
از خانه بیرون شدم. به سوی رودخانه رفتم.
همان گوشهی همیشگی رود. یخهای روی آب را با سنگی شکستم. لباسها را پای درخت
گذاشتم و آمادهی فروشدن داخل آب یخ شدم. مثل همیشه از ترس سرما چشمهایم را بستم
و خود را از میان شکاف یخهای شکسته داخل رود انداختم و داشتم با خود نیت میکردم
که غسل ارتماسی جنابت می کنم قربتن الی الله، که سخن چمن قروبچی یادم آمد:
- «وقت غسل جنابت نیت میکنم از بابت چیقی آیه قربو قربتن
الی الله...!»
من هم ناخواسته برزبان آوردم:«غسل چیقی
دختر بی بی حاجی می کنم قربتن الی الله» و سرم را سه بار زیر آب فرو کردم و بیرون
کشیدم.سرمای آب تا اندرون استخوانهایم نفوذ کرده بود و من بیاختیار ازآب بیرون
خیز زدم و خود را به درختی رساندم که
لباسهایم آنجا بود. در حالیکه مثل بید میلرزیدم، لباسهایم را به سرعت پوشیدم تا
کمتر یخ کنم. از رودخانه دور شده بودم. به قریه که رسیدم، آفتاب سراسر قریه را فتح
کرده بود. کلبیزوار مثل همیشه پیش منبر نشسته بود و قرآن کشف الایات کلانش را
میخواند، به قول صفدر بای که هیچ نموفامه چیز میخانه!
در کنارش کربلایی فضلو نشسته بود و با
صدای بلند بیتهایی را که از حمله حیدری یاد گرفته بود، میخواند و بابه همراه
ارباب، روایت جهانگشاییهای چنگیزخان مغول را تکرار می کردند.
در دشت پیش قریه حسین خلیم کش، فتهی
سرخوش را در تیپ پنجصدوسی خودش گذاشته بود و غرق در آواز سرور:
بیه بوری ارزگو وا دختر قوم
انجا بکنیم گذرو وا دختر قوم
د دیلمو نمنه اربو وا دختر قوم
ارزگو ملک بابای من و تو
ارزگو خاک قومای من و تو...
طنین آواز بلند تیپ حسین خلیمکش در
میدان شیغی بازی جوانان، حال و هوای دلکشی به قریه داده بود. من هم رفتم خود را با
آنها مشغول کنم که یکباره صدای بچهها بلند شد:« شیخ جهنمی آمد! شیخ جهنمی آمد
شیخ...»!
سرم را که از روی شیغی بلند کردم دیدم که
کلبی عباس رضایی چپن کهنه ورسی خود را بر شانه انداخته و آیتینهای درازش گاهی از
قدمهایش پیشتر حرکت کرده و می آید به سوی میدانی پیش قریه.
اما بچههای سرمست و شوخ قریه بی اعتنا به
همه چیزش، شعار «شیخ جهنمی» را قاه قاه کنان یک صدا میگفتند.
اما شیخ عباس با پیشانی درهم تنیده و
ترشخویانه فریاد زد:
- تهمت نزنید ای خبیثها! نجیسها! من اگر بهشت نروم هیچ
کس دیگر به بهشت رفته نمی تواند!
او با اطمینان از اینکه صاحب چندین خانه
و باغ در بهشت است، خشمش را فروخورد و کنار ارباب جای خوش کرد. سلطان کوتله شیغیاش
را انداخت و از میدان برخاست و با خندهای شوخ برلب گفت:
- اگر بهشت جای هر خرکوس آدم کش است مه که نمی روم
هاهاها...
و دهانش به سوی آسمان قهقهه زد. سفیدی
گردن بلندش از زیر دستمال گردنش نمایان شد. همگی او را همراهی کردند و خندیدند.
صابر گوز کته پیش آمد و مثل همیشه به طرف شیخ رفت:
- اگر نمیخواهی سر قبرت یک گوز کته قرائت کنم، شیخ
صایب، امو قصه کشتن سرور سرخوش خوره یک دفه دیگم بگوی.
شیخ از گوز سر قبر هراس داشت. او باور
داشت و همیشه میگفت:« قبرها جاییست که ملایک پاک می آیند و برای مردههایی که
جهاد کرده باشند، در راه خدا قدم بر داشته باشند، ذکر و صلوات می گویند؛ اما وقتی
انسان ناپاکی بیاید و یا اینکه از کسی بادی صادر شود، ملایک از آن مکان میروند و
مردهها از ثواب صلوات محروم می شوند». به همین دلیل از صابر گوز کته قول گرفت که
سر قبرش نزاکت را رعایت کند و او هم رخداد قتل سرور را باز گو میکند. صابر قول
داد که اگر تمام رخداد را آنطور که برای بچهها در شب قدر سال پیش گفته بود، بگوید
هرگز سر قبرش نیاید و هیچ وقت به یاد روح شیخ جهنمی هم هیچ گوزی هدیه نکند. شیخ
خود را جمع و جور کرد. آثار سرور و افتخار در رخسارش پیچید و با غرور و اعتماد
بنفس کامل سرفه ای کرد و به سخن گفتن آغاز کرد:
- من در پایگاه بندر مهمان بودم. خبر آمد که سرور سرخوش
از پاکستان به خانه اش در ولسوالی بندر بازگشته است. شیخ صادق فرمود: او آمده است
تا فرزندان مردم را منحرف کند. قتل مفسد فی الارض به فتوای همهی مراجع تقلید واجب
است. همین بود که تیم نظامی که بیشتر عساکر شیخ اکبر بود وظیفه گرفت خانهاش را
محاصره کنند تا زمین را از لوث وجود ناپاک این شیطان پاک کنند. آنشب ما پشت خط
بودیم. وقتی نظامیها به خانهی آن ملعون حمله بردند، آن خبیث از خانه اش گریخت.
پشت خانه اش لب جر، انبار خاشه بود. در حالی که فیر نظامیهای ما یکسره چالان
بود، خود را از روی آن به جر انداخت.
مجاهدین جانبرکف در همه اطراف
قریه در دل تاریکی شب در کمین بودند تا از هر طرف که او فرار کند او را به دام
بیندازند! فیر نظامیهای ما از هر طرف ، نفس او را قید کرد. بلاخره مجبور شده بود
داخل جر نفس سوخته بدود.
صدای غرش تفنگها از همه طرف بلند بود!
غرشهایی که هر لحظه پایان زندگی یک مفسد فی الارض را به اهتزاز در می آورد! و نوید
میداد! ناگهان از میان مجاهدین صدای «الله اکبر!» بلند شد! مجاهدین از هر طرف به
سوی جر خیز زدند. سرور سرخوش بر زمین افتاده بود! مجاهدین از هر سو گردش را حلقه
کرده بودند. من و شیخ صادق هم به همراه شیخ جمعه و چند تن دیگر از کلانها خود را
به جوانان مجاهدی رساندیم که گرد سرخوش حلقه زده بودند. از شادی در خود نمیگنجیدند!
ما که نزدیک شدیم، مجاهدین راه را برای ما
باز کردند. نزدیک رفتیم. با چشمان خودمان دیدیم که سرخوش با همان موهای بلند زنانه
مانندش افتاده است. خون از هردو پایش در تاریکی شب جاری شده بود. او از شدت ضربات
مرمیها به سختی نفس میکشید اما سخت جان بود! شیخ صادق از اینکه توانسته است در
این ثواب بزرگ شریک باشد احساس خرسندی می کرد و تبسم رضایتبخشی بر لبانش شکوفه
کرده بود. در دل شب به اطراف خود نگاه کرد و بعد رو به آسمان کرد و از شوق اشک در
چشمانش حلقه زد! از میان مجاهدین خود را بیرون کشید. دستمال چهار خانه اش را از
شانه اش بر زمین فرش کرد. دستانش را به خاک مالید و تیمم کرد و رو به قبله در دل
شب ایستاد و دو رکعت نماز شکر به جای آورد. وقتی نمازش تمام شد، ماه از پس ابر
بیرون آمده بود. نور مهتاب، معنویتی عجیبی به صحنه بخشیده بود.
شیخ صادق زیر نور مهتاب با صدای بلند با
خدا حرف میزد! کلماتش به یادم هست که می گفت:« خدایا در این شب عید قربان این عمل
نیک را از ما به کرمت قبول بفرما! خدایا! تو گفتی که زمین را باید جای صالحان
ساخت! و من برای اینکه زمین از وجود ناصالحان و ناپاکان، پاک شود تفنگ گرفته ام و
به فرمان قرآنت، ترک خانه و کاشانه کرده ام و به سنگر های رنج آلود و نمناک جهاد
آمده ام تا در زمین تطبیق کنندهی آیات کتاب تو باشم که فرمودی «ان الارض یرثها
عبادی الصالحون!» و نا صالحان را به جهنمی که تو وعده اش را دادهای بفرستم و...
». اشکهای شیخ صادق آنچنان لرزه بر جسمم انداختهبود که احساس کردم در این شب پر
فیض و برکت از دسترخان بزرگ الهی بی بهره
میمانم و دست خالی می روم. ناخودآگاه خیز زدم به سوی یکی از مجاهدین و برچه اش را
از او گرفتم. به سوی سرخوش که در جر افتاده بود و هنوز جان داشت، رفتم. موهای
زنانهاش را چنگ زدم، بلندش کردم، به صورتش نگاه کردم! به چشمهایم خیره شد. من از
او پرسیدم با کدام دستت فعل حرام ساز را می نواختی؟ رمقی در وجودش نمانده بود. حس
کردم دست راستش را شور داد. موهایش را رها کردم. بر زمین افتاد. نوک برچه را به
ناخنهایش، یکی یکی فرو کردم و کشیدم! شیخ جمعه با برچهی دیگر خیز زد و فریاد زد
یا شیخ چه می کنی!؟ میخواهی امشب ما از این فیض محروم بمانیم و همهی ثواب ها را
به تنهایی مالک شوی؟ یاران نیز به ما پیوستن و از باب تیمن و تبرک! هر کدام یک
ناخن را قطع کردند. سپس سرها همه رو به آسمان شد شکر خدای تعالی را به جای
آوردیم:« خدایا شکر که ما را توفیق عنایت فرمودی تا ز این فیض بی بهره نمانیم»!
اما من بازهم احساس کردم که عبادتم و جهادم هنوز کامل نشده است و من هنوز نتوانسته
ام مکافات عمل یک مفسد را کامل کنم! این بود که دوباره به موهایش چنگ انداختم سرش
را از خاک بلند کردم. با دست چپم زبانش را بیرون کشیدم. چیزهایی میگفت که هیچ
اهمیتی نداشت؛ اما نمیدانم چرا دلم شد بگذارم حرفش را بگوید. زبانش را رها کردم.
با صدایی پر از خش و بسیار باریک گفت:« می دانم قصد بریدن زبانم را داری نامرد!
بگذار تا زبان دارم کلمه طیبه را بگویم و به یگانگی خدا شهادت دهم، که گفتم:« مرتد
را چکار به ابراز شهادت؟» و او اما با صدای خفیفش گفت:« اشهد ان ...» که من بیشتر
اجازه ندادم. با تمام قدرت دهانش را باز کردم و زبانش را از حلقومش کشیدم! به
سادگی بریدن تکه پارچهای با برچه بریدم و خون فواره زد! آن ملعون مانند خر عر میزد!
من بریده زبانش را با خود گرفتم و دور شدم. بعد شیخ جمعه با برچه چشمانش را کشید و
دیگران با سنگ حمله ور شدند و تمام دندانها و بینی اش را شکستند! بعد هم با ساتور
توته توته اش کردند و همانجا رهایش کردند. از آن روز به بعد همیشه بریدهی زبان
سرخوش در جیبم هست تا مبادا این عمل نیکویم
از یاد برده شود و وصیت کرده ام که در کنار تربت کربلا این زبان بریده را
هم در قبرم بگذارند تا پیش خدا و چهارده حجت آب رو داشته باشم و سند رفتنم به بهشت باشد!
دستش را از جیبش بیرون کرد و دستمال سفید
سترهای را که گرد چیزی کوچک پیچیده شده بود، به همه نشان داد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر