1-
خدایا تو گفته بودی مورچه دولی مار کرد زد کون
مبارک اوگار کرد! ما نیز چنین کردیم! خدا یا شنیده بودیم که یک نفر از شمالی ترین
نقطه شمال کشور، روزی و روزگاری نه چندان دور در خانه خود نشسته بود و بعد رفت از
خانه رقیب خود را دستگیر کرد و اورد و
مقعد مبارکش را به روایتی با بوتل وبه روایت دیگر با چیز دیگر متبرک کرد! ان مقعد
آنقدر معجزه داشت که اینکه او را تا مقام دوم مملکتی منزلت داده است! ما گفتیم
شاید مقعد حضرت مرتضوی که از مقاعد مطهر به شمار می رود را ما زیارت کنیم بلکه پیش
از آنکه مرده باشیم تا آن مقام که رویای سالیان دراز است برسیم! ندانستیم که مقعد
ندیده مقعد بر باد رفت و عزت ما به رسوایی همی رسید و...
2-
خدایا در این دنیای خاکی ات ما همه را شناختیم؛
و آموختیم که چگونه بر ساز آنان برقصیم و به آهنگ آنان بگریم و و بر فلوت آنان
دمبک زنیم! اما هیچ گاه نتوانستم این هزارگان را بشناسم! به یاد دارم که آن آغازین
سالهای پیروزی آدمکشان قهار یعنی همان مجاهدان بی یال و دم بود که ما از پا بوس
شاه حجاز آمده بودیم و خیل هزارگان از پل سوخته تا میدان هوایی به استقبال ما غول
پیکر و موتر و ولگاهای چپات روی قطار کرده بودند. و به زیارت ما که از زیارت شاه
عشوه و بزرگ عیش و شادی آمده بودیم شتافته بودند. و ما خوش بودیم که می شود با
پیسه عربستان شیعیان را چون گله های گوسپند از چراگاه تا قربانگاه هدایت شان کرد.
پندار ما این بود
که در میان هزارگان یک گرگ تیز دندان وجود داشت؛ نامش را همه دانند ما گفتیم که
این گرگ دشمن شیعه است؛ این گرگ مفسد است؛ این گرگ محارب است این گرگ و... گفتیم
این همه اوصاف را بر او بچسپانیم هزارگان او را رها می کنند و به دنبال ما همچون
گله گوسپندان خیز می زنند؛ اما دیدیم که اشتباه کرده ایم؛ هزارگان ما را رهاکرد و
به گرد او چون پروانه و شمع نمایش بر پای داشتند. ما تنها ماندیم او او اما در
قربانگاه رفت و با خون خود جویبار جاودانگی را تا بی نهایت افقهای دور جاری کرد و
زندگی را بر پیروان خویش تفسیر نو نمود و طووفان خون او ریش ما را سرخ کرد و عرق
شرم بر جبین ما جاری نمود. باور کردیم که نیرنگ شیعه بودن بر جان این مردم نخورد و
آنها هزاره تر از هزاره شد!
3-
سالهای پسین هزاره ها یکی از پی دیگری سکولار
تر می شد؛ مذهب برایشان معنا و مفهوم نداشت؛ بر این باور شدم که باید تیشه بر ریشه
مذهب زد؛ دوباره خود را از این انزوا بیرون کشم؛ دوباره خیل هزاره ها را به پای
منبر خود بیاورم؛ همین بود که در جلسه رسمی شورای علما به ریش سید مرتضوی چسپیدم؛
خواستم آن ریش را از ریشه تراش کنم؛ و گفتم اسلام هرچه می کشد از بنی هاشم است؛
بنی هاشم مردمان خود خواه و جاه طلب و نیرنگ باز بود؛ و با شجاعت تمام گفتم که
سرچشمه فتنه همان صادقک است همان که از او بنام امام جعفر صادق یاد می کنند؛ او
برای اولین بار در اسلام خط نفاق را بنیان گذاشت.
فکر می کردیم که
هزاره ها هم از سادات نفرت دارند و هم از تشیع و ما با این سخنان می توانیم همه
شان را بار دیگر فریب دهم اما باز دیدم که همه شان رفتند بر عبای سید مرتضوی از
نواده گان بنی هاشم خود خواه گریستند و بر علیه من سنگر گرفتند و بر من تاختند که محسنی
انگشت بنی هاشم خورده است!!!
خدایا خودت به من
هزاره شناسی بیاموز اگر از خواب بیدار شدی
قربانت شیخ اصف
ملنگ محسنی







