بايگانی وبلاگ

۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه

سنگ صبور 5 مدرسه نواب و عرت بر باد رفته!




هر بعد از ظهر ساعت دو باید پای درس استاد در یکی از ایوان های مسجد جامع گوهرشاد  حاضر می شدم، استاد همیشه با یک محافظ که از بچه های اطلاعاتی بود، در ایوان مسجد حاضر می شد، طبق عرف طلبگی ای که وجود داشت، همه احترام استاد را خیلی زیاد داشتند، به خصوص که عنوان  آیت اللهی هم داشته باشد، همیشه وقتی از مدرسه عباسقلی خان نان خورده و دوان دوان می رفتم که از درس عقب نمانم، بعضی از آشنایان سوال می کرد، که کجا چنین شتابان!
می گفتم " می روم درس!  سوال می کردن کدام استاد؟ استاد صالحی؟ کدام صالحی؟ سید یا ان یکی دیگر؟ چون هر دویشان صالحی بودند، هر دویشان هم بعد از ظهر درس می داد- اما ان یکی کاری به سیاست و حکومت نداشت، ولی این یکی که من شاگردش بودم کار به همه چیز داشت. هر روز صبح در دادگاه انقلاب می رفت، در آنجا قاضی بود، مردم می گفتند که خیلی هم قاضی گردن کلفت هست، احکامی که صادر می کند کمتر از اعدام و ابد ندارد، اکثر احکامش هم می رود مرکز و تایید می گردد و معروف بود به صالحی نیشابوری!
آن روز خیلی خسته بودم، زیر درس استاد نشسته بودم، تلاش می  کردم حسن و قبح عقلی را خوب بفهمم، ولی نمی فهمیدم، همیشه عادت داشتم وقتی چیزی را نمی فهمیدم خوابم می گرفت، احساس می کردم که سرم بر گردنم دارد سنگینی می کند، انرژی خودم را از تمام وجودم به سوی گردنم انتقال می دادم تا گردنم به سوی زمین شل نشود، تا کسی احساس نکند که به خواب رفته ام ولی چند بار متوجه شدم که سرم لغزید، از خواب پریدم، استاد همچنان داشت بحث حسن و قبح عقلی را کش می داد، فکر می کنم که خود استاد هم چیزی از این بحث نفهمیده بود، چون یک سره حرف های مفت بلغور می کرد، تحویل بچه طلبه ها می داد، بچه طلبه ها بعضی هایشان در حالیکه تسبیح های دانه کوچک خودشان را در میان ناخنهایشان دور می دادند تلاش می کردن که در مغز خودشان جای دهند و بعضی دیگر بر روی کتابچه های کلان 500 ورقه نوشته می کردند، چون هیچ اعتمادی به مغزهایشان نداشتند، هر آن امکان داشت با رد شدن یک سیمین بدنی از کنار جاده همه اندوخته های فکری شان گم شود و جایش را کلمه صیغه این شیرین ترین واژه دوران طلبگی پر نماید!!
هرچقدر تلاش می کردم که سرم را بالا نگاه دارم برایم امکان پذیر نبود، خودم را به اهستگی مورد ازار قرار می دادم تا خوابم بپرد، ولی سودی در بر نداشت، استاد هم کاملن متوجه شده بود که خواب آلود هستم، چند باری گوشه  و کنایه هم در ضمن درس خودش داد ولی راستش بر من تاثیری نداشت، چون شب قبل واقعن نخوابیده بودم، تا اینکه درس استاد پایان یافت، بعد از اتمام درس استاد روی خودش را به طرفم کرد که فلانی همینجا باش کمی کارت دارم، طلبه ها طبق معمول در پایان درس همیشه چیزهای و عبارت هایی را که نفهمیده بودند، سوال می کردند، استاد پاسخ سوالات را بیان کرد، همه طلبه ها رفتند، داخل مسجد من ماندم و استاد و محافظ ایشان، استاد از من خواست که روز پنج شنبه در مدرسه نواب صفوی طبقه دوم حجره (اطاق) 24  بعد از ظهر بیایم، گفتم استاد من حجره بیایم؟ استاد گفت ؛ بعله روز پنج شنبه بیا کارت دارم .
دعوت استاد از من، از من بچه طلبه افغانی، همان افغانی ای که هر روز وقتی از پائین خیابان می روم، مامورین انتظامی دنبالم می کنند، تا بگیرند، و به جرم نداشتن کارت هویت افغانی به اردوگاه انتقال دهند، من با صد تا بسم الله و صلوات از گیرشان فرار می کنم، حالا استاد صالحی نیشابوری مرا به حجره ای در مدرسه تاریخی نواب صفوی دعوت کرده است. راستی استاد مرا چیکار دارد؟ استاد به خاطر خواب آلودگی امروز در زیر درس می خواهد به تنهایی توبیخ کند؟ می خواهد از من امتحان بگیرد؟ ایا امتحانی که خواهد  گرفت فقط از درس امروز خواهد بود یا اینکه از همه درسهایی که در این چند ماه گفته است خواهد بود؟ راستی اگر سوال کند که حسن و قبح عقلی را تعریف کن من چه جوابی خواهم داشت؟ باید بگویم حسن و قبح عقلی همان خواب لذت بخشی است که من در هنگام تعریف آن تجربه می کردم؟
××
