۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه

وقتی بسیجی خفاش شب می شود!



سنگ صبور (1)


سالها بود که در قم زندگی می کردم، در همان محله نیروگاه بیشترین سالهای عمر خود را سپری کرده بودم، چند سالی بودکه در مدرسه هم می رفتم، در حال آموختن چیزهایی  بودم، که یک باره روزنامه های ایران خبری وحشت ناک را منتشر کردند، خبر بسیار تکان دهنده بود، خبر از دستگیری یک جنایت کار بود، این جنایت کار کارش این بود که دختران و زنان جوان را فریب می داد و انها را با خود  می برد، در منطقه های خاص پس از تجاوز جنسی به شکل فجیعی با چاقو سلاخی می کرد. خبر همه را تکان داده بود، ارقام مقتلوین چندین نفر بود، در بسیاری از مناطق تهران و سایر ولایات ایران رخ داده بود،  این خبر با تیتر جنایات خفاش شب، شهرت یافت، بر سر زبانهای خورد و کلان افتاد، احساسات همه را جریحه دار کرده بود،  در همین گرما گرم بود که روزنامه ایران ارگان نشراتی حکومت ایران اعلام کرد که تحقیقات به دست آمده نشان می دهد که  خفاش شب یک افغانی بوده است!
 **
از همه دنیا بی خبر بودم، صبح نسبتن زود  از خانه برای انجام  کاری بیرون شدم، سر کوچه همیشه تعدادی از بچه های شبیه ولگرد بودند، من به آنها هیچ توجهی نکردم، باید از کنار آنها عبور می کردم تا به ایستگاه موترها می رسیدم، وقتی نزدیک شدم، چند نفری به جان من افتادند، مرا بغل کردند و با خود داخل یک موتر انداختند، دیگر راستش چیزی نفهمیدم، که چه بر سرم آمد، وقتی چشمم را باز کردم، دیدم داخل یک خانه هستم، یک جوانی بر سر سجاده نشسته است، کتاب مفاتیح الجنانش هم باز بود، داشت دعا می خواند، نمی دانم چی می گفت، تقریبن پشتش به طرف من بود، زیاد چهره اش نمایان نبود، نیمی از نیم رخش پیدا بود که ته ریشی هم به صورت داشت،  
من هنوز خوب به هوش نیامده بود، احساس می کردم که همچنان خوابم می آید، ولی با زور داشتم به اطراف خودم آهسته آهسته نگاه می کردم، در کنار اتاق یک عکس قاب کرده از خامنه ای (ملا علی خامنه ای آخوند) وجود داشت، در همین زمان بود که درب اتاق باز شد دو نفر دیگر هم وارد شدند، من سرم را وقتی به طرف در چرخاندم دیدم که بدنم با طناب بسته شده ا ست و بر روی زمین دراز افتاده هستم، خواستم که خود را تکان بدهم، هیچ احساس و قدرتی برای تکان خوردن نداشتم. جوانها سلام کردن و د ر کنار آن دوست دیگرشان نشستند، یکی از آنها بعد از لحظه ای مکس گفت:
-          خوب با این دختره افغونی چه کنیم؟
-          خوب معلومه همون کاری رو می کنیم که اون کثافت خفاش شب با دخترای ما کردند!
-          این که درست نیست، او هم مسلمونه، واسه  چی این کارها را با هاشون بکنیم! تازه اگر به هش دست درازی کنیم،  زنا حساب میشه حکم زنا رو هم که می دونی چیه؟
-          زنا واسه دخترای ایرونی حساب میشه، دیشب وقتی پایگاه بسیج بودم، یکی از دوستا به سر لشکر ... تماس گرفت، تلفن روی آیفون بود، خودم با گوشهای خودم شنیدم که فرماندهان سپاه رفته بودند از آقا (ملا علی خامنه ای آخوند) سوال کرده بودند که حکم دختران و زنان افغونی از نظر شما چیه؟ اقا گفته بودند که اونهایی  که با پاسپورت وارد شده اند، حکم شان همان حکم شهروندان ایرانیه مابقی متجاوز محسوب می گردد، و  حکم متجاوزین هم در قبال زنان حکم کنیز و در قبال مردان حکم برده جاری می باشد.
-          منظورت اینه که این دختره برای ما حکم  کنیز را داره؟
-          بله خود آقا گفته است. و آدم با کنیزش هر کاری که بکنه ثواب هم دارد!
-          یعنی تو می خوای به این دختره به قصد ثواب دست درازی کنی؟
-          من که به قصد ثواب به این آشغالهای افغانی کار ندارم، من فقط می خوام به  این ها بفهمونم که ما هم می  تونیم، و تازه مثل خفاش شب افغونی اینها را نمی کشیم، می فرستمشون خونه شون تا زنده هستند یادشان باشه که افغونی یک کثیف اشغال بی همه چیز بیشتر برای ما نیست.
احساس ترس همه وجودم را فرا گرفته بود، شنیدن صحبت های آنها مثل چکشی بود که بر مغزم فرود می آمد اما من هرچقدر زور می زدم نمی توانستم خود را تکان بدهم، همه وجودم درد می کرد،  احساس می کردم که همه جا تاریک شده است، وقتی متوجه شدم، دیدم سه تایی آمده اند دارند طناب را باز می کنند و بعد ا ز باز کردن طناب شروع کردن به در آوردن لباسهایم من شروع کردم به داد و فریاد کردن، یکی شان چفیه دور گردن خودش را باز کرد و محکم به دهانم بسته نمود و...
***
نیمه های شب بود که لباسهایم را به تنم کردند، و برایم گفتند که اگر صدات در بیاد با این چاقو تیکه تیکه ات می کنیم، و اگر آروم بودی می بریمت به خونه تون می رسونیم.. راستش خیلی دوست داشتم کشته شوم، دیگر با این بی ابرویی که رخ داده بود چطور می توانستم به خانه برگردم و به چشم مادر و پدر و.. نگاه کنم، می خواستم فریاد بکشم تا آنها مجبور شوند، که با چاقوی تیزشان مرا قطعه قطعه کنند، ولی نمی دانم چرا شاید از ترس صدایم از گلویم خارج نمی شد.
مرا از خانه خارج کردند، سوار یک پیکان سفید کردند، از کوچه خارج شدند، فکر می کنم محله شیخ آباد بود، در آخرای نیروگاه، بعد از چند دقیقه ای به سرعت سر کوچه خودمان در ماشین را باز کردند، مرا از ماشین انداختند و خودشان فرار کردند.
من وسط جاده بودم، قدرت بلند شدن نداشتم، زور زور خود را به کنار جاده کشیدم، سینه خیز سینه خیز خود را به طرف خانه می کشیدم که در سکوت شب و خلوتی جاده کسی سراسیمه نزدیک شد، مادرم بود، مرا دید فریاد کشید و خود را بر رویم انداخت و...
***
در خانه پدرم از شدت عصبانیت  در مرز سکته  قرار داشت، مثل گوسفند سر بریده شده سرش را به هر طرف می کوفت، ناچار شد  گوشی تلفن را گرفت به نزدیک ترین تاکسی تلفنی زنگ زد، یک تاکسی در خانه رسید مرا با خود برد سوار تاکسی کرد، به تاکسی گفت به پاسگاه پولیس برود، پیش پاسگاه پولیس از ماشین پیاده شدیم، وارد پاسگاه شدیم، مامورین سوال کرد که چیکار دارد؟ پدرم گفت که عده ای اوباش دخترم را برده مورد تجاوز قرار داده اند، مامور به طرف مامور دیگرش روی خود را بلند کرد و گفت: افغانی میگه مورد تجاوز قرار گرفته، راستی جناب سروان چند تا افغانی کم داشتید؟ مامور دیگر گفت دو نفر!
گفت این دو تا را هم ببرید بازداشتگاه، صبح اول وقت اتوبوس بخواهید تا این کثافت ها را ببرند اردوگاه تا رد مرزشان کنند.
**
در هرات بودیم که یک شب رادیوی بی بی سی اعلام کرد سر انجام هویت مردی که قبلن در ایران اعلام شده بود، یک افغانی است جدیدن فاش شده است که او از مردمان شهرستان قوچان از ولایت خراسان بوده و  در گذشته از فعالان بسیج بوده است، اما به دلایل نا معلومی اقدام به شکار دختران می نموده است، و پس از تجاوز آنها را با چاقو سلاخی می کرده است.

ن والقلم و ما یسطرون



ن والقلم و ما یسطرون
چرا شک؟
1-      اگر اندکی به گذشته دور تر انسان بنگریم، به وضوح مشاهده می کنیم که انسان دیروز پندار تکلیف مداری داشت برای زیستن خویش، بر این باور بود که همه افراد مکلف هستند، به انجام اموری که از قبل تعیین شده است، در مدار همین تفکر بود که بنیادهای اعتقادی تقدیر مداری نیز ریشه عمیق برای خویش یافته بود، زیرا انسانها ایمان آورده بودند، که هر آنچه بر آنها می گذرد چه از نیکی و بدی حاصل کار و انتخاب آنان نیست، بلکه تقدیر آنها بر این بوده است.
2-      اما دیر زمانی است که انسان به گونه دیگری فکر می کند و به گونه دیگری می اندیشد و به گونه دیگری زیست می کند، انسان امروز دیگر خود را مکلف به انجام امور گذشته به گونه تقلیدی نمی داند، بلکه تلاش می کند که بر اساس دریافت های عقل سنجش گر خویش زندگی خود را دیزاین و اجرا نماید، دنیای جدید با همه ظرافتها، و پیشرفتهای حیرت آور خویش حاصل چنین نگرشی به زندگی و هستی می باشد.
3-      اما در افغانستان هنوز همان تفکر سنتی تکلیف گرایی در اقصی نقاط کشور حاکم است، تفکری که انسان را از هر نوع نو آوری و پیشرفت باز می دارد، در نهایت اگر گشایشی در این وادی پدیدار گردد، انسان را تبدیل به موجودی مصرفی می کند، نه موجودی آفرینش گر! در اینکه تداوم چنین فضایی که در همه دنیا منسوخ گردیده است، اما در این نقطه از جغرافیای هستی هم چنان جریان دارد، چیست مقوله ای شاید پیچیده باشد، اما در اینجا به یک نکته باید اشاره کرد،  که متاسفانه کسانی هستند که آگاهانه خواهان تداوم چنین فضایی بر مردمان این مرز و بوم می باشند، دلیل اینکه آنها بر چنین رویکردی  پای می فشارند، در حقیقت به جز منافع فردی و خانوادگی آنها چیز دیگری وجود ندارد. و اساسی ترین علت تغییر جهان پس از رنسانس غرب، شک بر همان نوع نگرش کهنه گرایی و تکلیف گرایی بوده است، که انسان هیچ گاه مجبور به زندگی خاص نیست، بلکه انسان آزاد افریده شده است، و آزاد است که چگونه زندگی برای خود و فرزندان خویش می سازد.
4-      "شک" پا به عرصه مطبوعات می گذارد تا برای خوانندگان خود تبیین گر اندیشه ای باشد، که خداوند (ج) درقران می فرماید" انسان در زمین خلیفه من است" و شک تلاش می کند، این تعریف فراموش شده انسان از جانب خدا را برای همه خوانندگان خود، هر دم یاد آوری نماید، زمانیکه به چنین نگرشی دست یافت انسان، آنگاه متوجه می شود، که چه گوهر گرانبهایی از دیده او پنهان مانده است، خداوند انسان را بر روی زمین خلیفه خود قرار داده است، مگر نه این است که هر آنچه اوصافی که در اوست می باید در خلیفه او نیز باشد؟ و مگر نه این است که خداوند خالق و افرینش گر است، و اگر انسان بخواهد همانند خدا اما در زمین توان آفرینش گری دارد؟ و مگر بر این افرینش گری انسان امروز می توان شک روا داشت؟ انسانی که امروز قادر شده است به فضا برود، هزاران پدیده شگفت انگیز ناک بسازد که هیچ کدام از دید من و تو پنهان نیست، آیا این نگرش متفاوت از آن چیزی هست که در قران آمده است؟
5-      "شک" در حقیقت تلنگری است بر انسانی که در بی هوشی فکری فرو رفته است، که بر خیز، و بر این خواب گران خویش نقطه پایان بگذار، و اینده نو را برای خود بساز، زیرا ایجاد شک، در واقع ایجاد فضایی خالی برای تفکری است، که آن تفکر باید آن فضای خالی را با خلق اندیشه نو پر سازد!
6-      "شک" تلاش می کند، که نسبت به بت گرهایی که از سوی بت سازان منطقه ای به خصوص بلاد ایرانی آن در این کشور فعالیت می کنند، تا بتهایی  دست ساخته آنان  را بر این مردم تحمیل ونه تنها تحمیل که  تقدیس کنند، حد اقل در برابر این بتها نه همچون ابراهیم تبری برای نابودی بلکه سوالیه ای برای اندیشیدن ایجاد نماید که چرا؟
با چنین نگرشی  یاران شک گرا؛ قلم خویش را بر سطوری خواهند کشید، تا باشد سهم خویش را برای بارور سازی عقلانیت نقاد در عصر حاضر در این کشور و مبارزه بر علیه بت سازانی به انجام رسانند، که هر روز در برابر پیسه تلاش می کنند بت دیگر بسازند تا انسان این مرز و بوم را عقب تر از کاروان مدنیت و عقلانیت که حاصل ذهن و فکر بشر است ببرند.
والسلام.

نگاهی به حزب انسجام ملی افغانستان

ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

یونس حیدری

هزاره ها بعد از تحولات سه دهه اخیر در کشور، همگام با تحولات در سطح منطقه و کشور در عرصه های مختلف سیاسی نیز گاه حضور پر رنگ و گاه کمرنگ خودش را حفظ کرده است، در حقیقت همراه با نیاز زمان چرخشهای گوناگونی را نیز داشته است، زمانی دارای 8 حزب سیاسی ونظامی بوده است، هرچند که بیشتر آنها را عناصر غیر هزاره به نام شیعه دایرکتری اش را بر عهده داشته است، اما بازهم نقش اساسی و عمده را در حیات و ممات آن احزاب هزاره ها بازی کرده و داشته است.

و زمانی که نیاز شده است، چهره های بزرگی چون شهید مزاری توانسته است همه را در یک مدار ملی جمع نمایند، با این حال پس از شهید مزاری، حزب وحدت را آقای خلیلی با خود یدک کشید، اما آن چندان دوام نکرد، که از هم پاشیدگی در آن رخ داد، روزگاری عرفانی از آن جدا شد و روزگاری هم بخشی از آن را حاجی محمد محقق برش کرد، تا آنجا داستان حزب وحدت شاخه آقای کریم خلیلی پیش رفت که در آن فقط منافع "برغصو" حتا کوچکتر از "قل خویش" در نظر گرقته شد!

در حیات 6 سال اخیر آقای خلیلی که در قالب معاونت دوم رئیس جمهوری که با پشتوانه خون هزاران شهید و به خصوص شهید مزاری به آن دست یافته بود، چیز درخشانی به عنوان عملکرد برای هزاره ها که او تمثیل حضورش را در سطح بالا می کرد، به مشاهده نمی رسد، حرکت ها و بر خوردهای وی با مردم باعث سر خوردگی و خستگی شده بود، به خصوص توهین ها و تحقیر هایی که وی از پشت درهای بسته توسط دستیاران سکرتران خودش به مردم در همه این سالها تحویل می داد!!

بریدن از مردم، روی آوردن به ثروت، غرق شدن در گردابه قدرت، سوء استفاده ابزاری از امواج مردمی و خلاصه لیلام کردن همه آثار باستانی هزاره جات توسط وابستگان خودش و... باعث گردید که مردم اگر نتوانستند تجدید نظر کنند، اما مهر بطلانی بر این انتخاب خویش برای همیشه بگذارند.

از سوی دیگر آقای محمد محقق که پس از خیانت های آقای خلیلی به حزب وحدت و پیشوای شهید مردم بابه مزاری، خود را از آقای خلیلی جدا کرد، و برای چند روزی توانست که بر امواج احساسات پاک مردم شنا کند، او نیز معامله گری دیگر از آب در آمد که در کارنامه اش پیوند وی با قاتل مردم افشار آقای سیاف درخششی تاریخی خواهد داشت!!

اینها باعث گردیده است که امروز اکثریت جامعه هزاره به یک اکثریت خاموش و بریده از سیاست، و به شدت مأیوس تبدیل شود، اما در این میان مدتی هست که دو حزب جدید در حال شکل گیری می باشد، یکی حزب "نهضت مدنی افغانستان" (نما) که از مدتها پیش بر سر زبانها افتاده بود و لیدر شیپ آن را آقای انجینر گیزابی چهره دلسوز هزاره به عهده دارد، که هنوز نتوانسته است به دلایل نا معلوم مراحل قانونی خویش را طی نماید، و دیگری حزب انسجام ملی می باشد که به گفته اعضای موسس آن این حزب به شکل شورایی اداره خواهد شد، و امروز که این یاد داشتها تقدیم شما خوانندگان عزیز می شود، کمتر از یک ماه است که مراحل قانونی آن سپری گردیده است و جواز فعالیت قانونی خویش را از وزارت عدلیه در یافت کرده است.

گفته می شود که اعضای موسس این حزب به ترتیب ذیل می باشد:

1- محمد حسین فهیمی – وکیل ولایت سرپل

2- داکتر صادق مدبر- معاون اداره امور ( معاون فاروق وردک)

3- انجینر عادل- وزیر صنایع و معادن

4- ابراهیم قاسمی وکیل ولسی جرگه

5- ح

6- نور اکبری- وکیل

7- داکتر د...

8- انجینر احمدی- برادر داکتر محمد امین احمدی-

9- دین محمد جاوید

10- انجینر قربان

11- شاه گل رضائی- وکیل جاغوری

12- صفورا ایلخانی – وکیل از بامیان

13- قاضی بختیاری

14- انجینر رضا خلیلی

15- سنگر دوست – وکیل

16- داکتر ستیغ – وکیل از دایکندی

17- محمد زمان بهلول- از مشرانو جرگه

۱۸- فیاض ارزگان- وابسته به...

و تعدادی دیگر ....

اینها کسانی بودند که موسس حزب فوق می باشد، اکثریت اعضای این حزب را نسل دوم و سوم احزاب وحدت اسلامی افغانستان- حرکت اسلامی افغانستان و تحصیل کرده گان مستقل تشکیل می دهند، که تلاش دارند به نیاز زمان پاسخ داده باشند.

اما اینکه آیا این ترکیب ظرفیت آن را دارا می باشد که به نیاز مردم که به شدت از دروغ گویی و ... رهبران سنتی خویش سر خورده و خسته و ملول می باشند پاسخ گوید یا خیر؟ باید منتظر زمان ماند.

محاصره دوستم

. ۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

امروز یک شنبه ۱۴/۱۱/۸۶ خبر رسید که خانه جنرال عبد الرشید دوستم و دفتر مرکزی تلویزیون ائینه در محاصره نیروهای بولیس قرار دارد.

هنوز از علت و جزئیات ان خبری در دست نیست، این در حالی است که گفته می شود که قومندان امنیه کابل خواهان تسلیم شدن جنرال عبد الرشید دوستم شده است

سو اسفتاده جدید خلیلی

ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

سوء استفاده جدید محمد کریم خلیلی
گفته می شود که آقای محمد کریم خلیلی که ریاست کمیته اضطراری را نیز به عهده دارد، در آخرین اقدام سود جویانه خویش، مبلغ ۱۲ میلیون افغانی را از محل کمکهای اضطراری برای مناطق مختلف کشور، به عنوان سهمیه ولایت های بامیان و دایکندی بر داشت کرده است.

در حالیکه بسیاری از مردم در این مناطق از شدت سرما و مشکلات اقتصادی به شدت دچار مشکل می باشند، اما یک افغانی آن را نیز به مقامات ذیصلاح تحویل نداده است.

این موضوع هر چند که در بعضی از محافل خاص بر سر زبان افتاده است، اما به دلایل نا معلومی هنوز کسی حاضر به طرح آن در ولسی جرگه نمی باشد.

ربانی چه می خواهد؟

ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

یونس حیدری

استاد رباني بر ادامه راه مسعود تأكيد كرد

استاد برهان الدين رباني رهبر جبهه ملي: جوانان امروز، بايد راه مسعود را تا آخرين زمان ادامه دهند و در مقابل ظلم وستم ايستادگي نمايند.

او گفت: هميشه فرعون صفتان مي کوشند تا کساني که جهاد کرده اند را مفسدان و جنگ سالاران نام نهند.

رهبر جبهه ملي شهيد احمد شاه مسعود را كسي خواند که با مردم پابرهنه و مؤمن خود در مقابل ظلم و ستم ايستادگي کرده است.

محترم استاد رباني به گزارش روزنامه پيمان شماره 141 که به تاريخ شنبه 16 سنبله 1387 نشر شده است سخنان فوق را در مراسم

سالمرگ احمد شاه مسعود که بر اثر جدالهاي حزبي در سال ۱۳۸۰ کشته شد، داير گرديده بود سخن مي گفت؛ اين سخنان از زواياي متعدد قابل تأمل و دقت مي باشد.

1- استاد رباني: کساني که با حمايت غربي ها در افغانستان حکومت مي کنند، با شکست مواجه مي شوند

البته استاد بي نهايت محترم و معزز اين سخن را از روي تجربه تلخ خودش مي گويد، چون خود تجربه کرد در زمانيکه با حمايت شرقي ها حکومت مي کرد و بر پوست و خون شهروندانش هم ترحم نمي کرد، شکست خورد، اما از ياد برده است، که آنزمان حکومتش فقط از سوي ايران و روسيه حمايت مي شد، و به گفته مسعود اين قهرمان برجسته ويرانگري در تاريخ افغانستان، از ايرانيها پول و امکانات در يافت مي کرد تا بتواند هزاره ها را از غرب کابل نابود کنند، به همراه خانه هايشان، تا بتواند نقشه جغرافياي جديد براي کابل ترسيم کند، بدون حضور هزاره ها و تصويري از غرب کابل!

اين چنين حکومتي که توانست در يک شب چهار هزار خانه افشار را به خاک وخون بکشاند، و با تمام امکانات ايران و روسيه سر انجام شکست خورد، و حال بر همان اساس مي گويد، هر حکومتي که مورد حمايت ديگران باشد، شکست خواهد خورد، اما از ياد برده است، که اينجا اين حمايت به خواست ملت افغانستان صورت مي گيرد، و اين حمايت يک حمايت اشغالگرانه و باقصد نابودي و ويرانگري از سوي دو کشور نيست، بلکه از سوي جامعه بين المللي با هدف کمک و خدمت و آباداني صورت مي گيرد، زيرا هر آنزمانيکه حمايت جامعه جهاني نباشد، گرگ صفتان مورد حمايت ايران و روسيه همچون ديروز بار ديگر به چور وچپاول و دريدن خواهد پرداخت!

2- استاد رباني بر ادامه راه مسعود تأكيد كرد

استاد معظم در ادامه سخنان خودش بر ادامه راه مسعود تأکيد کرد، و اينجا اين سوال مطرح مي شود که راه مسعود چي بود؟

- راه مسعود نابودي عاطفه بود

- راه مسعود، شکست مهر ورزي بود

- راه مسعود، نفاق اقوام موجود در کشور بود

- راه مسعود، ويراني کشور به خواست دشمنان افغانستان بود

- راه مسعود قهرمان شدن براي ويرانگري بود!

- راه مسعود، تعطيل شدن عقل و خرد انساني بود

- راه مسعود، دريدن شکم زنان حامله در افشار بود!

- و در يک کلام راه مسعود خفت و ذلت افغانستان بود!

اما جوانان امروز افغانستان راه علم آموزي و خرد گرايي و آباداني کشور را برگزيده اند، و اين راه يقينا با آنچه که مسعود رفته بود، تفاوت بنيادي دارد، چيزي که هنوز هم استاد رباني را مي آزارد! و ما بر اين آزار بيني استاد سخت متاسفيم!

3- جوانان امروز، بايد راه مسعود را تا آخرين زمان ادامه دهند و در مقابل ظلم وستم ايستادگي نمايند

بازهم استاد تاکيد مي ورزند، که: جوانان امروز، بايد راه مسعود را تا آخرين زمان ادامه دهند و در مقابل ظلم وستم ايستادگي نمايند؛ چرا وقتي که جوان امروز تشنه به خون همنوع و هموطن خويش نباشد، اين از نظر استاد نا مطلوب بوده، و به هيچ وجه قابل پذيرش براي استاد معزز و معظم رباني نيست، چرا که او حکومت کردن را با ميزان ويران کردن مي سنجد، و ميزان انسان کشي در کشور، و زمانيکه در هر حکومتي از جويچه هاي شهرش به جاي جريان آب زلال براي پاکيزگي شهر خون سرخ انسان جريان نيابد، تا شهر رنگ زيباي سرخ از رنگ خون به خود نگيرد، يقينا آن شهر، شهري ازار دهنده و نا مطلوب خواهد بود، و بايد جوانان را تا آخر زمان براي نيستي دعوت کند، و اگر جز اين مي فرمودند، يقينا جاي شگفتي داشت!!

4- او گفت: هميشه فرعون صفتان مي کوشند تا کساني که جهاد کرده اند را مفسدان و جنگ سالاران نام نهند.

اينجااز استاد معزز اين سوال را دارم که تعريف جهاد چيست؟ چون وقتي در کتب لغت جستجو کردم تا بتوانم معناي جهاد را با آن چيزي که انسان افغاني از عملکرد آقايان در چشم سر ديده است و هنوز هم آثار آن براي تاريخ باقي مانده است، نيافتم، آثاري که شايد بعضا وقتي استاد به سوي شوراي ملي مي رود، در دهمزنگ، سينماي بريکوت، کارته چهار، افشار و... هنوز هم مشاهده کنند، مطابقت داشته باشد. من نمي دانم عمل ويرانگري را براي ويرانگرش چي لقب مي دهند، اما شايد همين عمل از منظر ديد استاد جهاد باشد، اگر اين جهاد است، آيا اين جهاد شايستگي چه چيزي را دارا مي باشد، جهادي که حکومت بر عليه ضعيف ترين شهروندانش باتمام امکانات، کشور بيگانه انجام مي دهد. تا بخشي از شهروندان کشورش را نيست و نابود کند! صرفا به جرم اينکه او هم مي گويد، ما انسانيم و اين کشور متعلق به همه اقوام افغانستان است نه به يک ولسوالي، جزايش اين چنين است؟ براستي صفت اينجا کيست؟ آيا آن کسي که ديروز بر اريکه قدرت سوار بود، اما هيچ کس را انسان نمي ديد، يا آنکه ديروز جنايت مي کرد، اما امروز حتا به عنوان يک شهروند نه تنها حق حيات دارد، بلکه قادر است بر جنايات خود، عفو نا مه نوشته کند و با تکيه بر چوکي هاي سرخ آن را امضاء نمايد!! فرعون صفت کدام حاکميت است؟

5- رهبر جبهه ملي شهيد احمد شاه مسعود را كسي خواند که با مردم پابرهنه و مؤمن خود در مقابل ظلم و ستم ايستادگي کرده است

راستي آقاي رباني در قاموس فرهنگ لغات شما ظلم جريان آبي هست که سر بالا مي رود؟

نبر د خاموش

ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه


سيد محمد مغول

جنگ رواني، از واژه هايي است که تا کنون تعريف هاي مختلفي براي آن ارائه شده است. اما آنچه که به طور مشترک از مجموعه اين تعريفها به دست مي‌آيد اين است که: مجموعه اقداماتي که از طرف يک کشور به منظور اثر گذاري و نفوذ بر عقايد و رفتار دولت ها و ملتهاي ديگر در جهت مطلوب با ابزارهايي غير از ابزار نظامي‌، سياسي و اقتصادي انجام مي شود، جنگ رواني نام دارد.

اگر بخواهيم بر پديده جنگ رواني نگاهي تاريخي داشته باشيم بايد به 800 سال قبل برگرديم. زماني که گيدئون، سردار رومي با لشکري 300 نفره توانست بر لشکري 1000 نفره پيروز شود، آغاز گرديد، او در اين جنگ به عساكر خود شيپوري داد تا در آن بدمند و به اين ترتيب بود که دشمن فکر کرد اين سپاهي سي هزار نفري است. کاري که لشکر نظامي در گذشته هاي نه چندان دور انجام مي داد، امروز از طريق لشکر رسانه‌اي انجام مي شود.

امروزه رسانه هاي مکتوب و به ويژه رسانه‌هاي صوتي و تصويري با پخش و انتشار برنامه هاي احساسي و تبليغاتي بر ذهن ها تاثير مي گذارند. چنانچه در روزهاي اخير ما شاهد يكي از همين بازيهاي رسانه اي كه از سوي بعضي از كشورهاي مغرض تقويت مي شد، بوديم.

اگرديروز همان كشورها براي نابودي افغانستان امكانات جنگي روان مي كرد، امروزه نه تنها آن كار را مي كند، بلكه به تمويل رسانه مي پردازد تا بتواند اذهان جامعه و شهروندان را دچار نا ارامي نمايد. زيرا جنگ رواني از طريق لشکر فرهنگي انجام مي شود و رسانه ها بهترين ابزار جنگ رواني در ميدان مبارزه جديد محسوب مي شوند.

پيتر واتسون جامعه شناس انگليسي مي گويد، يکي از نمونه هاي جنگ رواني در زمان جنگ ويتنام همين رسانه ها بود كه کاري کردند وقتي مردم پاي تلويزيون مي ديدند قريه هاي ويتنام با خاک يکسان مي شود هيچ واکنشي نشان نمي دادند.

تاکنون 170 روش مانند شايعه، ترور شخصيت و سانسور براي جنگ رواني شناسايي شده است، که لشکر رسانه‌اي اين کار را انجام مي دهد تا ذهن افراد را تغيير دهد.

اما مهمتر از همه اين موارد روش هاي برخورد و مقابله با جنگ رواني است. به اعتقاد کارشناسان رسانه، آگاهي ملت ها مهمترين رمز پيروزي بر جنگ رواني و رسانه‌اي است. هوشياري و صداقت با مردم در برخورد رسانه‌اي نيز از جمله راهکارهايي است که براي اين موضوع پيشنهاد شده است.

و امروز دشمنان افغانستان ، با اذعان بر اينكه آنها ديگر قادر نخواهند بود، در افغانستان نا امني و بد امني را بيشتر از اين دامن بزنند، به همين خاطر، آنها از روند موجود در افغانستان كه يك مسير به سازي را طي مي كند، سخت اشفته و مكدر هستند، و تلاش مي كنند، تا با گشودن جبهه جنگ رواني بر خواسته هاي شيطاني خود، جامه عمل بپوشانند، از سوي يك كشور، طالبان تقويت مي شوند، تا زير بناهاي علم و دانش، نابود گردد، و از سوي كشور ديگر جنگ پنهان سازماندهي مي گردد، تا روح و روان جامعه را در هم شكنند. و آنها را آنچنان تحت فشارهاي كلان رواني قرار دهند، تا روياي افغانستان اباد در زير غبارهاي رنج و درد و دلهره و نگراني نا پديد گردد.

امروز ما در افغانستان شاهد هستيم كه دو دشمن، به گونه اي مشترك عمل مي كنند، يكي نيروها را با تخدير ايديالوژيكي به ميدان نيستي مي فرستد، ديگري با اماده سازي ذهني جامعه اولي را آماده مي سازد تا بتواند از درون توده ها سربازگيري نمايد. يكي عريان واسكت به تن انسانهاي فريب خورده مي نمايد تا مظلوماني را كه در كنار جاده ها مي روند نابود نمايد و ديگري با سازماندهي و ايجاد بحران هاي از پيش طراحي شده اقتصادي تلاش مي كند كه سم كشنده در اجتماع پخش كند و با پوشش رسانه اي آن جامعه را در يك بحران و بم بست نيستي سوق دهد.

جنگ خاموش امروزه از لحاظ علمي به مراتب قدرتمندتر از جنگ نا منظم نظامي مي باشد، زيرا در جنگ نا منظم دشمن مي تواند يك بخش كوچك از انسانهاي بي گناه و يا نظامي را هدف قرار دهد، كه آثار آن در يك محدوده خاص متمركز مي باشد، اما در جنگ خاموش رسانه اي كه از آن به عنوان جنگ رواني ياد مي شود، دشمن به ميزان شعاع پوشش خودش عمل مي كند، زيرا اين جنگ از دريچه رسانه به سوي مخاطبان آن كه عموم انسانهاي ساكن در كشور مي باشد، فير مي گردد. و توان تخريبي آن تا شعاع انعكاس رسانه اي بر مخاطب وسيع مي باشد. زيرا "رسانه" يک وسيله ارتباطي است براي انتقال پيام از يک مركز به مخاطب. و زماني كه اين هدف با انگيزه تخريبي و تخريشي مورد سوء استفاده قرار مي گيرد، مي تواند کشوري را به آتش و هرج ومرج بکشاند. به همين دليل است كه گفته مي شود در حالي که انفجار يك بمب اتمي به عنوان يک فاجعه بزرگ تاريخي در ساعت اوليه انفجار خود هزاران کشته را بر جا مي گذارد، اما وقوع يک بحران ملي رسانه يي مي تواند در همان ساعت اوليه وقوع، به تخريب رواني بسياري از افراد يک جامعه منتهي شود. به همين دليل هم هست که به آن "جنگ خاموش" يا "جنگ سرد رواني" لقب داده اند.

رسانه بايد پلي باشد دو سويه ميان حكومت و مردم، تا بتواند پيام هردو را به يكديگر انتقال دهند، اما در افغانستان رسانه ها متاسفانه به اين معمول توجه ندارند، زيرا بيشتر اين رسانه ها به دليل مشكلات اقتصادي وابسته هستند به احزاب، و احزاب هم متاسفانه مراودات پنهان با بعضي از كشورهاي خارجي دارند، كه خود نقض قانون اساسي مي باشد، اما به دليل ضعف مديريت قضائي و امنيتي كشور، به آن توجه نمي گردد، و امروز در كنار اين احزاب، رسانه هاي با ‍ژست آزاد نيز وارد ميدان شده است، كه طبل دشمن بر دست دارند، و از جويچه هاي بيگانه ارتزاق مي كنند و دهل نا كامي مي كوبند!!

در اين هيچ شكي نيست كه رسانه ها بايد انتقاد كنند، از ضعف هاي مديريتي كشور، تا وضعيت مطلوب ايجاد شود.اما انتقاد جنبه سازندگي داشته باشد، با هدف بهبودي انجام شود، نه اينكه سازماندهي شود، عده اي براي چور كردن اموال كشور بسيج شود، و عده اي هم در رسانه ها صداي آه و وايلا به راه اندازند كه برد!

اين حركت سازماندهي شده را ما مي گوئيم آغاز جنگ رواني از سوي كساني كه در طي سه دهه اخير در افغانستان فقط توانستند كه ويراني به ارث نهند!

ستمگر هم باید از ستم آزاد شود


ارسالی از رنجبر

ماندلا 27 سال از عمرش را در زندان آن هم بيشتر دوران زندان را در جزيره روبن ‌گذراند. بدون كينه از زندان بيرون مي‌آيد و مي‌گويد به همين دليل كه بيست و هفت سال از عمرش را در زندان سپري كرده است؛ فرصتي براي كينه‌توزي و انتقام نمانده است!

روزگاری وقتی ماندلا به میدان پارلمان لندن آمد گفت: پنجاه سال پيش به اتفاق دوستان به لندن آمديم. در همين ميدان پارلمان قدم زديم. مجسمه‌ها را ديديم. به دوستانم گفتم روزي مجسمه يك سياهپوست را در اين ميدان نصب مي‌كنند!

فاصله رويا تا تحقق آن نيم قرن به طول انجاميد، نيم قرني كه ماندلا راه طولاني آزادي را با شكيبايي و مدارا و مهر و حكمت طي كرد. او بهتر از هر كسي نشان داد كه چگونه مي‌توان دشمن را دوست داشت و ريشه كينه و قساوت و آدمكشي را بر كند. در كتاب «راه طولاني آزادي» در آخرين صفحه؛ گويي مي‌خواهد پيام خود را در آخرين عبارت‌ها فشرده كند. به نكته تكان‌دهنده‌اي اشاره مي‌كند:

«وقتي از زندان بيرون آمدم؛ماموريتم اين بود كه هم انسان‌هاي دربند و ستمديده را آزاد كنم و هم ستمگران را، برخي مي‌گفتند چنين هدفي تحقق پيدا نمي‌كند. من معتقد بودم كه ما در آغاز نخستين گام آزادي هستيم. بدون احترام به ديگران و آزادي ديگري به هدفمان نمي‌رسيم.. ستمگر هم بايد از ستم آزاد شود...

در همان روز‌هاي سخت زندان كه نوميدي مي‌خواست ما را ويران كند؛ درخششي از انسانيت را در چشمان يكي از زندانبان‌ها ديدم. شايد براي يك ثانيه!همان براي من كافي بود تا بدانم و مطمئن شوم كه بايد راهمان را ادامه دهيم. شعله انسانيت در نهاد انسان ممكن است پوشيده بماند؛ اما روزي برافروخته خواهد شد.!

ماندلا افق بلندتري را در زندگي خود انتخاب كرد؛ او همانند همرزم دیگرش در غرب کابل، بابه مزاری، در قلمرو یک کشور، افغانستان، آفريقاي جنوبي يا آسیا و آفريقا يا حتي جهان امروز تعريف نمي‌شود. آنها رهبراني هستند، تاريخي براي همه دوران‌ها و تمام نسل‌ها.

والتر دوست ماندلا كه بيش از دو دهه همراه با هم در زندان بودند؛ مي‌گويد طي اين سال‌هاي دراز هيچ‌گاه سخن تلخي از ماندلا نشنيد. نه درباره دوستي و نه در باره سركوب‌گران آزادي. هميشه مي‌گفت: سركوب‌گران نمي‌دانند كه آزادي چقدر گرانبهاست و گرنه خود را از آن محروم نمي‌كردند. آنها نه تنها سد راه آزادي ما هستند. سد راه خودشان هم هستند. آزادي مثل آفتاب است براي همه مفيد است...

در دنياي سياستمداران كه نمي‌توان نظيري براي ماندلا و مزاری مرد عدالت خواه غرب کابل جست‌وجو كرد. تنها مي‌توان آنها را با گاندي سنجيد، شگفت‌انگيز است كه گويي گاندي حكمت شكيبايي و مقاومت را انگار در آفريقاي جنوبي آموخته بود. گاندي و ماندلا و عدالت خواه غرب کابل، رهبران سياسي از ماهيت ديگري هستند. رهبراني كه كينه را در درون خود ويران كرده‌اند. كينه وقتي در ظرفيت قدرت و حكومت برافروخته مي‌شود، در كشتار‌هاي استالين يا انقلاب فرهنگي مائو و یا قهرمانان ویرانگر کابل، چهره نشان مي‌دهد. لكه‌هاي سياه ابدي بر پيشاني روسيه استالين و چين مائو و قهرمانان ویرانگر کابل است. رهبراني كه پيش از آنكه بميرند مرده بودند، قلمرو حكومتشان تنها با ترس و ارعاب معني پيدا مي‌كرد، ماندلا با لبخند هميشه و پيراهن‌هاي رنگارنگ پر ازنقش گل و گياه؛ مثل همان پيراهني كه بر تن مجسمه اوست؛ تصوير ديگري از سياست و رهبري سياسي را در جهان نشان داد، تصويري كه بيش از هميشه نيازمند آنيم. براي اينكه راه را گم نكنيم؛ زمانه در بازي شگفت‌انگيزش، رابرت موگابه را هم در كنار و همسايگي ماندلا قرار داده است. ثمره حكومت او هم كه مبتني بر كينه انقلابي است؛ در برابر چشمان دنياست. يك ملت آشفته و نوميد و تباه‌شده و يك كشور ويران. بيست و هفت سال است كه موگابه بر زيمبابوه حكومت مي‌كند. نرخ بيكاري 85 درصد است و نرخ تورم كه سال گذشته 1216 درصد بود؛ امسال به رقم حيرت‌آور 000/11درصد رسيده است. كينه انقلابي موگابه كه از رهبران آزادي‌بخش رودزيا بود. به بار نشسته است، يك ويرانه تاريخي تمام‌عيار.

مرز بين ماندلا و موگابه همان مرز ميان كينه انقلابي و مداراست.

عید مبارک

ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

یونس حیدری

  شماره پنجم پیک عدالت



مومنان مسلمان، پس از یک ماه روزه داری، اینک با روحی شاداب، قلبی مملو از نور و عاطفه و مهربانی به استقبال ماه شوال می روند، ماهی که روز نخست آن از سوی همه مسلمانان دنیا به عنوان روز عید، یاد می شود، در روز عید مسلمانها در نخستین حرکت خویش توجه خود را به مستمندان و فقیران جامعه خویش می نمایند، مومنان روزه دار، پس از تحمل یک ماه طعم گرسنگی، گرسنگی را با تمام وجود خویش لمس کرده اند، به همین خاطر است که باید در نخستین روز از ماه شوال، که روز عید همه مومنان است، باید به فکر آنانی بود، که همه سال را با فقر و مکنت و نا داری زیست نموده اند، در روز عید پیش از آنکه لب به غذا باز نمایند، باید فطریه خویش را رسانید به آناینکه مستحق هستند، بعد آمد در کنار دستر خوانی که گشوده شده است، با تمام مهر و مهربانی در کنار خانواده و فامیل رسما پایان یک ماه مهمانی خدا را به نظاره نشینند؟ و اینکه ایا توانسته است هر فرد در این ماه به آن پاکی و طراوتی که خداوند به همه مومنان وعده داده است، برسند یا خیر؟

روز عید روز فرخنده ای هست برای همه مسلمانها، شاید هم همه آدمیان! اما چیزی را که این قلم می خواهد به آن توجه داشته باشد، درسهایی است که باید از آن آموخت، در روز عید چند اصل وجود دارد، که همه انسانها به آن توجه می کنند، اما در افغانستان متاسفانه به دلایل گوناگون، بخشی از آن از محاق توجه همیشه باز مانده است؛

الف- توجه به مستمندان و راه مانده گان و فقیران جامعه!

یک اصل کاملا اخلاقی ای که اگر همیشه در جامعه این اصل تطبیق شود و صرفا برای یک روز در سال نباشد، شاهد خواهیم بود، که در جامعه اسلامی، ما به نوعی توازن و برابری ای خواهیم رسید که در هیچ آرمانشهر و اتوپیائی معادل آن پیدا نخواهد شد!

ب- الزامی است که هر کس در خانه خود باشد، زیرا باید هر کس فطریه خود و همه نفقه خواران خویش را به فقرا بپردازند!

این خود یک اصل توجه به خانواده و گرم کردن کانون پرورشی خانواده می باشد، که در جای خود بسی قابل توجه و تامل می باشد.

ج- صله رحم!

یکی از سنت های حسنه دیگری که در این روز وجود دارد، تجدید ارتباط با خانواده، اقوام، دوستان و... می باشد، که اساسا از آن به عنوان صله رحم یاد می گردد!!

آما درسی که ما باید از عید بگیریم، درس وحدت و همدلی می باشد، درسی که در طی سالیان اخیر بسیاری ها کوشیده اند، تا با اشکال مختلف، آن را به چالش بکشانند، و متاسفانه تا حدودی توفیق نیز یار آنها بوده است.

امروزه باید، با توجه به تجربیاتی که از سه دهه ویرانگری نصیب توده های اجتماعی گردیده است، باید برای شان این آموزه نیک بر جای مانده باشد، که پس از این به جای نفرت، بزر محبت، بر زمینهای دلشان بپاشانند، و به جای نفاق و عداوت، دوستی و یکرنگی و یکی شدن، را بارور سازند، تا در سایه سار عشق و دوست داشتن، که یکی از اساسی ترین درسهای عید است بتوانیم یک جامعه عزتمند و مترقی را از نو بنا کنیم.

ملت ما خود شاهد است که در طی سالیان دراز، دشمنانی دوست نما تلاش کرده اند بین اقوام و مذاهب کشور، تخم کینه و نفاق و عداوت را کشت کنند، و از آن حاصل ویرانی به دست آرند تا همیشه افغانستان کشوری محتاج و ضعیف و فقیر باقی بماند! ملت افغانستان باید پس از این هوشیاری خویش را سر لوحه همه برنامه های کاری خود قرار دهند، که هیچ گاهی، باعث سوء استفاده عناصر ضعیف النفس، بی اراده، و متاسفانه مزدور قرار نگیرند، که عید شان که سرچشمه وحدت و یکرنگی شان است، به دو گانگی تبدیل نشوند، پیش از همه این مسئولیت متوجه علماء راستینی هست که آنها به این حدیث شریف رسول خدا (ص) ایمان دارند، که می فرماید: "حب الوطن من الایمان" دوست داشتن وطن، عشق ورزیدن به آن جزئی از ایمان پیروانش محسوب می گردد.

و به همین خاطر است که از دید علماء اعلام، و اکابر دین همواره حدود و ثغور جغرافیای کشور، استقلال و تمامیت ارضی آن مورد توجه و اهمیت خاص بوده است، اما متاسفانه در میان علماء بعضا به جای اینکه معتقد به "حب الوطن" باشند، آنها معتقد به خارج الوطن بوده، و هر کس که برای شان به خاطر منافع ملی کشور متبوع خودش چیزی روان کرد، بی آنکه تحقیق نماید، و بدون اینکه خود زحمت بر خویش دهند، از آن تقلید و پیروی کورکورانه نموده اند و می نمایند، و متاسفانه در میان آنها کسانی هم دیده شده است که آگاهانه اما به خاطر پول دست به این اقدام زده اند!

یکی از آن موارد اختلاف رویت حلال است در اول ماه شوال، که در این سالها با تمرکز از سوی بعضی کشورهای فتنه جو تبدیل به یک موضوع حاد سیاسی شده است.

این آزمونی بس بزرگ در برابر علماء راستی دین است که باید چهره های مشکوک و ضد منافع ملی را در میان خویش شناسایی کنند و خود در قدم نخست اقدام به تشکیل شورای تحقیق برای رویت هلال نمایند در داخل کشور، و یا در صورت عدم رویت هلال اقدام به اجماع ملی دینی در کشور کنند، ورنه دشمنان می خواهند به بهانه عید فتنه ای جدید بنا نهند!

ما امید واریم که علماء ما اگاهانه و وطن پرستانه در این راه گام بر دارند، و درس بزرگ وحدت و یکرنگی را به همه افغانها بدهند، که همه آنها مسلمان بوده، افغانی بوده، و تنها به عزت و عظمت افغانستان بزرگ می اندیشند، که رضا و رضایت خداوند سبحان نیز در همین است!

والسلام

دغدغه فرهنگ

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

  یونس حیری

امروز می خواهم نگاه ام را از سطح بر دارم، به عمق بدوزم، چرا که طی این سالها، به رسم این مرز و بوم، نگاه ها، بسی سطح گرایانه شده است، نگاهی که تمام بار و بندیلش از سطح هیچ وقت عبور نمی کند، و هیچ علاقه ای هم ندارد تا به ژرفا روی کند! این یک مشکل اساسی است در افغانستان، زیرا افغانها همیشه عادت کرده اند که فقط پیش پای بین باشند، فردا را می گویند، فردا برایش تصمیم می گیریم، به همین خاطر است که هیچ گاه برای دراز مدت، طرح و برنامه ریزی ندارند، فقدان طرح و برنامه ریزی همیشه باعث عقب ماندگی ما شده است، همکنون در افغانستان، ده ها جریده در قالبهای گوناگون، و اشکال نشراتی متفاوت(روزنامه- هفته نامه – مجله و...) نشر می گردد! بگذریم که تیراژها چه می گوید، اما آنچه که مسلم است، این است که نشریه ای نشر می شود، در آن صفحه هایی سفید، سیاه می گردد، اما هیچ کس به فکر این نیست، که براستی من چه می نویسم، و همین نشریه وقتی به دست مخاطب می رسد، حامل چه پیامی برای اوست، اینکه مخاطب کثیر است، جای بحث نیست، اما واقعیت این است که صفحات جراید نیز از کثرت نسبی بر خوردار است، و نشریه برای نیاز معنوی این کثرت چه پیام و چه پاسخی در خور دارد؟

افغانستان را شاید بتوان "صندوقچه نیاز" نام نهاد، صندوقچه ای که در آن تنها چیزی که خود نمایی می کند، تهی بودن آن از همه چیز است، یعنی این صندوق چه برای پر شدنش به همه چیز نیاز مبرم دارد، اما اگر بیائیم عمقی تر بنگریم، می بینیم علت این تهی بودن، ریشه در فرهنگ بومی، سنتی حاکم بر کشور دارد.

رسالت یک قلم دار، بر خلاف رسالت یک تفنگ دار است، به خصوص از نوع ویرانگرش! قلم دار باید برای تغییر و تکوین اندیشه ها، باورها، رفتارها، و ... قلم بزند، خلق کند، بمیراند، مرثیه نوشته کند، و جشن تولد اندیشه نو را برپای دارد!

اساس همه نیازهای افغانستان، به باور این قلم، نیاز تحولی فرهنگی به وسعت مفهومی آن می باشد، و به عبارت دیگر تغییر در ساختارهای فرهنگی نیاز عاجل و مبرم کشور است، رفع این نیاز، نیازمند یک رستاخیز عمومی قلم به دستان است، شاید این بحث اینجا طرح شود که ما با کمبود یا اصلا با فقدان آفرینش گران، عرصه فرهنگی مواجه هستیم،یا فاقد تولید فرهنگی،علمی، همانند تولید سایر فراورده های صنعتی و... می باشیم. بناء این پرسش به میان می اید، که ما برای رفع این نیاز، خود چه باید بکنیم، مشخص است، همانگونه که رفع نیاز گندم را با واردات از بیرون تامین می کنیم، باید برای رفع این نقیصه نیز دست به دامن آنانی شد، که خلاق تفکر در طول تاریخ بشر بوده است، و در عرصه علمی و فرهنگی دستی بالا داشته و دارند، اندیشه و تفکر اساسا مرز ناشناس اند، و این ما هستیم، که باید اندیشه ها و اندوخته های علمی و فرهنگی دیگران را بر اساس نیاز و ضرورت جامعه خود، بازخوانی و ترجمه نمائیم، چیزی که این روزها در افغانستان سخت غریب افتاده است، و هیچ دولتمردی برای آن نمی اندیشد!!

امروز باید همه اهل اندیشه و خرد با تاریخ جهان آشنا باشند، دنیا تجربیات عظیمی را در عرصه تغییر پشت سر نهاده اند، گذشته بسیاری از کشورها شبیه همین امروز ما بوده است، آنها سالیان درازی را همانند افغانستان با سختی و ملالت پشت سر نهاده اند، این چیزی هست، که تاریخشان برای انسان نشان می دهد، اما با ترویج فرهنگ تغییر، توانستند هر روز شان را بهتر از دیروز بسازند، ما باید تلاش کنیم که این فرهنگ و این تجربه آنها را در افغانستان مورد مطالعه و دقت قرار دهیم، و راه برون رفت را در این کشور، بیابیم، ما در افغانستان نیازمند "دری گری" یا ترجمه همه متون اندیشمندان بزرگ جهان هستیم، ما نیازمند آگاهی از آخرین تحقیقات و دانش روز دنیا هستیم، و ما باید برای آفرینش گری در عرصه تولید علم، دانش، و صنعت اقدام به ترویج فرهنگ، و انتقال تجربه موفق دیگران به داخل کشور نمائیم، و این نیاز به یک مبارزه فرا گیر، دارد، مبارزه ای که باید زیر بناهای فکری جامعه را تغییر دهد!

و در این راستا سخت رسالت مطبوعات سنگین است، مطبوعات باید به خاطر رسیدن به این اهداف، با جدیت عمل نمایند، و باید برای بالا بردن سطح دانش و آگاهی جامعه تلاش خستگی نا پذیری را به انجام رسانند.

اولین فیلم از زندگی استاد صفدر توکلی در کابل ساخته شد

. ۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

فیلم مستند دمبوره خاطره تاریخ که روایتی از زندگی استاد صفدر توکلی می باشد، روز گذشته رسما کار تدوین ان پایان پذیرفت!

این فیلم توسط محمد رضا صاحب داد تهیه و کارگردانی شده است

محمد رضا صاحب داد یکی از موفق ترین سینما گران جوان افغانستان است که قبلا دو فیلم طالب و خشت و دل را ساخته است.

فیلم خشت و دل او چندین جایزه را در ایران دریافت کرده است و در هفته جاری در فستیوال فیلم؛ دین در دنیای امروز ایتالیا (رم) به نمایش می اید که خود محمد رضا صاحب دان نیز امروز رهسپار ایتالیا گردید.

فیلم طالب او در ایران و جشنواره هایی که ایرانیها نقش داشته است، بایکوت گردید، اما این فیلم در حاشیه جشنواره ماه گذشته کانادا به نمایش در امده است

توسعه با گدایی به دست نمی اید

ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

یونس حیدری


اصولا پایتخت هر کشوری، نماد و نمای واقعی اقتصاد، سیاست، فرهنگ، معماری، مهندسی اجتماعی و آداب و رفتار هر جامعه و کشوری محسوب می گردد.

و اگر به کابل به عنوان نماد برجسته ای از آئینه زیستی افغانها بنگریم، ما در آن چه چیز می توانیم مشاهده کنیم، یا اگر یک فردی تا کنون کشورهایی عقب مانده از نوع افغانستان را ندیده باشد، در ابتدای ورود خویش به کابل، مرکزیت افغانستان وارد شود، چه تصویر و چه نوع شناخت از این کشور به دست خواهد آورد؟

امروزه در همه دنیا، صنایع خاصی وجود دارند، که از آن به صفت صنعت ملی و یا صنعت های ملی یاد آور می شوند، ما در افغانستان اگر بخواهیم چیزی بنام صنعت ملی را یاد آور شویم، و یا بر آن ببالیم، و افتخار کنیم؟ چه چیز خواهد بود؟ جای تاسف دارد، که ما به عنوان یک کشور از لحاظ جغرافیایی بسیار کلان و قابل توجه، اما من چیزی به یاد ندارم، که به عنوان صنعت ملی از آن یاد شود، و ما سالانه از طریق صدور آن به کشورهای دیگر بتوانیم مفاد برای ذخیره ارضی دولت چیزی اندوخته کنیم و...

امروزه هر کشوری به علاوه محصولات صنعتی که ذکری از آن شد، محصولات فرهنگی نیز تولید می کنند، که بر آن نه تنها می بالند، که از طریق آنها در واقع اندیشه ها، باورها، تاریخ، آداب و رسوم جامعه خویش را به جهانیان به معرفی می گیرند، و در عین اینکه فرهنگ خویش را از طریق تولید محصولات فرهنگی برای دیگران معرفی می کند، کلی از این طریق مفاد اقتصادی نیز جذب کشور خویش می نماید.، اگر دو نمونه بزرگ تولید فرهنگی را یاد آور شویم در عرصه سینما، هالیوود و بالیوود از دو کشور امریکا و هند است که امروز در عرصه تولیدات محصولات سینمایی جهان به رقابت می پردازند. و در افغانستان ما چیزی در عرصه تولید محصولات فرهنگی در همه گستردگی آن، محصولی متاسفانه مشاهده نمی شود.

پیشتر اگر برویم، در عرصه معماری و ساخت بناها و عمارات، بازهم هر کشوری، طبق فرهنگ پویای خودش، معماری هایی در خود جای داده است، که از آن به حیث ارزشهای فرهنگی نیز یاد می شود، و در عین حال روند تکاملی معماری را در آن کشور به نمایش می گذارند، که سیر تحول معماری از آن متبلور و نمایان است، اما ما در افغانستان اگر بخواهیم چیزی را به عنوان معماری افغانی به نمایش بگذاریم، آن کجاست؟ و اگر بخواهیم ادعا کنیم، که معماری افغانستان، پویا و زنده است، و هر روز بر روند تکاملی آن افزوده می شود، برای استدلال خویش کجا را باید نمونه آورد؟ بازهم متاسفانه باید بگویم که چیز ملموسی به مشاهده نمی رسد، عمده ترین دلیل آن این است که در این کشور هیچ کس به فکر چنین چیزهایی نبوده و نیست.

واقعیت این است که افغانستان کلکسیونی از نیست ها شده است، شما در هر سوی که بنگرید، چیزی از خود ندارد، امروزه با اینکه ادمیان در دنیا همه چیز را به تسخیر در آورده است، اما افغانستان تنها کشوری است که حتا صادقانه بگوئیم، منبع بهترین آب های اشامیدنی دنیا هست، اما خود (به استثناء چند کمپنی تازه تاسیس) آب اشامیدنی معدنی خویش را از کشورهای همسایه در بوتل های پلاستیکی وارد می کند، که بسیاری از آنها حتا بی مزه و بد مزه نیز می باشد، ولی از آنجائیکه اندیشه خود باوری، باور ساخت محصولات داخلی در میان جامعه و دولت مردان وجود ندارد، ما نا گذیر هستیم، پیسه های این ملک را برای وارادات آب معدنی نیز از کشور خارج کنیم و نیتجه آن را بنگریم در میان انبوه آدمیانی که در سطح تمامی شهرها و روستاهای کشور، رنج نان دارند.

انسان ها گرسنه اند، انسان ها از بی کاری رنج می برند، انسان ها به علت فقدان فرهنگ توسعه، تکامل، حرکت و تلاش، سر گردان هستند، و تمامی انرژی خود را صرف تخریب یک دیگر در تمامی مناطق و مراکز می کنند، همه این ها دلیلی به جز فقدان فرهنگ نو آوری چیز دیگری ندارد، فرهنگی که خودش باید توسط مراکزی در قدرت و نهادهای مدنی کشور، تبلیغ و ترویج گردد.

اگر بخواهیم خلاصه کلام را بگوئیم، افغانستان تنها کشوری هست، که در همه عرصه ها از همه کارونهای رفته به سوی کمال و ترقی باز مانده است، و حال خود در وادی حیرت و سرگردانی گرد خویش می چرخد، گزافه گویی شاید نباشد.

حال با این سوال مواجه می شویم، که چرا افغانستان عقب مانده باقی مانده است؟ چرا هیچ یک از دولت مردان آن در سر سودای رشد، ترقی و تکامل واقعی آن را پرورش ندادند، و بارور نکردند، در پاسخ به این سوال برخی از صاحب نظران عقیده مند هستند، که عامل اصلی این عقب ماندگی نقش برجسته کشورهای استعماری بوده است، که همیشه از افغانستان به عنوان یک نقطه تقابل سیاستهای کشورهای کلان بهره برده اند، آنها کوشیده اند، این کشور همیشه همین گونه باقی بماند، تا آنها بتوانند با استفاده از این عقب ماندگی، منافع کلان خویش را در آن جستجو کنند، اما سوال دیگری که اینجا مطرح می شود، این است که چرا دولت مردان افغانستان، هیچ گاه خود به فکر توسعه قلمرو خویش نبوده است؟ چرا خود هیچ گاهی آرزوی مستعمره سازی دیگر بلاد را نداشته است، که همیشه به گونه ای مستقیم و غیر مستقیم تبدیل به مستعمره شده اند؟ پاسخ این سوال به نظر می رسد، اساسی ترین مطلبی هست که می تواند، روشن نماید، که چرا ما همیشه عقب مانده هستیم.

چرا هیچ گاهی هیچ دولت مردی، از میان دولت مردان افغانستان نیامده است، که به فکر توسعه در بخش های علمی، صنعتی، فکری، فرهنگی، حتا جغرافیایی باشند، در حالیکه دیگر ممالک همیشه توانسته اند، به اشکال مختلف بخشهای از قلمرو افغانستان را تحت سیطره مستقیم و یا غیر مستقیم خویش در بیاورند و...

اگر ادعا شود، که امان الله خان در این راستا تلاش نمود، باید بررسی شود که چرا ایشان برای رسیدن به توسعه افغانستان، شکست خورد، عامل شکست ایشان چی بود، و چرا بعد از آن دیگر هیچ حرکتی که بتواند افغانستان را به سوی بهبود سوق دهد، آغاز نگردیده است، و احیانا اگر بازهم شروع شده است، مواجه با شکست شده اند؟

افغانستان یک کشور کوهستانی است، اما دارای ذخایر انبوه زیر زمینی می باشد، چرا هیچ تلاش نشده است، که این ذخایر استخراج گردد، افغانستان همانند، بسیاری کشورهای دیگر همچنان استوار روی بخش کشاورزی و مالداری است، اما همه آنها به شکل سیستم سنتی اداره می شود، چرا هیچ گاه تلاش نشده است، که این سیستم مدرنیزه شود؟

افغانستان هنوز در خود نظام قبایلی دارد، و هنوز کوچیگری به عنوان کهن ترین سنت بشری، که به علت ناکامی آن در عرصه حیات بشری، تقریبا در تمام دنیا منقرض شده است، اما در کشور هیچ دولت مردی نمی خواهد این نظام و این سیستم برچیده شود؟

در افغانستان هنوز سیستم شهری آن بیشتر از آنکه یک سیستم و یک فرهنگ شهری باشد، بیشتر شبیه یک روستای کلان می باشد، چرا برای ایجاد فرهنگ شهر نشینی، و توام با رشد شهرها هیچ اقدامی صورت نگرفته است و...

متاسفانه همیشه در افغانستان وقتی نظام متمرکز هم به وجود آمده است، تلاش کرده است، در درون این نظام، نظام قبیله خاص برجستگی داشته باشد، در حالی که نظام متمرکز در اکثریت کشورهای مترقی عامل اصلی رشد، ترقی و توسعه به حساب می اید. روند صنعتي شدن اروپا در قرن هيجدهم و نوزدهم نيز همين را نشان مي دهد. همه كشورهايي كه در آنها انقلاب صنعتي صورت گرفت داراي حكومتهاي نيرومند ومتمركزي بودند. اما حکومت متمرکزی که در افغانستان از دوران عبد الرحمن خان به وجود آمد، هیچ گاه نتوانست، حتا وحدت ملی را تثبیت کند؟ سوال دقیقا همین است، که ما اگر سیستم قبایلی داشتیم هم حرکتی رو به جلو نداشتیم، و اگر نظام متمرکز ایجاد شد بازهم نتوانستیم به یک دست آورد مثبت برسیم؟

سخن آخر اینکه توسعه چیزی نیست که دیگران به ما بدهند، هر چند که متاسفانه کشورهای توسعه یافته تلاش می کنند با استفاده از اسباب و لوازمی که در اختیار دارند، کشورهای جهان سومی را برای رسیدن به توسعه باز دارند، و ما در افغانستان علاوه بر این تلاش بین المللی، متاسفانه با یک تلاش مذبوحانه دیگر نیز مواجه هستیم، که همسایه های ما بر آن افزوده می شود، و این همسایه های افغانستان هیچ چشم دیدن افغانستانی مترقی، پیشرفته، دارای ارزشهالی والی انسانی، دانش بشری و... را ندارند، بناء باید با استفاده از گذشته و تجربیاتی که این مردم و کشور در طی سالهای سخت سه دههه اخیر داشته اند تلاش نمایند، و با برنامه ریزی صحیح ایجاد زیر بناهای توسعه پایدار را بنا کنند، وگرنه ما همچنان در این دایره نادانی سر گردان باقی خواهیم ماند.

دموکراسی کنترل شده

ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

یونس حیدری


ما امروز در کشوری زندگی می کنیم، که در پس زمینه آن، حد اقل سه دهه جنگ، بحران، نا امنی، قصاوت و بی رحمی، مشاهده می شود، هرچند که برای این بحران، دلایل عدیده ای را ذکر کرده اند، دلایل منطقه ای، فرا منطقه ای، دلایل داخلی و... در این میان شاید بتوان با قاطعیت اذعان نمود، که یکی از عوامل اصلی بحران، فقدان آئینه تمام نمای ملی در ساختار دولت بوده است، عاملی که بعدها بستری شد برای تولد بحران هایی که تا کنون به گونه ای ملموس وغیر ملموس دامنگیر این جامعه و کشور می باشد.

جامعه بحران زده، غرق در ماتم و اندوهی بود، که ریشه در حاکمیت جور، تحجر و عقب ماندگی قشری داشت، که ناگهان این تحجر گراهای عهد ماقبل تاریخ، اقدام تروریستی خویش را بر علیه برجهای دو گانه آمریکا سازماندهی نمود، و دست آورد یازدهم سپتمبر را برای بشریت امروز به ارمغان گذاشت!!

و بدینسان این دشمنان بشریت، موسوم به القاعده به جنایت افروزی خویش نه تنها در افغانستان اکتفا نکردند، بلکه تمام جهان و بشریت را مورد تهدید قرار دادند.

دنیا از ترس به لرزه افتاد، به خاطر منافع زیستی خود؛ متوجه افغانستان شدند، و انسان مظلومی که در این سرزمین هر روز و هر لحظه در میان خون و غم، در خود می پیچید، و توسط این جنایت کاران و عناصر ضد بشری، مورد حمله و تجاوز قرار می گرفت، مورد توجه دیگر آدمیان دنیا قرار گرفت.

دنیا برای دفاع از خود، حرکت خویش را برای نابودی تروریزم در افغانستان آغاز کرد.

حاصل این حرکت، اجلاس بن شد، که در آنجا بنیاد حکومتی ریخته شد، که در تاریخ افغانستان، برای اولین بار، همه شهروندان و اقوام ساکن در این کشور، خود را در آن آئینه دیدند، ائینه ای که تمثیل گر حضور همه بود، حضور انسانهایی که در این کشور، همیشه نفی شده بودند، همیشه حق حیات و حق زندگی و حق مشارکت سیاسی و اجتماعی برای آنها نادیده انگاشته شده بود.

اجلاس بن ثمره اش حکومت موقت و انتقالی بود، حکومتی که توانست زمینه ساز وحدت ملی شود، حکومتی که توانست پس از سالیان دراز، صلح و امنیت نسبی را در این کشور، به ارمغان آورد.

در همین دوران بود، که بیشترین شعارهای دنیا، ایجاد دموکراسی، رعایت حقوق شهروندی، ایجاد حاکمیت قانون و... بود، مردمان سوخته دل این مرز و بوم، نیز عاشق و شیفته همه این دست آوردهای عظیم بشری بودند، که توانسته بود، در اکثریت دنیا، به جای جنگ، صلح و به جای نا امنی، امنیت، به جای خصومت، محبت و دوست داشتن را به ارمغان آرد و حاکم سازد.

اما دریغ و درد که هر گاه این مردم ساده دل، چشم به خورشیدی می دوزد، که امید روشنایی دائم دارند، به سرعت بوی غروب و غربت و تنهایی از آن به مشام می رسد.

هنوز چند سالی از طلوع این ارزشهای انسانی نگذشته است، که کم کم واژه ها جای خود را تغییر می دهد، در نخست، از یاد نبریم که همه گفتارها از ایجاد دموکراسی، رعایت حقوق شهروندی و... بود، اما مدتی هست که دیگر بر سر زبانهای نمایندگان کشورهای دوست، اثری از این واژه زیبا دیده نمی شود، کسی دیگر به فکر ایجاد عدالت، دموکراسی، برقراری حاکمیت قانون نیست، فقط حالا همه یک جمله بر زبان دارند، جمله ای که مرا هر روز بیشتر و بیشتر به سوی خود مشکوک می سازد، آن جمله رابطه با طالبان، مصالحه با طالبان، خارج کردن نام انها از لیست سیاه و... می باشد.

کمتر از دوسال است که همه جا صحبت از رشد نا امنی، رشد تروریزم، رشد القاعده و... می باشد، در حالیکه وقتی این موضوع را عمیق تر نگاه کنیم، به وضوح مشاهده می شود، که شبکه هایی خاص، در سطح بین المللی همواره در تلاش هستند، که با بزرگ نمایی این موضوع، افکار عامه را تحت تاثیر قرار دهند.

و از سوی دیگر بیش از یک سال است که در عرصه سیاسی نیز، بازیهای زنجیره ای را مشاهده می کنیم، فقط در تلاش است جامعه را سر گردان نماید، و در این سرگردانی گام به گام به سوی اهداف از قبل تعیین شده پیش می روند.

بگذارید شفاف تر بنویسم، اینک قریب یک سال می شود، که بازی انتخابات ریاست جمهوری به پایان نمی رسد، گذشته از جنجالها و تاخیر هایی که در گذشت وجود داشت، مشروعیت و یا عدم مشروعیت کارهایی که صورت گرفت، اینک دو ماه بیشتر می گذرد، که هنوز هم رئیس جمهور کرزی، علاقه مند نیست، که کابینه به شکل کامل تشکیل گردد.

امروز بر هیچ انسان آشنا با شگردهای سیاسی پوشیده نیست، که پارلمان، به خصوص پارلمان افغانستان، در بسیاری مسایل هماهنگ، با حکومت بوده است، و هر زمانی که رئیس جمهور خواهان هماهنگی با این رکن مهم کشور شده است، با همکاری مواجه بوده است، اما امروز می بینیم، که رئیس جمهور هیچ علاقه ای در تعامل با این قوه در قسمت جلب آراء برای کاندید وزیران خویش نیست.

همه شاهد بودیم، که طی دو مرحله بخشی از کاندید وزیران از سوی پارلمان رد می گردد، جالب همینجاست که تنها آن بخشی از کاندید ها با عدم رای اعتمام مواجه می گردد، که یا حرف و حدیث های سیاسی به دنبال آنها بوده است، و یا اینکه تعلقیت قومی داشته است.

در مرحله دوم نباید از یاد برد، از میان ده کاندید وزیری که با رای عدم اعتماد مواجه گردید، تها 7 وزیر آن به اقوام ترکمن، اوزبیک و هزاره تعلق داشت. اقوامی که در هر دو دوره هیچ یک از وزراِی آنها نتوانست به کابینه رایه بیابد.

آیا تکرای چنین حرکتهایی جامعه و اقوام کشور را یک بار دیگر به سوی سوالیه های ابهام انگیز رهنمون نمی سازد؟

آیا بازی گران عرصه سیاست افغانستان، دیروز را از یاد برده اند، که هیچ گاه ثبات در این کشور، با نفی دیگران، ولو با هر شکلی که باشد، تثبیت نمی گردد؟

حرکت ولسی جرگه در هر دو مرحله که به نامزد وزیران اقدام به رای دهی کردند، نشان داد، بیشتر از آنکه یک حرکت پارلمانی باشد، نشانگر تبانی هایی پشت پرده ای می باشد، که بازیگران دیگر بخشی از وکلا محترم را به بازی گرفته اند.

تاریخ افغانستان مملو از بحران هایی است، که ریشه در نفی دیگران داشته است، دولت مردان باید بدانند، که ملت افغانستان همیشه ارزو داشته اند که حکومت و راس قوای سه گانه کشور، و ترکیب بدنه آن نمایانگر حضور همه باشند، در غیر این صورت هیچ گاهی انتظار صلح و ثبات را نمی توان داشت، و این حضور همه اقوام باهم برادر به هیچ گاه به معنای نفی شایسته سالاری نیست.

ما یقین داریم که در میان همه اقوام باهم برادر افغانستان چهره های متخصص، شایسته، دارای تحصیلات آکادمیک وجود داشته و دارد، و اگر کدام بازی پنهان نباشد، می شود به آنها برای احراز پستهای مهم اعتماد کرد.

و اگر باشد، کم کم همین شایعه تبدیل به واقعیت می شود که در افغانستان دموکراسی نیز به آفت افغانی مبتلا شده است، و در حال استحاله کردن آن می باشند، و کم کم دموکراسی کنترل شده را بر سر نوشت جامعه و مردم حاکم می سازند!!

نمک دموکراسی هم گندید

ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

یونس حیدری


از قدیم رسم بر این بود، هرچی را که می گندید، نمکش می زدند، تا از گندیدگی پیش گیری کند!

در افغانستان همه بر این باور بودند، که افغانستان یک کشوری هست، از بدو تولد، آسیب پذیر به دنیا آمده است، یعنی یک پدیده ای، قابل گندیدگی هست، پس برای حفظ و مراقبت از آن همیشه تلاش کرده اند، بر آن نمک بزنند، گاهی این نمک، از جنس، قومیت و قبیله بود، گاهی دین بود، گاهی این نمک از جنس کمونیسم بود، و این بار همه بالاتفاق تصمیم گرفتند، که نمک دموکراسی غربی بیاورند، بر این جسم لحیده شده، بمالند، تا از پوسیدگی در امان بمانند.

داستان افغانستان و نمک داستان طولانیی ای هست، که باید در جای خودش بحث شود، اما نکته در این است که در این کشور هر آنچه که آوردند، خود گندید، به عنوان نمونه اگر بخواهیم، بگوییم، قبیله در این کشور گندید، دین اوردند، دین به جایی اینکه بیاید باورها، آداب و رسوم جاهلی را تبدیل کند، به اداب و رسوم دینی، و فرهنگ دینی را حاکم کند، در اینجا دیدیم، که نقاب دین را از روی جسم دین برداشتند، بر روی جسم قبیله گذاشتند، و ادعا کردن دین همین است، و بعد به نام دین چه ها که در تاریخ این کشور صورت نگرفت.

عده ای امدند و گفتند که دین افیون است، باید دین به کناری گذاشته شود، و باید مساوات و برابری و برادری و... بر این کشور حاکم گردد، تا این کشور از این وضعیت فلاکت باری که دارد، خارج گردد، و آدمهای ساکن در آن همانند انسانهای مترقی سایر ملل دارای، آداب و فرهنگ مترقی و... شود.

انها تلاش زیادی کردند، اما، دیدیم که فلسفه کمونیسم نیز رنگ قبیله به خود گرفت و رفت در همان جنوب کشور، کمونیسم پشتونی ساخته شد و...

طالبان را می توان زائیده همین نمک آخری دانست، و باز با نقاب دین بازگشتند، و این بار این طالبان که اهرمی بود در دستان اسامه بن لادن و القاعده پاهای خویش را از گلیم خود دراز تر کردند و خالق یازدهم سپتمامبر شدند و دنیا را به سوی افغانستان کشانیدند با ملیون ها تن نمک دموکراتیک و علاوه بر آن واکسنهای گوناگون ...

الغرض از روز وارد شدن این نمک دموکراسی در کشور قریب 9 سال سپری می گردد، و سر انجام روز گذشته شاهد بودیم که به پیشواز اجلاس لندن تعداد 5 تن از جنایتکاران طالب از لیست سیاه ملل متحد خارج گردید، و قرار بر این است که جناب اقای کرزی به حیث رئیس جمهور افغانستان، در اجلاس لندن از همه جهانیان تقاضا کند تا صندوق های کمک برای پشتونها بگذارند، چرا که در طول این هشت سال ماضیه همه امکانات بین المللی را که به بهانه نا امنی جنوب خرج کرده اند، برای پشتونها کفاف نکرده است.

حالا باید برای رشد آنها کمک بیشتر، شود، باید در جنوب مراکز اقتصادی ساخته شود، باید برای جنوب پول مفت برای هر پشتون داده شود، تا بتواند تشکل طالبان خویش را از گذشته هم قوی تر سازد، چیزی که در موسا قلعه هم تجربه شد، چون کمکها و نامه های اقای مجددی تحت عنوان کمسیون صلح توانست طالبان را تا کابل بکشاند، حالا باید به تمام افغانستان انها گسترش یافته و فراگیر شود، و از طریق کمسیون صلح این امر مهم امکان پذیر نیست و...

و در صورت موافقه اجلاس لندن با خواسته های عالی جناب کرزی، نتیجه می گیریم که نمک دموکراسی هم در لجنزار قبیله افغانستان گندید! حال په باید کرد؟