۱۳۹۴ خرداد ۲۰, چهارشنبه

می دانید درد کجاست؟




یونس حیدری
کسی برایم می گوید پا پیچ زهیر نشو! میگم براش من کاری به کار زهیر ندارم. من اصلن کار به کار هیچ کس ندارم. به یک شرط و ان اینکه هرکس خودش باشد. هرکس وارد میدان جنگ اگر میشه, باید پشت خاکریز خودش قایم شود. نه اینکه یک خاکریز مقدس برای خودش جور کند و از آنجا بر سر همه مردم فیر کند.
قایم شدن پشت خاکریز دیگران در حقیقت بی کفایتی انسان را به نمایش می گذارد. انسانی که از خود هیچ چیز ندارد؛ این نداشتن را خودش بهتر از هر کس دیگر درک می کند. اما ناگزیر است این بی خطی و بی شخصیتی خودش را در پشت نام دیگری پنهان کند. از نام او برای خودش یک روبند بسازد, تا روی اصلی خودش را پنهان کند و کسی نبیند, زیرا از چهره اصلی خودش, شرمش می اید. با بحران شخصیتی مواجه است. خودش می داند این شخصیت یک تعفن  بیش نیست، باید بوی تغفنش با مشک و عطر نام دیگری پنهان و پوشیده شود. و گاه گاهی هم برای خدشه دار شدن آن چهره اصلی کارهایی بکنند و...
من زهیر را تا حدودی می شناسم. روزی هم که اعلام شد والی می شود برای من یک چیز بی اهمیت بود؛ راستش الان هم اهمیت ندارد برایم چی والی شود و یا نشود؛ چون سیاست در افغانستان بیشتر شبیه یک گنداب است، بوی تعفنش از دور به مشام میرسد؛ هرکس در آن وادی اگر می خواهد وارد شود؛ باید متعفن تر از دیگران باشد تا بتواند سبقت گیرد و...
تا اینکه جریانهای مخالف سر بلند کردند؛ من فکر می کنم مخالفت کردن و حمایت کردن حق هر انسان ذی عقلی می باشد، اما به یک باره دیدم کارگران در بار اقای خلیلی از ترس دست و پای خودشان را گم کردند؛ لرزش اندامشان از چیدن کلمات شان در فیسبوک هویدا بود، این لرزش بیشتر شبیه رقص نا موزون آهنگ های درهم و برهمی می نمود که در مستی مستی بی آنکه بدانند کجایشان را شور بدهند شور می دادند و با ترس و لرز فریاد می زدند که ما کسی نیستیم. آنها ما را نشانه نگرفته است. بلکه آنها شهید مزاری را نشانه گرفته است!!
آنها دشمنان شهید مزاری هستند و...
من اینجا حرف دارم ایا آنها امروز دشمنان شهید مزاری شدند و یا دیروز هم بودند؟ اگر دیروز بودند و شما هم صادق به خط شهید مزاری هستید- که دروغ می گویید- پس چرا بارها و بارها آنها را از مهلکه نجات دادید؟ به آخرین نمونه آن می خواهم توجه شما را جلب کنم.
در انتخابات دور دوم آقای اکبری در برابر فهیمی ورث طبق گزارشهای واصله شکست خورده بوده است؛ در حالیکه اقای فهیمی خودش کاندید خلیلی و دکان حزبی اش بود. اما بعد از آنکه سفیر یک کشور دوصد فیصد مسلمان!! با اقای خلیلی تماس می گیرد. از وی خواسته می شود که جناب اکبری بر زمین نماند, اقای خلیلی هم فهیمی را قربانی می کند! سوال این است که چرا اقای خلیلی دشمن شهید مزاری را نجات داد؟ اگر دشمن بود!
می بینیم که از این صحنه ها در این دو دهه بازی گری اقای خلیلی کم نبوده و نیست. و من می خواهم بگویم امروز اقای خلیلی نه دوست مزاری است و نه اکبری دشمن مزاری! معیارهای هردویشان امروز چیز دیگری هست، اما درد آور این است که بعد از دو دهه اقای خلیلی خود را تنها احساس می کند. می داند که یک روز اگر از پشت خاکریز شهید مزاری دور شود فردایش در اذهان مردم جای ندارد، - هرچند حالا هم ندارد، ولی پندار داشتن در ذهن اش هست- به همین خاطر هر روز تلاش می کند تا این خاکریز را نابود نماید.
یک روز پیسه می دهد که اثار و سخنرانی های شهید مزاری به شکل تحریف شده؛ دست برد شده در متن و سانسور شده نشر شود. تا فردا در تاریخ یک مزاری خنثی داشته باشد(به زودی نمونه هایی از آن توسط بعضی از دوستان به شکل مقایسه ای نشر خواهد شد در فیسبوک) روز دیگر چهره هایی که تعفن شخصیتی شان از صد جای بالا می زند و وقتی مردم اعتراض کردند داد و فریاد بلند می کنند که گناه اینها رابطه داشتن با مزاری. تداوم دهنده خط مزاری و... می باشد.
من فقط یک جمله می گویم عزیزان! بیایید شهامت داشته باشید. خودتان باشید. از مزاری بزرگ برای پاک کردن نجاست های اندام خویش بهره نگیرید.
بیاید خودتان با شجاعت همانگونه که در عمل بر خلاف شهید مزاری و ارمانهایش حرکت کرده اید و می کنید در شعار و در زبانتان نیز مبلغ و مبین افکار و اندیشه های خودتان باشید. شاید دیدید در این بازار مرچ فروشان متاع شما هم خریداری داشت. اما از آن شکرهای مزاری بر روی مرچ های خودتان نپاشید.
در این صورت من هم کاری به کار زهیر و بازی های کثیف شما ندارم.
والسلام .

مظاهره در کابل اسان است!!

یونس حیدری
گفته می شود: تیکه داران مظاهره امروز به حمایت از زهیر بابت استخدام یک هزار مظاهره چی از سر چوک اجرت را نقد دریافت کرده اند.
اما راویان نقل می کنند که چهار گروپ 25 نفره را سر چوک برای مظاهره به مبلغ هر نفر چهارصد افغانی به قید نان چاشت مفصل برده بودند.
اما بدون نان چاشت آنها را رها کرده اند.
ناقلان می گویند که مظاهره چیان از اینکه کارفرمایان مظاهره شان نان چاشت شان را نداده اند و خلف وعده کرده اند ناراحت بودند.
والله اعلم
استاد خسته نباشید.
وقتی دیدم بعضی از کارگران فیسبوکی تان نوشته بودند که بیش از هزاران نفر در مظاهره امروز اشتراک کرده بودند, به یاد سفر غزنی افتادم.
به یاد دارید در سفری که برای مراسم سالگرد شهید مزاری در شهر غزنی گرفته بودند, از راه زمین رفتیم. در آن محفل شاید چیزی در حدود هشت صد تا یک هزار نفر اشتراک کرده بودند. که شما هم می دیدید.
اما وقتی از غزنی برگشتیم در دفتر کارته چهار مشغول چای خوردن شدیم و بررسی جلسه غزنی! یکی از کارگران شما که عنوان جنرالی هم داشت گفت دهها هزار نفر اشتراک کرده بود!
خود شما هم حیران ماندید و به سخنش اعتراض کردید و او گفت : نه استاد بخش اعظم جمعیت در پشت دیوار بود و از جایگاهی که شما در آن قرار داشتید غیر قابل دید بود.
حالا هم بخش اعظم این جمعیت در زیر پارلمان بود و از دید کمره ها دور بوده است.
یادش بخیر استاد

۱۳۹۴ خرداد ۱۵, جمعه

وصیت نامه سیاسی الهی شهوانی شیخ اصف محسنی 2

قسمت دوم وصیت نامه محترم ملا محسنی

ج: من چیزهایی زیادی را دوست داشتم، یکی از دلایلی که من خیلی به همه چیز شیفته می شدم، چنانکه در کتاب گوناگون خود هم یاد آور شده ام، من در زندگی خیلی فقیر بودم، واقعا بعضی وقتها آنقدر مفلس می شدیم، که حتا نان خوردن هم پیدا نمی کردیم، همین دلیل فقر و تنگ دستی مالی بود، که همیشه احساس حسادت نسبت به آنهایی داشتم، که متمول و سرمایه دار بودند، به همین خاطر هم تلاش می کردم، که هرچه زود تر ریشم رنگ سفیدی به خود بگیرد، و با چه زحمتی توانستم که مهر را در آتش گرم کنم، و بر پیشانی خود بمالم، تا بتوانم، پیشانی خود را آن قسمت سجده گاهش را سیاه کنم، تا در انظار مردم به عنوان یک انسان شب نماز جلوه نمایم.

یکی از خوبی هایی که در افغانستان برای من وجود داشت، این بود که تنها در این کشور قبیله ای زندگی می کنند، بنام هزاره، که خدا بیامرزد پدرم همیشه آنها را هزاره های موش خور یاد می کرد، هستند، و من با شناختی که از آنها پیدا کرده بودم، مخصوصا در زمانی که جلسات رهبری حرکت دایر می شد، و همه عزیزان سادات آنجا حضور داشتند، می گفتم که هزاره ها خیلی خر هستند، احتیاط کنید که هوشیار نشوند!! ولی حالا که پیر شده ام بعضی ها می گویند که یک پایت لب گور هست، دیگر خر نمی گویم، فقط می گویم که خیلی ساده لوح هستند، همین ساده لوحی هزاره ها برای من یک سرمایه گرانگ سنگ شده بود. من بعد از این که توانستم، پیشانی خود را با مهر سرخ شده بر روی آتش سیاه کنم، گرچه که خیلی از صیغه ای های سیمین بدن خود را از دست دادم، چون می گفت، بد قواره شده ای، ما از پائین وقتی چشمان مان به آن سیاهی می خورد، حال تهوع برای مان دست میدهد، و... ولی اگر از دست دادن صیغه ای ها برای من یک هزینه کلان به شمار می رفت، به جایش چیز کلان تری هم به دست آوردم، زیرا همه دوستان می دانند، که من وقتی در نجف تشریف داشتم، چندان فرصت درس خواندن برای من وجود نداشت، زیرا بسیاری وقت مرا صیغه کردن از قبایل مختلف عرب به خود اختصاص می داد، چون حقیقتا عاشق بودم، که بدانم فرج زنان مختلف النژاد در چیست، به خصوص روایاتی هم دیده بودم که می گفتند، زنان سیده ... گرم تر هستند، یعنی اندام گرمی دارند، یک رفیق داکتر پیدا کرده بودم، از او وقتی این سوال را می کردم می خندید، او می گفت انسان انسان است تفاوت ندارد، تفاوت وقتی در انسانها ایجاد می شود، که رفاه و فقر داشته باشند، انسانی که در رفاه زندگی می کند اندامش و وضعیت جسمانی اش متفاوت تر با انسانی است که در فقر ، بیچارگی و تنگ دستی زندگی می کند.

خیلی چیزهایی دیگر هم بود که نوعی به قول امروزیها پارادوکسیکال به نظر می رسید، به خصوص در قسمت اندام زنها!! من تلاش داشتم شخصا این مسایل را تجربه کنم. خلاصه به دلیل دست یابی به همین تجربه ها بود که من از درس خواندن باز ماندم، ولی وقتی از نجف امدم، با خود اندکی پول هم اورده بودم، تعدادی از طلبه های گرسنه را کمی دادم، انها را تشویق کردم که بروند از من به عنوان ایت الله یاد کنند، هرچند که کلمه ایت الله از نظر علمی چندان ارزش هم ندارد، چون به معنای نشانه خداست، سگ دم دروازه سید کلبی حسین هم یک ایت الله است، چون آن سگ هم افریده سید کلبی حسین نیست، افریده خداست، هرچی که خدا افریده باشد، به معنای نشانه اوست..

اما میان عوام فرق می کند، ایت الله بودن خیلی مهم است، بیچاره ها فکر می کنند، که خیلی ملا شده است، خبر نداشت، که من فقط در امور صیغه گری از ملایی که بگذریم، کلی پکیه شده بودم!!!

همینجا بد نیست، یک خاطره ای را هم نقل کنم، یک روز یکی از طلبه ها که سخت با عمل صیغه گری مخالف بود، برایم گفت، فلانی! فکر نمی کنید، که صیغه کردن خودش نوعی از عیاشی باشد، که برایش عنوان وجاهت مذهبی و دینی هم متاسفانه داده شده است؟

خندیدم و برایش گفتم، اصولا مذهب پدیده های مرد سالار هستند، چون کسانیکه امده اند، مذهب را اختراع کرده اند خودشان مرد بوده اند، و چون مرد بوده اند، به نفع مردها هم فیصله کرده اند، ضرورت مردها این است که بتوانند شهوات خودشان را رفع کنند. حال شما هر رقم که فکر می کنید، مذهب به هر حال طلقی و قرائتی مردانه از دین است، تا زمانیکه زنها هوشیار نشده اند، و نرفته اند، از خودشان طلقی و قرائتی زنانه از دین پیدا کنند، یعنی مذهبی زن محور بسازند باید از این نعمتها استفاده بهینه را کرد!!

وصیت دوم:

وصیت نامه داکتر صادق مدبر!


یونس حیدری
به دنبال انفجار روز گذشته در داخل وزارت کلتور، فرهنگ، منابع خبری خبر دادند که تعداد کثیری از دولتمردان، سیاست مداران، چوچه رهبرها و مدعیان رهبری اقدام به وصیت نامه نویسی کردند، حضرت پری با همکاری با سابقه خود با این سایت از همه این وصیت نامه ها یک یک نسخه برای ما کاپی رسانده است، ما هم از این طریق خدمت شما خوانندگان عزیز تقدیم می داریم

نخستین وصیت نامه را که از داکتر جان صادق ثابقا نجیب الله مدبر به دست ما رسیده است تقدیم شما می گردد.

وصیت نامه سیاسی، قومی و زمینی این جانب نجیب الله(صادق) مدبر

به نام خودم که توانستم حزب بسازم!



بدینوسیله که در کمال صحت و سلامت قرار دارم، رئیس اداره امور دار الانشای شب راه وزیران هستم، رهبر حزب انسجام ملی شاخه خودم هستم( چون به زودی شاهد شاخه های دیگر نیز خواهیم بود) بدینوسیله چون یک شبه سیاستمدار هستم، تشخیص می دهم که افغانستان همه ظاهر اسلامی دارد، بناء مسلمان زاده می باشم، در کمال عقل، و سلامت جسمی اقدام به نوشتن این وصیت نامه می کنم.

اقرار اول:

وصی من محترمه بی بی صاحب بلخی می باشد، چون تنها بی بی ای بود که در زندگی دیدم صیغه همه ادمها شد حتا هزاره ها، به همین خاطر من به ایشان احترام فوق العاده رو زمینی و زیر زمینی قایل هستم، او را به حیث وصی خود احتراما قبول می کنم.

اقرار دوم:

این وصیت باید مو به مو اجرا گردد، زیرا من در زندگی یک سیاستمدار بودم، و می خواستم یک سیاستمدار باقی بمانم، اما حالا توسط یکی از بی بی هایی صیغه ای ام، (که سنتی است از حرکت اسلام برایم رسیده است) خبر داد که قرار است سیاستمداری در آن دنیا باقی بمانم، شرعا کشف فرمودم که باید برای فریب مسلمین هم که شده است باید، وصیت نامه نوشته کنم، وگرنه این مردم پشت سر ادمها گپ می بافند، حتا آنهائی که مرده باشند!

اقرار سوم:

این وصیت نامه هیچ گونه اعتبار مادی، فزیکی در قلمرو حکومت من ندارد!



وصیت اول:

چون من در زندگی دهقانزاده ای بیش نبودم، و می خواستم یک خان شوم، شنیده بودم که شیخ اصف محسنی کارخانه خان سازی ساخته است، بنام حزب حرکت اسلامی، و هرکس داخلش شود، ادم می رود، از پیشش خان خارج می شود!

ما بر همین مبنا بود که رفتیم به حزب شیخ اصف محسنی وارد شدیم، پیش از آنکه خان شویم، هوای رهبر شدن به سر ما زد، معامله کردیم، خارج شدیم تا رهبر شویم!

به همین خاطر ما هیچ گونه مایملکی که میراثی پدری باشد، نداشته و نداریم، و به همین خاطر هیچ ضرورتی به هیچ شیخ و ملایی هم نیست که بیاید و سهم و ثلث و... نماید.

وصیت دوم:

ما خیلی چیزها در این سالها پیدا کردیم، به خصوص پس از انکه دکان انسجام ملی را به دستور فاروغ جان وردکی هم ولایتی خودم، باز کردم، تازه فامیدم که ما هزاره ها چقدر زیاد خر بودیم که رفته بودیم رهبری محسنی را قبول کرده بودیم، تا او بتواند بر سر ما معامله کند، از روزی که ما خودما مستقل شدیم، حتا همین شیخ اصف محسنی که دیروز نان خشک روان نمی کرد، کلی برای ما پیسه روان کرد تا دوکان ما کساد نشود، فقط گفت که به نمایندگی از اقای خامنه ای باید شیخ فیاض ارزگان به نمایندگی رهبری مسلمین ایران و افغانستان حضور داشته باشد. ما هم قبول کردیم، حالا ماهیانه کلیه در امد از این چینل داریم به غیر از چینل های دیگر، به همین خاطر به به همه هزاره ها توصیه می کنیم که دیگر زیر بار هیچ کس نرود حتا زیر بار خدا هم نروند، اگر می خواهند صاحب مال و املاک شودند، مستقل باشند، تازه ادعای خدایی هم بکنند، ضرر نمی کنند، چون من یقین دارم که خود خدا هم بعدش باج می دهد!

اما در قسمت تقسیمات این مایملک من وصیت می کنم، که اینچنین باشد، بی بی صاحب به پاس صیغه های خودش هرچقدر که دوست داشت بردارد، بعدش اقای فیاض ارزگان را توصیه می کنم همانجا پیش شیخ اصف برود، چون احساس هزارگی اش مرده است، بی هویت و بی خود شده است، کنار خودش اقای سنگر دوست را هم ببرد، و اقای قاسمی که لطف می کردند، نمایندگی سپاه محمد را در حزب انسجام ملی داشتند، نیز برگردند در همان مقر سپاه پاسداران ایران، و جریان شمال را به دوستان توصیه می کنم به امان باد رهایشان سازد!!



وصیت سوم:

و اما یک وصیت شخصی هم دارم، من هیچ گاهی نمازم قضاء نشده است، چون شیخ اصف محسنی می گفت، این مردم خر هستند، عقل شان در چشم شان هست، مخصوصا هزاره ها، خیلی خر هستند، باید همیشه وقت نماز بخوانی، حتا او توصیه می کرد باید مهر را بر روی اتش سرخ کنی، بر رویش، پیشانی ات را به شکل سجده بمالی تا مثل پیشانی خودش سیاه شود، مردم خر هستند فکر می کنند، چقدر او مومن است، بعد زیاد دورادم جمع می شوند، راستش ما مهر که در اتش سرخ نکردیم، چون شکل جوانی ما خراب می شد، ولی نماز را همیشه بر سر وقتش در حضور همه خوانده ایم، بنا بر این هیچ نماز قضائیی ما نداریم، فقط وصیت می کنم که حتما یگان نفر را پیدا بکند، که 30 سال به جای ما وضو و طهارت بگیرد!!

وصیت چهارم:

این وصیت را که نوشته می کنم به هیچ وجه به این معنا نیست که مردنی هستیم، هرچند که بی بی خبرهایی هم آورده است، ولی با این حال علماء می فرمایند که احتیاط طریق نجات یا شرط نجات است، ما که اصولا

همیشه خودمان گوش ملا ها کر ناجی بوده ایم، زیاد به این سخن ها هم باور ماور نداریم، ولی خوب باید در سیاست امروز همرنگ جماعت شد، احیانا اگر یک وقتی راستی راستی ما مردیم، وصی صاحب که خبر دارم رابطه خوبی با حضرت استاد خلیلی (کرم الله وجهه الشریفه) دارند، موظف هستند که بروند از او بابت مناسبات نا مناسب سیاسی ما و او حلالیت طلب نماید.



۱۳۹۴ خرداد ۷, پنجشنبه

مصاحبه ای که منجر به مرگ مرموز مسلم فهیمی شد

متن کامل مصاحبه مسلم فهیمی علیه شیخ اصف محسنی




متن کامل مصاحبه دوم مسلم فهیمی با تلویزیون امروز در ارتباط شیخ اصف محسنی

با عرض سلام خدمت بینندگان محترم تلویزیون "امروز" من سعید کوهدامنی هستم باز هم در برنامه گفتگوی اختصاصی در خدمت شما هستیم با آقای مسلم فهیمی ژورنالیست و نویسنده توانای کشور.

بینند‎گان محترم بعد از این که تلویزیون امروز گپ‎های را در روز عید سعید فطر{با} جناب آقای محسنی داشتند البته مهمان برنامه قبلا آقای فهیمی فقط در مورد گذشته آقای محسنی چیزهایی را گفتند که اسناد هم دارند و به همین ترتیب در مورد عید فطر از طریق تلویزیون امروز جناب آقای استاد حاج کاظم یزدانی {فقیه برجسته} و یک تن از علماء و روشنفکران کم نظیر کشور ما گفته بودند که عید مردم افغانستان همان طوری که دین ما مهمترین عامل وحدت جامعه ما است، اعیاد از جمله عید فطر نیز نهادی از وحدت امت مسلمان می‎باشد و تمام مسلمانان در تمام جهان به خصوص ما که در کشور اسلامی خود زندگی می‎کنیم. باید در یک روز واحد عید کنیم همان روزی را که از آدرس ادارات دولتی و متصدیان امور دینی کشور ما اعلان می‎شود، اما متاسفانه این موضوع را که تلویزیون امروز عنوان کرد از طرف تلویزیون تمدن حوزه علمیه خاتم النبیین (ص) و حلقه مربوط به آقای محسنی شدیداً به عکس العمل مواجه شد جناب آقای فهیمی در گام نخست به استودیویی تلویزیون امروز خوش آمدید.

فهیمی: عرض سلام و ادب دارم خدمت بینندگان محترم تلویزیون امروز و از شما هم تشکر می‎کنم که یک چنین فرصتی را برای گفتگو فراهم کردید.

کوهدامنی، همان طور که شما و سایر بینندگان عزیز شاهد بوده‎اید، تلویزیون تمدن در برنامه‎های متعدد خود به جای اینکه حاضر شود منطقی در مورد گفته‎های من و شما بحث کند، شروع کرده به نوعی تبلیغاتی که متاسفانه تکراراً یاد آوری شویم، که یک نوع تبلیغات ایرانی به آن نام گذاری کنیم، همان طوری که در ایران وقتی آخوندهای ایران شخصیت‎های مخالف خود را دستگیر می‎کردند، شخصیت‎هایی که از نظر علمی منتقدین جمهوری اسلامی و آقای خامنه‎ای هستند، در کنار سایر جرم‎های‎شان بعداً می‎گویند مثلا در خانه آن‎ها یک دست یا ستور هم یافت شد که به آلات قمار تعبیر می‎شود.

یا مثلا فلم از هنرمندان غربی یافت شد، تلویزیون تمدن شروع کردند به این که مهمانان برنامه ما که جناب شما و جناب آقای استاد یزدانی در برنامه قبلی بودند، ایراد گرفتند و همان طور منکر همان موضوعی را که شما عنوان کردید، شدند، اگر در این مورد کمی توضیح بدهید بعداً می‎رویم سراغ بعضی سوالات دیگر.

فهیمی: البته من در صحبت گذشته خود هم عرض کردم که تلویزیون تمدن و جناب شخص آقای محسنی و حلقات آقای محسنی دیگر راهی برای گفتمان منطقی ندارد و در گفتمان منطقی این ها حاضر شده نمی‎تواند و بهترین راهی را که برای آنها مشخص شده و خود آنها این مسیر را برای خود تعیین کرده راه خشونت است خوب طبیعی بود که در مقابل گپ های که من گفتم که باز هم تکرار می‎کنم که من مستند گپ زدم و آن‎ها باید در این قسمت موضع می‎گرفتند عرضم به حضور شما که من قبل از این‎که مطالب اصلی را خدمت شما عرض کنم به عنوان مقدمه من اشاره می‎کنم که تلویزیون تمدن دیشب گفتند که این افراد مجهوالهویه‎ای که از آنها استفاده می‎شود در تلویزیون امروز، این توهین را به مقدسات اسلامی کرده است، خوب سؤال من این است که اگر ما توهین به مقدسات اسلامی کرده‎ایم اگر توهین به اسلام کرده باشیم ما سؤال ما از آن روحانی که در آن میز مدور اشتراک داشتند( این برنامه بعد از خبر تلویزیون تمدن است) که اگر اسلام محسنی است اگر نماد اسلام محسنی است اگر دین اسلام در قالب آقای محسنی بیرون داده می‎شود این درست است که ما توهین به مقدسات اسلام کردیم که ما اعلان می‎کنیم که ما توهین به مقدسات اسلامی نکردیم ما اسلام را به عنوان دین صلح دوست و به عنوان یک دینی که همه چیز را می‎پذیرد و من می‎خواهم از دین اسلام چیزی را بیرون بدهیم که این دین قابل قبول برای تمام دنیا باشد و مردم دنیا و تمام مسلکها و تمام ادیان دین اسلام را به عنوان یک دین انسان دوست و بشردوست قبول دارند نه به عنوان یک دین خشونت پرور ولی تصویری که جناب آقای محسنی و حلقات مربوط به آن و تعدادی از علما البته باید عرض کنم که در مجموع تمام علما نه ما علمایی داریم که بسیار روشن فکر است، از اسلام بسیار یک تصویر شفاف و زیبایی را بیرون می‎دهد و انها نماد واقعی اسلام است آنها می‎توانند ارزش‎های اسلامی را در جامعه برای مردم بیان کنند ولی آقای محسنی و حلقاتش تصویری را که از اسلام بیرون می‎دهد آن تصویر کاملا در تضاد با چهره واقعی اسلام و کاملا در تضاد با مکتب اسلام و کاملا در تضاد با اهداف انسانی و انسان دوستی دین اسلام است.

کوهدامنی: با تشکر فهیمی صاحب، در کنار مطالب که ایشان از طریق تلویزیون تمدن بیان کردند یک چیز دیگری که روز پنجشنبه اول صبح اتفاق افتاد در تعداد زیادی از مساجد کابل و جاهای دیگر شب نامه پخش کرده‎اند در یک وضعیتی که ما الحمدالله حکومت داریم به خصوص در مرکز کابل همه چیز در سر جای خود است، این جا نظامی وجود دارد محکمه‎ای است وزارتهایی وجود دارد پخش نمودن شب نامه‎ای که در آن تهدید کرده بودند که ما اگر چنین کاری نشر شود، دست به اعمال خشونت آمیز می‎زنیم خود این موضوع چه چیز را می‎رساند و ما تصور ما این است که رژیم آخوندی ایران متوجه شده که مردم افغانستان به خصوص قشر جوان هزاره ما متوجه مداخلات ایران شده و نمی‎خواهد قربانی خواسته‎های شوم رژیم فاشیست شوند یک نوع سراسیمه شدند و از تمام ابزارهای تبلیغاتی می‎خواهند استفاده کنند شما چه طور تحلیلی می‎کنید همین وضعیت را؟

فهیمی: من از این جا اعلان می‎کنم برای جناب آقای محسنی و برای تمام مردم و تمام علما و برای تمام روشن فکران افغانستان اعلان می‎کنم که ما در عصری زندگی می‎کنیم که این عصر عصر خشونت زدایی است دیگر خشونت‎ها تمام شده و ما می‎رویم به سوی یک جامعه مدنی و تا این که یاد بگیریم که زندگی مدنی چی است و به تعبیر دیگر ما از منطق قدرت به سوی قدرت منطق در حرکت هستیم پس طبیعی است عکس العمل‎هایی که این ها نشان دادند در قالب شب نامه این خشونت بارز آقای محسنی و حلقاتش را می‎رساند و من مطمئن هستم که جوانان ما در غرب کابل و علماء ما و روشن فکران ما این گپ را قبول ندارد و این عملکردی که از سوی محسنی صورت گرفته در قالب شب نامه هیچ اعتنایی ندارد جز عده معدودی که وابسته به محسنی هستند این شب نامه‎ای که پخش شده ما این را این طور تعبیر می‎کنیم که این شب نامه اعلان یک جنگ سرد در مقابل روشن فکران افغانستان است و ما از ارگان‎های امنیتی دولت می‎خواهیم جلوی یک چنین حرکت‎هایی را بگیرد و این مشخصاً در داخل مرکز افغانستان یعنی در کابل در نزدیکی ارگ ریاست جمهوری آقای محسنی علناً اعلان می‎کند که اگر چنانچه اهداف ما بر آورده نشود و خواسته های ما بر آورده نشود من کسی را که مرا نقد کرده را ترور می‎کنم، این خودش یک حمله تروریستی است یک فراخوان است برای جنگ نا برابر و یک فراخوان است برای ایجاد فرهنگ ترور در کابل.

کوهدامنی: یک موضوع دیگری را که خیلی خنده دارد عنوان می‎کرد تلویزیون تمدن، این بود که تلویزیون امروز و مسئولین این تلویزیون را متهم به وابستگی به بیگانه گان می‎کند من یک چیز را به بینندگان خاطرنشان بسازم و آن این است که من و جناب آقای محسنی هر دوی ما در ایران تحصیل کرده‎ایم ولی در گفتار ما و کردار ما در هیچ چیز ما کوچکترین آثاری از نفوذ فرهنگ کشور ایران دیده نمی‎شود و به همین ترتیب شما تلویزیون تمدن را با تلویزیون امروز مقایسه بکنید که آن طرف خود حوزه علمیه خاتم النبیین مصارفی را که در تلویزیون صورت می‎گیرد واقعا سرسام آور است اما این طرف ما در تلویزیون امروز شما باور کنید که با کمترین امکانات در حال کار کردن هستیم و بینندگان ما هم حتماً به خصوص طبقه روشن فکر درک می‎کنند وضعیت را با وجودی که در تلویزیون امروز کاملا یک تیم جوان و کار فهم وجود دارد اما به اثر نبود امکانات وافر مثل تلویزیون تمدن ما خیلی کم نشرات داریم. شما این حرف‎های مضحکی را که دیشب تلویزیون تمدن عنوان می‎کرد چه طور ارزیابی می‎کنید.

فهیمی: جالب است برای ما هم خنده آور است واقعا من قبل از این که اشاره به صحبت‎های آن آقای که دیشب صحبت می‎کردند و تلویزیون امروز را و تیم کاری تلویزیون امروز را متهم می‎کردند که این‎ها از سوی خارجی ها تمویل و تشویق می‎شود برای من هم مضحک بود.

من زمانی که در قم دستگیر شدم توسط اطلاعات جمهوری اسلامی ایران در مقر اطلاعات در بازداشت بودیم و رئیس اطلاعات آن بخش برای ما گفتند در رابطه با مسایلی که در افغانستان مطرح می‎شود و در ارتباط با رسانه‎ها گفتند ایشان این طور می‎گفتند که ما از بعضی مسئولین رسانه‎ها در افغانستان بسیار خوشحال هستیم به خاطر این که آنها از اندیشه ولایت فقیه از تفکر ولایت فقیه از منافع جمهوری اسلامی ایران در افغانستان دفاع می‎کنند یعنی آن‎ها حافظ منافع جمهوری اسلامی ایران در داخل افغانستان است وبرای ما مشخص هم نکردند که آنها حافظ کدام منافع جمهوری اسلامی است کدام یک از منافع جمهوری اسلامی ایران است ما یک منافع مشروع داریم و یک منافع غیرمشروع داریم اگر این ها حافظ منافع مشروع جمهوری اسلامی ایران است که من باور ندارم خودشان باید ثابت کند ودلیل بیاورد که حافظ منافع مشروع دولت جمهوری اسلامی ایران در داخل افغانستان است با ؟ می‎گویم این‎ها ربطی ندارد اینها نمی‎تواند حافظ منافع باشد چون این بر می‎گردد در رابطه با دولت افغانستان و تعاملی که دولت کشور ما با جمهوری اسلامی ایران دارد طبیعی است که جمهوری اسلامی ایران باید مصالح کشور و مردم افغانستان را هم در نظر بگیرد و مصالح دولت افغانستان را در نظر بیگرد و منافع دولت افغانستان را در نظر بگیرد و متقابلا دولت افغانستان منافع مشروع جمهوری اسلامی ایران را در افغانستان در نظر بگیرد که به هر ترتیب این مسئله ربطی به آنان ندارد ولو این که آن منافع مشروع باشد و ایشان می‎گفتند ما از تعدادی از اصحاب رسانه‎ها ممنون هستیم به خاطر این که اهداف ما را تأمین می‎کنند و از بعضی از اصحاب رسانه‎ها به شدت نفرت داریم و ناراضی هستیم چرا به خاطر این که برعلیه منافع جمهوری اسلامی ایران موضع گیری می‎کنند یعنی منافع جمهوری اسلامی ایران را در افغانستان در نظر نمی‎گیرند من از حاج آقایی که در آنجا مصاحبه می‎کنند خودش باید قضاوت کند وقتی که در قم این حرف زده می‎شود یا در تهران این حرف زده می‎شود آن هم از طرف مقامات مسئول جمهوری اسلامی ایران این حرف زده می‎شود که در لابلای صحبت دقیقاً رئیس اطلاعات قم اشاره کردند که یکی از این رسانه‎ها رسانه تمدن است که در داخل افغانستان حافظ منافع جمهوری اسلامی ایران است و از منافع مشروع جمهوری اسلامی ایران دفاع می‎کند.

کوهدامنی، یک موضوع دیگر که در چند ماه قبل مشکل که بین تلویزیون امروز و تلویزیون تمدن پیش آمد این که واقعا همان روزهایی بود که سالگرد وفات آقای خمینی در ایران بود یکی از نشریاتی که وابسته به همین رژیم آخوندی در داخل شهر کابل فعالیت می‎کند هفته نامه ای است به نام انصاف و آژانس صدای افغان شما قبول کنید در همان ستون‎های که هفته قبل آن تلویزیون امروز و مسئولین تلویزیون امروز را فحش داده بود نشریه انصاف هفته بعد که سالگرد آقای خمینی بود یک هفته نامه یعنی در یک شماره فکر می‎کنم 7 مقاله در وصف آقای خمینی کسی که چهره مشکل ساز در منطقه است وکسی که در داخل ایران یک عالم بدبختی را بالای مردم خود آورد و کسی که بیشترین روشنفکران ایران را متاسفانه به شهادت رساند در وصف این چنین انسانی این نشریه 7 مقاله می‎نویسد و مداحی می‎کند واقعا خود این مسئله می‎رساند که رژیم آخوندی چه قدر نفوذ در قسمت رسانه‎ها دارد بیائیم پس به این موضوع که خود آقای محسنی در دوره جهاد در بین مردم افغانستان به خصوص مردم شیعه و در بین شیعه‎های ما و در بین قوم قهرمان و شریف و غیور هزاره چه قدر نفوذ دارد؟ ما که معلومات داریم بیشترین مشکلات درون تنظیمی را از آدرس حزب و تنظیمی را که آقای محسنی در رأس آن بود بین مردم شیعه‎ها اتفاق افتیده بود، نظر و معلومات شما در این زمینه چیست؟

فهیمی: من قبل از این که اشاره کنم که جناب آقای محسنی جناب آیت الله محسنی در گذشته چه قدر محبوبیت در بین مردم شیعه افغانستان و چه قدر محبوبیت در بین هزاره‎ها داشته قبل از این که به این موضوع اشاره کنم من باز هم به عنوان مقدمه یک کلمه را یاد آور می‎شوم در رابطه با صحبت‎های دیشب تلویزیون تمدن کسانی که در آن جا تشریف آورده بودند و حضور داشتند در میزگرد بعد از خبر آن‎ها ما برای آن‎ها توصیه می‎کنیم که تا هنوز یاد نگرفته و باید یاد بگیرند چی را یاد بگیرند اخلاق رسانه‎ای را باید یاد بگیرند اخلاق ژورنالیستی را باید یاد بگیرند خوب آن‎ها دست به فحش و فحش کاری زدند در آنجا که این فحش ها عدم منطق آن ها را میرساند و عدم گفتگوی عقلانی آنها را می‎رساند و عدم موضع‎گیری عقلانی آنها را می‎رساند که این یک توصیه ما است که اگر شما واقعا در رسانه کار می‎کنید و می‎آیید در آنجا صحبت می‎کنید و گپ می‎زنید حداقل راه و روش و اخلاق رسانه‎ای را بلد باشید و کمی و یک ذره‎ای باید رعایت کنید و اما در قسمت این که نفوذ و محبوبیت آقای محسنی در سال های گذشته در مناطق هزاره جات در بین جامعه تشیع افغانستان من در صحبت قبلی خود عرض کردم وحالا هم مشخصاً می‎گویم که یکی از چهره‎های مشکل ساز در دوران جهاد جناب آقای محسنی بوده در منطقه و مردم ما هم صحبت‎های من را در تلویزیون امروز می‎بینند چه روحانی چه روشنفکر چه جوان و چه جهادی چه قومندانان، کلا خودشان در جریان است که محسنی هیچ محبوبیتی در بین مردم نداشته .

یک عده قلیلی که در اطراف آقای محسنی بودند، توسط پولی یود که نگه داشته می‎شد پولی که از کشورهای خارجی برایش می‎رسید آن‎ها از آقای محسنی طرفداری می‎کرد دیگر آقای محسنی هیچ محبوبیتی در میان جامعه هزاره‎ها ندارد جز این که مشکل ایجاد کند که من در صحبت قبلی خود عرض کردم که وقتی که حزب وحدت به وجود آمد یعنی حزب وحدت برای این به وجود آمد که احزاب زیادی در جامعه هزاره وجود داشت که همین تعدد احزاب باعث شده بود که یک نوع برخورد منفی در قالب درگیری نظامی ایجاد شود و تداوم پیدا کند بعد خدا رحمت کند شهید مزاری تصمیم گرفتند با توجه به شرایطی که در داخل هزاره جات حاکم بود و با توجه به شرایط که در بیرون از مرزهای افغانستان نسبت به مجاهدین مطرح بود با توجه به شرایطی که در کابل مطرح بود در مراکز ولایات افغانستان مطرح بود در کل شهید مزاری تصمیم گرفتند که تمام احزاب جهادی را یک جا کند و به عنوان یک تشکل جدید و مقتدر هم برای دنیا اهداف خود را عرضه کند و همه موثریت این نهاد را و هم برای مجموعه‎ها و دوستان ما که در داخل افغانستان بوده که بعد جبهه گیری معیاری و عقلانی داشته باشد در راستای حل چالش‎های موجود در افغانستان.

کوهدامنی، همان وقت آقای محسنی موضع‎اش در قبال تصمیم شهید مزاری چه بود؟

فهیمی، آقای محسنی کاملا در این قسمت موضع‎گیری منفی داشت و تلاش می‎کرد در داخل و خارج از افغانستان مخصوصاً در ایران و پاکستان تلاش می‎کرد این پروسه باید خراب شود و طرفدار این قضیه نبودند و حتی خیلی از این مجموعه‎ها را که طرفداری می‎کرد از آقای محسنی ماموریت داده بودند که شما بروید اطلاعات را از داخل جلسات بیاورید بعد اطلاعات را که انها می‎آورند آقای محسنی تصمیم می‎گرفتند هر روز که این جبهه تضعیف شود و این مرکزیت مقتدری که در حال شکل گیری است باید از ریشه ویران کند این تلاش آقای محسنی بود و در بیرون از مرزها هم این تلاش صورت می‎گرفت از طرف آقای محسنی و در داخل افغانستان هم این تلاش‎ها از سوی آقای محسنی صورت می‎گیرد خوب دیگر از این بیشتر ما نمی‎توانیم تصویر شفافی برای شما و برای بینندگان محترم برای علماء برای دانشجویان برای روشنفکران برای نهادهای مدنی افغانستان از این بیشتر تصویر شفاف از آقای محسنی ارائه نمی‎توانیم خود این ها بروند مطالعه کنند بحمدالله این ها در جریان است می‎داند که آقای محسنی جه طور در آن شرایط موضع‎گیری داشت و چه عملکردهایی از محسنی به نمایش گذاشته شد.

کوهدامنی، اگر در مورد صحبت قبلی خود که در برنامه قبلی شما یک موضوع را در رابطه با شهید مشتاق که خداوند مغفرتش کند اشاره کردید در مورد خواهر ایشان من به عنوان یک مسلمان، دینم را وقتی آگاهانه پذیرفتم یکی از دلایل آن این بوده که بعد از توصیه مهمترین هدیه‎ای را که اسلام برای بشریت آورده آن عدالت است.

همین قضیه شهید مشتاق و علت شهادت وی بسیار مشهور است و قضیه ازدواج آقای محسنی با دختر نوجوان و در آن زمان آقای محسنی پیرمردی بود که از نظر جسمی کاملا پوسیده شده بوده و آدم از دست و پا افتاده بوده به دلایل مختلف این خودش یک چیز غیر منطقی به نظر می‎رسد شاید هیچ گاهی یک دختر جوان حاضر نباشد با یک پیرمردی که هیچ یکدیگر را درک نمی‎کنند ازدواج کند خود این موضوع به نظر شما چه طور و یا چه بعد شخصیت آقای محسنی را می‎رساند و چرا به این قضیه‎ای که خیلی مشهور است در بین مردم تا به حال پرداخته نشده در همین قضیه شهادت شهید مشتاق را عرض می‎کنم؟

فهیمی، البته دیشب جناب آقای نیکزاد وقتی که صحبت می‎کرد از جریان شهادت شهید مشتاق ایشان تعبیرشان این بود که بله گلوله در قلب آقای مشتاق اصابت کرده بود در حالی که ما در این قسمت شاهد داریم سند داریم تعدادی از مردم انجا شاهد بوده اند، کسانی که از نزدیک هم دیده بودند حتی افرادی که همراه شهید مشتاق در عملیات شرکت داشتند آن‎ها این صحبت را می‎کرد، که نه تیر از پشت سر خورده بود به شهید مشتاق تیر از پشت سر اصابت کرده بود بعد زخمی شد و بعد از آن می‎خواستند شهید مشتاق را به پاکستان انتقال دهد که متاسفانه در بین جاجی و منگل به شهادت رسید.

یعنی من برای اقای نیکزاد می گویم به عنوان همرزم، از این به بعد در تلویزیون تمدن اگر گپ می زند باید کپ درست بزند. اما در قسمت موضوع ازدواج اینکه این موضوع بسیار یک قضیه مهم است، شما ببینید در ازدواج چند چیز مهم است، یکی از ان عوامل بسیار مهم که باید در نظر گرفته شود، کسیکه می خواهد ازدواج کند و زندگی مشترک را تشکیل بدهد باید دو طرف همدیگر را بخواهد، با توجه به اینکه این مسایل در متون ما ذکر شده است، در فقه جعفری و حنفی ذکر شده است.

و تمام امت اسلامی این را قبول دارد، و علمای ما این را قبول دارند و خود بلد هستند، و خودشان قضاوت کنند، صحبتی را که ما می کنیم اگر اشتباه است، مرا نقد کنند.

و بازهم من تکرار می کنم که من طرفدار نقد هستم، و طرفدار گفتگوی منطقی هستم، هیچ وقت خشونت را ترویج نمی کنیم. و ما بر خلاف فرهنگ ترویج خشونت در افغانستان فعالیت می کنیم، در خصوص جناب حضرت محسنی ببینید یکی از مسایلی که در ازدواج رعایت شود، که باز تکرار می کنم که در هردو فقه ذکر شده است. در متون ما ذکر شده است، و شواهد زیادی وجود دارد، آن تفاوت سنی است یعنی طرفین باید این ملاحظه را داشته باشند که خوب به لحاظ سنی نباید زیاد تفاوت داشته باشند. و طرف قضیه یعنی دختر و پسر !

وقتی ما در جریان محسنی می بینیم خواهر شهید مشتاق در حدود 13 ساله بیش نبوده که به عنوان شاگرد نزد اقای محسنی دروس حوزوی را شروع کده بود، بدون اینکه رضایت داشته باشد، اقای محسنی او را با نیرنگ به عقد خود در می اورد. و به عنوان همسر خود انتخاب می کند.

ما از اینجا اعلام می کنیم که اقای محسنی و علمایی که در اطراف آقای محسنی است، و کسانیکه از این موضوع دفاع می کند، و کسانیکه تلویزیون امروز را متهم می کند و کسانیکه من را به عنوان فرد یا افراد مجهول الهویه قلمداد می کند و خطاب می کند، ما متون داریم، ما شریعت داریم، کتاب داریم، ما اهادیث نبوی داریم، ما اهادیث معصوم داریم، اینها خودشان قضاوت کنند، قران است رفتار و سیره پیامبران است، که همه شان موجود می باشد.

آن عالمی که عمامه را هم بر سر بسته کرده و بعد می گوید، من به عنوان عالم دینی از حوزه خاتم النبیین دفاع می کنم، و من اینجا اعلام می کنم که من علیه حوزه هیچ وقت موضع گیری نداشتم، ما از حوزه های علمیه دفاع می کنیم، اما ما حوزه ای را قبول نداریم که آن حوزه عامل تفرقه باشد، و زیر پوشش حوزه عملیه فعالیت کند. بعد نقشه های خارجی ها را در انجا پیاده کند، عمال خارجی در انجا حضور داشته باشد و اهداف خارجی و ضد افغانی در انجا پیاده شود. من شخصا یاد اور می شوم که یکی از برادران ما در کابل گفتند، که تیم کاری و سیاست گذاری تلویزیون تمدن را ایرانی ها تشکیل می دهند، انجینری که در انجا ساختمان حوزه خاتم النبیین را ساخته ایرانی بوده، و تمام حلقاتی که در اعمار این حوزه حضور داشته بودند، 99 درصد ان از افراد ایرانی بوده است. ما جواب این سوال را که از روحانیت پرسیده بوده ام، اما در مجموع روحانیون را نمی گویم، بلکه تعداد روحانیونی که در اطراف محسنی حضور دارند، که از این موضوع انها حمایت می کنند. و اتهام را به تلویزیون امروز وارد می کنند. باید پاسخ گوی این سوال باشند، با توجه به مسایلی که در متون دینی ذکر شده است.

به عنوان یک روحانی واقعی، و منادی دین مبین اسلام،

کوهدامنی: با تشرک از شما اقای فهیمی

راوی رنج!

یونس حیدری

راوی رنج!
دوست ارجمندم جناب اقای (...)لطف کردند کتاب راوی رنج را در اختیارم قرار داند، این کتاب از سوی جامعه هزاره های کانادا به خاطر تجلیل بصیر احمد دولت آبادی سایه صادق رهبر شهید تهیه شده است.
بخشهای از کتاب را در حالیکه پیاده مسیر را طی می کردم خواندم، در حقیقت بخشی از خاطرات مرا هم زنده کرد، جای دارد که بگویم من با بصیر احمد دولت ابادی پس از شهادت رهبر شهید در قم اشنا شدیم، نام بصیر احمد را در زمانی که مشهد بودم زیاد شنیده بودم، اما هیچ گاهی ندیده بودم شاید اگر دیده بودم هم معرفی نشده بودیم. به هر حال  من در صحافی کار می کردم، مدتی بعد اقای بصیر هم در همان صحافی به شکل نصف روز مشغول کار شد. باورم نمی شد، که انقدر زندیگ بر بصیر فشار اورده بود که او برای هزینه زندگی اش مجبور شده بود به شکل نصف روز با معاش بسیار اندک مشغول کار شود. و نصف روز دیگر را بر روی کارهای تحقیقی اش مصروف باشد.
بصیر همان مرد ریزه میزه ای که روزگاری نزدیک ترین فرد به رهبر شهید بود و کاتب او! حالا آمده بود تار و سوزن در دست گرفته بود و کتابهایی کهنه ای را می دوخت که برایش شاید تامین کننده نان خشک و خانواده اش باشد.
درست وقتی که کسانی که حتا نیمی از تجربه بصیر را نداشتند اما در کنار محقق و خلیلی در حال ثروت اندوزی بودند اما بصیر به خاطر حفظ ارزشهای ذهنی خودش امده بود در زیر زمین بی نور و پر از کاغذ پاره های صحافی کار کند و لقمه ای نان شرافت مندانه داشته باشد، اما قلمش را اسیر نانش نکند.
و...
کتاب را ورق زدم به اینجا رسیدم، خواندم و اشک ریختم و نتوانستم این سخنرانی نا دیده بگیرم و شروع کردم به تایب کردنش تا شما هم بخوانید، زیرا من شاهد بخشی کوچکی از زندگی بصیر بوده ام و می دانم اغراق نیست و من شاهد کوچکی از برخورد های بابه مزاری بوده ام می دانم چگونه انسانی بود و در سایه او باید بصیر ها این گونه با اراده و تسلیم نا پزیر رشد کنند و اگر نکند باید بر ارمانهای آن مرد بزرگ شک ورزید .
این شما و این هم متن سخنرانی زهرا طاهری همسر بصیر احمد دولت ابادی.

من و بصیر
زهرا طاهری
قبل از این که برادرم دستم را به دست "بصیر" بگذارد، نه او را دیده بودم و نه هم شناختی از او داشتم. البت؛ در آن شرایط برای برخی از خانواده ها هنوز مرسوم نشده بود که دختر و پسر قبل از ازدواج همدیگر را دیده و باهم تبادل نظر کنند. این ذهنیت برخاسته از همان فرهنگ روستایی بود که نیازی به دیدن و تبادل نظر وجود نداشت، چرا که دختر و پسر از کودکی همدیگر را دیده و با تمام خصوصیات هم آشنا بودند و اگر هم نبودند کسی به نظر دختر اهمیت نمی داد.
وقتی مهاجرت پیش آمد و جریان شهر نشینی راه افتاد، بازهم در برخی از خانواده ها همان فرهنگ روستایی در قالب شهری دنبال می شد. ازدواج من و "بصیر" نیز با فرهنگ و آداب روستایی ، در شهر قم  در سال 1366 اتفاق افتاد. درست همین هفته قبل (27 رجب )  ما بیست و هفتمین سالگرد ازدواج مان را پشت سر گذاشته، وارد سال 28 زندگی مشترک شدیم. این که در این 27 سال چه گذشت. خود بحث جدا گانه ای لازم دارد. در این جا فقط به یک موضوع بسیار ساده و ابتدایی اشاره می کنم که به نحوی با اهداف و انگیزه ای این همایش همخوانی دارد.
موضوعی که می تواند "بصیر" را بیشتر به مردمش معرفی کند. ناراحت نشوید، حنبه های منفی او را بر ملا نمی سازم! صرف خاطره اولین دیدار مان را برای شما بیان می دارم تا در یابیم این آدم تا چه حد به نوشته ها اهمیت می دهد.

شب 27 رجب سال 1366 بعد از این که دیگران از اتاق بیرون شدند، "بصیر" بدون این که به من چیزی بگوید سراغ ساک  دستی خود رفت. از ساک خود چه بیرون خواهد آورد؟ بر خلاف تصورم او یک دفتر چه را بیرون کشید و چیزهایی نوشت  وقتی نوشته اش تمام شد. رو کرد به من و گفت؛ این دفترچه مثل زندگی ما سفیید است، بگیر بنویس که این دفتر چه را مثل زندگی چگونه سیاه می کنیم.
من به شدت ترسیده بودم، چون سن و سالی نداشتم، تازه سال اول راهنمایی  بودم. بسیار سخت و دشوار بود، مخصوصا دختران آن دوران. قلم و دفترچه را از دستش نگرفتم. دفترچه را این بار بین بکس کالا گذاشت نه در ساک دستی خود. حال می پندارم اگر آن شب من قلم و دفتر چه را از دست او می گرفتم و از او نمی ترسیدم که نظرم را بنگارم، شاید زندگی مشترک ما مسیر دیگری را طی می کرد و او قادر نمی شد این همه اوراق را سیاه کند. او در آن لحظه حسا خواسته ها و آرزوهای خود را به تصویر کشیده و برایم نوشته بود که چه کسی است و از زندگی مشترک چه می خواهد، اما من نه درک آن را داشتم و نه هم از شدت ترس توانستم چیزی بنویسم و خواسته ها و آرزوهایم را بیان کنم.
شاید گفتن این داستان آسان باشد و شننیدنش سهل، ولی تصور این که دو جوان برای اولین بار همدیگر را در خلوت ملاقات کنند، به جای دیگر حرف ها، گپ از نوشته و نوشتن و سرنوشت اینده خود و مردم بیاید، به نظرم کمی دشوار باشد. این مطلب را به خاطر آن در این همایش با شما عزیزان در میان گذاشتم که بیشتر این مرد را درک کنیم.
شما در کجا سراغ دارید که یک جوان در آن شرایط به جایی این که انگشتری، چیزی به عروسش هدیه دهد، قلم و کاغذ را در دست عروس دهد، آن هم دفترچه ای که حتا جلد آن نیز سفید است. چه بگویم نامش دفتر چه بود، از کاغذ پاره هایی  حبل لله خود دفتر چه ساخته و به دست خود دوخته بود. این نشان می دهد که زندگی و همه چیز در نظر "بصیر" از راه قلم و کاغذ می گذرد. واقعیتی که درک آن برای خیلی ها دشوار است، همان طوری که برای من به عنوان شریک زندگی او دشوار بود. سال ها با او بودم، ولی نتوانستم او را به خوبی درک کنم، تا این که آن اتفاق مرا بیدار کرد و پس از سالها با او بودن، سوختن و ساختن، تازه او را ندکی شناختم.
در همان عمل جراحی اول، در اتاق مراقبت های ویژه وقتی به هوش آمد از من قلم و دفترچه خواست. از قبل با خود این ابزار را به بیمارستان برده بودم، چون می دانستم که دوای درد او دفتر و قلم است. با چشمان پر از اشک، هم از بابت نگرانی و هم از شوق که به هوش آمده است، قلم و کاغذ در اختیارش قرار دادم. به سختی و با فشار تمام، فقط یک سطر نوشت و دوباره از هوش رفت. نگران بودم و همواره بالای سرش دعا می خواندم و مشغول قران خواندن بودم که یک باره فریاد زد بس است بس است.
صدا زدم حاجی! حاجی! و پرستاران را که مشغول یک بیمار دیگر بودند، صدا زدم که بیایند، وقتی چشم باز کرد گفت: درد این قوم در وقت مرگ هم رهایم نمی کند، به هزاره جات بودم. عبد الرحمن مرده بود و حبیب الله تازه به حکومت رسیده و سربازان مالیه روغن را جمع کرده به پشت مردم به سوی کابل سوق می دادند که پیر مردی از فشار بار پیش پایم افتاد.
دیگر نتوانست بلند شود، گفتم: بابی بگذار بارت را من ببرم. وقتی بار با پشت کردم هرچه زور زدم، نتوانستم بلند شوم، این جا بود که فریاد زدم ظلم بس است. این بار از توان این مردم خارج است که تو بیدارم کردی.
"بصیر" این حرف را گفت و دوباره بی هوش شد. البته نه به این روشنی و صافی که من گفتم. بریده بریده گفت، ولی مفهوم حرف هایش همان بود. وقتی "بصیر" دوباره چشم را بست، برای اولین بار در ذهنم جرقه زد. سال ها بود که نام عبد الرحمن را از زبان او شنیده بودم، ولی صادقانه اعتراف می کنم که اصلا برایم مهم نبود که او کی بوده و چه کرده است. اما حرف او در آن غروب غم انگیز که خود با مرگ و زندگی در نبرد بود و من نگران او، مرا برای اولین بار متوجه این مرد ساخت  و زندگی مشترک مان از همان شب 27 رجب  و دلهره های آن تا روزگار سخت و طاقت فرسای قم، سر انجام غربت و آوارگی در این گوشه از جهان چون صحنه یک فیلم از پیش چشمانم گذشت. بر مظلومیت او و مردمم و خودم اشک ریختم.
به حدی دلم گرفته بود که طاقت ماندن در اتاق رانداشتم. بی اختیار خودم را رساندم به بیرون. باران به شدت می بارید. رفتم زیر باران. من هم، همنوا شدم با باران. وقتی به خود آمدم دیدم تمام لباس هایم تر شده. به یاد "بصیر" افتادم زود بر گشتم کنار تختش. اما تا صبح افکارم روی گذشته ها می چرخید.
تازه دریافتم که چرا او در زندگی مشترکمان، حتا وسایل ساده زندگی را نتوانست فراهم کند. می توانست اما نکرد. تازه یادم آمد که روزی در دورانی که تازه مکتب می رفتم و نمره انشایم 20 شده بود، بابه مزاری آن روز با یک کیف پر از پول به خانه ما آمد. گفتم کاکا! نمره انشایم 20 شده. با خود خیال می کردم شیاد برایم جایزه بدهد. گفت: آفرین! جان کاکا. سعی کن نمرات دیگرت نیز 20 شود " دیدم از جایزه خبری نیست. گفتم: برایم جایزه نمی دهی؟ گفت: " من چیزی ندارم" گفتم: ساک پر از پول است. گفت: از من نیست. مال مردم است.
وقتی هم با بصیر زیر یک سقف قرار گرفتیم. روزی پول خرد نداشتم از جیبش پول گرفته نان آوردم. وقتی فهمید بسیار ناراحت شد. که چرا پول مردم را نان خریده ام. پول مردم به جیب تو چه کار می کند؟ برایم قابل درک نبود. گفت: فقط می توانی از همان دو هزار تومانی  که ماهانه در خانه می گذارم خرج کنی، دست به جیب من نزن این اخرین بار باشد.
عجیب بود. ساک پر از پول بابه مزاری  هم از مردم بود و یک قران نمی داد. ما برایش فقط یک دانه تخم مرغ در ماه رمضان می پختیم. نمی گفت این پول را بگیر برو کباب بیاور.  حتا در سحر هم غذا نمی خورد با همان غذای شب روزه می گرفت. جیب پر از پول "بصیر" هم مال مردم بود.
حتا زمانی که برای اولین بار حامله بودم در بازار دلم سر الو رفت، در کیف خودم پول نبود. "بصیر" هم پول نداشت. با این که جیب اش پر از پول بود. گفت: مال مردم است. برایم نخرید. این مردم کی است که پولش در ساک بابه و جیب "بصیر" است ولی اجازه نمی دهد اینها خرج کنند؟ درک این موضوع برایم بسیار دشوار بود، ولی تحمل می کردم.
هرگز فراموش نمی کنم  روزی را که پس از اازدواج من و "بصیر"، بابه مزاری خانه ما مهمان بود. از من پرسید. کربلا تو را اذیت نمی کند؟ گفتم؛ نه کاکا جان! وقتی "بصیر" رفت، به من گفت: "سعی کن تو هم کربلا را اذیت نکنی که هرچه دلت خواست از او بخواهی" من هم آفتاب پندش را در آستانه قلبم پا بر جا گذاشتم و سعی کردم هرگز غروب نکند. این حرف بابه را آویزه گوشم قرار دادم، چرا که قبل از آن هر وقت در باره کمبودی های خانه با "بصیر" صحبت می کردم، می گفت: وقتی بابه بیاید، همه چیز درست می شود. من فکر می کردم  بابه همه چیز برایم خواهد خرید.  نه این که مرا نصیحت کند که از بصیر چیزی نخواهم. بابه مزاری و افراد خودی به "بصیر" کربلا یا کربلایی  می گفتند. چرا؟ من نمی دانم. فقط این قدر می دانم تا امروز هم به کربلا نرفته چطور کربلا و کربلایی شده است؟
هر وقت که نیازی به وسایل خانه پیدا می کردم همان حرف بابه در ذهنم زنده می شد، لذا از "بصیر" چیزی نمی خواستم. حتا دیگ و کاسه نداشتیم. تا وقتی در قم بودیم از وسایل خواهرم  حاجی شیرین  عزیزم استفاده می کردیم.  وقتی تهران رفتیم هر وقت  مهمان می آمد، "بصیر" دیگ و ظروف بچه های حبل الله را می آورد که شستن آنها کار آسانی نبود.
من جوان یودم. آرزو داشتم مثل دیگران باشم. ولی هیچ گاه نخواستم به "بصیر" فشار بیاورم. از قدیم گفته اند: با دیگ نشینی سیاه شوی و با ماه نشینی ماه. من با همنشینی اگر مثل "بصیر" نشدم، باز به نحوی زندگی فقیرانه او را تحمل کردم. همان طوری که او را خیلی ها درک نکرد، مرا نیز کسی حتا نزدیک ترین افراد خودی هم درک نکردند تا حدی که فامیل و دوستان  ما را ترک کردند.
یک مرد تحصیل کرده از نزدیکان  وقتی با همسر خود مشکل پیدا نمود، گفتم: در زندگی باید گذشت کنید. مرا طعنه داد که تو همان زنی هستی که شویت نتوانست تو را نان دهد. گه مردم را شسته زندگی ات را اداره کردی. تو هم حرف می زنی! یا یکی از زنان هم وطن وقتی  به عیادت "بصیر" آمده بود، در وقت بیرون شدن برایم از دلسوزی گفت: فکر نمی کردم کسی که شوهرش کار نکند و پول نداشته باشد هم آدم او را دوست داشته باشد.
یک دوست دیگر شبی زنگ زده، تازه از بیمارستان برگشته بودم. خسته بودم: گفت" ژرا خسته ای؟ گفتم: "بصیر" بازهم عمل شده تازه از بیمارستان  برگشته ام. گفت: زهرا! تو بد بخت ترین زن هستی که دیده ام. اگر شوهرت بمیرد، دولت پول تان را کم می کند.
حرف این خواهر عزیز برایم به حدی دور از انتظار بود که نتوانستم در جوابش چیزی بگویم. فقط سکوت کردم. اشک ریختم تا این که خود تلفن را قطع کرد که حالت خوب نیست ، بعدا صحبت می کنیم. خیلی ها که از نزدیک با ما آشنایی ندارند فکر می کنند اینها چون با بابه مزاری  در ارتباط بوده، شاید قبلا وضع شان خوب بوده، بعد از بابه وضع شان بد شده است.
این ها در حقیقت نه بابه را شناخته اند و نه "بصیر" را. بابه و "بصیر" پول داشتند، اما بر خلاف دیگران جرات و توان استفاده را نداشتند. من آدم های در ردیف باه را دیده ام و زندگی شان را دیده ام. همچنین فرهنگیان هم وزن و همکار "بصیر" را هم دیده ام و زندگی شان با ما، از زمین تا اسمان فرق داشت، ولی هرگز دچار حسرت نشدم. من هم به نحوی گرفتار همان دردی شدم که "بصیر" شده بود، اما با تفاوت زیاد.
این چیزها را برای این گفتم که بابه و "بصیر" را بهتر بشناسیم. این بود که مرا واداشت تا در این محفل علمی- فرهنگی شرکت کنم. این مطلب را با شما عزیزان در میان بگذارم. از کسی و چیزی ناراحت نیستم، ولی ازن قدر می گویم آن چه امروز در دسترس همگان به عنوان میراث فرهنگی قرار گرفته، حاصل سال ها سوختن و ساختن است که کمتر کسی آن را درک می کند.
در پایان از همه شما عزیزان که زمینه این همایش را فراهم ساختید و نیز از شما عزیزانی که با شرکت  خود این همایش  را رونق بخشیدید و عزیزانی که با قلب های بزرگشان  و با محبت های بی دریغ شان در این دوران سخت و دشوار ما را تنها نگذاشتند صمیمانه تقدیر و تشکر می کنم. البته زحمات شما مردم عزیز و جلیل القدر در حق ما بیشتر از آن است  که بتوان قدردانی کرد. زبانم قاصر و دستم ناتوان است، اما با آن هم  تقدیر و تشکر می کنم. خدا را شکر که شما هستید. اجر همه شما خدای مهربان. ولی  به عنوان یک زن، یک مادر و شریک زندیگ یک فرهنگی ، از این فرصت استفاده نموده یک پیشنهاد  دو وجهی را در این محفل ازایه می کنم که یکی مختص به خانواده بزرگ فرهنگیان کشور می شود و دیگری شامل همه است.
الف: در بخش فرهنگی، وضعیت سخت و دشواری را که ما پشت سر گذاشتیم. تجاربی را که به دست آوردیم، یاد آور می شوم  که خوب است وقتی استارت یک طرح کلان فرهنگی در جمع افغانستانی های مقیم کانادا زده شده، آن را در بخش های کوچک فرهنگی نیز گسترش دهیم.
از قدیم گفته اند: پیش طبیب چه می روی پیش سرگذشت برو. ما خود از آن عقبه های خطرناک عبور کرده ایم. می دانیم چه موانعی سر راه فرهنگیان و خانواده های آنها قرار دارد. البته نمی گویم همه فرهنگیان  چه بسی فرهنگیانی که هیچ نیازی ندارند، اما فرهنگیانی هستند  که نیاز به حمایت دارند تا به کار خود ادامه دهند. با اندک کمک می توانند فعالیت خود را دامه دهند و برای همیشه فرهنگی مانده و خانواده های شان آبرو مندانه زندگی می کنند. در قدم اول باید  این قشر آسیب پذیر شناسایی شوند. بعد با اندک حمایت مالی می توانند زندگی خود را بچرخانند. مشروط بر این که حمایت ها مستمر و ثابت باشد.
ب: در بخش عمومی باید این واقعیت را بپذیریم که مریضی ها و در ماندگی ها یک رویداد ویژه و استثنایی  نیست که فقط تعداد خاصی را شامل شود و دیگران از ان مستثنی باشد. بلکه در شرایط خاصی ممکن سراغ هرکسی بیاید که البته در قدم اول توکل و توسل را خود افتادگان نباید از دست دهند. در قدم دوم نباید آن ها را فراموش کنند.
پس چه بهتر که در وضعیت استواری و ایستادگی  مغرور نشویم و دیگران را از یاد نبریم. در صورت افتادن و افتادگی صبر و تحمل را از دست ندهیم. بنا بر این هرکسی در هر موقفی باشد، وقتی افتاد نیازمند همکاری است.  این شامل حال همه می شود، منتهی با تفاوت های زیاد. امید واریم در غربت و اوارگی  نه خوبی های گذشته و بومی را از یاد ببریم و نه هم از کسب خوبی های میزبانان  غافل شویم.
دلت شاد، لبت خندان، عمرت پر بار، اهدافت جاودان و قدم و قلمت استوار
والسلام.