بايگانی وبلاگ

۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه

سنگ صبور 3 خون بکارت در حمام مشهد




-1-
در قلعه ساختمان همین یک حمام بود، حمام تمیز و پاکی بود، ابش هم همیشه گرم بود، ان روز من و مادرم و دو خواهرم رفتیم حمام. ما هیچ وقت به حمام عمومی نمی رفتیم، در یکی از اطاقهای نمره می رفتیم، نمره هایش هرچند ساعتی پول می گرفت ولی خیلی تمیز تر بود، مزاحمتی هم از سوی دیگر زنان ایجاد نمی شد، تازه حرفهایی از قبیل افغانی کثیف هم به گوشت نمی خورد، برسر دوش گرفتن و تطهیر کردن هم ناچار نبودی تا در نوبت ایستاده شوی، یک وقتی هم اگر می خواستی موی های زائد بدن خود را از بین ببری هم لازم نبود، کلی شرم شوی، بروی داخل یکی از اتاقکهایی کوچیک و کثیف تا موهای زائد بدن خود را از بین ببری و وقتی برگردی در کنار شیر اب هی خواهر خوردترکت از تو سوال کند که زنها آنجا چرا می روند؟ آنجا چیکار می روند، و تو هم رویت نشود که بگویی زنان آنجا می روند تا مویهای زائد بدن خویش را بزداید، در حمام نمره کافی هست خودت را عقب بیندازی و بگویی من هنوز چرکهایم تر نشده است، همه بروند و تو تا اخر همه بدن خودت را صاف صاف کنی، مثل بلور!
داخل یکی از همین اتاقکها بنام نمره یاد می شوند ما بودیم، مادرم کیسه کرد و سرش را با صابون و شامپو شست، به کمکش من سر و جان هر دو خواهر خوردترکم را هم شستم، تمام بدنشان را با صابون و شامپو هم شستیم، بعد یکی یکی تطهیرشان کردیم، و داخل رخت کن فرستادیم تا کالاهایشان را بپوشند، و مادرم هم خودش را تطهیر کرد و رفت بعد از این که کالاهایشان را پوشیدند گفتند ما رفتیم خیلی دیر نکن زود بیا!
مادرم همراه خواهرانم از رخت کن خارج شدند و رفتند، من مشغول کیسه کردن بدنم شدم، راستش گاهی هم با خود اواز می خواندم، چون داخل حمام نمره صدای ادم به بیرون نمی رود، تازه صدای آدم هم خیلی خوب می پیچد، ادم از صدای خودش لذت می برد، که ناگهان احساس کردم صدای باز شدن درب رخت کن به گوشم رسید، از جایم بر خواستم قف شامپو به چشمم رفت، به سرعت اب بر سر خود ریختم، تا بتوانم چشمهای خودم را باز کنم، یک وقت دیدم که دو مرد جوان مرا محکم گرفته اند. خواستم داد بزنم که  دهانم را با دست فشار دادند، درحمام را بسسته بودند، یکی دیگرشان هم برهنه برهنه وارد شد، مرا در آغوش گرفت، شروع کرد به مشت و مال کردن بدنم و...
-2-
من از حال رفته بودم، مردهای حمام چی هم فرار کرده بودند، مادرم وقتی دیده بود خیلی دیر کرده ام دلهره همه وجودش را فرا گرفته بود، به همین خاطر از خانه به حمام بازگشته بود، به داخل نمره  شده بود، مرا دیده بود که نعش در خون در حمام غلطیده ام، فریاد کشیده بود، زنان دیگر را صدا کرده بود، لباس بر تنم داده بود، با چند زن دیگر مرا تا خانه رسانده بود، پدرم را از کارش خواسته بود، برادرانم را خبر کرده بود، همسایه های افغانی مان هم خبر شده بودند، همه شامگاهان به سوی حمام رفته بودند، حمامی ها هم ترسیده بودند، جوانانشان فرار کرده بودند، در حمام چند نفر پیر مرد گذاشته بودند، پدرم و خانواده ام خواهان تحویل دهی مردان متجاوز به دخترشان شده بود، آنها انکار کرده بودند، که چنین کسانی را نمی شناسند و اصلن چنین اتفاقی در این حمام نیفتاده است، به همین خاطر نزاع در گرفته بود، پدرم و برادرانم حمام را به اتش کشیده بودند، اتش نشانی امده بود، اتش حمام را خاموش کرده بود، ایرانی ها همه باهم متحد شده بودند، هرجای که در قلعه ساختمان افغانی را می دیدند مورد لت و کوب قرارمی دادند، افغانها هم دردشان گرفته بود که به ناموسشان تجاوز می کنند و هم به شکل خفت باری متحد می شوند هرچی افغانی است را مورد لت و کوب قرار می دهند، ناچار جنگ افغانی و ایرانی بالا گرفته بود، در قلعه ساختمان سه شبانه روز همه دکانها تعطیل باقی مانده بود، درگیری شدید بود، چندین نفر از مهاجرین افغانی اسیب دیده بودند، در خانه هایشان بودند، افغانی ها را کلینیک ها هم قبول نمی کردند، تازه اگر به کلینیک هم می رساندند از سوی نیروی انتظامی دستگیر می شدند، چون می گفتند اینهااخلال در امنیت کرده  اند.
بعد از دوروز همه خانواده ما را نیروی انتظامی دستگیر کردند، به زندان انداختند، می گفتند که بچه های حمام چی را هم دستگیر کرده اند، ولی ما چیزی ندیدیم، که براستی انها را هم دستگیر کرده بودند یا نه؟ ما چندین روز در زندان بودیم، پرونده را به شکلی تنظیم کرده بودند که ما  گناه کار ثابت شویم، و برای پدر و برادرانم هم پرونده اغتشاش و ایجاد بی نظمی و اشوبگری تهیه کرده بود، که اگر در دادگاه می بردند چندین سال حبس برایشان صادر می شد، در کل پرونده هیچ اثری از شکایت ما نبود، صدای ما را کسی نمی شنید که مردان حمام چی امده است در حمام و به من تجاوز کرده اند.
چندین هفته ما در بازداشت بودیم، ولی هیچ کس پیدا نشد که به صدای مظلومیت ما گوش بدهد، ما همچنان بلا تکلیف در زندان بودیم.
-3-
شب بود، یک خانم مامور آمد مرا از بازداشت گاه بیرون کرد، در راه گفت حالا واسطه قویی پیدا کرده اید، در داخل یکی از اتاقهای اداره بازداشتگاه یک روحانی نشسته بود، ریش سیاه و درازی داشت، یک عینک هم داشت، نسبتن لاغر اندام ولی قد بلندی داشت، خانم مامور مرا تحویل شیخ داد و خود رفت، من و شیخ تنها شدیم، شیخ پرسید که چرا تو را بازداشت کرده اند؟ دلیلش را گفتم و گفتم که هیچ کس نیست که صدای ما را گوش کند، بعد از شنیدن همه صحبت های من شیخ خود را معرفی کرد:
-          من آیت الله گیلانی هستم، معاون آیت الله خلخالی رئیس کل قویه قضائیه کشور(ایران) خبر دار شدم که چنین پرونده ای رخ داده است، خواستم از نزدیک این ماجرا را رسیدگی کنم، ولی حالا وقتی دوسیه را دیدم، می بینم که حق تو با این دوسیه مرگ است، حق کسیکه در کشور اسلامی ایران اقدام به  فاحشه گری و ترویج فحشا کند، سنگ سار است، اما راستش دلم به مظلومیت تو می سوزد، نمی خواهم این دوسیه همین رقم پیش قاضی برود، اگر این دوسیه همین رقم پیش قاضی برود خودت سنگ سار می شوی و پدر و برادرانت هم هر کدامشان محکوم به ده سال زندان می شوند، امید وارم که متوجه شده باشی!
اشک از چشمانم سرازیر شد، ترس سنگ سار همه وجودم را سست کرده بود، پیش جناب شیخ زانو زدم، التماس کردم، شیخ گفت خوب حالا اگر می خواهیم سنگ سار نشوی فقط یک راه دارد که  این پرونده بدون اینکه به دادگاه برود بسته شود، از شیخ خواهش کردم که من چیکار باید بکنم، شیخ برایم گفت راستش من از تو خوشم امده است، بی علت نبوده است که بچه های حمام چی به خاطر تو خودشان را به این جنجال بزرگ گرفتار کرده ند، اگر حاضر هستی با من ازدواج کنی همین الان می توانم تو را از اینجا ازاد کنم.
مغزم صوت کشید، خدایا چی می گوید؛ او برایم گفت دو راه بیشتر نداری یا اینکه  سنگ سار می شوی و یا اینکه ازاد می شوی اما  همسر من می شوی، من دوست دارم یک زن افغانی هم داشته باشم، می گویند زن افغانی خیلی لذت دارد، من به هیچ وجه تو را  تحت فشار قرار نمی دهم، اگر موافقت کنی، از همین الان خودت را به خانه خودم می برم!
چاره ای نداشتم، گفتم اگر من حاضر شوم با شما ازدواج کنم، همه خانواده ام را آزاد می کنی؟ او گفت خودت و مادرت همین لحظه پس از موا فقت با ازدواج ازاد هستی؛ اما در مورد پدر و برادرانت باید مدتی صبر کنم تا از جهات گوناگون مطمئن شوم.
من خیلی فکر کردم دیدم راستی راستی یک پرونده خطرناک برای من تهیه کرده اند، تنها راه نجاتم همین پیشنهاد او بود و من موافقت خود را با ازدواج با ایت الله گیلانی اعلام کردم، او هم دوسیه ها را گرفت چیزهایی در زیرش نوشته کرد من و مادرم را از بازداشت ازاد کرد و سوار به موتر خودش کرد و برد در یکی از خانه های خودش.
من و مادرم را وقتی به خانه خودش برد، مرا از مادرم جدا کرد، گفت حالا اجازه بده تا عقدت را برای خودم بسته کنم، من هم از مجبوری اجازه عقد را دادم او هم چند کلمه ای بر زبان جاری کرد و بعدمرا در اغوش گرفت و کلی با من صحبت کرد، که اگر
توانستم اعتماد او را برای همیشه جلب نمایم او خانواده اش را نیز از زندان ازاد خواهد کرد و خانه ای در خواجه ربیع برایشان خواهد گرفت تا برای همیشه ارام زندگی کنند.
انشب او با من همبستر شد من تلاش کردم تا اعتماد او را جلب کنم بعد از سه هفته موفق شدم که پدر و برادرانم را هم از زندان توسط ایت الله گیلانی یعنی شوهرم ازاد کنم و او برای ما در محله خواجه ربیع خانه ای خرید و تا کنون با او زندگی می کنم، و از او دارای فرزند شده ام، اما نمی دانم چرا همیشه وقتی او را می بینم نفرتی عمیق از هرچه ایرانی هست در وجودم زبانه می کشد؟

هیچ نظری موجود نیست: