۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

پیتزا با چکه



یونس حیدری 
در اینجا اگر چکه را خالی بخوری، عقب مانده هستی، سنتی هستی، تعلق به قرن ماقبل قرن آتش داری، کسی به تو توجه نمی کند، اگر پسر باشی دخترا به طرفت نگاه نمی کند، ازت خواستگاری نمی کند! اگر دختر باشی باهات هم پیاله نمی شوند تا چای سبز خودشان را در چای سیاه دخترانه ات خالی کنند و ممزوج کنند و جرعه جرعه باهم نوش کنند عین سوسیالیستهای قرن محبت!
در اینجا اگر همیشه پیتزا بخوری، تورا کسی به نماز جماعت راه نمی دهند، می گویند که بوی پیتزای دهانت باعث می شود که ملایک دچار سهو و خطا شوند، شاید از یادشان برود که ثواب های نماز های با جماعت را کامل نوشته کنند، شاید نعشه شوند و بیخی از یاد ببرند که جماعتی آمده اند با جماعت نماز خوانده اند تا اجر چند برابر نماز فرادا را نقد کنند، تا اگر روزی دنیا به آخر رسید به خاطر خم  و راست شدن هایشان در نماز های جماعت سود جماع با هوریه هایی سیمین بدن عریان پستان را یکجای نصیب شوند و عقده های سکس خودشان را در ان دنیا در زیر درختان انار با انارهای دخترکان سکس ندیده خالی کنند و...
در اینجا اگر پیتزا را قورت بدهی و نجوی در صف دانشگاه در کنار چای خانه بچه ها و دخترهای خیلی مذهبی راه نمی دهند تا قاطی شان شوی و به بهانه گرفتن یک گیلاس چای لحظه ای هرچند اندک ارنج خود را بر شانه سیمین بدنی شاید هم آهن بدنی بگزاری و لذتی بیابی تا چای طعم تلخ زمان را از دهانت برباید و به جایش طعم گیلاسهای آب کافوری را بنام چای در دهانت جاری سازد و رقص زبانت را ساری نماید!!
اینجا افغانستان است، در افغانستان باید همه چیز مکس شود، خوب است که بعد از این چکه را تنها نخوری! خوب است که بعد از این پیتزا را تنها نخوری تا در صف کافران از کیش رانده از دل مانده از گل رانده و از گور مانده قرار نگیری!!
اینجا باید چکه را در پیتزا و پیتزا را در چکه غسلش داد بعد با سه صلوات غراء به دهان گذاشت و بعد پیاله ویسکی را به سلامتی خود خدا سر کشید که ثواب دنیایی و اخروی به همراه دارد!!
اینجا افغانستان است باید ...

۱۳۹۴ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

وطن ما را موشها جویده است




شعری از ابوطالب مظفری
محبوبم!
در امیل آخرت نوشته بودی
این روز‌ها در مرز یونان هستی
گفته بودی با ملوانان مست چانه می‌زنی
به قاچاقبران انسان التماس می‌کنی
تمام عشوه‌های زنانه‌ات را حراج کرده‌ای
تا هرچه زود‌تر،
دور و دورترت ببرند.
از سوادی که وطن نام دارد.
گفته بودی پادزهر نیش همسفرانم را
شعری بگو
حالا به تو بیندیشم
یا به زخمهای متعفن کابل
و کرمهایی که از ساق پا‌هایم بالا خزیده‌اند
و قصد فتح تنم را دارند
به جسدی در حال پوسیدن مانندم
که گورکنان،
تاریخ دفنش را اشتباه کرده باشند
تو مسافر ناگزیر بادهای غریب
من باشنده ناگزیر این خاک عجیب
در اینجا غریب در آنجا غریب
دنیا بر نمی‌تابد انگار
ازدحام غریبان را
که هر برگی از ما را به سمتی می‌دواند باد
*
محبوبم
سه ماه است شب‌ها در کابوس‌هایم پا روی موش‌ها می‌گذارم
خواب می‌بینم شهرم روی لانه مورچه‌ها بنا شده است
مدام تق تق کلنگهایی را می‌شنوم
که جایی در مغزم را می‌کاوند
در اعماق وجودم حفاری مشکوک دارند
روز‌ها
            بیگانه
بیگانه
در سرکهای دارالامان
و پس کوچه‌های دشت برچی می‌چرخم
به دنبال لانه موشهای جونده
و عنقریب در یکی از همین روز‌ها
به جرم انتحاری دستگیرم کنند
که شاعری،
از ایران آمده‌ای
و کلماتی بیگانه بر زبان داری
به من گفته‌اند
واژه شناسان استراتژیک
در لهجه‌ات در صد بالای ناخالصی تشخیص داده‌اند
شنیده‌اند به لیسه دبیرستان گفته‌ای
و به کلتور، فرهنگ
و در ملا عام از دکانداری
شاخه نرگس، عطر نسترن و آواز قناری خریده‌ای
*
محبوبمٍ!
سخن راست گفتن خوب است
چه از زبان «گنترگراس» شاعر
که در هژمونی جهانی متحد از ایران دفاع می‌کند
واسرائیل را خطر اول جهان می‌شناسد،
یا خوار و بار فروشی در کوی طلاب مشهد
که هر روز اتکت اجناسش را جابجا می‌کند
شجاعت خوب است
چه از موضع رئیس جمهوراحمدی‌نژاد باشد
یا کارمندی دو نپایه در اداره اتباع بیگانه
که چشم در چشم من می‌گوید:
افغانی به وطنت برگرد!
سخن راست از همه سزاوار است
و از شاعران سزاوار‌تر
مرا ببخش که عشق را
چون جنینی نامشروع پنهان کردم
باید نمی‌ترسیدم
و پیش از رفتن ناگزیرت راز چشمانت را افشا می‌کردم
باید می‌گفتم
ارتشهای دنیای متمدن نیامده‌اند
تا کشت‌های تریاک را در وطن ما نابود کنند
و به جایش گل زعفران بکارند
بگذار بی‌پرده بگویم
اینک زنان کوچه نشین
و کودکان دوره گرد کابلی هم می‌دانند
امریکا اینهمه سال به دنبال مخفیگاه بن لادن نمی‌گشته است
و ملا عمر شبهای آدینه از منبر تلوزیونهای وطنی خطبه می‌خواند
*
محبوبم!
دیگر نه در گلویم آوازی مانده
نه در چشمانم رنگی
وجودم را منفجر می‌کنند
چنانکه بتهای بامیان را
واژه‌هایم را تاراج می‌کنند
چنانکه لوحه سنگهای قبرستان گازرگاه هرات را
یکی یکی کلماتم را می‌دزدند
چون لنگه دروازه آرامگاه ناصر خسرو در بدخشان
لالایی مادرم را
لحن شاهنامه خوانی پدرم را
افسانه‌های سرزمینم را
مگر نه اینکه
زبان خانه وجود است
ما می‌گفتیم: جهاد، بجایش گذاشتن خشونت
ما می‌گفتیم: مجاهد بجایش گذاشتند جنگ سالار
ما می‌گویم: انرژی هسته‌ای تعبیر می‌کنند بمب هسته‌ای
ما می‌گوییم خلیج فارس آن‌ها می‌گویند شط العرب
ما می‌گوییم: پارسی دری به جایش می‌گذارند...
عنقریب در یکی از همین روز‌ها
کسی از امنیت ملی بیاید
و مرا با خود به بازداشتگاه بگرام ببرد
به جرم انتحار با کلمات فارسی دری
دفترچه‌های شعرم را از من بگیرند
می‌گویند در آن‌ها
نوشته‌ام بلخ
نوشته‌ام شیراز
نوشته‌ام مولانا
نوشته‌ام شمس
انتحار می‌کنم با جلیقه‌‌ای از کلمات
با بمب‌های قافیه و ردیف
با عناصری از شعر و داستان
دیر نیست
با کامیونی پر از شعر به قلب وزارت فرهنگ بکوبم
بگذریم محبوبم!
مرا ببخش که از تو غافلم
و برایت غزلهای عاشقانه نمی‌نویسم
شعر و ترانه را از یاد برده‌ام
دهانم خونین است
و با دهان خونین نمی‌شود از عشق سخن گفت
شنیدم کشتی‌ای در سواحل استرالیا درهم شکسته است
*
محبوبم
مپرس از وطن
وطن ما را موش‌ها جویده‌اند
خیالت را راحت کنم
چند تکه سنگ را درسطل حلبی بیندازی
تکان بدهی
حاصلش می‌شود افغانستان.
دیگر از این درخت مقدس کاری ساخته نیست
موریانه‌ها خالیش کرده است

۱۳۹۴ اردیبهشت ۵, شنبه

افت در میان اقلیت هزاره ها!



یونس حیدری
هزاره ها در کشور کثیر ملیت افغانستان یک کتله بزرگ است، اما بر خلاف سایر کتله های قومی در کشور، این کتله از لحاظ مذهبی به دسته های گوناگون تقسیم می شود، و یک اقلیت از میان آنها به نام شیعه یاد می گردد.
در حالیکه بخش بزرگ آن از لحاظ مذهبی اهل سنت و بخش دیگر آن که بازهم قابل توجه می باشد اسماعیلیه و جریان قابل توجه دیگر سکولارها می باشد. اما همه آنها به دلیل داشتن قومیت هزارگی در درازنای تاریخ در انزوای سیاسی، اقتصادی؛ فرهنگی، علمی و... بوده است. اما جریانهای خود کامه و مستبد از هر قومی که بوده است به خاطر این که بتوانند توجیه برای اعمال غیر انسانی و غیر ملی شان پیدا کنند بر همه هزاره ها برچسب شیعه را زده است، و این شیعه هم مورد استحمار درونی قرار گرفته و تا زمانیکه نتواند یک عمل جراحی عمیق در طرز باورهای خود انجام دهند هرگز توفیق رسیدن به مقامات بلند علمی و اقتصادی و... را نمی توانند داشته باشند.
اقلیت هزاره شیعه همواره از دو زاویه در طول تاریخ مورد استثمار و بحره کشی واقع شده است که هردوی این ها در طول تاریخ به شکل میراث برابر با یک دیگر تعامل داشته است.
سهم امام
سهم سادات
اقلیت هزاره شیعه در طول سال هرچقدر که کار می کند در آخر سال ملا و سید مثل دو گرگ وحشی به سراغش می اید و هر کدام سهم خود را مطالبه می کند، این مطالبه سهم در کنار مالیات های بوده است که حکومت ها از هر شهروند کشور نیز می گیرد.
گرگهای سادات و ملا هر کدام یک پنجم اندوخته اقلیت هزاره شیعه را به زور و یا به رضایت می گیرد؛ که در کل ده درصد کل در آمد ایشان را به شکل مذهبی دزدی می کنند.
انسانی که به طور منظم ده درصد در امدش را مفت ببرد و بعد به بهانه های قتل کربلایی حسین و... نیز مورد تجاوز اقتصادی این دو گرگ قرار بگیرد دیگر جایی برای رشد و تغییرش هم باقی خواهد ماند؟