سر انجام روز پنج شنبه فرا رسید، بعد از ظهر شد من از پائین خیابان از دور حرم به طرف بالا خیابان حرکت کردم، مدرسه نواب اول بالا خیبان بود، سطح مدرسه از سطح جاده پائین افتاده بود، باید کلی از پله ها پائین می رفتی، از پله ها پائین رفتم، داخل حولی مدرسه شدم، حولی مدرسه بزرگ بود، دور تا دور حولی در دو طبقه حجره بود، حجره هایی که در انها طلبه ها زیست می کردند، من از کسی شماره حجره ای را که استاد گفته بود، سوال کردم، کسی نشانم داد، و گفت از کدام زینه بالا بروم.
پیش رفتم، از زینه ها بالا رفتم، زینه ها خیلی قدیمی بود، زینه ها مثل خود مدرسه پیر شده بود، اما به عنوان یک اثر تاریخی و فرهنگی باقی مانده بود، زینه هایش خیلی بلند بود، بر خلاف زینه های استندرد کنونی که باید ارتفاع هر زینه بین 15 تا 20 سانتیمتر باشد، قریب پنجاه سانتیمتر ارتفاع داشت، و باید ادم پای خود را خیلی بلند می کرد تا می شد، بالا رفت، پس از سپری کردن زینه ها ی بلند وقدیمی به حجره مورد نظر رسیدم، درب حجره را کوبیدم، صدایی از داخل حجره مرا به داخل دعوت کرد، صدای خود استاد بود، دروازه حجره را باز کردم، استاد داخل حجره بر روی یک تشک نشسته بود، یک کتاب قطور و قدیمی با خط های سنگی پیش رویش گشوده بود، عمامه اش بر سرش نبود، پیراهن هم بر تن نداشت، یک زیر پوش با یک شلوار سفید بر تنش بود، موهای سفید سینه اش نمایان بود، یخن زیر پوش گرد و خیلی کلان بود، تقریبن سینه های استاد بیرون افتاده بودند، استاد کتاب را پیش کرد، به حالت نیم خیز و به قصد احترام مرا به سوی خود خواند، در نزدیک خودش راهنماایی کرد تا بنشینم، در کنارش یک چاینک چینی  چای بود، مقداری هم میوده در یک بشقاب بود، همه را به پیش من انتقال داد، از من خواست تا خودم از خودم پذیرایی کنم، من یک پیاله چای ریختم و خوردم، استاد از من سوال کرد چرا آنروز زیر درس خواب آلود بودی؟ من به پت پت افتادم، نمی دانستم چی بگویم، دوسه باری استاد این سوال خودش را تکرار کرد، من هم چنان سکوت پیشه کردم، استاد با لبخندی صورت پر محاسن خودش را به طرفم نزدیک کرد، پیشانی ام را بوسید، گفت؛ عیب ندارد پیش می اید دیگه!
استاد کلی حرفهای مفت با لبخندی ملیح می گفت، نمی دانم از این لبخندهای استاد که از میان بروت و ریشهای اکثریت سفیدش می روید، ترسی بر اندام می لغزید، یک لحظه احساس کردم که لرزه شدیدی بر اندامم افتاده است. استاد متوجه این وضعیت من شد، خودش را به طرفم لغزاند شکم گنده اش سخت بود جمع کردنش، مرا در بغل گرفت، نوازشم کرد، گفت عزیزم چت شده است؟ گفتم هیچی استاد،‌گفت نه رنگت پریده است، چرا؟ نمی دانستم که رنگم پریده است  و زرد شده ام، استاد به همین بهانه مرا در بغل خودش فشرد، احساس می کردم مرا با تمام وجود خودش دارد لمس می کند، راستش بیشتر ترسیدم، استاد همان مردی که همه طلبه ها از او می ترسیدند، این قدر با من عاطفی بر خورد می کند، استاد بازوانم را شروع کرد به مالیدن، گفت هوا گرم است، کتت را در بیار راحت باش، امروز می خواستم کمی بیشتر با تو اشنا شوم، از مدتها بود که در میان طلبه ها احساس می کردم تو را خیلی دوست دارم، می خواستم درسهایی بهتری برایت بدهم، بر ما واجب است که به برادران مهاجر خود که از کشور دیگر اینجا به صفت مهمان آمده اند بهتر و صمیمی تر از شاگرد ان ایرانی خود رابطه داشته باشم. استاد هم نوعی لرزه بر اندامش افتاده بود، صورتم را بوسید، صورت پر از موی خودش را به صورتم چسپاند، لبش را به طرف لبم نزدیک کرد، ترسیدم نا خود آگاه استاد را ان طرف پرت کردم، استاد بر روی چاینک چپه شد، چای چاینک بر روی سترنجی چپه شد، استاد ترسید، از زیر تشک تفنگ چه اش را کشید بیرون، به طرفم گرفت، گفت اگر صدایت بیرون شود، همینجا کارت را تمام می کنم، بر سر تفنگ چه یک چیز سیاه دیگر هم نصب شده بود، گفت این هم صدا خفه کن است، تفنگچه هیچ صدایی ندارد، هیچ کس خبر هم نمی شود که تو اینجا کشته شده ای!
استاد از جای خودش بر خواست به طرفم آمد، مرا به زور خواابانید، در حالیکه تفنگ چه اش را فه طرفم سرم گرفته بود، شروع کرد به      کردن کمر بندم و....

هیچ نظری موجود نیست: