۱۳۹۹ فروردین ۱۸, دوشنبه

سجده بر کرونا




یونس حیدری
-1-
پاهایم  کرخت شده بود، قدرت تکان دادن نداشتم، احساس بی پایی می کردم، همان احساسی که چند سالی مرا همراهی می کرد و بنا نداشت مرا تنها بگذارد، می خواستم گلبخت را صدا کنم، اما خودش آمد و شروع کرد به گفتن:
-         بی بی! می دانی امشب هم ...
-         گفتم: چه چیز را باید کسی بداند که پای ندارد، توان ایستادن و رفتن و دیدن ندارد؟
-         امشب هم حویلی دیگری چراغهای خاموشش اضافه شد!
قلبم ایستاد! برای لحظه ای اشک ناخود آگاه از میان پلکهایم جاری شد و با صدای شبیه صدای نیم نفسان و نیم مردگان پرسیدم:
-         چراغ کی؟ کدام خانه؟
-         گلبخت گفت: خانه فضلی امشب چراغهایش روشن نشده است!
باورم نشد! گفتم چه میگویی دختر؟ دوباره بگوی!
گلبخت در حالیکه بغض گلویش را گرفته بود، گفت: چراغهای خانه فضلی امشب خاموش است!
نام فضلی مثل چکشی بر مغزم فرود می آمد، فضلی ، فضلی، فضلی و...
فضلی را از سالهای دور می شناختم! آن سالها که خیلی جوان بود، طراوت و زیبایی دیگر داشت.  فضلی از بچه های منبر و مسجد بود، او کسی بود که وقتی کار خرید و فروش زمینهای شهرک مهدیه را  شروع کرده بود، بیشترین سهم را در ساخت مسجدی بنام "قهرمان کربلا" داشت. می گفتند این نام را خود فضلی برای مسجد انتخاب کرده بود، او عشق عجیب به حسین و همه ائمه اطهار داشت، به همین خاطر وقتی جوانکی در وقت نامگذاری مسجد به ریشخندی گفته بود؛ قهرمان کربلا یزید بود و هنوز کسی ندیده است که مسجدی بنام یزید ساخته شود، او را همانجا با چاقو سوراخ سوراخش  کرده بود و گفته بود؛ کشتمش تا همه بدانند قهرمان کربلا حسین بود.
فضلی در آن سالها نقش اساسی در خرید و فروش زمینهای شهرک داشت و زمانیکه زمینها را نقشه می کرد و می فروخت، خیلی از مردمان آمده بودند و برایش گفته بودند که این کوچه های دو متری برای مردمان قرن بیستم شایسته نیست! عصر خر سواری نیست، عصر موتر و تکنالوژی هست و در این کوچه ها دوتا موتر که هیچ یک موتر هم جای نمی گیرد، فردا مردم با مشکل مواجه می شوند! او رویش را چرخانده بود و گفته بود:
-         هزاره ها هنوز در عصر خر کشی  زیست می کنند،  هزاره ها به زودی مورد هجوم خرها قرار خواهند گرفت، خرهایی تاجیک، ازبیک، پشتون و هرکس  که شیعه نباشد بر این مردم حمله خواهند کرد و کوچه های دو متری بهترین جای برای نابودی هجوم خرها می تواند باشد و...
همین دو هفته پیش بود، همان روزی که نرخ بوجی های آرد به آسمان رسید! در همان روزی که یک بوجی آرد از 1600 به 2500 روپیه رسید او ده بوجی آرد آورده بود که در ایام کرونایی با بی نانی مواجه نشود! و همیشه مراسمهای اعیاد مذهبی را در زیر زمین خانه اش گرامی می داشت، مثل میلادهای ائمه اطهار و میلاد امام زمان و سوگواری محرم و... حالا او هم چراغ خانه اش خاموش شده است، یعنی به دست بی رحم کرونا به هلاکت رسیده است مثل کربلایی کلبی حسین و خانواده اش! علی بخش و خیلی از همسایه های دیگر که طعمه چنگالهای گرگ بی رحم کرونا شدند و چراغهای خانه هایشان برای همیشه به خاموشی گرائیدند  و...
**
-2-
با اینکه مدتی زیاد از آغاز سال نو می گذرد، ولی هوا همچنان ابری هست، و گاه گاهی باران برزمین می بارد و کوچه های شهرک مهدیه را مثل تمام کوچه های برچی غرق در گیل و لای می نماید و مرا رنج می دهد که نمی توانم حد اقل در بالکن پیش خانه بروم و هوای تازه تنفس کنم! هوایی که در زمانهای دور وقتی استوار بر پاهای خودم بودم، هیچ گاه قدرش را نمی دانستم و هیچ گاه به عظمت آن پی نمی بردم! چون پای داشتم و همچون آهوی تیزگام و زیبا روی بودم و مورد توجه همه مردمان زیبا پسند! و مردانی که حاضر بودند کلی هزینه کنند تا ساعتی را با من در گوشه ای همنشین و هم آوا شوند! اما حال در انتظار می مانم کاش آفتاب بتابد و گلبخت بیاید، مرا بر ویلچر بنشاند و دروازه بالکن را بگشاید و مرا ساعتی سوار بر ویلچر بر روی بالکن بگذارد تا آسمان، افتاب و آواز کودکان و مردمان را به تماشا نشینم! آرزویی که ماههاست در دلم باقی مانده است.
هوای اتاق سرد شده است، من کمپل را کامل بر روی خودم می کشم و از پنجره به آسمان عبوس و گرفته می نگرم که مثل قلب من اندوه گین و ابرهایش مثل ابرهای چشمان من در حال ترکیدن و گریستن است!
صدا می کنم: گلبخخخخخخت کجایی؟
او از آشپز خانه جوابم را میدهد و می گوید چه می گویی بی بی؟
می پرسم امروز هم هیچ کس نیامد؟
-         گلبخت با صدای بلند می گوید: بی بی مگر نمی دانی قیامت شده است! همه گرفتار اعمال خود می باشند! کرونا همان قیامتی هست که در قران به آن وعده اش را داده بودند! که در قیامت مادر فرزند خود را رها می کند! فرزند در غم پدر و مادر نخواهد بود! هیچ کس، کسی را نمی شناسد، همه گرفتار اعمال خودشان می باشند. مگر این روزها در برچی قیامت بر پا نیست؟ مگر در همین شهرک مهدیه میان همسایه ها نمی بینیم هیچ کس به فکر کسی نیست! مگر ندیدی همین دیروز مردی فریاد می کشید که های ی ی مردم: غیرت تان کجا رفته است؟ دینتان کجا رفته است؟ مگر مسلمان نیستید؟ مگر اسلام دفن میت را بر هر مسلمان واجب کفایی اعلام نکرده است؟ چرا از همسایه خود خبر ندارید؟ بوی مرده متعفن از خانه های همسایه هایتان بلند شده است و کسی نمی رود آنها را دفن کنند و...
جوانکی سر تراشیده به پیر مرد خندید  و گفت: هی ی ی باکول!  چه می گویی صدایت را بلند کرده روان هستی؟ مگر نمی دانی روزهای قرنطینه است؟ مگر نمی دانی جوانها از خواب قرضدار هستند باید در این مجال بپردازند؟ مگر نمی دانی آن واجب کفایی که تو از آن دم می زنی احکام ما قبل کرونا بود؟ حال در عصر کرونا احکام باید آپدیت شود؟ مگر در دین اسلام تو حفظ جان از اوجب واجبات نبود؟ مگر نمی دانی وقتی کسی نزدیک مرده کرونایی شود، خود آغشته به همان ویروس می گردد و مبتلا به کرونا و با ابتلا به کرونا هم جان خود و هم جان خانواده خود را با خطرمرگ مواجه می سازد؟ تو که از اسلام دم می زنی چرا خود از جنازه همسایه های خود هراسیده ای؟ چرا خود نمی روی داخل حویلی هایشان چاله ای حفر کنی و جنازه هایشان را در آن نیست و نابود کنی که بر سر مردمان دیگر حلقوم پاره می کنی؟ بی بی جان با این وضعیت چه طور انتظار داری مردمان احوال گیر من و توی تنها مانده بیایند؟ تازه اگر کسی هم بیاید من برایشان دروازه را باز نمی کنم! از کجا معلوم که او مبتلا به کرونا نباشد؟ از کجا معلوم که او یک ناقل بیماری در خانه من و تو نباشد؟
از سخنرانی طولانی گلبخت خسته شده بودم، دیگر چیزی هم برای گفتن نداشتم و فقط گفتم راست می گویی نباید کسی بیاید؟ نباید کسی را به خانه راه دهی، من که پای ندارم، ولی امید دارم، هنوز باید این جهان و این مردمان را بهتر و بیشتر بشناسم! هنوز در زیر پوست آدمها رازهایی نهفته است، که من باید کشفشان کنم، بعد از دانستن آنها کرونا یا هر بلای دیگر را اجازه ورود به این خانه خواهم داد تا مرا از این جهان ببرد! پس تا آن روز من و تو همینجا با کرونا و هر بلای دیگر مقابله خواهیم کرد.
**
-3-
گلبخت می گفت: هرشب که می گذرد، کوچه و محله سوت و کورتر میشود، ترس و تاریکی در هم می آمیزد، وحشت زا و حول انگیز می گردد و چراغهای خاموش خانه ها باعث میشود وقتی از پنجره به بیرون نگاه کنی، قبرستانی را می نمایاند که سایه های کوتاه و بلند سنگهای قبر در نبرد فقر و غنا قرار دارند و از میان این جاده هایی که میان قبور وجود دارد، صدای پای موشهایی به گوش می رسد، که کاراوان بسته اند و داشته های خویش را برکول کرده و دمبک زنان محله را به قصد دیار دیگر برای زیستن بدور از بوی و تعفن برگزیده اند و می روند! و آخرش من و تو "بی بی"  تنهای تنها می مانیم در این محله!
من در سایه نور چراغ برق به چشمان گلبخت نگاه می کنم و میگویم هنوز زن هست! زندگی هست! کوچه پر از مردان عیاش و گرسنه شهوت است! چرا ترسیده ای گلبخت؟
گلبخت می گوید: نترسیده ام! ولی تو که نمی بینی! من می بینم امشب بازهم چراغهایی بودند که دیگر روشن نشدند، مثل چراغ خانه پهلوان چمن!
نام پهلوان چمن مثل اتشی در همه وجودم افتاد و شروع به سوزاندن  نمود، پهلوان چمن تنها راوی روزهای سخت هزاره ها در شهرک مهدیه بود، او با اینکه روزگار مناسبی نداشت، اما غروری به همراه داشت که همان غرورش سرمایه صدها حاجی و کربلایی را می ارزید.
کربلایی چمن از جوانانی بود که در جوانی در صف اول جنگهای غرب کابل در کنار رهبرش مزاری بود. او در نبردهای خونین دهمزنگ، سیلو، افشار و کافر کوه همه جا بود، همه جا کشته بود، اما هیچ گاه کشته نشده بود!
جنگ از او یک پایش را گرفته بود، تمام سالهای پس از جنگ او با یک پا زیسته بود، و خاطراتش را در هر کجا که بود نقل می کرد.
پهلوان چمن می گفت؛ جوان بودیم و اسیر احساسات ! جنگ در خانه ما آمده بود، ما ناگزیر بودیم از خانه خود دفاع کنیم، یا بمیریم یا بکشیم و راهی دیگر برای مان باقی نگذاشته بودند، مزاری همیشه می گفت من می خواهم هزاره بودن جرم نباشد! سخنی که مسعود هم در دل داشت ولی جرات گفتنش را نداشت که بگوید من می خواهم تاجیک غلام بچه نباشد! اما هیچ گاه نتوانست بر زبان بیاورد، و رنج تاریخی را برملا کند، اما تلاش کرد همه عقده های حقارت تاریخی تاجیک را با فیر کردن از کوه تلویزیون بر فرق بیچاره تر از خودشان تخلیه نماید، شاید تسکین شود، اما نمی دانست؛ آنکس که برایش هویت تاجیکی، هزارگی، پشتونی و ازبیکی را داده است، از همه شان هویت انسانی را ربوده است و برای همیشه آنها را در منجلاب توحش و منیت و ستیز دفن کرده است.
پهلوان چمن به قول خودش متعلق به  نسل سوخته است، دود شده است و به هوا رفته است! با جنگ آنها بود که کسانی بر اریکه قدرت تجزیه شده، نشستند و داعیه پادشاهی کردند، و چند صباحی بر بازوان فقیر ترین انسانها سوار شدند، اما هیچ سودی برای مردم نرسانیدند، البته این مردم بودند که اشتباه کرده بودند، چون وقتی در انسان آن خصلت انسانی دفن شد، دیگر هیچ تفاوتی میان انسان و گرگ باقی نمی ماند، بلکه انسان درنده تر از گرگ میشود! گرگ حد اقل آن قدر عظمت دارد که جان گرگ همنوع خویش را نمی درد! اما انسان برای حفظ قدرت و ثروت به دست آمده اش از خون همنوع و هم تبار خویش هم نمی گذرد! هزاره وقتی می گفت که نباید هزاره بودن جرم باشد، هیچ گاه نفهمیده بود که ممکن است هزاره در میان هزاره ها جرمی نا بخشودنی تر شود! اما نسل سوخته ما با پوست و جان به این تجربه دست یافت!
-         بی بی رویش را به گلبخت چرخاند و ادامه داد: پهلوان چمن که خود سند جنگهای قومی در این کشور بود، می گفت: پس از سقوط طالبان قدرت در افغانستان تقسیم قومی شد، یعنی هر قوم سهمی در قدرت داشت، آنجا بود که دیدیم مردم بد بخت هر قوم بد تر از گذشته مورد ستم و تجاوز و تبعیض درون قومی قرار می گرفتند! از هر قوم یک یک نفر با خانواده شان به عدالت قومی رسیده بودند، پیش از آنکه قوم برتر جگر قبیله دیگر را پاره کند و بر سیخ زند و کباب کند! رهبر قبیله بود که به جرم منطقه و بافت های کوچک درون قبیله ای جگر هم تبار خویش را از قفسه سینه اش بیرون می کشید و با کمال افتخار بر سیخ می کرد و نوش می نمود تا اینگونه بتواند بر مردمان زیر دست خود برتری و اشرافیت خویش را تثبیت نماید.
حال کرونا پهلوان چمن را هم با همه رنجهایش از میان برده است و کسی نیست دیگر در کنار کراچی اش بنشیند و هم جنسی بفروشد و هم رنجهایش را به مردم آموزش دهد که فریب هیچ شعار تند و تیز را نخورند.

-4-
گلبخت در حالیکه پیش پنجره ایستاده بود و نگاهش به بیرون دوخته شده بود گفت:
-         بی بی ! خانه سه منزله سید آخوند امروز پنجره اش اصلن باز نشده است، هر روز که بود اول صبح برای مدتی پنجره باز می شد تا هوای خانه شان تازه شود، اما امروز هیچ پنجره ای باز نشده است، تازه لوحه ای که بر سر دروازه اش هم بود و رویش کلان نوشته شده بود؛ "ظهور نزدیک است" هم از یک طرفش کنده شده است، با وزش باد، همانند پستانهای دختران فیلم هندی حرکتهای موزون از خود به نمایش می نهد.
پرسیدم همان سیدی که چندی پیش از همه اهالی پیسه جمع کرد و گاوی را نذر کرد و با دایر کردن مراسم زیارت عاشورا می گفت؛ منطقه حصار شده است و دیگر هیچ بلایی قادر نیست در اینجا نفوذ نماید همان را می گویی؟
-         مگر دیگر سید آخوند هم اینجا هست؟ خوب معلوم است همان را می گویم!
-         پس نذر و نیازش با پول مردم بد بخت هیچ نتیجه ای نبخشیده است! خودش هم گرفتار شده است؟
-         آری بی بی فکر کنم تمام کرده باشند!
-          او را از قدیم می شناختم، راستش از زمانی که وارد صنعت صیغه شدم، یکی از مشتریهای دایمی من بود، در آن حولی دو آخوند می نشینند، که هردویشان جعفر نام دارند، یکی اش شیخ جعفر است و دیگری اش سید جعفر آخوند! که منبع رزقشان همین مذهب است، مگر یادت رفته است روزی که مراسم دعای عاشورا برای دفع بلای کرونا گرفته بودند، صدایش از لاسپیکر می آمد که کرونا محصول گناه بشر است! بیاید در پیشگاه رب الاعلا توبه کنیم، بیاید دیگر مال نجس نخوریم! می گفت ثروتی که سر سال نداشته باشد نجس است! بیاید سهم و خمس اموالتان را پیش من پاک کنید تا خداوند از سر تقصیرات شما در گذرد و این بلای خانمانسوز را دور نماید! وقتی سخنانش را از لاسپیکر می شنیدم در دلم خنده می کردم، چون زمانی که در نکاه صیغه ای اش بودم، بر خلاف اصولی که دم می زند حتا یک بار با من از مجرای اصلی مجامعت نکرد، همیشه به قول خودش عاشق مقعد من بود! نمی دانم او از قوم لوط بود یا واقعن سیدی که به قول خودش نسبش به علی می رسید! اما تا جایی که من خبر داشتم آدم کثیفی بود، یعنی در آن حولی هردو جعفر از یک دیگر در پلیدی سبقت می گرفتند.
-         بی بی!
-         بله؟
-         اجازه می دهید یک سوال کنم؟
-         خوب سوال کن
-         آخر کمی شخصی هست، شرم می شوم
-         بگو خیر است
-         همین صنعت صیغه چیه که گفت:
-         وقتی از همه جا ماندم، رسمن وارد کار و بار صیغه شدم، بعد فهمیدم صیغه یک کسب به قول آخوندها حلال و پر در امد هست، تا زمانیکه سکه رویت خوب باشد، همه خریدارت هستند، اگر بگویم باور نمی کنی، ولی بیش تر از نیمی از مردان شهرک مهدیه با من رابطه پنهانی داشتند! و پولی را که برای من خرج می کردند برای زنهای دایمی شان هرگز خرج نمی کردند، به همین خاطر من همیشه از آن به یک صنعت یاد می کنم .
-         از سید آخوند خیلی نفرت داشتی؟
-         نفرت که چه بگویم ولی آدمهایی بودند که زبانشان لشم بود اما در عمل هرچه بگویی می کردند! مردم را همیشه با همین ظاهر سازیهای مذهبی فریب می دادند، من از این رقم آدمها همیشه بدم می آمد.
-         این رفتار همه مردم است
از گلبخت خواستم کمکم کند تا بر ویلچر بنشینم و امروز بر روی بالکن بروم، اما گلبخت می گفت هوا سرد است، گفتم اطرافم را با کمپل پیچ کند ولی باید بر روی بالکن بنشینم.
به کمک گلبخت سوار ویلچر شدم، دروازه بالکن را باز کرد، مرا بر روی بالکن برد، دورم را با کمپل پیچ داد تا سرما در من نفوذ نکند.
پس از چندین ماه توانسته بودم امروز بر بالکن بیایم، کوچه مثل همیشه نبود، خالی بود، دیگر هیچ کودکی در ان خیز خیزک نمی کرد، هیچ مرغی هم نبود که داخل جویهایش دنبال طعمه بگردد! سکوت و سکون تنها چیزی بود که در آنجا سایه افکنده بود، از هیچ حولی ای صدایی نمی آمد، درختها هم لخت و عریان بودند، برهنه مثل کودکانی که تازه از مادر زاییده می شوند! نسیمی بوی متعفنی را به بینی ام کشانید! بینی ام را محکم گرفتم اما تاثیری نداشت، فضا پر از بوی متعفن بود! بوی گندیدگی لاشه های گوشت! بوی بوی بوی
دکانها بسته بودند، کسی به دنبال خرید نبود، شاید کسی نمانده بود که دیگر دکانی را باز کند یا بیاید به دنبال خریدجنسی! و باد در حالی که بیرق ظهور نزدیک است را برسر دروازه سید آخوند از جای کنده می کرد، با خود گفتم"بازهم پیش از آنکه او ظهور کند، این تو بودی که غروب کردی! چه کسی از مرگ کس دیگر خبر دارد؟ اما او پولهای مردم را به زور جمع کرده بود که با خواندن زیارت عاشورا منطقه را حصار می کند و کرونا از حصارش گذشته بود او را بلعیده بود و منی که سالها پیش باید می مردم و از رنج بی پایی نجات می یافتم هنوز زنده هستم! هنوز نفس می کشم! نمی دانم تا کی؟ اما همیشه تا زنده هستم یقینن آنگونه خواهم بود که هستم!
**
کم کم باورم میشد که در تمام شهرک مهدیه من و گلبخت باقی مانده ایم! ماب بقی همه مرده اند، شاید در دور دستها از شر تعفن جنازه ها گریخته اند، شاید در روستاها رفته اند! نمی دانم ولی هیچ کس دیده نمی شد! ناگهان صدایی نزدیک شد، صداهایی نزدیک تر می شد، صداهایی که نشان از زنده بودن داشت، صدای چند مرد بود که با هم صحبت می کردند، کم کم نزدیک و نزدیک تر شدند، آمدند و آمدند درست در زیر بالکنی که من بر رویش نشسته بودم صداها جمع شدند، آدمهایی  جمع شدند، اما من هیچ کدامشان را نمی توانستم ببینم، خرسند شدم که هنوز زندگی جریان دارد، هنوز آدمهایی باقی مانده است که حافظ نسل بشر باشد و...
-         وکیل صاحب چه کردی؟
-         من چند روز هست که با وزارت در تماس هستم از آنها کمک در خواست کردم برای انتقال جنازه ها اما همه شان وعده می دهند که فرستادیم! ولی تا جایی که خبر دارم در هیچ کجای برچی نیروهای انتقال جنازه نیامده اند.
-         شما وکیل صاحب قرار بود با رهبر تماس بگیرید چه کردید؟
-         من به رهبر تماس گرفتم، رهبر نمره ام را جواب نداد خیلی تماس گرفتم، آخرش مجبور شدم از یک شماره ناشناس زنگ زدم و جواب داد و گفتم در خانه های مردم جنازه ها بوی گرفته اند کمک کنید! می دانید چه گفت؛ گفت من رهبر مرده ها نیستم! بعد تلفن را قطع کرد.
-         وکیل صاحب شما چه کردید؟
-         من با معاون صاحب تماس گرفتم، سکرترش گفت؛ معاون صاحب مشغول عصری سازی قوانین هست برای عصر پسا کرونا! وقت پاسخ دهی ندارند! بعد دیگر مجال نداد چیزی بگویم و تلفن را قطع کرد.
-         تا جایی که من معلومات دارم تعداد صد آمبولانس و اسکواتر برای دفن هست که نیمی از آنها را ریس جمهور به مناطق ارزان قیمت انتقال داده است و نیمی دیگر آن را ریس جمهور همه شمول اقای عبد الله به مناطق خیر خانه و شمالی! مابقی آمارهای که ادعا می شد همه شان خیالی بوده است و ما که کسی در ان بالاها نداریم باید در تعفن یک دیگر خود بمیریم.
ناگهان صدایی صرفه یکی از آنها شدید شد، بعد صدایش به نرمی می آمد که نفسم نفسم بند شده و...
صدای تالاپش به گوشم رسید که بر زمین افتاد و ما بقی ادمها از صدای پایشان شنیده می شد که کوچه را ترک کردند و رفتند.
پایان
عصر کرونا
11/1/1399

۱۳۹۸ اسفند ۲۲, پنجشنبه

اشتبنی گرایی هزاره ها

دو دهه اشتبنیگرایی هزاره ها!
۱- استاد خلیلی رهبر خود خوانده خلق هزاره! روزی در پارلمان گفت که او معاون اشتبنی آقای کرزی هست! این سخن چه طنز چه واقعیت، اما حقیقتی بود که قریب یک و نیم دهه معاونیت او را میتواند تفسیر نماید.
۲- در دورانی که آقای خلیلی بر تخت صدارت جلوس میفرمود، همیشه کنترل بخش امنیتی ساحه در اختیار برادران پنجشیری ما بود! چون بحران عدم اعتماد وجود داشت در میان گروه امنیتی حتا تاجیک مثلن هراتی به چشم مسلح هم پیدا نمیشد!
این یعنی صاحب خانه همسایه پنجشیری و دوستان قل خویش ما آنجا مستاجری بیش نبودند! 
چون مستاجر صدارت بود قدرت اجرایی نداشت که از کارته چهار تا ارگ و صدارت بخشهای امنیتی را مخلط ایجاد کند و کسی حد اقل در سرگ مزاهم این مستاجر نشود!
روزی که از کارته چهار حرکت کرد و کاروان موترهایش را بچه های امنیتی ساحه سر زیر زمینی توقف داد را به یاد دارند که بعدن طنز شده بود میگفتند لیسنس و جواز سیر از استاد خلیلی طلب کرده بوده است!
این توقف حدود ۴۵ دقیقه ناقابل طول کشیده بود و بدون درگیری پایان یافته بود!
نمیدانم این توقف در لیست اشتبنی جای میگیرد یا مستاجر بودن شان؟
۳- به هر حال آن دوران گذشت، تا صدارت به تیم جدید رسید، همان هفته اول جنرال دوستم یک جارو گرفت و همه برادران پنج شیری ما را از قصر صدارت جارو کرد به جایش بوله های شبرغانی ما را توظیف فرمودند!
این بار آقای دانش باز هم نتوانست یا نخواست مثل خلیلی حتا چند گارد آنجا توظیف نماید!
با اینکه در این پنج سال دوستم کمتر توفیق یافت در صدارت بیاید، مگر چند روزی برای ورزش صبح گاهی! اما همیشه عکس دوستم در حولی صدارت و درب و دیوار آن حکمرانی پنج ساله داشت و کسی نتوانست طرفش چب سیل کند و قدرت همین عکس بود که در روزهای تولد ریس جمهور دو گانه ای دیدیم بوله ها مانع رفتن دانش به دفتر کارش شد و گویا ساختمان را به مستاجر دیگری به اجاره داده بودند!
۴- دو دهه تجربه نشان داد که بازیگران عرصه سیاست چون به سیاست، اقتصاد و فرهنگ سیاه آلوده هستند با اینکه شعار کلان قومی داده و میدهند اما به جز به فرزندان و هم قریگی هایشان اعتماد ندارند، لذا باید گفت اگر خلیلی نیمی از محافظان صدارت را از اهالی قل خویش منصوب میکرد و فرهنگ اشتراکی قل خویش / پنجشیر را نهادینه میکرد آیا امروز کسی مانع دانش و فردا سعادتی شده میتوانست؟
البته جای تاسف است که دانش هم در این پنج سال نتوانست شریک قصر شود و هم چنان اجازه داد صاحب خانه بوله ها باشند!
۵- از همه دوستان میخواهم پیش مرگ هیچ صاحب خانه ای نشوند!
آزموده ها را آزمودن خطاست. نسل امروز باید یاد بگیرند که خود راه نجات خویشرا و راه دست یابی به آرزوها و رویاهای خود را بیابند، توسل به ریسمان پوسیده اشتبنی ها و مستاجرها و کسبه سیاست آنها را به چاه ویل خواهند افکند.
روزهایتان دور از کرونا و ایام به کامتان شیرین باد
یونس

۱۳۹۸ بهمن ۳, پنجشنبه

نکاتی در مورد محقق خراسانی



نکاتی در مورد محقق خراسانی
۱- سنت بازی اجتهاد این بود که مجتهد کسی هست/ میشود که از سوی شخص امام زمان مورد تایید قرار گیرد.
به همین خاطر در طول چندین قرن از تاسیس مرجعیت شیعه هیچ گاهی امام زمان با طلبه های افغانی لطف خوش نداشته و حتا مورد تبعیض هم قرار میداده است، 
محقق خراسانی محور اصلی شکستن این سنت بود.
۲- وقتی طلبه های مشهد پس از نامه شهید مزاری برای شورای مدرسین افغانی مشهد عملن کار مجتهد سازی را شروع کردند، از نظر طلبه های مشهد اعلم همه ملاها خود محقق خراسانی بود، و از او خواستند که علم مرجعیت هزاره ها را بلند کنند، ولی او نپزیرفت و استدلالش این بود که از نظر اقتصادی او وابسته به شهریه حوزه علمیه میباشد، همان روزی که ادعای مرجعیت کند، شهریه اش قطع میشود و خودش هیچ بنیه مالی تامین مخارج خانواده اش را هم ندارد که چای و نان دهد چه رسد به اینکه خرج دفتر و دستک مرجعیتش را بپردازد و قوم پیسه دار هم ندارد.
۳- از نظر محقق خراسانی تایید امام زمان به قول آن آخوند! یعنی ریش و پیسه! به همین خاطر محقق خراسانی استدلال کرد که در میان هزاره ها فقط محقق ترکمنی میتواند عهده دار این مقام شود. چون در میان هزاره ها (در آن زمان) تنها قوم نت و بولت بود که معنای پول را میفهمیدند و به قول عزیز رویش در میان پیسه لول میخوردند!
این بود که محقق خراسانی با پشتوانه اکثریت طلبه های جوان کار به میدان کشیدن محقق ترکمنی را شروع کرد و نتیجه بخش بود.
۴- از نظر محقق خراسانی دیگ مرجعیت یک دیگ کلان و محتوایش پایان ناپزیر بود، به همین خاطر مهندسان مذهب که ایرانی ها بودند به شکل سنتی تلاش داشتند این دیگ تحت عناوین اعلمیت و تایید امام زمان همیشه در کنترل خود ایرانی ها باقی بماند! اما نظر محقق خراسانی این بود که اعلمیت و تایید امام زمان به معنای پول و سر مایه هست! ما با وحدت میتوانیم پول هزاره ها را در مسیر مرجعیت خودی کانالیزه کنیم و این کار را کرد و محقق کابلی نتیجه این وحدت بود.
۵- در سمینار کتابی هم تحت عنوان یادنامه نشر و پخش شد، که توسط رفیق پنج شنبه هایم آقای برهانی! تهیه و تنظیم شده است. بخشهای این کتاب را مرور کردم و دیدم متاسفانه به خاطر حفظ شهریه تیتر خورده و... نمیدانم طلبه های بنیاد اندیشه هم با همان قصد آن را چاپ کرده یا دلایل دیگر داشته است؟ 
یادنامه محقق خراسانی باید با فضای ازادی افغانستان تهیه میشد و بسیار ناگفتنی ها را باید در خود جای میداد.
۶- سمینار با سه سخنران توصیفی نمیدانم تا چه حد میتواند برای خود پسوند علمی بگیرد؟ چون اهل علم نیستم، اما به عنوان رهگذر جاده میگویم که جای نقد و بررسی اقدامات خراسانی خالی بود پس از دو دهه!
باید به این سوال پاسخ داده میشد که وقتی هدف ساخت مرجعیت در جغرافیای تیوریک محقق خراسانی مدیریت پول هزاره ها و استقلال مذهبی هزاره ها از ایران بود! آیا امروز ما به این استقلال رسیده ایم؟
ما پس از قریب سه دهه داشتن مرجعیت هیچ خبری از میزان جمع آوری وجوهات شرعیه داریم؟
ما از موارد مصرف آن کدام خبری داریم؟
وقتی محقق خراسانی به خاطر ترس قطع نان نتوانست علم مرجعیت را بلند کند چرا محقق کابلی به خاطر ترس جان همیشه در قم ماند گار شد و همانجا در خاک دشمنان کشور دفن گردید؟
آیا ما توانسته ایم استقلال مذهبی خود را به دست آوریم؟ اگر نیاورده ایم آیا تیوری محقق خراسنی شکست نخورده است؟ حال باید چه کنیم؟
یونس حیدری



۱۳۹۸ آبان ۱۵, چهارشنبه

آیت الله و بز!

