یونس حیدری
-1-
پاهایم کرخت شده بود، قدرت تکان دادن نداشتم، احساس بی
پایی می کردم، همان احساسی که چند سالی مرا همراهی می کرد و بنا نداشت مرا تنها
بگذارد، می خواستم گلبخت را صدا کنم، اما خودش آمد و شروع کرد به گفتن:
-
بی بی! می دانی امشب هم ...
-
گفتم: چه چیز را باید کسی بداند که پای
ندارد، توان ایستادن و رفتن و دیدن ندارد؟
-
امشب هم حویلی دیگری چراغهای خاموشش اضافه
شد!
قلبم ایستاد!
برای لحظه ای اشک ناخود آگاه از میان پلکهایم جاری شد و با صدای شبیه صدای نیم
نفسان و نیم مردگان پرسیدم:
-
چراغ کی؟ کدام خانه؟
-
گلبخت گفت: خانه فضلی امشب چراغهایش روشن
نشده است!
باورم نشد! گفتم
چه میگویی دختر؟ دوباره بگوی!
گلبخت در حالیکه
بغض گلویش را گرفته بود، گفت: چراغهای خانه فضلی امشب خاموش است!
نام فضلی مثل
چکشی بر مغزم فرود می آمد، فضلی ، فضلی، فضلی و...
فضلی را از
سالهای دور می شناختم! آن سالها که خیلی جوان بود، طراوت و زیبایی دیگر داشت. فضلی از بچه های منبر و مسجد بود، او کسی بود
که وقتی کار خرید و فروش زمینهای شهرک مهدیه را
شروع کرده بود، بیشترین سهم را در ساخت مسجدی بنام "قهرمان
کربلا" داشت. می گفتند این نام را خود فضلی برای مسجد انتخاب کرده بود، او
عشق عجیب به حسین و همه ائمه اطهار داشت، به همین خاطر وقتی جوانکی در وقت
نامگذاری مسجد به ریشخندی گفته بود؛ قهرمان کربلا یزید بود و هنوز کسی ندیده است
که مسجدی بنام یزید ساخته شود، او را همانجا با چاقو سوراخ سوراخش کرده بود و گفته بود؛ کشتمش تا همه بدانند
قهرمان کربلا حسین بود.
فضلی در آن سالها
نقش اساسی در خرید و فروش زمینهای شهرک داشت و زمانیکه زمینها را نقشه می کرد و می
فروخت، خیلی از مردمان آمده بودند و برایش گفته بودند که این کوچه های دو متری
برای مردمان قرن بیستم شایسته نیست! عصر خر سواری نیست، عصر موتر و تکنالوژی هست و
در این کوچه ها دوتا موتر که هیچ یک موتر هم جای نمی گیرد، فردا مردم با مشکل
مواجه می شوند! او رویش را چرخانده بود و گفته بود:
-
هزاره ها هنوز در عصر خر کشی زیست می کنند،
هزاره ها به زودی مورد هجوم خرها قرار خواهند گرفت، خرهایی تاجیک، ازبیک،
پشتون و هرکس که شیعه نباشد بر این مردم
حمله خواهند کرد و کوچه های دو متری بهترین جای برای نابودی هجوم خرها می تواند
باشد و...
همین دو هفته پیش بود، همان روزی که نرخ بوجی های آرد
به آسمان رسید! در همان روزی که یک بوجی آرد از 1600 به 2500 روپیه رسید او ده
بوجی آرد آورده بود که در ایام کرونایی با بی نانی مواجه نشود! و همیشه مراسمهای
اعیاد مذهبی را در زیر زمین خانه اش گرامی می داشت، مثل میلادهای ائمه اطهار و
میلاد امام زمان و سوگواری محرم و... حالا او هم چراغ خانه اش خاموش شده است، یعنی
به دست بی رحم کرونا به هلاکت رسیده است مثل کربلایی کلبی حسین و خانواده اش! علی
بخش و خیلی از همسایه های دیگر که طعمه چنگالهای گرگ بی رحم کرونا شدند و چراغهای خانه
هایشان برای همیشه به خاموشی گرائیدند
و...
