۱۳۹۷ فروردین ۱۵, چهارشنبه

دانش باید عباس دالر را از مرگ نجات دهد!

ﻧﻴﺴﺘﺎﻥ



1-      در افغانستان امروز رسم است که تجارت کلان باید از قوم خاص باشد، بعد خورده تجارتها در میان سایر اقوام تقسیم می گردد و....
2-      در این میان در بین هزاره ها خورده تجارت باید تعلق به شیخین داشته باشد، هرکس گلیمش را دراز تر از پایش ساخت باید بهشت و یا جهنم نصیبش گردد، به همین خاطر می بینیم که در یک و نیم دهه گذشته دهها شرکت هزارگی توسط شیخین به ورشکستگی کشیده شد. تا رقیبی در عرصه به اصطلاح تجارت و اقتصاد برایشان وجود نداشته باشد.
3-      عباس دالر تنها هزاره ای هست که توانسته است در خورده بزنس تیل یعنی واردات تیل سهم بگیرد، در عین حالیکه آلوده به سیاست و مردم داری هم شده است، یعنی عباس دالر از دو زاویه تیشه به ریشه شیوخ در حال زدن است، هم پیسه دار می شود، که تحمل پیسه داری برای شیوخ قابل تحمل نیست، چون آنها عقیده دارند پیسه و تجارت و اقتصاد در میان هزاره ها انحصار خانواده شان می باشد. دوم او با پشتوانه پولی ای که خودش برای خودش ساخته است در مزار شریف در میان مردم کار می کند، وکیل هست، نفوذ اجتماعی دارد و... این یعنی رشد کردن در عرصه سیاسی !!
به همین دلیل است که شنیده شد چندی پیش عباس دالر مورد سو قصد قرار گرفت، او خود می فهمد که پس از این تحملش برای شیخ محقق سخت شده است و ...
4-      در چنین شرایطی خلیلی اغوش باز می کند، عباس دالر را در بغل میگیرد! سوال این است که چرا خلیلی؟ عباس دالر چه به درد خلیلی میخورد؟ واقعیت امر این است که آقای خلیلی بازار های مختلف را در کنترل خانواده اش دارد، اما تا هنوز نتوانسته است در بزنس تیل سهیم شود، بدون شک در این فرصت آقای خلیلی بخشی از سهام شرکتهای عباس دالر را به شکل قانونی خریداری خواهد کرد، رسمن یکی از نزدیکانش را در شرکت های عباس دالر جابجا خواهد کرد تا ارام آرام کنترل شرکت و نبض تجارت تیل شرکتها را در دست بگیرد، بعد از آن است که عباس دالر همانند خیلی های دیگر فرصت زندگی نخواهد داشت که هیچ! بلکه فرزندانش هم سهمی  و میراثی از این همه سرمایه برایشان نخواهد رسید و فقیرانه تر از هر فقیری زندگی خواهد کرد.
5-      در این هیاهو تنها اقای دانش است که می تواند نجات دهنده عباس دالر و نابود گر سنت پستی باشد که تا کنون از سوی شیوخ در میان هزاره ها رایج بوده است.
اینکه می گویم دانش به چند دلیل است، اول اینکه آقای دانش در خانواده اش دو قربانی داده است، دو برادر زاده اشت از دست رفته است، شکل از دست رفتنش را کار ندارم، اما خود دانش می فهمد که چرا هردو را از او گرفتند؟ به همین خاطر عقیده دارم که دانش نباید کوتاه بیایید.
دوم: دانش تصمیم دارد آرام و بدون سر و صدا استقلال خودش را اعلام کند، در این صورت نجات مهره ها و جمع کردن شان وظیفه اوست.
سوم: اقای دانش معاون رئیس جمهور است، باید از قدرت خود استفاده نماید و دیگر اجازه ندهد که فرزندان هزاره به محض اینکه از زمین بلند شد توسط شیوخ یا کشته شوند و یا سکته دلجی گردند!
والسلام
 

