۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه

انصاف روزنامه افغانی یا ایرانی




البته در اینکه در افغانستان از موهبت درک عمیق شهریانش، به این نتیجه رسیده است، که باید همه موانع رشد فکری و تحقیقی از راه مردم و جامعه برداشته شود، تا سر راه رشد فکری جامعه هیچ مانعی نباشد، و ازادی  بیان به معنای واقعی کلمه در آن وجود دارد، جای بسی شکرانش باقی است، اما این نوع آزادی  بیان برای جامعه ای  که  هنوز به مرحله کامل علمی، فکری و هنری نرسیده در یک کلام بلوغ فکری نرسیده است، باعث آسیب پذیری نیز می باشد، زیرا کسانیکه به شکل سازماندهی شده و با برنامه ریزی از سوی  حلقات استخباراتی کشورهایی که در حقیقت دشمنان نا  مرئی افغانستان می باشد، با استفاده سوء از این ازادی بیان حرکت  می کنند، باعث تشویش افکار عامه می گردد، تشویش اذهان عامه در هر کشوری از دنیا جرم طلقی می گردد،‌ اما به دلایل نا معلومی، در افغانستان نهادهای مسئول به این امر بی توجه هستند،  این بی توجهی به پدیده هایی که باعث تشویش اذهان عمومی می گردد، در دراز مدت باعث می شود که بافت های اجتماعی آسیب پذیر گردد، روان عمومی دچار اختلال گردد، باورهای عامه مورد تجاوزهای هدفمندانه سیاسی و... قرار بگیرد، که در نهایت به منافع ملی کشور سدمه و آسیب وارد می نماید.
در طی سالهای اخیر رسانه های گوناگونی و نهادهای گوناگونی از سوی کشورهای مداخله گر و خالقان بحران در افغانستان در داخل کشور ایجاد گردیده است، که به هر بهانه ای تلاش می کنند تا روان عمومی را دچار اختلال نمایند، یکی از این رسانه ها روزنامه انصاف استـ (قبلا هفته وار نشر می گردید)  که در کابل نشر می گردد و دارای وبسایت خبری نیز می باشد.
این روزنامه در اصل در دوران مهاجرت از طریق قرار گاه انصار سپاه پاسداران ایران در مشهد به نام فریاد عاشورا راه اندازی شد و تمام مطالب ان نیز توسط این ارگان با هدف راه اندازی جنگ  مذهبی در افغانستان تهیه می گردید، پس از سقوط طالبان  و روی کار آمدن حاکمیت جدید در کابل، این مرکز جهت کارکردهای دیگر به کابل منتقل شد و هفته نامه ای را بنام انصاف راه اندازی گردید. این هفته نامه که بازهم با مسئولیت صوری و ظاهری اقای سید حسینی نشر می گردید، از قر سپاه پاسداران ایران شاخه برون مرزی اش سیاست گذاری می گردد، و اقدام به نشر مطالبی خلاف شعون ملی افغانستان می نماید.
متاسفانه ارگانهای مربوطه در قدم اول وزارت اطلاعاتت و فرهنگ و در قدم بعدی امنیت ملی که می بایست به این امور توجه جدی داشته باشند، تا کنون مشاهده نشده است که با این روزنامه برخورد قانونی نماید، در حالیکه هر شماره آن طبق قوانین موجود در کشور می تواند خلاف منافع ملی و مخل امنیت روانی جامعه شناخته شود، و بر خورد قانونی با آن صورت گیرد.
این روزنامه مرتبط منافع ملی افغانستان را نقض می کند، و منافع ملی ایران را در داخل کشور به بهانه های مختلف تامین می نماید و همواره تلاش کرده است که عامل ایجاد بحران های نرم در کشور باشد.
ملت افغانستان از ارگانهای مسئول صادقانه انتظار دارند که با نشر چنین جرایدی بر خورد قانونی نمایند، بدون آنکه آزادی بیان در کشور خدشه دار شود.

50 ملیارد دالر سوئ استفاده ایران از افغانستان



سالانه از منبع خروج آبهای افغانستان به ایران  چیزی در حدود 50 ملیارد دالر  زیان اقتصادی به کشور می رسد.
در  حالیکه بودجه سالانه افغانستان هنوز یک رقمی می باشد و در حدود 7 ملیارد دالر بودجه سالانه کشور می باشد، و تنها از منبع خروج آبهای بی بهاء افغانستان ایران سالانه مبلغ 50 ملیارد دالر به جیب مبارک می زند، آنها برای این سود سر سام آور اگر اقدام به خرید مهره های بی مقدار وضعیف در داخل کشور نکنند جای بسی تعجب دارد.
این سود به غیر سودی است که برای ما برق می فروشند، اجناس بی کیفیت ایرانی را در بازارهای افغانستان به مصرف  می رساند و حق ترانزیت از واردات و صادرات ما در یافت می کنند و....
                رئیس جمهور کرزی  در ماهی که  گذشته در سیمناری در ارتباط با اهمیت آب گفت:‌ با آن‌که افغانستان دارای منابع عظیم آبی است، اما تغییرات اقلیمی این کشور را طی چند سال آینده، با کمبود منابع آب مواجه خواهد ساخت.
وی در بخش دیگر از سخنانش افزود، " برخی از کشورهای همسایه نیز، از منابع آبی افغانستان استفاده می‌کند، از این‌رو، حق این کشور توسط همسایه‌ها پایمال شده است. او افزود که دولت افغانستان در نظر دارد با کشورهای همسایه در این باره گفتگو کند. آقای کرزی هم‌چنین تاکید کرد که افغانستان حق دارد از منابع آبی خود در جهت توسعه و پیشرفتش استفاده نماید.
در همین رابطه اسماعیل خان، وزیر انرژی و آب، از استفاده‌ی نادرست از منابع آبی ابراز نگرانی کرد و گفت در صورتی‌که برای کنترول ومدیریت سالم منابع آبی کشور، اقدامات جدی روی‌ دست گرفته نشود، در آینده‌ای نه‌ چندان دور، افغانستان با کمبود جدی آب مواجه خواهد شد.
وزیر انرژی و آب کشور افزود،"تحقیقاتی که اخیرا توسط مراجع معتبر بین‌المللی صورت گرفته، نشان‌دهنده آن است که افغانستان در معرض تغییرات جدی و روبه افزایش اقلیمی قرار گرفته است که در اثر این تغیرات درجه حرارت به تدریج افزایش یافته ومیزان بارندگی نیز کاهش قابل ملاحظه‌ای یافته است. این خود تاثیر ناگواری بالای منابع یخچالی و برفی به‌ وجود آورده و این امر سبب کاهش منابع آبی در کشور شده واثرات زیان‌ باری را بالای سکتورهای رشد اقتصاد ملی کشور به بار آورده است." وی تاکید کرد، اگر وضع به همین منوال ادامه یابد واقدامات مئوثر در مورد صورت نگیرد، یقینا در آینده‌ای نه‌ چندان دور به قحطی مواد غذایی و سایر مشکلات ناشی از کمبود آب مواجه خواهیم بود.
هم چنین وزیر آب و برق اظهار داشت که   افغانستان دارای هفتاد و پنج میلیارد مترمکعب آب سطحی و زیرزمینی است که بشترین سود آن به کشورهای دیگر می رسد ومقدار زیاد تر از آنکه مورد استفاده افغانستان است در دسترس خارج است.
اما متاسفانه تا کنون کسی برای کنترل این آبها هیچ اقدام اساسی ای نکرده است، در حالیکه ما زمین های قابل کشت فراوان داریم،  که از بی آبی بدون زرع باقی می ماند ودر حال متروک شدن است، حد اقل طبق آماری که در همین جلسه جناب اسماعیل خان داده است افغانستان هشت میلیون هکتار زمین قابل زرع دارد که از این رقم 5.3 میلیون هکتار آن قابل آبیاری است.  ما بقی به خاطر نبود آب غیر قابل استفاده مانده است، این در حالی است که افغانستان از نبود برق رنج می برد، و حد اقل برقی که وجود دارد بخش عمده آن از کشورهای همسایه خریداری می شود، و بخشی از این برق در  ایران با آب رایگان افغانستان تولید و دوباره به افغانستان فروخته می شود، در حالی که بند های سلما وکمال خان چندین سال است توسط مداخلات ایران کارش به حالت تعلیق در آمده است. اقای وزیر خود اعتراف می کند که منابع آبی افغانستان ظرفیت تولید بیست ‌وسه هزار میگاوات انرژی برق  را دارد، اما تا کنون در این راستا هیچ اقدامی صورت نگرفته است. 


سنگ صبور 5 مدرسه نواب و عرت بر باد رفته!




هر بعد از ظهر ساعت دو باید پای درس استاد در یکی از ایوان های مسجد جامع گوهرشاد  حاضر می شدم، استاد همیشه با یک محافظ که از بچه های اطلاعاتی بود، در ایوان مسجد حاضر می شد، طبق عرف طلبگی ای که وجود داشت، همه احترام استاد را خیلی زیاد داشتند، به خصوص که عنوان  آیت اللهی هم داشته باشد، همیشه وقتی از مدرسه عباسقلی خان نان خورده و دوان دوان می رفتم که از درس عقب نمانم، بعضی از آشنایان سوال می کرد، که کجا چنین شتابان!
می گفتم " می روم درس!  سوال می کردن کدام استاد؟ استاد صالحی؟ کدام صالحی؟ سید یا ان یکی دیگر؟ چون هر دویشان صالحی بودند، هر دویشان هم بعد از ظهر درس می داد- اما ان یکی کاری به سیاست و حکومت نداشت، ولی این یکی که من شاگردش بودم کار به همه چیز داشت. هر روز صبح در دادگاه انقلاب می رفت، در آنجا قاضی بود، مردم می گفتند که خیلی هم قاضی گردن کلفت هست، احکامی که صادر می کند کمتر از اعدام و ابد ندارد، اکثر احکامش هم می رود مرکز و تایید می گردد و معروف بود به صالحی نیشابوری!
آن روز خیلی خسته بودم، زیر درس استاد نشسته بودم، تلاش می  کردم حسن و قبح عقلی را خوب بفهمم، ولی نمی فهمیدم، همیشه عادت داشتم وقتی چیزی را نمی فهمیدم خوابم می گرفت، احساس می کردم که سرم بر گردنم دارد سنگینی می کند، انرژی خودم را از تمام وجودم به سوی گردنم انتقال می دادم تا گردنم به سوی زمین شل نشود، تا کسی احساس نکند که به خواب رفته ام ولی چند بار متوجه شدم که سرم لغزید، از خواب پریدم، استاد همچنان داشت بحث حسن و قبح عقلی را کش می داد، فکر می کنم که خود استاد هم چیزی از این بحث نفهمیده بود، چون یک سره حرف های مفت بلغور می کرد، تحویل بچه طلبه ها می داد، بچه طلبه ها بعضی هایشان در حالیکه تسبیح های دانه کوچک خودشان را در میان ناخنهایشان دور می دادند تلاش می کردن که در مغز خودشان جای دهند و بعضی دیگر بر روی کتابچه های کلان 500 ورقه نوشته می کردند، چون هیچ اعتمادی به مغزهایشان نداشتند، هر آن امکان داشت با رد شدن یک سیمین بدنی از کنار جاده همه اندوخته های فکری شان گم شود و جایش را کلمه صیغه این شیرین ترین واژه دوران طلبگی پر نماید!!
هرچقدر تلاش می کردم که سرم را بالا نگاه دارم برایم امکان پذیر نبود، خودم را به اهستگی مورد ازار قرار می دادم تا خوابم بپرد، ولی سودی در بر نداشت، استاد هم کاملن متوجه شده بود که خواب آلود هستم، چند باری گوشه  و کنایه هم در ضمن درس خودش داد ولی راستش بر من تاثیری نداشت، چون شب قبل واقعن نخوابیده بودم، تا اینکه درس استاد پایان یافت، بعد از اتمام درس استاد روی خودش را به طرفم کرد که فلانی همینجا باش کمی کارت دارم، طلبه ها طبق معمول در پایان درس همیشه چیزهای و عبارت هایی را که نفهمیده بودند، سوال می کردند، استاد پاسخ سوالات را بیان کرد، همه طلبه ها رفتند، داخل مسجد من ماندم و استاد و محافظ ایشان، استاد از من خواست که روز پنج شنبه در مدرسه نواب صفوی طبقه دوم حجره (اطاق) 24  بعد از ظهر بیایم، گفتم استاد من حجره بیایم؟ استاد گفت ؛ بعله روز پنج شنبه بیا کارت دارم .
دعوت استاد از من، از من بچه طلبه افغانی، همان افغانی ای که هر روز وقتی از پائین خیابان می روم، مامورین انتظامی دنبالم می کنند، تا بگیرند، و به جرم نداشتن کارت هویت افغانی به اردوگاه انتقال دهند، من با صد تا بسم الله و صلوات از گیرشان فرار می کنم، حالا استاد صالحی نیشابوری مرا به حجره ای در مدرسه تاریخی نواب صفوی دعوت کرده است. راستی استاد مرا چیکار دارد؟ استاد به خاطر خواب آلودگی امروز در زیر درس می خواهد به تنهایی توبیخ کند؟ می خواهد از من امتحان بگیرد؟ ایا امتحانی که خواهد  گرفت فقط از درس امروز خواهد بود یا اینکه از همه درسهایی که در این چند ماه گفته است خواهد بود؟ راستی اگر سوال کند که حسن و قبح عقلی را تعریف کن من چه جوابی خواهم داشت؟ باید بگویم حسن و قبح عقلی همان خواب لذت بخشی است که من در هنگام تعریف آن تجربه می کردم؟
××
سر انجام روز پنج شنبه فرا رسید، بعد از ظهر شد من از پائین خیابان از دور حرم به طرف بالا خیابان حرکت کردم، مدرسه نواب اول بالا خیبان بود، سطح مدرسه از سطح جاده پائین افتاده بود، باید کلی از پله ها پائین می رفتی، از پله ها پائین رفتم، داخل حولی مدرسه شدم، حولی مدرسه بزرگ بود، دور تا دور حولی در دو طبقه حجره بود، حجره هایی که در انها طلبه ها زیست می کردند، من از کسی شماره حجره ای را که استاد گفته بود، سوال کردم، کسی نشانم داد، و گفت از کدام زینه بالا بروم.
پیش رفتم، از زینه ها بالا رفتم، زینه ها خیلی قدیمی بود، زینه ها مثل خود مدرسه پیر شده بود، اما به عنوان یک اثر تاریخی و فرهنگی باقی مانده بود، زینه هایش خیلی بلند بود، بر خلاف زینه های استندرد کنونی که باید ارتفاع هر زینه بین 15 تا 20 سانتیمتر باشد، قریب پنجاه سانتیمتر ارتفاع داشت، و باید ادم پای خود را خیلی بلند می کرد تا می شد، بالا رفت، پس از سپری کردن زینه ها ی بلند وقدیمی به حجره مورد نظر رسیدم، درب حجره را کوبیدم، صدایی از داخل حجره مرا به داخل دعوت کرد، صدای خود استاد بود، دروازه حجره را باز کردم، استاد داخل حجره بر روی یک تشک نشسته بود، یک کتاب قطور و قدیمی با خط های سنگی پیش رویش گشوده بود، عمامه اش بر سرش نبود، پیراهن هم بر تن نداشت، یک زیر پوش با یک شلوار سفید بر تنش بود، موهای سفید سینه اش نمایان بود، یخن زیر پوش گرد و خیلی کلان بود، تقریبن سینه های استاد بیرون افتاده بودند، استاد کتاب را پیش کرد، به حالت نیم خیز و به قصد احترام مرا به سوی خود خواند، در نزدیک خودش راهنماایی کرد تا بنشینم، در کنارش یک چاینک چینی  چای بود، مقداری هم میوده در یک بشقاب بود، همه را به پیش من انتقال داد، از من خواست تا خودم از خودم پذیرایی کنم، من یک پیاله چای ریختم و خوردم، استاد از من سوال کرد چرا آنروز زیر درس خواب آلود بودی؟ من به پت پت افتادم، نمی دانستم چی بگویم، دوسه باری استاد این سوال خودش را تکرار کرد، من هم چنان سکوت پیشه کردم، استاد با لبخندی صورت پر محاسن خودش را به طرفم نزدیک کرد، پیشانی ام را بوسید، گفت؛ عیب ندارد پیش می اید دیگه!
استاد کلی حرفهای مفت با لبخندی ملیح می گفت، نمی دانم از این لبخندهای استاد که از میان بروت و ریشهای اکثریت سفیدش می روید، ترسی بر اندام می لغزید، یک لحظه احساس کردم که لرزه شدیدی بر اندامم افتاده است. استاد متوجه این وضعیت من شد، خودش را به طرفم لغزاند شکم گنده اش سخت بود جمع کردنش، مرا در بغل گرفت، نوازشم کرد، گفت عزیزم چت شده است؟ گفتم هیچی استاد،‌گفت نه رنگت پریده است، چرا؟ نمی دانستم که رنگم پریده است  و زرد شده ام، استاد به همین بهانه مرا در بغل خودش فشرد، احساس می کردم مرا با تمام وجود خودش دارد لمس می کند، راستش بیشتر ترسیدم، استاد همان مردی که همه طلبه ها از او می ترسیدند، این قدر با من عاطفی بر خورد می کند، استاد بازوانم را شروع کرد به مالیدن، گفت هوا گرم است، کتت را در بیار راحت باش، امروز می خواستم کمی بیشتر با تو اشنا شوم، از مدتها بود که در میان طلبه ها احساس می کردم تو را خیلی دوست دارم، می خواستم درسهایی بهتری برایت بدهم، بر ما واجب است که به برادران مهاجر خود که از کشور دیگر اینجا به صفت مهمان آمده اند بهتر و صمیمی تر از شاگرد ان ایرانی خود رابطه داشته باشم. استاد هم نوعی لرزه بر اندامش افتاده بود، صورتم را بوسید، صورت پر از موی خودش را به صورتم چسپاند، لبش را به طرف لبم نزدیک کرد، ترسیدم نا خود آگاه استاد را ان طرف پرت کردم، استاد بر روی چاینک چپه شد، چای چاینک بر روی سترنجی چپه شد، استاد ترسید، از زیر تشک تفنگ چه اش را کشید بیرون، به طرفم گرفت، گفت اگر صدایت بیرون شود، همینجا کارت را تمام می کنم، بر سر تفنگ چه یک چیز سیاه دیگر هم نصب شده بود، گفت این هم صدا خفه کن است، تفنگچه هیچ صدایی ندارد، هیچ کس خبر هم نمی شود که تو اینجا کشته شده ای!
استاد از جای خودش بر خواست به طرفم آمد، مرا به زور خواابانید، در حالیکه تفنگ چه اش را فه طرفم سرم گرفته بود، شروع کرد به      کردن کمر بندم و....

طالع بيني سياسي (مولوی مختار مفلح )




قسمت پنجم
هر روز که از عمر این صفحه می گذرد،‌ امت و خواننده آن رو به فزونی می نهد، و دلهای شیفته ای که می خواهند طالع جانیان، خائنان و یگان وقع هم خادمان را بیشتر و بهتر و زلالتر از آب روان بدانند و بنگرند، به این دروازه  دق الباب می کنند، و سوال می کنند که طالع فلان بن فلان چیست؟ و عاقبت امورش به کجا ختم می گردد؟
 در اين شماره قرار بر اين است که طالع حضرت مولانا، نا متخصص،  نادم از گذشته و آینده،  دارنده دکانی وطن فروشی بنام نهضت اسلامی!!  دارنده عقل منفصل در راهزن فرنگي کشور اجنبيه(ايران) جناب مستطاب حضرت  مولانا مولوی جان مختار خان مفلح رقم!   را بر اساس خطوط غايبه دست ايشان بررسي نموده براي شما خواننده گان   تقديم مي داريم!
مفلح جان که حالا  دیگر از مکتب گریزان نیست، صیغ جمع و مفرد را می تواند از هم تفکیک نماید، و یگان وقت کلمات علوم غریبه و بعضن عربیه را نیز می تواند تا متکلم و حده آن به یک نفس صرف  کند، روزها در دکان سیاسی وطن لیلامی خویش موسوم به نهضت اسلامی افغان فروش می نشیند و شب هنگام هم پیک پیاله  راهزنان فرهنگی بلاد شیطانیه ایرانیه می شود.

 مفلح جان! طالع شما بر اساس قرعه اي که اين افضل القرعه ها نشان مي دهد و قاري خطوط منقطعه دستان جناب شما مي باشد، به قرار ذيل مورد خوانش قرار مي گيرد:
به ياد داشته باشيد که اين قرعه  هميشه دو روي دارد، در يک روي آن گذشته را مي خواند و در روي ديگر آن اينده را نشان مي دهد.
این قرعه می گوید که در گذشته ها شما خیلی مفلس بودید، کالاهای چرکین تان باعث شده بود که از همه جا منزوی شوید، دلتان را دختری میان قامت و سیاه موی و سفید چهره برده بود، اما آن دختر می گفت من یک موجودی زمینی هستم، با زمینیان مانوس هستم، از شما سلسله زمین بریده گان دوری می جویم، چون عقیده بر آن است که خدای دنیا را برای کام جویی خلق کرده است،  و من عقیده مند م که باید از این دنیا کامهای شیرین بر گیرم، و تا توانم لذت آن برم که فردا مبادا پشیمان عمر از دست رفته و جوانی فنا شده شوم!
سخنان عشقتان چنان بر شما شورو هیجانی ایجاد کرد، که همه آنچه را که در مکتب خانه آموخته بودید، از یاد بردید، و دوان دوان به سوی جوی آب رفتید و با کالا خویشتن خود را به درون آب آفکندید، و کالا و جان همه یکجا بشستید، به نیت زمینی شدن، از اسمان بریدید و به دنبال دختر دویدید ولی هیچ اثری دیگر از او نبافتید، به همین خاطر بود که راه مکتب خانه را به سوی کهنه آباد کابل و یگان وقت هم در کوچی خراباتیان رحل اقامت انداختید و در کابل ماندگار شدید و بعد ایمان اوردید که دیگر خداوندگار رزاق نیست، به دنبال رزاق زمینی می گشتید تا اینکه به دروازه سفارت ایران رسیدید و همانجا لقمه نانی نصیب تان شد، کهنه عشقی در برابر شما از سلسله زیبا رویان ایرانی که برای اسارت مردانی چون شما این روزها بسی زیاد از بلاد ایران ارسال می گردد، به شما آلوده شد و شما را نیز به خود آلوده همی کرد و ماندید و بازهم ماندید.
نقوش کمرنگ کف دستان تان می گوید، که روزی به مقامات عالی ایرانی گفتید، بعد از این من به خاطر همین عشقی که مرا اسیر خویش کرده است، بیرق ایران بر سینه می کوبم، در کوچه های کابل فریاد می کشم، که اینجا تهران است نه کابل! به همه می گویم که کابل یک ولایت دیگر از ولایات اقلیم بزرگ جهان اسلام ایران می باشد. رهبرم خامنه ای است، خدایم خامنه ای است، رزاق من خامنه ای هست و...
نقوش دستان تان ادعا می کند که به خاطر شعادی که دادید من کابل را تهران می کنم، افغانستان را ایران می سازم،‌پیسه خوبی از ایرانی ها گرفتید، اما دیری نپائید که پیسه ها خرج شد، بی پیسه شدید، باز به دروازه آنها رفتید، انها به شما توجهی نکردند، شما گفتید که من یک مفتی، مفت فروش نیستم، اگر پیسه ندهید تهران را از جغرافیای جهان حذف می کنم و جزئ قلمرو افغانستان می سازم و فتوا می دهم که "ایها المومنون!! ایران کافر است" حکم کافر از دیدگاه شریعت روشن است برای حذف این کافرستان همه باید به ریسمان الهی چنگ زنیم!!

انها چند دالری برای شما پرداختند و بعد نوشته ای را هم برایتان دادند که در سالروز جشن انقلابی انها از زبان خودتان سخنرانی کنید، شما پس از خواندن آن به انها گفتید:
 حرکت زبان من با انرپی پیسه می باشد، گردش زبان من با میزان کمی و افزونی پیسه می باشد، شما نووشته کرده اید که من باید بگویم:
: با پیروزی انقلاب ایران به رهبری امام خمینی (ع) اولین دولت به نام جمهوری اسلامی ایران در جهان تأسیس شد و صفحه جدیدی را در تاریخ اسلام ورق زد. ولی اگر پیسه تان نقد نباشد، قبل از سخنرانی برایم نرسد، خواهم گفت، با پیروزی انقلاب ایران به رهبری ملای مفسد خمینی صغیر،برای اولین بار  تاریخ اسلام در جهان لکه ننگی به این زشتی و به این پلیدی را در خود دیده است
هم چنین نوشته کرده اید:‌
انقلاب اسلامی ایران   در حقیقت الهام بخش آزادی برای تمام کشورهای به استعمار کشیده شده  می باشد،
اما اگر بازهم از آن هوریه های زیبا رخ جنت مکانی برایم نفرستید، خواهم گفت انقلاب ایران الگویی برای حکام به خواب رفته کشورهای اسلامی شد تا بر اساس این الگو بتواند نوعی استبداد دینی حاکمیت فردی با زور تجاوز جنسی را تجربه کنند.
و شما توانستید با بیان هوشدار امیز خویش مبالغ غیر قابل تصور خویش را از ایران در یافت کنید ولی بازهم در نهایت گلایه کردید که من بیرق ایران را به سینه خود کوبیده ام ولی شما پیسه ها را به دیگران می دهید!!
قرعه از آينده شما مي گويد: شيطان بزرگ تحميق شما را چون کساني ديگر  همانند پخته های حیض زنان مورد استتفاده قرار داده و بعد از چتل شدن و میکروبی شدن به کثافت دانی اسلامی انها انداخته خواهید شد.
قرعه مي گويد که حال سرنوشت شما  از سوی ایرانی همانگونه که خود اقرار کردید که بیرق ایران را بر سینه خود حک کرده اید، اما پیسه و امکانات را به دیگران می دهد، سرنوشت شما نیز همانگونه است، به زودی در همان گردنه باغ بالا از تنهایی خواهید مرد و حتا کرمها نیز علاقه ای به خوردن گوشت میکروبی شما نخواهند داشد، و سر انجام تمام خانه در تعفن غیر قابل نفوذ خواهد شد.
با این حال  شما اگر توبه کنيد  و از اعمال گذشته خود ابراز ندامت نمائید در پيشگاه ملت و بگوئيد که فريب دشمنان وطن را نوش جان کرده ايد، يقينن ملت بزرگوار ما از سر تقصيرات شما خواهد گذشت وگرنه در کثافت دانی  تاريخ سپرده خواهيد شد.
والله اعلم