**
-2-
با اینکه مدتی
زیاد از آغاز سال نو می گذرد، ولی هوا همچنان ابری هست، و گاه گاهی باران برزمین
می بارد و کوچه های شهرک مهدیه را مثل تمام کوچه های برچی غرق در گیل و لای می
نماید و مرا رنج می دهد که نمی توانم حد اقل در بالکن پیش خانه بروم و هوای تازه
تنفس کنم! هوایی که در زمانهای دور وقتی استوار بر پاهای خودم بودم، هیچ گاه قدرش
را نمی دانستم و هیچ گاه به عظمت آن پی نمی بردم! چون پای داشتم و همچون آهوی
تیزگام و زیبا روی بودم و مورد توجه همه مردمان زیبا پسند! و مردانی که حاضر بودند
کلی هزینه کنند تا ساعتی را با من در گوشه ای همنشین و هم آوا شوند! اما حال در
انتظار می مانم کاش آفتاب بتابد و گلبخت بیاید، مرا بر ویلچر بنشاند و دروازه
بالکن را بگشاید و مرا ساعتی سوار بر ویلچر بر روی بالکن بگذارد تا آسمان، افتاب و
آواز کودکان و مردمان را به تماشا نشینم! آرزویی که ماههاست در دلم باقی مانده
است.
هوای اتاق سرد
شده است، من کمپل را کامل بر روی خودم می کشم و از پنجره به آسمان عبوس و گرفته می
نگرم که مثل قلب من اندوه گین و ابرهایش مثل ابرهای چشمان من در حال ترکیدن و
گریستن است!
صدا می کنم: گلبخخخخخخت
کجایی؟
او از آشپز خانه
جوابم را میدهد و می گوید چه می گویی بی بی؟
می پرسم امروز هم
هیچ کس نیامد؟
-
گلبخت با صدای بلند می گوید: بی بی مگر نمی
دانی قیامت شده است! همه گرفتار اعمال خود می باشند! کرونا همان قیامتی هست که در
قران به آن وعده اش را داده بودند! که در قیامت مادر فرزند خود را رها می کند!
فرزند در غم پدر و مادر نخواهد بود! هیچ کس، کسی را نمی شناسد، همه گرفتار اعمال
خودشان می باشند. مگر این روزها در برچی قیامت بر پا نیست؟ مگر در همین شهرک مهدیه
میان همسایه ها نمی بینیم هیچ کس به فکر کسی نیست! مگر ندیدی همین دیروز مردی
فریاد می کشید که های ی ی مردم: غیرت تان کجا رفته است؟ دینتان کجا رفته است؟ مگر
مسلمان نیستید؟ مگر اسلام دفن میت را بر هر مسلمان واجب کفایی اعلام نکرده است؟
چرا از همسایه خود خبر ندارید؟ بوی مرده متعفن از خانه های همسایه هایتان بلند شده
است و کسی نمی رود آنها را دفن کنند و...
جوانکی سر تراشیده به پیر مرد خندید و گفت: هی ی ی باکول! چه می گویی صدایت را بلند کرده روان هستی؟ مگر
نمی دانی روزهای قرنطینه است؟ مگر نمی دانی جوانها از خواب قرضدار هستند باید در
این مجال بپردازند؟ مگر نمی دانی آن واجب کفایی که تو از آن دم می زنی احکام ما
قبل کرونا بود؟ حال در عصر کرونا احکام باید آپدیت شود؟ مگر در دین اسلام تو حفظ
جان از اوجب واجبات نبود؟ مگر نمی دانی وقتی کسی نزدیک مرده کرونایی شود، خود
آغشته به همان ویروس می گردد و مبتلا به کرونا و با ابتلا به کرونا هم جان خود و
هم جان خانواده خود را با خطرمرگ مواجه می سازد؟ تو که از اسلام دم می زنی چرا خود
از جنازه همسایه های خود هراسیده ای؟ چرا خود نمی روی داخل حویلی هایشان چاله ای
حفر کنی و جنازه هایشان را در آن نیست و نابود کنی که بر سر مردمان دیگر حلقوم
پاره می کنی؟ بی بی جان با این وضعیت چه طور انتظار داری مردمان احوال گیر من و
توی تنها مانده بیایند؟ تازه اگر کسی هم بیاید من برایشان دروازه را باز نمی کنم!
از کجا معلوم که او مبتلا به کرونا نباشد؟ از کجا معلوم که او یک ناقل بیماری در
خانه من و تو نباشد؟
از سخنرانی طولانی گلبخت خسته شده بودم، دیگر چیزی هم
برای گفتن نداشتم و فقط گفتم راست می گویی نباید کسی بیاید؟ نباید کسی را به خانه
راه دهی، من که پای ندارم، ولی امید دارم، هنوز باید این جهان و این مردمان را
بهتر و بیشتر بشناسم! هنوز در زیر پوست آدمها رازهایی نهفته است، که من باید
کشفشان کنم، بعد از دانستن آنها کرونا یا هر بلای دیگر را اجازه ورود به این خانه
خواهم داد تا مرا از این جهان ببرد! پس تا آن روز من و تو همینجا با کرونا و هر
بلای دیگر مقابله خواهیم کرد.
**
-3-
گلبخت می گفت: هرشب که می گذرد، کوچه و محله سوت و
کورتر میشود، ترس و تاریکی در هم می آمیزد، وحشت زا و حول انگیز می گردد و چراغهای
خاموش خانه ها باعث میشود وقتی از پنجره به بیرون نگاه کنی، قبرستانی را می
نمایاند که سایه های کوتاه و بلند سنگهای قبر در نبرد فقر و غنا قرار دارند و از
میان این جاده هایی که میان قبور وجود دارد، صدای پای موشهایی به گوش می رسد، که
کاراوان بسته اند و داشته های خویش را برکول کرده و دمبک زنان محله را به قصد دیار
دیگر برای زیستن بدور از بوی و تعفن برگزیده اند و می روند! و آخرش من و تو "بی
بی" تنهای تنها می مانیم در این
محله!
من در سایه نور چراغ برق به چشمان گلبخت نگاه می کنم و
میگویم هنوز زن هست! زندگی هست! کوچه پر از مردان عیاش و گرسنه شهوت است! چرا
ترسیده ای گلبخت؟
گلبخت می گوید: نترسیده ام! ولی تو که نمی بینی! من می
بینم امشب بازهم چراغهایی بودند که دیگر روشن نشدند، مثل چراغ خانه پهلوان چمن!
نام پهلوان چمن مثل اتشی در همه وجودم افتاد و شروع به
سوزاندن نمود، پهلوان چمن تنها راوی
روزهای سخت هزاره ها در شهرک مهدیه بود، او با اینکه روزگار مناسبی نداشت، اما
غروری به همراه داشت که همان غرورش سرمایه صدها حاجی و کربلایی را می ارزید.
کربلایی چمن از جوانانی بود که در جوانی در صف اول
جنگهای غرب کابل در کنار رهبرش مزاری بود. او در نبردهای خونین دهمزنگ، سیلو،
افشار و کافر کوه همه جا بود، همه جا کشته بود، اما هیچ گاه کشته نشده بود!
جنگ از او یک پایش را گرفته بود، تمام سالهای پس از جنگ
او با یک پا زیسته بود، و خاطراتش را در هر کجا که بود نقل می کرد.
پهلوان چمن می گفت؛ جوان بودیم و اسیر احساسات ! جنگ در
خانه ما آمده بود، ما ناگزیر بودیم از خانه خود دفاع کنیم، یا بمیریم یا بکشیم و
راهی دیگر برای مان باقی نگذاشته بودند، مزاری همیشه می گفت من می خواهم هزاره بودن
جرم نباشد! سخنی که مسعود هم در دل داشت ولی جرات گفتنش را نداشت که بگوید من می
خواهم تاجیک غلام بچه نباشد! اما هیچ گاه نتوانست بر زبان بیاورد، و رنج تاریخی را
برملا کند، اما تلاش کرد همه عقده های حقارت تاریخی تاجیک را با فیر کردن از کوه
تلویزیون بر فرق بیچاره تر از خودشان تخلیه نماید، شاید تسکین شود، اما نمی دانست؛
آنکس که برایش هویت تاجیکی، هزارگی، پشتونی و ازبیکی را داده است، از همه شان هویت
انسانی را ربوده است و برای همیشه آنها را در منجلاب توحش و منیت و ستیز دفن کرده
است.
