۱۳۹۲ آذر ۸, جمعه

بازهم معجزه انگشت ها!!




یونس حیدری
دیروز در همین صفحه (فیسبوک) یاد داشتی را به بهانه تحویل دهی قالینی بنام داکتر زلمی رسول نشر کردم. در ضمیمه یاد داشت عکسی را هم نشر کردم، که در ان عکس این بنده کوچک خدا، اقای زلمی رسول و خانم حبیبه سرابی هم بود، در حاشیه ان خالق هنر و خالق قالین زیبای که با دستان او و استادی او بافته شده بود نیز حضور داشت
متاسفانه اطلاع یافتم که در فضای فیسبوک واکنش هایی گوناگونی را بر انگیخته است، شاید عده ای شوکه شده بودند، چگونه در این مدت کم، هنری به این زیبایی برای زلمی رسولی که هنوز یک افغانی هم به کسی نداده است و بر خلاف دیگر کاندیدها که تا همکنون ارقام توزیعی شان به بهانه های مختلف به میلونها می رسد، و هیچ کس چنین هنر نمایی برایشان نکرده است، اما برای زلمی رسول این کار خارق العاده انجام شده است.
اینجا در پاسخ به بعضی از این دوستان لازم می دانم که چند نکته را طرح کنم:
1-      خوب بود دوستانی که بلد هستند تهمت بافی کنند، همه چیز را با حربه اتهام از سر راه خویش بر دارند، اندکی در این مورد تحقیق می کردند، و حد اقل به دنبال عکس کامل آن می گشتند، معلومات خود را کامل تر می کردند، یافته های خویش را پخته می نمودند، بعد با پشتوانه ای از آگاهی و علم به حقیقت، اقدام به ابراز نظر می کردند، اما دیده شد که جماعتی دست و پا گم کرده بدون هیچ توجه به اصل قضیه برای جلو گیری از نفوذ این هنر زیبا در میان مردم و تاثیرات احتمالی آن بر مردم،  بر نویسنده، بر خالقان و کسانیکه تصویرشان در کنار آن اثر هنری و زیبا قرار داشتند  چیزهایی گفتند و انجام دادند که نمی دانم انسانیت به انسان اجازه می دهد که بگویم خود لایق آن است یا نه؟
اما اجازه دهید تا معلومات این عزیزان را تکمیل کنم:
این قالین نه به فرمایش داکتر زلمی رسول خلق شده است و نه به فرمایش خانم حبیبه سرابی! بلکه جمعی از جوانان و نو جوانان برای شکستن بن بست سیاسی و اجتماعیی ای که مدعیان رهبری هزاره بر سر راه هزاره ها ایجاد کرده اند، و سالهاست که مانع رشد و دست یابی مردم به حقوق شهروندی شان شده است، و آنها همواره در تلاش هستند که با تیکه داری حقوق آنها را در میدانهای داخلی و بین المللی به لیلام بگذارند، و همه منافع را در جیب های مبارک خویش نهند، وخسرانها و  ضررها را برای مردم تحفه دهند، یک"نه" بزرگ بگویند.
در دنیای هنر و هنر مندی نه گفتن با شعار صورت نمی گیرد، دنیای هنر و افرینش گری دنیای پاکی هست که نیازمند به معرفی چهره ای پاک و زلالی می باشد که در زلال صورت او بتوان پلشتی صورت دیگری را نمایان کرد!
هنر مند در عین حالیکه می خواهد تجلی گر روح پاک خالق هنری اثر باشد می خواهد آئینه برای تجسم رذیلتی باشد که او را ناگذیر کرده است که با سیقل دادن آئینه ای بسازد که نمایش گر هستی او باشد، و خلق قالین زلمی رسول در قاموس ارزشی هنر بدون هیچ در خواستی باید این پرسش را قبل از هرچیز در ذهن آنهایی خلق نماید، که چرا  انگشتان  فقیر کودکان هزاره در ستایش مدعیان رهبری شان رقص ننموده، بلکه به دنبال کس دیگر در بیرون از مرزهای قومیتی گشته است و سر انجام کسی را به عنوان وزیر امور خارجه یافته است و او را سیقل داده است، آئینه کرده است و به دل تاریخ سپرده است؟ چرا؟
چون آنها به جستجو رفته اند، آنها خود را از حصار و اسارت بندها رهانده بودند، و با گرایش کمال طلبی و زیبایی شناختی، و با معیار انسانی و ارزشی تلاش کرده بودند تا نمونه ای را در میان کار گزاران اما صادق، صالح، وطن دوست، و پاک بیابند، تا او را الگویی برای  دیگران با خلق یک اثر جاودانه هنری معرفی کنند و برای تاریخ ماندگار سازند. این جستجو رفته بود و به اقای زلمی رسول که در ان زمان وزیر خارجه بود، منتهی شده  بود، بهتر از او، پاک تر از او، بی کینه تر از او، وطن پرست تر از او نیافته بودند، او تنها کسی بود که شایسته خلق چنین اثر هنری اما  از دید این جوانان بود، این جوانان و نو جوانان برای تفهیم این ادعا برای آنهایی که سنگ رهبریت هزاره بر سینه می کوبند، اما با خیانت خویش مانع رشد، ترقی، بازسازی و پیشرفت هزاره ها  و مناطق هزاره نشین می گردد، بفهمانند که دیگر این مردم انسانهای ماقبل تاریخ و مقلدان کور نیستند، بلکه آنها انسانهایی شایسته هستند که قدرت فکر، تحلیل، تحقیق و تصمیم گیری دارند و به وسعت افغانستان می اندیشند.  
 این جوانان در زمانی که اقای زلمی رسول وزیر خارجه بود، اقدام به بافتن این قالین و خلق این اثر گرانبهای تاریخی کردند، با این انگیزه که در پایان ماموریت او به عنوان یک خادم ملت، یک خادم صادق و پاک به او تحفه دهند، و برای اولین بار در این کشور اقدام به ایجاد فرهنگی کنند، که مرزهای قومیت را می شکند، اما ارزش و بها به انسانهای پاک و شایسته از سوی فقیر ترین مردم این سرزمین داده می شود، تا برای تاریخ ثبت کنند که اگر در فقر مالی قرار دارند، از غنای هنری بلندی برخوردار هستند که در آن جایگاه فقط یک چیز پیشش شان ارزش دارد و آن انسانیت و صداقت و پاکی می باشد.
و این جوانان زحمت کش همه این ویژگی ها را در وجود اقای زلمی رسول یافته بودند، و تحفه هنری خویش را بنام او و تصویر او ثبت تاریخ کردند.
2-      بعد از نشر این مطلب همراه تصویر، برادرم اقای عبد الله برات لطف کردند تصویر را سر چپه از طریق صفحه فیسبوک خودشان نشر کردند. لازم است که بگویم من و اقای برات فقط در اول بهار در روزهایی که سخت تحت فشار بودم، و برای دیدن یک دوست در یکی از هوتلهای کارته سه  رفته بودم،  و چای می خوردیم، در حالیکه من سیگارهای خانم ... را دود می کردم، ایشان هم وارد شدند، در همان حولی هوتل، اما من نمی شناختم، دوستانی که در گرد همان میز بود ما را باهم معرفی کردند و بعد از احوال پرسی ایشان با دوستان شان رفتند دور تر از ما تا رفع خستگی کنند، غرض این بود که من  و برات بیش از این سابقه آشنایی نداریم. در فضای مجازی بعض اوقات نوشته هایشان را می دیدم. و بس !
با این حال لطف کردند عکسی را که در آن من هم بودم، سرچپه نشرش کردند، من هیچ گلایه ای ندارم که چرا عکس مرا سرچپه نشر کرده است، زیرا من کسی هستم که طعم سرشیوه آویزان شدن را در ایامی بازداشت خود دارم، من برای اقرار به جرم نکرده اما در حقیقت با هدف نابود کردن روحی و روانی ام، سرشیوه آوویزان شده ام، در میان طیر جای داده شده ام، و بی نهایت این لاسیتک  چرخ خورده است، چرخ، چرخ  و... از سوی سربازان به اصطلاح امام زمان! ولی نشر سرچپه عکس من از سوی اقای برات هیچ تاثیری بر من ندارد، ولی چیزی که برای من شبهه ناک است، این است که درست بعد از آنکه من با یکی از شهریه خوران دین فروش روشنفکر نما، در گیری شدید کلامی پیدا می کنم، می بینم این اتفاق می افتد، و با خبر می شوم که آقای برات با این دوست شهریه خورم رفیق است، روایت های تایید نشده هم وجود دارد که آقای برات از سوی دوستان شهریه خور مثل بسیار موارد دیگر استعمال شده است، اما نمی دانم چقدر صحت دارد یا ندارد. به هر حال خواستم بگویم که من از اقای برات بابت نشر سر شیوه عکس هیچ گله ای ندارم، شاید ایشان حق داشته باشند، که واکنش خویش را به نوشته من اینگونه پاسخ دهند، شاید نتوانسته اند، کلماتی را بیابند تا اوج احساس نفرت خویش را از نوشته من بیان کنند، این تنها راه بیان آن بوده است.
در آن عکس اقای زلمی رسول هم وجود دارد، زلمی رسولی که افتخارش این است که در این سالهای ماضیه اگر هیچ دست آوردی نباشد، دست آورد آزادی بیان هست، و اگر او پیروز شود، تلاش می کند تا این آزادی بیان مستحکم تر گردد، بنا بر این یقین دارم که ایشان هم از اقای برات و عمل شان هیچ کینه ای به دل ندارند، تازه خوش می شوند که ازادی بیان این مجال را داده است که حتا قبل از پیروزی عکس ایشان سر شیوه شود.
هم چنین در این عکس تصویر داکتر حبیبه سرابی، به قول دوستان بامیانی اش، بانوی قهرمان، نیز وجود دارد، من کاری به رابطه و احیانن کینه شخصی اقای برات با خانم سرابی ندارم، اما با شناختی که از ایشان دارم، بازهم باور دارم که با دیدن این عکس لبخندی بیش نخواهد زد، و حد اقل بر این افتخار خواهد کرد که در دوران حکومت داری اش آنقدر از مدارا کار گرفته است که چهره هایی منتقد و جسور همچون برات در بامیان رشد کرد است، این خودش می تواند یک نقطه مثبت برای ایشان به شمار رود، در حالیکه در همین دوران شاهد بوده ایم که بسیاری از والیان با منتقدین خویش با زور و... رفتار کرده است، اما ایشان نه تنها با زور رفتار نکرده است، بلکه تلاش کرده است که در بامیان منتقد پرورش داده شود، تا بتواند صدای مظلومیت بامیان را همیشه فریاد کند، تا شاید روزی فرا برسد که بامیانی ها خودشان بر سر حکومت مرکزی و به خصوص کسانی که مانع اصلی اختصاص یافتن بودجه و پروژه در بامیان می شوند، فریاد بلند کنند.
می خواهم از برد باری و مدارای خانم سرابی همین قدر بگویم که او زنی هست که با اینکه می دانست کسی که معاش حکومتی می گیرد، تا زبان حکومت باشد، و سخنگوی ولایت باشد، اما نبود، بلکه مهره ای برای تخریب بود، با این حال هر روز مجال می داد، تا خود را بیابد، دیگر عروسک خیمه شب بازی، بازی گران کابل نشین نباشد، شاید خود را بیابد، و به عنوان یک انسان به خود ارزش قایل شود، زیرا ویژگی یک انسان همین است که خداوند برایش عقل و خرد داده است، تا بیندیشد، تا خود برای فردیت و جامعه خویش تصمیم بگیرد، نه اینکه تصمیم بر او تزریق شود، با همه فرصت هایی که داده شد، ایشان تا هنوز هم تارهایش از جای دیگر بالا و پائین می شود. اما می بینیم که چقدر زیبا هیچ گاهی با او برخورد نمی کند. شاید عطوفت مادرانه باعث شده بود که در دوران حاکمیتش او را مثل فرزند خود بداند، شاید انقدر به آزادی بیان عقیده داشت که اجازه می داد سخنگویش حرکت های کودکانه داشته باشد و...
با همه آنچه بیان شد، اما من از آقای برات سخت گلایه دارم، اقای برات برای خود داعیه روشنفکری دارد، داعیه فعال مدنی دارد، خود را مدافع حقوق هزاره ها می داند  و... من از آقای برات گله مندم که چطور به خود اجازه داده است، تا عکس یک خالق را، عکس یک آفرینش گر را، عکس یک انسان بزرگی را که با هزاران امید توانسته است با رقص ناخنهایش خالق یک اثر ماندگار هنری باشد، را سرشیوه آویزان کند! از سوی دیگر اقای برات خود را مدافع حقوق کودکان نیز اعلام کرده است، کجای این حقوق اجازه می دهد که برات برای ترور شخصیت نوپای یک نوجوان، او را این چنین ضربه روحی و روانی بزند، اگر این نوجوان ببیند که عکس او را اینگونه کرده است، ایا او دچار اختلال روحی نخواهد شد؟ و آیا ایجاد اختلال روحی برای یک نوجوان به هر دلیلی که باشد، جنایت محسوب نمی گردد؟ اقای برات با کدام منطق به خود اجازه داد که با روح و روان یک جوان هنرمند اینگونه بازی کند؟  من یقین دارم  که این جوان حتا اگر از نظر من و امثال برات یک حرکت ضد ارزشی کرده باشد، بازهم صدها همچون من و برات را ارزش معنویش بیشتر است، پس چگونه ایشان به خود اجازه داده است که با او اینگونه بازی کند؟ راستی اقای برات از این کارش شرمنده نیست؟
من از آقای برات سخت گله مندم! زیرا ایشان خود را یک مبارز و یک فعال مدنی می داند، حالا نمی دانم تعریف فعال و مبارز مدنی چیست؟ من از اقای برات گلایه به این خاطر ندارم که چرا مخالفت سیاسی خود را با رسول و سرابی بیان می کند و یا احیانن با من مخالفت دارد، زیرا این حق را به ایشان قایل هستم که به هر نحوی که می خواهد این مخالفت خویش را بیان نماید، و تا کنون هم کرده است، همانگونه که این حق را به خود می دهم که همیشه تیکه داران هزاره را نقد کنم و با این تفاوت که هر لحظه پیام مرگ را به گوشم می رسانند،‌با این حال به خود اجازه می دهم  حتا تصویر انها را در صفحه فیسبوک خویش جلیپا بکشم. اقای برات حق دارد هر نوع که دلش می خواهد با تصویر آنهایی را که دوستشان ندارد، بر خورد کند، و خوشبختانه صفحات انترنت هم پر از این تصاویر است، حتا آدم نا شناخته ای مثل من هم تصویرش پیدا می شود، اما نمی دانم چرا و به چه دلیل ایشان به خود اجازه داده است که یک اثر هنری را اینگون بی رحمانه ترور کند، آثر هنری هرچقدر زشت و بد هم که باشد، بازهم یک اثر هنری است، ارزش جاودانه دارد، شاید از لحاظ سیاسی برای کسانی خوشایند نباشد، اما حق برخورد احانت آمیز را ندارد، زیرا اهانت به یک اثر هنری، اهانت به شعور و خدا گونگی انسان است، انسان موجودی خدا گونه می باشد، و خدا گونگی انسان در همین خلق اثار هنری تجلی و ظهور می یابد.
3-      برخورد اقای برات با نوشته من باعث شد که همه مزد بگیران اقای خلیلی مراسم رقص و پایکوبی برگزار کنند،  و در فضای مجازی بر علیه من جشن و فیر شادیانه کنند! و از سویی دیگر از مدتها به این سو هم طعنه می دادند که تا دیروز بر سر دسترخوان خلیلی بودی و حالا نیستی چنین می گویی و می نویسی، لازم دانستم در این فرصت نکاتی را در این ارتباط نیز بیان کنم:
-          رابطه من با اقای خلیلی در دو حوزه قابل طرح است، حوزه فردی یا به عبارت دیگر حوزه کاری و کار فرمایی و حوزه دوم حوزه سیاسی و اجتماعی می باشد.
حوزه فردی:
من در حوزه فردی با اقای خلیلی هیچ مشکلی ندارم، یعنی من به عنوان یک کارگر خوب هنوز هم اگر بروم در خدمت آقای خلیلی باشم، اقای خلیلی با جان ودل از من استقبال می کند، من هم از خلیلی به عنوان یک کار فرما هیچ گلایه ای ندارم، اگر روابط من و آقای خلیلی از این زاویه مورد بررسی قرار بگیرد، من به اندازه سر سوزنی که در آن پنج یا شش سالی که کار کردم در مشارکت ملی،  از اقای خلیلی شکوه و شکایتی ندارم، تا ناله کنم، تا زمانی که کار کردم، معاشم را کامل داده است، حتا زمانی که آن استعفا نامه سه صفحه ای را هم برای ایشان فرستادم، ایشان استعفا را قبول نداشته و  دو بار با ایشان نشست داشتم، و دیگر قبول نکردم که در مشارکت ادامه کار بدهم. و در این میان دو ماه سپری شد، معاش آن دو ماه را در کنار معاش های باقی مانده برایم داده است، و حتا با خنده گفته است، سه ماه معاشت مانده بود، بر سر دو دیده، دو ماه آخر را که تو  کار نکردی، معاش بی کاری هم می گیری، من هم با تبسمی گفتم، همان زمان که استعفا کردم، حسابم را خلاص می کردی، دو ماه تاوان نمی کردید. دو ماه معاش بی کاری هم از آقای خلیلی گرفته ام، ( که تفصیل همه این ها در مجموعه سلام کابل نوشته شده است)
در حوزه فردی ام یا به عبارت دیگر درحوزه کارگر و کار فرما من و آقای خلیلی می توانیم تا آخر عمر هم دوستان خوبی باشیم با رعایت جایگاه کارگر  و کار فرما!
در حوزه سیاسی و اجتماعی:
اما در حوزه سیاسی و اجتماعی من حرفهای جدی دارم، که در این  مجال فرصتش شاید نباشد، که به تفصیل بیان کنم، اما لازم است که فشرده بگویم، زمانی بود در این ملک همه بت پرست بودند، همه بت های خود را پرستش می کردند، با اینکه عقیده به بت نداشتم، اما ناگزیر بود که مردم ما هم برای حد اقل یک دوران گذار بت های خاص خودشان را داشته باشد، من در ان دوران در ساختن بت خلیلی  خود سهمی  داشته ام و منکر آن نیستم، و معتقدم که سهم خود را برای آن زمان که یک ضرورت بود ایفا کرده ام، اما این فرصت بود که آقای خلیلی همگام با زمان حرکت کند، و برای همیشه توقع پرستش نداشته باشد از مردم، این توقع بی جا بود، زیرا بت سازان هم با این انگیزه بت نتراشیده بودند که همیشه مردم بنده گان آنها باقی بمانند، بلکه برای عبور از یک مرحله و رسیدن به مرحله اگاهی و بیداری لازم می دانستند، اما آقای خلیلی دچار توهمی خدا گونگی شده بود، و انتظار داشت که هزاره ها برای همیشه او را بندگانی سر به تعظیم باشند. تفکر اقای خلیلی در مدار "مه هستم، دنیا هست، من  نباشم دنیا نیست" چرخش پیدا کرد، برایش دیگر هزاره ها هیچ ارزشی نداشت، تنها هزاره برای معاملات کلانش مورد استفاده قرار می گرفت، و باور کردم که حالا اقای خلیلی تبدیل به یک غده سرطانی شده است، اگر این غده جراحی نگردد، کل جامعه هزاره را نابود می کند و...
من افتخار می کنم که در دورانی که در مشارکت ملی در کنار دوستان خوبم بودم و با مسئولیت دوست نهایت عزیزم اقای محمد سرور  جوادی توانسته بودیم در سطح مطبوعات آنگونه موفق عمل کنیم که مشارکت ملی تا سطح مقام دوم مطبوعات کشور جای باز کند در نظر سنجی ای که آنزمان از سوی مراکز ازاد  نشر گردیده بود، و این برای من که عضو کوچکی از ان تیم بودم هم یک افتخار بود و هست.  
من افتخار می کنم تا زمانی که امکان بود، در مشارکت ملی نوشته کردم، و فریاد مظلومیت مظلوم ترین انسان این مرز و بوم را بلند کردم، اما وقتی دیدم که دیگر مجال خدمت نیست، اقای خلیلی از مدار خدمت خارج شده است، اصلاح پذیر نیست، و من نمی توانستم در کنار کسی که برایم ثابت شده بود که به مردم و کشور خیانت می کند، باقی بمانم و زندگی منافقانه پیشه کنم، و من دوست داشتم همیشه بر اساس باورهای خودم زندگی کنم نه مثل دیگرانی که باورهای خویش را در درون پنهان کنند و خنجر به دست بگیرند.
مشارکت ملی بعد از آن سالها دوام کرد، اما بی روح و بی احساس تا آنجا که آقای خلیلی برای یک سال ان را تعطیل کرد، و در جلسه ای خطاب به علی پیام (امروز یکی از شخصیت های موثر ، معمارو صاحب تئوری تغییر  در تیم داکتر حبیبه سرابی می باشد) آقای خلیلی می گوید، آقای پیام وجدانن خودت هم مشارکت را می خوانی؟ در حالیکه همه اعضای مشارکت جمع بوده است.
هرچند که در این وادی سخن بسی افزون است و مجال اندک، اما این سوال را باید شما دوستان پاسخ بگوئید که چرا بسیاری از نزدیکان اقای خلیلی امروز در تیم سرابی آمده اند و در تلاش هستند که برای تغییر رهبریت کار کنند، من از علی پیام به این خاطر نام بردم، که انسان زیرک و نظریه پردازی جالب است که تا همین سه ماه قبل هم در دفتر مشارکت ملی حضور داشت. ولی امروز با تمام قدرت برای پیروزی طرح عبور از خلیلی و محقق همانند دین محمد جاوید و... کار می کنند.
بگذریم که خبر دارم بسیاری از کسانیکه در کنار خلیلی همینک حضور دارند پیامها و نیروهای خودشان را سازماندهی کرده است تا برای پیروزی خانم سرابی تلاش کنند.
اما خود به دلایلی از حمایت رسمی معذرت خواسته اند؟ اینها سوالهایی است که باید به دنبال پاسخ بود، که چرا نزدیک ترین افراد خلیلی هم به او دیگر اعتماد ندارد و...
همین قدر یاد اور شدم.
و سخن آخر اینکه؛ امروز حضور خلیلی و محقق را در بازی سیاسی افغانستان نه تنها مفید به حال هزاره ها نمی دانم بلکه مانع هم می دانم، و برای رفع این مانع از سر راه جامعه برای خود وظیفه می دانم که تلاش کنم
این خلاصه ای از توضیح برای مزد بگیران آقای خلیلی


۱۳۹۲ آبان ۵, یکشنبه

صدای زنان توسط کی ها باید انعکاس داده شود؟



ارسالی؛ عارفه پیکار


 وقتی می خواهم از زنان وزن بودن وجایگاه وموقف زن در اجتماع بنوسیم وبگویم در قدم نخست پرسشهایی در ذهنم خطور می کند که باید در قدم اول بدانم که نقش زن در جامعه ما  چگونه است؟ ایا نهادیی که در ظاهر مدافع حقوق زنان قلمداد می شوند،آنچنان که در زبان  ادعای دفاع از حقوق زن را دارند در عمل  چی کرده اند؟ وایا با  وجود چنین نهاد ها  می توان برای زنان افغانستان از فردای نوید بخش از فردای بی طوفان سخن گفت؟ آیا زنان می توانند به چنین شعار هایی که از طرف این نهاد ها سر داده می شود حساب کنند واصلا ً ما باید به شعار تکیه کنیم ویا به عمل؟ آیا شعار عمل را مشروعیت می بخشد ویا  عمل شعار را؟ آنچه به وضوح برایم قابل دید ولمس است این است که در شرایط فعلی کشور حتی زنان در حق زنان بی رحمانه ظلم وستم را روا می دارند.زنانی که تحت عنوان مدافع وحامی زن فعالیت دارد بیشترینه در صدد حفظ موقف  ومنفعت های شخصی اش است تا اینکه واقعا در راستای اعاده حقوق زن کار وپیکار نماید وبا وجود چنین زنان رهبر  نمی توان از فردای بهتر از امروز  حرف زد.آنچه  باعث تشدید وضعیت بهرانی زنان در افغانستان گردیده است بر علاوه سایر عوامل غیر مسلکی بودن زنان مدافع وضعف مدیریت شان در راستای فعالیت های پلان شده شان می باشد وهمین است که همواره به بن بست می خورند که نمونه بارز آن قانون منع خشونت ومراحل تصویب آن است .چرا این قانون تصویب نشد؟ می دانم کسانی هستند که خود زنان دارند نه زن خانواده ها دارند نه خانواده وبیشترینه عیاشی دارند تا زندگی بلی تصویب چنین قانون دست وپای آنانی که بنام عرف ،اسلام و بنام فرهنگ بیشترینه  بهره را می برند می بندد. چرا چنین شد چون بر اساس یک پلان طرح شده وسنجیده شده بنود، چون نمی دانستند چی وقت باید کدام فعالیت انجام شود آنچه در رهبریت مهم است فرق نمی کند رهبریت یک جامعه باشد،رهبریت بک قشر خاص باشد ویا رهبریت دنیا باشد در قدم نخست آنچه برای رهبر مهم  است درک درست از وضعیت ها وحالات است،رهبر در واقع همچون شکارچی ماهر باید در جستجوی صید(هدف) خویش باشد ومتاسفانه آنچه در زنان رهبر افغانستان  می بینم ضعف مدیریت و عدم مهارت های کافی در عرصه رهبری و در ضمن عدم آگاهی از کار کرد ها وفعالیت های زنان رهبر وچگونگی پیروزی شان در راستای تحقق اهداف شان است که می تواند دلیل دیگر  باشد که زنان رهبر افغانستان با وجود زحماتی که نمی خواهم و ونمی توانم چشم بپوشم، موفق شوند.
زنان در افغاستان با وجود ناملایمت های اجتماعی توانسته نقش های خوب وارزنده ای را ایفا کنند  که حتی قربانی وقیمت های هنگفتی را هم پرداخته اند وهمچنان هر روز می پردازند ولی برایم جای سرور است که زنان ا ین سر زمین اگر افراط نکرده باشم غیور ترین زنان دنیا هستند، اگر وضعیت  افغانستان را با وضعیت کشور های دیگر مقایسه نمایئم وبعد روی فعالیت زنان مکث کنیم درک می کنیم که مادران این سرزمین واقعا قهرمان بودند وقهرمان هستند ولی آنچه نیاز به توجه دارد رهبریت زنان  وتوانمندی شان است.زنان افغانستان در حال حاضر توده های عظیمی را تشکیل می دهند ولی هیچ گاه نتوانسته اند هم چون یک مجموعه منسجم دور یک هدف واحد فعالیت نمایند وهمین است که با وجودیکه تلاش زیاد می نمایند ولی کمتر نتیجه قابل لمس بدست می آورند وهنوز هم که  هنوز است زنان فعال در راستای حقوق زن  نتوانسته اند آمارهای خشونت علیه زنان و وضعیت نا به سامان زنان در قریه وقصبات کشور را به رقم آرمانی آن کاهش وبهبود بخشند چرا ؟چون کمترین  تعداد این زنان واقعا مسلکی کار می کنند وبیشترینه بر اساس استراتیژی های دیگر ترتیب شده کار می کنند تا استراتیژیها خود ساخته ومبتنی بر ضرورت ها و واقعیات جامعه. گاهی وقتا از حقوق وحقوق زن پاردوکس می سازند که برایم نا امید کننده است.یک طرف به نام زن وحقوق اش مدال دریافت می کنند یک طرف در پشت کوه  پایه های  این سرزمین به جرم زن بودن سنگسار می شود،یک طرف به نام آزاد بودن،دموکراسی،برابری وآزاده گی  همچون بت  بازاری در دست روز گار قرار گرفته دلم می گیرد ازین وضعیت آخر آن حد وسط گم گشته کجاست؟ سوالی که همچنان در ذهنم  بی پاسخ مانده این است که با  وجود این نهاد  هاو با وجود  عملکرد فعلی نهادهای عدلی وقضایی کشور آیا می توان از فردایی بهتر از دیروز وامروز برای زنان رنج دیده کشور نوید داد؟آیا می توان روی کارکردهای این نهاد ها حساب کرد که نتوانسته از صدها حادثه واتفاقی که در دور دست ترین نقطه های کشور هر روز وهر ساعت اتفاق می افتد ،کمترین اطلاعی را بدست آورند،جاهایی که هنوز عرف حکومت می کندتا قانون،جائیکه هنوز عرف معتبر است نسبت به دین پس چگونه از فردایی که جز رویا چیزی نخواهد بود سخن گفت؟ پس اگر عملکرد ها اعم از دولت  وجامعه جهانی به همین منوال پش رود رویا های زنان افغان هم چنان در رویا باقی خواهد ماند الی زمانیکه واقعا اراده راسخ  مبنی بر تغییر در وضعیت زنان ایجاد شود،اراده ای که همچون انسان به وجود زن ،توانایی زن در راستای بهبود وضعیت جامعه،مشارکت اجتماعی وسیاسی زنان وارزش قایل شدن به نقش زن نه به عنوان جنس دوم بلکه به عنوان یک انسان دوش آدوش مرد در جامعه برای اینده بهتر وبرای زندگی انسانی که در شان انسان های غیور سر زمینم باشد خبر داد.



نقد واره نخستین بر جنازه برهنه

نوشته ارسالی خانم عارفه پیکار


در قدم اول با ابراز سپاس از زحمات قابل قدر تان واز حس بشر دوستانه وبی الایش تان وتشکر از قلم رسایی که  همت به خرج داد وحقایق تلخ سر زمین قربانی شده ما را به تصویر در آوردید.ذهنم وقتی عنوان کتاب را دید شگفت زده شد وبا وجودیکه در جریان کار در دفتر بودم وبی اندازه سرم فشار کاری حکم فرما بود ولی کتاب را با دقت تمام مطالعه نمودم که می توانم در یک نگاه کلی چنین ابراز نظر نمایم:
 در قدم اول وقتی کتاب را دانلود نمودم برایم تصور از یک کتاب دست نداد چرا؟ چون بیشتر شبیه یک مقاله می ماند تا کتاب به نظر من آنچه در کتاب نویسی مهم است ساختار کتاب است تا توجه خواننده را جلب نموده واهمیت اعتبار به عنوان ومحتوای کتاب ببخشد.
 در قدم دوم: فکر می کنم شما کمی  در نوشتن مقدمه کمتر اهمیت دادید من فکر می کنم در مقدمه باید کلیات موضوع را شرح می دادی تا خواننده با هیجان بیشتر می توانست وارد موضوع شود ولی در مقدمه ای که شما نگاشته اید  خیلی مختصر است فقط ذکر است که در یک سفر همرای خانمی آشنا شدی ولی  نمی دانم جنبه تخیلی دارد ویا چگونه که باید به وضاحت گفته می شد ولو اینکه نمی خواستی هویت آن خانم را فاش  سازی ولی در کل  خیلی برایم گنگ بود.
در قدم سوم:
 در اکثر کتاب هایی که مطالعه نمودم از نویسنده یک معرفی مختصر درج می باشد تا برای خواننده این سوال پیدا نشود که نویسنده چی کاره است ؟ از کدام سویه تعلیمی وتحصیلی برخوردار به چی تعداد اثار چاپی دارند و..... یعنی در یک بیوگرافی مختصر ولی من نیافتم من باوجودیکه شما را نمی شناسم وشناخت دقیق از شما واز موقف تحصیلی واجتماعی تان ندارم نه برای من این سوال خلق شد بلکه شاید برای اکثریت خواننده گان خلق شده باشد.
در قدم چهارم:
 کتاب شما  در بخش تصویر سازی هم مشکل داشت واین تصویر تا انتهای داستان تصاویر می شد یعنی نمی توان یک تصویر منسجم گرفت ازین کتاب وداستان اش ودر ضمن جذابیت خاصی هم نداشت من نظر به وحشتی که از عنوان کتاب داشتم وارد موضوع شدم ولی در قسمت وسط داستان ماندم ادامه بدهم ویا همین جا مطالعه را قطع کنم. به طور خلص اگر بگویم این کتاب درس تازه ای برای خوانده گان نداشت چنین قصه ها هر روز اتفاق می افتد وچون وقوع زیاد دارد شکل عادی را دربین مردم واجتماع گرفته ولی می توانستی با تغییر عنوان ویا طرز بیانت بیشتر جالب وجذاب ترش می ساختی تا خوانننده کتاب ات می توانست کتاب مطالعه  کرده را به دیگران هم سفارش می کرد.

  آیا شما این داستان را ساختید؟ من دقیقا در جریان نیستم یعنی منبع اش منظورم هست اگر کتاب فقط تو نوشته باشی یعنی آنچه آن خانم در کتابچه اش درج کرده وتو فقط نشرش کردی که مخاطبم شما نیستید ولی اگر آن خانم نوشته باشه خیلی حرفا برای آن خانم دارم که اگر مختصر بیان نمایم می توانم چنین ابراز نمایم البته متوجه شما نیست چون شما تحلیل نداشتید بلکه فقط داستان  را نوشته کرده بودید:
 این دختران افغان با چنین توجیهات خویش که گویا به دلیل این وآن وچنین چالش ها تن به چنین اعمال ضد انسانی دادم می خواهم بگویم که اصلا برایم قابل قبول نیست تو در قدم اول باید ارزش زندگی را برایت تعریف می کردی تا می دانستی که زندگی  مادرت چقدر ارزش دارد؟
 تو خانم محترم از زندگی چی تعریف داشتی واز زنده ماندن درین دنیا چی تعریف داشتی  وایا زنده ماندن مادرت ارزش این را داشت که دختران مسلمان را به فاحشه گری دعوت نمایی تو که خود ادعا داشتی که دانشجو بودی چگونه توانستی به پیشنهاد یک حاج اقا بدون دلیل پاسخ مثبت بدهی؟
 خانم محترم تو وقتی دوران مکتب را پشت سر گذاشته بودی وخود را دانشجو درین داستان معرفی کردی تو چی تعریف از ملا امامان زمانه داشتی وبر اساس کدام عملکرد شان چشم بسته اعتماد کردی؟
آیا تو نمی دانستی که انسان های تحت نام حاج آقا پشت پرده چی افعالی دارند خیلی بی خبر از دنیا بودی متاسف هستم برایت.
 ودراخیر اینکه اگر تو قصد خود کشی داشتی فرق نمی کند چی زمان باشد باید همان زمان که حاج قصد  خلاف با تو را داشت چنین می کردی نی بعد از بی راه کردن چندین جوان افغان، چون مادرت اونیکه بابت اش قیمت گزافی پرداختی هم صحت مند شده بود .....
 در گفته های اخیر مخاطبم دختر خانم است ولی در کل تشکر می کنم از زحمات ارزنده تان

naiistan.blogspot.com/2013/10/blog-post_27.html

۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه

بیعت سرور دانش با حبیبه سرابی!!!


بیعت سرور دانش با حبیبه سرابی!!!
یونس حیدری
1-      چند سالی می شد که در اعیاد به هیچ دربار سیاسی ای نمی رفتم، شوق و علاقه دیدن چهره های مردم فریب و خدعه گر خسته ام کرده بود!
با اینکه دیروز روز نخست عید بود، من کاملن در خانه بودم، اما صبح به قول آقای مجددی استخاره ای کردم ـ نه از نوع مجددی با خداـ با عقلم و گفتم بیا برویم امروز دیدن بانویی ای که تصمیم دارد در جامعه ای پر از دشواری ها، هر روز گامی به پیش نهد، و حد اقل تابویی هرچند کوچک از سنت های جاهلی این مرز و بوم را بشکند! شاید روزی بانوی تابو شکن نام گیرد‍!
حبیبه سرابی! نامی هرچند آشنا، از دیر زمانی است که در حکومت کرزی سایه سایه شده است، چند صباحی وزیر زنان بوده است و بعد از ان به حیث یگانه والی زن در سطح افغانستان قامت بلند کرد، همان بانویی که خیلی ها قصد بر زمین زدنش را داشت، آخر الامر نتوانستند و به ظاهر سر تسلیم و در باطن کاویدن زیر پایش را آغاز کردند. امروز آمده است به میدان تا کار این چند ساله خود را تست کند، براستی زنان به مرحله ای از تساوی جنسیتی رسیده است؟ او آمده است در کنار مردی که اگر در این چند سال خدمت نکرده باشد، یقینن خیانتی از او تا کنون بر ملا نشده است! تا بستر خدمت پاک را در سرزمین پر از خیانت محیا نماید، اما حالا انتخاب با مردم است؟ ایا او را و تیمش را انتخاب خواهند کرد؟‌ گذشته از اینکه تیمش را انتخاب نماید،یا نه؛  مهم این است که چقدر می تواند زنان به عنوان بخشی از جامعه افغانی اما فاقد ارزش انسانی را بسیج نماید، برای تثبیت حقوق انسانی شان در راس هرم قدرت!
2-      تلاشم این بود که اول صبح بروم تا هنوز کسی به سراغش نیامده باشد، بعد از سالها باهم کمی گپ بزنیم، در اتاق نشسته بودیم و گرم  صحبت بودیم و چای می خوردیم که خبر آوردند زیر زمین مملو از جمعیت شده است که منتظر داکتر است، صحبت ها نا تمام ماند و داکتر از من خواست که باهم به خدمت مهمانان برویم.
زیر زمین که سالن نسبتن بزرگی دارد، مملو از جمعیت بود، من هم جایی برای خود پیدا کردم و نشستم، سالن هی پر می شد و خالی
3-      بعد از چند بار خالی و پر شدن جمعیت، دیدم یک مجموعه دیگر در حال وارد شدن است، پیش آهنگ این مجموعه جناب آقای سرور دانش است که از سوی استادخلیلی برای معاونت حضرت اشرف غنی معرفی شده است، راهرو پر از جمعیت بود، حبیبه با بعضی ها در حال خدا حافظی  و با مهمانان جدید در حال سلام علیک بود، مهمانان می رفتند که جای های خودشان را اشغال کنند، از انبوه جمعیت صدایی به گوشم رسید، شاید اشتباه نشنیده باشم، کسی گفت" استاد دانش را برای بیعت آورده ایم!!" به هر حال حبیبه سرابی هم بعد از رخصت کردن مهمانان به چوکی خودش نشست، بعد از احوال پرسی و خوش امد گویی با مهمانان با شوخی گفت، من صدای بیعت بیعت را شنیدم گرفتار مهمانان بودم کامل نفهمیدم چی بود و کی گفت؟
عباس بصیر گفت، من گفتم! عباس بصیر را از سالها پیش می شناسم همان سالها که همه کارگرانی بودیم در هفته نامه مشارکت ملی، من کارگر جزء بودم، اما ایشان معاون کارگر ارشد‍‍‍‍‍‍‍!!
انسانی محافظه کار و دارای خصوصیاتی که باشد برای بعد! تا یاد دارم به ندرت چنین جسارت هایی از خود بیرون می داد، حالا که داکتر هم شده است و رئیس دفتر اقای خلیلی هم می باشد و.... نمی دانم چرا چنین عصیان گرانه سخن می گفت، سخن در این حد تمام نشد، بلکه در قالب شوخی های  خیلی زیاد تر مطرح شد، من اما از میان این شوخی ها احساس کردم که خودشان هم باور کرده اند که این بار در کاروان شکست خورده افتاده اند، اینکه واقعن در انتخاب فریب خورده اند و یا اینکه اقای خلیلی آنها را فریب داده است تا خود به ریاست مشرانو جرگه برسد بحث جدا گانه است!
صحبت های اقای بصیر که در حضور آقای سرور دانش هم بیان می شد، بسیار سیگنالهای فرصت سازی زیادی را برای حبیبه نشان می داد، اما اینکه این صحبت ها هماهنگ با اقای دانش و خلیلی بود یا نه ؟ من نمی دانم! یقینن این صحبت ها به گوش خلیلی نیز می رسید، اما چه معنا داشت؟ برای من سوال های زیادی را خلق کرد! ایا عباس بصیر باور کرده است که تیم حبیبه پیروز است و با این سخنان خودش ریاست دفتر حبیبه را می خواهد در اینده داشته باشد و یا اینکه دلیل دیگری دارد؟ باید خود ایشان جواب بگوید.
در وقت رفتن نیز بعضی ها از بعض دیگر سوال می کردند گه چطور شما در کنار حبیبه امده اید، در جواب بعضی ها می گفتند که چون اینجا کاروان پیروز است!
ادامه دارد
4-      من سالها در در بار اقای خلیلی بودم و می دانستم که هر بار برای تنظیم امور دید و بازدید چقدر برنامه ریزی می کرد، از مدتها قبل بعض کسان که می توانستند و قدرت سازماندهی داشت، را یک ماه قبل مهمان می کرد، نان می داد، بعد تنها تنها آنها را به حضور می داد، به قول قدیمی ها بروت هایشان را چرب می کرد، تا در روز عید آبروی وی را بخرد، چون اقای خلیلی خود را جانشین شهید مزاری می دانست، جانشین باید نمایشی از محبوبیت مثل شهید مزاری را تمثیل می کرد، تا می توانست در بار خودش را حفظ کند، اما طولی نکشید که فضا تغییر کرد، محقق از خلیلی جدا شد، احساسات مردم به دلایلی به طرف محقق کشیده شد، برنامه ریزی را اقای خلیلی می کرد، سازماندهی را باز او می کرد، همان گروپهای تنظیم شده اول می امدند در خدمت اقای خلیلی برای حلال شدن چربی بروتها!! بعد می رفتند برای ارضاء احساساتشان دیدن حاجی محمد محقق!!!
اما از این زمان دیری نگذشت که مردم دریافتند که اقای خلیلی همیشه یک ماه قبل به یاد مردم می افتد و در سایر روزهای سال اگر کسی به دربارش برود با سیلی اخراج می شود! به همین دلیل از او نا امید گردیدند و از اقای محقق هم دیگر کاری ساخته نبود، مخصوصن وقتی بیش از پنجاه هزار رای مردم غرب کابل را به سیاف فروخت کاملن نا امید شدند، در این میان بود که چهره جدید نام کشید، کسی بنام داکتر صادق مدبر، هرکس در حکومت مشکلی داشت، او قادر به حلش بود، از کسی توقع رشوه نداشت، سکرتر سیلی زن هم نداشت، معمولن تلفنش را هم خودش جواب می داد، در میان مردم نامش بر سر زبانها افتاد، کم کم دفتر و دستکی برای خودش باز کرد و باز همان مردمی را که اقای خلیلی سازماندهی می کرد، طبق سنت چند سال ماضیه اول دیدن خلیلی و بعد محقق و کمی هم با مدیریت اقای مدبر همه به دفتر ایشان می امدند، تازه در دفتر مدبر بسیار کسان دیگر که رابطه خوبی با محقق و خلیلی نداشتند هم می آمدند، عملن نمایشی از مثلث رهبری هزاره ها برای همه تثبیت شد.
5-      امروز شاهد صحنه جالبی بودم، راستش اصلن تصور نمی کردم، که به این سرعت رهبری هزاره ها چهار ضلعی شود، تا جایی که شنیدم سه روز قبل حبیبه سرابی این دفتر را گرفته و فرش کرده است، هرچند هوشمندانه موقعیتش را انتخاب کرده است، در نزدیکی خانه محقق، در کوچه مرحوم سلیمان یاری، آدرسی بسیار سر راست، اما چیزی را که شاهد بودم، این بود، که همان مجموعه هایی که معلوم بود خدمت اقای خلیلی رفته اند و یقینن در بار مدبر و محقق را نیز زیارت کرده اند، می آمدند به دیدن حبیبه سرابی، و آنچه که برایم جالب بود این بود که اکثریت شان اعلام حمایت می کردند و ابراز خرسندی که او خود را برای مقام معاونیت کاندید کرده است.
6-      بگذریم از همه انچه را که دیدم، یک صحنه برای من بعد از به اصطلاح بیعت اقای دانش، که سخت برایم شگفت انگیز و ابهام آمیز بود، حضور مجموعه ای بود که امدند و بعد در صحبت هایشان با حبیبه سرابی گفتند، که ما را اقای یوسف واعظی خدمت شما معرفی کردند تلفنی! خانم سرابی هم موضوع را تایید کردند، و آنها اعلام آمادگی کردند برای فعالیت در تیم انتخاباتی که هرچه از توانشان ساخته باشد در خدمت ایشان باشد.
یوسف واعظی مشاور کرزی است که از سوی خلیلی معرفی شده است، نزدیک ترین فرد به اقای خلیلی می باشد، ادم معتمدش در روابط ... می باشد، کاندید اقای خلیلی سرور دانش است، از سوی دیگر آقای واعظی و دانش برای مدتی خویشاوندی هم داشتند،‌نمی دانم که هنوز این خویشاوندی پایدار هست یانه؟ به هر حال از نزدیکان اقای دانش به شمار می رود، من نتوانستم که برای خود توجیه کنم با این همه علایق به اقای خلیلی و دانش، او نیروهایش را برای فعالیت و کمپاین داکتر حبیبه سرابی معرفی می کند؟ آیا واقعن اقای واعظی هم باور کرده است که نه تنها تیم اشرف غنی از همکنون از هم پاشیده است، بلکه رهبری سنتی هزاره ها را نیز حد اقل در حال چهار ضلعی شدن می باشد و....