۱۳۹۷ فروردین ۱۳, دوشنبه

حزب مسروقه وحدت

ﻧﻴﺴﺘﺎﻥ


حزب مسروقه وحدت!
یونس حیدری
آقای محمد عزیزی مقاله ای زیبایی را پیرامون حزب وحدت واقعی در دوران شهید مزاری و حزب به اصطلاح وحدت موجود نوشته اند، که توصیه می کنم همه دوستان آن را مطالعه کنند.
1-      حزب موجود وحدت شاخه خلیلی مثل دهها حزب دیگر یک حزب قانونی می باشد، قانون می گوید که هر جریانی که بتواند ده هزار کاپی تذکره بیاورد می تواند، یک حزب بنام خودش ثبت و راجستر نماید.
2-      احزاب موجود چون هیچ کدامشان ده هزار هوادار واقعی ندارند، اکثریت مطلق شان یا خانوادگی هستند مثل حزب خلیلی و یا متعلق به یک قریه و یک ولسوالی می باشند، لذا قدرت تهیه ده هزار کاپی تذکره را ندارند، اما همه شان بیشتر از ده هزار کاپی تذکره را به ارگانهای مربوطه ارائه کرده اند، این احزاب چون مشکل مالی ندارند، همه شان با قرار داد با دکانهای فتوکاپی در سطح شهر ها و ولایات هر کاپی را به قیمت های مختلف خریداری می کنند، و کسانی را هم از سر چوک کرایه می کنند مثل فیلم صمد آقا فقط پای فتوکاپی ها انگشت می فرمایند و...
3-      روزی اگر قانون حاکم شود، این اسناد که در وزارت عدلیه همه شان جمع می باشد، مورد دقت لازم قرار گیرد، بسیاری از این احزاب منجمله حزب خانوادگی اقای خلیلی موسوم به حزب وحدت به عنوان مجرمین  باید محاکمه شوند و در پیشگاه قانون به جرم تقلب مجازات گردند.
4-      بنا بر این حزب وحدت که با درون مایه اجتماعیی که در دوران شهید مزاری شکل گرفته بود وجود ندارد، آن حزب پس از مزاری نابود گردید، یارانش توسط  خلیلی در اشکال مختلف از بین رفتند، و دیگر در ماهیت واقعی امر ما حزب وحدت نداریم.
5-      فضای موجود فضایی هست که میشود از طریق رسانه های مجازی در مقابل بسیاری از خودکامگی ها ایستادگی کرد، هزینه بردار هم نیست، همه اگر متحدانه عمل کنند، می شود مجبور کرد که خلیلی برای خودش حزبی نو بسازد، ودیگر از آنچه که ملیونها انسان در پای آن سرمایه گذاری کرده است، سو استفاده نکنند.
6-      حزب وحدت حزبی بود که با مساعی ملیونی مردم شکل گرفت، در آن یک خانواده و یک سمت نقش محوری را نداشت بلکه بالاتر از هفتاد درصد کل هزاره ها سهیم بودند، اما امروز یک خانواده آن را مصادره کرده است. پس متحدانه عمل کنیم.
7-      حزب وحدت وجود ندارد همه در فیسبوک و رسانه های اجتماعی به شکل ازادانه اعلام نظر کنند، زیرا همه در ساخت حزب وحدت واقعی سهم خورد و کلان داشته اند، و کسانی که در این راه قربانی داده اند باید بیشتر از دیگران در این دادخواهی اشتراک نمایند.


 


۱۳۹۶ اسفند ۲۴, پنجشنبه

آقای خلیلی! بورسیه من کو؟

ﻧﻴﺴﺘﺎﻥ



نامه یونس حیدری
خدمت رفیق دیروزهای دورم، جناب محترم استاد خلیلی رهبر خردمند و محبوب حزب وحدت اسلامی افغانستان شاخه قل خویش!
با درود و سلام بی انتها خدمت آن دل چرکین، لب خند روی، حقارت کشیده  قوم! آن  فرزانه  یک دانه سیاست گر منفعت جوی،  مردم فروش تاریخ چند هزار ساله هزاره ها!
امروز تصمیم گرفتم بالاخره برای اولین بار به درگاه جناب شان به عنوان یک رفیق و یک نصری، و یک وحدتی و یک مدعی رهبری! تقاضای شخصی کنم، این تقاضا هم در حقیقت در پی قولی بود که شما هم از تلویزیون ملی پدر و پسر (نگاه) و هم در ارگ ریاست جمهوری اعلام کردید که به جای برگزاری مراسم پر هزینه تجلیل از شهید مزاری تصمیم دارید چند صد بورسیه به متقاضایان بدهید تا بتوانند تحصیل کنند!
من در این نامه که به شکل سر گشاده نشر می گردد، جزء نخستین کسانی خواهم بود که می خواهم در این تحفه گیری شریک شوم و شانس خود را بیازمایم، اگر واجد شرایط اعطای بورسیه باشم!
1-      به باور من حتمن اولین اولویت این بورسیه کسانی خواهد بود که در سازمان نصر همرزم شما بوده است! من می خواهم بگویم که من یک نصری هستم، و اولین بار شما را می دانید در کجا دیدم؟ زمانیکه حسینی دره صوفی (همان مشکل ساز شما در دفتر تهران) در مشهد- جبهه کاکری بر اثر تصادف با موتر سبز رنگ رنو مرحوم شیخ یوسف واعظی  نمی دانم کشته یا شهید شد! که صبح آن روز شما از تهران آمدید در دفتر مشهد در بلوار طبرسی  همان آپارتمانی که دربش از داخل کوچه چند متری بود، و بر دوش من یک کلاشینکف بود که پیش دروازه ایستاد بودم، و شما شوخی کردید که تفنگ توره از پیش تو کسی نبرد!!
2-      اگر معیار وحدتی بودن باشد، من جزء فعالان دفتر حزب وحدت در مشهد بودم، من همان کسی بودم که در روز افتتاح دفتر حزب وحدت در مشهد طرح بیرق ها را بر فراز بام دفتر دادم، و یک بیرق بزرگ سه رنگ افغانستان را در خیاطی بردیم و دوختیم و بعد آرم حزب وحدت را بر روی آن چاپ سیلک زدم و بر فراز دفتر حزب وحدت در چهار راه خواجه ربیع بلند کردم، که از موضوع ایرانی ها خبر شد و برای پایین کشیدنش کلی جنجال رخ داد و برای اولین بار در دفتر مشهد بحث بیرق افغانستان و موضع حزب وحدت مطرح گردید و اینکه شاید حزب وحدت نظرش این باشد که تغییر رنگ در بیرق افغانستان بیاید و بالاخره آن بیرق از فراز دفتر پایین کشیده شد.
3-      اگر معیار قل خویش بودن باشد، متاسفانه باید بگویم که تذکره ام از قل خویش نیست، ولی سوگند می خورم  که یک هزاره هستم، اما از همان هزاره هایی که شما اگر یادتان باشد می گفتید: "ای هزره شمو که آدم نیه" (این سخن را شما در دفتر کارته چهار گفتید که بعضی از اعضای مشارکت ملی انجا جمع بودیم، مرحوم شفایی، جوادی، سعادتی و من ... انجا بودم که تفصیل آن در خاطراتم کامل آمده است شاید روزی نشر شود)
4-      اگر معیار شایستگی در فعالیت های حزبی باشد، بازهم به گفته خود شما من شایسته ترینم! زیرا روزی در حضور یک جمع در کارته چهار اعلام کردید که در حزب وحدت دو نفر شایسته گرفتن جایزه برای فعالیت های صادقانه خویش می باشد، یکی ستار و دیگری نام مرا گرفتید! اما ستار جایزه اش را گرفت چون از قل خویش بود و برای من دروغهایتان به عنوان جایزه باقی ماند!
5-      ...... دیگر نمی گویم
6-      این نامه را نوشتم تا حد اقل بورسیه های خارجی که از این مردم دریغ شد و تبدیل به پول گردید، حرفم روی سهمیه بورسیه هایی بود که حزب وحدت داشت اما .... امروز می خواهم این نامه را  که به گونه سرگشاده از مجرای فضاهای مجازی و سایتها نشر کنم، تا زمانیکه قولتان برای این مردم حد اقل برای همان قل خویشگی ها عملی نشده است هر روز در فضای مجازی باز نشرش کنم، چیزی که شما از آن خوشتان نمی آید، در ارگ گفتید سالگرد مزاری تکرار شده است، اما من می خواهم مثل نماز! مثل عاشورا ، مثل سالگرد شهید مزاری و.... تکرارش کنم!! شاید بتوانم از دروغ شدنش جلوگیری کنم.
با عرض حرمت
یونس حیدری
۲۴ حوت 1396




