۱۳۹۳ بهمن ۲۲, چهارشنبه

ایت الله محسنی امام زمان شد !!!



مصاحبه اختصاصی ایت الله الامام محسنی با یک شبکه نا مرئی
ایت الله محسنی به دنبال تجلیل از سالروز فاجعه افشار از سوی قربانیان این حادثه با خبر نگار تلویزیون نامرئی گفتگوی اختصاصی ای را انجام دادند که ذیلن توجه شما را به آن جلب می کنیم:
خبرنگار: جناب اول بفرمائید که شما اخیرن ادعا کرده اید که امام زمان هستید، مبنا ی ادعای شما چی بوده است؟
امامزمان محسنی: این جانب از سوی خدا برگزیده شده ام و منصوب الی الله بوده و معصوم می باشم، تا بتوانم هادی و رهنمای امت باشم.
خبرنگار: آیا شما همان امام منتظر شیعیان هستید؟
امامزمان محسنی: بله من همان امام منتظر و غایب از نظر هستم.
خبرنگار: یعنی شما تازه ظهور کرده اید؟
امامزمان محسنی: نه پیش از این شیعیان پندار غلط داشتند که امام زمان از نسل عربها بوده و از سلاله امام حسن عسکری می باشد که بیش از یک هزار سال قبل متولد شده ولی غایب از نظر ها شده است، این پندار غلط بود، چنین چیزی بر اساس شناخت شناسی ای  که من در کتاب خود که کاپی برداری شده از تحقیقات آیت الله خویی بود و بنام خود نشر کردم، به  اثبات رسیده است که سنخیت با قران محمدی ندارد.
خبر نگار: چطور شد که شما امام زمان شدید؟
امامزمان محسنی: از آنجایی که خداوند وعده فرموده بود که هیچ گاه زمین را از حجت خویش خالی نمی گذارد و از میان هر ملتی هم زبانشان را برای هدایت بر می گزیند، خداوند مرا به حیث امام زمان منصوب نموده است تا کارته چهار را پر از عدل و داد نمایم.
خبر نگار: جناب امام زمان! شما از ما خواسته بودید که با شما مصاحبه کنیم و دیدگاه امامانه شما را نسبت به تجلیل از سالروز فاجعه افشار سوال کنیم. بفرمائید آیا تجلیل از حادثه افشار مبنای شرعی دارد؟
امامزمان محسنی: آنچه در افشار رخ داد یک فرمان الهی بود که بر من وحی شده بود، تا زمین را از لوث حرامیان، کافران، مشرکان، ملحدان، اجیران، و هزاره های خاک بر سر پاک نمایم.  و هر نوع تجلیل از این روز به معنای دشمنی با خدا و فرمان خدا بوده است و در حقیقت تجلیل از حرامی گری، شرک پروری، توسعه الحادیسم می باشد و حرام مطلق به شمار می رود.
خبر نگار: جزای این افراد از نظر شما چیست؟
امامزمان محسنی: خداوند جزای این هزاره های کافر، ملحد، خدا نشناس را خواهد داد، من فرمان خدا را در برابر مزاری اعلام کرده بودم، و گفته بودم که مزاری یک محارب، یک ماجراجو، یک قدرت طلب، یک خود خواه می باشد و واجب القتل، این فرمان الهی در حقیقت تنها به مزاری صدق نمی کرد، منظور همه هزاره ها بود که باید در حق شان روزی در این سرزمین تطبیق گردد و یقین داشته باشید که من به عنوان امام زمان این امر الهی را در حق هزاره های محارب تطبیق خواهم کرد.
خبرنگار: با تشکر از شما که وقت خود را در اختیار ما گذاشتید.
امامزمان محسنی: تشکر از شما که تشریف آوردید، من وعده می دهم که در فردای قیامت شما را در بهشت کارته چهار شفاعت خواهم کرد. من الله التوفیق
در آخرین دقایقی که قرار بود این مصاحبه از سوی تلویزیون انترنشنل نا مرئی نشر شود، وحی خفی از جانب تهران به حضرت امام زمان نازل شد و ایشان در یک تماس اضطراری از ما خواست که از نشر این مصاحبه تا اطلاع ثانوی جلوگیری کنیم.
شما هم تصور کنید که هیچ چیز از این مصاحبه را نخوانده اید.


۱۳۹۳ بهمن ۱۳, دوشنبه

سخنی با اقای علومی!



یونس حیدری
دیروز اقای علومی به شکل رسمی کار خودش را در وزارت داخله شروع کرد، به ایشان وظیفه جدیدش را تبریک نمی گویم چون نمی خواهم فردا از تبریک گفتنم حس پشیمانی برایم دست دهد و اما به جای تبریک حرفهایی دارم که می گویم.
آقای علومی!
شما به عنوان لیدر شیب جریان چپ  در عصر راست های امروزی تکیه بر چوکی ای زده اید که در طی قریب یک و نیم دهه بیشتر در میان جریانهای مخالف دیروز شما رد و بدل می گردید،‌ اجازه دهید باز تر بگویم، این چوکی در میان افرادی که خود را صاحبان مادرزاد جهاد می دانستند دست به دست می گشت، حاصل جهادی ها امروز برای مردم واضح و روشن است، جهادی ها میراث شان برای این مرز و بوم، خیانت، ویرانی، ترویج فساد و ... بوده است، کم کم در فرهنگ اجتماعی معنای جهاد از حالت اولیه خودش عدول کرده است و در اذهان مفاهیمی چون جنگ، ادم کشی، دزدی،‌تچاوز، ویرانی، سرقت مسلحانه، فساد و... را تبارز می دهد.
اما جریان چپ تا کنون از این اتهامات در دوران حاکمیت شان بری و پاک می باشند. هرچه زمان می گذرد توده های مردمی بیشتر یاد دوران های شهید نجیب الله را به یاد می  آورند و اینکه آنها دزد نبودند، اینکه آنها چیزی را برای خود و خانواده خویش نمی خواستند، اینکه از هیچ کدام آنها بلند منزل و قصر و ... برجای نمانده است و...
آقای علومی! شما بر چوکی ای تکیه زده اید که در آن چوکی در این سالهای ماضیه همه منصب هایش خرید و فروش می شده است، از منصب هایش که بگذریم، حتا چهار راهی های کابل بین مامورین ترافیک قیمت خاص خودش را داشت، حال شما آمده اید در این چوکی که کار کنید، اما سوال این است که شما به عنوان انسانی متعلق به جریانی چپ این مرز و بوم که گذشته از همه اتهاماتی که هنوز هم بر آنها وارد است اما همه اقرار دارند که پاکی های به مثالی هم داشته اند را به کدام طرف می کشانید؟
شما می خواهید که عزت و آبرو و پاکی این جریان را هم همانند جهادی ها به لجن بکشید و یا اینکه یک دوره را بهتر از اصلاف خویش در این وزارت رهبری کنید؟ امروز افغانستان تشنه است، اما تشنه فرهنگ بزرگ انسانی، امروز افغانستان تشنه است اما تشنه ترویج فرهنگ محبت و برد و برای و پاکی! ایا شما همانند آقای غنی که در این سیزده سال همیشه در حکومت بودند اما متهم به فساد مالی، خیانت،‌دزدی، زمین خواری، خویش پروری و... نشدند، تا سطح ریاست جمهوری هم بالا رفتند،  خواهید بود، و یا اینکه با ذبح نیک نامی های جریان چپ در قطار اسماعیلخان و قانونی ... قرار خواهید گرفت؟
جامعه از شما انتظار اصلاحات جدی و ایجاد فرهنگ قانون گرایی در محور احترام انسانیت را در آن وزارت دارد، امید واریم الگویی قابل ملاحظه در این راستا در تاریخ کشور شوید.
موفق باشید.

۱۳۹۳ بهمن ۵, یکشنبه

به بهانه پاسخ به دو کامنت




یونس حیدری
ساعت قریب 2 نیمه شب است، از خواب برمی خیزم می روم بیرون تا تونس را روشن کنم، کمی گرم شود، تا صبح زود وقتی می خواهی بروی از کنار جاده مردمانی را که منتظر تونس هستند تا کوته سنگی، مارکیت و شارمی روند پیششان شرمنده نشوی، باید خواب نیمه شبهای زمستان را بشکنی و بروی تونس را دقایقی روشن کنی تا گرم شود و صبح بدون درد سر روشن شود و بروی.
بیرون هوا خیلی سرد است، دقایقی داخل موتر می مانم و تونس روشن میماند، بدنم یخ می شود، تونس را خاموش می کنم، به خانه باز می گردم، همه خواب هستند، اما از من خواب می پرد، حال خوابیدن ندارم بر سر چوکی می نشینم، موبایل شکسته ام را باز می کنم، می روم سراغ فیس بوکش، می بینم کلی کامنت در زیر آخرین یاد داشت من گذاشته اند، انها را مرور می کنم، دو مورد آن توجه مرا به خود جلب می کند، یکی کامنت اقای جعفر عطایی و یک کامنت یک نفر ناشناس که من نمی دانم کی هست، کامنت جعفر زیاد قابل توجه نیست، اما کامنت مرد نا شناس برایم سوالهایی خلق می کند و مرا برای یافتن پاسخ آن می کشاند به سالهای دور از امروز همان سالها که هنوز جوان بودم و شور داشتم و شرر در وجودم زبانه می کشید.
1-      جعفر نوشته است     جعفر عطایی آقاى حيدرى عزيز،
از زبان "رهبر شهيد" دروغ ساختن اوج بى تعهدى و لااباليگرى است.
اگر اين را از خاطرات كسى نقل قول مى كنيد، بايد نام و مشخصات آن شخص را هم بياوريد. در غير اين صورت دروغپردازى است."
 باید بگویم جعفر جان!  بله خاطره است، روایت است از کسی که خود در آن صحنه بوده است، همانند روایتی که وجود دارد که امروز اگر طرح گردد شیعیان دو آتشه آتش می گیرند، که امام جعفر صادق قبل از اینکه صادق شود معروف بوده است به جعفر کذاب! اما حالا امامی هست بس بزرگ نزد شیعیان و پیروانش، اما من فکر نمی کنم وجود روایت خلاف آن را هم باید نا دیده گرفت.
جعفر جان! در این سالها گاه گاهی فرصتی دست داد تا در کنار آنهایی باشم که خود در صحنه بوده اند، حرفهای شان را شنیده ام؛ بخشی از آنها را یاد داشت کرده ام، و باید بگویم که این شنیدن ها هم حتا یک طرفه نبوده است، حتا پای صحبت های عارف کشال هم نشسته ام که ان روزها به حیث معاون قومندانهای جبهه مخالف غرب کابل بوده است. با انوری بوده است و... مقصد می خواهم که بگویم حرف و حدیث خیلی ها را شنیده ام، آنها که ارزش داشتند را به زیور حروف در آورده ام، خاطره ای که انجا هم بیان شده است یک خاطره واقعی می باشد که هم راوی دارد و هم روایت گرش زنده است، اما اینکه نامی از او نبرده ام، چون می دانم به ضرر آن فرد تمام می شود، و می دانم که اگر این روایت از زبان او نقل شود آسیب فراوان می بیند، به همین خاطر نام و مشخصاتش پیشم امانت است و شاید روزی کامل تر در مجموعه ای از خاطرات نشر شود. خاطراتی که از این قبیل روایتها در آن بسیار است.
2-      دوست دیگر نوشته است: Eshaq Moradi آقای حیدری آن وقت یک آدم که در دهن دروازه هم نمیماندش حال برای استاد مزاری توهنن میکند
براستی مزاری امثال مرا دم دروازه هم نمی گذاشت؟ آیا این شناخت از مزاری دقیق است؟ آیا مزاری دروازه اش بروی فرزندان هزاره بسته بود؟ یا اینکه نه قصه چیز دیگری هست دوستانی که در دربار استاد خلیلی رشد کرده اند اینگونه تصویر از شهید مزاری دارند، یعنی شهید مزاری را از عینک استاد خلیلی می بینند، همانگونه که او کسی را به دم دروازه اش راه نمی دهد، فکر می کنند که مزاری بزرگ هم راه نمی داده است، همانگونه که سکرتر استاد خلیلی با سیلی بر روی پیر مرد هزاره نوازش می کند و از دفتر کارته چهار بیرون می اندازد، فکر می کنند که استاد مزاری کبیر هم اینگونه بوده است، داستان سیلی زدن سکرتر استاد خلیلی را من سالها پیش در مشارکت ملی تحت عنوان "سکرتر سیلی زن" نشر کردم! درست است که انجا نمی شد نامی از ایشان برد، و قضیه را عمومی طرح کردم تا نشر شود ولی حقیقت همین بود که پیر مرد هزاره با سیلی از دفتر استاد خلیلی بیرون رانده شده بود و برای من دنیایی از رنج را به همراه داشت.
به خاطر اینکه بفهمیم که مزاری چگونه آدمی بود من به بخشی از خاطرات گذشته خودم در این نیمه شب باز می گردم و باهم مرور می کنیم.
حزب وحدت تازه تشکیل شده بود، هیئت حزب وحدت به ریاست مزاری وارد ایران شد، خلیلی صحنه را ترک کرد و رفت در پاکستان دفتر سازمان نصر نوین را با همکاری حزب اسلامی و... ایجاد کرد. اقای مزاری در تهران بود، ما خبر های مذاکرات را جدی دنبال می کردیم،  موانع هر روز زیاد تر می شد، مانع اصلی فعال شدن دفاتر حزب به ظاهر اقای محسنی بود، که هر دم شرطی می زایید! شرطهایش را هم اقای مزاری قبول می کرد و...
قرار شد مزاری مشهد بیاید، من از کتابخانه خسته از مطالعه آمدم در صحن حولی مدرسه عباسقلی خان، آنجا پاتوق ما بود، پاتوق خیلی های دیگر هم بود، آنجا هم مرکز فکر بود و هم مرکز بذله گویی! بگذار یک بزله گویی هم از انجا روایت کنیم. شیخ فاضلی یکی از ان بزله گوها بود که یک روز با مهارت خاص داشت توصیف بت های بامیان را می  کرد که در همین هین اقای صابری سرخ وارد شد، ایشان خیلی پوست سرخی داشت، دستش را به طرف صابری کرد و گفت، این هم کیر بت های بامیان وارد گردید!!
به هر حال در کنار نرده های باغچه ایستاده شده بودیم، من بودم، آن روزها اقای راسخ (که دانشجوی تاریخ بود، این روزها داکتر صاحب راسخ که مقیم کانادا شده است) بود و حاجی برهانی بود. کمی روی وضعیت حزب وحدت و موانع ان بحث صورت گرفت و انجا طرح شد که باید ماهم کاری بکنیم. این بود که سه نفری قراری گذاشته شد تا در خانه برویم و انجا مفصل بحث صورت بگیرد.
در خانه که رفتیم چه کنیم و چه نکنیم قرار شد یک اعلامیه تند صادر کنیم. سه نفری مشغول نوشتن شدیم، سر انجام هر سه نوشته خوانده شد. و در نهایت یک نوشته جور شد با عنوان "ترحم به نسل قربانی" بعد از نهایی شدن آن هرسه مان مبلغی پول انداز کردیم و بردیم چاپ تکثیر علوی تا تایب شود و تکثیر شود و...
اعلامیه تنظیم شد که هم زمان با امدن اقای مزاری در مشهد بین مردم توزیع گردد، از انجایی که مردم زیاد برای استقبال آماده شده بود، ایرانی ها پرواز اقای مزاری را به مشهد به تاخیر انداخت تا مردم متفرق شود، ما هم متفرق شدیم، به غیر از دو تا اعلامیه که اقای راسخ گرفت، دیگر همه شان در داخل کیف من بود، من به طرف خانه که حرکت کردم چند جایی سر راه از آن توزیع کردم از جمله سر راهم دفتر حرکت شیخ اصف بود، که دادم، حدود صد متری دور شده بودم که کسی با سینه سوخته از پشتم امد و مرا کشال کشال به داخل دفتر حرکت برد. انجا مرا تلاشی کردند و اعلامیه ها را مصادره کرد و بعد می خواست مرا در زیر زمین دفتر شان بندی کند، که من هم گفتم، اگز بخواهید مرا بندی کنید و تا نیم ساعت دیگه از اینجا بیرون نشوم فکر می کنم شما تاوان سختی خواهید کرد. انها رفتند باهم صحبت هایی کردند و سر انجام تمامی اسناد مرا گرفتند و اعلامیه ها را هم گرفتند مرا دست خالی از دفتر بیرون کرد.
