۱۳۹۴ اسفند ۲۱, جمعه

جهاد نیکتایی من است!



طنز
یونس حیدری 
(نوشته های ملاقی!)

جناب شلغم شناس در این شماره واکنش شورای هراست و ثبات را مورد پیاز شناسی قرار داده است!
مجاهد چوکی دار:  تمام اعضای نو شورای صلح جهادی های اصلی هستند؟!
مجاهد بی چوکی:    شورایی که در آن من نباشم، یعنی هیچ جهادی ای نیست، جهاد نیکتایی من است، و من برای نیکتایی ساخته شده ام!
خلیفه  خردمند:   شورای عالی صلح یقینن باعث توسعه جنگ خواهد شد؟
مردم بی بوریا:    در این شورا بنام صلح ذخیره سازان ثروت رفته اند!
تیکه داران ستاره دار:   ما صلح را تیکه می گیریم!
 ارشد ششم:    برای ما همین عنوان در شورای صلح کافیست!  
سکولار سنت گرا:   صلح  باید از مجرای سنتها عبور نماید تا عملی شود؟
مذهبی بی تعبد:   امید وارم که دیگر اعضای هراثت و ثبات را در هیچ جای نبینم، چون اینها دشمن عشق هستند !
انسان:   کار صلح با دستان کسانیکه منافع شخصی شان در بحران است جای تردید فلسفی دارد!
نتیجه گیری قبیله ای:   صلح بدون اشتراک سیاف و ذوالفقار امید دو ارشد هراثت و ثبات مثل چای بدون بوره می ماند !
نتیجه گیری ملی:   باید کمی لبخند زد!


تیکه دار حلقه سوم


یونس حیدری


حاجی پیش آئینه رفت محاسن مبارک را با شانه چوبی اش منظم کرد، یخن خودش را هم بست، کمی هم واسلین به دستانش چرب کرد و بعد به روی خودش مالید تا صورتش متبرک به نور شود، یعنی نور صورتش را زیاد کرده باشد، رفت در اتاق شخصی اش از روی میز مهر کلان را گرفت و به پیشانی اش خوب مالید که پیشانی کوفتگی سجده را به خود بگیرد، تا مردم بفهمند که حاجی شب تا صبح نماز شب خوانده است! تسبیحی که از دانه های یاقوت برایش جور کرده بودند را به دست گرفت و روی چوکی روبروی عکس پیشوا نشست! لبخندی زد و گفت ای سرمایه من! گر تو نبودی من چه خاکی برسرم می کردم؟ اگر تو نبودی من چطور می توانستم برای خودم این همه مشتاق پیدا کنم؟ خوب تو که می دانی در اصل همه مشتاق تو اند، هیچ کس از من خوشش نمی اید، ولی این را کسی نفهمد، فقط من و تو می فهمیم! بین خودمان باشد! همان مثال قدیمی که می گویند تا احمق در جهان باشد! مفلس در نماند! ما هم روزگاری مفلس بودیم، چیزی در بساط نداشتیم، تا اینکه یادم نیست، این روزها کم حافظه شده ام، تو را به دم بلا دادم یا خودت به پیشواز بلا رفتی! تو از دست رفتی و من ادعا کردم های مردم! جانشین پیشوا منم! مردم هم دنبال تسکینی می گشتند، واقعن مردم تو را دوست داشتند، اما برای من هیچ ارزشی نداشتی، چون هیچ وقت به ما مجال سوء استفاده نمی دادی، راستش از تو می ترسیدم، چون تو با آدم های بد هیج تسلیم نمی شدی، مرا همیشه از بدان می دانستی، همیشه می گفتی ارشد دروغگویانم! وقتی تو از این دنیا رفتی در اصل من در دلم جش گرفتم، ولی زودی کرده به "باز" دیوانه گفتم زودی برو دستمالم را در آب مرج تطهیرش کن! دستمالم رامثل مرچ سرخ جور کرده آورد، من هم رفتم بین مردم، دستمالم را به بینی ام کشیدم کمی هم به طرف چشمانم نزدیک کردم و اشکهایم بود که مثل باران بهاری بر زمین جاری می شد، مردم فکر کردند که دلم برای مظلومیت تو سوخته است! نمی فامیدند که خودم کلی زحمت کشیده بودم و...
حالا از آن سال سالها گذشته است، هر سال نام تو برایم بزرگترین تجارت شده است، دلت راضی هستی یا نه! ولی من که هر سال منتظر هستم تا سالگره تو بیاید، برای من جشن است، بنام تو مردم را جمع می کنم، مردم که جمع شدند حرفهای مفت می زنم، مردم را فریب می دهم، یا به قول تو که می گفتی ارشد دروغگویانم! یک مشت دروغ تحویل مردم می دهم و مردم را به خانه هایشان روان می کنم و بعد می روم پیش کسانیکه مردم را می خرند، تاجران مردم هم در سطح داخلی و هم در سطح بین المللی زیاد است، می گویم این آدمهای گوسفند منش از من است، می فروشمشان و همه آنها را به چند جای می فروشم و پیسه هایشان را برای خودم پس انداز می کنم، مبادا روزهای مفلسی باز اید، روزهایی که پیسه نداشتم تا کرای تکسی بدهم، ناچار تا رفتن خانه دوستان پیاده گز می کردم به بهانه این که ورزش می کنم. ولی حالا دیگر از دروازه حولی هم پیاده نمی روم موترهای ضد خشت! قطار دارم، مرا می برند، می آورند، یگان شان برای دروازه را باز می کنند تا مبادا وقت سوار شدن دچار سختی شوم، یگان حاجی هم که خودت می شناختی از باب چاپلوسی پیش موتر خو می کند تا من پایم را روی کمرش بگذارم وقت سوار شدن موتر به عنوان زینه گوشتی از کمرش استفاده کنم تا مبادا دچار مشکل بلند کردن قدم شوم! و... حالا همه اینها از برکت تو هست، اگر تو نمی بودی من ده نفر هم جمع نمی توانستم تا بفروشم ولی حالا...
پیشوا صاحب! با اجازه ات من باید بروم خلایق جمع شده اند، بازهم کمی برای شان حرفهای مفت بزنم و دور خودشان بچرخانم! این خلایق که حافظه تاریخی هم ندارند، همان اصطلاحی که در وقتهایی که مکتب می خواندیم ملا می گفت عجب ادم پس پر مشت هستی! یعنی درسهای گذشته هرگز به یادم نمی ماند، این مردم هم گذشته به یادشان نمی مانند، نمی دانم فقط چرا تنها از گذشته تو به یادشان مانده ای و هر سال گرد تو جمع می شوند، حالا هم جمع شده اند، من باید بروم تا دیر نشود، بخشش باشد که باید در بین مردم بروم همان مردمی که در عزای تو جمع شده اند ولی در حقیقت جشن من است، من امروز در جشنی که بنام تو برگزار کرده ام می روم! دلت خشنود می شوی یا دیگه رقم
حاجی تسبیحش را گرفت و دستمال تطهیر شده در مرچ را در جیب کرد و از خانه بیرون شد تا در گورستان بر سر خاک پیشوا در میان مردم ظاهر شود و قطره های اشکش را با زور دستمال مرچ دار جاری کند و و نمایشی از احساس بی پناهی خودش را به مردم عرضه دارد. !!

۱۳۹۴ اسفند ۲۰, پنجشنبه

مزاری؛ رهبری تکثیر ناپذیر!



بنام خداوند مزاری افرین!
امروز آمده ایم تا از  بیست و یک مین سال  روز شهادت مردی تجلیل کنیم که تسخیر گر قلبها بود، تجلیل از پشمینه پوشی که ساده زیست می کرد، اما استوار در راه احیاء هویت برباد رفته مردمی قدم بر می داشت که از یاد برده بودند در این سرزمین حقی دارند و می توانند همچون دیگران در آسمان ستاره و در زمین صاحب بوریایی باشند!
امروز دوستان زیادی پیرامون ابعاد نظری، فکری و سیاسی رهبر شهید سخن گفته اند و یا خواهند گفت، اما من آمده ام تا در این نوشتار از زاویه دیگری به رهبری آن شهید بزرگ نگاهی بیندازم و اینکه چرا  پس از مزاری هیچ کس نتوانست همچون مزاری رهبر شود، تسخیر گر قلبها شود، و در  قلب مردم جای داشته باشند و مردم شاهد تکثیر مزاری در چهره دیگری باشند؟
مزاری چه ویژگی هایی داشت که  توانسته بود ملیونها انسان را در پیرامون خود جمع کند و در راهی پر خطر همگام او باشند، اما  مدعیان جانشینی او حتا برای جمع کردن مردم و بیان دیدگاه هایشان دچار مشکل هستند و ناگزیر می شود پیسه خرج کنند و جماعت بی کار را از سر چوکها کرایه کنند و... جالبتر این است که  امروز کسی از مدعیان جانشینی او خوشش نمی آید؟
اجازه دهید کمی در باره داشته های مزاری و نداشته های مدعیان جانشینی آن رهبر فرزانه و فقید سخن بگویم!
خواهر و برادر!
مزاری مردم را جزئی از وجود خویش می دانست، مردم از نظر مزاری  قلبش بود، مزاری صادقانه خود را نوکر مردمش می دانست، و مردم را ارباب خود می دید، و او  همه زندگی اش را برای رنج زدایی از این مردم وقف کرده بود.
 اما مردم در نگاه رهبر نماها دست بوسان و چاپلوسان درگاه شان می باشد!
خواهر و برادرم!
بگذارید تا واضح بگویم فرق میان مزاری و رهبر نماهای پس از او در این بود و هست که، مزاری حق می خواست، اما نه برای خودش! مزاری سهم اشتراک در تصمیم گیری حکومت می خواست اما نه برای خودش! مزاری ثروت می خواست اما نه برای خودش! برای مردمی که در طول تاریخ چند صد ساله این کشور از این حق و از این اشتراک و از داشتن ثروت در این کشور محروم شده بود! نگاه مزاری به انسان این سرزمین، نگاه انسانی بود و معتقد بود که انسان را خداوند با همه تفاوت های رنگ، پوست، جنسیت، و نژاد خلق کرده است اما برابر!
این نوع نگاه بود که مزاری را محبوب قلبهای همه انسانهای این سرزمین کرده بود، و مردم برای تحقق این آرمان او حاضر بودند همه هستی خویش را فداکنند، زیرا ارمان مزاری آرمان عدالت خواهانه او خواست همه انسانهای محروم این سرزمین بود!
در نگاه رهبرنماهای امروزی مردم کالاهایی هستند برای تجارت، برای خرید و فروش و برای امتیاز گیری های شخصی شان! واقعیت این است که در طول چهارده سال گذشته همان اصطلاح خودشان را اجازه دهید بکار ببرم، که آنها برای رسیدن به چوکی برای خودشان و در نهایت  خانواده شان، صد ملاق زده اند در پیش اربابان چوکی و قدرت!
برادر و خواهر بیدارم!
مزاری با مردم صادق بود، مزاری مردم را صاحبان اصلی قدرت و ثروت می پنداشت، مردم را نا محرم نمی دانست، به همین خاطر وقتی در میان مردم می آمد ترسی از مردم هم نداشت، در آن شرایط جنگی وقتی او می آمد برای سخن گفتن با مردم در آستانه کوچه همان مسجدی که همیشه او می آمد با مردم خودش رو در رو سخن می گفت، از موتر پیاده می شد، در همان شرایط جنگی سخت و دشوار! با پای پیاده در میان مردم  تا مسجد می رفت! چرا؟ چون به خودش باور داشت که او جزئی از این مردم است، به این مردم خیانت  نکرده است، بلکه حتا در ذهنش هم تصویر خیانت عبور نکرده است، پس این مردم او را جزئی از خود می داند و دیگر ترس معنا ندارد!
ولی امروز مردم می بینند، چیزی از صداقت و راستگویی در وجود  مدعیان رهبری  وجود ندارد، اینها تندیسی از مکر، حیله، نیرنگ، خود خواهی و در یک کلام دروغ شده اند! و همین باعث می شود که از مردم هراس داشته باشند، و وقتی وارد برچی می شوند، راه بندی می کنند، موترهای ضد خشت شان وغ وغ کنان از میان مردم با سرعتی که میزان ترسشان را به نمایش می گذارند فرار می کنند، و در موتر تعقیبی شان نول تفنگ را به طرف همین مردمی می چرخاند که ادعا دارند رهبرشان هستند؟
ایا این مضحک ترین تصویر نمی تواند از یک رهبر و یک رهرو باشد؟
از یک سو ادعا می کنند که رهبر این مردم هستند، اما از ترس همین مردم از موترهای ضد مرمی و ضد سنگ شان تا شده نمی توانند؟
خواهر و برادر!
مزاری دارای ویژگی های منحصر به فرد بود، که دیگران ندارند، مزاری دارای خصلت های مثل ایثار گری، شجاعت، صداقت، اخلاق کریمانه، مردم دوست، بود!
اما دیگران نقطه مقابل او هستند، و می توان گفت اینها عاشقان قدرت فردی هستند، اینها برای مردم عزت نمی خواهند، بلکه  برای کسب قدرت برای شخص خودشان تلاش کرده اند اما بنام مردم؟ اینها برای ثروت اندوزی شخصی و فروختن احساسات این مردم کوشیده اند، اینها با فروش همین مردم صاحب ثروت های کلان در بازار های بین المللی شده اند، اینها با مردم صادق نبودند و به همین خاطر از مردم می ترسند، اینها مفهوم رهبری را تاسطح تیکه داری که چه بگویم پائین تر از آن تا سطح کمیشن کاری پائین آورده اند!
و سخن آخر:
مزاری رهبری بود بی بدیل! او در این راه خانواده خودش را قربانی کرد، هیچ ثروتی برای خود و خانواده اش نیندوخت، و درنهایت تنها ثروتش جانش مانده بود که برای تحقق ارمانهای جمعی این مردم، همانگونه که خود گفته بود، در میان این مردم جانش را نیز قربانی کرد، و اینگونه با صداقتش در قلب نسلهای پس از خود جای گرفت!
و درمقابل رهبر نماهای امروزی برای خود و خانواده شان قدرت، ثروت، منصب و مدیریت می خواهند، اینها می خواهند بنام هزاره خانواده هایی را بسازند که به طور میراثی همیشه فروشندگان هزاره باشند، به همین خاطر هر روز تیکه و پارچه تر می شوند و هر روز از مردم هراسان تر شده روان هستند.
و دوست دارم این نوشته را با این جمله رهبر شهید پایان ببخشم که : اجازه ندهید با سرنوشت شما معامله صورت گیرد.
والسلام
یونس حیدری

خاطراتی از شهید مزاری



1-      دفتر حزب وحدت در مشهد تازه افتتاح شده بود، همچنان برنامه انتقال مقداری امکانات نظامی هم به سوی داخل کشور مطرح بود، و گروپهایی هم مسئول خرید قاطر از ولایتهای مختلف ایران شده بودند، استاد هم مدتی در دفتر مشهد بود، هر روز از اول صبح جلسه پشت جلسه بود که دایر می شد. چاشت ها همه پرسنل چهار منزل دفتر در زیر زمین دفتر راس ساعت دوازده و نیم  باید می رفتند قروانه  نانشان را می خوردند، معمولن لوبیا  و یا کچالو برنامه همیشه غذایی دفتر بود، بعضی از مسئولین شعبات غذای دفتر را نمی خوردند، یا خودشان بیرون می رفتند و یا از بیرون سفارش غذا می داد تا از هزینه شخصی شان بیاورد، اما مزاری اینگونه نبود.
یک روز من در زیر زمین بودم، تقریبن اکثر پرسونل غذایشان را خورده بودند، که استاد مزاری از زینه ها پائین آمد، در همان پائین سفره که جای خالی شده بود، نشست، بعضی از کاسه ها غذا مانده بود، مقداری هم نان های خورد و ریز! بی توجه به اینکه  غذا در اشپز خانه مانده است یا نه؟ شروع کردند به خوردن همان نان های میده میده و غذا های ته مانده! و بعد متوجه شدم که در آشپز خانه هم چیزی نمانده بود و کسی برای استاد چیزی نیاورد، استاد با همان نان های ته مانده سفره شکمشان را سیر کرد و پیاله چای را نوشید و خدا را سپاس گفت و از جای برخواست و رفت به دفتر کارشان!


2-      هنوز دفتر حزب وحدت در مشهد افتتاح نشده بود، هیئت در مشهد آمده بود، در خانه برادر استاد عزیز الله شفق در بلوار طبرسی یک جلسه دایر شده بود، همه اعضای هیئت اعزامی از بامیان آنجا حضور داشتند و شاخه های از احزاب جنجالی هم آنجا برای گفتگو آمده بودند، من هم رفته بودم تا از استاد یک وقت ملاقات بگیرم برای بعضی از دوستان تا بتوانیم مفصل روی بعضی از مسایل صحبت کنیم.
من رفتم مدتی منتظر ماندم مثل بسیاری از کسان دیگر که منتظر بودند تا جلسه تمام شود تا با اعضای هیئت دیدار کنند، وقتی جلسه خلاص شد، اعضای هیئت از اتاق خارج شدند، استاد دیر تر از همه بیرون شد، وقتی هم بیرون شد دوسه نفری همچنان در حال راه رفتن هم به صحبت هایشان ادامه می دادند، من هم خودم را به استاد نزدیک کردم، و سلام کردم، استاد علیک کردند و متوجه شدند که من با ایشان کار دارم، نزدیک درب خروجی که رسیدیم، یک دستش را به چهارچوبه در گرفت و گوشش را آورد نزدیک دهانم و گفت بگوی کار داشتی؟ گفتم استاد یک تعداد دوستان علاقه مند بودند وقت ملاقات بگیرند، به سید علی اشاره کرد و گفت؛ وقت تنظیم کن، سید علی برای فردای ان روز در هوتل محل اقامت شان وقت ملاقات تنظیم کردند و...
استاد وقتی وارد حولی شد، بازهم کلی مراجعین دور استاد حلقه زدند و سوال داشتند و حرف برای گفتن، اما سایر اعضای هیئت که مراجعه کننده ای نداشتند، همه شان در موتر هایی که از طرف وزارت خارجه ایران داده شده بودند، سوار شده بودند، منتظر آمدن استاد بودند، که حرکت کنند، گارد های امنیتی ایرانی ها هم هرچند لحظه یک بار تذکر می دادند که استاد حرکت کنیم! استاد هم هیچ توجه ای به آنها نداشت، همراه مردم در حالیکه گوشش به حرفهای مردم بود و جواب آنها را می داد ارام ارام از حولی هم خارج شد، تقریبن تمام مراجعین را قانع نمود و دیگر حرفی برای گفتن نداشت، در همین وقت ناصر شریفی یکی از مهاجرین یکه یک پیکان لق و دق داشت، در حال حرکت کردن بود، استاد به طرفش اشاره کرد و او نزدیک آمد، استاد بی انکه به موترهای لوکس ایرانی ها توجه کند، سوار پیکان لق و دق ناصر شریفی شد و رفت به طرف هوتل محل اقامتش، و بعد گاردهای امنیتی از هر طرف خیز خیزک شان شروع شد که استاد کجا رفت و چی شد و...
این حرکت استاد در حالی صورت می گرفت که آنروزها همه اعضای هیئت تلاش می کردند ایرانی ها از آنها ناراض نشوند، ولی استاد در برابر آنها مغرور بود و بی توجه! ... این حرکتهای او هرگز از یادم نمی رود! در عین حالیکه در برابر یک طفل هموطن متواضع و شکسته نفس بود!
این است که هر طرف نگاه می کنم دیگر کسی را چون او نمی یابم، و همیشه احساس می کنم جای خالی رهبر شهید همچنان خالی است.