمایند، و همچنان در انتظار چوپانی هستند که به آن نام محترم "رهبری" می دهند!

رهبر یعنی چوپان گله انسانی! و در این تفکر انسانها فاقد عقل، خرد، شعور و... می باشد، و در چنین جامعه ای انسان باید همیشه مقلد و پیرو باقی بماند، تا رهبر هر گونه که دلش خواست با این گله های بی زبان، معامله کنند، و رهبران امروز در تلاش هستند نه تنها به این گله های گوسفند بر خورد شایسته گوسفندان نمایند، بلکه با آنها بازی گوشت و پیشک راه می اندازند!

چنانکه آقای محمد کریم خلیلی معاون دوم رئیس جمهور وقتی یکی از ملا امامان از وی می خواهد تا برای مردم فلان کار را از مجرای دولت که وظیفه ایشان می باشد، انجام دهد، او در جواب می گوید، " خوب است، بعد از عید انشا ء الله گپ می زنیم"!!

بزک نمیر بهار میاد!

آقای خلیلی 6 سال به حیث معاون دوم ریاست جمهوری به صفت رهبر مردم بیچاره هزاره در صدارت رفته است؟ ایشان بیاید بگوید که به جز تخریب و دور کردن موسسات خارجی از مناطق هزاره جات به دلایل مختلف شخصی برای آن مردم چه کرده است؟

یکی از دلایل عمده ایشان به خصوص در مناطق بامیان این بوده است که این موسسات در آنجا ها به دنبال کار نمی باشند، آنها به دنبال چیز دیگر می باشد، اما هیچ کس نیامده است، که بپرسد آقای خلیلی نوچه گان شما برای مردم هیچ قبرستان تاریخی بر جای ننهاده است، و همیشه سفر های خارجی شخص شما توآم با مساله بوده است، به خصوص سفر اخیر شما به لندن که شایعات مومیایی هم به همراه داشت و...

هیچ کس نیست که در جواب ایشان بگوید، که:

استاد محترم بعد از عید که کار شما خلاص شد، آیا برای مردم به جز تحقیر و توهین بهره ای خواهد رسید، زمانی فرا می رسد که بیائیم و خواسته ها و مشکلات خود را طرح کنیم؟

این ا ست که می گوئیم چرا هیچ کس از خود این سوال را نمی کند که ما در کجای تاریخ قرار داریم؟

چرا در عصر عقلانیت مدرن، جامعه هزاره همچنان زیست گله ای را ادامه می دهد؟ و چرا نسل تحصیل کرده برای حاکمیت خرد و عقلانیت اقدامی نمی کند؟

اگر امروز کاری در این عرصه صورت نگیرد، یقینا که فردا دیر خواهد بود!

خجسته باد نوروز


یونس حیدری
هر وقت نوروز از راه می رسد، نقطه پایانی بر یک فصل از زندگی می باشد، و آغاز فصل دیگر، که برای انسان، و همه هستی، مجال می دهد، تا آنچه را در فصل و فرصت از دست رفته نتوانسته است، به آن دست یابد، و به آن اهدافی که برای خود ترسیم نموده بود، برسد، اینک می تواند با گامهای استوار و متین حرکت به سوی رسیدن به آن هدف، به آن مقصد را بر دارد، تا به آن نزدیک شود.
نوروز اگر از یک سو نقطه پایانی می باشد، برای یک فرصت، از سوی دیگر آغاز یک گام نخستینی است، که به انسان داده می شود، تا با سرعت بالاتر، اراده قوی تر، عزمی راسخ تر، به سوی هدف والای خویش حرکت کند، نوروز به انسان یک تلنگر است، یک هوشدار است، که آی انسان از خواب غفلت برخیز، تو انسانی، تو خلیفت اللهی، تو نماینده تام الاختیار خدا در زمینی، تو کرامی ترین موجودات هستی، هستی! برخیز، که زمین از خواب خفته خویش، بر خواسته است، برخیز که طبیعت تحول کرده است و گیاهان، به رویش آمده اند، برخیز که زمستان مرد، و تولد بهار را در سیمای رویش گلهای سرخ و شکوفه های درختان بنگر!!
برخیز! هموطن! آغاز فصل رویش، طراوت،و شادابی طبیعت است، و تو هم خستگی زمستانهای سرد و یخ زده، این دیار را در سیاه چال تاریخ دفن کن، و برخیز همانند، رویش سبزه زارها، که با روئیدن خود، و تلاش مستمر خویش، خود را از زیر خاکهای فراموشی، بلند می کند، و باعث تحصین انسانها می شود، خودت را، جامعه ات را، کشورت را، و در یک کلام افغانستان را با همه آنچه که در آن است، از زیر خاکهای ندامت و فراموشی، و ندانم کاری هایی که باعث این همه بازماندگی از کاروان مدنیت انسانی شده است، نجات بخش!
برخیز هموطن! و بر دستان خویش، شاخه های گل بگیر، غنچه های لبخند را بر لبان خویش شکوفه بخش، و این لبخند زیبای بهاری را ، به دوستان، فامیل و همه هموطنان خویش هدیه کن!!
برخیز! و همانند رویش سبزه زارها، زیبا و پر طراوت، باش، و در هر کجای این سرزمین هستی، اراده کن، تا همانند جاری شدن چشمه سارهای بهاری، از هر گوشه این وطن، زلال و بی آلایش باشی، و برای همنوعان خویش، مرکزی امید بخش، و رویا آفرین شوی!!
با توام ای هموطن! با تو که در اسارت سوز و سرمای یخ زدگی جهل مانده ای، و هنوز دشمنان بشریت و انسانیت بر جانت بمبهای را می بندند تا انسانهای بی گناه را در خاک و خون بنشانی، با تو ام! با تو که خود را به کشتن می دهی، و خانه های انسانهای بی گناه را ویران می کنی، و کودکی خرد سال را بی و دست و پای در زمین، به عنوان نشانه شومی اندیشه خویش بر جای می گذاری!! برخیز! به خود آی، که تو پاکی، که تو را خداوند برای ویرانی نیافریده است! تو را خداوند برای خلق زیبایی هایی در زمین آفریده است، پس به خود آی و به جای سلاح قلم بگیر، و به جای راکت بیل بر شانه انداز، و به جای بمب، اندیشه کمال طلبانه در خود بیافرین، و برای سعادت انسان و همه همنوعان خویش تلاش کن! این یک فرصت دیگر است که خداوند در پیش تو نهاده است! این فرصت را همانند سالی که گذشت از دست نده!
هموطن! به خود آی و به زیبایی بهار بنگر! و در همین آغاز سال نو فقط با خود عهد ببند، عهدی که فقط تو می دانی و خدایت! و سوگند یاد کن که در این عهدخویش وفادار بمانی، و بگو به خودت،که من در این سال در هر کجای این وطن که هستم، و هر وظیفه ای که به عهده دارم، تلاش می کنم، به جز آبادی افغانستان به چیز دیگری نیندیشم، به جز رشد و شکوفایی کشورم در راه دیگری قدم نگذارم، و به جز به کمال رساندن نهال نو بنیاد آزادی در افغانستان، رشد و شکوفایی این کشور تصویری در ذهن خود راه ندهم و برای ریشه کنی مفاسد اداری، دیگر هرگز به کسی رشوه نخواهم داد و در هر مقامی که هستم، دیگر رشوه نخواهم گرفت، زیرا من با خود عهد بسته ام که یک افغانستان زیبا بسازم، و افغانستان زیبا از رویش نو من و تو شروع می شود ای هموطن!

فردا دیر است

یونس حیدری 

جامعه افغانستان مانند، قبل از یازدهم سپتمبر هنوز هم پس از 6 سال تلاش موسسات مین پاکی! پر از مین می باشد، یعنی حقیقتا ما داریم روی میدان مین زندگی می کنیم! میدان مین های خنثی نشده فقر و بی عدالتی، خود خواهی و میدان های مین های خنثی نشده فساد و کجروی، میدان مین های خنثی نشده بی توجهی و تبعیض. جنبش فاشیستی دارد مثل دیوی که از خواب بیدار شده است تنوره می کشد. زنده است و نیستی و فراموشی می خواهد. زنده است و مرگ و قدرت و سیاهی می خواهد. فاشیست های تاجیک در کمین هستند تا جای فاشیسم پشتون را بگیرد، چنانکه در دوران پس از سقوط شهید نجیب الله گرفته بودند و...
اما فاشیست های پشتون هم به شدت هر روز بیشتر از دیروز با گامهای آرام و مطمئن تر ، به پیش می رود، و هر روز سنگری دیگر از میان سنگرهای فاشیسم پنج شیری را فتح می کند!

6سال گذشت، اما هنوز هم روح ملی پدید نیامده است، هنوز هم روح وطن پرستی ایجاد نشده است، هنوز هم همه در پشت سنگرهای دین و وطن و... قایم می شوند، و آن کارهای که دلشان می خواهند را به همان نام بیرون می دهند.

حقیقتا من به شدت احساس خطر می کنم، چرا که ما در میان دو طوفانی قرار داریم که اگر برایش فکری اساسی صورت نگیرد، و هر روز در حال استکاکی جدی تر می باشد، فکری نشود، و راه حلی یافته نشود، این اقوام از هم گسیخته ای است که در میان تصادم این دو طوفانی که هریک با نیرو و امکانات غرب وشرق باهم مواجه می شوند، نیست و نابود می گردد، مخصوصا اقوامی مثل هزاره که در راس هرم آن هیچ بازیگری دلسوز وجود ندارد.

اگر این تصادم رخ دهد، به هیچ چیز رحم نمی کند، تهی دستان با فرومایگان پیوند می خورند و بازیچه دست اجنبیان همانند سالهای ماضیه می گردد، و این بار به اسم دموکراسی و مبارزه با چپاولگران تمام زندگی و آزادی های فردی را از مردم می گیرند.و از این باید ترسید!!زیرا که در آنصورت هرکس همانند آنها نباشد نابود می شوند!

افغانستان یک جامعه استبداد زده می باشد، مختصات یک جامعه استبدادزده، جامعه فقرزده و فسادزده این است که همواره آماده پذیرش جنبش فاشیستی است و فاشیسم وقتی قدرت می یابد که هرج و مرج توسعه پیدا کند. و امروز بازهم پس از 6 سال حکومت به اصطلاح دموکراتیک در کشور هنوز هم ما به ثبات نرسیده ایم، و هر روز که می گذرد هرج و مرج و ازهم گسیختگی بیشتر از دیروز رخ نما می گردد، و این هرگز یک پیام روشن برای فردا ندارد، باید از ادامه آن ترسید، و باید فکری برای ثبات کرد، باید فکری برای خروج از این از هم گسیختگی نمود، و من فکر می کنم تنها یک راه بیشتر برای رسیدن به صلح واقعی، ملت شدن واقعی و... در افغانستان وجود ندارد و آن این است که بیائیم مهره های بحران زا را از میان خود بر داریم!

مهره های بحران زا کیست؟

از یاد نبریم که تنها یک راه فرا روی ما برای نجات است، آن راه به زباله انداختن نیروهای بحران زاست، نیروهایی که همه چیز را حاظر هستند در پای منافع شخصی خویش قربانی کنند، همین نیروها اما همواره در پشت نقاب اقوام سنگر می گیرند، برای شناسائی این مهره های سوخته اولین ضرورت این است که ما بیائیم به خاطر منافع ملی، برای وصول به منافع کلانتر منافع کوچک قومی و اتنیکی را قربانی نمائیم، مثلا من هزاره که همیشه تلاش کرده ام که کریم خلیلی یا حاجی محمد محقق رهبری این جامعه را داشته باشد، وقتی صادقانه می بینم که هیچ کدام آنها برای این قوم و این کشور حتا رویای خدمت ندارند، را به میدان بیندازم و بی باکانه اعلام داریم که آهای آدمیان دنیا شما شاهد باشید که ما همانگونه که صادقانه علم بر دار بودیم، امروز صادقانه به خاطر رسیدن به منافع علیای م لی همین بت ها را شکستیم و حال می خواهیم که دیگران نیز بتهای باطل شده خویش را در این میدان بت شکنی بیندازند و خورد و خمیر کنند و به دادگاه تاریخ بسپارند تا نسلهای آینده از عظمت این نسل به نیکی یاد کنند!

آیا دوستان تاجیک ما توانمندی آن را خواهند داشت که همانند هزاره ها که محقق و خلیلی را به زباله دانی می اندازند، فهیم، قانونی، ربانی و... را در چنین زباله دانی بیفکنند؟

و دیگر اقوام نیز....

ما می توانیم جنبش فاشیستی را همین حالا خفه کنیم، می توانیم با معرفی همه چهره های خائن و فاشیست وآنهایی که ادای فاشیستهای کوچک را از خود بیرون می کنند، اما همواره ثابت شده است که به جز منفعت مادی و مالی برای خویش چیز دیگری را مطالبه نداشته و ندارند، و اگر شعار فاشیستی در خفا و ... نیز می دهند، صرفا برای منافع مادی و زر اندوزی شخصی خودشان می باشد را به سرجای شان بنشانیم.

نسل نو باید اندیشه نو را در جامعه بارور کنند، نسل باید در تکاپوی علمی کردن جامعه باشد، و باید در مقابل نسل کهنه و ارتجاعی که همواره تلاش ورزیده است که جامعه وکشور را به قطبهای متضاد تبدیل نمایند و از میان آنها ماهی مطلوب خویش را به دام اندازد، به ایستد و سد محکمی ایجاد ن ماید که بیش از این آنها قادر نباشند که عزت و سرنوشت تاریخی این مردم مقابله نمایند و آنها را در هر بازاری به معامله گیرند.

نسل نو باید دیگر اجازه به همه این تاجران عزت وعظمت این آب و خاک ندهند که هر روز گوشه ای از این سرزمین را و آثار تاریخی آنها را مخفیانه به اجنبی ای دیگر بفروشند.

عزیزان سخن به درازا رفت،در آستانه این یاد داشت آورده بودیم که ما بر روی میدان مین راه می رویم، باید بگویم که ریموت کنترل این میدان مین را اینک بار دیگر اقایان ربانی، خلیلی، قانونی، محقق، فهیم و... به دست خودشان گرفته اند، آیا بازهم جامعه می خواهد منفجر شود؟ یا اینکه راه چاره ای خواهند سنجید؟