من امدم به آقای راسخ زنگ زدم و ماجرا بازگو کردم، قرار شد به سرعت برویم در عباس قلی خان همدیگر را ببینیم. در عباس قلی خان رفتیم و او یک دانه از ان اعلامیه ها که با خط ریز هم تایب شده بود پیشش مانده بود، و بعد شروع کردیم به تلفن زدن به هر جا تا ببینیم آقای مزاری کجا هست، پس از تماسهای پی در پی مشخص شد که اقای مزاری تازه مشهد رسیده است و در حال رفتن به حرم امام رضا می باشد.
هردویمان رهسپار حرم شدیم، در نزدیکی های ضریح فولادی امام رضا اقای صادقی را یافتیم که رو به ضریح ایستاد شده است و اشک می ریزد، لازم است که بگویم هیچ کدام مان هنوز حضرات را از نزدیک ندیده ایم، تنها عکسهای شان را پراکنده دیده ایم و احتمال می دهیم که فلانی باشد.
بگرد و بگرد در ایوان دیگر رفتیم که یک نفر با چپن پشمی ایستاد است نماز می خواند، یک دریشی سیاه هم در پشت سرش نشسته است که بعدها دوست شدیم و سید علی بود. ما هم همانجا نشستیم تا نماز شهید مزاری خلاص شد، پیشش رفتیم و سلام علیک کردیم و بعد خود را معرفی کردیم و یک دانه اعلامیه را برایش دادیم و او تا اخر و با دقت خواند، از اعلامیه خوشش امد، و گفت بروید با سید هادی صحبت کنید، اگر کاری نتوانست خبر بدهید تا من حل کنم.
استاد به سید علی گفت شماره تلفن بدهد تا در تماس باشیم. از ان نیمه شب رابطه من با استاد مزاری بر قرار شد، چند موردی هم باهم نشستیم و حرف حدیث کردیم. و جنجال اعلامیه ها دوام دار شد.
چند روز بعد اقای راسخ و برهانی به من گفت تو بیشتر با مزاری در تماس هستی برو یک وقت از او بگیر تا جمعی صحبت کنیم.
خبر داشتم که استاد آمده است در خانه ای که متعلق به برادران استاد شفق هست، انجا جلسه دارند، من هم رفتم همه اعضای هیئت آنجا بودند، جلسه که تمام شد استاد از اتاق بیرون شد، چشمش به من افتاد من هم نزدیک شدم، استاد دم دروازه خروجی دهلیز که رسید یک طرف دستش را به چارچوب دروازه گرفت وایستاد شد و رو کرد به  طرف من و گفت: کار داشتی؟ گفتم استاد دوستان می خواستند با شما به طور خصوصی صحبت کنند، با خوشرویی قبول کرد و رو کرد به پشت سر خودش که سید علی ایستاد بود و گفت تنظیم کن! استاد پیش رفت و من با سید علی به دنبال استاد حرکت کردیم، سید علی گفت چی می خوای؟ گفتم وقت ملاقات! سید علی کتابچه وقت را از جیب کرتی سیاه خودش بیرون کشید و وقت ها تنظیم شده بود، و گفت فردا ساعت یک خالی است می توانید بیاید؟ گفتم اره! ساعت یک تنظیم شد برای ما!
من قرار ملاقات را به حاجی برهانی و اقای راسخ خبر دادم، فردای انروز سه نفری ساعت یک رفتیم در محل اقامت استاد در هوتل بین المللی همای مشهد، انجا رفتیم به اتاقی که متعلق به استاد بود، اما استاد نبود، ما نشستیم که دیدیم کلی مهمان دیگر هم آمدند، نمایندگانی از حزب جمعیت، حزب اسلامی و چند نفر دیگر که همه شان برای خودشان اسم و رسمی داشت.
آنروز استاد با کمی تاخیر آمد، از همه معذرت خواهی کرد به خاطر اینکه جلسه دیگری که بوده است دیر تر از وقت تمام شده بود و در راه هم مشکلات راه بندی بوده است.
استاد در کنار اتاقش یک اتاق دیگر هم بود که دروازه اندرونی داشت از جایش برخواست و از دیگران اجازه خواست که اول با ما بینند که گروپ اول بوده است و ما رفتیم در آن اتاق خورد چهار نفری نشستیم و اقای راسخ و برهانی حرفهای خودشان را زدند و استاد با مهربانی گوش دادند و بعد برای هر کدامشان جواب هایی داشت که امید وارم ان خاطرات را اقای برهانی و راسخ خودشان بیشتر و بهتر بنویسند.
چند روزی استاد در مشهد بود و برگشت تهران، ما هم چند باری دیدن کردیم و استاد مرا به یکی از نزدیکانش برای هماهنگی کارها معرفی کرد و خود تهران رفت.
در تهران بود که خبر شدیم از فعال سازی دفاتر حزب نا امید شده است و قرار است برگردد بامیان، بازهم من و راسخ و برهانی در کنار نرده های مدرسه عباسقلی خان جلسه اضطراری تشکیل دادیم و اینکه چه کنیم، بعد من به شوخی گفتم بیاید یک طومار جور کنیم و بدهیم مردم با خون خودشان شصت کنند به حمایت از حزب وحدت!! این شوخی جدی گرفته شد، بعد موضوع را جدی تر کردیم و اینکه بیاید طوماری به حمایت از حزب وحدت توسط علما جور کنیم، راه های عملی آن را بررسی کردیم، و دیدیم که کسی به حرف ما سه نفر که گوش نمی دهد، این بود که سراغ اقای وفایی رفتیم، چون از ما کرده سن و سالش بالا تر بود، او را وادار کردیم که با اقای رجایی صحبت کند و اقای رجایی می تواند حمایت استاد فصیحی مرحوم را که رئیس شورای مدرسین افغانی در مشهد بود را جلب کند و کار می شود جور. این مسیر پیموده شد و نتیجه هم داد، با همکاری آقای محمدی جنگانی که از کسبه مقداری پیسه تهیه کرده بود دو توپ پارچه و ... تهیه کردیم و کار امضای توماری که بعدها بیش از ایک هزار امضای علما در ان جمع شد آغاز گردید.
به هر حال رابطه من با استاد مزاری اینگونه استوار شد، و بعدها که برای چند ماهی در مشهد ماند من بیشتر در تماس بودم و هیچ کس از دم دروازه او رانده نمی شد.
اجازه بدهید حالا که دیگر خواب در چشمانم مرده است. یک خاطره دیگر هم بیان کنم از استاد: بالاخره دفتر مشهد حزب وحدت فعال شده بود یک تعمیر چند منزله بود که حولی مولی نداشت، به جایش یک تاکو کلان داشت که چاشتها انجا همه می رفتند نان می خوردند، اکثر وقت ها نان دفتر کچالو و یا لوبیا بود، سر ساعت به همه اتاقها خبر می دادند که نان، هرکس دیرتر می شد شاید برایش جیزی نمی رسید، یکی از مسئولین مالی هیچ وقت در تاکو رفته نان نمی خورد همیشه یا خودش در هوتل مقابل دفتر می رفت نان میخورد و یا اینکه نفر روان می کرد که برایش کباب و... بیاورد. اما مزاری تا می خواست برود زیر زمین برای نان خوری به خاطر اینکه مراجعینش حتا در راه زینه هم راهش را می گرفتند و گپ می زدند اخرای نان می رسید.
یک روز شاهد بودم که استاد امد در جایی که نفرهای دیگر نان خورده بود و رفته بود نشست. دستر خان نا منظم بود، مقداری هم در یکی از کاسه ها ته مانده غذای آدمهای قبلی مانده بود، استاد با نان های مانده همانها را لقمه کرد و شروع کرد به خوردن... و...
ببخشید دیگه داره صبح میشه باید بروم در سرگها.

۱۳۹۳ دی ۱۷, چهارشنبه

مرگ مرموز مسلم فهیمی

از طریق رسانه های اجتماعی فیس بوک اطلاع یافتیم که مسلم فهیمی به شکل مرموزی نیمه شب گذشته این جهان را ترک کرده و به دیار ابدی شرفیاب شده است.
مسلم فهیمی از زمانی نامش بر سر زبانها افتاد که او مصاحبه تکان دهنده ای را با تلویزیون امروز بر علیه ایت الله محسنی انجام داد. او در این مصاحبه پرده از قتل مشتاق یکی از قومندانان حزب حرکت اسلامی بر داشت، او اما از همان شب مورد تعقیب نیروهای محسنی قرار گرفت. تلویزیون تمدن بیانیه حماسی و تحریک کننده ای را بر علیه او نشر کرد، اما کسی تحریک نشد، اما نیروهای اقای محسنی تا مدتها به دنبال او بودند.
حال به شکل مرموزی او از این جهان رخت بر بسته است، بی انکه علت مرگ او از سوی داکتران بررسی شود، او دفن خاک گردیده است.
براستی می توان باور کرد که جوانی جسوری همچون او به مرگ طبیعی مرده باشد؟

۱۳۹۳ دی ۹, سه‌شنبه

اکملت لکم جماع




جماع اکمل
یونس حیدری
 
شیخ حسین را همه می شناسید،‌این روزها ادم بزرگی شده است، یک زینه دیگه بالا برود امام می شود. نقدن ایت العظمی هست. ولی برای ما هنوز همان شیخ حسینی است که می رفتیم لب جوی اب و بر صورت دخترا اب و آئینه می انداختیم. هرچقدر هم که بزرگ شود و امام شود بازهم برای من یکی همان شیخ حسین خودمان است.  چه روزهای شیرینی بود، آن روزها که باهم بودیم، و در کنار هم به هیچ چیز فکر نمی کردیم به جز خوش گزرانی ولی حالا سالهاست که او از من دور شده است و گاهی باید یاد آن روزها را در آئینه خاطرات مرور کنم
شیخ حسین سالها پیش راهی دیار مهاجرت شد، پدر و مادرش یک گاو و دو بزشان را فروخت تا او برود درس بخواند، شاید به امید اینکه شیخ حسین استوانه دین و مذهب شود، شیخ حسین هم کفشهای سوراخ سوراخ خودش را پا کرد و لباسهای هزار وسله خود را به تن و به سوی دیار علم و تقویت کننده دین رهسپار گردید. سالهای زیادی آنجا درس خواند به قول خودش که یک سفر آمده بود تا در عروسی گل بخت خواهرش اشتراک کند، می گفت؛ صرف و نحو خواندیم، شرح امثله از حفظ کردیم، در کوچه های جرجانی و ملا محسن سیاحت کردیم، از سیوطی و مطول عبور کردیم و سر انجام هم بستر کتاب دراز لمعه شدیم. و سالهای سال با لمعه رفیق گرمابه و گلستان شدیم و چه شبها که او را در بغل فشردیم و جلقها زدیم تا ...
شیخ حسین نقل می کرد بعد از اینکه توانستیم با لمعه خدا حافظی کنیم و هم بستر رسائل و مکاسب شویم و... سر انجام سطوح عالیه را در تاق بلند بگذاریم رفتیم شاگرد  حضرت ایت الله وحید خراسانی شدیم، و برای استراحت زیر درس خوارج شیخ حسین علی منتظری می رفتیم و برای خماری کشیدن هم پای درس خارج مکارم چورت می زدیم. تا مقدمات فقاهت و آیت الهی ما فراهم شود. اما از میان همه روزهایی که در پای درسهای خارج این فقیهان وارسته و برجسته چرت زدیم و خوابیدیم تمام درسهای ایت الله وحید خراسانی برای من و همه طلبه وحی مستقیم به شمار می رفت که بسیار مفید برای اعمال روز مره انسان بود. چون ایت الله وحید خراسانی  بر خلاف نظر خمینی که با فتوای جنجالی خودش در تحریر الوسیله  لواط را جواز شرعی بخشید، و پس از ان لواط به عنوان یک فعل شایسته در حجره های طلبه ها رسم شد، و احتمال می رفت که نسل شیعه کم شود، چون گرایش لواط که هیچ سودی برای تولید نسل ندارد در میان مبلغان دین زیاد شده بود. اقای وحید خراسانی در زیر درسهای خارج خودش اقدام به صدور فتوا ی جدید کرد. ایشان می گفتند؛ در صورت استفاده از کاندوم میتوان زنان بیوه را در حد نیم ساعت و جهل دقیقه صیغه کرد، بدون اینکه بر زن واجب باشد که عده نگهداری نمایند. عده را در گذشته بر همه زنان مطلقه و شوی مرده واجب می دانستند . زیرا در فقه دلیل عده بر زنها این بود که معلوم شود او از مرد قبلی حامله نیست، ولی امروز با رشد علم و ابزارهای جدید که توسط اقا امام زمان ساخته شده است، به راحتی می توان وضعیت را معلوم کرد که آیا زن حامله شده است یا نه؟ و راههای جلوگیری از آن نیز وجود دارد، بنا بر این ضرورت عده نگهداشتن از نظر ایشان منتفی می باشد.
بعد از ان بود که ما طلبه ها هم هر وقت کسی را پیدا می کردیم می رفتیم نیم ساعته صیغه می کردیم و فعل جماع مشروع را انجام می دادیم.  بعضی از زنها که خیلی خوب و جزاب بودند، دوستان دیگر خود را هم خبر می کردیم و باهم می رفتیم تا صیغه اش کنیم.
یک روز ما چهار نفراز طلبه ها که لباسهای لوکس خود را پوشیده بودیم، عبا و قبای نو خود را بر تن کرده بودیم هر کدام یک بسته کاندوم هم از دواخانه گرفته بودیم رفتیم خانه فائزه خانم که یک زن بیوه بسیار زیبا بود، فائزه زن خوش چشم، خوش باسن، خوش قد، خوش لب، خوش پستان، خوش مقعد، زیبا فرج بود، به همین خاطر همیشه دل انسان را به سوی خودش می کشید، بعضی از طلبه ها می گفت نه این زن سیاه مهره دارد، انسانها را اسیر خودش می کند، به هر حال هرچی که داشت، ما را اسیر خودش کرده بود.  
وقتی وارد خانه شدیم  دیدیم که سه تا از طلبه های ایرانی هم از ما پیش تر انجا امده بودند و در نوبت بودند، ماهم در لیست انتظار قرار گرفتیم تا نوبت برسد.
در انتظار بودیم و هرکس با دوست پهلویی خودش مزاح می فرمود و پیچ پچ درگوشی می کرد تا زمان بگذرد که  یک باره دیدیم که از اتاقی که شیخ ابوالفضل و فائزه خانم در ان خلوت کرده بودند، صدای خنده های بلند و بلند بالا شد، همه ماندیم که چی گب شده است،خنده ها بسیار غیر منتظره و بلند بود، ولی نمیشد درب اطاق را کسی باز کند و ببیند که چه خبر است، چون همه نامحرم بودیم. باید  منتظر می ماندیم تا وقت صیغه شیخ ابوالفضل خلاص شود و از اتاق خارج شود، وقتی شیخ از اتاق خارج شد،  از او سوال کردیم که چرا می خندید؟ بازهم خنده کرد و گفت؛  من می خواستم که بدانم باد معده هم باد دارد یا نه؟ به همین خاطر یک مقدار پخته را در مقعد فائزه ماندم و اورا گفتم که باد معده اش را خارج نماید و دیدم که پخته شور خورد و کلی خنده کردیم و...
شیخ حسین می گفت: که فائزه خودش نقل می کند، که تمام مشتریانش علماست، زیرا علما بسیار به شکل تخصصی فعل جماع را وارد هستند، انسان از جماع با علما فیض می برد، به همین خاطر هر وقت که ما می رفتیم کلی طلبه ها منتظر نوبت بودند. این فائزه انقدر جزاب بود که حتا به گفته فائزه اقا امام زمان که غایب از نظرهاست هم مشتری فائزه شده بود. فائزه می گفت؛ جماع علما خیلی مزه دار است ولی هیچ کدامشان به زیبایی و قدرت جماع با آقا امام زمان نمی رسد، جماع او چیزدیگری هست. یک روز که فرصت شد و شروع کردیم به غیبت کردن این و آن فائزه هم داستان های فعل جماع اقا امام زمان را نقل می کرد، و می گفت، البته این را که می گم به این معنا نیست که من کیر ندیده هستم، یا کیر کلفت و کلان ندیده باشم، ولی راستش از اقا امام زمان چیز دیگری هست، او واقعن یک عرب است، حرفهایش را نمی فهمم، ولی کارش را خیلی خوب بلد هست، می اید شبها، اما تا دیر وقت شب با من بازی می کند، بعد می اید تا با من هم بستر شود، وقتی مرا با پشت می خواباند، اولش همیشه می ترسم، چون خیلی جسم کلانی دارد، ولی او با ارامی و مهربانی کارش را شروع می کند، وقتی که فعل دخول را انجام می دهد احساس می کنی که تنها در فرج این عمل صورت نمی گیرد،‌اقا با تمام وجودش از همه اندامم وارد جسمم می شود، گاهی احساس می کنم که همه روح و جسمم با اقا در حال مجامعت است، روح و روانم همه باهم در حال ممزوج شدن است، حتا یک بار احساس کردم که من با اقا نه بلکه با خود خدا در حال فعل جماع هستم. اما همینکه کارش تمام می شود و می خواهد خودش را از میان پاهای قفل شده من در دور کمرش بیرون  کند، یک تکان  ارام می دهد، و پاهایم از دور کمرش می لغزند و اقا بر می خیزد و لباس عربی خودش را به تن می کند و با همان کلمات عربی برایم می گوید: "اکملت لکم جماع" و...
و من احساس می کنم که  به فیض اکمل رسیده ام ، ریلکس ریلکس هستم. و ارزو می کنم که کاش اقا همیشه در کنارم باشد و من همیشه در آغوش او!!