۱۳۹۶ مهر ۲۹, شنبه

شیخ کربلایی / قسمت هفتم/ مسجد امام زمان پل خشک



هفتم
شیخ کربلایی تازه به نماز ایستاده بود که صدای مهیبی او را تکان داد، آنچنان تکان شدید بود که شیخ کربلایی نمازش را رها کرد و پرسید چی بود؟ همه عاج و واج مانده بودند، صدا خیلی نزدیک بود، دلهره و هراس در همه خانه مستولی شده بود، از اشپز خانه دیگهایی که روی هم چیده شده بود بر زمین افتاده بودند و صدای ترقص آنها وحشت دیگری را در کل خانه ایجاد کرده بود.
شیخ کربلایی به نظر می رسید که وضویش احتیاطی شده بود، شاید هم باطل شده بود، چیزی نگفت جانماز را رها کرده بود و به سوی حولی رفت تا تجدید وضو نماید.
خبر از بیرون رسید که چند کوچه پایین تر مسجد امام زمان را انتحاری زده است، سر و صدای امبولانسها هم از هر طورف بلند شده بود، شیخ کربلایی دوباره آمد بر سر نماز ایستاد شد و نمازش را تمام کرد.
مهمانها هرکس با تلفن های خودشان مصروف بود، کی بوده است، چند نفر کشته شده است؟ و... هرکس به طریق معلومات می گرفت مخصوصن کسانیکه در نزدیکی های پل خشک اقارب شان بودند احوال سلامتی شان را جویا می شدند.
همزمان با پهن شدن سفره بحث نا امنی و حملات در غرب کابل هم آغاز شد.
اول شیر حسین گفت چند نفر از داکتران شفا خانه های علامی و امام زمان هم جزء کشته شده ها می باشد، عباس کراچی وان گفت قدرت خدا را صدقه شوم، کربلایی سهراب که رهنمای معاملات داشت و کارش کلاه گذاری بود هم در جمع کشته شده ها می باشد، شیخ کربلایی به طرف عباس کراچی وان سیل کرد و گفت پشت سر شهید بد گویی نکو!  کراچی وان خشمگین شد و گفت خوب دروغ که نمی گویم، تهمت که نمی زنم، راست می گویم کارش این بود که یک نمره زمین را به چند نفر می فروخت و از همه شان پیسه هایشان را می گرفت. در قلعه نو کم جنگ زمین هست؟ نصفش کار کربلایی سهراب است. باز ریشهایش را رنگ می کند و روغن می مالد و در صف اول نماز ایستاد می شود که همه فکر کنند از همه با خدا ترهست، من از وقتی کربلایی سهراب و جعفر مردو گاو را در صف اول نماز دیدم دیگه به مسجد نرفتم، با خودم و با خدایم گفتم که مسجد جای همین چهار کلاه ها است، همانهایی که یک کلمه راست در دهانشان نیست، با دروغ زایده شده اند و با دروغ از این دنیا می روند، نمازم را لب سرگ پیش کراچی ام می خوانم، اما مسجد نمی روم، احساس می کنم مسجد جای پاکان نیست و...
شیخ کربلایی به روی خودش زد و گفت توبه توبه!!!
مراد کلاه سفیدش را برسرش جابجا کرد و گفت راستی نفامیدید همین داکتران که شهید شده اند کی ها بوده است؟
کسی از اسم و رسمش خبر نداشت، ولی یکی از انتهای اتاق صدایش را لرزانده و گفت خوب شده هر کدامشان که باشد خوب شده، به جهنم رفته است انشاء الله! مه هر دفعه که اولادها یا مادر اولادها را در همین شفا خانه های پل خشک می بردم، برایم یک بوجی دوا می دادند، ولی هیچ وقت مریض خوب نمی شد. فقط پیسه نقد می کنند، اینها هیچ داکتر نیستند، فقط تجارت می کنند، برسر مردمای بدبخت و بیچاره برچی! اینها ایقه پیسه جمع کردند که هر روز شفا خانه نو می سازند ولی همو قدر شرف ندارند که از همین پیسه ها یگان نفرشان را در هندوستان و یگان کشور کفر دیگر روان کنند تا از همونجا یک چیز یاد بگیرند و بعد بیایند همین مردم را درمان کنند. الهی این داکتران با یزید محشور شوند!
اوضاع خیلی قمر در عقرب بود، شیخ حاجی که مرد رند و دنیا دیده ای هست، با قصد تغییر فضا خود را تکان داد و گفت: در گذشته علما تقیه را واجب می دانستند، حالا به لطف حقوق بشر نیازی به تقیه نیست، اما عقل حکم می کند که مردم باید بین واجبات و مستحبات فرق قایل شوند. حالا زمان آن فرا رسیده است که مردم باید بفهمند که مسجد رفتن واجب نیست! نماز خواندن در مسجد در زمانیکه خطر جان نماز گذاران را تهدید می کند حرام می باشد. زیرا در اسلام جان مسلمان ارزش بالایی دارد
این جملات شیخ حاجی به مذاق شیخ کربلایی خوش نیامد و صحبتش را قطع کرد و گفت شیخ حاجی صاحب بسیار باید ببخشید ولی نفهمیدم امشب شما چی فرمودید؟ منظور شما این هست که باید مساجد را خالی کنیم؟
-          شیخ حاجی: اگر جان مسلمین در خطر باشد، باید مساجد خالی شود تا زمانیکه رفع خطر گردد.
-          شیخ کربلایی: این اشتباه است، ما را خداوند افریده است تا از دین  مذهبش دفاع کنیم، شما می گویید از ترس در خانه هایمان برویم و مسجد نرویم؟
-          شیخ حاجی: جناب بفرمایید که دین برای زحمت انسانها آمده است یا بابی الهی برای رحمت و آسودگی بشر است؟ اگر برای زحمت امده است از نظر شما! مخالفم. زیرا دین آمده است تا انسان را به کمال برساند، دین اسلام آمده است،تا بشر از جاهلیت بیرون شود، وقتی من می گویم که باید بین مستحبات و واجبات فرق قایل شویم، به این دلیل است که انجام  مستحبات برای کمایی کردن ثواب بیشتر است! ایا به غیر از مسجد نمی شود ثواب به دست آورد؟ شما یادی از همین داکتر صاحبا کردید که جان دادند. من نمی دانم اینها چه کسانی بوده اند و با چه هدفی انجا رفته اند، ولی اگر مقصدشان کسب ثواب بیشتر بوده است از نظر من مرتکب گناه شده اند. زیرا صدها انسان به دانش و تخصص آنها نیاز داشتند، اگر آنها قصد ثواب داشتند، می توانستند بیمارابن بی بضاعت را در روزهای خاص به طور رایگان معاینه کنند. می توانستند به قول آن برادرمان تجاری کار نکنند همان دو یا سه قلم دوایی که باعث بهبود مریض می شود را تجویز کنند. می توانستند به صدها درد انسانهای محروم رسیدگی کنند و این ثوابش از صدها نماز در مسجد بالاتر است.
-          شیخ کربلایی احتیاط کو شیخ حاجی بسیار بد رقم گپ می زنی
-          شیخ حاجی: من پایم لب گور هست، در زندگی همیشه تلاش کرده ام که از مسیر حقیقت خارج نشوم، اگر اشتباه کرده باشم، خدا مرا بیامرزد، ولی هیچ وقت تعمدن خلاف واقع را نگفته ام. این عقیده من و برداشت من از دین است. برای هیچ داکتری جایز نیست که به مسجد برود، او نمازش را می تواند در خانه هم بخواند، در محل کار هم می تواند بخواند، ما در یک کشور فقیر زندگی می کنیم، ما چقدر مگر داکتر داریم؟ ما چقدر مگر آدم تحصیل کرده داریم؟ اگر آنها بین شان با یک چوپان که هیچ در مغز ندارد فرق نباشد که فاجعه هست! من عقیده دارم که تحصیل کرده گان ما باید دین را دیگر به شکل میراثی برخورد نکنند، انها تنها متعلق به خودشان نیستند، انها متعلق به کل این انسانهای محرومی هستند که در وقت ضرورت می روند تا بیماری شان را علاج کنند. جای این داکترانی در مسجد جان داده اند خالی هست.
-          شیخ کربلایی در حالیکه عصبانی هم بود گفت انها به درجه عالی شهادت رسیده اند!
-          شیخ حاجی گفت اشتباه می کنید! از نظر من انها خود کشی کرده اند، حکم خود کشی در اسلام معلوم است، اسلام تحت هیچ شرایطی اجازه خود کشی نمی دهد، انها می دانستند بهتر از دیگران که وضعیت امنیت خراب است، هر تحصیل کرده ای می فهمد که حفظ جان در اسلام واجب است، انها با درک ای مسایل از باب خود نمایی رفتند در مسجد و در حقیقت خود کشی کردند و صدها انسان مظلوم که نیاز به طبابت آنهاداشتن را محروم کرده است. این از نظر من معصیت است و قدم گذاشتن در راه معصیت جایز نیست و انها شهید نمی باشند.
-          شیخ کربلایی دهانش را برد بیخ گوش شیخ حاجی و گفت از نظر من شما مرتد شده اید و اینجا دیگر جای این مباحث نیست، چشم و گوش این گوسفندان باز می شود باز ما فردا چی را بدوشیم؟

شیخ کربلایی قسمت شش و هقت

ﻧﻴﺴﺘﺎﻥ
به زودی 

شیخ کربلایی قسمت چهارم

ﻧﻴﺴﺘﺎﻥ

۱۳۹۶ مهر ۲۶, چهارشنبه

خلیلی از برقع بیرون می شود!


یونس حیدری
1-      شکاف بین دیدگاه خلیلی و مزاری شکاف جدید نیست، این شکاف ریشه در دیروز کهنه دارد، همان دوران که هر دو در سازمان نصر بودند، مزاری نگاه نجات گرایانه برای جامعه اش داشت، به همین خاطر به چیزهای پوچ و بی ارزش و به خصوص مادیات ارزشی قایل نبود، او به دنبال تهیه امکانات بود تابرای نجات مردم و رشد و بالندگی مردم و در یک کلام باز گرداندن عزت مردمش خرج کند. اما نگاه خلیلی نگاه بازاری بود، خلیلی پیش از انکه در سازمان نصر بیاید، یک مافیای مرزی هست، نامش هم کاظم دراز می باشد. کسانی که در انتقالات انسان و دیگر چیزهای قاچاق در مرزهای افغانستان و... بوده اند، شاید هنوز هم به یاد داشته باشند، این انسان ها برایشان پول اهمیت ستراتژیک دارد، زد و بندهای شان بر مبنای منفعت و چرخه اقتصادی می باشد. هیچ چیز به جز پول برایشان مقدس نیست، با همین دیدگاه هست که وقتی مزاری در تهران می اید و یک اتاق در دفتر چهار راه ولی عصر دفتر سازمان نصر به خود اختصاص می دهد، یک روز اقای خلیلی به کلید دار دستور می دهد که دفتر مزاری را قفل کند و کلیدش را هم گم نماید. تا رنگ مزاری از دفتر نصر گم شود!
مزاری برای همیشه از دفتر نصر گم شد، بعد از چند روز زون شمال سازمان نصر را بنام دفتر حبل الله باز کرد و در شمیرانات دفتری گشود و پایگاه فرهنگی ای ساخت که در آن بسیاری از اندیشمندان و صاحبان فضل و قلم امروز پرورده شد.
2-      مزاری برای خلیلی ارزش مقابل شدن نداد، خودش راهش را جدا کرد، تا به جایی اینکه انرژی اش را در رقابت منفی درون نصر مصرف کند، آن نیرو و قدرت را در جهت رشد اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و هنری جامعه اش مصرف نماید که همین کار را هم کرد، مزاری یک هدف داشت و ان بازگرداندن عزت انسانی هزاره ها به آنها بود، او به دنبال پول نبود، به همین خاطر وقتی از این دنیا می رود از آن همه ثروت پدری چیزی برایش باقی نمی ماند، زیرا همه آنها را در راه مبارزه اش مصرف کرده است، وقتی از این دنیا می رود خانواده اش کرایه خانه اش را ندارد تا بدهد، اما این چیزها برای مزاری اهمیت ندارد، برای مزاری مهم عزت مردم است، وقتی مردم با عزت باشد، او احساس می کند که هم خودش دارای عزت است و هم خانواده اش. او خود را جدای از مردم و خانواده اش را جدای از مردم نمی بیند، همانگونه که غرب کابل همه به سوی فاجعه پیش می رود، خانواده مزاری در قم هم بی پیسه و بی نان می شود، مزاری فرقی بین خانواده خودش و مردمش قایل نبود، مزاری همه را اعضای خانواده خود می دانست و به همین خاطر نگاه برابر به همه داشت. این نگاه بود که مزاری را تا قله های بلند ارزشی بالا برد. و در قلوب همه انسانها جای داد، تا تاریخ زنده هست، مزاری زنده خواهد بود جون او در قلبها رخنه کرده است.
3-      به قول خلیلی وقتی فصل جدید به وجود آمد، نگاه ستراتژیک خلیل حذف مزاری از اذهان بود، به همین خاطر اقای خلیلی تا می توانست تلاش کرد اسنادی که در بین مردم وجود دارد از دوران مقاومت غرب کابل را از بین ببرد. عالم خلیلی وظیفه داشت از هر ویدیو کلبی که ویدیوهای مزاری را داشت به نام خرید و امانت آنها را ببرد توسط افراد خاص که نگارنده بعضی از آن موارد را شاهد بوده است، تااسناد مستقیم از زبان مزاری در بین مردم دست به دست نشود، تمام اسنادی که در بامیان فیلم پیش شیخ عمر بود همه را عالم در خانه خلیلی برد و مصادره کرد.
تلاشش جمع آوری خبر نامه هایی بود که از دوران غرب کابل باقی مانده بود، حتا وقتی خبر شد کلکسیونی از این اسناد در .... وجود دارد و این خبر را جناب شیخ .... به خلیلی داده بود، شبانه انجا مورد دست برد قرار گرفت تا ان اسناد را بربایند، اما خوشبختانه قبل از این که این قفل شکسته شود و مکان مورد تفتیش قرار بگیرد آن کلکسیون دور از کابل انتقال یافته بود و چیزی نصیب شان نگردید.
این تلاشها فقط با یک هدف صورت می گیرد و ادامه دارد که جریان تاریخ ساز غرب کابل از محوریت مزاری خارج شود، توسط اجیران قلم به دست  که در خواست پروژه شصت هزار دالری را کرده بودند و گفته بودند که حاضر هستند تاریخ غرب کابل را با محوریت جناب خلیلی بنویسند، تغییر دهد.
4-      من امروز بسی خرسندم که خلیلی عکس مزاری را از کنار عکس خودش پس کرده است، این برای اولین بار است که به خود جرات می دهد که در سایه خود ایستاده شود، این اطمینان را یافته است که هزاره را آنقدر ذلیل و خار کرده است که دیگر به ارزش انسانی خودش فکر نکند، زیرا او معتقد است که هزاره ها باید فقیر شوند، وقتی فقیر شد همانند سگ به دنبال تیکه ای استخوان می دوند، سفر اخیر خلیلی در حقیقت تست این تیوری بزرگ است که آیا او توانسته است عزت مردم را بگیرد یا نه؟ با همین انگیزه عکس مستقل خودش را جاپ  و نشر کرده است. در سفرهای خلیلی به هزاره جات معیار نقش استخوان برای سگهای گرسنه ای هستند که شمایل انسان را دارند، اگر گرسنگان بیش از حد بود یعنی که به این آرمانش رسیده است و دیگر شکست برایش مفهموم ندارد. اگر سگهای استخوان خور کم بود، به سرعت چند نفر را توبیخ می کند و بار دیگر در کنار عکس مزاری پناه می گیرد برای مدت دیگر ...
5-      مزاری چیزی برای خود نمی خواست، به همین خاطر همیشه نیرو داشت، وقتی وزارت امنیت مطرح می شود فلان جنرال چپی  را معرفی می کند وقتی وزارت اقتصادمطرح می شود خلیلی را معرفی می کند و... هیچ کجا خودش و یا اقوام نزدیک خودش و یا هم قریگی هایش وجود ندارد، به همین خاطر است که تمام هزاره ها پشتش هست و این را همه رقیبان می فهمند، به همین خاطر است که غرب کابل میزبان همه است، جناب حکمتیار هم به منزل مزاری می آید، اما امروز خلیلی را همه می دانند که مردمش یعنی فرزندانش و دامادهایش و برادرانش و تعدادی کارگرانش که خیلی زیاد هست و همان روزی که معاشهایشان نرسد فردا دشمنانش خواهند شد و...
بنا بر این خلیلی شکننده است، این خلیلی نا گذیر هست حتا برای سفر بامیانش به خانه حکمتیار برود و از او کسب اجازه نماید.
به هر حال من خرسندم که امروز شاهد هستم که اقای خلیلی نقاب را کنار زده است و با چهره خودش به میدان آمده است، خلیلی با همان طینت قلبی دشمنی با مزاری!
برایم مهم نیست که خلیلی موفق به آرمانهای شیطانی اش مبنی بر بی عزت کردن مردم و سگ سازی جامعه می شود یا نه؟ اما مهم است که ببینم چند درصد مردم در اوج فقری که از سوی دسیسه های خلیلی بر هزاره جات تحمیل می شود خود را حفظ می کند و کرامت انسانی خود را پاسداری می کنند و به دنبال استخوانهایی که خلیلی می اندازند خیز نمی زنند!!
این آزمون بزرگی است برای انسان هزاره

۱۳۹۶ مهر ۲۵, سه‌شنبه

گفتگوی اختصاصی با جناب الحاج محمد کریم ( کاظم دراز)خلیلی دبیر کل حزب یک خانواده !


تنظیم از یونس حیدری
گفتگوی اختصاصی با جناب الحاج محمد کریم ( کاظم دراز)خلیلی دبیر کل حزب یک خانواده !
پیشپو پرس! جناب استاد شما قرار هست دیداری تاریخی خود را از هزاره جات قبل از سفر شهادت آغاز نمایید! بفرمایید آیا این سفر ارتباطی با شهادت شما هم دارد؟
خلیلی: من و اقای محسنی باهم عهد بسته کرده ایم تا می توانیم جناب جلالتمآب عزرائیل را با رشوه مشوه پی نخود سیاه روان کنیم، بناء حالا حالا ها بوی شهادت به مشام ما نمی رسد.
پیشپو پرس! هدف شما از سفر تاریخی به قصد بلاد متروک هزاره جات چیست؟
خلیلی (کاظم دراز): مانور! سالهاست که پیشپو بازی نکرده ام، دلم گرفته است، با چپن می روم تا در دریای او شیروم یک پیشپوی جانانه بازی کنم.
پیشپو پرس! آیا پیشپوی شما مشکلات هزاره جات را حل خواهد کرد؟
خلیلی: گور پدر هزاره جات! مشکلات خانواده من حل می شود!
پیشپو پرس! چگونه:
خلیلی: وقتی پیسه خرج کنی هزاره ها مثل گوسفند به استقبالت می آیند، دنیا فکر می کنند اینها انسانهای کامل هستند، باز من که در میز قمار می روم کلشان را به یک دو می زنم!
پیشپو پرس! جناب اقای خلیلی چه دلیل داشت که شما بد نامی حاجی فدا قومای قل خویش خود را برای خودتان خریدید و یک بامیانی را به عنوان رئیس دفترتان در بامیان انتخاب نکردید؟
خلیلی: جون به بامیانی ها اعتماد نمی شود، بامیان پر از جنازه های مومیایی هست، برای کسب و کار باید آدم مورد اعتماد انجا باشد.
پیشپو پرس! بامیانی ها از شما گله مند هستند که هیچ وقت یک وزیر از بامیان حتا معرفی نکردید؟ علت چیست؟ آیا فکر نمی کنید که بامیانی ها مثل هراتی که به طرف حکمتیار لنگ کفش پرتاب کردند از شما با لنگ کفش استقبال کنند؟
خلیلی: نه! جون من همیشه مقداری مرچ در حیبم دارم، بامیانی ها عاطفی هستند، کافیست که من مرج را به طرف چشم و بینی ام ببرم، همین که اشک از دیده و خلیم از بینی جاری شد بامیانی ها همه چیز را فراموش خواهند کرد.
پیشپو پرس: گفته می شود شما در بامیان چندین مومیایی دارید که می خواهید انتقال دهید؟
خلیلی: تکذیب می شود این توطئه استکبار پنهانی است. چند دانه که ارزش این همه داد و بیداد را ندارد.
پیشپو پرس! در دایکندی فکر نمی کنید برای شما مشکلی پیش بیاید؟
خلیلی: دایکنید مدیرت شده است، کسانی که به سوی پیسه و قاچاق اثار عتیقه رفته بودند خداوند سبحان جانشان را گرفتند، حالا همه می دانند که میان من و خدا ارتباط تنگا تنگی وجود دارد، همه شان در برابرم سجده خواهند کرد.
پیشپو پرس! سفر خوش برای تان ارزو دارم
خلیلی: تشکر

۱۳۹۶ مهر ۲۴, دوشنبه

هفته نامه نیستان : شیخ کربلایی آخوند/ قسمت سوم

هفته نامه نیستان : شیخ کربلایی آخوند/ قسمت سوم: یونس حیدری شیخ کربلایی در حالیکه چند راس گوسفند پیشش در حرکت بود به سوی قریه نزدیک می شد، سر راهش سید آخوند بچه بی بی، بی شوی برابر ...

ﻧﻴﺴﺘﺎﻥ

شیخ کربلایی آخوند/ قسمت سوم


یونس حیدری
شیخ کربلایی در حالیکه چند راس گوسفند پیشش در حرکت بود به سوی قریه نزدیک می شد، سر راهش سید آخوند بچه بی بی، بی شوی برابر شد و مانده نباشی کردند، شیخ به سید آخوند گفت؛ آن دو گوسفند صدقه سر منارم می شود، ولی شما فکر کنید، خمس هست، بی بی را شب خانه روان کن تا فردا همراه گوسفندها  برگردد، سید اخوند تبسمی کرد و رفت.
شیخ گوسفندهایی را که از قریه مجاور به عنوان خمس جمع کرده بودند را به طویله گاوها هدایت نمود و خود به خانه برگشت و ابراز خستگی نمود و به اولادهایش گفت زود یک چای سبز دو جوشه بیاورید! شیخ چایش را خورد و خستگی اش که رفع شد، دخترش را گفت برو یک دانه از کویکها را بیار تا سرش را جدا کنیم و امشب یک گوشت خوری اساسی کنیم.
شیخ سر گوسفند را برید، پوستش را جدا کرد، لنگ و پای اش را یک طرف گذاشت، شکمبه اش را به دخترش داد تا ببرد خالی کند و خودش مشغول ریز کردن گوشت گوسفند شد و قبرغه و جگرش را قیله قیله کرد تا امشب برای مهمانی بی بی سرخ نماید.
هنوز کار ریز کردن قبر جگر خلاص نشده بود که بی بی خودش را رسانید، شیخ گفت، مالوم هست که سوغ شدی، بیه برای از تو هست! امشب دلمه شده تو ره خوب سیر گوشت کنم، تا صبح دهر دو دهانتو گوشت تخته کنوم!
بی بی زیر لب تبسمی کرد و گفت روز از کجا بور شده که شیخ غیرت کرده! شیخ گفت غیرت از قدیم داشت، نوبت تو دور بود! بی بی بی خوشش آمد، چادرش را جمع و جور کرد و گفت خی مه موروم خانه تو چای بخوروم.
شیخ کربلایی اولادهایش را صدا کرد که او پدر نالتا بیاید گوشتا را بوبرید مه در تو خانه موروم که مهمان آمده، امشب مهمان را خوب قبرغه جگر بدهید تا که یک وقتی پیش فاطمه زهرا از دست از مو شما از خاطر شکم خو شکایت نکنه، زور کس به فاطمه زهرا نمی کشه.
###
دستر خوان جمع شد، شیخ لبهایش که پر از چربی شده بود، با ی توته نان پاک کرد و رویش را طرف بی بی کرد و گفت خدا کنه که بی بی سیر شده باشد، مه از مادرش فاطمه زهرا می ترسم، علی هم از او می ترسید، مبادا از خاطر یک قیله قبرغه جگر شکایت کنه که شیخ مره در خانه اش گشنه ماند...
بی بی خنده کرد و گفت، قبرغه جگر تو مزه داشت، مالوم موشه که دست با مزه داری شیخ! شیخ خنده کرد و گفت اره پک موگه دست مه مزه دار هست.
شیخ به طرف اولادهایش جپ چپ سیل کرد و گفت زود چای بیارید. و بعد بقیه را هر کردام یک طرف روان کرد یکی را گفت برو برای گاوها علف بوبر  و دیگری را گفت برو فلان کار را بکن و سر انجام چای را آوردند تا شیخ و بی بی کربلایی که گرم صحبت شده بودند نوش جان کنند.
##
دیری از شب گذشته بود، همه خواب رفته بودند و  شیخ در حالیکه چایش  خلاص شده بود، به بی بی گفت خو نموشی امشو بی بی؟ بی بی گفت خو مهمان در اختیار صاحب خانه است، دلشی شد مهمان را خو میده دلشی نشد با قصه های مفت شب را صبح می کند.
شیخ از نیش بی بی به خود لرزید گفت خوب بگو دختر سگ! خطبه هم بخوانم یا بی خطبه منار کوب کنوم؟ بی بی  خنده ای کرد و گفت مگر مه خر هستم که خطبه بخوانی؟ خطبه برای خرهاست، خرهایی که من و تو آنها را می دوشیم، تو بنام امام زمانی که یک هزار سال است پنهانش کرده ای و من هم به نام جدم می دوشم و عیش می کنیم. خطبه بالاتر از این که منار تو مثل علم حضرت ابوالفضل قیام کرده  و محراب من از خارشت کردن بیخی تر شده است؟ بگذار که خطبه را این دو خود با نجواهای شادیانه شان بخوانند و...
##
بعد از اینکه کار جماع به پایان رسید شیخ به بی بی گفت، عجب بی شرف مردم هستید، بر سر زبانها انداخته اید، که فرج سیده مثل آتش گدازان است، اما فرج تو حتا از فرج عامی کرده هم یخ بود بی شرف! بی بی در جواب گفت اگر این گپگها نباشه خوب بازار ما گرم نمی شود و باز کسی به معجزه سادات باور نمی کند چوچه شمر!!
شیخ با دست به دمبه بی بی زد، گفت؛ عجب مردم خری هست، به خدا سالهاست که پدران تو یک روز هم کار نکرده است، همیشه مفت خورده اند، همیشه سهم جمع کرده اند، و... بی بی حرف شیخ را قطع کرد و گفت نه که تو خیلی کار می کنی، تا یاد دارم شیخ آخوند هم مفت می خورد یک روز کار نمی کرد همیشه به نام سهم امام زمان از مردم جمع می کرد و خود را فربه می ساخت و زنان مردم را به اصطلاح خودتان صیغه می کرد. شیخ گفت اتش بس! هردو مثل هم هستیم. خمس! سهم امام و خمس سهم سادات! کاش حضرت محمد هم از این خمس چیزی می فهمید و خود را از اسارت نان خدیجه نجات می داد!
بی بی به شیخ گفت گوه زیادی نخور! کیرت را بلند کن که باز محراب را کرم زده است.
ادامه دارد.