1-
دفتر حزب وحدت در مشهد تازه افتتاح شده بود، همچنان
برنامه انتقال مقداری امکانات نظامی هم به سوی داخل کشور مطرح بود، و گروپهایی هم
مسئول خرید قاطر از ولایتهای مختلف ایران شده بودند، استاد هم مدتی در دفتر مشهد
بود، هر روز از اول صبح جلسه پشت جلسه بود که دایر می شد. چاشت ها همه پرسنل چهار
منزل دفتر در زیر زمین دفتر راس ساعت دوازده و نیم باید می رفتند قروانه نانشان را می خوردند، معمولن لوبیا و یا کچالو برنامه همیشه غذایی دفتر بود، بعضی
از مسئولین شعبات غذای دفتر را نمی خوردند، یا خودشان بیرون می رفتند و یا از
بیرون سفارش غذا می داد تا از هزینه شخصی شان بیاورد، اما مزاری اینگونه نبود.
یک روز من در زیر زمین بودم، تقریبن اکثر
پرسونل غذایشان را خورده بودند، که استاد مزاری از زینه ها پائین آمد، در همان
پائین سفره که جای خالی شده بود، نشست، بعضی از کاسه ها غذا مانده بود، مقداری هم
نان های خورد و ریز! بی توجه به اینکه غذا
در اشپز خانه مانده است یا نه؟ شروع کردند به خوردن همان نان های میده میده و غذا
های ته مانده! و بعد متوجه شدم که در آشپز خانه هم چیزی نمانده بود و کسی برای
استاد چیزی نیاورد، استاد با همان نان های ته مانده سفره شکمشان را سیر کرد و
پیاله چای را نوشید و خدا را سپاس گفت و از جای برخواست و رفت به دفتر کارشان!
2-
هنوز دفتر حزب وحدت در مشهد افتتاح نشده بود، هیئت در
مشهد آمده بود، در خانه برادر استاد عزیز الله شفق در بلوار طبرسی یک جلسه دایر
شده بود، همه اعضای هیئت اعزامی از بامیان آنجا حضور داشتند و شاخه های از احزاب
جنجالی هم آنجا برای گفتگو آمده بودند، من هم رفته بودم تا از استاد یک وقت ملاقات
بگیرم برای بعضی از دوستان تا بتوانیم مفصل روی بعضی از مسایل صحبت کنیم.
من رفتم مدتی منتظر ماندم مثل بسیاری از
کسان دیگر که منتظر بودند تا جلسه تمام شود تا با اعضای هیئت دیدار کنند، وقتی
جلسه خلاص شد، اعضای هیئت از اتاق خارج شدند، استاد دیر تر از همه بیرون شد، وقتی
هم بیرون شد دوسه نفری همچنان در حال راه رفتن هم به صحبت هایشان ادامه می دادند،
من هم خودم را به استاد نزدیک کردم، و سلام کردم، استاد علیک کردند و متوجه شدند
که من با ایشان کار دارم، نزدیک درب خروجی که رسیدیم، یک دستش را به چهارچوبه در
گرفت و گوشش را آورد نزدیک دهانم و گفت بگوی کار داشتی؟ گفتم استاد یک تعداد
دوستان علاقه مند بودند وقت ملاقات بگیرند، به سید علی اشاره کرد و گفت؛ وقت تنظیم
کن، سید علی برای فردای ان روز در هوتل محل اقامت شان وقت ملاقات تنظیم کردند و...
استاد وقتی وارد حولی شد، بازهم کلی مراجعین
دور استاد حلقه زدند و سوال داشتند و حرف برای گفتن، اما سایر اعضای هیئت که
مراجعه کننده ای نداشتند، همه شان در موتر هایی که از طرف وزارت خارجه ایران داده
شده بودند، سوار شده بودند، منتظر آمدن استاد بودند، که حرکت کنند، گارد های
امنیتی ایرانی ها هم هرچند لحظه یک بار تذکر می دادند که استاد حرکت کنیم! استاد
هم هیچ توجه ای به آنها نداشت، همراه مردم در حالیکه گوشش به حرفهای مردم بود و
جواب آنها را می داد ارام ارام از حولی هم خارج شد، تقریبن تمام مراجعین را قانع
نمود و دیگر حرفی برای گفتن نداشت، در همین وقت ناصر شریفی یکی از مهاجرین یکه یک
پیکان لق و دق داشت، در حال حرکت کردن بود، استاد به طرفش اشاره کرد و او نزدیک
آمد، استاد بی انکه به موترهای لوکس ایرانی ها توجه کند، سوار پیکان لق و دق ناصر
شریفی شد و رفت به طرف هوتل محل اقامتش، و بعد گاردهای امنیتی از هر طرف خیز خیزک
شان شروع شد که استاد کجا رفت و چی شد و...
این حرکت استاد در حالی صورت می گرفت که آنروزها
همه اعضای هیئت تلاش می کردند ایرانی ها از آنها ناراض نشوند، ولی استاد در برابر
آنها مغرور بود و بی توجه! ... این حرکتهای او هرگز از یادم نمی رود! در عین
حالیکه در برابر یک طفل هموطن متواضع و شکسته نفس بود!
این است که هر طرف نگاه می کنم دیگر کسی را
چون او نمی یابم، و همیشه احساس می کنم جای خالی رهبر شهید همچنان خالی است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر