۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه

ظهروند دیپلمات یا فعال استخباراتی؟




ایران به دنبال حسن همجواری میان کابل تهران نیست، ایران طبق برنامه چندین دهه گذشته خود از ستراتژی تداوم بحران و ایجاد بحران پیروی می کند، در تمامی بحران های سه دهه اخیر افغانستان دست ایران به اشکال مختلف قابل رویت بوده است، این سیاست مداخله گرانه آنها هیچ گاهی قابل چشم پوشی نبوده است، با اینکه پس از طالبان در ظاهر ایران همسویی خویش را با برنامه های جهانی برای باز سازی افغانستان اعلام نمود، اما هیچ گاهی در عمل به گفته هایشان پایبند نبودند، انها همیشه از طالبان حمایت کردند، انها در بسیاری از جنجالهای داخلی مداخله کردند.
با امدن ابوالفضل ظهره وند انتظار می رفت طبق گفته های اقای ظهره وند که روابط کابل تهران را به حد اعلای رشد خواهد داد، و همکاری های دوستانه ایران را در جهت بهسازی افغانستان در بخشهای مختلف ایجاد خواهد کرد، اما در عمل مشاهده می شود که اقای ظهره وند خلاف انچه بر زبان می گوید عمل می کند.
در اغازین روزهای فعالیت خویش اقای سفیر جدید با پخش دو میلیون دالر در میان وکلای شورای ملی از انها خواست که پیمان ستراتژیک کابل- واشنگتن را رد نمایند، این حرکت گستاخانه سفیر با واکنش رئیس مشرانو جرگه مواجه شد و آبرو و حیثیت سفیر تازه کار را در عرصه های بین المللی بررد. هرچند همان زمان لازم و ضروری بود که مقامات وزارت خارجه کشور باید این سفیر را به عنوان عنصر نا مطلوب از کشور اخراج می کردند، اما چون مقامات وزارت خارجه تلاش می کند بسیاری از عملکرد های ماخله جویانه ایران را به خاطر حفظ مناسبات حسن همجوار نا دیده بگیرد، این حرکت مداخله گرایانه ایران  را نا دیده گرفتند
اقای ظهره وند این روزها به جای فعالیت های دیپلماتیک اقدام به سوراخ گردی می کند برای ایجاد شبکه های زیر زمینی و ایجاد تنش و بحران در کشور، اقای ظهره وند به شدت در حال دید و باز دید های غیر دیپلماتیک در کشور می باش. او در حال فعال سازی و اجیر گیری از میان عناص ضعیف می باشد که بتواند با خروج نیروهای خارجی از کشور، بار دیگر یاد و خاطره سالهای 70 را زنده نماید.
اقای ظهره وند از این تجربه کامل بر خورداز می باشد زیرا او در سالهای 1371 تا 1376 در اوج جنگهای داخلی افغانستان به حیث سر کنسول ایران در مزار شریف بود. او از جمله کسانی بود که به شدت تلاش می کرد کمکهای ایران را به سوی قومیت سازی و تحریک اقوام کلان افغانستان بر علیه یکدیگرشان به مصرف برساند. این روزها بازهم کار مشق گذشته خود را شروع کرده است، اما این بار کور خوانده است زیرا ملت افغانستان به بیداری و هوشیاری ملی رسیده است. دیگر هرگز به کسی مجال مداخله نخواهد داد، هرچند که گرفتن پیسه های ایران را چایز می دانند، زیرا امام خمینی گفته بود که اسلام مرز ندارد، زمانی که اسلام مرز نداشته باشد ملت افغانستان به عنوان یکی از مردم فقیر دنیا حقی و سهمی در نفت های ایران دارد، باید این حق خودشان را از ایرانی ها به هر شکلی که شده است در یافت کنند. اما از حریم ملی خویش دفاع خواهند کرد. مگر ان زمانی که رسمن ایرانی ها اعلام کنند که  امام خمینی یک غلطی کرد و شما جدی نگیرید!
به هر حال این فعالیت های ضد منافع ملی افغانستان محسوب شده امید می رود که مقامات وزارت خارجه این بار از آن چشم پوشی نکرده و ارگانهای مربوط امنیتی به این مهم با دیده باز نگاه کنند، تامبادا آنها بار دیگر در ایجاد بحران های مختلف از قبیل جنایات عاشورا که توسط ظهره وند سازماندهی شده بود، دست بیابند.

طالع بيني سياسي (شیخ یوسف واعظی از موعظه تا مشاور دانی! )



یونس حیدری

قسمت چهارم
اين بار قرعه بنام نامي حضرت شیخنا و مولانا یوسف "بلک" ابن واعظی از اعاظم شیوخ دانی بلاد مشهد می باشد که روزگاری بسیار دور از ولسوالی شهرستان ولایت دایکندی به قصد یافتن نانی مفت به ملا خانه های ایران رفت و همانجا قوری شیر برنج از نوع عمامه های سفید و دستارهای مخملی بر سر بنهاد و شد شیخ یوسف واعظی! افتاده است، تا   بر اساس خطوط  منقوشه دستان نرم  ايشان بررسي نموده براي شما خواننده گان  خوب حرف شناس، حرف شنو، متعبد به امور قلميه  تقديم نمائيم.!
حضرت استاد یوسف واعظی معروف به سیاه- بلک- خاکستری- بی رنگ و هزار نیرنگ!! که روزگاري خود را برای ورود به مجلس نمایندگان بر حسب فرمان فرماندهان برون مرزی کانديد کرده بودند، و حرفهايي کهنه براي ساختن يک جامعه مدرن مي زدند، که مي گفتند بايد در اين کشور همه چيز را با معيار  دستار برون مرزی اندازه گرفت، برش کرد، ساخت! اما به دلایل نا مکشوفی قلب ایشان از حرکت باز ایستاد  و یا برای مدتی باز ایستادندش و در شفا خانه لب دریای کابل مقابل پل ارتل بستری شدند و از کمپاین ماندند و در نتیجه به تهران منتقل شدند و از رفتن به شورای نمایندگان نا کام ماندند!
جناب اقای شیخ یوسف واعظی صاحب که حالا گويا در مشاور دانی یکی از مقامات عالیه مملکتی هم نفوذ کرده اید،   طالع شما بر اساس قرعه اي که اين اشرف القرعه ها نشان مي دهد و قاري خطوط منقطعه و نا منقطعه دستان جناب شما مي باشد، به قرار ذيل مورد خوانش قرار مي گيرد:
به ياد داشته باشيد که اين قرعه  هميشه دو روي دارد، در يک روي آن گذشته یا همان کارهایی که در دفتر (ن) مشهد انجام داده اید  را مي خواند و در روي ديگر آن اينده را نشان مي دهد.
ابتدائن: در گذشته ها شما يک ادم بیچاره ای بودید که همیشه نان از پیش می دوید و شما ا ز پس آن به همین خاطر تلاش می کردید که هر روز چندین بار مسیبت های دروغ را در حضور ضعیفه های ناقص العقل(از نظر علما) بخوانید و جیب های آنها را خالی کنید.
قرعه مي گويد: شما روزگاري سختی رادر زندگی گذرانیده اید، تا اینکه اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان حمله ور شد، کشورهای مختلف اقدام به فربه سازی جهاد کردند، نظامهای استخباراتی آنها از بی ادمی شما را استخدام کرد، و شما به صفت مسئول دفتر (سازمان ن) در مشهد مسئول انجام فریضه هایی شدید که ار باب صاحب به شما محول می کرد. ارباب به شما پیسه می داد و نخود می داد و لوبیا می داد تا جوانهای مهاجر را بنام مجاهد در آنجا جای دهید و آنها را نان دهید و مغز آنها را شستشو دهید تا انها بروند در افغانستان مشغول جنگ و انسان کشی شوند، اما شما نخودها را ، لوبیا ها را به دکان می بردید به جایشان پیسه دریافت می کردید و پیسه ها را لوله می کردید در داخل بالشت از پر قو جا سازی می کردید تا شب به همراه مادر (ع) جان اسوده بخوابید تا دیگر خوابهای روزهای پیش از جهاد رونما نگردد که سخت رقت انگیز و غمبار و تراژیک بود!!
قرعه می گوید: که اگر شما این کار ها را به خاطر نجات جوانها از جنگ می کردید یقینن قابل قدر بود چون معتقد هستید که کل اعمال بر اساس نیات خوانده می شود. اما شما به خاطر آن این کارها را می کردید که پیسه ها را صاحب شوید.
حضرت واعظی صاحب! قرعه می گوید که شما همیشه ادم ضعیفی بودید، شما را همیشه وقتی بچه های قرار گاه انصار در چهار راه نخریسی احضار می کرد، لرزه بر اندامتان می افتاد، شما همیشه از بچه های قرار گاه انصار سپاه پاسداران ایران می ترسیدید، ترستان هم به این خاطر بود که مبادا شما را از وظیفه دفتر داری دور کند، چون شما با نخود و لوبیا فروشی در دفتر مشهد خوی گرفته بودید، اگر یک بوجی از آن کم می شد اشک از چشمانتان سرازیر می گردید، به یاد دارید؟ شما همیشه دوست داشتید که همه افغانستان را با یک بوجی نخود قرار گاه انصار معاوضه کنید!!
قرعه از فردای شما می گوید: اقای واعظی صاحب تمامی اعمال نخود و لوبیا فروشی شما ثبت تاریخ گشته است، تاریخ احزاب افغانستان از شما یاد خواهد کرد، یقین داشته باشید در لیست ضعیف ترین ادمهایی هستید که این کشور در خود داشته است، همیشه مایه شرمساری مردم این مرز و بوم خواهید بود، به همین خاطر پس از مرگ شما جشن با شکوهی در میان مگسها و عقربها و مارها دایر خواهد شد، و یقین داشته باشید که هیچ کس در سوگ شما نخواهد گریست، و یقین داشته باشید که تاریخ و مردم افغانستان از چهره های بی هویت و بی احساس ملی هرگز به نیکی یاد نخواهد کرد. شما از جمله روسیاهان تاریخ افغانستان خواهید بود. هر چند که چند صباحی در مشاور دانی هم حضور داشته باشید.





طالع بيني سياسي (احمد شاه احمد زي)




قسمت سوم

اين بار قرعه بنام نامي حضرت احمد شاه از تبار نامي، نام داران احمد زي که داراي کلاهي پکول غير وطني بر سر، دستاري بر گردن، و در زير کلاه سري بي موي دارد، افتاده است، تا   بر اساس خطوط  منقوشه دست ايشان بررسي نموده براي شما خواننده گان  خوب حرف شناس، حرف شنو، متعبد به امور قلميه  تقديم نمائيم.!
حضرت احمد شاه احمد زي که روزگاري خود را کانديد کرده بوديد، و حرفهايي کهنه براي ساختن يک جامعه نو مي زديد، که مي گفتيد بايد در اين کشور همه چيز را با معيار کلاه اندازه گرفت، برش کرد، ساخت، با اينکه در مصاحبه اي که همراه شما داشتم، در دفترتان در مقابل سفارت شيطان بزرگ تحميق _خواهر ايران_ دفتر مرکزي تان بود، کلاه پشمي خود را از سر بر زمين گذاشته بوديد، اماوقتي خواستم عکسي از شما بگيرم به سرعت کلاه خود را بر سر  بنهاديد و بگفتيد که بگذار نشان بنياد گرايي ام بر سر باشد!!
احمد زي صاحب که حالا گويا رهبري يک حزبک غير منقولک!! شاید هم منقولک!!  را نيز به عهده داريد، طالع شما بر اساس قرعه اي که اين اکمل  القرعه ها نشان مي دهد و قاري خطوط منقطعه و نا منقطعه دستان جناب شما مي باشد، به قرار ذيل مورد خوانش قرار مي گيرد:
به ياد داشته باشيد که اين قرعه  هميشه دو روي دارد، در يک روي آن گذشته را مي خواند و در روي ديگر آن اينده را نشان مي دهد.
ابتدائن: در گذشته ها شما يک خط راست داشتيد، خط راست شما عشق ورزيدن به کشتن انسانهاي بي گناه، بي دفاع، بي سلاح، بي خرما، بي نان و... بوده است، اينجا همين قدر گفته مي شود که شما به همراه تعدادي رجلک نما، نقش اساسي در زندگي گرفتن از ادمهاي افشار داشتيد، افشار را شايد از ياد برده باشيد، ولي هنوز هم اگر بر سر کوه افشار برويد تعدادي از دست آوردهاي جناب شما و دوستان تان قابل رويت مي باشد.
قرعه مي گويد که شما چند صباحي در صدارت بوديد، در صدارت گرچه مقام رسمي هم داشتيد ولي در واقع جارو کش يک عنصر غير وطني بيش نبوديد، تاريخ اين چيزها را بي رحمانه نوشته مي کند، اما کساني تلاش مي کنند تا قلمهاي تاريخ نويسان را در تنور بيندازند و معتقد هستند که ناني که با سوختن قلم در تنور پخته شود، طعمي لذت بخش دار تر دارد.
قرعه مي گويد: شما روزگاري معاون حضرت سياف بوديد، شما صادق هم بوديد، اهل ريا و تملق نبوديد، فقط دوست داشتيد ادم بکشيد، ادم کشي تنها چيزي بود که شما را ارضاء مي کرد، هيچ خواسته ديگري نداشتيد، ارزوي ديگر هم نداشتيد، به همين خاطر بود که حضرت سياف به شما اعتماد کرده بود، اسناد و قباله هاي خانه هاي خويش را در اختيار شما  گذاشته بود، شما از ميان ان اسناد از  ملک مقابل سفارت کشور خواهر افغانستان يعني ايران خوشتان آمد، اما معلوم نيست که بيشتر از اصل ملک خوشتان امد يا اينکه از سفارتي که در مقابل شما بود تا شايد گاهي صبحانه اي ، چاي داغي با ان همسايه نوش جان کنيد باعث شد که ان اسناد را به نام مبارک خويش کنيد و خشم حضرت سياف را بر انگيزيد و ايشان شما را از حزب خود به سوي مقصدي نا معلوم شوت نمايد!!
قرعه مي گويد کم کم که روزگار ادم کشي از بورس افتاد شما هواي زندگي به سرتان افتاد، شروع کرديد به گرفتن زنهاي متعدده، اما از ميان همه انها از ان زن امريکايي – يهودي بيشتر خوشتان امد، معلوم نبود که شما او را براي هميشه در کنار خويش نگاه داشتيد و يا اينکه او شما را براي هميشه تصاحب کرد و به  ملکيت خويش در آورد!! قرعه در اين قسمت سکوت مرموزي پيشه مي کند.
قرعه مي گويد همين طعم زندگي باعث شد که شما صاحب دو صد خانه در کابل شويد، همه اين خانه ها را هم گيست حوض بسازيد يعني مهمان خانه خارجي، ولي با اين حال هيچ وقت اکت بنياد گرايي را هم از ياد نبرديد، اين راز ديگري است در زندگي شما که هميشه سر پوشيده خواهد ماند، تازه خانم امريکايي تان اين راز را تلاش مي کند مهر و موم نمايد !!
قرعه مي گويد: کارهاي عجيب و غريب شما باعث شد که قوم احمدزي  رسمن شما را از تعلقيت به اين قوم اخراج نمايد، حالا معلوم نيست که شما چيز زي هستيد، شايد به همين خاطر بود که شما مدتي هست سرگردان زي شده ايد، چون مدتي بود که روزها در اي اس اي پاکستان بوديد شبها در استخبارات سپاه پاسداران تروريست ايران ولي مدتي هست که شب و روز در اختيار سپاه پاسداران ايران قرار گفته ايد- شايد دليلش همان تعلقيت به قوم تازه تاسيس سرگردان زي باشد!!

قرعه از اينده شما مي گويد: که بعد از اين  که شما از ايران پيسه گرفتيد و اقدام به حزب سازي نموديد، در حقيقت خط بطلاني بر همه روزها سبز اينده خويش ساختيد، در واقع نمي دانم چرا همه باغ هاي سر سبز اينده خويش را سوختانديد و اينده خود را  کاملن خاکستير و حتا سوخته نموديد، قرعه مي گويد که اگر به راهي که تا کنون رفته ايد ادامه بدهيد، انيده شومي در انتظار شماست، قرعه ميگويد که قرار هست سپاه پاسداران ايران تعدادي از اجيرانخودش را ترور نمايد  و بعد اين ترورها را به جان کسان ديگر بينداز تا بتواند برميزان بيثباتي افغانستان بيفزايد متاسفانه در اين ليست سياه ايران خود شماهم حضور داريد- والله اعلم!!






سنگ صبور 3 خون بکارت در حمام مشهد




-1-
در قلعه ساختمان همین یک حمام بود، حمام تمیز و پاکی بود، ابش هم همیشه گرم بود، ان روز من و مادرم و دو خواهرم رفتیم حمام. ما هیچ وقت به حمام عمومی نمی رفتیم، در یکی از اطاقهای نمره می رفتیم، نمره هایش هرچند ساعتی پول می گرفت ولی خیلی تمیز تر بود، مزاحمتی هم از سوی دیگر زنان ایجاد نمی شد، تازه حرفهایی از قبیل افغانی کثیف هم به گوشت نمی خورد، برسر دوش گرفتن و تطهیر کردن هم ناچار نبودی تا در نوبت ایستاده شوی، یک وقتی هم اگر می خواستی موی های زائد بدن خود را از بین ببری هم لازم نبود، کلی شرم شوی، بروی داخل یکی از اتاقکهایی کوچیک و کثیف تا موهای زائد بدن خود را از بین ببری و وقتی برگردی در کنار شیر اب هی خواهر خوردترکت از تو سوال کند که زنها آنجا چرا می روند؟ آنجا چیکار می روند، و تو هم رویت نشود که بگویی زنان آنجا می روند تا مویهای زائد بدن خویش را بزداید، در حمام نمره کافی هست خودت را عقب بیندازی و بگویی من هنوز چرکهایم تر نشده است، همه بروند و تو تا اخر همه بدن خودت را صاف صاف کنی، مثل بلور!
داخل یکی از همین اتاقکها بنام نمره یاد می شوند ما بودیم، مادرم کیسه کرد و سرش را با صابون و شامپو شست، به کمکش من سر و جان هر دو خواهر خوردترکم را هم شستم، تمام بدنشان را با صابون و شامپو هم شستیم، بعد یکی یکی تطهیرشان کردیم، و داخل رخت کن فرستادیم تا کالاهایشان را بپوشند، و مادرم هم خودش را تطهیر کرد و رفت بعد از این که کالاهایشان را پوشیدند گفتند ما رفتیم خیلی دیر نکن زود بیا!
مادرم همراه خواهرانم از رخت کن خارج شدند و رفتند، من مشغول کیسه کردن بدنم شدم، راستش گاهی هم با خود اواز می خواندم، چون داخل حمام نمره صدای ادم به بیرون نمی رود، تازه صدای آدم هم خیلی خوب می پیچد، ادم از صدای خودش لذت می برد، که ناگهان احساس کردم صدای باز شدن درب رخت کن به گوشم رسید، از جایم بر خواستم قف شامپو به چشمم رفت، به سرعت اب بر سر خود ریختم، تا بتوانم چشمهای خودم را باز کنم، یک وقت دیدم که دو مرد جوان مرا محکم گرفته اند. خواستم داد بزنم که  دهانم را با دست فشار دادند، درحمام را بسسته بودند، یکی دیگرشان هم برهنه برهنه وارد شد، مرا در آغوش گرفت، شروع کرد به مشت و مال کردن بدنم و...
-2-
من از حال رفته بودم، مردهای حمام چی هم فرار کرده بودند، مادرم وقتی دیده بود خیلی دیر کرده ام دلهره همه وجودش را فرا گرفته بود، به همین خاطر از خانه به حمام بازگشته بود، به داخل نمره  شده بود، مرا دیده بود که نعش در خون در حمام غلطیده ام، فریاد کشیده بود، زنان دیگر را صدا کرده بود، لباس بر تنم داده بود، با چند زن دیگر مرا تا خانه رسانده بود، پدرم را از کارش خواسته بود، برادرانم را خبر کرده بود، همسایه های افغانی مان هم خبر شده بودند، همه شامگاهان به سوی حمام رفته بودند، حمامی ها هم ترسیده بودند، جوانانشان فرار کرده بودند، در حمام چند نفر پیر مرد گذاشته بودند، پدرم و خانواده ام خواهان تحویل دهی مردان متجاوز به دخترشان شده بود، آنها انکار کرده بودند، که چنین کسانی را نمی شناسند و اصلن چنین اتفاقی در این حمام نیفتاده است، به همین خاطر نزاع در گرفته بود، پدرم و برادرانم حمام را به اتش کشیده بودند، اتش نشانی امده بود، اتش حمام را خاموش کرده بود، ایرانی ها همه باهم متحد شده بودند، هرجای که در قلعه ساختمان افغانی را می دیدند مورد لت و کوب قرارمی دادند، افغانها هم دردشان گرفته بود که به ناموسشان تجاوز می کنند و هم به شکل خفت باری متحد می شوند هرچی افغانی است را مورد لت و کوب قرار می دهند، ناچار جنگ افغانی و ایرانی بالا گرفته بود، در قلعه ساختمان سه شبانه روز همه دکانها تعطیل باقی مانده بود، درگیری شدید بود، چندین نفر از مهاجرین افغانی اسیب دیده بودند، در خانه هایشان بودند، افغانی ها را کلینیک ها هم قبول نمی کردند، تازه اگر به کلینیک هم می رساندند از سوی نیروی انتظامی دستگیر می شدند، چون می گفتند اینهااخلال در امنیت کرده  اند.
بعد از دوروز همه خانواده ما را نیروی انتظامی دستگیر کردند، به زندان انداختند، می گفتند که بچه های حمام چی را هم دستگیر کرده اند، ولی ما چیزی ندیدیم، که براستی انها را هم دستگیر کرده بودند یا نه؟ ما چندین روز در زندان بودیم، پرونده را به شکلی تنظیم کرده بودند که ما  گناه کار ثابت شویم، و برای پدر و برادرانم هم پرونده اغتشاش و ایجاد بی نظمی و اشوبگری تهیه کرده بود، که اگر در دادگاه می بردند چندین سال حبس برایشان صادر می شد، در کل پرونده هیچ اثری از شکایت ما نبود، صدای ما را کسی نمی شنید که مردان حمام چی امده است در حمام و به من تجاوز کرده اند.
چندین هفته ما در بازداشت بودیم، ولی هیچ کس پیدا نشد که به صدای مظلومیت ما گوش بدهد، ما همچنان بلا تکلیف در زندان بودیم.
-3-
شب بود، یک خانم مامور آمد مرا از بازداشت گاه بیرون کرد، در راه گفت حالا واسطه قویی پیدا کرده اید، در داخل یکی از اتاقهای اداره بازداشتگاه یک روحانی نشسته بود، ریش سیاه و درازی داشت، یک عینک هم داشت، نسبتن لاغر اندام ولی قد بلندی داشت، خانم مامور مرا تحویل شیخ داد و خود رفت، من و شیخ تنها شدیم، شیخ پرسید که چرا تو را بازداشت کرده اند؟ دلیلش را گفتم و گفتم که هیچ کس نیست که صدای ما را گوش کند، بعد از شنیدن همه صحبت های من شیخ خود را معرفی کرد:
-          من آیت الله گیلانی هستم، معاون آیت الله خلخالی رئیس کل قویه قضائیه کشور(ایران) خبر دار شدم که چنین پرونده ای رخ داده است، خواستم از نزدیک این ماجرا را رسیدگی کنم، ولی حالا وقتی دوسیه را دیدم، می بینم که حق تو با این دوسیه مرگ است، حق کسیکه در کشور اسلامی ایران اقدام به  فاحشه گری و ترویج فحشا کند، سنگ سار است، اما راستش دلم به مظلومیت تو می سوزد، نمی خواهم این دوسیه همین رقم پیش قاضی برود، اگر این دوسیه همین رقم پیش قاضی برود خودت سنگ سار می شوی و پدر و برادرانت هم هر کدامشان محکوم به ده سال زندان می شوند، امید وارم که متوجه شده باشی!
اشک از چشمانم سرازیر شد، ترس سنگ سار همه وجودم را سست کرده بود، پیش جناب شیخ زانو زدم، التماس کردم، شیخ گفت خوب حالا اگر می خواهیم سنگ سار نشوی فقط یک راه دارد که  این پرونده بدون اینکه به دادگاه برود بسته شود، از شیخ خواهش کردم که من چیکار باید بکنم، شیخ برایم گفت راستش من از تو خوشم امده است، بی علت نبوده است که بچه های حمام چی به خاطر تو خودشان را به این جنجال بزرگ گرفتار کرده ند، اگر حاضر هستی با من ازدواج کنی همین الان می توانم تو را از اینجا ازاد کنم.
مغزم صوت کشید، خدایا چی می گوید؛ او برایم گفت دو راه بیشتر نداری یا اینکه  سنگ سار می شوی و یا اینکه ازاد می شوی اما  همسر من می شوی، من دوست دارم یک زن افغانی هم داشته باشم، می گویند زن افغانی خیلی لذت دارد، من به هیچ وجه تو را  تحت فشار قرار نمی دهم، اگر موافقت کنی، از همین الان خودت را به خانه خودم می برم!
چاره ای نداشتم، گفتم اگر من حاضر شوم با شما ازدواج کنم، همه خانواده ام را آزاد می کنی؟ او گفت خودت و مادرت همین لحظه پس از موا فقت با ازدواج ازاد هستی؛ اما در مورد پدر و برادرانت باید مدتی صبر کنم تا از جهات گوناگون مطمئن شوم.
من خیلی فکر کردم دیدم راستی راستی یک پرونده خطرناک برای من تهیه کرده اند، تنها راه نجاتم همین پیشنهاد او بود و من موافقت خود را با ازدواج با ایت الله گیلانی اعلام کردم، او هم دوسیه ها را گرفت چیزهایی در زیرش نوشته کرد من و مادرم را از بازداشت ازاد کرد و سوار به موتر خودش کرد و برد در یکی از خانه های خودش.
من و مادرم را وقتی به خانه خودش برد، مرا از مادرم جدا کرد، گفت حالا اجازه بده تا عقدت را برای خودم بسته کنم، من هم از مجبوری اجازه عقد را دادم او هم چند کلمه ای بر زبان جاری کرد و بعدمرا در اغوش گرفت و کلی با من صحبت کرد، که اگر
توانستم اعتماد او را برای همیشه جلب نمایم او خانواده اش را نیز از زندان ازاد خواهد کرد و خانه ای در خواجه ربیع برایشان خواهد گرفت تا برای همیشه ارام زندگی کنند.
انشب او با من همبستر شد من تلاش کردم تا اعتماد او را جلب کنم بعد از سه هفته موفق شدم که پدر و برادرانم را هم از زندان توسط ایت الله گیلانی یعنی شوهرم ازاد کنم و او برای ما در محله خواجه ربیع خانه ای خرید و تا کنون با او زندگی می کنم، و از او دارای فرزند شده ام، اما نمی دانم چرا همیشه وقتی او را می بینم نفرتی عمیق از هرچه ایرانی هست در وجودم زبانه می کشد؟