۱۳۹۵ خرداد ۲۸, جمعه

برچی، مرگ یک ستاره!




یونس حیدری
اخرین سواری از موتر در حالیکه ناله اش از گرمی هوا بلند است پیاده می شود و ده افغانی اش را می دهد و می رود! من چشمم به اطراف است که سواری جدید کجاست؟ به قول موتروانها ده افغانی کجا افتاده است تا بردارمش! آرام پیش می روم می بینم یکی سراسیمه از پیاده رو خود را به جاده می اندازد، تا چشمش به موتر می افتد به طرفم دست تکان می دهد تا ایستاد شوم. موتر را در کنارش ایستاد می کنم، می گوید: مریض دارد، باید عاجل شفا خانه ببرد، می پرسم از کجا و به کدام شفا خانه؟ می گوید شفا خانه دولتی؟ کرایه اش را گپ می زنیم و به توافق می رسیم، سوار موتر می شود و می رویم به سوی خانه اش که در نزدیکی هست، مریض را سوار می کنیم.
خانمش که حامله است و مادرش و یک خانم دیگر هرسه تای شان در چوکی میانی تونس می نشینند و خود مرد در پیش روی می نشیند و به سوی شفا خانه حرکت می کنیم. هنوز چند صد متری در سرگ اصلی دشت برچی راه نپیموده بودیم که به یک راه بندی بند شدیم، با خودم گفتم  باز برچی این وقت روز هم راه بندی؟ راه بندی شدید شد پیش روی ما تا چشم کار می کرد موتر بود، پشت سر هم دقایقی نگذشت که مملو از موتر شد و سرگ مقابل هم به علت تراکم موترهایی که خلاف رفته بودند قفل قفل شد! به نظر نمی رسید که راه حالا حالا ها باز شود موتروانها موترهای شان را خاموش کرده بودند و از موترهایشان  پیاده شده بودند و...
من هم موتر را خاموش کردم و از موتر پیاده شدم، و رفتم پیش تا ببینم پی گپ است؟ از یکی از موتروانها سوال کردم چرا راه بندی است؟
-          خبر نداری؟
-          گفتم نه به خدا؟
-          پس گوش کن تا خبر شوی! در مسجد ستاره دار! جنرال شلغم مامایش مرده است، فاتحه گرفته است! گفتم جنرال شلغم کیه؟ گفت همان که در آخرین روزهای حکومت قبلی رئیس جمهور برایش ستاره جنرالی داد و گفت بچم! تو جنرال مابین خانه خودت باش خو! او از انزمان یک جنرال ستاره دار مابین خانه اش هست، حالا از خاطر فوت مامایش فاتحه گرفته است و و پیشش همه رهبرچه های رنگ دار و رنگ پریده می آیند و راه را بند کرده است!
یکی دیگر از موتروانها نزدیک شد و گفت:
-          بی شرفها از مردم برچی می ترسند که کدام تخم مرغ به طرف موترشان پرتاب نکنند! این مردم که دیگر چیزی ندارند!
-          خائن خائف است
-          نمی رود همین فاتحه شان  را در مسجد نبی اسلم(نبی اکرم شهرک امید سبز) بگیرند که برای مردم مزاحمت نکنند!
-          هزاره ها هرچی که می کشد از خاطر مارهای درون آستین خودشان هست، در زمان کرزی وقتی قرار شد سرگ برچی ساخته شود، آقای کرزی و همان شاروال پیرکی شله بودند که این سرگ باید هشتاد متره شود اما اقای خلیلی هردو پایش را در یک موزه کرد که نه یک سرگ معمولی کفایت می کند وقتی کرزی سوال کرده بود چرا؟ اقای خلیلی گفته بود اگر هزاره ها آسوده شد دیگر سواری نمی دهند من و تو رای نیاز داریم و سواری اینها را کار داریم مه قول می دهم که تا 50 سال دیگر با همین یک سرگ از همین مردم سواری بکشیم و هر روز برایشان وعده بدهیم که سرگ بعدی را می سازیم...
-          خلیلی هیچ گناهی ندارد خودش گفته بود یک اشتبنی معاش خور است!
-          به یاد دارم شاروال گفت حال که اجازه نداده اند سرگ هشتاد متره شود از نظر من این یک سرگ موقت است و در حاشیه سرگ هیچ کس حق ندارد تعمیر اساسی بسازد و...
هوای سوزناک رمضان از یک سو مغز سر آدم را می خورد و از سوی دیگر لاسپیکر مسجد هم هر دم به قدرت تجاوز خود به حریم شخصی و روحی و روانی مردم می افزاید، موترها همانند گله گوسفندان در بیابان ایستاد هستند، به پشت سر خود نگاه می کنم می بینم دور موترم خلایق جمع شده است، خیز می زنم و می روم می بینم آه و فغان زن زائو همه را به طرف خود جلب کرده است.
از زن از شدت درد فریادش بلند است، شوهرش سراسیمه شده است، دو زن دیگر دست وپاچه شده اند نمی دانند چه کنند، من فقط اجازه می خواهم تا پشتی صندلی را به عقب بخوابانم تا فشار بر روی او کم شود، چوکی را تا امکان دارد به عقب می خوابانم تا زن دراز بکشد! من از موتر بیرون می شوم زنان دروازه موتر را می بندند با چادرهایشان پیش شیشه پرده ای می گیرند و فغان زن زائو اشک بسیاری ها را در جاده جاری می سازد! مرد نگران است، صدایی از داخل موتر می اید:
-          کلب علیییییی(سگ علی) خیلی گرم است اب بیار!
صدا کردم یک بوتل اب در پشت چوکی هست استفاده کنید تا اب یخ بیاوریم هردویمان خیز کنان رفتیم تا اب بیاوریم، من داخل یک مغازه شدم، گفتم یک بوتل اب معدنی یخ یخ بده! مرد چپ چپ به طرفم سیل کرد ولی چیزی نگفت یک بوتل اب یخ از داخل یخچالش کشید و شاید می خواست بگوید مگر مسلمان نیستی که در ماه رمضان اب یخ می خوری! پیسه اش را دادم به طرف موتر امدم! قبل از من کلب علی اب رسانده بود!
سر و صدای زن ساعتی دوام کرد، که فغان کودک بلند شد، مرد لحظه ای لبخند شادی بر لبانش جاری شد! کودک جیغ می زد، اما لحظاتی بعد صدای مادرش به گوش می رسید که زهرا جان داد!
کلبی علی سرش را به اطاق موتر کوفت و فریاد کشید بیچاره شدم! مردها او را در آغوش گرفتند، ارامش دادند، اما او با تمام وجود خود را بر زمین می کوفت و زهرا زهرا می گفت! که مادرش آمد سر فرزندش را در آغوش گرفت دلداری اش داد، برایش گفت: خدا را شکر پسرت سلامت به دنیا آمده است، اشک نریز! سر باشد کلاه زیاد است!


۱۳۹۵ فروردین ۲, دوشنبه

متن نامه حزب وحدت اسلامی افغانستان به جنرال دوستم!



"به رهبری جنبش ملی اسلامی افغانستان!
با سلام و تحیت!
      طوری که می دانند، حزب وحدت اسلامی افغانستان، چه در زمان رهبری شهید مزاری و چه در زمان رهبری استاد خلیلی از بدو تأسیس جنبش ملی اسلامی افغانستان تا هنوز، همواره جنبش ملی را دوست و متحد طبیعی خویش تلقی نموده و در جریانات و حوادث مهم سیاسی، همسویی و حمایت خویش را از مواضع جنبش دریغ نداشته است. به سلسله سیاست همسویی، در جریان حادثه غمبار شبرغان، هفته نامه مشارکت ملی ارگان نشراتی حزب وحدت اسلامی افغانستان، شاید تنها نشریه ای بود که از جمع مطبوعات حزبی، به دفاع از موضع جنبش پرداخت و ریشه اصلی حادثه را در عمق نارضایتی ها و خواست های عدالت طلبانه مردم محل در رابطه به گزینش مقامات محلی و کوتاهی دولت در برابر این خواسته ها دانست. این در حالی است که استاد خلیلی رهبر حزب وحدت، معاون دولت می باشند.
      با همه اینها اما متأسفانه اخیراً دیده می شود که رسانه های مربوط به جنبش ملی اسلامی در قبال حزب وحدت اسلامی افغانستان و رهبری آن یک نوع موضع غیر دوستانه و قسماً خصمانه را دنبال می کنند. مثلاً در شرایط بسیار حساسی که همایش بزرگ مردمی به حمایت از رهبران سیاسی و جهادی در کابل تشکیل گردید، تلویزیون آیینه، در سلسله پخش جریان همایش، در حالی که همه برنامه ها را پوشش داد، سخنرانی استاد خلیلی را حذف نمود. چند روز بعد از آن، این تلویزیون مصاحبه ای را با دو نفر از افراد به نشر رساند که از یکسو همایش بزرگ مردمی را در کلیت آن زیر سوال برد و از سوی دیگر، حزب وحدت اسلامی افغانستان و رهبری آن را مورد حمله قرار داد.
      به دنبال آن، ارگان نشراتی جنبش (جریده جنبش) در چندین شماره پیاپی با عناون و بهانه های مختلف، سلسله ای از اتهام و توهین را به حزب وحدت اسلامی افغانستان و رهبری آن به نشر رساند که موجب تأثر عمیق گردید. این تأثر زمانی مضاعف می شود که می بینیم سلسله این حملات، علی رغم تذکرات دوستانه پایان نمی پذیرد. چه اینکه نشر هر مطلب در ارگان نشراتی یک حزب، موضع رسمی آن حزب تلقی می شود.
حزب وحدت اسلامی افغانستان نشر چنین مطالب توهین آمیز و مغایر با معیارهای مطبوعاتی و رسانه ای را مخل روابط نورمال و دوستانه احزاب دانسته و اعتراض شدید خود را نسبت به آن ابراز می دارد. این حزب همچنین انتظار دارد که جنبش ملی اسلامی موضوع را بررسی نموده، قضیه را جبران نماید؛ زیرا ادامه چنین روندی، ممکن است هردو طرف را به اتخاذ مواضع ناخواسته بکشاند.
کمیته سیاسی
کابل- 2/6/1386"

۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه

سنگ صبور 10 ننه علی اسپندی





هرکس در گلشهر بوده، او را می شناسد، به خصوص دکانداران، دکانداران از همان روزی او را به یاد دارند، که در پیاده رو همانجا از حال رفت، زنان آمدند، او را تا کلینک بردند، در کلینک بستری کردند، به هوش آوردند، بعد او را از کلینک خارج کردند، خواستند که به خانه اش ببرند، اما او گفت؛ خانه اش گم شده است!
ننه حسین زن دل رحمی بود، شوهرش هم آدم خوبی بود، او را با خود به خانه اش برد، در خانه اش آب داد، نان داد، نگهداری کرد، بعد از او درد دلش را پرسید و این که خانه اش در کجا گم شده است؟
ننه علی همان که این روزها همه گلشهری ها به نام ننه علی اسپندی می شناسند، شروع کرد به قصه کردن زندگی اش، و سر ذخیره رنجش را گشود و گفت؛ از دار دنیا یک فرزند داشتم، یادگار شوی خدا بیامرزم بود، شویم را در جنگ از دست دادم، دشمنان شویم علی را هم می خواستند بکشند، من با علی گریختم، امدم مشهد، اینجا مهاجر بودم، خودم با چرخ نخ ریسی، نان خودم و علی را بیرون می کردم، کم کم علی کلان شد، والی بامیان نشد، اما مرد خانه شد، می رفت سر کار گچ بری، صبح زود می رفت تاریک شب بر می گشت، اما یک شب بر نگشت، خیلی منتظر ماندم، هرچقد غلبیل و تسبیح در خانه خودم و همسایه ها بود با هاشان استخاره کردم، استخاره اما گد و ود می امد، در هیچ جای راه نمی داد، من و زن همسایه و بچه کلانشان از خانه زدیم بیرون، تمام شفا خانه ها را گشتیم، اما خبری نبود، سر انجام چند روز بعد، یک عسکر آمد و گفت علی پیش ماست، من گفتم، کجاست، گفت نگران نباشید، حالش خوب است، تا چند روز دیگر باز می گردد، چند روز هم گذشت از علی خبری نشد، تا اینکه یک روز به خانه همسایه تلفن شان زنگ آمد که علی در زندان است، بیشتر از آن چیزی نگفت، تلفن قطع شد، گشتم و گشتم زندان را پیداکردم، در زندان علی را یافتم، وقتی مرا دید اشک دور چشمانش حلقه بست، از پشت تلفن با گلوی بغض گرفته اش گفت؛ ننه به خدا مه بیگناهم!
گفت برو دادگاه شاید تو را ببیند، رحم کند، من گشتم و گشتم دادگاه را پیدا کردم، رفتم پیش قاضی اش، یک شیخ بود، ریشهایش هم خیلی زیبا بود، پیشانی اش سیاه شده بود، رفتم پیشش گریستم، گفتم علی بی گناه است، قاضی اما گفت، نه علی بی گناه نیست، علی جاسوس است، علی برای حکومت افغانستان جاسوسی می کند، علی بر علیه اسلام در ایران کار کرده است، او از نظر دادگاه جاسوس و می باشد. حکم جاسوس خیلی سنگین است، وقتی گفت حکم جاسوس خیلی سنگین است، ترس بر همه وجودم سایه افکند، بعد از آنروز همه روزه به دادگاه می رفتم، کم کم شیخ دادگان خودمانی شده بود، یک روز که کسی در شعه نبود برایم چیزی گفت، باورم نشد، که شیخ از این حرفها هم بلد باشد، آخر پیشانی اش از زیادی نماز خواندن کبود شده بود، فکر نمی کردم کسی که پیشانی اش به خاطر نماز خواندن کبود باشه هم عیاش باشه، به من گفت که نجات علی فقط یک راه دارد، گفتم چی راه دارد، گفت، تو می تونی علی را نجات بدهی، گفتم جانم را بخواهید، علی جانم هست، علی همه امیدم و آرزویم هست، گفت خوب فردا بعد از ظهر به این ادرس بیا، تا من راه نجات علی را بگویم، فردایش به ادرسی که داده بود، رفتم، خانه شیخ بود، خانه شیخ در احمد آباد بود، کوچه هایش مثل کوچه گلشهر شلوغ نبود، تازه پیتو بی ننگا هم نداشت، رفتم به خانه شان که سوال کرده سوال کرده رسیدم زنگ در را فشار دادم، از پشت آیفون صدای شیخ بود، گفت کی هستید، گفتم ننه علی هستم، درب باز شد، از پش ایفون گفت بفرمائید داخل.
من داخل حولی شدم، وقتی داخل شدم خود شیخ به استقبالم آمد، مرا داخل خانه برد، برایم چای آورد، اما من گریه کردم، که علی را آزاد کنند، اما شیخ گفت نجات علی فقط یک راه دارد، گفتم، بگویید هرچه باشد من قبول می کنم، گفت تو اگر صیغه من شوی من می توانم علی را نجات بدهم، اما من نمی توانستم باور کنم این شیخ جه می گوید، شیخ گفت، من شنیده ام که بدن زنان افغانی بدون موی هست، به همین خاطر می خواهم صیغه ام شوی، تا از این نعمت الهی بدون فیض نمانده باشم.
من گفتم نه من این کار را نمی توانم بکنم، بعد او تفنگ چه را کشی بیخ گوشم گذاشت و....
آن روز من شرمنده تر از همه عمرم به سوی گلشهر آمدم، وقتی از خانه شیخ بیرون می شدم، شیخ گفت، بو گندوی افغانی پر موی تر از زنان ایرانی بود، آشغال کثافت و...
چند روز بعد یک نامه برایم از طرف داد گاه آمد که در بهشت رضا قبر شماره ... متعلق به علی است، علی شامگاه جمعه به جرم جاسوسی محکوم به اعدام شد و حکم طبق نظر دادگاه اجرا گردیده است.
ننه علی باز از هوش رفت، و دوباره ننه حسین تلاش کرده بود که او را به هوش بیاورد، و بعد از آن ننه علی خانه اش را گم کرده بود، سر چهار راهی ها همیشه بود، گاهی هم از پول دود کردن سپند خودش سیگار می خرید و سیگار می کشید، گاهی هم می رفت کنار غلام حسین دیوانه هر دویشان دود در دود بر دنیا می خندیدند، همان کنار جاده با کالاهای ژولیده شان، عروس و داماد بازی می کردند، و دکانداران گاهی برایشان نان می داد و گاهی هم مقدار پولی کمک می کردند، اما همه دکانداران اسپند ننه علی را باعث رونق دکانهایشان می دانستند، می گفتند هر روزی که ننه علی نیاید و دکانشان را اسپند نکند و انها به ننه علی کمک نکند آن روز در دکان هیچ سوداگری نمی شود، مگس هم پر نمی زند.

طالع بيني سياسي (الشیخ الجبرئیلی والهراتی )




قسمت دهم
 هر روز شکایت و حکایت از غربی ترین ولایت، یعنی هرات به چشم ودست ما می رسید که چرا میان این همه رجال و رجاله در هرات، یک بار نشد که طالعش دیده شود و هراتیان این مردمان رند و بازار مسلک همی دانند که براستی طالع این بزرگ رجالها و بلند جسام آن دیار چگونه همی باشد.
ما نیز نخواستیم که پیشانی آن عزیزان در هم تنیده بینیم، و حالشان افسرده و خاطرشان آشفته! به همین خاطر این بار سر زدیم به سرزمین باستان با منارهای بلند و قلعه های کهنش، و از میان آنهمه آثار باستانی شیخی به باستان سفر کرده، از عصر دقیانوس افکار مانده را یابیدیم و فالش را گرفتیم که حال برای شما تقدیم همی کنیم.


طالع حضرت مولانا، متخصص در امورروزنامه نگاری از نوع کیهانی اش و نکاح گری در امور صیغه ای اش، جناب الشیخ جرئیلی که از کهن سالهای دیر رابطه گاه مشروع و گاه از باب عجله شدید نا مشروع با ایران همی داشته است، می پردازیم.
جناب مستطاب حضرت  جبرئیلی حفظ المنارالی یوم القیامه! طالع شما  را بر اساس خطوط غايبه دست نرم شما که به علت شهوت رانی بیش از حد همچون دستان دخترکان ماه روی سپید اندام گیس بلند کمان ابروی شیرازی شده است، نه نه ببخشید شما با مشهدی ها هم بستر و پشت آغوش بودی!! بررسي نموده براي شما خواننده گان   تقديم مي داريم!
قرعه می گوید که شیخ و مولای دختران حضرت چبرئیلی  را هیچ کس نمی شناختی، تا اینکه برای اولین بار  از وی مصاحبه ای در روزنامه ای که متعلق به علی یک دست معروف به خامنه ای و مشهور به رهبر دیکتا تور ایرانی بود، نشر گردی، بعدها انکشاف به عمل آمد که آن مصاحبه فقط نام و نشان از حضرت چبرئیلی بود همه نوشته از اصحاب خامنه ای! و چیزهایی به افغنانها گفته شده بود تا افغانها دشمن افغانها شوند.
جبرئیلی جان! طالع شما بر اساس قرعه اي که اين افضل القرعه ها نشان مي دهد و قاري خطوط منقطعه دستان جناب شما مي باشد، به قرار ذيل مورد خوانش قرار مي گيرد:
به ياد داشته باشيد که اين قرعه  هميشه دو روي دارد، در يک روي آن گذشته را مي خواند و در روي ديگر آن اينده را نشان مي دهد.
این قرعه می گوید که در گذشته ها شما در هرات ساکن بودید، بعد شما به شکل مرموزی از مرز عبور کردید، آنجا رفتید، دریکی از کمپنی های ملا پروری استخدام شدید، بعد از مدتی چیزکی سفید اما شبیه قور شیر برنچ بر سر شما نهادند و گفتند حالا شیخ شده اید!  بعد از آن به پاس حفظ نمک همیشه شیخ ماندید و چون آنها دانستند که نمک حرام نیستید، اما فراموش کار هستید، چون نمک نخستین زندگی تان که افغانستان بود را از یاد بردید، پس به درد آنها می خوردید و بعد از آن بود که شما خیلی عناوین گرفتید.
می گوید در اوضاع و احوال پس از یازدهم سپتمبر شما کش و فش همی یافتید، و به وکالت هم رسیدید، در پارلمان می گوید شما در تشنابهایش کارهایی می کردید، حتا از  بول وکلا هم عکس تهیه می کردید و برای صاحبان نمک روان می کردید، این سخنان قرعه است علی ای حال!!

نقوش کمرنگ کف دستان نرم شما می گوید؛ دوران وکالت شما آنقدر افتضاح بد که همه هراتیان به خویشتن شک روا داشنند که آنان در قلمرو ایران است یا افغانستان؟ اگر در قلمرو افغانستان است و شما به حیث وکیل در وکیل دانی افتاده اید، پس چرا از موکلان ایرانی خود دفاع می کنید نه از حقوق موکلان افغانی خویش؟
و بعد دانستند که نه شما سر در اخور دیگران دارید، به همین خاطر عهد کردند محکم که دیگر اجازه ندهند نوکر اجنبیان در پارلمان روند از هرات! و اینگونه روایت می کند این قرعه که شما از رفتن به دور بعد پارلمان ماندید.


نقوش دستان مبارک شما می گوید؛ شما بعد از اینکه خانه نشین شدید در هرات، صاحبان نمک برون مرزی تان خواست که باید خط نفاق مذهبی را در هرات ایجاد  کنید و به همین خاطر این روزها روایت شده است که شما در کنار سایر شبکه های نفاق افکن شبکه ای دیگر را ایجاد خواهید کرد تا رضایت ارباب به دست اید همی.
قرعه از آينده شما مي گويد: شما آینده تاریکی را برای خود ساخته اید، مردم هرات تصمیم گرفته اند که برای همیشه شما را در اشغال دانی فراموشی بنیدازند تا کرمهای بدون سر حد شما را نوش کنند و عیش برند و جش همی برپای دارند.

والله اعلم