۱۳۹۳ آبان ۲۰, سه‌شنبه

افراطیون شیعه خادمان بی مزد داعش



افراطیون شیعه خادمان بی مزد داعش
یونس حیدری
-1-
محرم فرا رسیده است و من این ماه را بسیار دوست می دارم، اما نه به آن دلیل که تیکه داران مذهب از آن خرافاتی ساخته اند و در خورد مردم می دهند و انسانهای غافل را مورد بهره برداری های اقتصادی و سیاسی قرار می دهند.
من ماه محرم را به آن خاطر دوست دارم که در کنار روایت قیام حسین، روایت عشق بازی با ارینب هم وجود دارد. روایتی که تلاش شده است همیشه در زیر خروارها خاک فراموشی دفن گردد، اما همانند روایت دیگر یک نقل تاریخی است.
در این روایت ما می خوانیم که حسین و یزید هر دو شیفته و دلباخته یک زیبا روی شده بود، این زیبا روی شوهر دار هم بوده است و با حیله ای که در دین جواز دارد، اورا از شویش جدا می کنند، و حسین او را به نکاح خویش در می آورد، و یزید دلباخته دیگر نمی تواند تحمل کند که "ارینب" این زیبای عرب در آغوش حسین باشد، و از حسین مطالبه جنگ می کند که هرکس زنده ماند، ارینب از او باشد. دو عاشق برای وصال به مصاف هم می روند، حسین و یزید در برابر عشق شان صادق اند، و حسین همانند حسن برادر بزرگش دمدمی مزاج نیست، بلکه دلباخته و دل داده می باشد، و تن به این جنگ می دهد که باید یا او یا یزید زنده بمانند تا در آغوش "ارینب" زندگی  شیرین و لذت بخشی داشته باشد.
در این مبارزه حسین نا کام می ماند، و یزید به پیروزی میرسد و ارینب را در اختیار می گیرد.
-2-
چند سالی است که جریان افراطی شیعه با امکانات ایران در کابل اقدام به نمایش هایی مضحکی می نمایند، که فقط با هدف تحریک احساسات دیگران و نقض حقوق شهروندی آنها می انجامد، و هرساله این مانورها در سطح شهر توسعه می یابد، که بیشتر از آنکه عزاداری به شمار رود رقاصی های بیرقی می باشد که در سطح شهر باعث رنج و عزاب همه شهریان کابل می گردد.
این مانورهای تحریک آمیز در حالی رخ می دهد که ایرانی ها خود امکانات وسیع در اختیار افراطیون اهل سنت هم قرار می دهد تا بتواند فاجعه دیگری را در این ملک بنام مذهب، ایجاد نماید.
-3-
از زمان ظهور ملا خمینی آخوند، بعد ملا عمر آخوند و ملا بن لادن و حال هم الامام البغدادی می بینیم که همه شان در یک مسیر تطبیق اسلام حدیثی تلاش می ورزد، اسلام حدیثی که مبتنی بر روایات عصر جاهلیت عرب و پس از آن می باشد، با هدف ضربه زدن به دین و اسلام  شکل گرفته است.
اسلام هدیثی دقیقن همان چیزی است که ملا خمینی و ملا عمر و ملا بغدادی و بن لادن مطرح می کنند، اما از یاد نبریم که همه این ملاها در یک شبکه استخباراتی خاص که در یک کشور خاص می باشد آموزش داده شده اند و در خدمت آنها می باشد.
بگذریم که ملا خمینی آخوند و ملا عمر و بن لادن چقدر در وظایف محوله موفق بودند یا نا کام، ولی از حق نگذریم که امروزه ملا بغدادی و داعش اش به شکل وحشت ناکی در حال توسعه در کشورهای مختلف اسلامی و از آن جمله افغانستان می باشد.
رشد جریان داعشی در افغانستان این نگرانی را به وجود می اورد که به زودی فتنه جنگ مذهبی همانند عراق و ... در افغانستان نیز شروع شود. و از این جنگ کشورهای مختلف از جمله ایران سود سر شاری می برد. و سوال این است که آیا با افراطیت شیعیان آنها عملن به عنوان سربازان داعش عمل نمی کنند؟
آیا به اصطلاح عزاداران حسینی این روزها در کابل به گونه ای جاده ها را برای ورود داعشی ها جاروب نمی کند، و در نهایت برای قتل عام خود زمینه سازی نمی کنند؟
در فردای که داعش اقدام به قتل عام کنند، ملاهایی که این روزها در مساجد کابل دعای عاشورا مملو از حماقت را می خوانند، در کابل خواهند بود یا اینکه با ویزاهایی که در جیب دارند در قم و مشهد رسیده و در آغوش صیغه ای های ایرانی خود همدم و هم نفس خواهند شد؟ می بینیم که در صورت بروز هرنوع فاجعه ای یک اخوند هم در کابل نمی مانند و تاوان افراطیت اجیران ایران را مظلوم ترین انسان این سرزمین پرداخت خواهد کرد.
ایا زمان آن فرا نرسیده است که جریان چیز فهم هزاره وارد میدان شوند و حقایق را بر ملا کنند و انسان های مسخ شده نجات بدهند؟




ماه محرم فرا رسیده است، ماهی که در آن دکانداران مذهب جشن دارند، و اشک از چشمان بعضی از افراد غافل و بی سواد جامعه جاری می نمایند و بابت این اشک ریزی اجرت دریافت می کنند.
این دکانداران واقعه کربلا را وارونه کرده اند، از آن یک تراژدی ترسیم می نمایند، تا با بیان آن بتوانند دلها را محزون و عقلها را بخوابانند. ما در این نوشتار منکر تراژیک بودن عاشورا نمی شویم، اما تلاش می کنیم که زاویه ای را که آنها تلاش کرده اند در زیر خاکهای تاریخ دفن کنند را کمی بر ملا کنیم. در کتاب های مختلف تاریخی اسلام نقل شده است از آن جمله در کتاب: الامامه و السياسه ابن قتيبه دينوري متوفاي 276 هق از مصادر تاريخي اسلام است. که نقل می کند "عبد الله بن سلام" زنی داشت بنام "اُرَيْنَبْ" این زن بسیار زیبا بود، انچنان زیبا که در وصف شاید نگنجد، این زیبا رخ دل یزید را ربود، وقتی چشمان حسین بن علی هم او را دید، دلداده او شد، حسین دیده داشت و دل، دیده اش جمال بی مثال ارینب را دید و دل دلباخته او شد.
حسین و یزید هر دو عاشق شده بودند، روایت است که حسین صاحب ارینب شد، یعنی او را به نکاح خویش در آورد، در حالیکه به حیله یزید شوهرش طلاق داده بود، حال چه به نکاح در آورده بود یا نه، رقابت سختی میان یزید و حسین برپا شده بود. چاره ای نبود که باید یکی از آنها به وصال می رسید، ارینب یا متعلق به حسین می شد و یا یزید، راه دیگری وجود نداشت، ناگزیر بودند که هر دو تن به دوئلی بزرگ دهند.
این تصویر از تاریخ نشان می دهد که عشق زمینی در میان حسین و یزید از چه جایگاهی برخوردار بوده است، عشق مقدس است، و عاشق باید صادق باشد، عاشقی که صادق است در برابر عشق می بینیم هیچ چیز برایش ارزش ندارد، به جز معشوقش، و ارینب این زیبا رخ یگانه دلیل زنده ماندن و زندگی کردن حسین و یزید شده بود، حسین و یزید باید در مصاف هم می رفتند تا برای تاریخ پاکی عشق و قداست آن را به یادگار بگذارند.
حسین و یزید برای وصال ارینب تن به این جدال سخت و سنگین دادند، و سر انجام حسین برای ارینب جان خویش را فدا کرد.
تا باشد درسی برای همه عاشقان که اگر صادقانه عاشق شده اند، تا وصال معشوق باید لحظه ای هم درنگ نکنند. یا وصال یا نیستی؛ درسی که حسین به عاشقان اموخت.

۱۳۹۲ اسفند ۲۶, دوشنبه

حذف مزاری با زور امام حسین!


یونس حیدری
1-      از یاد نمی برم که روزگاری خود خلیلی می گفت که جریان ضد مزاری با تمام قدرت در تلاش هستند که از نامگذاری سرگ دشت برچی به نام شهیدمزاری جلوگیری کنند، این خواست مقامات ایران هم بود که هیچ مکانی به نام شهید مزاری نا م گذاری نگردد. جایگزین نام شهید مزاری را برای سرگ برچی نام یکی از امامان شیعه بود، اما اقای خلیلی می گفت من باتمام تلاش خود از این حرکت مذبوحانه جلوگیری می کنم. حد اقل ادعا داشت که برای تثبیت نام سرگ برچی به نام شهید مزاری با اقای رهین وزیر اطلاعات و فرهنگ پرخاش کرده است و گفته است که چون این موضوع در کابینه فیصله شده است، اگر بناست فیصله کابینه نقض گردد، من حرفی ندارم همه فیصله های قبلی در هر موردی که بوده است هم باید نقض گردد.
2-      در نوزدهمین سالگرد شهیدمزاری امااین بار اقای خلیلی بود که سخنان شگفت انگیزی می گفت، او گفت که به زودی بنیاد امام حسین را ایجاد خواهد کرد،(نه بنیاد شهید مزاری!) این بنیاد با اهداف بلند تشکیل خواهد شد. شنیده ها از حواریون اقای خلیلی حکایت از ان دارد که این بار مصلی شهید مزاری هدف تغییر قرار گرفته است. بناست مصلی شهید مزاری مرکز بنیاد امام حسین شود. یعنی دیگر نیازی نیست که مصلایی بنام شهید مزاری وجود داشته باشد.
3-      نام مزاری برای ایرانی ها لولو خور خوره شده است، البته این چیز تازه ای نیست، همان زمان که شهید مزاری لگد زد به برج بلند ولایت و گفت من روزگاری دنبال طرح ولایت فقیه بودم اما بعد دیدم که اشتباه کرده ام، در افغانستان موجودیت ما در خطر است، ایرانی ها باب دشمنی را گرفت و تا اخر همه می دانند که چه کرد. اما آنچه که برای من و همه مردم جالب است چرخش اقای خلیلی به شکل رسمی از مسیر شهید مزاری و بازگشت به دشمنان شهید مزاری می باشد.
4-      سیاست ایران در منطقه؛ ایران در منطقه به دنبال ایجاد خط شیعی و نفاق مذهبی می باشد، همان کاری که در عراق به موفقیت رسانیده است، در پاکستان وجود دارد، برای خط مرزی میان شیعه و سنی و ایجاد تنش فرقه ای ایران هزینه های بلندی رامتقبل می شود، بارها مقامات ارشد ایرانی در دیدارهایشان با دستکی هایشان گفته است که ما در جهان فقط بر روی مذهب گرایی (نه دین گرایی) بودجه اختصاص می دهیم. ایران دارای سیاست کلان و دراز مدت در منطقه می باشد. سیاست ملی ایران اقتضا می کند که برای رسیدن به اهداف ملی شان، از ستراتژی نفاق مذهبی سود جوید. این سیاست در راستای ژاندرم شدن منطقه ای ایران قابل تحلیل و بررسی می باشد. که در این راستا همیشه تلاش کرده است و می کند.
5-      ایران همیشه در طول تاریخ در قبال افغانستان سیاست مشخصی داشته است، سیاستی که تامین کننده منافغ ملی آنها بوده است، امروزه منافع ملی ایران به شدت بیشتر از سایر کشورها باهم گره خورده است، سالهای خشک سالی برای ایران در راه است، یکی از سرچشمه های ابی ایران افغانستان می باشد. اگر در افغانستان ثبات سیاسی به وجود بیاید ایران خسران مبین خواهد کرد، یا باید بهاء آب را پرداخت کند و یا احتمال دارد که یک دولت مقتدر همه ابهای جاری را بر زمین های خشک افغانستان بکشاند و به ایران هیچ ابی ندهد.
قطع آب به معنای مرگ بسیاری از زمین های ایران در سیستان و بلوچستان و خراسان خواهد بود، و حد اقل گفته می شود که ایران سالانه در حدود صد ملیارد متر مکعب آب از منبع افغانستان دریافت می کند، اگر همین مقدار آب را در نظر بگیریم که هر متر مکعب آب هم یک دالر باشد نه دو دالر مبلغ آن مشخص است که سالانه چقدر ایران سود نقدی می برد، سوال این است که ایا در نظر است یک ملیارد دالر آن را به بنیاد امام حسین اختصاص دهد توسط آقای خلیلی که ایشان تصمیم گرفته است این بنیاد را ایجاد کند به جای مصلی شهید مزاری؟
6-      اقای خلیلی گفته می شد انسان زیرکی هست، زیرا با همین زیرکی توانست شهید مزاری را از سر راه خود دور کند، جایش را بگیرد، اما تلاش کرد که برای مدتی تثبیت کند هزاره ها شیعه نیستند، بلکه هزاره هستند، و هزاره ها پیروان مذاهب مختلف اسلامی و... می باشد. اما حالا چه شده است که در ماههای پایانی عمر سیاسی خویش به فکر شیعه سازی هزاره ها افتاده است؟ آیا شیعه سازی پروژه ای جدید برای بازی های سیاسی اقای خلیلی می باشد؟ گزارشهای تایید ناشده ای وجود دارد از سفر پنهانی ایشان در این اواخر به تهران و بعضی از منابع گفته است که ایشان به تهران نرفته است بلکه ساعتها در سفارت ایران مذاکره داشته است. هرچه که باشد. مهم نیست، اما خوب بود که آقای خلیلی در این اخر عمر سیاسی خودش نامی نیک در تاریخ کشور بر جای می گذاشت، دولت مردی نا کام، بهتر از این بود که شخصی که به افغانستان و هزاره و شیعه خیانت کرد! برای تامین منافع ملی ایران!
همه می دانند که مشی مذهبی، یک مشی ایرانی برای تامین منافع آنهاست، اما منافغ افغانستان برادری و برابری میان همه اقوام می باشد. و طرح ایجاد بنیاد امام حسین قبل از آنکه یک طرح وطنی باشد، طرح پروژه ای برای تامین منافع اقتصادی و سیاسی ایران است و جای تاسف دارد که از زبان چهره ای مثل خیلیلی شنیده می شود. همان طرحی که اقای محسنی نتوانست به پای عمل برساند اقای خلیلی تصمیم گرفته است آن را عملیاتی کند.

۱۳۹۲ دی ۳۰, دوشنبه

خامه ای اندر جواب هفته نامه مشارکت ملی و دفتر سیاسی حزب وحدت

خامه ای اندر جواب هفته نامه مشارکت ملی و دفتر سیاسی حزب وحدت

منصور میمنگی- منبع جمهوری سکوت


بارالها! نور معرفت ارزانی کن و طور روشنی بر ما، تا مس ها طلا شوند و خاکیان پر از خدا. خدایا! آفتاب را بر دل های ما نه تا برهیم از حقارت و پاک شویم از ره طهارت، شویم طاهر، يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ، خدایا! فهم بده به ما تا آخر، فَمَا لَهُ مِن قُوَّةٍ وَلَا نَاصِرٍ. صفا بده تا ماه شویم، از چاله و چاه رهیم، یا محمد! صلی الله علیه و اله و سلم، چقدر بی کس و یار است این پسر اَسلَم، اطرافش جمع است یک گله بی سواد به طور مسلّم.

بدان که ما همه از خاکیم و در خاک خواهیم شد و در اصل، ما از هر آلودگی پاکیم ولی برخی در گذر ایام ناپاک خواهیم شد. این خاکدانِ افغانستانِ لبریز از نفرین، پر است از سیاه مشق های سیاست بدور از کیاست، این مرز و بوم لعین پر از شیطنت و کین، نیست در مسلک و روش این مردم رسم و آیین و دین، بجز دل های چرکینِ که عاری است از یک زره شجاعت و برِی است از هرگونه شهامت. هر کسی دیگری را به کیش خود همی خواند و گمان همی برد: همه سیاه است و پیش همه ی مردم کاه است. این جا کاهدان است و یا طویله، آهای قوم و قبیله!

ندانم چرا ما همه بد شدیم       به بوی نجاست همه گَد شدیم
بود اصلِ ما نیک و فرّ و بِهی    ولیکن بدی می کنیم ما، گهی
چرا می کنیم دزدییِ آشکار    ز اقرار گریزان و دل بس فگار

القصه، شما، باشید دل شاد، همی دارید به یاد که نبشته ای داشتم نقشینه و نگار پر از نگین و زرنگار، بسیار موجز و اختصار بر قیراندودی نشریه ی نابکارِ خوار و زارِ وابسته به حزب وحدتی که از نقدم شد دل فِگار، با آن که نبشته ام بود از سر راستی، عاری از هرگونه پستی و حقارت، بدور از هر رذالت، بر دزدی هفت صفحه ای هفته نامه مشارکت، ارگان نشراتی حزب وحدت، که همانا حزب وحدت دو جوابیه گفتندی از روی زحمت، من، از این جواب ها همی افتادم سخت به وحشت و دهشت. چرا؟

بعد از نقدِ چون عِقد ثریایم، سفری داشتم به سرزمین آرزوهایم: میمنه. بی خبر از هلهله و غلغله و اینکه کاخ و باروی حزب وحدت افتاده است به وحشت و دهشت و خفت از راست گویی هایم که نقد عِقد ثریایم نه از سر کین بوده است و نه از ره کیش و آیین خاص، به راستی که دست دفتر سیاسی حزب وحدت تا لندن خلاص، برای هرگونه تقاص. روزها و شب های که حزب و درباریانش، رهبر و حواریانش تلخ کام شده است از خُلق تنگی روی بام شده است که ایدون می باید منصور بر دارد گردد، حالش زار گردد چون حلاج، ازیرا که عیان کرده است دزدی های هفته نامه حزب را بی خراج و باج، پاره پاره کرده است کالبد حزب وحدت را چون رخت گاج.

چند روزی که رخت سفر بر بسته بودم و تخت حضر برچیده بودم، سفری داشتم به سرزمین های شمال کشور، از کجا دانم که قلبِ دفتر سیاسی و مشارکتِ ملی گشته بوده است تَشوَر، منِ که دور بودم از هلهله و ولوله و غلغله یِ شهرِ هزار رنگِ کابل، وه! چقدر بد است شهر کابل؛ ملک پر از شیادانِ آسمان جُل. رفته بودم تا لختی بیاسایم از این غالمغال روزمره، که هیچ شناخته همی نشود در این شهر سره از ناسره و طلا از مس، خس و خاشاک و زمرد یک سان است در این شهر پر از افاده و فیس، تنها ذی بهاست آدم های کاسه لیس، هیس! بلند نگو که عالی جناب نکند خیس، دارد نوش جان می کند چیپس. سپس رخت بر بستم به مزار، شهری پر از مردمان نزار و خار و با نعمت، اگرچند آن جا شاه بی کلاه همی کند حکومت، اما، این شهر، نیز از اقمار دیگر شهرهای وطن است و بوستانی از این چمن است، بغل بغل عطر یاسمن است و مشک ختن است.

باری، در این مدت چشم بسته بودم از آواز دُهُل زمانه، بی خبر بودم از گفتار جاهلانه و جوابیه مشارکت ملی و دفتر سیاسی. تا این که دوستی از کابل تلفن همی کرد و بانگ داد: آهای مرد! مرد ولگرد، برگرد بیا ببین که حزب وحدت تب کرد. گفتم: مرا بِهِل که خواهان یک قریش اسودگی هستم اکنون هیچ نگو که بی دُهُل مستم، از زیر کار و بار رَستم، تا از فرسودگی کار، لختی، تن راحت سازم همی و بیاسایم دمی.

دمی ساز و آواز خود سر کنم   کمی محنت کار را در کنم
بیاسایم از هستی و نیستی   بگیرم برای خودم لیستی
چه ها هست راه تن اسایی ام   بریزم به دریا، دریای غم

و آن دوست گفتا: دفتر سیاسی حزب وحدت، از سر کین و کدورت، از ره شقاوت، با بغاوت به تو تهمت زده است همی و نبشته است جوابیه اش را از الف تا یا، عجب به پا شده است غوغا، وا ویلا. وانگهی همی دیدم که به نقد من که نقد زر است و دریای گهر است که نه از سر عناد بوده است نه از باب منقاد رهبری حزب وحدت، بلکه از سر تشخیص سره از ناسره بوده است و تبیین آدم درستکار از نادرستکار و دزدان سر گردنه، دو جواب داده است سبک و تُنُک و خُنُک که سرمای یخبندان قطب شمال را خجل کرده و دهان آدمی را از خنده کِیل، پای در گِل و لای آمده است تا ندا دهد: آهای منصور میمنگی: "هفته نامه مشارکت ملی اتهامات وارده مبنی بر "گدایی" " بی مایع گی" "سرقت" را وصله-های ناچسبی بر پیکر خود می داند و بکارگیری این گونه ادبیات را بیش از آنکه نشات گرفته از نقد علمی، فنی و کار ساز از کار رسانه ای هفته نامه تلقی نماید عقده گشایی برخی از فرو مایع گانی می داند که در پس هر واقعی مترصد ضربه زدن به هفته نامه مشارکت ملی و در پس آن حزب وحدت اسلامی افغانستان می باشند." (متن جواب هفته نامه مشارکت ملی)

عجب روی دارد عجب آبروی         که دزدی نماید، کند گفت و گوی
که من بی گناهم تویی عیب ناک        برو ای خلیلی! بنه سر به خاک
گذشته است دوران خر کردنت       رسیده است دوران تر کردنت
اگر مردِ ایدون برو مرد باش       چو چشمه مداوم همی سرد باش
یقین پوست گاو کرده ای روی را         دژم کرده ای تو یکی خوی را

وانگهی که این بخش از جواب را خواندمش، جوابیه را کمی از پیش چشمانم راندمش تا خوب بیندیشمش. ناگاه به خنده افتادم قاه قاه و گریستم به این منِ بی گناه، ای داد! بی خبر همی بوده ام که حزب وحدت اسلامی به رهبری محمد کریم خلیلی، از سر خیره سری، جور کرده است ترمینولوژی نوبری و واژگانِ نوی را کرده است وارد ناوگانِ زبان دری، عجب دربدری! که همانا "بی مایع گی" و "فرومایع گانی" باشند. برخاستم، رفتم جلو آیینه تا ببینم این کمینه آیا نقابی بر صورت دارد و دلی پر از حیلت و سیرتِ پر از دیو و دد؟ یا این که دیوان پس کوه قاف، در خانه حزب وحدت خانه کرده اند هستند علاف، تا ژاژخایی خود را جار بزنند و فرسودگی دیوان و دفتر و دستک حزب و هفته نامه مشارکت ملی را زار بزنند و ژرفای حقیقت از تهی حزب وحدت را جارو کنند و پارو زنند.

همی ناگهان گشت تاریک و تار   ز دست جوابِ گله نابکار
به چشم خلیلی جهان تیره شد     به نقد زرم یک سره خیره شد
سراسر تنش لرز و ترس بوده است    ز دست غلام و ملامانِ پست
وزان بعد مایه به مایع گستت   خلیلی به روی زمین بنشست

بر خود اندیشیدم: آیا این منِ تنِ خاک بدنِ زاده ی کوه و دمن و رها از هر بند و رَسَن، از چه روی عقده کشایی کنم و مترصد ضربه زدن باشم به کسی؟ نه به کسی، بلکه به خسی، ای خدای دادرس! به فریاد من برس، چرا عقده گشایی همی کنم آن هم بر پلاس کهنه و پاره و پوره حزب سبیل مانده از نسل پارتیزان های دوره نظامیگری، لاابالی گری، می نگری؟ که از سر ناتدبیری و یا پیری و یا خیره سری نتوانست بسیج کند منابع بشری، نشد که جور کند حزب معیاری و تدبیر کرد به دور و بر خویش یک سیستم مفت خوری و گرد آورد در اطرافش جمع بی سوادانی از این ملک بی سواران درس ناخوانده که نشاید تشخیص بدهد فرو مایه را از فرو مایع.

خلیلی بود نام آن نامدار    فرا خوانده است مر مرا کارزار
"چو فردا براید بلند آفتاب"     خلیلی نمایند رخ بر نقاب
چرا چون که دزدان غارتگرش  ز نقدم سراسر شده لش و پش
مقالات مردم دزدیده اند   که دزد است سزایش به زنجیر و بند
ندانم چرا داده است او جواب؟    نترسیده است از حساب و کتاب
همی کرده است دزدیی آشکار   غلامان و اصحاب آن نابکار
اگر کاره بود او یکی لشکری   ز فرزانگان گرد همی کرد بسی

همی دیدم که هفته نامه مشارکت ملی از سر تنبلی، مهملاتی را جور کرده است گزاف، کشیده است شمشیر از غلاف تا ببُرّد مرا از سر تا ناف، فقط مانده است که فحش و ناسزایم بدهدم با حرف کاف! آیا بی سوادی حزب وحدت است که به این گونه می زند لاف:
"عقده گشایی برخی از فرو مایع گانی می¬داند که در پس هر واقعی مترصد ضربه¬زدن به هفته نامه مشارکت ملی و در پس آن حزب وحدت اسلامی افغانستان می باشند."

ایدون به بادار شریکی، به حلاوت رفیقی، پناه به خدا از افراد شقی، قسم که دفتر سیاسی و هفته نامه مشارکت ملی از نیروی انسانی است معاف، فقط برود پس کوه قاف تا شود از چنگ منِ تیز چنگ معاف وگرنه تکه پاره اش می کنم از نوک سر تا ناف بیایند جمع کند ببردش بین لحاف، وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّه جَنَّتانِ. ایدون گذشته است دوران پارتیزانی، اگر مرد است بیاید به رزم من با قلم و قلمدانی نه با تفنگ و تف دانی.
من آنم که عقده ندارم یقین خدایا بیا و مرا نیک بین

نه آنم که باشم فرو مایعی    نه باشم فرومایه و طایعی
نباشد به دل کین از هیچ کس    بیا و ببین ای بزرگ دادرس

از چه روی منِ حقیرِ که همیشه کارم استوار است به تدبیر و نیست بر پایم هیچ غل و زنجیر، نه بنده و غلامم مر حزب وحدت، نه همی دارم بر دل یک زره شقاوت، از چه روی داشته باشم بر دل عقده بر هفته نامه مشارکت که این کار است بغاوت. با خودم اندیش همی کردم ایدون، صواب آن بود که هفته نامه مشارکت ملی، از ره خویشتن داری، احترام به شعور ملی، اعتراف می کرد مر گناه خود را و غلاف می کرد مر دود اندیشی را که دود، چشم انسان را کور همی کند و بایست حزب وحدت به جای بدگمانی های خود، حزب معیاری جور همی کند و چشم تمام سیال دارانش را کور و خانه نمور حزب خود را از منابع بشری و نیروی انسانی پخته، پُر و تقبل الله ایام السرور. نه اینکه نقدِ چون مروارید مرا عقده گشایی خوانند و سپس تهی از سواد خویش را عیان سازند و خفت خود را پشت مهملاتش پنهان کنند، زمانه نه آن است که چند پیر و پتال و یک مشت نقال و یک گله بقال و چند آدم بی سواد بی سیال که ندارند سواد اندازه یک شغال، جمعی از ابسقال که وارونه به تو داده است انتقال مر نقد چون صدف مرا بر دزدی های اصحاب هفته نامه حزبی تو که در آن هست جمعی چون رمال؛ در گرد و بر حزب جمع می شدند. بلکه حال، عصر درس خوانده هاست که می کشد مو را از ماست، منصور میمنگی خواست که مو را بکشد از ماست زیرا ایدون که ماست ترش در کار نیست و دزد نامه شما لایق بازار نیست اعتراف به دزدی از سوی شما نباید باشد عار، اگر مردید به حال خویشتن کنید گریه زار زار، وگرنه دزدگیرهای هوشیار شما را خواهد کرد غار غار، وانگهی مثل کلاغ خواهید گفت: قار قار قار، قار، قار، از چه روی نیت نیک مرا به عقده گشایی کردید عیار؟ هان! هفته نامه نابکار که تهمت می زنید به من از سر بغاوت و شقاوت به طرز آشکار که منصور، عقده گشایی همی کند؛ آهای خبردار، من نه آن فرومایع (فرومایه)ی هستم که در حزب شما باشم غول و زنجیر و یا نان خور پیر و یا چاپلوس مزد بگیر، مثل پلنگ می زنم نفیر: حزب وحدت بیچاره برو بمیر! با این جوابیه های بی نظیرِ بدطعمِ مثل پیاز و سیر که پر است از ناشیانگی سیاست، دور هستید از کیاست، چرا اختیار نمی کنید خاموشی، بروید به کنجی مثل پیشی، حالا مر منصور را می گویید: توهین گر؟ اگر مردید بیاییم در محضر رسانه، بکنیم با هم مباحثه که چه کسی است بر حق و اگر من بودم ناحق، بزنید گردن مرا بشکنید شَپَلَق، بزنید پاهایم را نرم کنید شق شق، تا معلوم شود کیست عقده گشا؟ آیا من هستم؟ حقیقت را بکن افشا نه این که پشت سر من بکنی حاشا. بارک الله تعالی.

داد و بیداد از جواب حزب تو    تیر زهر آلود برامد از گلو
از چه روی ناسنجیده گفتی جواب    لای لای ای طفل غمگینم بخواب
اول از هر کار برو خود پخته کن     لشکریان را لجام و نوخته کن
تا کمی آدم شود نیروی تو        با جدال نیک بیاید گفت و گو

جدال احسن
نیکو آن بود که حزب وحدتِ پر از ترس و وحشت، با دارای بودن نعمت سواد و دانش فراوان، همی می کرد خوانش قرآن که نیک فرموده است: «اُدْعُ اِلي سَبيلِ رَبِّكَ بِالحِكمَةِ و المَوعِظَةِ الحَسَنَةِ وَ جادِلهُمْ بِالَّتي هِيَ اَحسَنُ اِنَّ رَبَكَ هُوَ اَعْلَمَ بِمَن ضَلَّ عَنْ سَبيلهِ وَ هُوَ اَعلَمُ بِالمُهْتَدينَ، و نیک در سُفته است اعنی: مردم را به سوي راه پروردگارت به حكمت و پند و اندرز نيكو بخوان و با آنان به نيكويي مجادله نما، نه اینکه باد کنی کاه، گاه و بیگاه، در باد دهی خیمه و خرگاه، ای آدم آگاه!

هان! دزد نابکارِ غدار، بزنم به رویت حشره کش تار و مار تا محو شوی از روزگار؟ یا می کنی انکار که من ننوشته ام جوابیه یا بیا بنویس جوابیه و بگو: من غلط کرده ام بسیار و بکن چنین اقرار: همی دارم اقرار که بد کرده ام باربار که به منصور تهمت زده ام چون هستم بدکردار، همی کنم به دزدی ام اقرار، به بادار شریکی که نکنم از این ببعد چنین نشخوار.
سزایت خلیلی همین بود و بس بدانید که اطراف تو نیست کس

تو لایقِ فرزانگان نیستی   سزد مر تو را مر کاپی پیستی
برو جمع کن سر بنه روی خاک   که از فقر آدم شدی تو هلاک     

بار الها! برگوی مر مرا از چه روی، با کدام خوی درشت، درست بزنم بر دهان جواب گویان مشارکت مشت، تا دندان هایشان بریزند و از شهر و دهر بگریزند و شهر اندر شهر بلرزند تا از این ببعد نکنند از این بلاهت، مرتکب نشوند به این سفاهت که مر مرا عقده ای خطاب کرده اند و مر مرا عتاب کرده اند که ای منصور! تو عقده گشوده ای. بارالها! مر مرا نصرت بده تا چون "جری" تمام دندان های "تام" را یک یک بریزانم روی زمین نه از روی کین بلکه از سر تادیب و تعذیب، آهای چرا کرده ای نقد چون مروارید مرا تکذیب؟ ایدون هرگز انسانی، صداقت کسی را و متانت انسانی را به سخره نگیرند و دست نگه دارند از ژاژخایی ها و زان پس ره راستی پیشه کنند و ریشه بر تیشه خویشتن نزنند و بن و بنیاد بی ریشگی خویشتن را نکنند و ایدون مر هر مردی را راستگویی ره نجات است که گفته اند: النجات فی الصدق و ان الهلاک فی الکذب.

مر حزب وحدت و محمد کریم خلیلی را بعد از درود عطر اندود، پند همی دهم: هان حضرتا! به جای بدبینی هایت شکر افشانی هایت، بایست لشکر جرار جور کرد تا از واژگون بختی بدر ایی، این است رهایی تا رها یابی از پرتگاهی که در پیش رویت است. برو حزبت را حزب بساز تا شوی دم ساز وانگهی بکن رقص و آواز و نیروی انسانی گرد آور که از قدیم الایام گفته اند: "ز نیرو بود مرد را راستی/ ز سستی کژی آید و کاستی" ازیرا که نیروی انسانی کارامد عز و جا و شوکتت را حفظ همی کند و نیروی نابکار تو را به نصف جو برابر همی کند.

ایها الناس! از خنده گریه ام برامد، اف که حوصله ام سرامد، جوابیه حزب وحدت با کر و فر آمد، بیا تماشا کن غریو جوابیه را، که گوش فلک را کر کرده است و تمام مردم را فکر خر کرده است:

"متاسفانه در طول دوران گذشته کم نبودند افراد و جریان های که با نکته بینی و ریز شدن در نقاط ضعف حزب وحدت در صدد ضربه زدن به دستاوردهای این حزب و جایگاه بی بدیل آن در افغانستان بر آمده¬اند بنا نگارش چنین مطالبی تازه¬گی ندارد و نیازی به بازگشایی بیشتر موضوع نظر به عیان بودن براهین احساس نمی¬شود. اما تاسف بارتر و البته حزن برانگیز تر اینکه عده¬ای ابن الوقت این زمانه جامعه ما که سود و منفعت خود را در یک شکم سیر نان خوردن به همراه پیاز می¬دانند آتش بیار این معرکه شده¬اند. ایشان در پرده دری از آنچه که خود روزگاری افتخار قلم فرسایی در آن را یک وجیبه الهی و قومی برای خود می دانست از سایرین پیشی گرفته است."

ایهاالمومنین! هلا بیا و ببین، چه بلاهت و سفاهتی است در این دیار ما، روزگار دوار ما، بی تحمل است حاج زوار ما، که هیچ نیست بر این مردم ننگ و عار همی گویند مثل مردمان کوچه و بازار، باز هم ببینیم متن خردمند روزگار، ای روزگار بدکردار که هیچ شرمت نیست شاید گرمت هست، عرق کرده ای بسیار؟

"بنابراین باید از این استاد پرسیده شود چرا هفته نامه مشارکت ملی؟! (جوابیه هفته نامه مشارکت ملی)
صواب آن است که جواب ندهم مر جواب نویس را تا بیشتر نکشد عذاب، سزایش بادا باد، عقابش جهنم باد. صلاح آن بود که جوابیه نویس همی می رفت سنگ قبر نویس می شد تا روزنامه نگار البته صلاح خسروانی من این است که به همین بسنده خواهم کرد: هان! این من شب گرد در یکی از ولگردی های شبانه بی بهانه دزد را دست به یخن از حزب وحدت اسلامی و دفتر فرهنگی معاونت دوم ریاست جمهوری کشانده ام به میدان. بد است؟

"شبانگاهان که مخمور شبانه"   خلیلی جان گرفته است بهانه
همی گوید که منصور ماجراجوست    خدا لعنت کند ان که دروغگوست

بدان ایدک الله تعالی، مبارک بادا خِرَدِ مرد جواب دهنده ی هفته نامه مشارکت ملی، آخ که مستحق است یک سیلّی که دهان و دماغ یک شود تا دهانش رَوَک شود:

"ضمن رد ادعای سرقت توسط هفته نامه مشارکت ملی نقیصه وارده را ناآگاهانه و غیر تعمدی می داند"

چنان خنده بر من خاکی عارض گشت که از درد گرده به ستوه آمدم سپس سرم را همی کوبیدم به دیوار به ناله آمد دار و برفت از سر من آرام و قرار گویی این که جهان گشت تاریک، نفسم شد باریک از خنده. وانگهی همی رفتم تا پناه ببرم به قانون، ایدون اگر ملانصر الدین می شد خبر دار بی چون و چرا، می کوفت سرش بر دیوار تا زاغ و زغن می گذاشت پا به فرار، چون که در قانون مطبوعات امده است این اقرار: "سرقت ادبي عبارت است از نسبت دادن عمدي تمام يا بخش قابل توجهي از آثار و نوشته هاي ديگران به خود يا غير، ولو بصورت ترجمه." (تبصره بند نهم ماده ششم قانون مطبوعات)

شگفتا! چه چیزی را رد خواهد کرد هفته نامه به طور اشکار؟ عجبا! چه آمده است مر مردمان دزد مدار نابکار مکار این شهر را وَمَكَروا وَمَكَرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيرُ الماكِرينَ، آنانی که هم دزدی همی کند و هم عاری و منزه بداند از گناه گردن خود را. ملانصرالدین همی به خنده خواهد افتاد از این صورت پوست پینه بسته حزب وحدت مگر پوست شتر بسته است بر صورت که از سر کدورت به ارمغان آورده است برودت قطب شمال را و دریغ نکرده است مجال وقاحت را بر کردار خویشتن و رفتار بیش از بیش محال.

بارالها! رحمی نه بر دل که مانده است پای دفتر سیاسی حزب وحدت بر گِل، جا دارد بدهیم جایزه به خاطر بی کیاستی اش یک مندیل، تا به سرش کند آقای خلیل، چون که نمی تواند حزبش بپیماند منزل راستی و پر است از کاستی و ندارد مردانگی و لبریز است از چشم پارگی، زیرا که ندارد شجاعت اعتراف، بی مایه است ولی می کند پف و پاف که این منم حزب بی بدیل، حزب عریض و طویل. و آن دفتر سیاسی، آن مفسر جالباسی، چنین رجز خوانده است:

"حزب وحدت اسلامي درعين حالي كه مراقب توطئه آفريني ها وغوغا سالاري هاي حلقات مغرض در آستانه كمپاين انتخاباتي مي باشد، محتواي مقاله "منصور ميمنگي" را به هرصورت قابل بررسي و تعقيب مي داند. لذا كميته سياسي حزب، هيأتي را براي بررسي و پيگيري همه جانبه موضوع تعيين كرده تا به اتهام وارده بر هفته نامه رسيدگي نمايد. كميته سياسي حزب پس از دريافت يافته هاي هيأت، قضيه را تحلیل وارزيابي نموده، تصميم مقتضي را در زمينه اتخاذ خواهد كرد./ كميته سياسي حزب وحدت اسلامي افغانستان"

ایدون آن دفتر سیاسی مر مرا توطئه آفرین خوانده است با بدی ها و زشتی های اخلاقی قرین خوانده است و گوئیا غوغالا سالارم و سخت فرد نابکارم که از ره راستی به کنارم و افتاده در لجن زار حلقات مغرض، من هستم به این تهمت دفتر سیاسی حزب وحدت معترض.

و اما، اکنون که به پایان می رسد این دفتر، قبل از این که تمام شود منبر، بِهِل تا بگویم از چه روی نبشتم این جوابیه را و از چه خاطر تحریر کردم این نامه را که پر است از در و جواهر تا به یاری رب قاهر دندان های دفتر سیاسی و هفته نامه مشارکت را بریزانم تا آخر تا نکند قرُّ و فِر، من نیستم آدم شریر، اگر کسی به من بد کند، همی هستم زمهریر، برهم همی خواهم زد سریر و تخت و بخت و دبیر.

دلیل اول- هان! دفتر سیاسی که ندارد سیاستمداری، جز چند تن نابکاری، اگر می داشت جوابی می داد درخور شان، ای دفتر سیاسی! اگر داری رو کن چه داری؟ شمه ی فهم سیاسی، اگر مرده نیستی بده یک جواب دیگری. آری، نیست در تو جرئت و جسارت عیاری و جوان مردی، حالا مر مرا متهم کرده ای به وابستگی به حلقات فراری؟ از ره نابکاری؟ آیا تهمت تو به من نیست بزهکاری؟ و داده ای به من رنگ تعلقات، خدا بدهد به تو برکات. ایدون وقتی در تو نیست حیا، حداقل بترس از خدا و شرم کن از خلق الله آزرم کن و بیا خُلقت را کمی نرم کن بنشین رو به رو و دو تا دو به دو تا برایت بسازم فاش، بیا اخم بشکن از قاش، ای قره قاش! از چه روی خجالت همی نکشی تا مر مرا به توطئه افرینی کنی متهم، هی! می خواهی نگذارم به ریشت یک زره پشم؟ صورتت را از ته بتراشم لشم؟ و اینک هلا! هل من مبارز من بلند است اگر دل در قاب سینه ات بند است، بیا در مصاف تا شوی شکاف شکاف، ای استاد لاف و پتاف! به جوابیه ات بخند و گریه کن یا به نادانی اعضای دفتر سیاسی بسنده کن و دل از سیاست کنده کن، برو در پی نانوایی که نانوایی شرف است، مردم و خلایق طرف است.

چرا تخم کین کاشتی ای مرد خوب       به راستی چرا کردی تو هاپ و هوپ
ره راستی بد بود ای نیک مرد؟         که رفتی به بیراهه ی پر ز گرد

به خیل و حَشَم امر راستی بده به بازار بد امر کاستی بده
ایدون، منم، منصور میمنگی پرم از هیمنگی، پاره ات می کنم با تمام کر و فرت، خویش و نرت اگر داری تو نشان مردانگی، بیا به میدان خدا و راستی، خود را بکن عیان تا در حضور رسانه های بزرگ جهان، بکنیم گفت و گوی، اگر داری آبروی وگرنه مردم یقین خواهد کرد به دزدی ات ای استاد های و هوی، حالا تو مرا می گویی که غوغا آفرینم؟ من اینم: منصور، همانند منصور حلاج اگرچند ندارم تاج ولیکن به هیچ کسی نمی دهم باج تا باشم چون منصور حلاج سر بر دار و اگر تو حاضر نشوی بر سر قرار می رود آبرویت در شهر و بازار، این است، رجز خوانی من ای رییس حزب وحدت! بیا جنگ کنیم تن به تن یا بده گردن به رَسَن، حالا دفتر سیاسی تو توهین می کند سخت، ای نگون بخت، بیندازم از تخت؟ تا شوی واژگون بخت؟

"چو فردا براید بلند آفتاب"    خلیلی، من و "گرزِ افراسیاب"
همی بر کنم برج و باروی او    نشاید که نامی بماند از او
مرا توطئه گر همی خوانده است   او از عدل و انصاف مرا رانده است
همی گفته: او است غوغاگری  یقین بوده ام من از این ها بری
و حال آن که من از سر راستی     بدور از عناد و دور از کاستی
نداشتم غرض در ته قلب خود   بودم در کنام خودم همچو رود
که ناگه گلِه چاپلوسان او    همی تاخت بر من بسی زشت خو
منم نسل امروز مرا نیست کین     نه جنگ آوری کرده ام نه کمین
تو و نسل تو سنگری ساخته اید        به مردم مظلوم ما تاخته اید
من از دزدیی بخش فرهنگی ات      سیاسی میاسی و مرهنگی ات
اشاره همی کرده بودم کمی        تذکر همی داده بودم ولی
تو ناگه بشوریدی بر من چرا   فرا خواندی ای شیخ خشم مرا
بودم من پلنگ غنوده به خود      ولی کرّ و فرّ تو آورد دود
من و نسل من هی مدارا کنیم    دلت هست ایدون که رسوا کنیم؟
تو و نسل تو قاتلان وطن          من و نسل من عاقلان وطن
من و نسل من ننگ و عار آیدم         که با تو و امثال تو بزم و رزم
همی داشته باشم ای مردِ پیر    برو خانه ات خوب آرام گیر
رسیده زمانِ تباهییِ تو         من و نسل من نیستیم تند خو
من و نسل من منتظر در وطن   تو و نسل تو را کنیم ما کفن
تو و چاپلوسان درگاه تو         تو و مستشاران آگاه تو
گله بی سوادان الدنگ تو         ببردند از ما بسی آبرو
وزان دزدی و آن دو پاسخش        وزان بوق و کرنا و آن کش و فش
برو کاه بنداز به پیش همه       تو باشی شبان و همه چون رمه

هلا! این گز و این میدان، هی میدان طی میدان، من از مزار خواهم امد به میدان، بیا تا مردانه صاف کنیم میدان و مصاف کنیم. تا مردم نگاه کنند حقیقت را و ببینند شقاوت را که چه کسی حق است و باطل و چه کسی هست مستحق طیر ابابیل، اهای قابیل! این، منم منصور هابیل خواهم کشت تو را با بیل، حالا حزب تو با دار و دسته اش می کنند قال و قیل که منصور میمنگی توطئه آفرین است و غوغا قرین؟ افرین! این است حرف حسابت، کار و کتابت، این منِ که نداشتم هیچ غرض و نبود در بین هیچ مرض، جز گوشزد صادقانه، لایحه ای از سر رضاکارانه تا عبرتی باشد برای اصحاب قلمت، گرم باد چای و دمت، این طور است مردانگی؟ این نیست راه جاودانگی.

"دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر     کای نور چشم من بجز از کشته ندروی"

ایدون اکنون که قلم به این جا رسید، بدان که خاطر من رنجور است از نیش زبانت. من نه به فکر تو بوده ام و نه به یاد انتخابات، تو وارد کردی بر من اشکالات، یادت باشد که بازهم همی خواهم آمد به سراغت تا بپرانم خواب از باغ و راغت خواهم همی رفت به سراغ تک تک اعضای هفته نامه ات از اول تا اکنون تا بگیرم معلومات جامع، یا مگر در همان دوئلی که گفتم بیایی مرا بکنی قانع به حق خدای صانع، روزگارت را چنان بسازم تار که از دست بدهی آرام و قرار چون مار، مگر بیایی در دوئل به طور مردانه، در حضور اصحاب رسانه تا فرا خوانیم قضاوت مردم را و بزداییم ذهنیت های شوم را. دوئل من و تو تعیین خواهند کرد سیاهی و سفیدی را به بار خواهد آورد تباهی را برای آن که سیاه است و جای سیاهی در چاه است.

چو فردا شود روز، من آیم به جنگ     ندارم سلاح و ندارم تفنگ
تفنگم بود منطق و گفت و  گو قلم، کاغذ و ذهنِ دور از عدو
نشاید که حاضر نباشی هلا         اگر راست گویی بیا های بیا
بیا تا کنم مر تو را پاش پاش    همانند پشه سر دیگ آش
همان دفترت که سیاسی بود   نه دفتر که او پاک قیاسی بود
قیاس مع الفارق است ای زوار     به آن است که اینک کنی تو فرار

اگر نیامدی در سر قرار دوئل، روز را بسازم به سرت زنبیل، چون حرفایت بوده است دروغ، ادعاها و کش و فش دفتر سیاسی ات بوده است مثل کشک و دوغ، به باریکییِ چوغ، چرا مر مرا به تهمت گفته ای: منصور از سر کین گفته است؟ سخنانی را از سر بیهودگی تفته است؟ ایدون باشد تا باز هم ببینیم یگ دیگر را مردم ببیند تو و کرو فر را، هر کسی که حاضر نشود به دوئل، پای و سرش خواهد شد کِیل از ضرب بیل.

ایدون اگر نیامدی سر وقت، خیالت باشد تخت که خواهی افتاد از تخت و بخت، بیا، مباحثه نیست سخت. اگر حاضر نشدی آوان غَرَنی فیر خواهد شد بر سرت، دود همی خواهد شد پیکرت و هیچ نخواهد ماند اثرت چه اینکه من منصور هستم حلاج وار، برج و بارویت را کنم غار غار حالا به صداقت من می کنی توهین؟ نقد چون مروراید زربفت مرا می خوانی لعین؟ یقین تو سزاوار خاکستر خواهی بود و شدیار، آری بیا ده روز بعد در سر قرار در محضر حضار تا با هم کنیم دوئل یکی ما جان بدهد به عزرائیل.

بدان دامت برکاته که ده روز الیوم نشر این جوابیه در نشریه، همی فرصت داری تا در حضور رسانه ها بدهیم چلنج اگرچه تو داری گنج و مر مرا نیست نصیب جز رنج، اما، منصورها همیشه بر دار رفته است نه از روی دیوار کسی تا بدزد اموال کسی و مرتکب شود کار شوم در این مرز و بوم. بارالها! نصرت بده منصور را تا محو کند هرچه پلشتی است اندر وطن، تن تن تن تتن تن، منصور گردان منصور را که نیست در کارش ناعدالتی، هست کارش سراسر پاکی و ندارد از کسی باکی چون کار اش پاک است از محاسبه چه باک است.

الا ای حزب وحدت ای یگانه   صبا اول بزن زلفا رَ شانه
موهای تیت و پاشت نرم گردد     دلگ ریش و ریشت گرم گردد
دیگر هرگز نکنی پف و پتاق       برو آرام بنشین ته اتاق
بکن گریه ز دست بی کسی ها     نداری هیچ گاه تو دسترسی ها
به آدم های خوب این زمانه       صبا اول بزن زلفا رَ شانه
برو اول بخوان تو دیپلماسی      وگرنه از فنون ها تو خلاصی
نشد تو جور شوی حزب حقیقی     تمام تار و پودت است خلیلی
منِ شاعر ز دست تو غمینم         خبر داری که من در شعر نگینم؟
"خداوندا نگین را تو نگهدار"         جوابگویان گذارند پایِ فرار
تمت باالخیر
الاحقر المذنب، منصور میمنگی