 

۱۳۹۶ آذر ۴, شنبه

یونس و ماجرایِ ختمِ‌قرآن مادرش



افغانستان از جمله کشورهای سنتی، مذهبی و در کنار آن به‌شدت تجملی است. این فرهنگ را وقتی متوجه می‎شویم که در یک مراسم ختم‌قرآن و یا عروسی اشتراک کنیم. وقتی به مصارفِ بیش ازحد در این‌گونه برنامه‌ها دقت کنید، می‎فهمید که ما چگونه پول‌های نداشته‌مان را به باد می‌دهیم.
نکتۀ جالب این‌است، بیش‌تر افرادی که اقدام به چنین کارهای پر مصرف می‌کنند، در جامعه به عنوان یک‌فردمحترم، خیرخواه، دین‌دار و کاکه و عیار، معرفی می‌شود. حتی یک رسم شده‌است که در شهر هر فردی که کمی بیش‌تر شیک‌ باشد، رانندگان و دیگران او را «حاجی» صدا می‌زنند. این‌ها همه از همان مصارف زیاد و بی‌باکانهء پول، نشأت می‌گیرد.
حالا این مصرف در هوتل‌ها باشد، در گرفتن تاکسی‌های دربستی باشد و یا هم به شکل گسترده‌ترش، در هزینه‌کردن پول برای انواع مراسم‌سنتی باشد. با وجودی‌که دولت افغانستان برای جلوگیری از مصارف هنگفت، قانون منع برگزاری مراسم‌های عروسی و ختم‌های پرهزینه را تصویب کرده‌است، اما این وضعیت هم‌چنان ادامه دارد و روزبه‌روز رقابتی‌تر نیز می‌گردد.
حتی اشخاصی‎‌که وضعیت اقتصادی خوب و توان برگزاری مراسمِ کم مصرف را ندارند نیز، به‌دلیل رسم و رواج‌های حاکم در جامعه و وجود  رقابت‌ میان خانواده‎ها و اقوام، ناگزیر‌‎‎ اند، با پول قرضی، مراسم عروسی و ختم شان را برگزار کنند.
اما همه این‌گونه نیستند. در این میان افرادی هستند که ریسک کرده و در مقابل این‌تیپ مراسم و برنامه قد بلند می‌کنند. یونس حیدری یکی از این افراد است که اقدام به یک کار فوق‌العاده عالی نموده.
در کتاب فروشی‌های پل‌سرخ در غرب کابل با او روبه‌رو شدم. مردی با چهرهء خسته، چشمان مهربان و ظاهری ساده، مصروف خرید کتاب بود. نه یک‌جلد، نه دو جلد، ده‌ها جلد کتاب را در یکی از فروش‌گاه‌های کتاب جدا کرده و پول فروشنده را حساب می‌کرد.
ابتکار ناب و عالی
پس از گفت‌وگوی کوتاه دریافتم که او با این کارش، الگویی فوق‌العاده خوب برای مردم افغانستان به‌ویژه برای جوانان در افغانستان است. یونس‌حیدری، چهل‌سال عمر دارد. او سه‌سال است که همه‌روزه از ساعت‌شش صبح تا ۹شب در شهر کابل، رانندهء یک موتر نوع تونس است و باشنده‌گان کابل رااز یک‌جای به جای دیگر انتقال می‌دهد.
یونس‌حیدری چندین‌سال در ایران مهاجر بوده و تا دورهء‌ابتدایی در ایران درس خوانده، سپس با مشکلاتی که برایش پیش ‎می‌آید مجبور به ترک مکتب می‎شود. بعد از سقوط طالبان دوباره به افغانستان برمی‌گردد و کارهای مختلفی را انجام داده و اکنون راننده ‎تونس در سرک دارالامانِ کابل است.
نزدیک دو هفته پیش مادرِ این‌مرد فوت می کند. او برای ادای رسم حاکم، یک ختم کوچک با دعوت چند نفر دنیای از مخالفت‌ها در میان اقوامش را برایش به ارمغان می‌آورد. اقوام یونس او را به دلیل این‌که یک مراسم بزرگ برای ختم مادرش نگرفته است، کارش را خلاف دین، مذهب و رسم و رواج‌های شان گفته‌اند.
یونس اکنون حدود سی‌هزار‌افغانی از پولی که باید برای مراسم ختم قرآن مرگ مادرش مصرف می‌کرد، را برای قریهء مادری‌اش که در ولایت‌بامیان هست، کتاب خریداری کرده‌است. کتاب‌های که او خریداری کرده‌است، بیش‌تر از صدجلد کتاب می‌شود.
این‌مرد چهل‌ساله می‌گوید، در ماه‌های بعدی تصمیم دارد برای قریه مادرش کتاب‌های مذهبی و دینی نیز خریداری کند.
یونس‌حیدری با آن‌که تحصیلات بالای ندارد، اما از استعداد، درک و شعور بالای برخوردار است. پس از این‌که مادرش فوت می‌کند، او تصمیم می‌گیرد به قریه مادرش کتاب کمک کند. آقای‌حیدری باور دارد که کتاب بیش‌تر می‌تواند مشکل مردم را حل کند تا یک شکم سیر نان چرب و خوب.
آقای یونس‌حیدری به هشدار می‌گوید:” نبود امکانات تحصیلی خصوصا نبود کتاب در قریهء محرومِ مادرم، من را رنج می‌داد و به این فکر بودم که چگونه به آن‎ها کمک کنم. اما بعد از وفات مادرم تصمیم گرفتم که هیچ نوع مراسم‎ ختم پرهزینه را برگزار نکنم و در عوضش به مردم نیازمند قریۀ مادرم کتاب تقدیم کنم.”

ایستاده‌گی مقابل عرفِ رایج در میان اقوام
اقوام یونس با این کار او به شدت مخالفت کرده‌اند. تا جای‌که بزرگان قو‌م‌اش به خانهء او آمده برایش پیشنهاد پول قرض داده‌اند، تا یونس‌حیدری با آن بتواند مراسم ختم قرآنِ ویژه و مجلل برگزار کند. ظاهرا اقوام یونس بیش‌تر به این فکر بودند، که یونس در بین اقوام و بستگان کم نیاید.
یونس می‌گوید وقتی می‎بیند که قوم‌اش نمی‎تواند کار و نیت او را درک کنند، برای راضی کردن آن‌ها دیگر هیچ تلاشی نکرده. او می‌گوید بعد از وفات مادرش کم‌تر از پنجاه‌نفر مهمان دعوت کرده و ختم کوچکی را برگزار کرده‌است. به گفتهء او اگر به خواست اقوامش عمل می‌کرد، شمار مهمان‌هایش بیش‌تر از ۸۰۰ نفر می‌شد و پول زیادی نیز برای ختم مادرش به مصرف می رسید که نمی‌توانست حالا کتاب بخرد.
اما این‌طرف، در میان جوانان و دوستان‌اش در کابل و مردم منطقۀ مادرش محبوبیت زیادی به دست آورده‌است.
یونس به این باور است که جامعه افغانستان گرسنه است و باید با دید دیگری به گرسنگی مردم نگاه شود. او به هشدار می‌گوید:” گرسنگی که تنها در معده‌ها وجود دارد را با پر کردنش می‎شود رفعِ گرسنگی کرد. فاجعه‌آور این است که فکر و ذهن و مغز ما گرسنه‌تر از معده‌های ما است. باید به فکر سیر کردن مغز و ذهن‌ها باشیم.”

او به گداهای که در شهر وجود دارد اشاره می‌کند به گفتهء او بلاخره شکم‌شان سیر می‌شود، اما عادتی که این گداها به وابسته بودنش به پول مردم پیدا می‌کند را مشکل است به این سادگی برطرف کرد.
او دلیل اصلی تیره‌روزی مردم افغانستان را در شکم‌های گرسنه نمی‌بیند، بل‌که در ذهن‌های گرسنه می‌بیند و باور دارد که کار او یک قدم کوچک در راستای پر کردن فکر و ذهن گرسنه مردم افغانستان است. یونس در پاسخ به این‌که چرا اقوام‌اش با او مخالفت کرده‌اند به هشدار می‌گوید:”طبیعی‌است که یک انسان وقتی برایش یک غذای خیلی لذیذ و خوش‌مزه پیش‌نهاد شود، راضی به نظر می‌رسد، اما آن‌شخص چون تا حالا این غذا (کتاب) را امتحان نکرده از لذیذ بودنش آگاهی ندارد و به خوبی استقبال نمی‌کند. به همین دلیل جامعه افغانستان و اقوام ما هیچ تجربه‎ء در زمینۀ کتاب‌خوانی ندارند و طول می‎کشد تا همه طعم لذیذِ کتاب خواندن را درک کنند.”
تشویق جوانان به مطالعه و کتاب‌خوانی
او می‌گوید، بیش‌تر از چهاردهه‌جنگ و ناامنی باعث بی‎سوادی جوانان زیادی شده است و دیدگاه دانش‌آموزان و دانش‌جویان را تنها کتاب‌های مکاتب و چپترهای دانش‌گاه‌ها شکل می‌دهد و هیچ‌گونه علاقهء به درس خواندن و مطالعهء کتاب‌های عمومی و مهم، در میان جوانان وجود ندارد و دلیل آن این‌است که فرهنگ‌مطالعه و کتاب‌خوانی در میان مردم و جوامع وجود ندارد.
او برای جوانان و نوجوانان پیشنهاد می‌کند که برای عادت‌کردن به کتاب‌خواندن، ابتدا کتاب‌های داستانی بخوانند. یونس‌حیدری می‌گوید:” اشخاصی‌که مطالعه برای شان مشکل است، به این می‎ماند که بخواهیم دوای تلخی را برای مریض بدهیم، معلوم است که نمی‎خورد. باید اول آب‌شکر بدهیم تا خوشش بیاید، کتاب‌خواندن نیز به همین روال است در نخست باید کتاب‌های داستان و رمان به خواننده داده شود، سپس شخص با خواندن رمان علاقه‎مند و کنجکاو می‎شود کتاب را تا آخر بخواند.”

 یونس به کتاب‌های توسعه‌یی علاقهء بیش‌تری دارد و تأکید دارد که چون افغانستان یک کشور رو به انکشاف است و نیاز جدی دارد تا روزبه‌روز  توسعه یابد؛ اما هر کس پس از مطالعهء چندین کتاب در این بخش درمی‎یابد که افغانسنتان خیلی با توسعه فاصله دارد و چرا فاصله دارد.
این‌مرد، به‌گونهء غیر قابل باور به خواندن‌کتاب علاقه دارد. او در هنگام کار روزانه‌اش، تا زمانی که نوبت‌اش در صفِ موتران در مسیرِ دارلامان-شار برسد، کتاب‌های را که به شکل پی‌دی‌اف در تلیفون همراه‌اش دارد، می‌خواند و هم‌واره نیز به مسافرانی که سوار موترش هستند، توصیه می‌کند کتاب بخوانند.
او می‎گوید، مردم افغانستان برای خریدن یک لباس خیلی شیک بیش‌تر از ده‎هزار افغانی مصرف می‎کنند، اما حاضر نیستند یک کتاب برای خودشان و یا برای کسی‌که نیازمند کتاب است خریداری کنند. آقای‌حیدری بیش‌تر علاقه‎مند کارهای فرهنگی و هنری است اما وضعیت اقتصادی او را مجبور کرده‌است، برای گذراندن زندگی، از بام تا شام در شهر رانندگی کند.
نرگس میرزایی
منبع : سایت هشدار https://www.hushdar.com/