یونس حیدری 
-1- 
فریبا همان زیبای توپل و دوست داشتنی ام در امتداد درخت های سبز ناپدید شد، من با کوله باری از خاطراتی فراموش ناشدنی از سراشیبی کوه پایین شدم، یک راست آمدم به کلبه ام، همانجا که همیشه در تنهایی هایم می رفتم و بر روی نمد میراث مانده از مادر مادر کلانم، می نشستم و مست می کردم و مست می گریستم و در مستی می سرودم شعرهای شرر انگیزی را که در توصیف خدا بود! آه خدای من! حال باز آمده ام تا در ستایش تو بسرایم! اما کجاست شرابم؟ کجاست یاری که برایم جرعه جرعه بیندازد و مرا همراهی کند و با گیسهای پریشانش تا افلاک پرواز دهد! آه خدای من! امشب، شراب ندارم! آه خدای من امشب هیچ گنبدی نیست که در آستانش دخیل ببندم و از نوک آن جرعه جرعه بمکم و خدایم لب بگشاید و بنالد و بگوید که دردم می اید! خدایا! کجایی؟ چرا نیستی؟ تا من لبهایت را ببوسم، تا من گلوی بلورینت را در میان لبهایم فشار دهم و نفست بند بیاید و اشکهایت جاری شود و من در زیر باران اشکهایت وضوی نجابت بگیرم و نماز پرستش در استان کبریایی پستانهایت اقامه نمایم! آه خدای من! چرا ترک من کردی و رفتی و مرا در این کلبه رها کردی تا در نبودنت اشک بریزم و اشک بریزم و اشک ... تا ... 
-2- 
مردان قریه برفها را با بیل به یک سوی می اندازند، برفها چون کوهی قامت بلند می کنند، مردان محوطه کلانی را خالی از برف می کنند، به زمین می رسند، زمین به روی مردان ترشیده روی لبخند می زند، مردان ترشیده با عصبیت تمام زمین را حفر می کنند، گیلها خلاص می شوند، به خاک مرتوب می رسند، خاک را از زمین بیرون می اندازند، زمین را به اندازه خفتن یک انسان حفر می کنند! شاه برات عرق از پیشانی اش پاک می کند، دستمال را بر گردن محکم تر می بندد، قبر دوم را مشغول کندن می شود. با تمام قدرت بیل را به عمق زمین فرو می کند و خاک را به طرف برفها می اندازد، در حالیکه عرق از پیشانی اش چکه می کند، از درون قبر بیرون میشود و صدای اهالی که بلند می گویند لا اله ال الله به گوش می رسد. آیت الله با ریش بلند عینک سیاه، پیش و چند نفر که جنازه بر دوششان می باشد به دنبال ایت الله به سوی قبرستان می ایند، ایت الله پای خودش را دقیقن بر روی چیر برف می گذارد تا مبادا پایش در انبوه برف فرو رود و تا اعماق گور شود. مردان جنازه به دوش همچنان به دنبال ایت الله می ایند و جنازه را به قبرستان می رسانند، ایت الله بر روی برف نماز جنازه می خواند و جنازه را در گور دفن می کند و با دفن جنازه دوم ذکر مصیبتی از کربلا می کند و به یاد همه می آورد که آنجا جنازه ها بر زمین بود و کسی نبود تا آنها را دفن کنند و زینب همانند مرغ بال شکسته خود را به هر طرف می زد و موی خویش می کند و مویه می کرد! مردم به یاد عزیز از دست رفته شان می گریستند و مصیبتی را که ایت الله به شکل میراثی برایشان تکرار می کرد، با حق حق گریه هایشان همراهی می کردند و ایت الله از زیر عینک به همه مردمانیکه برسر قبر در حصار برفها سرهایشان پایین بودند و اکشهایشان جاری نگاه می کرد.

 -3- 
هنوز خروس اذان نگفته است، هوا تاریک تاریک است، عزیز اسب را جل کرده است، خاتون به همراه الهه سوار اسب می شوند، عزیز افسار اسب را می گیرد، حرکت می کند، از میان انبوه برفهای پیش آغیل خارج می شود، خود را به کمر کوه برابر می کند، تمام کوه در زیر برف مدفون است، اثری از زمین وجود ندارد، تا چشم کار می کند سفید هست و سفید! من و عظیم به دنبال اسب می رویم، من اما هنوز راه رفتن بر روی برف آن هم سورچه را یاد ندارم، صدای عزیز می اید که فقط پایت را به جای پاهایی که پیش از ما گوسفندان گذاشته اند بگزار تا در اعماق برفها فرود نرود! من چنین می کنم، با احتیاط قدم بر می دارم، مبادا پایم در اعماق برفها فرو رود! کم کم هوا روشن می شود، در دامنه ای کوه تراکم برف زیاد هست، برف می شکند، پاهای اسپ تا سینه گور می رود، خاتون با الهه کوچک بر روی اسب هستند، اسب قدرت بیرون کشیدن پاهای خود را ندارد، عزیز خاتون و الهه را از روی اسبپ پایین می کشد، با زحمت زیاد، اسب را از میان برفها بیرون می کند، و اسب خود را در مسیر چیر عیار می کند، و به سوی قله کوه اماده رفتن می شود، خاتون سوار اسب می شود، دوباره الهه را در بغل می گیرد، در میان لحاف پشمی ای که مادر بزرگش درست کرده است می پیچد تا از گزند سرما در امان بماند، عزیز با چوب دستش پیش، اسب به دنبالش و عظیم در پی اسب و من آخرین نفری هستم که این کاروان کوچک را تشکیل می دهیم. آرام آرام افتاب می تابد، عزیز در دلش ترسی حولناک جای می گیرد و می گوید اگر دیر تر شود، افتاب گرمتر گردد، چیر ها بر اثر تابش افتاب سست میشود و پای اسب گور می رود و رسیدن به قریه بعدی دشوار می گردد. باید بر سرعت خود افزود، تا پیش ازگرم شدن هوا به پناهگاه جدید رسید. در سراشیبی کوه قرار می گیریم، در دور دست چشمم به گله ای گوسفندانی می افتد که در میان برفها در حال حرکت هستند، پیشاپیش گله بزی عظیم با ریشی انبوه در حرکت هست، چند بز کوچک به دنبال آنهاست، و در پس بزها گوسفندان و در نهایت چوپانی با چوپی و تبراقی در پشت در حال حرکت هست. از عظیم می پرسم که چرا چوپان در انتهای گله است؟ عظیم می گوید در برفها بز بزرگ هست که همیشه پیش هست و برف را چیر می کند، راه جور می کند، و دیگر گوسفندان و بزها عادت دارند که فقط پایشان را به جای پای همان بز بزرگ می گزارند و در نهایت برفها کوبیده می شوند، و راه جور می شود تا آدمها از ان مسیر به مقصد برسند. یک لحظه چشمم به ریش بز بزرگ می افتد، احساس می کنم زیر درس مغنی لبیب حجت هاشمی در حوزه مشهد نشسته ام و هر کلمه ای که می گوید ریش عظیمش بیشتر از لبهایش تکان می خورد و همیشه وقتی جایی می رود دیگران کوشش می کنند پایشان را به دنبال پای او بگزارند و به قول اهل فضل تقلید کنند، و با خود می گویم راستی گوسفندان تقلید را از آدمیان آموخته اند یا آدمیان از گوسفندان؟ راستی چه وجه مشترکی بین ایت الله و بز هست که هر دو باید پیش قدم در همه جا باشند؟ که ناگهان صدای فریاد عزیز چرتم را می شکند، اسب از کمر کوه پایش از چیر خارج شده است و به سوی دامن کوه در حال لخشیدن است و خاتون به یک طرف و الهه در سوی دیگر به سوی انتهای دره... 
-4- 
چیزی شبیه سنگی بر رویم می خورد، از جایم می پرم، تمام وجودم در زیر عرق خیس خیس هست، و می بینم هنوز بر روی نمد به جای مانده از مادر، مادرکلانم افتاده ام و در سوگ فریبا خدای یک دانه من که مرده است گریسته ام! و اشک و عرق در آمیخته است تا من به تنهایی خود ایمان بیاورم! 
پایان