پهلوان چمن به قول خودش متعلق به نسل سوخته است، دود شده است و به هوا رفته است! با
جنگ آنها بود که کسانی بر اریکه قدرت تجزیه شده، نشستند و داعیه پادشاهی کردند، و
چند صباحی بر بازوان فقیر ترین انسانها سوار شدند، اما هیچ سودی برای مردم
نرسانیدند، البته این مردم بودند که اشتباه کرده بودند، چون وقتی در انسان آن خصلت
انسانی دفن شد، دیگر هیچ تفاوتی میان انسان و گرگ باقی نمی ماند، بلکه انسان درنده
تر از گرگ میشود! گرگ حد اقل آن قدر عظمت دارد که جان گرگ همنوع خویش را نمی درد!
اما انسان برای حفظ قدرت و ثروت به دست آمده اش از خون همنوع و هم تبار خویش هم
نمی گذرد! هزاره وقتی می گفت که نباید هزاره بودن جرم باشد، هیچ گاه نفهمیده بود
که ممکن است هزاره در میان هزاره ها جرمی نا بخشودنی تر شود! اما نسل سوخته ما با
پوست و جان به این تجربه دست یافت!
-
بی بی رویش را به گلبخت چرخاند و ادامه داد:
پهلوان چمن که خود سند جنگهای قومی در این کشور بود، می گفت: پس از سقوط طالبان
قدرت در افغانستان تقسیم قومی شد، یعنی هر قوم سهمی در قدرت داشت، آنجا بود که
دیدیم مردم بد بخت هر قوم بد تر از گذشته مورد ستم و تجاوز و تبعیض درون قومی قرار
می گرفتند! از هر قوم یک یک نفر با خانواده شان به عدالت قومی رسیده بودند، پیش از
آنکه قوم برتر جگر قبیله دیگر را پاره کند و بر سیخ زند و کباب کند! رهبر قبیله
بود که به جرم منطقه و بافت های کوچک درون قبیله ای جگر هم تبار خویش را از قفسه
سینه اش بیرون می کشید و با کمال افتخار بر سیخ می کرد و نوش می نمود تا اینگونه
بتواند بر مردمان زیر دست خود برتری و اشرافیت خویش را تثبیت نماید.
حال کرونا پهلوان چمن را هم با همه رنجهایش از میان
برده است و کسی نیست دیگر در کنار کراچی اش بنشیند و هم جنسی بفروشد و هم رنجهایش
را به مردم آموزش دهد که فریب هیچ شعار تند و تیز را نخورند.
-4-
گلبخت در حالیکه پیش پنجره ایستاده بود و نگاهش به
بیرون دوخته شده بود گفت:
-
بی بی ! خانه سه منزله سید آخوند امروز
پنجره اش اصلن باز نشده است، هر روز که بود اول صبح برای مدتی پنجره باز می شد تا
هوای خانه شان تازه شود، اما امروز هیچ پنجره ای باز نشده است، تازه لوحه ای که بر
سر دروازه اش هم بود و رویش کلان نوشته شده بود؛ "ظهور نزدیک است" هم از
یک طرفش کنده شده است، با وزش باد، همانند پستانهای دختران فیلم هندی حرکتهای
موزون از خود به نمایش می نهد.
پرسیدم همان سیدی که چندی پیش از همه اهالی پیسه جمع
کرد و گاوی را نذر کرد و با دایر کردن مراسم زیارت عاشورا می گفت؛ منطقه حصار شده
است و دیگر هیچ بلایی قادر نیست در اینجا نفوذ نماید همان را می گویی؟
-
مگر دیگر سید آخوند هم اینجا هست؟ خوب معلوم
است همان را می گویم!
-
پس نذر و نیازش با پول مردم بد بخت هیچ
نتیجه ای نبخشیده است! خودش هم گرفتار شده است؟
-
آری بی بی فکر کنم تمام کرده باشند!
-
او را از قدیم می شناختم، راستش از زمانی که
وارد صنعت صیغه شدم، یکی از مشتریهای دایمی من بود، در آن حولی دو آخوند می
نشینند، که هردویشان جعفر نام دارند، یکی اش شیخ جعفر است و دیگری اش سید جعفر
آخوند! که منبع رزقشان همین مذهب است، مگر یادت رفته است روزی که مراسم دعای
عاشورا برای دفع بلای کرونا گرفته بودند، صدایش از لاسپیکر می آمد که کرونا محصول
گناه بشر است! بیاید در پیشگاه رب الاعلا توبه کنیم، بیاید دیگر مال نجس نخوریم!
می گفت ثروتی که سر سال نداشته باشد نجس است! بیاید سهم و خمس اموالتان را پیش من
پاک کنید تا خداوند از سر تقصیرات شما در گذرد و این بلای خانمانسوز را دور نماید!
وقتی سخنانش را از لاسپیکر می شنیدم در دلم خنده می کردم، چون زمانی که در نکاه
صیغه ای اش بودم، بر خلاف اصولی که دم می زند حتا یک بار با من از مجرای اصلی
مجامعت نکرد، همیشه به قول خودش عاشق مقعد من بود! نمی دانم او از قوم لوط بود یا
واقعن سیدی که به قول خودش نسبش به علی می رسید! اما تا جایی که من خبر داشتم آدم
کثیفی بود، یعنی در آن حولی هردو جعفر از یک دیگر در پلیدی سبقت می گرفتند.
-
بی بی!
-
بله؟
-
اجازه می دهید یک سوال کنم؟
-
خوب سوال کن
-
آخر کمی شخصی هست، شرم می شوم
-
بگو خیر است
-
همین صنعت صیغه چیه که گفت:
-
وقتی از همه جا ماندم، رسمن وارد کار و بار
صیغه شدم، بعد فهمیدم صیغه یک کسب به قول آخوندها حلال و پر در امد هست، تا
زمانیکه سکه رویت خوب باشد، همه خریدارت هستند، اگر بگویم باور نمی کنی، ولی بیش
تر از نیمی از مردان شهرک مهدیه با من رابطه پنهانی داشتند! و پولی را که برای من
خرج می کردند برای زنهای دایمی شان هرگز خرج نمی کردند، به همین خاطر من همیشه از
آن به یک صنعت یاد می کنم .
-
از سید آخوند خیلی نفرت داشتی؟
-
نفرت که چه بگویم ولی آدمهایی بودند که
زبانشان لشم بود اما در عمل هرچه بگویی می کردند! مردم را همیشه با همین ظاهر
سازیهای مذهبی فریب می دادند، من از این رقم آدمها همیشه بدم می آمد.
-
این رفتار همه مردم است
از گلبخت خواستم
کمکم کند تا بر ویلچر بنشینم و امروز بر روی بالکن بروم، اما گلبخت می گفت هوا سرد
است، گفتم اطرافم را با کمپل پیچ کند ولی باید بر روی بالکن بنشینم.
به کمک گلبخت
سوار ویلچر شدم، دروازه بالکن را باز کرد، مرا بر روی بالکن برد، دورم را با کمپل
پیچ داد تا سرما در من نفوذ نکند.
پس از چندین ماه
توانسته بودم امروز بر بالکن بیایم، کوچه مثل همیشه نبود، خالی بود، دیگر هیچ
کودکی در ان خیز خیزک نمی کرد، هیچ مرغی هم نبود که داخل جویهایش دنبال طعمه
بگردد! سکوت و سکون تنها چیزی بود که در آنجا سایه افکنده بود، از هیچ حولی ای
صدایی نمی آمد، درختها هم لخت و عریان بودند، برهنه مثل کودکانی که تازه از مادر
زاییده می شوند! نسیمی بوی متعفنی را به بینی ام کشانید! بینی ام را محکم گرفتم
اما تاثیری نداشت، فضا پر از بوی متعفن بود! بوی گندیدگی لاشه های گوشت! بوی بوی
بوی
دکانها بسته
بودند، کسی به دنبال خرید نبود، شاید کسی نمانده بود که دیگر دکانی را باز کند یا
بیاید به دنبال خریدجنسی! و باد در حالی که بیرق ظهور نزدیک است را برسر دروازه
سید آخوند از جای کنده می کرد، با خود گفتم"بازهم پیش از آنکه او ظهور کند،
این تو بودی که غروب کردی! چه کسی از مرگ کس دیگر خبر دارد؟ اما او پولهای مردم را
به زور جمع کرده بود که با خواندن زیارت عاشورا منطقه را حصار می کند و کرونا از
حصارش گذشته بود او را بلعیده بود و منی که سالها پیش باید می مردم و از رنج بی
پایی نجات می یافتم هنوز زنده هستم! هنوز نفس می کشم! نمی دانم تا کی؟ اما همیشه
تا زنده هستم یقینن آنگونه خواهم بود که هستم!
**
کم کم باورم میشد
که در تمام شهرک مهدیه من و گلبخت باقی مانده ایم! ماب بقی همه مرده اند، شاید در
دور دستها از شر تعفن جنازه ها گریخته اند، شاید در روستاها رفته اند! نمی دانم
ولی هیچ کس دیده نمی شد! ناگهان صدایی نزدیک شد، صداهایی نزدیک تر می شد، صداهایی
که نشان از زنده بودن داشت، صدای چند مرد بود که با هم صحبت می کردند، کم کم نزدیک
و نزدیک تر شدند، آمدند و آمدند درست در زیر بالکنی که من بر رویش نشسته بودم
صداها جمع شدند، آدمهایی جمع شدند، اما من
هیچ کدامشان را نمی توانستم ببینم، خرسند شدم که هنوز زندگی جریان دارد، هنوز
آدمهایی باقی مانده است که حافظ نسل بشر باشد و...
-
وکیل صاحب چه کردی؟
-
من چند روز هست که با وزارت در تماس هستم از
آنها کمک در خواست کردم برای انتقال جنازه ها اما همه شان وعده می دهند که
فرستادیم! ولی تا جایی که خبر دارم در هیچ کجای برچی نیروهای انتقال جنازه نیامده
اند.
-
شما وکیل صاحب قرار بود با رهبر تماس بگیرید
چه کردید؟
-
من به رهبر تماس گرفتم، رهبر نمره ام را
جواب نداد خیلی تماس گرفتم، آخرش مجبور شدم از یک شماره ناشناس زنگ زدم و جواب داد
و گفتم در خانه های مردم جنازه ها بوی گرفته اند کمک کنید! می دانید چه گفت؛ گفت
من رهبر مرده ها نیستم! بعد تلفن را قطع کرد.
-
وکیل صاحب شما چه کردید؟
-
من با معاون صاحب تماس گرفتم، سکرترش گفت؛
معاون صاحب مشغول عصری سازی قوانین هست برای عصر پسا کرونا! وقت پاسخ دهی ندارند!
بعد دیگر مجال نداد چیزی بگویم و تلفن را قطع کرد.
-
تا جایی که من معلومات دارم تعداد صد
آمبولانس و اسکواتر برای دفن هست که نیمی از آنها را ریس جمهور به مناطق ارزان
قیمت انتقال داده است و نیمی دیگر آن را ریس جمهور همه شمول اقای عبد الله به
مناطق خیر خانه و شمالی! مابقی آمارهای که ادعا می شد همه شان خیالی بوده است و ما
که کسی در ان بالاها نداریم باید در تعفن یک دیگر خود بمیریم.
ناگهان صدایی صرفه یکی از آنها شدید شد، بعد صدایش به
نرمی می آمد که نفسم نفسم بند شده و...
صدای تالاپش به گوشم رسید که بر زمین افتاد و ما بقی
ادمها از صدای پایشان شنیده می شد که کوچه را ترک کردند و رفتند.
پایان
عصر کرونا
11/1/1399
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر