بايگانی وبلاگ

۱۳۹۴ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

کاش انسان می شدیم

کاش انسان می شدیم
یونس حیدری
کوچه های پر از خاک، انسانیت ما را در خود دفن کرده است، از ما اما گودی هایی ساخته است که اسیریم، اسیر قوم، اسیر قبیله، اسیر دین، اسیر مذهب و ...
کوچه های پر از خاک با گربادهای خود ما را به هوا برده است، غافل از آنیم که ما تهی شده ایم؛ تهی از انسانیت؛ و انسانیت ما را باد برده است با خود در دور دستهایی که دیگر چشم ما از دیدنش محروم است و ما مغرور شده ایم، فکر می کنیم که در هوا وقتی بادی می رقصاند ما را، ما بزرگ شده ایم! نمی دانیم که ما تهی شدگانیم!
وقتی در آئینه شهر به تماشای شهر می نشینم از خود می پرسم براستی ما کی به خود می آییم و به انسانیت از دست رفته خویش باز می گردیم؟ شهر مملو از موجوداتی هست که نام خویش را انسان می نهند، اما من موجوداتی می دانم که فقط با دو پای راه می روند اما چیزی از انسانیت در آنها وجود ندارد؛ آخر چطور می شود باور کرد که انسان باشد؛ ملایش فتوا دهد و انسانهای دیگر فرخنده را زنده زنده تا نهایت مردن بکشد و بعد اقنا نشود و به تماشای رقص آتش آن بنشیند و بر خود ببالد که جهاد کرده است!!
چگونه نام این جماعت را می توان انسان گذاشت؟ براستی ما تهی شدگان نیستیم؟ شهر در امواج موجودات دوپای غرق است، موجوداتی که مهربانی شان سیلی است!
محبت شان دشنام، مهر ورزی شان لگد و...
ما از انسانیت دور شده ایم، بازگشت به انسانیت شاید یگانه راه رستگاری ما باشد، و من فکر می کنم انسانیت هیچ مرزی ندارد، انسانیت نه دین می شناسد، نه مذهب، نه قوم ، نه قبیله و... فقط دوست داشتن می شناسد
بیاید بعد از این انسان شویم و به یک دیگر عشق بورزیم و هم دیگر را دوست بداریم و به جای سیلی بوسه بر لبهای هم بزنیم
بیا

هیچ نظری موجود نیست: