یونس حیدری
قسمت اول
تازه زمزمه های سقوط بر سر زبانها افتاده بود، از هم گسیختگی شروع شده بود، ساعت 7 صبح بود که آقای جنرال جوهری رفت در محبس ولایت بامیان، در محبس تعداد 43 تن از اسراء طالبان وجود داشت، همه آنها را در داخل محبس قطار ایستاد کرد، و همه آنها را بدون هیچ گونه سوالی به رگبار بست.
و ساعاتی بعد تر بامیان سقوط کرد، و آقای جوهری ساعت 12 و 30 در قیقه خود را در صد برگ رسانید. و...
ادامه دارد
آنچه در بامیان گذشت بخش دوم
به گفته آقای ... و ... شفییع یکی از عمده ترین قومندانهای غرب کابل بود، کسی بود که شهید مزاری او را واقعا دوست داشت، و شفیع نیز برای مزاری همه هستی و زندگی خود را باخته بود، او و قتی در بامیان امد، با نگاه ویژه ای که از شهید مزاری به میراث برده بود، در آنجا مقاومت می کرد، یعنی دوستان مزاری را دوست خود می پنداشت و دشمنان او را دشمن خود وجامعه!!
این نوع نگرش و اندیشه در بامیان برای خیلی ها قابل قبول نبود، به همین خاطر هم بود که شفیع در بامیان هرچه زمان می گذشت، به انزوا کشیده می شد، در حقیقت این شفیع نبود که به انزوا می رفت، بلکه این اندیشه شهید مزاری بود که به انزوا سوق داده می شد.
مراسم جشن تاریخی اقای خلیلی در بامیان که دایر شد، شفیع به همراه نیروهای خودش فقط در برابر خلیلی که در جایگاه قرار داشت سلام داد و به دیگران هیچ توجهی نکرد، که بعدخودش گفته بود او به مزدوران و وابستگان ... هرگز سلام نخواهد کرد.
فردای آن روز اقای خلیلی شفیع را در خانه طلب کرد، اما شفیع اندکی دیر تر یعنی بعد از چند روز به خانه اقای خلیلی رفت. آن روز به گفته آقای ... در خانه آقای خلیلی اقایان علیار، ضابط اکبر قاسمی و علا رحمتی بودند، ساعت 9 و 30 دقیقه بود که اقای خلیلی همراه علیار مشوره کرد در ارتباط با شفیع و او با این طرح اقای خلیلی موافقه خود را اعلام کرد.
بعد شفیع را در اتاق خود خلیلی طلب کردند، دقایقی بعد، صدای فیر به گوش آمد، من از روزنه ای نگاه خود را به داخل اتاق دوختم، در داخل اتاق از هر طرف به طرف شفیع نشانه رفته بودند، گلوله ها را به پا و دستان شفیع شلیک می کردند، 6 مرمی در وجود شفیع خالی شده بود، هنوز زنده بود، اقای خلیلی با تفنگ چه خودش مرمی اخر را از زیر کله شفیع به طرف مغزش خالی کرد و او جان به جان افرین تسلیم کرد و...
تازه زمزمه های سقوط بر سر زبانها افتاده بود، از هم گسیختگی شروع شده بود، ساعت 7 صبح بود که آقای جنرال جوهری رفت در محبس ولایت بامیان، در محبس تعداد 43 تن از اسراء طالبان وجود داشت، همه آنها را در داخل محبس قطار ایستاد کرد، و همه آنها را بدون هیچ گونه سوالی به رگبار بست.
و ساعاتی بعد تر بامیان سقوط کرد، و آقای جوهری ساعت 12 و 30 در قیقه خود را در صد برگ رسانید. و...
ادامه دارد
آنچه در بامیان گذشت بخش دوم
به گفته آقای ... و ... شفییع یکی از عمده ترین قومندانهای غرب کابل بود، کسی بود که شهید مزاری او را واقعا دوست داشت، و شفیع نیز برای مزاری همه هستی و زندگی خود را باخته بود، او و قتی در بامیان امد، با نگاه ویژه ای که از شهید مزاری به میراث برده بود، در آنجا مقاومت می کرد، یعنی دوستان مزاری را دوست خود می پنداشت و دشمنان او را دشمن خود وجامعه!!
این نوع نگرش و اندیشه در بامیان برای خیلی ها قابل قبول نبود، به همین خاطر هم بود که شفیع در بامیان هرچه زمان می گذشت، به انزوا کشیده می شد، در حقیقت این شفیع نبود که به انزوا می رفت، بلکه این اندیشه شهید مزاری بود که به انزوا سوق داده می شد.
مراسم جشن تاریخی اقای خلیلی در بامیان که دایر شد، شفیع به همراه نیروهای خودش فقط در برابر خلیلی که در جایگاه قرار داشت سلام داد و به دیگران هیچ توجهی نکرد، که بعدخودش گفته بود او به مزدوران و وابستگان ... هرگز سلام نخواهد کرد.
فردای آن روز اقای خلیلی شفیع را در خانه طلب کرد، اما شفیع اندکی دیر تر یعنی بعد از چند روز به خانه اقای خلیلی رفت. آن روز به گفته آقای ... در خانه آقای خلیلی اقایان علیار، ضابط اکبر قاسمی و علا رحمتی بودند، ساعت 9 و 30 دقیقه بود که اقای خلیلی همراه علیار مشوره کرد در ارتباط با شفیع و او با این طرح اقای خلیلی موافقه خود را اعلام کرد.
بعد شفیع را در اتاق خود خلیلی طلب کردند، دقایقی بعد، صدای فیر به گوش آمد، من از روزنه ای نگاه خود را به داخل اتاق دوختم، در داخل اتاق از هر طرف به طرف شفیع نشانه رفته بودند، گلوله ها را به پا و دستان شفیع شلیک می کردند، 6 مرمی در وجود شفیع خالی شده بود، هنوز زنده بود، اقای خلیلی با تفنگ چه خودش مرمی اخر را از زیر کله شفیع به طرف مغزش خالی کرد و او جان به جان افرین تسلیم کرد و...
دوم
روزها قومندان سالاری بود، مردم بیچاره فکر می کردند که اقای خلیلی مثل
شهدی مزاری (ع) برای شان خدمت می کند، انها اصلا تصور نمی کرد که اقای
خلیلی در ان سر بی موی خودش رویا های بلند برای خانواده خود داشته باشد، و
از مردم پلی بسازد برای وصول به رویا های خودش، به همین خاطر هم مردم با
همان صداقتی که با شهید مزاری رفتار کرده بودند، رفتار می کردند، جوانان
خودشان را برای مبارزه برای دست یابی به حقوق هزارها در صفوف جنگ می
فرستادند، تحت رهبری محمد کریم خلیلی. در میان جوانان بعضا مشکلاتی رخ می
داد، که نا گزیر بودند یا سنگر را ترک کنند و یا اینکه به جای دیگر برود.
شخصی به نام قومندان "عدی" از وابستگان نزدیک کریم خلیلی بود که در بامیان
مجموعه ای از نظامیان را در اختیار داشت، یک روز یکی از سربازان ایشان به
هر دلیلی پایگاه وی را ترک کرده و به قرار گاه سید سرور مستقر گردید. این
موضوع برای قومندان عدی بسیار گران تمام شد، با اقای خلیلی مشوره کرد، با
اجازه ایشان رفت مادر ان عسکر را به قرار گاه خود برد، تا عسکر بازگردد.
شوهر ، ان زن برای حفظ ابرو و حیثیت خودش عریضه کرد، پیش اقای خلیلی و اقای
خلیلی عریضه ایشان را داد که ببرد پیش اقای عرفانی و اقای عرفانی ان را
پیش جعفری که مسئول اطلاعات حزب بود روان کرد، خلاصه این موضوع به مدت سه
ماه دوام پیدا کرد، اما هیچ کس حاضر نشد که به عریضه این پیر مرد رسیدگی
کند و بالاخره ما ن نفهمیدیم که بر سر ان زن در قرار گاه عدی چی امد و...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر