یونس حیدری
دهکده های دور دست هزاره جات را بعضی ها
انتهای دنیا توصیف کرده اند، و من در یکی از روزهای اول بهار باید می رفتم در یکی
از این دهکده ها و باز می گشتم کابل!
کابل هوای متبوع بهاری در خود گرفته بود و
من با همین تصور بامیان رفتم که گرم شده است، زمستان به پایان رسیده است، زمین
اماده شده است تا شکوفه بدهد و به روی انسان لبخند بگشاید! اما چنین نبود، از
بامیان که عبور کنی در حقیقت به زمستان خواهی رسید، هرچقدر که از بامیان دور شوی
به همان میزان به سرما، یخ زدگی و برفهای برجای مانده از زمستان نزدیک تر میشوی.
جاده به یکاولنگ منتهی می شود، اما ما به
سوی یکاولنگ نمی رویم، از ماشین پیاده می شویم، مسیر خود را در میان برفها جدا می
کنیم.
برفها انباشته شده از زمستان مانده است،
قریه های زیادی هستند که ارتباط شان از یک دیگر قطع شده است، هیچ موتری نمی تواند
در میان این دهکده ها عبور و مرور کنند، همه مسیرها را که کیلومترها راه را در بر
می گیرد، باید پیاده رفت! پیاده بازگشت.
پیاده روی در برفهای به جای مانده از زمستان
دانش و فهم و استراتژی خود را میطلبد، اگر از تجربه کهنسالان بهره نبری ممکن است
پای در جایی بنهی که تا کمر در برف فرو روی و توان خارج شدن هم نداشته باشی، این
است که باید از مسیری خاص که از آن به عنوان چیر یاد می کنند بروی.
پاهایم را در چیر می گزارم، مسیری مشخص شده
توسط بز ارشد در عرضی شاید سی سانتی متر کوفته شده است، در این سی سانت هرگز پایت
فرو نخواهد رفت، چون بز ارشد، برای اولین بار آن را کوفته است، ان را تپک کاری
کرده است، و دیگر بزها و گوسفندان از آن عبور کرده اند، و جاده ای باریک ساخته شده
است.
قرن بیست
و یک است، انسان در زمین که هیچ حتا در فضا رفته است، به دنبال مکانهایی
برای زیست می گردند، انسان در زمین همواره در امور خدایان دخالت می کنند، در همه
جیز تغییر می آورند، و طبیعت را اسیر خویش ساخته اند.
اما اینجا هزاره جات است، انسان باید پای در
جای پای بز بگزارند، بزهایی که راه را چیر کرده اند، تا گوسفندان مقلد که رهروان
صادق بزها هستند از پی شان قدم بردارند و به سر منزل مقصود رسند و انسان این مرز و
بوم، از گوسفند هم بازمانده تر است، نه تنها که خود قادر به ایجاد راه برای عبور و
مرور آدمیان نیستند که باید پا جای پای چهارپایان نهند و به مقصد رسند!
من همچنان از جاده برفی ساخته شده توسط
چهارپایان پیش می روم، به قریه می رسم، از قریه عبور می کنم، صدای لاسپیکر به گوش
می رسد که ملا در حال موعظه کردن هست، به یادم می آید که ملا براستی چه می کند؟
مجبور می شوم به خاطر کوتاه شدن راه، ذهن
خود را مشغول اعمال یک ملا می کنم تا هم سنجشی کرده باشم از کارکردهای ملا و هم
ذهنم از سختی راه و دشواری عبور از برفها دور شود.
ملا در هزاره جات هنوز مثل بز پیشتاز هست،
اما با خود فکر می کنم ایا پیشتازی ملا هم مثل پیشتازی بز برای چهار پایان و حتا
آدمیان سودمند هست؟
یک بز شیر می دهد، یک بز پس از جفت گیری
ابستن می شود، بز می زاید، و بز پیر را می کشند، از گوشتش تغذیه می کنند و از
پشکلش در قدرتمند سازی زمینهای کشاورزی بهره می گیرند و...
و ملا چه می کند؟
ملا برای
کودک نام انتخاب می کند، برای کودک بیمار، دعا می خواند، تخم مرغ را بر
رویش اورادی می نویسد و و می گوید در پیش روی کودک در آب مهکم بزند تا بشکند و حسد
از وجود کودک رخت بر بندد تا بیماری از او زایل شود.
ملا باید حتمن بر سر جنازه مرده بیاید، اگر
نیاید آن مرده به بهشت نخواهد رفت، باید برایش تلقین کند، باید دفنش کند، باید پس
از تدفین میراثش را تقسیم کند، حق امام را فوری جدا نماید.
ملا هر قدمی که بر میدارد، منتهی به پول می
شود برای خودش، اما من با خود می گویم قدم ملا با قدم بز چه تفاوتی دارد؟ من در
قرن بیست و یک برای رسیدن به قریه باید پایم را جای پای بز بگزارم تا از مرگ نجات
یابم، آیا ملایی هست که من پایم را جای پای او بگزارم و رستگار شوم؟
باز به یاد می آورم که ملا چه قدمهای سنگین
و شکننده ای دارد، هر ساله در قریه می اید، ده درصد تمام سودشان را به عنوان سهم
امام بر میدارد، اما این ده درصد به کجا می رود؟ کسی نمی داند! جالب است که حتا
کسی حق سوال و حق محاسبه هم ندارند که اگر این مالیات مذهبی در جایی منظم جمع شود
می تواند چه گره هایی از مشکلات این مردم بد بخت را باز کنند.
کاش تنها همین ده درصد مالیات مذهبی بود،
محرم که می شود، هر ساله یکی از امامان شیعه را به قتل گاه می برند و سیزده شبانه
روز مردم را مجبور می کنند که در سوگ او بگریند و هر خانه یک گوسفند ذبح کنند و در
منبر قریه آن را کوچه بپزند و به شکل دسته جمعی عزاداری کنند و شکمهایشان را در
جشن کوچه شادمان نمایند.
حساب کنید هر خانواده اگر یک گوسفند را
بفروشند و پولش را جمع کنند، و پول ده درصد مالیات مذهبی را هم بر رویش اضافه
کنند، سالانه چند کیلومتر می تواند جاده بسازد تا این قریه ها در تمام سال از نعمت
راه بهره مند شود؟
می بینم ملا هم چنان افتی هست که در جیب و
در سود مردم وارد شده است، اما این مردم هنوز به مرحله آفت زدایی از جیب و از
دسترنج خود نرسیده است، و همچنان ملا را شریک جیب و حاصل دست رنج خود می دانند در
حالیکه مکتب ندارند، در حالیکه کلینیک و شفاخانه ندارند، در حالیکه داکتر ندارند،
در حالیکه سواد اولیه خواندن و نوشتن ندارند اما ملا دارند، و ملا می گوید سهم
امام بدهید، برای حسین قربانی کنید، پولهایتان که جمع شد به کربلا بروید، به حج
بروید و این مردم هم چنان بی نهایت کربلایی و حاجی دارند در حالیکه دخترانشان
هنگام زایمان می میرند و ملا بر سر جنازه اش از تقدیر الهی می گوید اما اجازه نمی
دهد که دخترانشان به مکتب بروند و داکتر و قابله شوند تا یک دیگر را از مرگ نجات
دهند زیرا مرگ را یک نعمت الهی می دانند و انسان را موظف به رضایت خدا و اطاعت
ملا!
و من در حالیکه پاهایم در میان برفها احساس
سرما زدگی می کنند، با خود می گویم کاش ملا هم یک بز بود و انسان همیشه به آن
بدهکار نمی بود و گاهی از شیرش و گاهی از گوشتش و گاهی هم از پشم و پوستش در
زمستان استفاده می کرد.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر