یونس حیدری
اخرین سواری از موتر در حالیکه ناله اش از
گرمی هوا بلند است پیاده می شود و ده افغانی اش را می دهد و می رود! من چشمم به
اطراف است که سواری جدید کجاست؟ به قول موتروانها ده افغانی کجا افتاده است تا
بردارمش! آرام پیش می روم می بینم یکی سراسیمه از پیاده رو خود را به جاده می
اندازد، تا چشمش به موتر می افتد به طرفم دست تکان می دهد تا ایستاد شوم. موتر را
در کنارش ایستاد می کنم، می گوید: مریض دارد، باید عاجل شفا خانه ببرد، می پرسم از
کجا و به کدام شفا خانه؟ می گوید شفا خانه دولتی؟ کرایه اش را گپ می زنیم و به
توافق می رسیم، سوار موتر می شود و می رویم به سوی خانه اش که در نزدیکی هست، مریض
را سوار می کنیم.
خانمش که حامله است و مادرش و یک خانم دیگر
هرسه تای شان در چوکی میانی تونس می نشینند و خود مرد در پیش روی می نشیند و به
سوی شفا خانه حرکت می کنیم. هنوز چند صد متری در سرگ اصلی دشت برچی راه نپیموده
بودیم که به یک راه بندی بند شدیم، با خودم گفتم باز برچی این وقت روز هم راه بندی؟ راه بندی
شدید شد پیش روی ما تا چشم کار می کرد موتر بود، پشت سر هم دقایقی نگذشت که مملو
از موتر شد و سرگ مقابل هم به علت تراکم موترهایی که خلاف رفته بودند قفل قفل شد!
به نظر نمی رسید که راه حالا حالا ها باز شود موتروانها موترهای شان را خاموش کرده
بودند و از موترهایشان پیاده شده بودند
و...
من هم موتر را خاموش کردم و از موتر پیاده
شدم، و رفتم پیش تا ببینم پی گپ است؟ از یکی از موتروانها سوال کردم چرا راه بندی
است؟
-
خبر نداری؟
-
گفتم نه به خدا؟
-
پس گوش کن تا خبر شوی! در مسجد ستاره دار! جنرال شلغم
مامایش مرده است، فاتحه گرفته است! گفتم جنرال شلغم کیه؟ گفت همان که در آخرین
روزهای حکومت قبلی رئیس جمهور برایش ستاره جنرالی داد و گفت بچم! تو جنرال مابین
خانه خودت باش خو! او از انزمان یک جنرال ستاره دار مابین خانه اش هست، حالا از
خاطر فوت مامایش فاتحه گرفته است و و پیشش همه رهبرچه های رنگ دار و رنگ پریده می
آیند و راه را بند کرده است!
یکی دیگر از موتروانها نزدیک شد و گفت:
-
بی شرفها از مردم برچی می ترسند که کدام تخم مرغ به طرف
موترشان پرتاب نکنند! این مردم که دیگر چیزی ندارند!
-
خائن خائف است
-
نمی رود همین فاتحه شان را در مسجد نبی اسلم(نبی اکرم شهرک امید سبز) بگیرند
که برای مردم مزاحمت نکنند!
-
هزاره ها هرچی که می کشد از خاطر مارهای درون آستین
خودشان هست، در زمان کرزی وقتی قرار شد سرگ برچی ساخته شود، آقای کرزی و همان
شاروال پیرکی شله بودند که این سرگ باید هشتاد متره شود اما اقای خلیلی هردو پایش
را در یک موزه کرد که نه یک سرگ معمولی کفایت می کند وقتی کرزی سوال کرده بود چرا؟
اقای خلیلی گفته بود اگر هزاره ها آسوده شد دیگر سواری نمی دهند من و تو رای نیاز
داریم و سواری اینها را کار داریم مه قول می دهم که تا 50 سال دیگر با همین یک سرگ
از همین مردم سواری بکشیم و هر روز برایشان وعده بدهیم که سرگ بعدی را می سازیم...
-
خلیلی هیچ گناهی ندارد خودش گفته بود یک اشتبنی معاش
خور است!
-
به یاد دارم شاروال گفت حال که اجازه نداده اند سرگ
هشتاد متره شود از نظر من این یک سرگ موقت است و در حاشیه سرگ هیچ کس حق ندارد
تعمیر اساسی بسازد و...
هوای سوزناک رمضان از یک سو مغز سر آدم را
می خورد و از سوی دیگر لاسپیکر مسجد هم هر دم به قدرت تجاوز خود به حریم شخصی و
روحی و روانی مردم می افزاید، موترها همانند گله گوسفندان در بیابان ایستاد هستند،
به پشت سر خود نگاه می کنم می بینم دور موترم خلایق جمع شده است، خیز می زنم و می
روم می بینم آه و فغان زن زائو همه را به طرف خود جلب کرده است.
از زن از شدت درد فریادش بلند است، شوهرش
سراسیمه شده است، دو زن دیگر دست وپاچه شده اند نمی دانند چه کنند، من فقط اجازه
می خواهم تا پشتی صندلی را به عقب بخوابانم تا فشار بر روی او کم شود، چوکی را تا
امکان دارد به عقب می خوابانم تا زن دراز بکشد! من از موتر بیرون می شوم زنان
دروازه موتر را می بندند با چادرهایشان پیش شیشه پرده ای می گیرند و فغان زن زائو
اشک بسیاری ها را در جاده جاری می سازد! مرد نگران است، صدایی از داخل موتر می
اید:
-
کلب علیییییی(سگ علی) خیلی گرم است اب بیار!
صدا کردم یک بوتل اب در پشت چوکی هست استفاده
کنید تا اب یخ بیاوریم هردویمان خیز کنان رفتیم تا اب بیاوریم، من داخل یک مغازه
شدم، گفتم یک بوتل اب معدنی یخ یخ بده! مرد چپ چپ به طرفم سیل کرد ولی چیزی نگفت
یک بوتل اب یخ از داخل یخچالش کشید و شاید می خواست بگوید مگر مسلمان نیستی که در
ماه رمضان اب یخ می خوری! پیسه اش را دادم به طرف موتر امدم! قبل از من کلب علی اب
رسانده بود!
سر و صدای زن ساعتی دوام کرد، که فغان کودک
بلند شد، مرد لحظه ای لبخند شادی بر لبانش جاری شد! کودک جیغ می زد، اما لحظاتی
بعد صدای مادرش به گوش می رسید که زهرا جان داد!
کلبی علی سرش را به اطاق موتر کوفت و فریاد
کشید بیچاره شدم! مردها او را در آغوش گرفتند، ارامش دادند، اما او با تمام وجود
خود را بر زمین می کوفت و زهرا زهرا می گفت! که مادرش آمد سر فرزندش را در آغوش
گرفت دلداری اش داد، برایش گفت: خدا را شکر پسرت سلامت به دنیا آمده است، اشک
نریز! سر باشد کلاه زیاد است!
