۱۳۹۶ مهر ۲۴, دوشنبه

شیخ کربلایی آخوند/ قسمت سوم


یونس حیدری
شیخ کربلایی در حالیکه چند راس گوسفند پیشش در حرکت بود به سوی قریه نزدیک می شد، سر راهش سید آخوند بچه بی بی، بی شوی برابر شد و مانده نباشی کردند، شیخ به سید آخوند گفت؛ آن دو گوسفند صدقه سر منارم می شود، ولی شما فکر کنید، خمس هست، بی بی را شب خانه روان کن تا فردا همراه گوسفندها  برگردد، سید اخوند تبسمی کرد و رفت.
شیخ گوسفندهایی را که از قریه مجاور به عنوان خمس جمع کرده بودند را به طویله گاوها هدایت نمود و خود به خانه برگشت و ابراز خستگی نمود و به اولادهایش گفت زود یک چای سبز دو جوشه بیاورید! شیخ چایش را خورد و خستگی اش که رفع شد، دخترش را گفت برو یک دانه از کویکها را بیار تا سرش را جدا کنیم و امشب یک گوشت خوری اساسی کنیم.
شیخ سر گوسفند را برید، پوستش را جدا کرد، لنگ و پای اش را یک طرف گذاشت، شکمبه اش را به دخترش داد تا ببرد خالی کند و خودش مشغول ریز کردن گوشت گوسفند شد و قبرغه و جگرش را قیله قیله کرد تا امشب برای مهمانی بی بی سرخ نماید.
هنوز کار ریز کردن قبر جگر خلاص نشده بود که بی بی خودش را رسانید، شیخ گفت، مالوم هست که سوغ شدی، بیه برای از تو هست! امشب دلمه شده تو ره خوب سیر گوشت کنم، تا صبح دهر دو دهانتو گوشت تخته کنوم!
بی بی زیر لب تبسمی کرد و گفت روز از کجا بور شده که شیخ غیرت کرده! شیخ گفت غیرت از قدیم داشت، نوبت تو دور بود! بی بی بی خوشش آمد، چادرش را جمع و جور کرد و گفت خی مه موروم خانه تو چای بخوروم.
شیخ کربلایی اولادهایش را صدا کرد که او پدر نالتا بیاید گوشتا را بوبرید مه در تو خانه موروم که مهمان آمده، امشب مهمان را خوب قبرغه جگر بدهید تا که یک وقتی پیش فاطمه زهرا از دست از مو شما از خاطر شکم خو شکایت نکنه، زور کس به فاطمه زهرا نمی کشه.
###
دستر خوان جمع شد، شیخ لبهایش که پر از چربی شده بود، با ی توته نان پاک کرد و رویش را طرف بی بی کرد و گفت خدا کنه که بی بی سیر شده باشد، مه از مادرش فاطمه زهرا می ترسم، علی هم از او می ترسید، مبادا از خاطر یک قیله قبرغه جگر شکایت کنه که شیخ مره در خانه اش گشنه ماند...
بی بی خنده کرد و گفت، قبرغه جگر تو مزه داشت، مالوم موشه که دست با مزه داری شیخ! شیخ خنده کرد و گفت اره پک موگه دست مه مزه دار هست.
شیخ به طرف اولادهایش جپ چپ سیل کرد و گفت زود چای بیارید. و بعد بقیه را هر کردام یک طرف روان کرد یکی را گفت برو برای گاوها علف بوبر  و دیگری را گفت برو فلان کار را بکن و سر انجام چای را آوردند تا شیخ و بی بی کربلایی که گرم صحبت شده بودند نوش جان کنند.
##
دیری از شب گذشته بود، همه خواب رفته بودند و  شیخ در حالیکه چایش  خلاص شده بود، به بی بی گفت خو نموشی امشو بی بی؟ بی بی گفت خو مهمان در اختیار صاحب خانه است، دلشی شد مهمان را خو میده دلشی نشد با قصه های مفت شب را صبح می کند.
شیخ از نیش بی بی به خود لرزید گفت خوب بگو دختر سگ! خطبه هم بخوانم یا بی خطبه منار کوب کنوم؟ بی بی  خنده ای کرد و گفت مگر مه خر هستم که خطبه بخوانی؟ خطبه برای خرهاست، خرهایی که من و تو آنها را می دوشیم، تو بنام امام زمانی که یک هزار سال است پنهانش کرده ای و من هم به نام جدم می دوشم و عیش می کنیم. خطبه بالاتر از این که منار تو مثل علم حضرت ابوالفضل قیام کرده  و محراب من از خارشت کردن بیخی تر شده است؟ بگذار که خطبه را این دو خود با نجواهای شادیانه شان بخوانند و...
##
بعد از اینکه کار جماع به پایان رسید شیخ به بی بی گفت، عجب بی شرف مردم هستید، بر سر زبانها انداخته اید، که فرج سیده مثل آتش گدازان است، اما فرج تو حتا از فرج عامی کرده هم یخ بود بی شرف! بی بی در جواب گفت اگر این گپگها نباشه خوب بازار ما گرم نمی شود و باز کسی به معجزه سادات باور نمی کند چوچه شمر!!
شیخ با دست به دمبه بی بی زد، گفت؛ عجب مردم خری هست، به خدا سالهاست که پدران تو یک روز هم کار نکرده است، همیشه مفت خورده اند، همیشه سهم جمع کرده اند، و... بی بی حرف شیخ را قطع کرد و گفت نه که تو خیلی کار می کنی، تا یاد دارم شیخ آخوند هم مفت می خورد یک روز کار نمی کرد همیشه به نام سهم امام زمان از مردم جمع می کرد و خود را فربه می ساخت و زنان مردم را به اصطلاح خودتان صیغه می کرد. شیخ گفت اتش بس! هردو مثل هم هستیم. خمس! سهم امام و خمس سهم سادات! کاش حضرت محمد هم از این خمس چیزی می فهمید و خود را از اسارت نان خدیجه نجات می داد!
بی بی به شیخ گفت گوه زیادی نخور! کیرت را بلند کن که باز محراب را کرم زده است.
ادامه دارد.

۱۳۹۶ مهر ۲۱, جمعه

شیخ کربلایی آخوند!( این داستان در نظارت خانه)2




یونس حیدری
دوم
ماموران پولیس آمدند و دستان شیخ کربلایی آخوند را دستبند زدند و به اتهام ندادن پیسه شفا خانه به نظارت خانه بردند و تحت بازداشت قرار دادند، چند ساعت از این بازداشت سپری شده بود که شیخ کربلایی آخوند به عسکرها گفت من می خواهم اقا را ملاقات کنم! عسکرها گفتند آقا کیه؟ شیخ گفت همان کسی که مرا اینجا بندی کرده است، عسکرها گفتند از تو صاحب شفاخانه شکایت کرده است، شیخ گفت همان صاحب شفا خانه را بیاورید!
ساعتی بعد رئیس شفاخانه آمد تا از شیخ مطالبه حق خودش را بکند، شیخ گفت خوب اقا صاحب شما از من چند می خواهید؟ صاحب شفا خانه گفت دو لک و هفتاد هزار افغانی می باشد. شیخ گفت من حاضرم این مبلغ را بپردازم اما باید بدون حضور عسکر ها باهم دو نفری صحبت کنیم!
عسکر خواهان ملاقات خصوصی شد، عسکر محل ملاقات را ترک کرد و شیخ گفت به خاطر پرداخت پیسه باید به سوالهای من  جواب بدهی وگرنه چیزی گیرت نمی آید.
صاحب شفا خانه گفت بپرس!
شیخ: تو اقا امام زمان هستی یا نه؟
-          نه
-          پس چرا شفا خانه بنام امام زمان هست؟ من باید خود امام زمان را ملاقات کنم تو که صاحب شفا خانه نیست!
-          من صاحب شفا خانه هستم
-          نامت چیست؟
-          نامم نبی ککرگ صاحب شفا خانه
-          تو نبی ککرگ هستی ولی صاحب شفا خانه امام زمان می باشد
-          من نبی ککرگ هستم صاحب شفا خانه امام زمان که به همین نام از وزارت صحت عامه جواز کار گرفته ام.
-          پس تو از نام مردم سوء استفاده می کنی؟
-          من یک داکتر و یک بزنس مین هستم از هر نامی که بتواند مردم را جذب کند استفاده می کنم
-          ایا از امام زمان اجازه گرفته ای که از نامش سوء استفاده می کنی؟
-          امام زمان نیست من او را از کجا پیدا کنم تا اجازه بگیرم
-          پس منکر امام زمان هم هستی
-          من کاری به این چیزها ندارم
-          ولی من کار دارم نبی ککرگ . تو می دانی امام زمان کیست؟ تو می دانی ملیونها ادم چی رقم به او عقیده دارد؟ تو می دانی بدون اجازه کسی با نامش تجارت کردن جرم است؟ تو نمی دانی؟ ولی این چیزها را به تو می فهمانم
-          پیسه ام را بده خودت را خلاص کن
-          من که گفتم پیسه ندارم ولی اگر یک اشاره کنم پیسه تو را یکی از زنهای صیغه ای ام به تنهایی هم پرداخت می کنند! ولی من تو را یله گار نیستم.
-          تو چی کرده می توانی؟
-          خوب است مه می گویم که پیسه ات را بدهد، اما بعد از گرفتن می دانی چه می کنم؟
-          چه می کنی؟
-          من مجتهد هفتار قریه هستم، همه اهالی هفتاد قریه پیرو امام زمان است و به او ایمان دارم، می روم برایشان می گویم که یک کافر پیدا شده است و از نام امام زمان سوء استفاده می کند و به نام او شفا خانه ساخته تا مردم را گمراه نماید. تازه از لحاظ قانونی تا با عقاید ملیونها انسان بازی کرده ای. عقاید آنها را به تمسخر گرفته ای من هم از تو شکایت می کنم و هم به مردم می گویم و مردم می دانند با تو چه کنند
-          مردم با من چه می کند؟
-          مردم خودت و شفا خانه ات را در آتش می سوزاند و...
کمی نبی ککرگ فکری شد و با خود گفت مثل اینکه این شیخ بلای جانم می شود، بهتر است از خیر همین دو لک و هفتاد هزار تیر شوم. رو کرد به شیخ و گفت من می روم رضایت می دهم و فکر می کنم هیچ مریضی را هم در شفا خانه بنام شیخ کربلایی تداوی نکرده ام.
نبی ککرگ صاحب شفا خانه رفت پیش رئیس پولیس و اعلام کرد که رضایت می دهد تا شیخ آزاد شود و هیچ گونه شکایتی از او ندارد.
رئیس پولیس دستور آزادی شیخ را صادر کرد و شیخ ازاد شد و در بیرون از حوزه پولیست زنانش همراه سید آخوند منتظر بودند، به سرعت شیخ به موتر سید آخوند سوار شد و گفت برویم به طرف شفا خانه!
زنانش گفت چی می کنی، جنجال خوب نیست، شیخ گفت تاوان می گیرم، چطور توانسته است که او با مه بازی کند، کاری کنم تا زنده هست یادش باشد که امام زمان چه می تواند بکند
موتر حامل شیخ کربلایی به طرف شفاخانه امام زمان در پل خشک حرکت کرد، شیخ در پیش شفا خانه از موتر پیاده شد و مستقیم رفت به دفتر رئیس! در دفتر رئیس هیچ کس نبود، نرسها تعجب کردند که شیخ باز چطور برگشته است. نرسها به نبی ککرگ رئیس شفا خانه خبر دادند که شیخ متظر اوست! لحظاتی بعد او هم به شفا خانه برگشت و با تعجب گفت، شیخ من که رضایت دادم باز اینجا چرا امده ای؟
شیخ گفت: تو رضایت داده ای و من که هنوز رضایت نداده ام!
اعصاب رئیس خراب شد و گفت من دو لک و هفتاد هزار را نگرفتم باز طلب گار هم هستی؟
شیخ گفت: بوریم دفترت تا گپ بزنیم.
ریسس دید چاره ای ندارد، درب اتاق ریاست را باز کرد و شیخ پیش و رئیس از پشتش وارد دفتر شدند.
شیخ گفت: بگذار واضح برایت بگویم دو لک و هفتاد هزار افغانی برایم می دهی تا من در قریه بر علیه تو فتوایی صادر نکنم. و بعد لوحه امام زمان را هم بالا می کنی و می نویسی شفا خانه داکتر نبی ککرگ!! در غیر این صورت باز من می روم پیس پولیس و شکایت می کنم که تو به قصد اهانت به عقاید مردم این شفا خانه را بنام امام زمان کرده ای تا تحقیر کنی و خودت هم گفتی که امام زمانی وجود ندارد و...
رئیس شفا خانه بیخی دست و پای خود را گم کرده بود، مانده بودچی بگوید، که شیخ از جایش بلند شد و گفت خی دوست نداری دوستانه حل و فصل شود، من رفتم قریه! به سوی دروازه خروجی حرکت کرد و رئیس دید راستی راستی این شیخ بلایی برسرش می آورد گفت جناب من که هنوز چیزی نگفته ام، بنشین یک پیاله چای بخوریم بعد همه چیز حل می شود، راستی نگفتی مریضی ات بهتر شده است یا نه؟ اگر هنوز درد داره بگویم تداویی کنند و...
شیخ گفت: من وقت ندارم حرف مفت تو را بشنوم، قبول نداری من رفتم قریه!
رییس فهمید که قصه جدی هست، گفت بیا قبول! شیخ با ترش رویی برگشت بر چوکی نشست و گفت حساب کن!
ریسس گفت من که حالا این مبلغ را ندارم، یک ماهی فرصت بده تا من جور کنم بعد خدمت شما می رسانم!
شیخ از جایش برخواست  و گفت من وقت ندارم، محرم نزدیک است باید در منطقه بروم پس منتظر فتوای من باش و...
ریسس گفت: بنشین شیخ گفت پیسه!
سر انجام رئیس شفا خانه بعد از بگو مگوهای فراوان چاره را ناچار دید و تسلیم شیخ شد و مبلغ دو لک هفتاد هزار افغانی را به شیخ پرداخت نمود و بعد شیخ با شمارش دانه دانه اسکناسها در خواست یک قلم و یک کاغذ نمود و بر روی ورق سفید یک منار کشید که شبیه کیر ختنه نشده باشد، و در زیرش با خط بسیار بد قواره و املایی غلط نوشت
امزای شخ کرلای
و بعد گفت اگر تا یک ماه دیگر نام شفا خانه را تبدیل نکردی، این امزای! من است هرکس با این امزآی (امضاء) آمد به این شفا خانه با او رویه خوب می کنی، نان می دهی چای می دهی، تداوی می کنی  و از دواهایش پیسه نمی گیری خرج سفرش را تا قریه می دهی که سلامت به قریه اش بر گردد و گرنه باز خود دانی ....
ادامه دارد

۱۳۹۶ مهر ۲۰, پنجشنبه

شیخ کربلایی اخوند. /این داستان شفا خانه امام زمان برچی /



شیخ  کربلایی آخوند!
یونس حیدری
یک
شیخ کربلایی تمام جانش درد می کرد، البته این دفعه اول نبود که او بیمار می شد، ولی هیچ وقتی تا این حد هم بیماری سخت نگرفته بود، استخوان درد بود، البته استخوان دردی اش میراثی گفته می شد، چون از چند نسل قبل همیشه پدرانشان از مرض استخوان دردی رنج می بردند، این را همه اهالی ده می دانستند، سردرد شدید پیدا می کرد، البته بیماری سردردی شیخ در خود اسراری هم داشت، تقریبن همه بیوه های قریه و قریه جات مجاور از این سر دردی با خبر بودند، حالا مرض جدید اسهال هم پیدا کرده بود، خوب بود که شیخ کربلایی اخوند در داشتن زنان دانمی و صیغه ای بای بود، وگرنه با این شدت اسهال شاید از پای در می آمد، اما بعد از چند روز هرچقدر ورد خوانده بود، و هر چقدر زنان دایمی و صیغه ای  اش ختم صلوات گرفته بودند، هیچ اثری در بهبودی شیخ نیافته بودند، به همین خاطر همه زنان شیخ به شکل مشترک تصمیم گرفتند که شیخ را به کابل جهت تداوی بفرستند. زنان شیخ به علاوه ای که این تصمیم را گرفتند مصرف تداوی را نیز هرکس به مقدار توانشان سهم گرفتند و اعلام کردند که هر کدامشان برای بهبود شیخ چه مبلغی می پردازند، و یا از گوسفندان خودشان می دهند.
نیمه شب موتر تونس سید آخوند باچه بی بی بی شوی را طلب کردند، و شیخ کربلایی را در سیت مابین آن جای دادند و یک طرفش زن سومش نشست که بیشتر از زنان دیگرش چیز می فهمید، تازه چند سالی مکتب هم خوانده بود، در نوشتن تعویذ هم همیشه شیخ را همراهی می کرد، نشست، و در طرف دیگرش بانو نزاکت که زیبا ترین صیغه ای اش بود، نشست که تا کابل شیخ را همراهی کنند.
چاشت روز بود موتر سید آخوند خسته و خاک گرفته به برچی رسید، می خواست به طرف تانک تیل برود، که چشم شیخ به یک لوحه افتاد: روی لوحه نوشته بود؛ شفا خانه امام زمان!
این لوحه مثل برق گرفتگی شیخ را تکان داد و گفت، سید اخوند ایستاد شو، جای من همین شفا خانه است، اقا خودش شفا خانه شخصی جور کرده است، مه هیچ جای دیگه نمی روم، سید آخوند گفت شیخ بان که برویم تانک تیل شفا خانه دولتی هست، ارزان تمام می شود، اما شیخ هر دو پایش در یک کفش کرد و گفت مه چطور بعد از عمری نوکری اقا امام زمان حالا از پیش شفا خانه اش بروم یک جای دیگه؟ مه چطور می توانم اقا امام زمان را شرمنده کنم؟ آقا امام زمان این شفا خانه را خوب ساخته است برای ما، برای ما عاشقانش! تازه حتمن خودش هم داکتر شده است و آنجا شیعیانش را تداوی می کند. بعد از عمری انتظار زیارت روی اقا چطور می توانم این لحظه ها را از دست بدهم. و...
بالاخره سید اخوند شیخ را به شفا خانه مجهز امام زمان برد، نرسها مثل کبوتران نجات دور تا دور شیخ را حلقه کردند، یکی سیرم بیار، یکی نبضش را گرفته است، یکی فشارش را کنترل می کند،  یکی شیخ را دلداری می دهد، داکتر هم آمده است معاینه می کند و....
به سرعت برق شیخ را به یک اتاق مجهز انتقال ددند و او را تحت مدیریت و کنترل قرار دادند، و بعد از چند ساعت اسهالش بند آمد، اما رنگ و رویش همچنان زرد بود، اما سیرمها یکی از پی دیگری به شیخ وصل می شد.
در این مدت از شیخ معاینه خون گرفته شد، آزمایش ادرار گرفته شد و... بالاخره چندین مرض در وجود شیخ کشف گردید. پس از بهبود اسهال شیخ داکتر آمد گفت, شما چهار رقم بیماری دیگر هم دارید، اگر تداوی نکنید، در اینده برای شما مشکل ساز خواهد شد! شیخ ایمانش به امام زمان قوی بود و قوی تر گردید و گفت این است معجزه اقا که از اینده هم خبر دارد، رو به داکتر کرد و گفت تمامش را تداوی کنید.
داکتران شیخ را برای چهار روز اعلام بستر دادند و دستور چندین عملیات سر پایی و زیر پایی! را صادر کردند، پس از چهار روز شیخ را از اولش هم بهتر ساختند، قوی تر و سر حال تر شد، و گفت حالا رخصت می شوید، یکی از همراهانت را بفرست بخش حسابرسی تا حساب کنند تا شما رخصت شوید. زن سوم رفت بعد از چند دقیقه برگشت پیش شیخ و گفت یا شیخ دو لک و هفتار هزار افغانی طلب دارند!
شیخ چشمانش را روی هم فشار داد و گفت چی گفتید؟ زنش گفت دو لک و هفتاد هزار افغانی! شیخ گفت چی می گی دیوانه شدی تداوی یک ریخ روی دو لک و هفتاد هزار افغانی؟
زیارت خانه خدا می رفتم یک ونیم لک هم مصرف نمی شد، حالی برای تداوی یک ریخ روی دو لک و هفتاد هزار افغانی بدهم؟ نه نمیشه!
گفت می خواهم خود اقا را ببینم! نرسها گفتند اقا کیه؟ شیخ گفت صاحب شفا خانه را! گفت مشکلی نیست، شیخ را نرسها به سوی دفتر رئیس راهنمایی کردند و پیش رئیس بردند، داخل اتاق یک مرد بروتی با نیکتایی، ابروهایش چیده شده و صورتی پر از نور! شیخ نگاهی کرد و خود را به پاهای رئیس انداخت عقده هزار ساله خودش را ترقانید و زار زار گریه را شروع کرد و گفت ای جانم به فدایت! عمری انتظار دیدار تو را داشتم، عمری سهمت را از بد بخت ترین، فقیر ترین مردمان روی زمین جمع می کردم و برایت می فرستادم تامبادا از گرسنگی تلف شوی، مبادا از فقر اسیر دشمنانت شوی، امروز سر انجام چشمانم به جمال شما منور شد! کاش زود تر ریخ رو می شدم تا چشمانم به جمال شما منور می گردید! حالا که شما را دیده ام از من جان بخواهید! دو لک هفتاد هزار افغانی چیست که صدقه سر تان نکنم یا امام زمان! سه خر نر دارم، هفت خر ماده که همه شان در قریه هستند، بیست و دو کنیز دارم که برای شما می بخشم، کنیزهای دست اول هستند، جیزی از باکره ها کمی ندارند، زنان صغه ای خودم را هم برایتان می بخشم، اگر دو لک و هفتاد هزار افغانی تان تکمیل نشد، خودم تا آخر عمر تشناب شوی تان می شوم یا امام
ادامه دارد