۱۳۹۸ مهر ۵, جمعه

اگر رئیس جمهور شدم



دهم
نامه ای از گور
فرزند دلبندم جناب محترم کانديد شکست خورده!
سلام عليکم!
1- مايل هستم که همين جا برايت ياد آور شوم که نامه اي را که در خواست استمداد کرده بودي از من تا از گور هم که شده است برايت رأي جمع کنم، مواصلت شد و پيام جناب عالي را با تمام وجود خواندم و اما لازم به جواب دادن در آن زمان ندانستم و اينک نکاتي را جهت ياد آوري براي تو که هنوز سر کشي مي کني و روح عصيان و تمرد حتا در برابر حق هم در وجودت زنده است، ياد آور مي شوم!!
2- مايل هستم سخنم را از آنجا برايت آغاز کنم که تو روزي که به همراه ديگر بستگانم آمديد و تابوت من را در کنار خاک قبرستان از روي شانه هاي تان بر زمين نهاديد و من را از تابوت بيرون کرديد و در داخل قبر گذاشتيد و رفتيد و من تنهاي تنها ماندم، که در اين تنهايي بر من چه گذشت بماند براي روز و روزگاران ديگر ولي آنچه را که مي خواهم براي تان خبر بدهم اين است که ساعتي از گذاشتن من در گور بيش نگذشته بود که يکباره متوجه شدم سنگهاي لحد به شور خوردن افتادند، اولش ترسيدم که مبادا کدام مرد نا محرمي آمده باشد حتا به زنها در گور هم زبانم لال مباشرت های شرعیه کنند و... ولي اين تصور لحظاتي بيش دوام نکرد که ديدم يک مرد پشم آلو که خيلي هم ريشهاي خودش را منظم شانه کرده بود، و لنگی سیاه هم بر سر داشت، يکي يکي سنگهاي لحد را بر داشت و بعد ديدم دست خودش را به سوي من دراز کرد، زبان هم که نداشتم تا فرياد کنم و او چون مي دانست که صداي مرده را هيچ کس نمي شنود با دلي آرام و قلبي سرشار از اميد و با تجربه اي که از حرکاتش پيدا بود به همراه داشت آمد به آهستگي کفن من را از جانم لوچ کرد و من را لوچ لوچ در داخل قبر گذاشت و دوباره همه آن سنگ ها را از نو چيد و ...
3- اين واقعيت را از اين جهت برايت گزارش دادم که اين جامعه از يک چيز رنج مي برد و آن ضعف و فقر اقتصادي است، جامعه اي که در ضعف اقتصادي غرق است در آن جامعه هيچ چيز ارزش و اهميت ندارد، جامعه اي که در آن انسان گرسنه باشد، در آن جامعه همه چيز ممکن است و خلاصه جامعه اي که در فقر و نکبت به سر برد، از آدميان آن جامعه توقعِ "نه ربودن" کفن مرده را نبايد داشت، چون مي داند که ديگر کسي به سراغ آن مرده نخواهد رفت و حتا اگر هم برود قبرش را نخواهند شکافت که در آن زير خاک کرمها چگونه جشن بر پای داشته اند و گوشت جسد او را با خود مي برند در سوراخهاي خانه خودش، انبار مي کنند تا در زمستاني سرد از آن تغذيه کنند و...
فرزند دلبندم، کانديد شکست خورده رياست جمهوري افغانستان!
همه سخنم اين است که جامعه تو از فقر و نکبت رنج مي برد و درد آور تر اين که در طول تاريخ اين کشور فقير و بيچاره همه آرزو داشته اند که بر انسانهاي سوخته و تکيده و بيچاره اي که جز پوست و استخوان از آنها چيزي نمانده است؛ حکومت کنند و امروزه که اندکي تاريخ اين سرزمين دگرگون شده است تو هم توقع کرده اي که بر اين مردم حکمروايي کني و نه اينکه مرهمي بر زخمهاي ناسورشان باشي!
اگر جز اين بود مطمئن هستم که اين همه لج و لج بازي نمي کردي و تن به قواعد بازي مي دادي، قواعدي را که اولش خودتان قبول کرديد ولي وقتي در آن مزه شکست را چشيديد به جاي مزه حکمروايي بر آن خورده گرفتيد و هزار عيب و علت!!
من امروز مي خواهم نصيحتي براي تو بکنم، اين نصيحت را از آن جهت برايت مي کنم که دلم براي تو و همه فرزندان آن ديار مي سوزد، هر چند که تو در آن نامه خود گستاخانه ياد آور شده بودي که من پدر کلان تو را به دام خود انداخته بودم، بله من اين را براي خود افتخار مي دانم، آن چنان افتخاري که وقتي در سن  نمی دانم چند سالگي من را مي آوردند که دفن کنند يک تار گيسوي من هم سفيد نشده بود، چون زندگي را با شادي و شعف گذرانده بودم و براي خود بر آنچه کرده بودم مي باليدم!!
من بر سنتي نه گفته بودم که تا کنون شما نتوانسته ايد ادامه آن سنت را بشکنيد و حتا خود را اصلاح کنيد! من به سنتي نه گفته بودم که آن سنت زن را چون پنيري براي زاغي مي دانست، اين زاغ بود که زن را مي آمد و از هر کجاي مي ربود و با خود مي برد و از تمام غرايض انساني اش او را جدا مي کرد و گستاخانه بر او حق مالکيت خويش را اعمال مي نمود، من به چنين سنتي "نه" گفتم! من با اين کار خود در قبيله خود اين جبهه را باز کردم که زن انسان است، زن همانند مرد مي تواند که عاشق شود، زن همانند مرد مي تواند دلي را به دست آورد و دلي را از خود برنجاند!! زن و مرد دو انساني هستند که مي خواهند باهم اين دنيا را در کنار هم و براي يک ديگر بسازند، و در اين سازندگي نيازمند يکديگرند، نه نيازمند مالکيت ديگري!!
من آمدم در قبيله تو که هنوز هم متاسفانه همان نظام و همان سيستم ادامه حيات مي دهد و تو بي آنکه بر آن نه بگويي به من طعنه وارد مي کني من آمدم و براي اولين بار پدر کلانت را سوار بر الاغ، اسب، قاطر و شتر کردم و خود افسار آن را گرفتم و او را به مقصد مي رساندم تا به همه بفهمانم که زن انسان است و زن مي تواند مردي را دوست داشته باشد و خود خادم آن مرد بي آنکه آن مرد را در جوالي و چه ميدانم در پشت روپوشي پنهان کند تا ديگران او را نبيند!!
من آمدم در چنين جامعه اي بر آن سنت هاي کهن و دست و پاگير نه گفتم تا گام به گام جامعه به سوي شدن پيش رود و از بودن جاهلانه خويش خارج شود، و من آرزو داشتم که روزي افغانستان گل سر سبد دنيا باشد ولي نه چنين که شما راه را گم کرده ايد و مي رويد و از دختران به نام آزادي به سوي هرزگي دعوت شان مي کنيد، من مي خواستم که زن انسان باشد و وقار و شخصيت انساني خويش را حفظ کند و...
4- اما تا کنون در خم يک کوچه مانده ايد، وقار و شخصيت و متانت زن را در پس ويترينهاي مغازه هاي لوکس به حراج نهاده ايد و از آنها صرف در جهت جلب و جذب مشتري استفاده مي کنيد به بهانه اين که مي خواهيد آزادي بياوريد.
5- من مخالف هيچ چيز نيستم ولي موافق در صورتي با پديده اي مي توانم باشم که آن چيز را از تعقل و تفکر و تدبر لازم انتخاب کرده باشند و حتا اگر اشتباه باشد برايم قابل احترام است، چون مي دانم که در آن صورت براي چنين ريختي شدن ساعتها انديشه کرده است و باز هم يک کلام بگويم و آن اينکه همه اينها بر مي گردد به فقر!!
فرزند دلبندم! کانديد شکست خورده رياست جمهوري!
تو اگر در سرزمينت واقعا مي خواهي کار کني و سرزمينت را به گفته خودت آباد و سر بلند کني، بايد بروي از آن دور ترين نقاط کشور که زنان روستايي از خاموشي صبح تا خاموشي شب کار مي کنند، و حتا آنقدر کار مي کنند براي شکم خودشان و شکم فرزندان شان که يادشان مي رود که کودکشان در گهواره مانده است و هنوز که روز به پايان خود نزديک مي شود شير نداده است، چون خود چيزي نخورده است!!
اين صحنه ها را من خود بارها و بارها در روستاها ديده ام کودکي به خاطر نداشتن شير مادر و ديگر مواد غذايي جان داده است و...
فقر!
تو براي نابودي فقر اگر قيام کردي!
تو اگر براي نجات جان آن کودک که به خاطر سوء تغذيه مادرش جان مي دهد، اقدامي کردي و او را از مرگ نجات دادي، و سرزمينت را با دستان خود نه با زبان خويش، آباد کردي، بر سر هر رودخانه اش پلي احداث کردي، و در هر کوچه باغ و پس کوچه آن جاده اي را بردي تا آن دهقان بيچاره محصول دهقاني و کشاورزي خويش را بياورد تا در معرض خريد و فروش در شهرهاي کلان قرار دهد آن زمان تو حقيقتا يک رئيس جمهور هستي، بي آنکه بر آن چوکي لعنتي به قول خودت تکيه کني!!
چرا که سالها بر آن چوکي آدميان رفتند و تکيه دادند ولي دريغ که در آنجا ضحاک هاي ماردوشي شدند که فقط از مغز سر انسان هاي بي بضاعت تغذيه مي کردند و تو نيز يکي ديگر از آنها مي شدي.
سخن بر سر اين است که بيا و صادق باش، بيا و ديگر سر شيطنت را در آغوش نگير بر اين مردم ناروا مبند، بگذار تا اين مردم گامهاي آهسته خويش را به سوي غناي اقتصادي، فرهنگي، فکري و... بر دارند و تو اگر مي تواني آنها را به سوي رسيدن به چنين هدفي کمک شان کن!
قربانت
مادر کلانت از گور

https://t.me/joinchat/AAAAAEZnRgVrdcdZbg7_yg

متن کامل مجموعه طنز اگر ریس جمهور شدم از این کانال قابل دریافت است